• بازدید : 59 views
  • بدون نظر

خرید و دانلود
با قیمت 4,500 تومان
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اهتمام اسلام به امر سياست و حكومت و جهاد و جعل قوانين براي حفظ مواريث معنوي، يعني توحيد، معارف روحي و اخلاقي، عدالت اجتماعي، مساوات و عواطف انساني است.
محمد جواد نوذري 
سكولاريسم اشاره به تحولاتي دارد كه پس از از عصر نوزايي در مغرب زمين به وقوع پيوست و منجر به جدايي ديانت از سياست شد. اهميت بحث از سكولاريسم از آن رو است كه در خلال آن تا حدودي با فرهنگ غرب آشنا مي شويم. درك سياست غرب، كه در كشور ما نيز شيوع يافته و بدان دامن زده مي شود، در گرو آشنايي با فلسفه فكري معاصر غرب است. بنابراين، بحث از سكولاريسم، علاوه بر آن كه جنبه سلبي ارتباط ديانت با سياست را مي كاود، كليد فهم سياست، در عصر جديد به شمار رفته و ما را در شناخت غرب و غرب زدگي مدد مي رساند. با توجه به آن چه گفته شد، اين بحث را با پرسش هاي ذيل پي مي گيريم: 
مفهوم سكولاريسم 

