• بازدید : 46 views
  • بدون نظر

خرید و دانلود
با قیمت 4,000 تومان
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بردباري براي مسيحيان مسئله اي بسيار دشوارتر بود. از نظر ايشان، يهوديت مقدمه يا طليعه دين خودشان و مسيحيت تحقق وعده هايي است كه خداوند به يهوديان داده است. يهوديان اين عقيده را رد مي كردند و اين امر مخالفت آنان با بعضي از اصول محوري آيين مسيحي تلقي مي شد. بردباري در بين شاخه هاي مختلف مسيحيت مآلاً مشكلي حتي بزرگ تر از آب درآمد. بديهي است كه عنصر خارجي آسان تر تحمل مي شود تا دگرانديش داخلي. مرتد به مراتب خطرناك تر از ملحد است. اثر معروف فيلسوف انگليسي جان لاك زير عنوان «نامه اي درباره بردباري» كه در اواخر سده هفدهم نوشته شد، درخواستي است براي بردباري ديني كه در آن زمان هنوز فكري نسبتاً جديد بود. او نوشت: «نه مشرك، نه مسلمان، نه يهودي هيچ يك نبايد به علت دين خود از حقوق مدني كشور محروم شود.» ولي اگر دقت كنيم، يكي در اين ميان از فهرست حذف شده و آن، كاتوليك است. 
تفاوت روشن است. در نظر لاك و هم روزگارانش، مشرك و مسلمان و يهودي براي مذهب رسمي انگلستان خطري ايجاد نمي كردند _ اما كاتوليك خطرناك بود. كاتوليك مي خواست مذهب پروتستان را براندازد و انگلستان را كاتوليك كند و، به قول رديه نويسان پروتستان در آن روزگار، يوغ اطاعت از فرمانروايي بيگانه _ يعني البته پاپ در رم _ را برگردن آن كشور بنهد.

مسلمانان عموماً در جوامع خويش نسبت به تنوع و تعدد بردبارتر بودند و حتي حديثي قديمي را شاهد مي آوردند كه اختلاف، رحمت خداوند است. مفهوم ارتداد _ به تعبير مسيحي عقيده نادرستي كه مراجع رسمي مذهبي آن را به اين عنوان بشناسند و محكوم كنند _ در اسلام كلاسيك جايي نداشت. انحراف و اختلاف به جز در موارد نادر، فقط هنگامي هدف تعقيب و آزار قرار مي گرفت كه نظم موجود را با خطر جدي مواجه كند. اصولاً خود اين تصور كه مرجعي رسمي داراي اين اختيار وجود داشته باشد كه درباره مسائل ايماني قضاوت كند و حكم دهد، با انديشه و عمل اسلام سنتي بيگانه بود _ ولي اكنون ديگر آن چنان بيگانه نيست.
يكي از پيامدهاي همانندي سابقه و نگرش بين مسيحيت و اسلام، تعارض دراز ميان دو تمدني بوده است كه هويت خود را از آنها گرفته اند. وقتي آن دو دين در حوزه مديترانه به يكديگر رسيدند، چون هر دو مدعي بودند كه واپسين وحي الاهي به آنها رسيده است، معارضه پرهيزناپذير بود _ معارضه اي كمابيش مداوم كه طي آن، نخستين هجوم عربان دامنه اسلام را با كشورگشايي به سوريه و فلسطين و مصر و شمال آفريقا و لااقل تا مدتي به جنوب اروپا رسانيد كه همه در آن عصر جزء سرزمين هاي مسيحي بودند؛ بعد تاتارها اسلام را به روسيه و اروپاي شرقي بردند و سپس ترك ها به بالكان. به هر يك از اين پيشروي ها، مسيحيت پاسخي شديد داد: بيرون راندن عرب ها از اسپانيا، جنگ هاي صليبي در نواحي شرق مديترانه، شكستن آنچه روس ها در تاريخ خود آن را يوغ تاتار مي نامند، و سرانجام حمله متقابل عظيم اروپا به سرزمين هاي اسلامي كه معمولاً امپرياليسم خوانده مي شود.

