امپراتور همکاری در فروش فایل
  • بازدید : 72 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اللهمّ احينى مسكينا و امتنى مسكينا واحشُرنى فى زمرة المساكين‏(۱)؛ خدايا! مرا مسكين و فقير زنده نگاه‏دار، فقير بميران و در زمره فقيران محشورم نما.»
به راستى اين خواست و پيام رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم سيره عملى وى در زندگى با بركت و پر رحمتش بود كه تجلى آن در تمام سال‏ها، ماه‏ها، روزها، و… در وجود آن خورشيد دو عالَم همچنان روشن ماند و مى‏توان جلوه اين اخلاق حضرت را با يك بررسى مختصر در تمامى شئون زندگانى آن حضرت نظاره كرد. قرآن نيز در تبيين جايگاه واقعى و تكوينى رسول گرامى مى‏آورد:
«اى پيامبر! وجود تو براى تمام عالم هستى، رحمت است.»(۲)
امام باقر عليه السلام در بيان نخستين اصلِ اقتصاد در زندگى مى‏فرمايد: «در بررسى وضعيت اقتصادى خويش ملاك و الگوى خود را آن كس كه بيش از تو مال دارد، قرار نده؛ به گونه‏اى كه آرزوى داشتن آنچه را او دارد، بنمايى و بر آنچه خود دارى، خشنود نباشى!»
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها در زندگى، مسكين گونه زيست؛ بلكه در هنگامه وفات هم فقيرانه به ديدار معبود شتافت. چنانچه ابن عباس مى‏گويد:
«انّ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم تَوَفَّى و درعه مرهونة عند رجلٍ من اليهود على ثلاثين صاعاً من شعير اخذها رزقاً لعياله(‏۳)؛ حضرت هنگام وفات زره مبارك را در برابر ۳۰  پيمانه (‏۴) جو(كه براى برآوردن نيازهاى تغذيه‏اى خانواده، قرض گرفته بود) نزد مرد يهودى در گرو نهاده بود.»
عايشه مى‏گويد:
پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم در حالى از دنيا رفت كه از خويش دينار، درهم، گوسفند و شترى به جا نگذاشته بود.(۵)
اگر در درستى آنچه كه گذشت، ترديدى به خويش راه ندهيم و به توجيه و تأويل نپردازيم، چه‏ بسا بتوان از آنچه كه در سيره رفتارى آن حضرت يافت مى‏شود، بهره جست و براى تحقق آن در زندگى رهروان و الگوپذيران آن حضرت، به تلاش و كوشش پرداخت و با اراده‏اى قاطع و نفى هر توجيه و تأويلى، بدان عمل نمود.
در اين راستا به كلامى از امام باقر عليه السلام در بيان نخستين اصلِ اقتصاد در زندگى مى‏پردازيم كه مى‏فرمايد:
«در بررسى وضعيت اقتصادى خويش ملاك و الگوى خود را آن كس كه بيش از تو مال دارد، قرار نده؛ به گونه‏اى كه آرزوى داشتن آنچه را او دارد، بنمايى و بر آنچه خود دارى، خشنود نباشى!»
در پى اين دستورالعمل، امام باقر عليه السلام به آياتى از قرآن استناد نموده، و نحوه زندگى رسول گرامى را يادآور مى‏شود:
«فانّما كان قُوتُه الشَّعير و حلواه التَّمر و وقودُهُ السَّعف اذا وجده(‏۶)؛ غذاى رسول گرامى، جو و شيرينى ايشان، خرما و سوخت وى براى تهيه غذا و گرما، شاخه‏هاى درخت خرما بوده، البته تهيه اين‏ها هم اگر برايش امكان‏پذير مى‏بود.»
تكيه و تأكيد بر جو و خرما(۷) به عنوان مهم‏ترين مواد غذايى مورد استفاده حضرت، بيانگر نوع زندگى و سيره تغذيه‏اى ايشان است. در زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالاترين جايگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى يك حكومت و بزرگ‏ترين مسئوليت اجرايى را در دست داشت و ساكنان شهر مدينه، از انواع گوشت‏، لبنيات و غذاهاى ديگر استفاده مى‏كردند، خرما و جو، ارزان‏ترين و فراوان‏ترين كالاى موجود بود كه تهيه آن براى محروم‏ترين ساكنان مدينه امكان‏پذير بود. 
با بررسى بيشتر در مى‏يابيم كه اين نوع زندگى تنها ويژه شخص ايشان نبوده، بلكه خانواده آن حضرت نيز همين روش را داشته‏اند. 
عايشه مى‏گويد:
«والذى بعث محمّداً بالحقّ ما رأى مُنخلاً ولا اَكَلَ خُبزاً منخولاً منذ بعث الله الى ان قُبِضَ صلى الله عليه و آله و سلم …(۸)؛ سوگند به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق برگزيد، از آن زمان كه خداوند وى را به پيامبرى برگزيده تا آنگاه كه فراخوانده شد، آرد جوى نرم شده (الك شده) و نان جوىِ با آرد نرم در منزل ايشان ديده نشده است!»
عروة، با تعجب مى‏پرسد: پس چگونه جوىِ سخت را مى‏خورديد؟
عايشه در پاسخ مى‏گويد: پيوسته آخ، آخ، مى‏گفتيم!
تكيه و تأكيد بر جو و خرما به عنوان مهم‏ترين مواد غذايى مورد استفاده حضرت، بيانگر نوع زندگى و سيره تغذيه‏اى ايشان است. در زمانى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بالاترين جايگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى يك حكومت و بزرگ‏ترين مسئوليت اجرايى را در دست داشت و ساكنان شهر مدينه، از انواع گوشت‏، لبنيات و غذاهاى ديگر استفاده مى‏كردند، خرما و جو، ارزان‏ترين و فراوان‏ترين كالاى موجود بود كه تهيه آن براى محروم‏ترين ساكنان مدينه امكان‏پذير بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زمانى براى خانواده، چنين برنامه غذايى را اجرا مى‏نمايد كه توانايى استفاده از هر نوع امكانات و لوازم را براى بهترين زندگى اقتصادى دارد. روزى زنى از انصار براى منزل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زيراندازى هديه مى‏آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ضمن آن كه از عايشه مى‏خواهد آن را به وى برگرداند، مى‏فرمايد:
«فوالله لو شئتُ لأجرى الله معى جبال الذّهب والفضّة(۹)؛ به خدا سوگند! اگر اراده مى‏كردم، خداوند براى من كوه‏هاى طلا و نقره را فراهم مى‏نمود.» 
پيامبر گرامى به ما مى‏فهماند كه اين گونه زيستن، بر اساس نداشتن و محروميت نيست، بلكه تفكر و خواست قلبى و عملى خاتم پيامبران اين چنين بوده است. حضرت در كلامى فرمود: 
«والقُربة الى الله حُبّ المساكين والدّنو منهم(‏۱۰)؛ نزديكى به پروردگار، با عشق ورزيدن و نزديك شدن به مسكينان به دست مى‏آيد.»
رسيدن به اين «حُبّ» با استفاده از انواع بهترين خوراكى‏ها، صورت نمى‏گيرد. چگونه مى‏توان انتظار هم نشينى و همراه شدن با مسكين را داشت و از طرف ديگر به مانند آنان زندگى نكرد؟ حضرت فرمودند: دوست داشتن و نزديك شدن به مسكينان، عاملى در تحقق قرب به خداوند است. زمانى مى‏توان به مسكين نزديك شد كه مانند او به تغذيه خويش بپردازيم. گروه مسكين علاوه بر ناتوانى مالى، امكان استفاده از مواد غذايى را به طور كمّى و كيفى نيز ندارد. در اين راستا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است:
«والتّباعد من الله الشّبع (‏۱۱)؛ سير خوردن، باعث دورى از خداوند مى‏شود.»
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نه تنها خود بر اين كلام جامه عمل پوشاند، بلكه در خانواده به چنين سيره‏اى دست يافت، چنانچه عايشه مى‏گويد
  • بازدید : 82 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

صفات و افعال اختیاری انسان که در حیطه بحث اخلاقی با توجه به متعلقشان بر سه دسته تقسیم می شوند.
اول آنها که به خدا مربوط می شود.
دوم آنها که به خود انسان مربوط است.
سوم آنچه مربوط به مخلوقات خداست.
گروه اول: اولین فعل نفسانی انسان که در ارتباط با خداست ایمان می باشد که ریشه ارزش افعال و صفات اخلاقی است که در حقیقت ایمان یک نوع فعل اختیاری نفسانی است که در بحث اخلاقی قرار می گیرد و برای تحقق ایمان در نفس انسان. شناختن متعلق ایمان یک شرط لازم است و از راه های اختیاری حاصل می شود بنابراین تحصیل علم نسبت به متعلق ایمان (مثل خدا، ارسال رسل، انزال کتب، بحث و نثور و حساب) برای رسیدن به پیدایش ایمان در نفس است. ایمان شرایط لازم ریشه و اساس سایر ارزش های اخلاقی می باشد
منظور از معرفت خدا چیست؟ معرفت خدا چگونه حاصل می شود؟ و از چه ارزشی برخوردار است؟ و در نهایت آفات و موانع آن چه هستند؟ 
این ها همه وظیفه اخلاق و عالم اخلاقی که درجه اهمیت علم را تعیین و راه تحصیل و بررسی موانع را در اختیار دیگران قرار دهد.
معرفت خدا چیست؟
معرفت و شناختن انسان از خدای یگانه دو گونه است:
۱- شناخت حضوری
۲- شناخت حصولی
شناخت حضوری: انسان نسبت به خدا به دو صورت کلی تقسیم می شود: 
۱- درک فطری یا خداشناسی فطری که در آیه میثاق و آیه فطرت به خداشناسی فطری و درک حضوری ضعیف نظر دارد. علم حضوری که در شکل فطری بودن اکتسابی نیست و از محدوده و اختیارات انسان خارج است. و در جایگاه علم اخلاق قرار نمی گیرد. درک فطری انسان صرف استعداد و مایه ای است که واجد آن می تواند با تلاش خود از استعداد به فعلیت و از حالت ابهام به مرحله حضوری آگاهانه برسد.
نوع دوم: علم حضوری است که  انسان با فعلیت خویش برای رسیدن و طی مراحل تکامل لیاقت علم حضوری روش و آگاهانه را دادن به او اضافه می شود و این علم تشکیکی است که به نوبه خود پس از طی مراحلی که رسیدن به همان هدف نهایی آفرینش و غایت قصوای کمال انسانی است.
که آفرینش انسان وصول به این نقطه بوده است.
و باید همه این فعالیت های اخلاقی هدف داشته که به نقطه کمال انسانی واقع شوند. آیات قرآن روایات و نیز اشاره می کند که اولیا خدا در جهان دیگر به آن می پیوندند و با نیل به آن سعادت ابدی خود را دریافته اند.
(و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض لیکون من الموقنین)
و همچنین نشان دادیم به ابراهیم باطن او ملکوت آسمان و زمین را تا از اهل یقین باشد.
این مرحله از درک حضوری واضح نیست و چیزی است که خداوند به لطف و عنایت خود به بندگان خالص اضافه و اعطا می کند و رسیدن به مقام و کمال در اختیار ما خواهد بود چون وصول به این درک حضوری نتیجه افعال اختیاری اوست که باید به طرز درستی رهبری شود و به پایان برسد. پاداش و بخشی از افعال اختیاری ما افاعفه این کمال است که باید به طرز صحیحی انجام شود. که به صورت کامل به وسیله حال یا ملکه در جهان برای اولیا خدا فراهم گردد. 
و گفتیم هیچ یک از دو ادراک حضوری اختیاری ما نیستند و نخستین درک حضوری فطری اصلا اکتسابی نیست و دومین درک اگر چه اکتسابی است ولی مستقیماً مورد اراده ما نیست و بی مقدمه به وجود نمی آید که به عنوان عالیترین هدف برای رفتارهای اختیاری مطرح می شود. پس می توانیم بفهمیم که: 
۱- آن ادراک حصولی و استدلالی و تحلیلی عقلی که نسبت به خدای متعال و افعال او را می توانیم بدانیم.
۲- آن نوع کارهای اختیاری خوبی است که انسان با نزدیک شدن به آن مرحله کمال نهایی و ادراک حضوری آگاهانه می تواند تأثیر داشته باشد.
پس خداشناسی حصولی به معنی عام کلمه تصدیق به اصل وجود خدای تعالی و صفت توصیف و سایر اسما و صفات الهی که در قرآن و سایر منابع آمده از راه عقل قابل تثبیت است و شناخته می شود و در جهان آخرست در زمره افعال الهی می رود که همه شامل خداشناسی است.

ارزش خداشناسی
ریشه تمام ارزش اخلاقی ایمان به خواست و باید تمام کارها به انگیزه ایمان انجام گیرد. ایمان متوقف بر معرفت و شناخت است که نقص و کمال معرفت در نقص و کمال ایمان تأثیر دارد. هر چه شناخت انسان زنده تر باشد ایمان او هم عمیقتر است که علم و معرفت نسبت به متعلق ایمان در ردیف اصول و ریشه های اخلاقی جای گرفته است. ایمان یک حقیقت تشکیکی دارای شدت و ضعف است که هر چه زنده تر و قوی تر باشد انسان را وادار به حرکت و نظم رفتاری دقیقتر کرده و انسان در ارتباط با فوز و فلاح سعادت ابدی والاتری بوجود می آورد و علم و معرفت هم شدت و ضعف دارد که هر چه کاملتر باشد اثر آن در ایمان بیشتر است. تأثیر بیشتری در وصول انسان می گذارد که در زندگی به ارزش و کمال آن پی می برد. و باید برای رسیدن به این سعادت ایمان خود را قوی کند بلکه در کنار شرایط دیگران شرط لازم هم داشته باشد تا به شناخت و معرفت برسد.