سكولاريسم ( Secularism ) واژه اي انگليسي است و از ريشه لاتين « Seculum »، به معناي يك برهه زماني معين، گرفته شده است. در فارسي به معناي ناسوتي، دنيوي گرايي، بشري، عرفي، زميني و گيتيانه آمده است. در فارسي، اصطلاحي كه مبين تمام حقيقت واژه سكولاريسم باشد، ارائه نشده است. از اين رو، واژه انگليسي آن در فارسي به كار برده مي شود. معادل فرانسوي سكولاريسم، «  Laicite » يا « Seculoise » است كه در فارسي، از آن به لائيك تعبير مي شود. 
براي سكولاريسم، تعريف هاي متعددي ارائه شده است كه برخي ناظر به بعد فكري است؛ نظير آن كه گفته شود: سكولاريسم نظام عام عقلاني است كه در آن، روابط ميان افراد، گروه ها و دولت بر مبناي عقل تنظيم مي گردد.» اين تعريف، چون تنها به يكي از اصول سكولاريسم اشاره دارد، تعريفي كامل نيست. برخي تعريف ها ناظر بر روند شكل گيري سكولاريسم است كه در خلال آن، به تدريج، حقوق، وظايف و امتيازات كليسا به نهادهاي غيرمذهبي منتقل مي شود. برخي تعاريف ديگر، سكولاريسم را به مثابه يك نظام منسجم فكري مي انگارند كه پس از رنسانس به صورت يك نگرش يا جهان بيني در آمده و با نگرشي كه در قرون وسطي حاكم بود، تمايز ماهوي دارد و مبناي آن، انسان گرايي، تجربه گرايي و عقلانيت است. 
از آن چه گذشت، روشن شد كه سكولاريسم اشاره به جدايي دين از سياست دارد، به گونه اي كه هيچ يك از آن دو، در حوزه ديگري دخالت نكند. در مقايسه بين سكولاريسم و لائيك، تلقي عمومي برآن است كه سكولاريسم به معناي جدايي دين از سياست و در نتيجه، پذيرش دين به عنوان يك رابطه صرفاً فردي ميان فرد و خداوند است؛ اما لائيك به معناي ضديت با دين و الحاد است؛ ولي برخي نويسندگان، آن را مترادف با سكولاريسم و در بردارنده مفهومي نسبي و تشكيكي مي دانند كه طيف وسيعي، از الحاد تا پذيرش دين به عنوان يك نهاد، را در بر مي گيرد. زمينه هاي شكل گيري سكولاريسم 
نوزايي (رنسانس) به معناي تجديد حيات حاكي از احياي فرهنگي است كه در يونان و روم باستان رايج بوده است. در تاريخ باستان، كه تا قرن پنجم بعد از ميلاد ادامه داشت، اديان رايج، با غيب و ماوراي طبيعت ارتباطي نداشتند، بلكه اساطيري و طبيعي بودند. خدايان، مظهر نيروهاي طبيعت بودند و با نام هاي مختلفي خوانده مي شدند. اديان رومي و يوناني، هر دو فاقد جنبه هاي عرفاني و معنوي مظاهر شرقي بود. 
گرايش روم به مسيحيت و رسميت يافتن آن، موجب رسوخ خرافاتي شد كه ريشه در فرهنگ روم و يونان داشت. در اين زمينه، پادشاهان نقش به سزايي داشتند. در قرون وسطي تعارض امپراتوران و كليسا، منجر به حاكميت كليسا شد. كليسا به نام دين، داعيه دفاع از دين را داشت؛ اما برخلاف جهت فطرت آدمي گامي برمي داشت. اين امر، دير يا زود، مردم را متوجه انحرافاتي مي ساخت كه به نام دين، از سوي كليسا عرضه مي شد و منجر به عصيان و شورش همگاني، يا در جهت بازگشت به ارزش ها، و حاكميت دين واقعي، كه در اسلام متجلي شده بود مي كرد، و يا به انكار غيب و الوهيت و آن چه انتساب به كليسا داشت، مي شد. 
رنسانس در حقيقت،  به معناي طرد كليسا و فراموشي واقعيت الهي و ديني است كه در قرن چهاردهم، نخست در ايتاليا و سپس در سراسر اروپا با احياي فرهنگ رومي-يوناني زمينه هاي آن مهيا شد. پيدايش سكولاريسم در غرب، بازتاب حوادثي بود كه در قرون وسطي رخ داد. برخي از عوامل موثر در شكل گيري سكولاريسم عبارت بودند از: 
الف) نارسايي تعاليم انجيل و مسيحيت
۱. بعضي از اصول مسيحيت چارچوبه هايي ارائه مي كند كه قابليت دفاع عقلاني ندارند. راه رستگاري در آن،  بر ايمان تقليدي متوقف است كه عقل در فهم آن راهي ندارد. مسيحيت معتقد است راه رستگاري،  كه انسان طالب آن است، در انجيل بيان شده و بشر به امر ديگري وراي آن نياز ندارد. فقدان يك نظام منسجم عقلاني، قدرت دفاع از دين را از مسيحيان گرفت و با سستي كليسا،  آيين مسيحيت از عرصه اجتماع حذف شد. و چون فاقد شريعت متقن بود، آن گاه كه علم بشري خلاءهاي قانوني را مورد توجه قرار داد، كليسا توان مقابله با آن را نيافت. 