با اين همه، در طول اين دوره دراز معارضه و جهاد و جنگ صليبي و تسخير و بازپس گيري، مسيحيت و اسلام همواره رشته ارتباط را نگه داشتند، زيرا هر دو در اساس ادياني از نوع واحد بودند. مي توانستند با يكديگر بحث كنند، مناقشه كنند، مناظره كنند. حتي فرياد خشم يكديگر را درك مي كردند. وقتي هر يك مي گفت: «تو كافري و در آتش جهنم  خواهي سوخت»، ديگري دقيقاً مي فهميد كه او چه مي گويد، زيرا مقصود هر دو يكي بود. (بهشتشان ويژگي هاي متفاوت دارد، ولي دوزخشان عمدتاً يكي است.) ولي به گوش يك هندو يا بودايي يا كنفوسيوسي چنين ادعاها و اتهام ها تقريباً يا كلاً بي معناست.نحوه اي كه مسيحيان و مسلمانان به يكديگر مي نگريستند و يكديگر را مطالعه مي كردند، در مورد هر يك با ديگري تفاوت فاحش داشت. اين امر دست كم از جهاتي معلول اوضاع و احوال متفاوت هر يك بود. مسيحيان اروپايي براي اينكه بتوانند كتاب آسماني و ادبيات كلاسيك خود را بخوانند و با يكديگر ارتباط برقرار كنند، از آغاز مجبور به آموختن زبان هاي خارجي بودند. از سده هفتم [ميلادي] به بعد، حتي انگيزه بيشتري پيدا كردند كه نگاه خويش را به بيرون معطوف كنند، زيرا مكان هاي مقدسشان در زادگاه دين مسيح، در حيطه حكمراني مسلمانان بود، و زيارت آنها تنها با اذن مسلمانان امكان پذير مي شد. مسلمانان چنين مشكلاتي نداشتند. 