رابطه خداشناسی با ایمان
خداشناسی حصولی که از راه به کار گرفتن مفاهیم و تجزیه تحلیل ذهنی و استدلال عقلی حاصل می شود که از مجموعه قضایا در زمینه (علمی، فلسفی، کلامی مطرح می شود) و قضایایی که نیاز به اقامه برهان دارد و باید مورد تصدیق انسان قرار گیرد.
مسائل مربوط به خداشناسی مثل یک مسئله ریاضی است.
مثلاً مهندسی که سر و کارش با هندسه است و تمام کارهایشان با قواعد ریاضی است ولی انسان های دیگر که از یاد گرفتن ریاضی غفلت می کنند نقش زیادی ندارد. خداشناسی عملی است که در تکامل اخلاقی، انسانی و معنوی ما تأثیر دارد و در ما زنده و فعال است و به کارها و تلاش های روزانه ما جهت می بخشد که قرآن هم به آن اصرار می ورزد که 
(حقا مومنان رستگارند کسانی که در نمازشان خشوع کنند و برای عورت هایشان نگهبانند و زکاه فعال هستند.)
معرفت و شناخت به دو لحاظ در تکامل ایمان تأثیر دارد.
۱- از نظر کیفی
هر چه شناخت انسان محکمتر و از شک و ابهام خالی تر باشد و یقین داشته و افزایش یابد به همان اندازه از ایمان قوی تر و باور وسیع تری برخوردار خواهد بود.
۲- هر چه نسبتا به شناختی که داریم بیشتر باشد و سعی کنیم در زندگی تأثیرش دهیم طبیعی است که شناخت فراموش نشود و ایمان زنده و فعال نگهبان ما باشد. علم در رشد و استحکام و حیات بالندگی ایمان فراوان خواهد داشت و قرآن بر فضیلت علم و معرفت تکیه می کند و کاملترین مصداق علم به ذات خداوند و افعال و صفات اوست  و این شناخت قدر متیقن از مصداق علم در آیات مطلق است و ملاک فضیلت و معیار برتری در ایمان بر رفتار ما و بر سعادت دنیوی انسان دارد و منشا حیات مادی و معنوی و اجتماعی انسان دارد که قرآن می فرماید:
(ای کسانی که ایمان آورده اید اجابت کنید خدا و رسول و هنگامی که می خوانند شما را به چیزی که شما را زنده می کند.)
  • بازدید : 97 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

گنهكاران از سيمايشان شناخته مى شوند! در تعقيب آيات گذشته كه بعضى از حوادث رستاخيز را بازگو مى كرد، اين آيات همچنان ادامه همان بحث و ذكر خصوصيات ديگرى از صحنه قيامت ، و چگونگى حساب ، و مجازات ، و كيفر است . نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه آسمان شكافته شود، و همانند روغن مذاب گلگون گردد، حوادث هولناكى واقع مى شود كه هيچكس را ياراى تحمل آن نيست )) (فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان ). از مجموع آيات ((قيامت )) به خوبى استفاده مى شود كه در آن روز نظام كنونى جهان به كلى در هم مى ريزد، و حوادث بسيار هول انگيز در سرتاسر عالم رخ مى دهد، كواكب و سيارات و زمين و آسمان دگرگون مى شوند، و مسائلى كه تصور آن امروز براى ما مشكل است واقع مى گردد،
در بعضى ديگر انسانها به جدال و دفاع و مخاصمه برمى خيزند خلاصه هر صحنه اى شرايطى دارد و هر صحنه از صحنه ديگر خوفناكتر است . و باز در تعقيب آن همگان را مخاطب ساخته مى گويد ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). آرى در آن روز سؤ ال نمى شود، ((بلكه مجرمان با قيافه هايشان شناخته مى شوند)) (يعرف المجرمون بسيماهم ). گروهى داراى چهره هاى بشاش نورانى و درخشانند كه بيانگر ايمان و عمل صالح آنهاست ، و گروهى ديگر صورتهائى سياه و تاريك و زشت و عبوس دارند كه نشانه كفر و گناه آنهاست ، چنانكه در آيات ۳۹ تا ۴۱ سوره عبس مى خوانيم : ((وجوه يومئذ مسفرة ضاحكة مستبشره و وجوه يومئذ عليها غبرة ترهقها قترة )): ((در آن روز چهره هائى درخشان و نورانيند، و چهره هائى تاريك ، كه سياهى مخصوصى آنرا پوشانيده )). سپس مى افزايد: ((آنگاه آنها را با موهاى پيش سر، و پاهايشان مى گيرند، و به دوزخ مى افكنند))! (فيؤ خذ بالنواصى و الاقدام ). ((نواحى )) جمع ((ناحيه )) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: در اصل به معنى موهاى پيش سر و از ماده ((نصاء)) (بر وزن نصر) به معنى اتصال و پيوستگى است ، و ((اخذ به ناصيه )) به معنى گرفتن موى پيش سر است ، و گاه كنايه از غلبه كامل بر چيزى مى آيد. ((اقدام )) جمع ((قدم )) به معنى پاها است . گرفتن مجرمان با موى پيش سر، و پاها، ممكن است به معنى حقيقى آن باشد كه ماءموران عذاب اين دو را مى گيرند و آنها را از زمين برداشته ، با نهايت ذلت به دوزخ مى افكنند، و يا كنايه از نهايت ضعف و ناتوانى آنها در چنگال ماءموران عذاب الهى است ، كه اين گروه را با خوارى تمام به دوزخ مى برند، و چه صحنه دردناك و وحشتناكى است آن صحنه ؟ باز از آنجا كه يادآورى اين مسائل در زمينه معاد هشدار و لطفى است به همگان مى افزايد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ).

تفسیر المیزان آیه
مجرمين از چهره‏شان شناخته مى‏شوند، و موى سر و پاهايشان را مى‏گيرند و در آتش مى‏افكنند
اين آيه در مقام پاسخ از پرسشى تقديرى است، گويا كسى مى‏پرسد: خوب وقتى از گناهشان پرسش نمى‏شوند پس از كجا معلوم مى‏شود گنهكارند؟. ” فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ”- اين جمله به خاطر اينكه حرف” فاء” بر سرش در آمده، فرع و نتيجه شناسايى مذكور است، و كلمه” نواصى” جمع ناصيه است، كه به معناى موى جلو سر است، و كلمه” اقدام” جمع قدم است، و جمله” بالنواصى” نائب فاعل جمله” يؤخذ” است، معناى تحت اللفظى آن” موى جلو سرها گرفته مى‏شود” است. و معناى آيه اين است كه: احدى از گناهش پرسش نمى‏شود- مجرمين با علامتى كه در چهرههاشان نمودار مى‏گردد شناخته مى‏شوند، در نتيجه موى جلو سرشان و پاهايشان را مى‏گيرند و در آتش مى‏اندازند .
آیه ۴۳

هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ
اين همان جهنمی است که مجرمان دروغش می پنداشتند .
تفسیر نمونه آیه

در آيه بعد مى فرمايد: ((اين همان دوزخى است كه مجرمان پيوسته آنرا انكار مى كنند)) (هذه جهنم التى يكذب بها المجرمون ). در اينكه مخاطبين حاضران در محشرند و اين سخن در قيامت به آنها گفته مى شود؟ و يا مخاطب شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى باشد، و در دنيا به او گفته شده است ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى دارند، ولى قرائنى در آيه وجود دارد كه معنى دوم را تقويت مى كند زيرا تعبير به فعل مضارع (يكذب ) و استفاده از جمله غائب با عنوان ((مجرمون )) بيانگر اين است كه خداوند به پيامبرش (صلى اللّه عليه و آله ) مى گويد: اين اوصاف دوزخى است كه همواره مجرمان در اين دنيا آنرا انكار مى كنند، و يا اينكه مخاطب همه انس و جن هستند كه به آنها هشدار مى دهد جهنمى كه مجرمان آنرا انكار مى كنند داراى چنين اوصافى است كه مى شنويد، بايد به هوش باشيد، عاقبت كارتان به آنجا نرسد .

تفسیر المیزان آیه
در آن روز به مجرمين گفته مى‏شود، چيزى كه هست جمله” يقال- گفته مى‏شود” از ابتداى آن حذف شده، و تقدير كلام” يقال هذه جهنم التي …” است، يعنى آن روز به مجرمين گفته مى‏شود: اين است آن جهنمى كه مجرمين تكذيبش مى‏كردند
در اين آيه روى سخن به رسول گرامى خود كرده فرموده باشد، اين آن جهنمى است كه مجرمين از قوم تو آن را تكذيب مى‏كردند، و به زودى وارد آن خواهند شد، و بايد كه سرنوشت آنان در نظرت بى‏اهميت باشد .

آیه ۴۴

يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وَبَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ
و اکنون در ميان آن و آب جوشان می گردند
باز در توصيف جهنم و عذابهاى دردناك آن مى افزايد: ((مجرمان در ميان دوزخ و آب سوزان در رفت و آمدند)) (يطوفون بينها و بين حميم آن ). ((آن )) و ((آنى )) در اينجا به معنى آبى است كه در نهايت حرارت و سوزندگى باشد، و در اصل از ماده ((انا)) (بر وزن رضا) به معنى وقت گرفته شده ، زيرا آب سوزان به وقت و مرحله نهائى خود رسيده است . به اين ترتيب آنها از يكسو در ميان شعله هاى سوزان جهنم مى سوزند و تشنه مى شوند و تمناى آب مى كنند، و از سوى ديگر آب جوشان به آنها مى دهند (يا بر آنها مى ريزند) و اين مجازاتى است دردناك . از بعضى از آيات قرآن استفاده مى شود كه چشمه سوزان حميم در كنار جهنم است كه نخست دوزخيان را در آن مى برند و سپس در آتش دوزخ مى افكنند: ((يسحبون فى الحميم ثم فى النار يسجرون )) (مؤ من ۷۱ و ۷۲). تعبير به ((يطوفون بينها و بين حميم )) آن در آيه مورد بحث نيز متناسب با همين معنى است . باز به دنبال اين هشدار و اخطار شديد بيداركننده كه لطفى است از ناحيه خداوند، مى فرمايد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ).
  • بازدید : 80 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