در مقابل، اسلام آييني است كه بر عقايد، احكام واخلاق استوار است. عقايد، كه زيربناي انديشه ديني به شمار مي رود،  تقليد بردار نيستند. هر انساني بايد بكوشد با تامل و استدلال، مجموعه باورهاي ديني خود را استحكام بخشد. اين امر،  نشانگر اتقان و استحكام مباني دين در اسلام است. اگر آييني به اتقان پايه هاي فكري خود اعتماد نداشته باشد، به پيروان خويش اجازه تفكر نمي دهد؛ زيرا به بي پايگي آن پي خواهند برد. در حوزه احكام و اخلاق نيز چنين نيست كه تنها طبقه و گروه خاصي حق كاوش و مطالعه داشته باشند، بلكه راه براي پويندگان حق و حقيقت باز است؛ اما ضرورت هاي جامعه، اقتضاي نوعي تقسيم كار را كرده است. از سوي ديگر، اسلام آن چه را كه همواره براي كمال و سعادت بشر لازم است، مستقيمأ بيان كرده و براي مقررات متغير، و چارچوبه هاي كلي تعيين نموده است كه فقها و دين شناسان مي توانند با توجه به آن ها مقررات و احكام جزئي را استنباط كنند. 
۲. كليسا تفسيري موازي و دوگانه از دنيا و آخرت و تقسيم كار ميان ارباب كليسا و امپراتوران ارائه مي داد كه ريشه در انجيل تحريف شده دارد؛ زيرا براساس آن،  چيزي كه متعلق به قيصر بود، مي بايست به قيصر و آن چه را متعلق به خدا بود،  مي بايست به كليسا واگذار مي كرد. دوگانگي در سنت كليسا منجر به تعارض بين كليسا و پادشاهان در اواخر قرون وسطي و طرد جنبه الهي پادشاهان شد كه خود، زمينه زوال نفوذ و كليسا و سلطه پادشاهان را مهيا ساخت. 
در فرهنگ اسلامي، چنين نگرشي مطرود است. دنيا و آخرت در عرض يكديگر قرار ندارند،  بلكه دنيا به مثابه گذرگاهي است كه به آخرت منتهي مي شود و سعادت آخرت به زندگي اين جهاني انسان منوط است. در فرهنگ اسلامي، روحانيت به عنوان كارشناس امور ديني، و نه به عنوان طبقه ويژه، مطرح است. چنان كه ميان امور معنوي و مادي دوگانگي نيست. از اين رو،  مديريت كلان جامعه بايد به افرادي واگذار شود كه بيش تر با احكام و قوانين اجتماعي  سياسي، آشنايي دارند؛ از سويي، آراسته به اخلاق الهي و باتقوا يند و از سوي ديگر، قدرت مديريت و آگاهي لازم را در ميدان عمل دارا باشند. 
۳. كليسا در حالي دسترسي به حقايق را منحصر به خود مي دانست كه دنياي مسيحيت، فاقد متن و حياتي مصون از تحريف بود. علاوه بر آن، خرافات بسياري در دين وارد شده بود كه در قرآن كريم نيز بدان اشاره شده است ( يحرفون الكلم عن مواضعه ). كليسا خود را نماينده خدا و منبع تشريع احكام به طور مستقل مي دانست: ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباأ من دون الله). 
علم، شجره ممنوعه قلمداد مي شد وتنها علومي مجال رشد مي يافتند كه مؤيد فرضيه هاي انجيل باشند و حتي علوم تجربي نيز در تحت سيطره كليسا بود. برخورد خشن كليسا با صاحبان انديشه و تفتيش عقايد، چهره ناخوشايندي را از كليسا به نمايش گذاشت و به تعبير شهيد مطهري، دين كه بايد دليل هدايت و پيام آور محبت باشد به صورتي در آمد كه تصور هر كسي از دين و خداوند،  خشونت و اختناق و استبداد بود. 
در فرهنگ اسلامي، همگان دسترسي به حقايق دارند. البته تفسير دين، مانند اظهار نظر در هر رشته از علوم و معارف، صلاحيت ها و توانايي ها خاصي را مي طلبند كه بدون آن ها تفسير انسان قابل اعتماد نيست. از سوي ديگر، قرآن كريم تنها كتاب آسماني مصون از تحريف است و با استناد به آن مي توان به حقايقي عميق دست يافت كه از قلمرو حس و تجربه خارج است. اسلام پيروان خود را به تعقل، تفكر و نوآوري علمي دعوت مي كند. 
ب) نهضت اصلاح ديني (رمفرميسم) 
نهضت اصلاح ديني، جرياني بود كه طي آن، از نفوذ مذهب به تدريج كاسته شد. مارتين لوتر(۱۴۸۳- ۱۵۴۶م) از پيشگامان اين حركت، با هدف اصلاح و پيرايه زدايي از آيين مسيحيت و برقراري انضباط در آن، ديدگاه هاي جديدي را عرضه كرد، اصل خود كشيشي را كه مشوق فردگرايي بود، مورد تاكيد قرار داد و با اين هدف، انجيل را به زبان آلماني ترجمه كرد. تفكيك دين از سياست، از ديگر اصول مورد اشاره وي بود. لوتر اظهار داشت كه پادشاهان قدرت خود را مستقيماً از خدا مي گيرند و وظيفه كليسا تنها پرداختن به امور معنوي و روحي است. 
به هر حال،  نهضت اصلاح ديني، در پيدايش طرز فكر جديد، نقشي اساسي داشت و باعث در هم شكستن حاكميت كليسا و ظهور فلسفه سياسي جديد شد. از پيامدهاي اين حركت، درگيري فرقه هاي مذهبي بود كه موجب از بين رفتن قداست دين و زمينه سازي براي سكولاريسم شد. 
ج) تماس با فرهنگ هاي ملل جهان 
تماس غرب با فرهنگ جوامع ديگر، موجب تحول در نگرش آنان و جذب عناصر مفيد و سازنده شد. به ويژه تماس اروپايي ها با مسلمانان، در خلال جنگ هاي صليبي، موجب آشنايي آنان با فرهنگ اسلامي گشت. اين امر، تاثير شگرفي در نگرش آنان به دنيا داشت و زمينه ساز ظهور نويسندگان بزرگي در آن سامان شد. 
اكتشاف هاي جغرافيايي نيز موجب باز شدن درهاي بسته جامعه اروپا به روي مناطق ديگر گرديد كه زمينه ساز تحولات جديد در عرصه فرهنگ شد.

