امپراتور همکاری در فروش فایل
  • بازدید : 136 views
  • بدون نظر

خرید و دانلود
با قیمت 4,500 تومان
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

(ابوبکر و عباس بن عبد المطلب در زمانى که پیامبر اکرم (ص) مریض بود،به مجلسى از انصار وارد
شدند،در حالیکه انصار گریه مى کردند،ابوبکر وعباس به انصار گفتند:چرا گریه میکنید؟آنان پاسخ
دادند که اخلاق نیکوى پیامبر را متذکر شده ایم.آن دو نفر پیش پیامبر رفته و قضیه را بآن حضرت اطلاع
دادند.پیامبر اکرم برخاست در حالیکه با کناره لباس بردى سرش رابسته بود،بیرون آمد و بالاى منبر
رفت و این آخرین منبر آن حضرت بود،ستایش و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود:من
درباره انصار بشماتوصیه به خیر مى کنم،زیرا آنان انبوهى از حامیان من هستند و جایگاه امانات من،آنان
آنچه را که بر عهده داشتند بجاى آورده اند و آنچه که در آینده بعهده آنان خواهد بود،باقى مانده
است،از نیکوکار آنان بپذیرید و از گنهکارشان اغماض نمائید) البته روشن است که مقصود پیامبر اکرم
(ص) اسقاط تکلیف و دستورات اسلامى از انصار نبوده است،بلکه منظور آن حضرت معامله نیکو در
برابر تلاش و فداکاریهائى بود که انصار در راه پیشبرد اسلام انجام داده بودند.
اما تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام چنین است که اگر امامت وزمامدارى براى انصار جائز
بود،احتیاجى به توصیه نداشتند،زیرا خود درراس حکومت قرار میگرفتند و دیگران در شعاع حکومت
آنان احتیاج به توصیه داشتند.
ثم قال فماذا قالت قریش؟قالوا احتجت بانها شجرة الرسول صلى الله علیه و آله و سلم.فقال علیه
السلام:احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة (سپس فرمود:قریش چه گفت؟بآنحضرت گفتند:قریش احتجاج
۲
واستدلال باین کرد که آنان شاخه هائى از درخت پیامبرند.حضرت فرمود: قریش به درخت احتجاج
کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند) .
ابن ابى الحدید میگوید:امثال این کلام (قریش احتجاج به درخت کردندو میوه آنرا ضایع و تباه
نمودند) از امیر المؤمنین (ع) تکرار شده است.و شبیه باین مضمون در سخنى از عباس به ابو بکر آمده
و اما اینکه میگویى: ما درخت پیامبریم،شما همسایگان آن درختید و ما شاخه هاى آن »: است که میگوید
« ( میباشیم. ( ۱
غایت و هدف از درخت میوه آن است
میتوان گفت:امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام هم میوه درخت مکتب اسلام بود و هم میوه
ممتاز قبیله بزرگ قریش.هیچکس در شایستگى امیر المؤمنین علیه السلام به اینکه او عالیترین محصول
مکتب اسلام بود،نمى تواند تردیدى داشته باشد.او بدرجه اى از فضیلت و شایستگى رسیده بودکه
اندیشه اش تجسمى از اسلام بود و کردارش عینیت اسلام را نشان مى دادو گفتارش در هر مقوله اى که
بود قانونى از اسلام را بیان مى کرد.و این یک توجه فوق العاده منطقى است که گفته شده است:براى
اثبات جهانى وجاودانى بودن دین اسلام و اینکه اسلام میتواند پاسخگوى همه مسائل بشرى بوده
باشد،بهترین دلیل شخصیت على بن ابیطالب (ع) است که ساخته شده این مکتب انسانى است.آیا
محصولى عالى تر از این شخصیت،براى اسلام مى توان تصور نمود؟!و اما از جهت نسب او از فرزندان
هاشم و پسر بزرگمردى که از مؤثرترین حامیان بنیان گذار اسلام،یعنى ابوطالب (ع) بود که با
گرفتارى به فقر مالى (آنچنانکه تواریخ مى نویسند) با شخصیت ترین فرد در آنروز بود که شیخ الاباطح
نامیده مى شد.او پسر عموى پیامبر اسلام بود که همسر یگانه دختر او فاطمه (ع) و او را به برادرى
خویش پذیرفته بود.درست است که امیر المؤمنین بجهت داشتن عظمت هاى بیشمار انسانى بالاتر از آن
بود که شخصیت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بکشد،ولى این یک واقعیت انکارناپذیر بود که او
در سلسله بهترین فرزندان آدم (ع) است که در زیارت فرزندنازنینش حسین بن على علیهما السلام
مى خوانیم:
اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخۀ و الارحام المطهرة(گواهى میدهم به اینکه وجود تو از
فرزند على و فاطمه (ع) نورى بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره) .
بنابر این،استدلال امیر المؤمنین علیه السلام باینکه عین همان احتجاجى که قریش به انصار نمودند،و
آنانرا ساکت کردند،من به قریش دارم،زیرااگر قرابت و خویشاوندى آنان با پیامبر اسلام عامل
۳
شایستگى امامت و زمامدارى بوده باشد،قرابت و خویشاوندى من بسیار نزدیکتر بوده و من مانند
میوه اى که محصول درخت پیامبر است هم از جهت معنى و هم از بعد طبیعى شایسته تربه مدعاى آنان
(امامت) هستم.در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابهاو مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته
شده است.و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى پردازیم.فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن
ابى- الحدید که او هم از کتاب سقیفه تالیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى کند،متذکر
جوهرى میگوید:احمد بن اسحق میگوید:احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى »: مى شویم
چنین روایت مى کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود،
انصار درسقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند:پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد
یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم،و
آنچه که من میگویم،با دقت بفهم وبمردم بگو.سعد سخنانى مى گفت و پسرش مى شنید و صداى خود
را بلند میکردتا انصار سخنان سعد را بشنوند.سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود:شما
انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید،براى هیچیک از قبایل عرب نیست.پیامبر اکرم (ص)
ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت ها دعوت مى کرد،در
حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند.سوگند بخدا،آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و
نمیتوانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت
را اراده فرمودو کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خداو رسول او و
عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهادبا دشمنانش را بشما داد.شما انصار
شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین ترین مبارزان دیگر
دشمنان پیامبربودید،تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن
نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند،در حالیکه محقر وپست شده بودند،مطیع گشتند.تا اینکه خداوند
وعده خود را بر پیامبراکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند.سپس خداوند
متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنودو چشمش بشما روشن
بود،پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید،زیرا شما شایسته ترین مردم به این امر
میباشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند:راى صحیح همین است و تو موفق در
راى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى کنیم و این امر (زمامدارى) را بر تو
واگذار مى کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى.
سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند:اگر مهاجرین قریش گفتند:ما مهاجر و یاران اولى و عشیره
و اولیاى پیامبریم،پس چرا شماانصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى کنید چه خواهید
گفت؟
۴
انصار گفتند:در این صورت خواهیم گفت:امیرى از ما انصار وامیرى از شما مهاجرین براى خلافت
انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگزرضایت نمیدهیم،زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى
اسلام همان عمل را کرده ایم که مهاجرین.و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است،براى ما
نیز آمده است،مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهندشمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد
. (۲) « و ما نمیخواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم،لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود
خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید،اورهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را »
در خانه دید و على بن ابیطالب (ع) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود.کسى که خبر اجتماع انصار را در
سقیفه به عمر آورده بود،معن بن عدى بوده است.معن دست عمر را گرفت،عمر گفت:من کاردارم.معن
گفت:باید برخیزى و عمر با معن برخاست.
معن گفت:جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده اند وسعد بن عباده در میان آنان است و
انصار دور او میگردند و او را به خلافت شایسته میدانند و در آنجا عده اى از اشراف انصار هم جمع
شده اند،بیم آشوب و فتنه میرود،حال ببین چه فکر میکنى؟این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و
براى خود راهى را انتخاب کنید،زیرا من مى بینم در این ساعت در فتنه باز شده است،مگر اینکه خدا این
در فتنه را ببندد.عمر از این حادثه شدیداناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او
گفت:برخیز. ابو بکر گفت:کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم؟من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو
عمل کنم،من مشغولم.عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء الله بزودى برمیگردیم.ابو بکر با عمر
برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکربازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد.هر دو با سرعت بیرون
آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند.در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودندو سعد بن عباده
در حال بیمارى در میان آنان بود،عمر خواست سخن بگویدو براى ابو بکر آماده کند،عمر گفت:من بیم
آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند.وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى
نمود وجملات منفى را تکرار کرد،ابو بکر او را ساکت نمود و گفت:آرام باش،و سخن را دریاب و
سپس بگو.سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت واول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب
شروع کرد:خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد (ص) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن
دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود.خداوند دلها و پیشانى هاى ما را گرفت و به
اطاعت از پیامبر وادار ساخت.و ما گروه مسلمانان مهاجراولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم
در این راه پیرو ما گشتند.وما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم،قبیله اى رادر
میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است.وشما انصار خدائید و شما به
پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر وبرادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى
۵
هستید که ما در آن قرار گرفته ایم.شما محبوبترین و با کرامت ترین مردم براى ما و شایسته ترین مردم
براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما
داده است.و شما شایسته ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین میباشید.شمائید آن مردمى که در
سختى ها دیگران را بر خودمقدم داشتید و شایسته ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و
در هم و بر هم نگردد.و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم،من براى خلافت هر دو