كلام حكيمانه و مهمى از رسول حق روايت شده كه هر كس براى خدا و محض صله رحم ازدواج كند، خداوند فرقش را به تاج ملائكه آراسته مى كند.
ازدواج نتايج و محصولات مثبت و فراوانى دارد : انس زن و شوهر به يكديگر، نجات از تنهائى، زياد شدن روزى، روشنى چشم دو خانواده، حفظ نصف دين، جلب خوشنودى حق، لذت و بهره جنسى، تجلى فرزند در عرصه گاه زندگى، پيدا كردن پشتوانه و . . .
اگر انسان نيت خود را در ازدواج براى خدا خالص كند، علاوه بر اين همه بهره و منفعت، به خاطر نيّتش دست به عبادتى بزرگ، و طاعتى عظيم زده، كه ارزش او را تا حدّ فرشته و ملك بالا مى برد، و تاجى همچون تاج ملكوتيان زيبنده فرقش مى گردد
در اين زمينه به داستانى بسيار شگفت آور از موسى بن عمران توجه كنيد : زمانى كه به دعوت حضرت شعيب، پس از زحمتى كه براى آب دادن به گوسپندان او كشيده بود، وارد خانه آن پيامبر بزرگ شد، سفره شام پهن بود، شعيب فرمود اى جوان بنشين و شام تناول كن.
موسى در پاسخ گفت به خدا پناه مى برم!
شعيب گفت براى چه؟ مگر تو گرسنه نيستى گفت: چرا، اما مى ترسم اين شام در عوض آن زحمت من قرار بگيرد، ما اهل بيتى هستيم كه چيزى از عمل آخرت را، در مقابل پر بودن زمين از طلاى ناب عوض نمى كنيم!!
شعيب به او گفت اى جوان به خدا قسم چنين قصدى در من نيست، من نيت اين را ندارم كه لقمه سفره من در عوض زحمت تو قرار بگيرد، عادت من و پدرانم پذيرائى مهمان و اطعام طعام بود، پس از اين گفتگو، موسى كنار سفره نشست و غذا خورد.
جلوه هاى فضيلت در خانواده 
جداً عجيب است، موسى مدتها بود از مصر بيرون آمده، و بيابان گردى مى كرد، در آن مدت غذاى مناسب نصيب او نشده بود، از گياه شيرين بيابان استفاده مى كرد، و وقتى وارد بر شعيب شد سفره او را سفره مهيا و مطلوبى ديد، در عين اينكه سخت گرسنه بود، از ترس اين كه مبادا به آن عمل كه محض خدا انجام داده بود لطمه بخورد از خوردن غذا خوددارى كرد، اما وقتى از جانب شعيب مطمئن شد، كه شعيب هم در پذيرائى از مهمان قصدش للّه و نيّتش خالص است بر سر سفره نشست!
خلوص شعيب باعث شد كه اولوالعزم آينده هشت سال براى او چوپانى كند، و خلوص موسى باعث شد، كه شعيب پيامبر پدر زن موسى شود!
خلوصى شگفت آور
يكى از علماى بااخلاص و عاشق اهل بيت، كه سالها با او انس داشتم، و از اخلاق و رفتارش درسها گرفتم برايم نقل كرد، زمانى كه از تهران براى تحصيل علوم الهى وارد قم شدم، رياست حوزه با مرحوم آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى بود.
پس از مدتى به حاج شيخ معرفى شدم، كه در ذكر مصائب اهل بيت و شور و حال وصفى خاص دارم، از من خواست در مواقع معين براى وى متذكر مصائب اهل بيت شوم.
كم كم به اين معنا شناخته شدم و افتخار مى كردم كه در صف ذاكران حضرت حسين (عليه السلام) هستم.
روز پنج شنبه اى مرا به منزل يكى از علماى بزرگ كه در پائين شهر منزل داشت بردند، از من درخواست منبر شد، دقايقى در رابطه با چند جمله نهج البلاغه درباره مرگ صحبت كردم، صاحب خانه بسيار گريست، تا پايان مجلس هم گريه مى كرد، از من دعوت شد پنج شنبه ديگر هم به آنجا بروم، رفتم، به من گفتند سهل تر و عادى تر سخن بگو، زيرا اين مرد بزرگ وقتى بياد مطالب هفته پيش مى افتد به شدّت گريه مى كند، سپس داستانى از اخلاص او برايم گفتند كه بهت آور بود.
مجرّد زندگى مى كرد، اصرار ما براى ازدواج او فايده نداشت، پس از مدتى به قبول ازدواج تن داد، خانم جوانى كه ازدواج نكرده بود به او پيشنهاد شد، يك بار بنا بر اصول فقهى وى را ديد، ولى پاسخ او منفى بود، پس از مدتى شنيديم با بيوه اى سياه چهره، زشت و داراى سه فرزند ازدواج كرده است، غرق تعجب شديم، علت آن را خواستيم، فرمود باكره اول را ديدم، پسنديدم، هر چه كردم نيت خود را در اين ازدواج خالص كنم، و به خاطر خدا قدم بردارم ميسر نشد، از او گذشتم، اين خانم را ديدم، شوهر مرده بود، نان آور نداشت، سه يتيم براى او مانده بود، كسى حاضر به ازدواج با او نبود، در اينجا زمينه خلوص نيت يافتم، للّه ازدواج كردم، بهره واقعى آن در قيامت نصيبم مى شود!!
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود :
طُوبى لِمَن اَخْلَصَ لِلّهِ عَمَلَهُ وَ عِلْمَهُ وَحُبَّهُ وَ بُغْضَهُ وَ اَخْذَهُ وَ تَرْكَهُ، وَ كَلامَهُ وَ صَمْتَهُ وَ فِعْلَهُ وَ قَوْلَهُ.
خوشابه حال كسى كه عمل و علم و محبت و كينه، و گرفتن و نگرفتن و سخن و سكوت، و حركت و گفتارش را براى خدا خالص كند.
و نيز فرمود :
اَلاِْخْلاصُ اَشْرَفُ نِهايَة.
اخلاص شريفترين فرجام است.
و فرمود :
فِى الاِْخْلاصِ يَكُونُ الْخَلاصُ.
 رهائى در اخلاص است.
و فرمود :
اَلاِْخْلاصُ مِلاكُ الْعِبادَةِ.
 اخلاص ملاك و قوام عبادت است.
رسول حق (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
طُوبى لِلْمُخْلِصينَ أُولئِكَ مَصابيحُ الْهُدى، تَنْجَلى عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَة ظَلْماءَ.
خوشا به حال مخلصين، آنان چراغ هاى هدايتند، هر فتنه و تاريكى از آنان زدوده مى شود.
امام عسگرى (عليه السلام) در ارزش بسيار والاى اهل اخلاص فرمود :
لَوْ جُعِلَتِ الدُّنْيا كُلُّها لُقْمَةً واحِدَةً وَلَقَّمْتُها مَنْ يَعْبُدُ اللّهَ خالِصاً لَرَأَيْتُ اَنّى مُقَصِّرٌ فى حَقِّهِ.
اگر تمام دنيا را يك لقمه كنم، و آن را به كسى كه به اخلاص، خدا را عبادت مى كند بخورانم، نظرم اين است كه در حقّش كوتاهى كرده ام.
رسول حق (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
اَخْلِصُوا اَعْمالَكُمْ لِلّهِ فَاِنَّ اللّهَ لا يَقْبَلُ اِلاّ ما خُلِّصَ لَهُ..
تمام اعمال خود را براى خدا خالص كنيد، همانا خداوند جز آنچه براى او خالص قرار داده شده قبول نمى كند.
على (عليه السلام)فرمود :
ضاعَ مَنْ كانَ لَهُ مَقْصَدٌ غَيْرُ اللّهِ.
 ضايع شد كسى كه مقصدى غير خدا دارد.
رسول حق (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
تَمامُ الاِْخْلاصِ اِجْتِنابُ الْمَحارِمِ.
همه اخلاص، پرهيز از همه محرمات الهى است.
اگر حاكميت هوا، و شهوات و غرائز، و چشم همچشمى، و دلبستگى خارج از حد به امور مادى، و غفلت در كار نباشد، گل اخلاص در هر عملى از گلستان باطن شكوفا مى شود، و بوى خوشش تمام فضاى زندگى را پر مى كند.
وه كه چه نيكوست زندگى زن و مردى كه بناى ازدواج را بر پايه اخلاص گذاشتند، و در مسير زندگى هم در عين همه محدوديت ها خلوص را ادامه مى دهند.
قل انّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للّه ربّ العالمين.
 اى رسول من اعلام كن، همانا نماز و همه حركات و زندگى و مرگ من خالص براى خدا است كه مالك همه جهانيان است.
ريا و خودنمائى در واجبات موجب بطلان، و در امور مباحه علت كم شدن ارزش و قيمت عمل است.
تقوا و عدالت
زن و شوهر لازم است نسبت به يكديگر مسائل الهى و دستورات اسلامى را رعايت كنند، رعايت واقعيات امكان ندارد، جز با به كارگيرى تقوا و عدالت، يعنى پرهيز از سيئات و زشتى ها و بدخلقى و رفتار ناپسند، و عدالت يعنى دورى از افراط و تفريط در تمام برنامه ها.
ستم به زن از جانب مرد، ستم به مرد از طرف زن به هر اندازه كه باشد، گرچه گروهى آن را قابل توجه ندانند قبيح است.
زن از قدرت بدنى و گاهى از توان روحى بالائى برخوردار نيست، مرد بايد در برخورد خود با همسرش جهات آفرينشى او را لحاظ كند، چنانچه حضرت حق در پاره اى از تكاليف و مسئوليت ها، توان و قدرت زن را لحاظ فرموده، و او را معاف نموده است.
جهات ضعف زن، بايد با برخوردهاى زيباى مرد جبران شود، او در حدى نيست كه مرد با وى بجنگد، و خانه را ميدان مبارزه و جار و جنجال با او قرار دهد.
در اين زمينه به دو روايت بسيار عالى عنايت كنيد :
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در نامه اى به حضرت مجتبى مسائل مفصّل و مهمّى را متذكر شدند، از جمله درباره هويت خلقت زن نوشتند :
فَاِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمانَة.
 همانا زن دسته گل خوشبو است، نه منبع قدرت و نيروى جسمى.
امام صادق (عليه السلام) فرمود :
اَكْثَرُ اَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْمُسْتَضْعَفينَ النِّساءُ، عَلِمَ اللّهُ ضَعْفَهُنَّ فَرَحِمَهُنَّ.
بيشترين اهل بهشت از گروه مستضعفين زنان هستند، حضرت حق آگاه به ضعف آنان بود، به اين خاطر در معرض رحمت قرارشان داد.
بنابراين بر مرد است كه نسبت به او به پيروى از حضرت حق با رحمت و مدارا، و رأفت و محبت رفتار كند، و در برخورد خود با او حالات جسمى و روحى او را به عنوان اينكه دسته گل خوشبو است رعايت كند، و از افراط و تفريط و ستم در حق او به هر صورت كه باشد بپرهيزد، كه دستور حضرت حق، آفريننده زن، اين است كه در حق زنان تقواى الهى را مراعات كنيد، و از كنيز خدا در منزل خود به نحو شايسته در جهات مادى و معنوى پذيرائى كنيد.
اما زن توجه داشته باشد كه مرد براى اداره امور خانه، بايد متحمّل كارهاى بسيار سخت، و حادثه هاى فراوان شود، او ناچار است براى راحت بودن زن و فرزند، و گذران امور آنها، در صدد تهيه مسكن و پوشاك و خوراك مطلوب باشد، و اين امور تهيه نمى شود، مگر با سختى و زحمت و تن دادن به كار، و چشيدن رنج سفر و حضر، و برخورد با اين و آن، بنابراين وقتى به خانه مى آيد، زن بايد با برخورد كريمانه، و بكارگيرى اخلاق حسنه، و پذيرائى از او، و تمكين بى چون و چرا نسبت به خواسته طبيعى وى، به استقبال شريك زندگى بيايد، و فضاى خانه را با رفتار پسنديده، و جلب عواطف شوهر، و لبخند به او، و تشكر از زحمات بيرون او، معطّر نمايد.
آرى تقوا و عدالت، اخلاق حسنه، كردار پسنديده، لبخند رضايت، تشكر از زحمت، حفظ آرامش، پذيرائى شايسته، همه و همه از فضائلى هستند كه در طول زندگى بايد از مشرق وجود مرد و زن نسبت به يكديگر طلوع كند، تا عرصه گاه حيات زن و شوهر از بركت اين واقعيات نور باران شود.
حسن معاشرت زن با همسرش، و مرد با اهل بيتش، در روايات شيعه فصل بسيار مهمى است، كه شماره روايات آن اعجاب انگيز است چه رسد به متن و مفهوم آن سخنان عرشى و ملكوتى.
ستم از جانب هيچيك به ديگرى گرچه به اندازه خردل باشد روا نيست، و ستمكار بايد بداند عقوبت سختى به انتظار اوست.
مرد مالك زن نيست، تا به هر برنامه اى كه بخواهد دست بزند، و زن نسبت به شوهر صد در صد آزاد نيست تا هر برنامه اى بخواهد پياده كند براى او بى مانع باشد.
براى هر يك از زن و شوهر از جانب حضرت حق و رسول اسلام و امامان معصوم، وظايف و تكاليفى است، كه تنها در چهارچوب آن تكاليف حق برخورد با يكديگر را دارند، خارج از حدود الهى و وظائف انسانى و اخلاقى، هر برنامه ديگر ستم و ظلم است، و در دنيا و آخرت داراى عكس العمل مى باشد.
در رابطه با ستم زن به شوهر و شوهر به زن كه كارى شيطانى و بدور از كرامت و فضيلت است روايت بسيار مهمى از رسول خدا رسيده، كه توجه به آن جداً واجب است.
مَنْ كانَ لَهُ اِمْرَأَةٌ تُؤْذيهِ لَمْ يَقْبَلِ اللهُ صَلاتَها وَ لاحَسَنَةً مِنْ عَمَلِها حَتّى تُعينَهُ وَ تُرْضِيَهُ وَ اِنْ صامَتِ الدَّهْرَ، وَ قامَتْ، وَ اَعْتَقَتِ الرِّقابَ وَ اَنْفَقَتِ الاَْمْوالَ فى سَبيلِ اللهِ وَ كانَتْ اَوَّلَ مَنْ تَرِدُ النّارَ ثُمَّ قالَ رَسوُلُ اللهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) وَ عَلَى الرَّجُلِ مِثْلُ ذلِكَ الْوِزْرِ وَ الْعَذابِ اِذا كانَ لَها مُؤْذِياً ظالِماً . . . 
آن كس كه زن آزاردهنده اى دارد، نماز و حسنه اى از حسنات آن زن قبول حق نمى شود، مگر يار و مددكار شوهر شود و رضايت او را جلب كند، آن زن آزاردهنده بايد بداند در صورت ادامه آزار اول كسى است كه وارد جهنم مى شود، گرچه تمام روزگار را به عبادت شب سپرى كند، و بنده در راه خدا آزاد نمايد، و مال و ثروت در راه خدا انفاق كند، سپس رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود :
چنين عذاب و وزر و وبالى هم براى مرد هست اگر همسرش را اذيت كند، و به او ستم روا بدارد، چنين مردى اگر عمر روزگار روزه باشد، و شبها را به عبادت صبح كند، و در راه حق بنده آزاد نمايد، و اموالش را فى سبيل الله انفاق كند، اول كسى است كه از گروه عاصيان و ستمكاران وارد آتش مى شود!
چنين زن و مردى بايد بدانند، كه حضرت حق در قرآن مجيد نسبت به ستمكار اعلام نفرت نموده، و او را از دايره محبت و عشقش طرد كرده :
  • بازدید : 102 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تحقیق تاثير نماز در بهداشت رواني-خرید اینترنتی تحقیق تاثير نماز در بهداشت رواني-دانلود رایگان مقاله تاثير نماز در بهداشت رواني-تحقیق تاثير نماز در بهداشت رواني

این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
عبادت به معناي اظهار ذلت ، عالي ترين نوع تذلل و كرنش در برابر خداوند است. در اهميت آن ، همين بس كه آفرينش هستي و بعثت پيامبران (عالم تكوين و تشريع) براي عبادت است. 