بنيادهاي فكري سكولاريسم 

متوليان جامعه غرب، براي پايه گذاري تمدن خود،  از سويي آيين مسيحيت را مورد بي مهري قرار دادند و از سوي ديگر، نظام فكري جديدي را بر مبناي سكولاريسم پي ريزي كردند. اصول و عناصر قوام بخش سكولاريسم عبارتنداز: 
الف) انسان مداري ( اومانيسم) 
هويت فرهنگي عصر جديد غرب است. براساس اين اصل، انسان، مدار و محور همه اشياء و خالق ارزش ها و ملاك تشخيص خير و شر است. در واقع، انسان جاي خدا مي نشيند و قادر است بدون در نظر قرار دادن دين و ارتباط با ماوراي طبيعت، مشكلات زندگي و دنياي خود را حل و فصل كند. بنابراين اصل، انسان با دو اهرم عقل و علم، ديگر نيازي به دين ندارد. اومانيسم ملاك و تكيه گاه تشخيص ارزش ها را خود انسان مي داند و مبدا ماورايي براي آن قائل نيست. در واقع، آن چه اصالت دارد، انسان است و خداوند صرفاً مي تواند در جهت رفع آلام روحي و نيازهاي بشر مورد پذيرش قرار گيرد و خود از اصالت برخوردار نيست. نظام سياسي اومانيسم، مبناي مشروعيت خود را از مردم و به اصطلاح، «قرارداد اجتماعي» مي گيرد، كه امروزه در انتخابات و آراي مردمي تجلي مي يابد
ب) عقل مداري(راسيوناليسم) 
از ديگر مشخصه هاي سكولاريسم، عقل گرايي است؛ بدين معنا كه انسان با استفاده از عقل قادر است همه مسائل را درك كند و به حل آن ها پردازد. داوري نهايي در حل منازعات، به عهده عقل است و عقل، مستقل از وحي و آموزش هاي الهي، توان اداره زندگي بشر را دارد. عقل مداري، در تاريخ انديشه سياسي غرب، به دكارت باز مي گردد. 
پيش از او، طي دو قرن، فلسفه مدرسي با حملات منتقدان و تشكيك در مباني فكري آن سست شده بود و سپس دكارت، فلسفه مدرسي را از اعتبار انداخت و فلاسفه نويني را جايگزين آن ساخت. از نتايج عقل مداري، طرد دين بود؛ زيرا عقلانيت به گونه اي تفسير شد كه دين را ضد عقل معرفي مي كرد. از اين رو، عقل معيار صحت و سقم قلمداد شد. محاسبه گرايي از پيامدهاي عقل مداري است كه در پي ريزي تمدن غرب، نقش اساسي را ايفا كرد. 
در تفكر اسلامي، عقل ابزار شناخت عقايد اصلي و يكي از منابع استنباط احكام شرعي است و نه تنها با دين سر ستيز ندارد، بلكه در خدمت آن است. آيات و روايات فراواني دعوت به تعقل و تفكر مي كنند، به گونه اي كه در برخي روايات، تفكر يك ساعت، معادل هفتاد سال عبادت شمرده شده است. ولي به هر حال، عقل به تنهايي نمي تواند همه نيازهاي بشر را برطرف كند و در مواردي كه كميت عقل  لنگ است بايد از وحي كمك گرفت. 
ج ) علم محوري 
بنابراين مبنا، ايمان به علم، نقش مذهب را در حيات انسان ها ايفا مي كند. به ديگر سخن، يافته هاي علمي، براي اداره جامعه كافي است. تجربه گرايي توسط فرانسيس بيكن پايه گذاري شد و پژوهش تجربي، جايگزين تفسير نهادهاي سنتي از جهان شد. به همين دليل، تعارض بين علم و دين، از مسائلي است كه پس از رنسانس و با ظهور موج تجربه گرايي رخ نماياند. از ديد اينان، علم بر دين مقدم است و رويكرد افراطي تجربه گرايي، اين است كه هر آن چه به محك تجربه در نيايد، طرد و انكار مي شود. 
تقابل علم و دين از هنگامي آغاز شد كه تئوري هاي جديدي، در فضاشناسي و هيئت، به وسيله كوپرنيك، كپلر و گاليله مطرح شد كه با پذيرفته ها و باورهاي كليسا و با ظواهر كتاب مقدس مسيحيان مخالفت داشت. از آن پس تعارض بين كليسا و علم آغاز شد و به تدريج شدت گرفت. گرچه در ابتدا كليسا مقاومت هاي بسياري كرد، اما در نهايت، شكست خورد و عكس العمل هاي مختلفي را از خود نشان داد كه از جملة آن ها جدايي دين از علم بود. گفته شد كه دين زباني مخصوص به خود دارد و علم نيز زباني مخصوص به خود. نزد آنان روح دين، صرفاً راز و نياز با خدا و حداكثر، توصيه هاي اخلاقي است. 
در تفكر اسلامي، همان گونه كه بين عقل و دين تعارض نيست، بين علم و دين نيز تعارضي نيست. علم و عالم، از ديدگاه قرآن ارزشمندند: (قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون). در تفكر اسلامي، معرفت تجربي، تنها راه شناخت نيست، بلكه راه هاي ديگري نيز براي شناخت واقعيت وجود دارند. 

خرید و دانلود

با قیمت 4,500 تومان
  • انتشار : ۰۲ فروردین ۹۵
  • دسته بندی :
  • نویسنده :

عتیقه زیرخاکی گنج