اماكن مقدسشان در عربستان و در قلمرو فرمانروايي عرب ها بود، كتاب مقدسشان به عربي بود كه در سراسر تمدن اسلامي همچنين زبان ادب و علم و تحقيق و حكومت و تجارت به شمار مي رفت. پس از تسخير كشورهاي جنوب غربي آسيا و شمال آفريقا كه مردم آن سرزمين ها نيز عرب مآب شدند و زبان و خط اجدادي خويش را فراموش كردند، عربي به طور روزافزون حتي زبان مراودات يوميه شد. در روزگاران بعد، زبان هاي اسلامي ديگري، به ويژه فارسي و تركي، پاي به صحنه گذاشتند، اما در نخستين سده هاي شكل گيري، عربي فرمانرواي يكتا بود.اين تفاوت تجربه ها و نيازهاي هر يك از دو تمدن، در نگرش آنها به يكديگر منعكس است. 
از قديم ترين ايامي كه ثبت در تاريخ است، اروپائيان مي كوشيدند زبان هاي رايج در كشورهاي اسلامي _ و در راس آنها عربي را كه زبان پيشرفته ترين تمدن آن روزگار بود _ ياد بگيرند. بعدها و بيشتر به جهت فايده عملي، بعضي فارسي و به ويژه تركي را نيز آموختند. اهميت تركي عمدتاً از اين نشأت مي گرفت كه عربي را در قلمرو عثماني برانداخته و زبان حكومت و ديپلماسي شده بود. از قرن شانزدهم به بعد كرسي هاي استادي عربي در دانشگاه هاي فرانسه و هلند تاسيس شد. دانشگاه كيمبريج در ۱۶۳۲ و دانشگاه آكسفورد در ۱۶۳۶ صاحب نخستين كرسي عربي شدند. اروپائيان از آن پس ديگر براي دست يافتن به علوم عالي به عربي نياز نداشتند، ولي به انگيزه كنجكاوي فكري و عقلي و شوق به شناخت تمدني ديگر و راه و رسم آن به آموختن عربي همت مي گماشتند. هنگامي كه سده هجدهم فرارسيد، اروپا مي توانست بنازد كه صاحب مجموعه اي شايان توجه از كتب و مكتوبات عالمانه درباره جهان اسلام است، شامل چاپ ها و ترجمه هاي آثار تاريخي و ادبي و ديني و نيز تاريخ هاي ادبيات و مذاهب و حتي تاريخ هاي عمومي كشورها و مردمان مسلمان و آداب و رسوم آنان. كتاب هاي دستور زبان و فرهنگ هاي عربي و فارسي و تركي از قرن شانزدهم به بعد در دسترس دانشوران اروپايي بود. 
از نكات پرمعنا اينكه توجه بسيار بيشتري مي شد به عربي، يعني زبان كلاسيك و كتاب آسماني اسلام، از فارسي و تركي، يعني زبان هاي فرمانروايان جهان در آن روزگار. در طول سده نوزدهم دانشوران اروپايي و چندي بعد همچنين محققان آمريكايي، به اين مهم روي  آوردند كه نوشته ها و زبان هاي مدفون و فراموش شده عهد باستان را از زير خاك بيرون بياورند و بخوانند و ترجمه كنند و از اين راه يكي از فصل هاي درخشان تاريخ را بازيابند. اما كساني كه از اينگونه كنجكاوي بهره اي نداشتند و بنابراين، از درك آن ناتوان بودند، از اين فعاليت ها سر درنمي آوردند و در آنها به ديده بدگماني مي نگريستند.
جهان اسلام به علت فقدان انگيزه اي مشابه، به هيچ وجه كوچك ترين علاقه و توجهي به تمدن مسيحي نشان نمي داد. تحقير و خوار داشت مردمان وحشي آن سوي مرزها در آغاز ممكن بود توجيهي داشته باشد، ولي پس از اينكه آن صفت ديگر صدق نمي كرد و حتي در روزگاري كه اطلاق آن كمترين وجه عقلي نداشت، باز هم به كار مي رفت. گاهي استدلال شده كه توجه اروپائيان به عربي و زبان هاي ديگر شرق ملازم و مددكار _ يا اگر فاصله زماني را در نظر بگيريم _ طليعه و مقدمه امپرياليسم بوده است. اگر چنين باشد، بايد عربان و تركان را از اين گونه نيات تجاوزگرانه مبرا بدانيم. عرب ها هشتصد سال در اسپانيا بودند بي آنكه علاقه اي به آموختن اسپانيايي يا لاتين بروز دهند. عثماني ها پانصد سال بر بخش بزرگي از جنوب اروپا فرمان مي راندند، ولي در اغلب آن مدت هرگز زحمت يادگرفتن يوناني يا هيچ يك از زبان هاي رايج در بالكان يا اروپا را به خود ندادند كه به خوبي امكان داشت به كارشان بخورد و سودمند بيفتد. وقتي به مترجم نيازمند مي شدند، از افراد جديد الاسلام يا ديگران از كشورهاي مختلف استفاده مي كردند. 
تا هنگامي كه غرب به زور توجه بقيه دنيا را به خود جلب كرد، هيچ گونه «غرب شناسي» وجود نداشت. امروز نيز در آمريكا مي توان نگرش هايي مشابه مشاهده كرد.در حال حاضر در غرب ما با چيزي دست به گريبانيم كه به نظر خودمان جنگ با تروريسم است و به عقيده تروريست ها جنگ با كفر. همچنين هستند كساني در هر دو طرف كه ا ين جنگ را پيكار بين تمدن ها يا بين اديان مي دانند. اگر آنان درست بگويند _ و بسياري چيزها مويد آن نظر است _ بايد تصديق كرد كه برخورد اين دو تمدن داراي هويت ديني نه تنها ناشي از اختلافات، بلكه همچنين برخاسته  از تشابهات آنها با يكديگر است _ كه در اين صورت، ممكن است اميدي به تفاهم بهتر در آينده وجود داشته باشد.
اميد مهرگان: 
۱- ما راست قامتان. دست هاي ما به نحو مناسبي كوتاه تر از پاهاي ماست كه اين خود نشانه متمدن بودن ماست. راست قامتي اي كه در مسير ديالكتيكي تاريخ ساخته دست راست قامتان، قامت بسياري را خم كرده است.به زعم ماركس، تعيين كننده ترين گام در گذار از ميمون  به انسان اين بود كه شيوه زندگي ميمون ها به صورت حركتي روي زمين درآمد و آنها عادت استفاده از دست ها براي رفتن روي زمين را از دست دادند و راست قامت شدند. ماركس، تحليلي شديداً ماترياليستي از گذار از ميمون  به انسان و نقش كار در شكل گيري فرآيند توليد از ساده ترين تا پيچيده ترين شكل آن به دست مي دهد و تمام تحليل خود را مبتني مي كند بر تعامل توانايي ها و محدوديت هاي جسماني انسان با شرايط عيني واقعيت پيش رو. آغاز تحليل او، بررسي تكوين «دست» و رشد تدريجي مهارت هاي او بود. دست چيزي بود كه هم شي را تغيير مي داد، يعني «كار انجام مي داد» و هم خود از طريق «كار» تكامل مي يافت، بنابراين «دست نه تنها اندام كار، كه محصول كار نيز به شمار مي رود.» (درباره تكامل مادي تاريخ. ماركس و انگلس خسرو پارسا. نشر ديگر. تمام نقل قول ها از فصل اول همين كتاب است

خرید و دانلود

با قیمت 4,000 تومان
  • انتشار : ۱۵ فروردین ۹۵
  • دسته بندی :
  • نویسنده :

عتیقه زیرخاکی گنج