  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر آدمی بخواهد دقیقاً بفهمد که انسان چگونه موجودی است واز کجا آمده و برای چه در این دنیا و در این زمین قرار داده شده و به سوی چه هدفی باید حرکت کند لازم و ضروری است که داستان حضرت آدم(ع)را از منظر قرآن و عترت علیهم السلام بررسی نماید چرا که آدم(ع)اولین نماینده از نسل بزرگ بشریت است و نظام رفتاری خداوند با او که از برنامه خداوندی نشأت می گیرد به نوعی بیانگر نظام رفتاری خداوند با همه بشریت است و در خلال این برنامه و رفتارها می توان دریافت که انسان چگونه موجودی است و از کجا آمده؟ و برای چه دراین دنیا و در این زمین قرار داده شده؟ و به سوی چه هدفی باید در حرکت باشد
در بین همه مقوله ها و موضوعات مرتبط با حضرت آدم(ع)یکی از موضوعاتی که شاید نسبت به بقیه از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و با فهم صحیح آن می توان به بسیاری از سوالات کلیدی انسانها پاسخ داد موضوع خلیفه است.که در داستان آدم (ع)بسیار پررنگ است و بسیار جلب توجه می کند.اینکه خداوند آدم(ع)را به عنوان خلیفه خود معرفی می کند این خلیفه به چه معنا است؟و این خلیفه چه وظایفی را دارد؟
قبل از پرداختن به تعریف لغوی خلیفه ابتدا باید ببینیم که خداوند این موضوع را برای اولین بار در چه سوره و چه آیه ای طرح نموده سپس با توجه به آیه مورد نظر و نیز آیات مرتبط در قبل و بعد آن مفهوم خلیفه را استخراج نموده و بر اساس این مفهوم ترجمه لغوی مناسبی برای خلیفه ارائه دهیم.
اولین باری که خداوند واژه خلیفه را برای آدم مطرح می نماید در سوره بقره آیه ۳۰ می باشد با کمی بررسی و دقت در می یابیم که آیات ۲۹ الی ۳۸ سوره بقره درباره مفهوم خلیفه سخن بسیار دارد و با توجه و تدبر در این آیات می توانیم  مفهوم خلیفه را بهتر بدست آوریم لذا مفهوم خلیفه را با توجه به آیات ۲۹ الی ۳۸ سوره بقره تحت عناوین زیر مطرح می نماییم.
۱- جمیع آنچه را که خداوند در زمین خلق نموده برای خلیفه و خلیفه شدن آفریده است.
خداوند در آیات ۲۹ سوره بقره می فرماید:هوَ الّذی خَلَقََ لَکُم ما فِی الاَرضِ جَمیعا:او کسی است که آفریده برای شما آنچه را که در زمین است – سوالی می کنیم منظور خداوند از شما (کُم)که همه چیز در زمین برای آنها آفریده شده چه کسانی هستند؟خداوند پس از این بیان بلافاصله در آیه بعدی موضوع خلیفه را مطرح می نماید.
وَاِذ قالَ رَبُّکَ لِلملائِکَه اِنّی جاعِلٌ فی الاَرض خلیفه: و زمانی که پروردگارت به ملائک گفت همانا من می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم و نیز با توجه به واو عطف در ابتدای آیه ۳۰ که ارتباط مفهومی با آیه ۲۹ رابیان می کند همچنین واژه مشترک فِی اَلاَرض در دو آیه می توان دریافت منظور خداوند از (کُم)در آیه ۲۹ همان خلیفه در آیه ۳۰ است و چون ضمیر جمع(کُم)آمده این مفهوم نیز برداشت می‌شود که خداوند هر آنچه را که در زمین آفریده برای کسانی است که در جهت خلیفه شدن گام بر می دارند.سپس خداوند آنها را بعنوان خلیفه خود در زمین قرار می دهد.
۲- خداوند،خلیفه را بر می گزیند و به خلافت منصوب می نماید.
بر اساس آیه ۳۰ سوره بقره این خداوند است که موضوع خلیفه را مطرح و او را برمی گزیند آنجا که به ملائک می فرماید: وَاِذ قالَ رَبُّکَ لِلملائِکَه اِنّی جاعِلٌ فی الاَرض خلیفه:و زمانی که پروردگارت به ملائک گفت همانا من در زمین خلیفه قرار می دهم.
۳- خلیفه باید ربوبیّت خدا را خلافت کند یعنی خلیفه ربّ باشد و چون محصول ربوبیت تربیت است پس وظیفه خلیفه تربیت است.
خداوند از اسماء و صفات بسیاری بر خوردار است و هر زمان که بخواهد کاری انجام دهد از طریق یکی از اسماء یا صفاتش آنرا انجام می دهد.باتوجه به آیه ۳۰ سوره بقره درمی یابیم که خداوند با ربوبیتش می خواهد خلافت را ایجاد کند چرا که می فرماید: وَاِذ قالَ رَبُّکَ و زمانی که گفت ربِّ تو  وچون خداوند از باب ربوبیت خود سخن گفته و بعد موضوع خلیفه را مطرح می نماید و می توان فهمید که ارتباطی بین واژه رب و خلیفه وجود دارد و این خلیفه باید خلیفه ربوبیت خداوند باشد.و چون محصول ربوبیت،تربیت است پس اسن خلیفه باید مربی باشدو به تربیت بپردازد.
۴- خلیفه از جنس انسان است و انسان ظرف مناسبی برای خلافت است.
پر واضح است که موضوع خلیفه در این آیات درباره آدم(ع)است و چون آدم(ع)از جنس انسان است پس خلیفه باید از جنس انسان باشد همچنین این موضوع با خطاب به ملائکه مطرح می شود و آنان عکس العمل نشان می دهند و خود را سزاوار خلافت می دانند که می گویند:وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِک وَ نُقَدِسُ لَک :و ما تو را تسبیح و تقدیس و تحمید می کنیم و خداوند در پاسخ به آنها می فرماید:اِنّی اَعلَمُ ما لا تَعلَموُن یعنی من چیزی را می دانم که شما نمی دانید سپس وَعَلََّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلَّها مطرح می شود در نتیجه این انسان است که می تواند ظرف مناسبی برای خلافت ربوبیت باشد.
۵- شأن انسانی که خلیفه است از شأن همه ملائک نزد خدا برتر و بالاتر است.
چون خداوند موضوع خلیفه را با خطاب به ملائک مطرح می کند و به آنها می فرماید که شما خلیفه من نیستید  و خلیفه من از جنس انسان است و این خلیفه ویژگی هایی دارد که شما ندارید و نیز ظرف مناسبی برای خلافت من است که شمای ملائک اینگونه نیستید و در آیات بعدی با طرح موضوع انباء آدم(ع)به ملائک و در نهایت سجده ملائک به آدم(ع)در می یابیم که این انسانی که قرار است خلیفه رب باشد و شأن و جایگاهش نزد خدا از همه ملائک برتر و بالاتر است.
۶- خلیفه در زمین خلافت می کند و به بیانی دقیق تر مرکز فرماندهی خلیفه در زمین است.
خداوند اصرار دارد که با کلمات جاعِلٌ فی الاَرض در آیه ۳۰ بفهماند که خلیفه در زمین خلافت می کند چرا  که قیدجعل به زمین(فِی اَلارض) برمیگردد نه به خلیفه وجالب است که با طرح موضوع خلیفه در بین ملائک و انباءآدم(ع)به ملائک و سجده ملائک به آدم(ع)به این مفهوم جلب توجه‌ می‌کندکه محدوده خلافت خلیفه فقط زمین نیست و این خلافت در عوالم دیگر نیز جاری است چون ملائکه از جنس عالم برزخ هستند پس حداقل این خلافت محدوده عالم برزخ به پایین است درنتیجه زمین می شود مرکز خلافت خلیفه و مرکز فرماندهی خلیفه.
۷- خلیفه اهل فساد و خونریزی نیست.
ملائکه پس از بیان خداوند دربارۀ خلیفه قرار دادن انسان در زمین عکس العمل نشان داده  و بعنوان اولین بیان می گویند:¬¬اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسِدُ فیها وَ یَسفِکُ الدِِّماء:آیا در زمین کسی را قرار می دهی  که فساد می کند و خونریزی می نماید.چون خداوند این بیان ملائکه را رد نمی نماید می فهمیم که بعضی از انسانها در زمین فساد و خونریزی بپا می کنند ولی خلیفه رب که از جانب خداوند انتخاب شده اهل فساد و خونریزی نسیت و در انتهای آیه خداوند نیز به آنها گوشزد می کند کهاِنّی اَعلَمُ ما لا تَعلَمون همانا من چیزی را می دانم که شما نمی دانید همچنین از این آیه می توان فهمید که همه انسانها در مسیر خلیفه شدن گام بر نمی دارند و بعضی اهل فساد و بعضی به جنگ و خونریزی می پردازند.
۸- خلیفه کاری فراتر از تسبیح و تحمید و تقدیس خداوند را انجام می دهد.
ملائک به خدا عرضه می دارند که وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِک وَ نُقَدِسُ لَک:خدایا خلیفه می خواهی چه کار ما که تو را تسبیح و تحمید و تقدیس می کنیم از این بیان ملائکه فهمیده می شود که خلیفه علاوه بر تسبیح و تحمید و تقدیس خداوند بر اموری بالاتر از این امور باید بپردازدچرا که ملائکه نیز می‌توانند خدا را تسبیح و تحمید و تقدیس نمایند.اوج کار ملائک این است در صورتی که خلیفه رب به اموری فراتر نیز می پردازد.  
۹- معلم خلیفه خود خدا ست.خداوندمعلّم خلیفه است.
بر اساس آیه وَ عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلََّها  برداشت می شود که معلم آدم(ع) که بعنوان خلیفه قرار است در زمین قرار گیرد خداوند است.
۱۰- خلیفه علم همه اسماءرا از خداوند می آموزد و علم همه اسماءرامی داند.
وَ عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلََّها:و آموخت به آدم همه اسماء را.
۱۱- خلیفه توان فراگیری و انباء(خبر دادن)همه اسماء را دارد.
خداوند علم همه اسماء را به آدم(ع)تعلیم می دهد(وَ عَلَّمَ آدَمَ الاَسماءَ کُلََّها)در صورتی که ملائکه نتوانستند از آن اسماءخبر دهند و انباء کنند (ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَی المَلائِکَه فَقالَ اَنبِئونی بِاَسماءِهؤُلاءِ اِن کُنتُم صادِقین- قالوُ سُبحانَک لا عِلمَ لَنا  اِلاّ عَلَّمتَنا اِنَّکَ اَنتَ العَلیمُ الحَکیم)سپس آدم(ع) به دستور خداوند بعد از فراگیری همه اسماءشروع به انباء آن به ملائک می کند.و نبوت آدم(ع)با انباء به ملائک آغاز می شود.ولی ملائکه نه توان فراگیری انباء اسماء راداشتند و نه توان انباء اسماء را.چرا که اگر ظرفیت آن را می داشتند خداوند حتماً آنها را آگاه می ساخت.
۱۲- خلیفه به اذن الهی انباء می کند.
قالَ یا آدَمُ اَنِبهُم بِاَسمائِهِم:گفت ای آدم به اسماء آنها ملائکه را خبر کن.
۱۳-خلیفه عالم به غیب و شهود است.
موضوع اسماء موضوعی است که به عالم غیب ارتباط دارد و ملائکه به عالم شهود احاطه داشتند و آدم(ع)به موضوعی انباء می کند که مربوط به فراتر از عالم شهود یعنی عالم غیب است زیرا خداوند پس از انباء آدم(ع)به ملائکه می فرماید:اَلَم اَقُل لَکُم اِنّی اَعلَمُ غَیبَ السَّمَواتِ وَ الاَرض:آیا به شما نگفتم که من دانای به غیب آسمانها و زمین هستم و خلیفه باید عالم به غیب باشد تا عالم به اسماءباشد.
  • بازدید : 95 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

تقوا به چه معنایی می باشد؟تقوا از وقی ؛ وقایه به معنای حفظ کردن می باشد.می‌گویند:
« رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ »۱
این « ق » همان وقی به معنای ؛ خدایا مارا حفظ کن .
 انسان باتقوا چه کسی است؟
ما دو نوع استكان داریم ؛ بشكن و نشكن .
 آدم با تقوا یعنی مسلمانی که نشكن است ؛ درحقیقت كسی است كه حوادث و پول و مقام او را نمی ‌شكند و تغییر نمی ‌دهد.
 درجایی که آب ترشح می شود ، خود را کنار می کشیم که خیس نشویم ، درجایی که تیزی و تیغی وجود دارد ، لباسمان را جمع می کنیم تا به لباسمان گیر نکند ، در حقیقت خود را از هرگونه آسیبی حفظ می کنیم .
 انسان با تقوا کسی است که وقتی در مورد موضوعی مطمئن نیست ، آن را قطعی بیان نمی کند ، خود را از دروغ گفتن و شایعه ی دروغ حفظ می کند .
 تقوا مصونیت است ، نه محدودیت !
بعضی می‌گویند : تقوا کار هر کسی نیست ، تنها ویژگی عالمان بزرگ است !
 شهید مطهری می‌فرمایند : تقوامصونیت است نه محدودیت.
 مثل اینکه شما وقتی کفش می پوشید ، محدودیتی ایجاد نمی شود ، بلکه پایتان از کثیف شدن و شیشه و خار و خاشاک مصون می ماند .
 انسان با تقوا به خاطر روحیه ای که در او ایجاد شده ، مصونیتی پیدا کرده که وقتی به خلاف و گناهی می رسد ، به راحتی خودش را كنترل می كند.
 به گفته‌ی قرآن ، یکی از دلایل آمدن همه ی انبیاء الهی ، با تقوا کردن مردم بوده ، به طوری بسیاری از دستورات اسلامی نیز بر پایه ی تقوا استوار می باشد ؛
 مثلاً روزه « كُتِبَ عَلَیْكُمُ الصِّیامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ؛ روزه را بر شما واجب كردیم تا روح تقوا در شما زیاد شود. »۲
آدم با تقوا یعنی مسلمانی که نشكن است ؛ درحقیقت كسی است كه حوادث و پول و مقام او را نمی ‌شكند و تغییر نمی ‌دهد
 ترس از خدا، آری یا خیر؟!
از خدا بترسید ! این جمله به چه معنا می باشد ؟
 خدا ارحم الراحمین است و جایگاهی ندارد که کسی از خداوند بترسد ، درحقیقت وقتی گفته می شود از خدا بترس به این معنا است که از اعمال خود در مقام خداوند ترس و پروا داشته باشید ؛ « و اما من خاف مقام ربه »۳
 تقوا به این معنا است كه انسان در مقابل غریزه ، خودش را نگه دارد وحوادث او را تغییر ندهد.
 فرد متّقی کسی است که در هر شرایطی راضی به رضای خدا باشد ، اگر جوانش را از دست داد ، شیون و فغان نکند که چرا چنین شد ؟
 برای خدا ؛ چرا ، اما و دلیل نیاورد ، مطیع محض او باشد .
مراحل تقوا
تقوا در گفتار
«فَلْیَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدیداً »۴
 انسان با تقوا حرف بی سند نمی ‌زند و گواهی ناحق نمی‌دهد، آدم با تقوابه كسی سوء ظن ندارد.
 انسان با تقوا در سخت ترین شرایط ، حرف حق را رها نمی کند ، به اسم دروغ « مصلحت آمیز» هر چیزی را نمی‌گوید.
تقوا در سیاست
در مسائل سیاسی قرآن می‌فرماید: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرینَ وَ الْمُنافِقین ؛ ‌ای پیامبر ، تقوا داشته باش و پیرو كفار ومنافقین نباش. »۵
 انسان با تقوا محال است با گروهك‌هایی رابطه داشته باشد ؛ زیرا از خدا می‌ترسد .
 