شخص را با صلاحیت و شایسته مى بینم.عمر و ابو عبیده ( ۳) گفتند:براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر
از تو باشد، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مامور نماز ساخت.پس تو شایسته ترین مردم به امر
ابو بکر برخاست و گفت: عمر و » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره «… خلافت هستى
ابو عبیده بهر یک از آن دو میتوانید بیعت کنید.آن دو گفتند:سوگندبخدا،ما این امر را نمى پذیریم و تو
بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفردر غار و خلیفه رسول الله (ص) بر نماز هستى و نماز بهترین
دین است،دستت راباز کن تا ترا بیعت کنیم.وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد،بشیر بن سعد
خزرجى که[از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت میورزید]از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو
بکر بیعت کرد.حباب بن منذر فریادزد:سوگند بخدا،ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر
عمویت(سعد بن عباده) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به
سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد.با بیعت اسید به ابو بکر،همه قبیله اوس با وى بیعت کردند.سعد بن
عباده را که مریض بود برداشتند وبه خانه اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع
ورزید،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند،به او گفته شد که باین کار
اقدام مکن،زیرا او بیعت به ابو بکر نمیکند اگرچه کشته شودو با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند
شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد
بجنگد،قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد،لذا سعد رارها کردند،سعد
در نماز با آنان شرکت نمیکرد و در جمعیتشان شرکت نمیکردو مطابق داورى آنان عمل نمیکرد و اگر
سعد کمک پیدا میکرد،با آنان مى جنگید،روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا
رفت.روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود،ملاقات
کرد،عمر به سعد گفت: هیهات یا سعد! (اى سعد،تو دور از واقع مى اندیشى) سعد عین همین جمله را به
عمر برگرداند و سپس گفت:تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت،بلى،من
سپس سعد گفت:سوگند بخدا،هیچکس دشمن تر از تو براى من همسایه نیست.عمر گفت:هر .« ( همانم ( ۴
کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد. سعد گفت:امیدوارم عرصه خلافت را بمدت
کوتاهى بر تو واگذار کنم ورهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است.
سعد اندك زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد،نه به ابو بکر
۶
۵) جوهرى میگوید:و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در ) « و نه به عمر و نه به کسى دیگر
آنروز به ابو بکر بیعت کردند.شخصیت هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین (ع) جمع شده بودند و زبیر
هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست.و على بن ابیطالب (ع) بارها میگفت:زبیر همواره با
ما اهل بیت پیامبر بود،تا پسرش که بفعالیت افتاد،وى را از ما برگرداند.بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند
و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند.عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت: چه
شده است که شما دور هم جمع شده اید؟برخیزید و به ابو بکربیعت کنید،زیرا مردم و انصار به او بیعت
کردند.
عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دوبودند،برخاستند و با ابو بکر بیعت
نمودند.عمر با گروهى که اسید بن حضیرو سلمۀ بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه (ع) رفتند،عمر
به آنانکه درخانه فاطمه (ع) بودند،گفت:بروید و به ابو بکر بیعت کنید،آنان امتناع ورزیدند،زبیر با
شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد.عمر گفت: بگیریدسگ را!سلمۀ بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر
را از دست او گرفت و آن رابه دیوار زد، سپس عمر زبیر و على (ع) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان
بودند،با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى فرمود:من بنده خداهستم و من برادر رسول
خدایم،وقتى که به ابو بکر وارد شدند،به على گفته شد:به ابو بکر بیعت کن،على فرمود:من به
خلافت شایسته تر از شما هستم ومن بشما بیعت نمیکنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید،شما
خلافت رااز انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى وامیرى را بر شما
تسلیم نمودند.و من عین همان دلیل را در حق خود براى شمامیآورم.اگر از خدا درباره خودتان
مى ترسید،بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند،براى ما بپذیرید و در غیر
اینصورت،ستمکارخواهید بود با اینکه مى دانید.عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه
بیعت کنى.على فرمود:اى عمر،امروز شیرى براى ابو بکر بدوش،قسمتى هم ازآن شیر براى تست.امروز
براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند.سوگند بخدا،سخنت را نمى پذیرم و
با او بیعت نمیکنم.ابو بکر به على گفت:اگر با من بیعت نمیکنى، ترا مجبور نمیکنم.ابو عبیده گفت:اى
ابو الحسن،تو جوانى،و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانندآنان تجربه و شناخت امور را ندارى و
من نمى بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از
تست.امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشدتو براى این
امر شایسته تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده اى لایق ترى.

خرید و دانلود

با قیمت 4,500 تومان
  • انتشار : ۰۱ اردیبهشت ۹۵
  • دسته بندی :
  • نویسنده :

عتیقه زیرخاکی گنج