انسان های با تقوا نه به خود و نه به جامعه آسیبی نمی رساند بلکه برعکس بزرگترین جنایت ها از آنِ انسان های بی تقوا رخ داده است .
 آنچه در دنیای امروز مطرح است ، کمبود علم نیست ، بلکه کمبود تقوا است .
 تقوا در خانواده
« أَمْسِكْ عَلَیْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ »۶
 مرد یا زن با تقوا کسی است که در خانه ، خوب همسرداری کند ، ظلم نمی ‌كند و اگر ظلمی را مرتکب شد ،عذرخواهی می‌كند .
 انسان با تقوا حرف بی سند نمی ‌زند و گواهی ناحق نمی‌دهد، آدم با تقوابه كسی سوء ظن ندارد. انسان با تقوا در سخت ترین شرایط ، حرف حق را رها نمی کند ، به اسم دروغ « مصلحت آمیز» هر چیزی را نمی‌گوید
تقوا در مسائل اجتماعی
«وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ »۷
 با ایجاد تقوا ، نصب و عزل‌ها الهی می شود . دیگر به خاطر روابط ، نصب و عزلی اتفاق نمی افتد .
معلم با تقوا دیر سر كلاس نمی رود ، ازدرسش کم نمی گذارد ؛ « وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ ؛ وای بر كم فروش‌ها»۸
 كارمند اداره اگر با تقوا باشد ، باتلفن اداره کار خصوصی انجام نمی دهد ، با خودكار اداره لیست خریدهای منزل را نمی نویسد ، ساعات كار مردم راصرف كار خصوصی خود نمی‌كند .
 ملاک امتیاز به چه چیزی است؟
 اسلام همه ی امتیازات را لغو کرده و می فرماید: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ »۹
 
افراد با سوادتر نیاز به تقوای بیش‌تری دارند ؛ اگر كاسبی با تقوا نبود ، انگور خوب را رو و انگور بد را زیر می گذارد ، اما اگر آیت الله و دكتر و مهندس بی تقوا شود ؛ « اذا فسد العالِم فسد العالَم »
 «من سن سنة سیئه » ؛ كسی كه خط انحراف ؛ را تأسیس كند ، « فله وزر من عمل بها » هر جنایتی كه هواداران آن‌ها بكنند ، علاوه بر این كه بر گردن خودشان است ، بر گردن رهبرانشان نیز می باشد.
 راه رسیدن به تقوا
یکی از مهمترین راه ها ، توجه به جهان بینی الهی است ؛
 « إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ ؛ خدا در كمین تو است .»۱۰
 « یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ »۱۱
 شما نگاه می‌كنید و خدا می داند كه این نگاه تقوا دارد یا نه! خداوند خیانت‌های چشم و هدف‌های قلبی شما را می داند .
 در هرلحظه ای که هستید ، برگردید
 تقوا داشتن یعنی آنکه سعی کنیم که گناه نکنیم ، واگر مرتکب گناهی شدیم برگردیم ؛ « نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ بهترین بنده، کسی است که در هر انحرافی بر می گردد
  • بازدید : 70 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

داود u بر اريكة سلطنت بني اسرائيل تكيه داشت، و در امور جارية آنان حكومت و تصرف مي كرد، مراقب وحدت كلمة آنان و وضع اقتصاديشان بود، مخاصمان صبح نزدش حاضر شده ماجري و مرافعات خود را بعرضش مي رساندند، و بر مدعاي خود احتجاج 
مي كردند، و او ميان آنان بعدل و داد داوري مي كرد.
آن داود u بود، اين هم پسرش سليمان كه هنوز بسن بلوغ نرسيده يعني در سنين يازده سالگي از عمرش جاي پدر را مي گيرد، آري داود u ديگر پيري سالخورده شده همين روزهاست كه مرگ مهلت زندگيش را بآخر رساند، دائماً در فكر قوم و امت خويش است، آيا سرپرستي آنان را به كه واگذار كند، گو اين كه فرزندان بسياري دور او پروانه وار مي گردند، اما سليمان با اين كه خردسال است لكن از جهت علم و حكمت بر همه برتري دارد، و از حيث قيافته هم پخته تر و رسيده تر به نظر مي رسد تيزهوشيش بحد كمال رسيده، و عيناً مانند پيران جهانديده با بصيرت و دور انديشي بامور رسيدگي مي كند.
بهمين جهت از دير زماني او را در مجالس قضاء و داد رسيش شركت مي داد، تا نيروي فكريش قوت يافته، و رأيش محكم گردد، سليمان نيز با علاقة فراواني در مجالس قضاء پدر حاضر مي گشت تا از پدر آرائي محكم فرا گرفته و بعدها در روشني نور آن مشكلات مملكت و دقائق امور را حل كند.
در يكي از مجالس قضاء و دادرسي داود u نشسته و فرزندش سليمان در كنارش قرار گرفته بود، دو نفر متداعي مراجعه كردند، يكي گفت: من زراعتي داشتم كه نزديك بود آنرا درو كنم، و آن چنان بود كه از جهت پر باري چشم هر بيننده اي را خيره مي ساخت، گوسفندان اين مرد در آن افتاد و اين مرد نه قبلاً آن ها را حفظ كرده و زمامشان را بدست چوپاني سپرده بود، و نه وقتي زرع مرا پامال كردند بيرونشان كرد، و در نتيجه زراعت مرا نابود كرده و چيزي از آن باقي نگذاشتند۱٫
صاحب گوسفند هم گفته او را انكار نكرد، و عليه او دليلي نياورد، و معلوم است كه داود u بنفع صاحب زرع حكم كرد و قضيه خاتمه يافت.
حكم داود u اين بود كه صاحب زرع گوسفندان طرف دعوي را كه برابر با خسارت زراعتست بعنوان تقاص از زرعش، بجرم اين كه شبانه گوسفندان خود را بدون چوپان رها كرده بگيرد.
اما كودك خردسالش سليمان كه خدايش علم و حكمتي داده و از آغاز اين مرافعه دقيقاً در آن فكر مي كرد، ناگهان از جاي برخاست، و مهر سكوت را شكسته و در مقام خورده گيري بر آمده گفت: غير اين حكم، حكم ديگري است عالي تر و عادلانه تر۲٫ 
مراجعه كنندگان از جرأت اين كودك به شگفت در آمدند سكوت كردند تا ببينند دنبالة حرفش چيست، سليمان سپس گفت: گوسفندان را بايد بصاحبان زراعت داد تا از شير و پشم و نتايج آن ها استفاده كنند، و زراعت را بصاحبان گوسفند سپرد تا مسترد دارند، و هر يك بسر وقت ملك و مال خود برود، اين حكم نه باعث خسارت و ضرر يكي از دو طرف دعوي است، و نه ماية درآمد و غنيمت طرف ديگر، و بعدالت و انصاف نزديك تر است، از همين جا نبوغ و فوق العادگي سليمان ظاهر شد، و همه فهميدند كه او جانشين پدر خواهد گرديد.
 
سليمان u و بلقيس
سليمان بن داود u تصميم گرفت بيت المقدس را در شام بنا كند، تا وسائل عبادت را آسان كرده و با اين عمل بسوي خدا تقرب جويد، با همتي چون كوه دست بكار شد و بسرعت هر چه تمامتر پي ريزي آنرا تمام و سپس به بناي آن پرداخت و بنائي شامخ بالا برد۱، وقتي از اين كار بپرداخت دلش آسوده گشت، ولكن آرزوي ديگري باز دلش را مشغول مي ساخت، و آن زيارت خانه خدا و اداي فريضة حج بود بايد با جمعيتي انبوه اين كار را هم انجام دهد.
سليمان u بقصد حرم كعبه خيمه بيرون زد، و پس از رسيدن بآنجا مدتي اقامت گزيد، وقتي نذرش را بپايان رسانيد، بار سفر بسوي سرزمين يمن بربست، و بشهر صنعا در آمد، تصميم گرفت در آن سرزمين آبي جاري سازد، همة پستي ها و بلندي ها را وارسي كرد، اثري از آب نديد، و از اين جهت ناراحت شد.
«و تفقّد الطير فقال ما لي لا أري الهدهد أم كان من الغائبين لا عذَّ بنّه عذاباً شديداً أو لأذبحنّه أو ليأتينّي بسلطان مبين»۲
در ميان پرندگان بجستجوي هدهد در آمد تا او وي را بآب راهنمائي كند، و بگويد در زير چه قسمت از زمين و در عمق چند متري آب هست، ولكن از او هم خبري نيافت، و معلوم شد كه او غيبت كرده، سوگند ياد كرد كه او را شكنجه داده و يا سر از بدنش جدا كند، مگر اين كه عذر موجهي بياورد.
اما غيبت هدهد خيلي طول نكشيد، چيزي نگذشت كه برگشت و سر و دم خود را بعنوان احترام و تواضع در برابر مولايش پائين گرفته بحضور آمد، آمد تا آن خيالهايي كه مولايش درباره او كرده و آن تصميم هاي بدي كه درباره اش اتخاذ كرده بود از دلش بيرون كند، نزديك آمده و اندكي تأمل كرده گفت: من بچيزي اطلاع پيدا كردم كه تا كنون تو از آن بي خبر بودي، و قوا و وسائلي كه در اختيار تو است بدان راه نيافته است. 
«فكمث غير بعيد و قال أحطت بمالم تحط به وجئتك من سبأ بنباء يقين»
اين مژده خشم و حدت سليمان را فرو نشاند و با عجله هر چه تمامتر خواست تا بفهمد خبر تازة او چيست، لذا تأكيد كرد بگو ببينم چه خبر آورده اي، و در اين مدت كجا بودي؟ هدهد گفت:
«إنّي وجدت امرأة تملكهم و اوتيت من كلَّ شئ و لها عرش عظيم، وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله و زيّن لهم الشيطان أعمالهم فصدَّهم عن السبيل فهم لا يهتدون»۳
«من در سرزمين سبا زني را ديدم كه بر مردم آن سرزمين سلطنت مي كرد، و از نعمت آنچه را تصور شود دارا بود، و تخت سلطنتي بزرگي داشت، اما صد حيف كه شيطان در رگ و پوست او و قومش رخنه يافته و در چشم و گوش ايشا دميده بود، و همه را از راه راست منحرف ساخته، چه من او و مردمش را ديدم كه خدا را گذاشته و براي آفتاب سجده مي كردند، و از اين قسمت خيلي ناراحت و در شگفت شدم، فكر كردم هيچ ملتي بقدر آنان سزاوارتر به پرستش خدا نيست با آن همه نعمت و قوت و شوكت كه خدا بايشان ارزاني داشته آن ها چرا بايد آفتاب پرست باشند، و براي خدايي كه عالم بضمائر است و جز او معبودي نيست و صاحب عرش عظيم است سجده نكنند؟
سليمان از شنيدن اين خبر دحشت كرد، و مي خواست باور نكند، اما گفتار هدهد را هم رد نكرد بلكه در جوابش گفت:
«سننظر أصدقت أم كنت من الكاذبي. إذهب بكتابي هذا فألقه إليهم ثمَّ تولَّ عنهم فانظر ماذا يرجعون».
باش تا دربارة اين خبر تحقيق كنيم آيا راست است يا دروغ، و اگر همين طور است كه تو مي گويي اين نامة من، بردار و آن را در قصر بلقيس بينداز، و خودت از دور تماشا كن ببين چه عكس العملي از خود نشان داده و چه مي گويند۴٫
هدهد نامة سليمان u را برداشته و بسوي كشور بلقيس پرواز كرد و پس از رسيدن، نامه را در قصر وي واقع در «مأرب» بود پيش وي بزمين انداخت و خود بكناري رفت، بلقيس نامه را گشود ديد نوشته است: «اين نامه ايست از سليمان، مي گويد: بسم الله الرحمن الرحيم، در مقام بلند پروازي و ستيزيدن با من برنخيزيد و از در سلم نزد من آئيد».
ملكة سبا بزرگان و وزراي خود را جمع كرده و خبر نامه را اعلام داشت و برايشان قرائت نمود آنگاه بمشورت پرداخت تا هم رأي آنان را بدست آورده و هم از فكر ايشان كمك بگيرد۵، چون بفكر آنان اعتماد داشت، وزراي وي گفتند:
«نحن اولوا قوَّة و الوا بأس شديد و الأمر إليك فانظري ماذا تأمرين».
«ما مردان جنگي و جنگنده ايم» و البته در اين مورد تجربياتي داريم، و اما در امور سياسي ما هيچ گونه اطلاع و تخصصي نداشته و بهمين جهت رأيي هم نداريم، و لذا مي بيني كه تدبير تمامي شئون كشور را بتو واگذار كرده ايم «اختيار با تو است تو خود فكر كن هر چه صلاح ديدي همان را انجام ده» ما در اختيار تو و گوش بفرمان توايم.
ملكه سبا از گفتار وزرا چنين فهميد كه ميل دارند تهديد سليمان را با شمشير و از راه دفاع جواب دهند، لذا در پاسخشان رأي آنان ار سست دانسته و اظهار داشت: صلح از جنگ بهتر است، و آدم عاقل گرهي را كه با دست باز مي شود دندان خود را بيهوده آزار نمي دهد آنگاه چنين استدلال كرد: «إنَّ الملوك إذا دخلوا قرية أفسدوها» پادشاهان وقتي بقريه اي دست يابند و داخل آن شوند آن قريه را ويران ساخته رونق و طراوتش را از بين مي بردند، عزيزان را ذليل ساخته مالك الرّقاب مردمش مي شوند، با آنان بطور استبداد رفتار خواهند كرد، تا بوده رسم و عادت پادشاهان دنيا چنين بوده. «و إنّي مرسلة إليهم بهدية فناظرة بم يرجع المرسلون».
لذا من هديه اي پر بها و هر چه گرانقيمت تر فراهم مي كنم و آن را براي سليمان مي فرستم، و استقلال و تماميت اراضي كشورم را با آن مصالحه مي كنم، و يا حداقل معلوم مي سازم كه او دربارة ما چه تصميمي دارد و از راه مبارزه ما با او چگونه است.
آنگاه اشياء گرانبهايي جمع آوري كرده و آن را با محترم ترين افراد كشورش نزد سليمان فرستاد، قبل از اين كه فرستادگان بلقيس برسند هدهد خود را رسانيده آنچه را شنيده بود بعرض رسانيد، سليمان بجن دستور داد تا يكي از بناهاي عجيبش را زينت داده و بصورتي در آوردند كه دل هر بيننده را لرزان و چشم ها را خير مي ساخت.
فرستادگان بلقيس وقتي رسيده و آن قصر را ديدند مبهوت شده و از گفتار باز ماندند سليمان با خلقي خوش خير مقدم گفت، و اظهار داشت كه از زيارتشان خرسند است، آنگاه پرسيد چه كار داشتيد، و مقصودتان چه بوده و چه آورده ايد، فرستادگان با كمال احترام نزديك رفته، و هداياي بلقيس را تقديم داشتند تا شايد سليمان اين پيغمبر بزرگوار هدايايشان را پذيرفته و بر سر صلح و سازش آيد.
سليمان از قبول آن تعفف ورزيد، و با لحن خاصي معذرت خواست۶ و بفرستاده مخصوص ملكة سبا گفت: «إرجع إليهم فلنا تينّهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنّهم منها أذلّة و هم صاغرون» بسوي بلقيس باز گرد و اين هدايا را هم با خود برگردان، و بگو كه خداوند بمن رزقي واسع و عيشي خوش ارزاني داشته و ملك و نبوتم داده و چيزهايي عطا كرده كه به احدي از مردم عالم نداده است، و مثل من كسي، چرا بايد بخاطر هديه اي از گفتن حق سكوت كند، و يا مانند يك دنيا از طلا هم او را از نشر دعوتش باز بدارد؟!
اين شمائيد كه جز ظاهر زندگي مادي سعادت ديگري را سراغ نداشته، و در نتيجه اين هدايا بنظرتان جلوه مي كند، تو اكنون اي فرستادة بلقيس بسوي سبا باز گرد و منتظر باش كه ما با لشكري بسر وقتشان خواهيم آمد كه بهيچ وجه طاقت هماوردي آنرا نداشته باشند، و بزودي ايشان را از سرزمين سبا با خواري هر چه تمامتر بيرون مي كنم، و ملك سلطنت و عزتشان را از بين مي برم.
فرستادة مخصوص بلقيس با همراهانش بازگشته آنچه ديده و شنيده بودند باز گفتند، بلقيس گفت: گويا چاره اي جز اطاعت و پذيرفتن دعوتش نداريم، و اكنون كه حال چنين است پس چه بهتر كه قبل از آن كه او بسوي ما لشكر بكشد ما بنزدش شده و قبولي خود را اعلام داريم، اين بگفت و با قومش بسوي سليمان حركت كرد.
سليمان u چون شنيد مردم سبا مي آيند بعده اي از ديوان كه مسخر دربارش بودند گفت: كدام يك از شما مي توانيد قبل از رسيدن مردم سبا تخت بلقيس را برايم بياوريد، عفريتي از اجنه گفت: من آنرا تا قبل از آن كه از اين مجلس برخيزي حاضر مي كنم، و من نيروي اين كار را داشته و بر آن امينم، مرد ديگري كه خدايش علم و حكمت داده بود گفت: من آنرا قبل از آن كه چشم بگرداني حاضر مي سازم.
«قال الّذي عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتدَّ إليك طرفك. فلمّا رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربّي ليبلوني ءأشكرأم أكفر».
پس سليمان گفت با لشكر عيان تخت او را حاضر آريد اين زمان
گفت آصـف من باسم اعظمش حاضـر آرم پيش تو در يكدمـش 
حاضر آمد تخت بلقـيس آنزمان ليك ز آصـف نه از فن عفريتيان 
گفت عفريتي كه تختـش را بفن حاضر آرم تا تو زين بيرون شدن 
گر چه عفريت اوسـتاد سحر بود ليك آن از نفخ آصـف رو نمود 
گفت حمد الله بدين و صد چنين كه بديد ستـم ز رب العالمين 
سليمان بمحض آن كه اراده كرد تخت بلقيس را نزد خود بياورد معجزه آسا آنرا نزد خويش حاضر يافت و گفت: «اين فضل پروردگار من است، يك نعمت از نعمت هايي است كه او بر من ارزاني داشته تا مرا بيازمايد، آيا شكر نعمتش بجا مي آورم و يا كفران مي ورزم».
آري كسي كه خدايش نعمت خوبي ارزاني داشته، و او با دلي كه از هر عيب پاك باشد خود كند در حقيقت براي خود و بنفع خود شكر كرده، چون فوائد و منافع شكر باز بخود او عايدمي شود، همچنانكه اگر كسي نعمت پروردگار خود را كفران كند، و آن را با دلي ناپاك و روحي پليد تلقي نمايد ضرر كفرانش بخودش بازخواهد گشت و از كساني مي شود كه در آخرت از زيانكارانند، و گرنه خدا از همة عالميان بي نياز است.
سليمان وقتي تخت بلقيس را نزد خود حاضر ديد گفت: «نكّروا لها عرشها ننظر أتهتدي أم تكون من الّذين لا يهتدون». آنرا غير آن طوري كه در قصر وي بكار رفته بود كار گذاريد، به ببينم هنگامي كه آنرا مي بيند مي فهمد تخت خود اوست يا نه (و بدين وسيله هوش او را بيازمائيم)۷
بلقيس با جمعيتش رسيدند، شخصي باو گفت: «أهكذا عرشك» تخت تو هم مثل اين تخت بود؟ بلقيس از طرفي فكر كرد كه تخت خود را در شهر سبا گذاشت و آمد، و از طرفي ديد تام علامت ها و ظرافت كاري هاي تختش در اين تخت نيز هست، متحير گشته و از اين امر عجيب و شگرف دهشت كرد آنگاه بيش از يك كلمه نگفت «قالت كأنه هو و اوتينا العلم من قبلها و كنّا مسلمين»: «مثل اين كه خود آن است، و ما را قبلاً علم بقدرت الهي و نبوت سليمان داده اند» و لكن چون سابقة كفر و عبادت غير خدا را داشت. دوباره با فكري پريشان و دلي واله و سرگردان ايستاد. «و صدّها ما كانت تعبد من دون الله إنّها كانت من قوم كافرين».
سليمان قبلاً دستور داده بود كاخي از بلور سفيد ساخته بودند، بلقيس را براي پذيرائي بدانجا فرستاد، بلقيس چون بدانجا شد پنداشت آب فراواني است لباس خود را بالا زد، ولي وقتي وارد شد گفت: اين كاخ باين عظمت همه از شيشه است آنگاه گفت «ربِّ إنّي ظلمت نفسي و أسلمت مع سليمان لله ربَّ العالمين» يعني پروردگارا من از دير زماني از بندگي تو سرپيچيده روزگار درازي از رحمتت غافل و گمراه بودم، چه ستمي بنفس خود كردم و او را از نور تو و رحمتت محروم ساختم، اينك با سليمان در برابرت تسليم مي شوم و خالصانه بسوي اطاعتت مي گرايم و تو ارحم الراحميني.
سليمان بر اريكة سلطنت تكيه كرد، و خدايش ملكي عريض و جاهي وسيع به وي ارزاني داشت، تا آنجا كه باد مسخر او بود اجراء كننده مشيت و رأي وي شد، خداوند زبان مرغان را باو بياموخت، و او از آواز هر مرغي خواسته اش را مي فهميد، و از همين راه خبرها بدست مي آورد، و از موهبات خدائيش استفاده مي برد.
چشمه اي را از مس گداخته برايش جاري ساخت، كه از شكم زمين برايش بيرون مي ريخت، و ديوان صنعتگرش از آن مس هر چه مي خواست مي ساختند، آري از طايفه جن جمعي را مسخر وي كرد تا هر چه بخواهد از غرفه ها و مجسمه ها و ديگاي بزرگ مانند حوض و تغارهاي غير قابل انتقال برايش بسازند. و آهن را براي او نرم ساخت۸٫
سليمان u پيغمبر و وارث مقام داود u گشت و خداوند سلطنتي بيمانند او را ارزاني داشت، زبان مرغان را بوي بياموخت، و ديوان را مسخر وي ساخت، و باد را بفرمانش كرد، و او از چكاچك مرغان مي فهميد كه بيكديگر چه مي گويند، و مردم را از خواسته هاي آنها خبر مي داد.
وادي نمل و قصه سليمان و مور
روزي اين پيغمبر خدا و اين پادشاه بيمانند سوار شد، و با انبوهي از آدميان و ديوان و طيور بسرزمين عقلان آمد۱ در بين راه به وادي مورچگان رسيد، از دور مورچه ايرا ديد كه از آن انبوه جمعيت بوحشت افتاده فهميد كه ترسش از اين است كه مبادا مورچگان پايمال لشكر وي شوند، سليمان شنيد كه آن حيوان در ميان مورچگان فرياد برآورد:
«يا أيّها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنّكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون»
اي گروه مورچگان بلانه هاي خود اندر شويد، و زنهار بيرون نمانيد كه قرباني لشكر سليمان خواهيد شد، اگر پايمال شديد لشكريان او تقصيري ندارند، چون ايشان عمداً شما را پايمال نكرده اند.
سليمان چون اين ندا را شنيد «فتبسّم ضاحكاً من قولها» از كلام او به تبسم و خنده درآمد، و چرا نخندد، او وقتي مي ديد خداوند دلش را منبع الهام غيبي قرار داده و نيرويي باو داده كه مي تواند زبان اين حيوان خرد را بفهمد و گفتار او را بشنود البته بايد بخندد و ازگفتار او كه دلالت داشت بر اين كه آن حيوان هم وي را شناخته خوشش آيد، آري آن حيوان فهميده بود كه سليمان پيغمبر است، و پيغمبران خلق خدا را آزار نمي كنند، مگر اين كه مردمش توجهي نداشته باشند.
سليمان بهمين جهت بدرگاه خدا رو آورده از پروردگار خود خواست تا توفيق بجا آوردن شكر نعمت ها و عطايايش را نصيب گرداند و راه بجا آوردن اعمال صالح را برايش آسان كرده، از خزينه غيبش وسيله رشد او را فراهم سازد، و پس از مردن با بندگان صالح خود محشوري فرمايد.
  • بازدید : 96 views
  • بدون نظر
ای فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در قرن نوزدهم میلادی وقبل از آن ظروف وشرایط خاصی بر اروپای مسیحی گذشت که بسیاری از روشنفکران آنجا را دچار کفر و الحاد نمود وبه انکار خدا ویا شک در وجود او مبتلایشان ساخت هر چند در واقع آنان به دین راستین وخدای حق کفر نورزیدندبلکه فقط به کلیسای غرب ودین آن کافر شدند.
موضع کلیسا در اروپا این بود که تاریکی را تایید می کرد وبا روشنایی در جنگ بود از جهل پشتیبانی می نمود وبا علم می جنگید نظام اقطاعی وتیولی  را مورد تایید قرار می داد وبا عدل دعوی می کرد با شاهان همکار وبا ملتها در کارزار بود پشتیبا افسانه و موهوم پرستی بود ودشمن فکر واندیشه و…
پس آنگاه که شورشهای آزادیخواهانه ومساوات طلب زبانه کشید شعار شورشیبان عبارت بود از :
 اشنقواآخرملک بامعاء آخر قسیس
(آخرین پادشاه را با روده آخرین کشیش به دار بیاویزید)
آن روز کلیسا دستور دادتا هزاران دانشمندواندیشمند را اعدام کرده ،جسدهایشان را با میخ سوراخ سوراخ نمایند بلکه لاشه هایشان را بعد از مرگ هم مورد محاکمه قرار دا وتمامی این جنایت ها را به نام دین وخدا وبه نام عیسی علیه السلام انجام داد.
پس هنگامی که آزاد اندیشان وعلمدوستان وضع را چنین دیدند،نسبت به خدائی که کلیسا  و مردان آن معرفی می کردند کافر شده و به علمی که با خود داشتند ایمان آوردند.
بزرگترین عاملی که مردم را به ترک دین واداشت فسادکاری داعیان دین و انحراف و کجروی کسانی بود که دین را اختیار کرده بودند، بویژه دینی که مردم را جز از راه طبقه کاهنان موسوم به ( رجالدین) از شناختن خدا و رسیدن به او منع می کرد. به این علت بود که در اروپا مذاهبی با فلسفه های مبتنی بر حسیات و مادیگری و انکار غیبیات از قبیل خدا ، وحی، ملائکه، آخرت، بهشت، و دوزخ بر پا شد.
انکار و الحاد در «ماکسیسم» به اوج خود رسید . مارکسیسمی که گمان «نیچه» را که گفته « دین افیون ملت ها» قبول کرده و همچنین گمان ملحد دیگری را نیز پذیرفته که گفته است:« دین جز حیله اختراع شده سرمایه داران برای سرگرم کردن ضعیفان و فقرا و امیدوار کردن آنان به نعمت های آخرت تا این که دارائی های دنیا را به خود اختصاص دهند، چیز دیگری نیست» و کارل مارکس در این باره گفته «خدا انسان را نیافریده بلکه صحیح این است که بگوییم انسان خدا را آفریده است».
باران خفیفی از کفر به شرق می رسد
هنگامی که تهاجم فکری به سوی دیار عرب و اسلام، پیشروی کرد باران خفیفی از موج کفر و الحاد به جهان اسلام منتقل گردید و از مسلمانان  کسانی پیدا شدند که یا در وجود خدا به شک افتادند و یا در آن به مجادله و کشمش پرداختند، که بعضی از آنان را فارغ التحصیلان دانشگاه های غربی و تحصیل کرده ها و تعلیم شدگان دست استادان این دانشگاه ها تشکیل می دادد و بعضی هم کسانی بودند که اخیرا تحت تاثیر تبلیغات مارکسیسم- کمونیسم واقع شده بودند که هر دو دسته { با وجود فرق و امتیاز آشکاری که میان اسلام در شرق و مسیحیت در غرب} آنچه را غربیها ، آنجا علیه دیانت مسیحیت می گفتند در بلاد اسلامی تبلیغ کردند.
اینان گمان می بردند  که متجدد و نو اندیشند ولی در واقع دنباله رو بوده و با مغز غربی ها فکر می کنند وافکار واندیشه دسته ای را که با مرور زمان از بین رفته  ویکی دو قرن  بر آنان گذشته است تکرار می نمایند وبا وجود اینکه مشمول ای آیه شریفه هستند که می فرماید :
و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی ولا کتاب منیر  ا(الحج:۸)
(وگروهی از مردم در باره خداوندگار بدون هیچ دانشی و رهنمودی و کتاب روشنگری به مجادله می پردازند).
دلائل وجود خدا 
کسانی که درباره عقاید اسلامی می نویسند از باب تنزل و کوتاه آمدن با شک داران و جدال بازان ناچارند به اقامه دلایل بر وجود خدا بپردازند تا ایمان بر یک اساس عقلی  محکم  و ثابت ، بر قرار گردد با اینکه وجود خدا ساده تر و آشکار تر از آن است که نیازمند به دلیل باشد . همچنانکه شاعر گفته است : 
((ولیس یصح فی الاذهان شی اذا احتاج النهار الی دلیل ))
اگر اثبات روز محتاج به دلیل باشد هیچ چیز در اذهان صحت ندارد . حال ببینیم مومنان چه دلایلی را جهت اثبات وجود خدا برای شک کنندگان و ملحدان ارائه می دهند؟
دلالت فطرت 
اولین دلیل بر وجود خدا چیزی است که از خود انسان خارج نیست و آن فطرتی است که خدا انسان را بر آن آفریده است .
همانا آن دلیل احساسی است طبیعی بینا و فراوان به اینکه بالاتر از این کاینات محدود و متناهی موجودی هست غیر محدود و نامتناهی که نگهبان ونگهدارنده همه چیز بوده و هر کاری را روبراه می کند جای امید و بیم ومورد تعظیم و قصد واراده است .
احساسی است که از ژرفای نهاد انسان بر خواسته  ونه فقط از عقل و وجدان بلکه از تمام وجودش ناشی می شود .
شعوری است که انسان بدون یادگیری و تلقین و کسب کردن آن را در خود  احساس می نماید.
فیلسوف نامی دکارت از این شعور چنین تعریف می کند:
من با وجود نفسی که در خود می بینم در نهال وجود یک ذات کامل را  احساس می کنم و ناچارم معتقد باشم به این که آن ذات کاملآراسته به تمامی صفات کمال – که همانا الله است- این شعور را در وجود من کاشته است.
هر اندازه انسان از فطرت سالم تر و نفس پاکتری برخوردار باشد به همان اندازه پرده میان او و خدایش نازکتر و چشم بصیرتش باز تر می شود ، از کشش خاک بیرون رفته و در فضای روح اوج می گیرد . آنگاه احساس می کند که وجود خدا تمام وجودش را پر کرده و همه هستیش را در بر گرفته است پس احساس می کند که برای اثبات وجود خدا نیازمند به هیچ دلیلی خارج از وجود خودش نیست بلکه بالاتر از این می فهمد که وجود خدا از هر چی آشکار تر است و همو است دلیل بر وجود تمام موجودات دیگر .
 اولم یکف بربک انه علی کل شی شهید ُ فُصلت : ۳۵
( آیا این حقیقت که خدا بر همه موجودات عالم گواه و پیداست  از برهان کفایت نمی کند ) روایتع شده است که روزی به یکی از علمای پرهیزگار وبه یقین رسیده گفتند :فلانی از علمای کلام هزار دلیل بر اثبات وجود خدا اقامه کرده است . در جواب گفت : چون هزار شک در درون خود دارد . این جواب کسی است که موضوع وجود خدا طوری برایش آشکار شده است که نیازی به اقامه دلیل نمی بیند همچنانکه شاعر گفته : 
((ولیس یصح فی الاذهان شی اذا احتاج النهار الی دلیل ))
اگر اثبات روز محتاج به دلیل باشد هیچ کدام از یافته های ذهنی ما صحت نخواهند داشت .
از یکی از عارفان سوال شد : به چه چیز خدایت را شناختی ؟
جواب داد: خدایم را به واسطه خدایم شناختم .
ابن عطاء الله اسکندری در این مضمون می گوید :
خداوندا چگونه به واسطه چیزی که وجود ش نیازمند توست ، بر وجود تو استدلال  می شود ؟ آیا غیر تو از تو آشکار تر است تا آشکار کننده ی تو گردد؟
کی غائب بوده ای تا نیازمند به دلیلی باشیم که بر تو دلالت کند ؟
چه وقتی دور بوده ای تا آثار ، ما را به تو برساند ؟
منظور ما از دلیل فطرت این است : که انسان چه جاهل باشد چه عالم هر گاه خود را  از آثار وراثتهای گوناگون تهی ساخت ، وتمامی آنچه را که او به محل زندگی و مذهبش اندیشد بناچار با فطرت و طبیعتش وادار می شود تا خودش را در پیشگاه پروردگار بزرگ بخشنده مهربان ساجد و خاشع ببیند . 
همان کسی که بدون دلیل و مقدمات منطقی به انسان یاد داد که (۱+۱=۲) هم او است که بدون استدلال و انتقال از معلوم به مجهول و از مقدمات به نتایج به او یاد داده است که خدایی دارد که نمی تواند از او بی نیاز باشد .
این شعور فطری بعضی اوقات در هنگام سلامتی و آسایش و بی نیازی ای که انسان را به سر کشی واداشته و گاهی مانع از این می شود که خودش را ببیند وبشناسد ، پنهان می شود ، اما وقتی که سختی های غیر قابل جلوگیری به انسان روی می آورند این رو کش دروغینی که فطرت اصلی را پوشانده ، ذوب شده و آن وقت انسان با ذلت . التماس به سوی پروردگارش بر می گردد . 
وقرآن کریم به این حقیقت اشاره دارد آنجا که می گوید : 
او است آنکه شما در بر وبحر سیر می دهد تا هنگامی که در کشتی نشینید وبا آرامی کشتی به حرکت در آورد و خوشحال بشوند تا اینکه ناگهان باد شدیدی بوزد و موج از هرجا به جانب ایشان بیاید وگمان کند که در میان هلاکت قرار گرفته اند ، خدارا بخوانند در حالی دین را خالص برای او قرار می دهند که :
خدایا اگر مارا از این مهلکه نجات دهی هر آینه از شکر گزاران باشیم .
قرآن کریم اصالت این فکر وفراگیری آن برای همه افراد   نوع بشر  را به طور کامل وبه شیوه ای که دلها را ربوده وبه سرعت به سوی پروردگار سوق دهد به تصویر می کشد و آن رادر صورت پیمانی قدیم در میان انسانها قرار دهد مبنی بر اینکه به خدا ایمان آورده و اورا پرستش کند وبه یگانگی اش معتقد باشد به نمایش می گذارد ، بشنویم که می فرماید : 
(و به یاد اور هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزند ادم نسل آنها را بر گرفت وبر خود گواه ساخت و فرمود آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند چرا ؟ ما گواهی می دهیم . مبادا روز قیامت بگویید ما از این غافل بوده ایم یا اینکه بگویید نیاکان مانبودند جز مشرک و ما هم فرزندان بعد از آنها نبودیم پس آیا مارا نابود و هلاک می سازی به کرداری که اهل باطل انجام داده اند 
فیلسوف مشهور هنری برکسون میگوید :«همواره جمعیت های انسانی فاقد علم و صنعت  و فلسفه بوده و خواهند ولی هرگز جمعیت های بدون دیانت وجود نداشته است .»
دلالت هستی
همانطور که فطرت سالم بشری اگر به حال خودش و بدون موثر واگذاشته شود به وجود خدا هدایت پیدا می کندء عقل سلیم هم حتماً با کمترین اندیشه و تفکر عاری از هوی و تقلید و تعصب به نتیجه ای قاطع و واضع که همانا وجود خدای توانا و بزرگوار است می رسد .
و کسی که به دقت در این جهان که انسان هم یکی  از موجودات آن است بنگرد چهار دلیل اساسی ای  که او را به سوی پروردگار اعلی راهنمایی می کنند می یابد که عبارت است از برهان های آفرینش و 
توجه قرآن به هستی
بی گمان هر چیزی که  در این جهان وجود دارد اگر مردم به درستی در آن بیندیشند دست آنان را گرفته و بر وجود او راهنمایی می کنند همچنان که ایشان را بر نام های نیکو و صفات بلند مرتبه اش آگاه می سازد خود انسان نشانه ایست بی همتا   که بر وجود خدا دلالت دارد   به   این   خاطر   قرآن انسان   را متوجه نظر و تفکر در خودش و در موجودات می سازد با یقین به این که این نظر و تفکر او را به خاطر لمس آیات خدا در نواحی جهان به سوی خدا هدایت کرده و به جانب خیر سوق می دهد .
   و فی الارض آیات للموقنین. وفی انفسکم افلا تبصرون    الذاریا ۲۰-۲۱
و در زمین نشانه های فراوانی است برای اهل یقین و در خود شما آیا به چشم بصیرت نگاه نمی کنید .
   او لم ینظرو فی ملکوت السموات و الارض وما خلق الله من شیی    الاعراف ۱۸۵
آیا آنان به ملک پهناور و عظمت شگفت آسمان ها و زمین و به هر آنچه که خدا آفریده است نمی نگرند .
   او لم یتفکرو فی انفسکم ما خلق السموات و تلارض وما بینهما الا بالحق و اجل مسمی    الروم ۸
آیا با خود نمی اندیشید که خداوند آسمان ها و زمین و چیز هایی را که در میان آن دو است جز به حق و برای مدت زمان معینی نیافریده است 
   قل انظرو ماذا فی السموات و الارض    یونس ۱۰۱
بگو بنگرید در آسمان ها و زمین چه چیز هایی است .
   ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحیا به الارض بعد موتها وبث فیها من کل دابه و تصریف الریاح و السحاب المسخرین بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون    البقره ۱۶۴
مسلما در آفرینش آسمان ها و زمین و آمد و شد زمین و اختلاف آن دو در درازی و کوتاهی و منافع بی  شمار آنها و کشتی هایی که به سود مردم در دریا روانند و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده است و با آن زمین را پس از مرگ زنده ساخته و انواع جنبندگان را در آن گسترده و در تغییر مسیر آبها و ابرهایی که در میان آسمان و زمین معلق می سازد بی گمان نشانه هایی است برای مردمی که تعقل ورزند .
  • بازدید : 69 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در اين سوره منتى بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نهاده به اينكه به آن جناب كوثر داده ، و اين بدان منظور است كه آن جناب را دلخوش سازد و بفهماند كه آن كس كه به وى زخم زبان مى زند كه اولاد ذكور ندارد و اجاق كور است ، خودش اجاق كور است ، و اين سوره كوتاه ترين سوره قرآن است ، و روايات در اينكه آيا اين سوره در مكه نازل شده و يا در مدينه مختلف است ، و ظاهرش اين است كه در مكه نازل شده باشد.
اقوال مختلف درباره مراد از ((كوثر)) و بيان شواهددال بر اينكه مراد از آن ذريّه پيامبر (صلى الله عليه و آله ) يعنى فرزندان فاطمه(عليه السلام ) است
إِنَّا أَعْطيْنَك الْكَوْثَرَ

در مجمع البيان مى گويد: كلمه ((كوثر)) بر وزن ((فوعل )) به معناى چيزى است كه شانش آن است كه كثير باشد، و كوثر به معناى خير كثير است .
ولى مفسرين در تفسير كوثر و اينكه كوثر چيست اختلافى عجيب كرده اند: بعضى گفته اند: خير كثير است . و بعضى معانى ديگرى كرده اند كه فهرست وار از نظر خواننده مى گذرد:
۱ – نهرى است در بهشت . ۲ – حوض خاص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در بهشت و يا در محشر است . ۳ – اولاد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است . ۴ – اصحاب و پيروان آن جناب تا روز قيامت است . ۵ – علماى امت او است . ۶ – قرآن و فضائل بسيار آن . ۷ – مقام نبوت است . ۸ – تيسير قرآن و تخفيف شرايع و احكام است . ۹ – اسلام است .۱۰ – توحيد است . ۱۱ – علم و حكمت است . ۱۲ – فضائل رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )است . ۱۳ – مقام محمود است . ۱۴ – نور قلب شريف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است . و از اين قبيل اقوالى ديگر كه به طورى كه از بعضى از مفسرين نقل شده بالغ بر بيست و شش قول است .
صاحبان دو قول اول استدلال كرده اند به بعضى روايات ، و اما باقى اقوال هيچ دليلى ندارند به جز تحكم و بى دليل حرف زدن ، و به هر حال اينكه در آخر سوره فرمود: ((ان شانئك هو الابتر)) با در نظر گرفتن اينكه كلمه ((ابتر)) در ظاهر به معناى اجاق كور است ، و نيز با در نظر گرفتن اينكه جمله مذكور از باب قصر قلب است ، چنين به دست مى آيد كه منظور از كوثر، تنها و تنها كثرت ذريه اى است كه خداى تعالى به آن جناب ارزانى داشته ، (و بركتى است كه در نسل آن جناب قرار داده )، و يا مراد هم خير كثير است و هم كثرت ذريه ، چيزى كه هست كثرت ذريه يكى از مصاديق خير كثير است ، و اگر مراد مساله ذريه به استقلال و يابه طور ضمنى نبود، آوردن كلمه ((ان )) در جمله ((ان شانئك هو الابتر)) فايده اى نداشت ، زيرا كلمه ((ان )) علاوه بر تحقيق ، تعليل را هم مى رساند و معنا ندارد بفرمايد ما به تو حوض داديم ، چون كه بدگوى تو اجاق كور است و يا بى خبر است .
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۳۹
و روايات هم بسيار زياد رسيده كه سوره مورد بحث در پاسخ كسى نازل شده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را به اجاق كورى زخم زبان زد و اين زخم زبان هنگامى بود كه قاسم و عبد اللّه دو فرزندان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از دنيا رفتند، پس با اين بيان روشن شد كه سخن آن مفسر كه گفته : ((منظور صاحب اين زخم زبان از كلمه ((ابتر)) بريدگى از مردم يا انقطاع از خير بوده و خداى تعالى در رد گفتارش فرموده او خودش منقطع از هر چيز است )) سخن بى وجهى است .
و چون جمله ((انا اعطيناك …)) در مقام منت نهادن بود، با سياق متكلم مع الغير (ما) آمد كه بر عظمت دلالت مى كند، و چون منظور از آن خوشدل ساختن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بود مطلب را با واژه اعطاء كه ظاهر در تمليك است بيان داشت و فرمود: ما به تو كوثر عطا كرديم .
و اين جمله از اين دلالت خالى نيست كه فرزندان فاطمه (عليهاالسلام ) ذريه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هستند، و اين خود يكى از خبرهاى غيبى قرآن كريم است ، چون همانطور كه مى بينيم خداى تعالى بعد از درگذشت آن حضرت بركتى در نسل آن جناب قرار داد، به طورى كه در همه عالم هيچ نسلى معادل آن ديده نمى شود، آن هم با آن همه بلاها كه بر سر ذريه آن جناب آوردند و گروه گروه از ايشان را كشتند.
مراد از امر صلوة و نحر بعد از منت گذاردن به اعطاء كوثر
فَصلِّ لِرَبِّك وَ انحَرْ

از ظاهر سياق و ظاهر اينكه حرف ((فاء)) بر سر اين جمله در آمده ، استفاده مى شود كه امر به نماز و نحر شتر، كه متفرع بر جمله ((انا اعطيناك الكوثر)) شده ، از باب شكر نعمت است ، و چنين معنا مى دهد، حال كه ما بر تو منت نهاديم و خير كثيرت داديم اين نعمت بزرگ را با نماز و نحر شكرگزارى كن .
و مراد از ((نحر)) بنا بر رواياتى كه از طرق شيعه و سنى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و از على (عليه السلام ) رسيده ، و نيز رواياتى كه شيعه از امام صادق و ساير ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت كرده ، دست بلند كردن به طرف گردن در هنگام تكبير گفتن براى نماز است .
ولى بعضى گفته اند: معنايش اين است كه نماز عيد قربان بخوان ، و شتر هم قربانى كن ، ( چون كلمه نحر به معناى سر بريدن شتر به آن نحو خاص است ، همچنان كه كلمه ذبح به معناى سر بريدن ساير حيوانات است ).
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۰
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه براى پروردگارت نماز بخوان ، و وقتى سر از ركوع بر مى دارى به طور كامل بايست .
بعضى ديگر معانى ديگرى هم ذكر كرده اند.
إِنَّ شانِئَك هُوَ الاَبْترُ

كلمه : ((شانى ء)) به معناى دشمن خشمگين ، و كلمه ((ابتر)) به معناى اجاق كور است ، و اين كسى كه چنين زخم زبانى به آن جناب زده بود عاصى بن وائل بوده .
بعضى گفته اند: مراد از ابتر منقطع از خير، و يا منقطع از قوم خويش ‍ است ، كه خواننده توجه فرمود اين قول با روايات شان نزول نمى سازد.
بحث روائى
در الدر المنثور است كه بخارى ابن جرير و حاكم از طريق ابى بشر از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : كوثر آن خيرى است كه خداى تعالى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داد. ابو بشر مى گويد: به سعيد بن جبير گفتم جمعى از مردم معتقدند كه كوثر نام نهرى در بهشت است . سعيد گفت نهرى هم كه در بهشت است يكى از خيرهايى است كه خداى تعالى به آن جناب ارزانى داشته .
رواياتى درباره اينكه مراد از ((نحر)) در ((فصلّ لربّك و انحر)) بلند كردن دست هادر موقع اداء تكبير است
و در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم ، حاكم ، ابن مردويه ، و بيهقى در كتاب سنن خود، از على بن ابى طالب روايت كرده اند كه فرموده وقتى اين سوره بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شد، از جبرئيل پرسيد: اين ((نحيره )) كه خداى عزوجل مرا بدان مامور فرموده چيست ؟ گفت : منظور نحيره نيست ، بلكه خداى تعالى مامورت كرده وقتى مى خواهى احرام نماز ببندى دستهايت را بلند كنى ، هم در تكبيره الاحرام و هم در هنگام ركوع رفتن و هم در موقع سر از ركوع برداشتن ، كه اين نماز ما و نماز فرشتگانى است كه در هفت آسمان هستند، و براى هر چيزى زينتى است ، و زينت نماز دست بلند كردن در هر تكبير است .
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۱
و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: دست بلند كردن يكى از مظاهر استكانت و التماس است كه خداى تعالى (در مذمت كفار) فرموده : ((فما استكانوا لربهم و ما يتضرعون – براى پروردگار خود نه استكانت دارند و نه تضرع و زارى )).
مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع البيان از مقاتل از اصبغ بن نباته از آن جناب نقل كرده ، سپس گفته ثعلبى و واحدى اين روايت را در تفسيرهاى خود آورده اند. و نيز گفته همه عترت طاهره از آن جناب نقل كرده اند، كه معناى نحر بلند نمودن دو دست تا محاذى گودى زير گلو در هنگام نماز است .
و نيز در الدر المنثور است كه ابن جرير از ابى جعفر روايت كرده كه در ذيل آيه ((فصل لربك )) گفته است : يعنى نماز بخوان ، و در معناى كلمه ((وانحر)) گفته : يعنى دستها را در آغاز نماز و هنگام گفتن تكبير افتتاح ، بلند كن .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) گفته : خداى تعالى به رسول گراميش وحى فرستاد كه وقتى تكبير اول نماز را مى گويى دستها را تا برابر نحرت – گودى زير گلويت – بلند كن ، اين است معناى نحر.
و در مجمع البيان در ذيل آيه از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه در تفسير آيه ((فصل لربك و انحر)) مى فرمود: اين نحر عبارت است از بلند كردن دستهايت تا برابر صورت .
مؤ لف : آنگاه مى گويد: عبد اللّه بن سنان هم مثل اين حديث را از آن جناب نقل كرده ، و نيز قريب به آن را جميل از آن جناب روايت كرده است
ذكور، كسى كه زخم زبان زد، و نزول سوره كوثر
و در الدر المنثور است كه ابن سعد و ابن عساكر از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : بزرگترين فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قاسم ، سپس زينب ، و آنگاه عبد الله ، و پس ‍ از او ام كلثوم ، و آنگاه فاطمه و در آخر رقيه بود، قاسم از دنيا رفت و اولين كس از فرزندان آن جناب بود كه در مكه از دنيا رفت ، و بعد از او عبد اللّه از دنيا رفت ، و عاصى بن وائل سهمى گفت : نسل او قطع شد، پس او ابتر و بى عقب است ،
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۲
در پاسخش خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه خود عاصى بن وائل ابتر و بدون عقب است .
و در همان كتاب است كه زبير بن بكار و ابن عساكر، از جعفر بن محمد از پدرش روايت كرده اند كه فرمود: قاسم پسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در مكه از دنيا رفت و بعد از دفن جنازه آن جناب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به عاصى بن وائل و پسرش عمرو برخورد، عاصى وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را از دور ديد گفت : الان زخم زبانى به او مى زنم ، همين كه آن جناب نزديك شد، گفت : چه خوب شد كه اجاقش كور شد، در پاسخ او اين آيه نازل شد: ((ان شانئك هو الابتر)).
و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : قريش را رسم چنين بود كه وقتى فرزند ذكور كسى مى مرد مى گفتند: ((بتر فلان ))، و چون فرزند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از دنيا رفت عاصى بن وائل گفت ((بتر)) يعنى فرزند ذكورش مرد، و اين فرد (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از همه بيشتر بتر شد، (چون هيچ فرزند ذكور برايش نماند).
مؤ لف : و در بعضى از تواريخ آمده كه شماتت كننده وليد بن مغيره بوده . و در بعضى ديگر آمده كه ابو جهل بوده . و در بعضى ديگر آمده كه عقبه بن ابى معيط بوده . و در بعضى آمده كه كعب بن اشرف بوده ، ولى معتبر همان است كه مى گفت عاصى بن وائل بوده است 
  • بازدید : 85 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مردى به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و درخواست ديدار نمود، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله خواست از خانه خارج شود و به ديدار آن مرد برود، جلو آينه يا ظرف بزرگى از آب داخل اتاق ايستاد و سر و صورت خود را مرتب كرد.
عايشه از ديدن اين كار تعجب كرد. پس از بازگشت آن حضرت پرسيد: يا رسول الله ، چرا هنگام رفتن در برابر ظرف آب ايستادى و موها و سر و صورت خود را مرتب كردى ؟
فرمود: اى عايشه ، خداوند دوست دارد، هنگامى كه مسلمانى براى ديدار برادرش مى رود، خود را براى ديدار او بيارايد
حضرت در كنار سفره همانند بنده متواضع مى نشست ، و سنگينى خود را بر روى ران چپ مى افكند. هرگاه در حال صرف غذا بود، تكيه نمى داد. با نام و ياد خدا شروع مى كرد، بين دو لقمه خدا را ياد مى كرد و سپاس ‍ مى گفت . وقتى غذا تناول مى فرمود، نام خدا را مى برد و حمد و سپاس خدا را بين دو لقمه به جا مى آورد. اين نكات حاكى از توجه به ولى نعمت و يا و نام خداى سبحان مى باشد. او هيچ گاه زياده روى در تناول غذا نداشت . وقتى بر طعامى دست مى نهاد، مى فرمود: به نام خدا، خدايا؛ بر ما مبارك قرار ده . او هيچ غذايى را بد نمى شمرد، اگر ميل داشت ، تناول مى كرد و اگر به طعامى تمايل نداشت ، آن را ترك مى كرد. حضرت تنها غذا نمى خورد، دوست داشت دسته جمعى باشد: بهترين طعام براى او طعام دسته جمعى بود. در هنگام غذا از همه زودتر شروع مى كرد و آخر از همه دست مى كشيد، تا ديگران در غذا خوردن شرم نكنند و گرسنه برنخيزند. از جلو خودش غذا مى خورد، غذاى داغ نمى خورد، و غذاى او بسيار ساده ، مانند نان جو بود، هرگز نان گندم نخورد، و به غذاى ساده پرانرژى مانند رطب علاقه داشت 
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جاى خاصى براى نشستن در نظر نمى گرفت (۵)، و سعى مى كرد در پايين مجلس بنشيند. دوست نداشت در هنگام نشست و برخاست ، كسى به احترام او برخيزد. و در اين رابطه فرمودند: كسى كه دوست دارد ديگران به احترام وى از جا برخيزد، جايگاهش آتش است . 
مردى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت از آزار همسايه اش شكايت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: صبر كن . دوباره آمد و شكايت كرد. فرمود: صبر كن . سپس بار سوم باز آمد و شكايت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد شاكى فرمودند: روز جمعه كه مردم به نماز جمعه روند، اثاث منزل خود را بر سر راه بنه تا هر كس به نماز جمعه مى رود آن را ببيند و چون از تو سؤ ال كردند، موضوع را به آنها گزارش كن . آن مرد: چنين كرد و همسايه آزاردهنده اش آمد و گفت : اثاث خانه ات را برگردان ، براى تو با خدا عهد كنم كه به آزارت برنگردم . (۶)
مردى از انصار به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس ‍ عالمى ، كداميك را دوست تر دارى كه من حضور يابم ؟ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: اگر براى تشييع و دفن ، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز شب  و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است ، كجا اينها با فضيلت حضور در محضر عالم برابرى مى كند؟! آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍ است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است 
حضرت على عليه السلام فرمود:
رسول اكرم صلى الله عليه و آله هرگز با احدى دست نداد كه دست خود را از دست او جدا كند، تا اينكه طرف دست خود را جدا مى ساخت و احدى كارى به او نمى سپرد كه آن را رها كند، تا زمانى كه طرف از حاجت خود صرفنظر مى كرد. و با احدى به گفتگو نپرداخت كه سكوت كند، تا وقتى كه طرف ساكت مى شد، و بالاخره هرگز ديده نشد كه آن حضرت پا مبارك را در برابر همنشينى دراز نمايد

  • بازدید : 104 views
  • بدون نظر

تعداد صفحات : ۱۶۷

word نوع فرمت : ورد ( قابل ویرایش )
ما براي شما پايان نامه اي کامل تهيه کرده ايم که با کمترين قيمت براي شما دوست خوبم آماده دانلواد مي باشد .
قسمتی از متن :

خداوند عالم است قادر است عادل است حکيم است رحمان و رحيم است و ازلي و ابدي است خالق و رازق است چرا از ميان همه صفات فقط عدالت برگزيده شده و يکي از اصول پنجگانه دين مقرر گرديد : 
از آنجا که فروع دين همواره پرتويي از اصول دين است در پرتو عدالت پروردگار در جامعه بشري فوق العاده موثر است و مهمترين پايه جامعه انساني را عدالت اجتماعي تشکيل مي دهد. انتخاب اصل عدالت به عنوان يک اصل از اصول دين رمزي است به احياي عدل در جوامع بشري و مبارزه با هر گونه ظلم و ستم . 
عدالت چهره سياست را زيبايي و ثبات و قامت رعيت را استقامت و قوام و حريم مديريت را شکوه و جمال مي بخشد عدالت الفت زندگي و تنها راه اصلاح جامعه و گل سرسبد ايمان به خدا و گنجينه فضيلت و احسان است. عدالت در زندگي اجتماعي بيشر قوي ترين پايه و اساس و براي رفاه و آسايش ميداني گسترده است و هر جامعه اي که نتواند از اين مساعد بهره گيرد قطعاً در تنگناي ستم راه به جايي نخواهد برد. 
فسلفه حکومت ديني عدالت است. 


عتیقه زیرخاکی گنج