• بازدید : 236 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بيعت هايى كه در زمان پيامبر اكرم(ص ) انجام شده، در زمينه هاى مختلفى است:
  1. بيعت «عقبه اولى» در موسم حج بين پيامبر(ص) و دوازده نفر از انصار به وقوع پيوست. «عبادة بن صامت» بيعت ياد شده را چنين گزارش مى كند: «ما با پيامبر اكرم(ص) پيش از آنكه بر ما جنگ و نبرد واجب شود، بيعت نساء را به جاى آورديم. مفاد آن بيعت اين بود كه: به خدا شرك نورزيم؛ دزدى و زنا نكنيم؛ فرزندان خود را نكشيم؛ بهتان و افترا نبنديم؛ خدا و پيامبر را در امور معروف نافرمانى نكنيم و …».[۱] چنان كه ملاحظه مى شود بيعت در اينجا به معناى ايمان به اسلام و اطاعت از احكام اسلامى است. 
. بيعت «عقبه دوم» بين پيامبر(ص) و ۷۳ مرد و دو زن به وقوع پيوست. در جريان اين بيعت پيامبر(ص) فرمود: «از شما بيعت مى گيرم بر اينكه از هر چه اهل و عيال خويش را محافظت مى كنيد، از من نيز صيانت و محافظت كنيد».[۲] در اينجا بيعت، نوعى اخذ تعهّد و پيمان دفاعى است.
    3. بيعت «شجره رضوان»، سومين بيعت پيامبر(ص) است كه در سال هفتم هجرت با جمع كثيرى از مردم در حديبيه بسته شد و بيعت بر جهاد و نبرد و نيز تجديد بيعت دوم بود. ابن عمر مى گويد: «ما با پيامبر(ص) بيعت بر اطاعت و پيروى كرديم و پيامبر(ص) به دنبال آن فرمود: آن قدر كه توانايى داريد».[۳]
۴٫ بيعت ديگرى كه قرآن به آن تصريح كرده و موارد مذكور در بيعت را نيز ذكر كرده است «بيعة النساء» است، اين بيعت در هنگام فتح مكه( سال هشتم هجرت ) صورت پذيرفته است، پس از فتح مكه مردم آمدند تا با پيامبر اكرم بيعت كرده اعلام وفادارى نمايند، پس از مردان نوبت به زنان رسيد كه آيه ۱۳ سوره ممتحنه نازل گرديد. مواردى كه در اين بيعت آمده است با آنچه در بيعت عقبه اولى ذكر شده مشابهت دارد.[۴]
از موارد فوق و بيعت هاى انفرادى ديگرى كه افراد تازه مسلمان با پيامبر گرامي اسلام مي بستند اين گونه به دست مي آيد كه:
۱٫ مفهوم بيعت لزوما با انتخابات سياسى امروز يكسان نيست و در موارد متعددى كه بحث از نمايندگى و سياست نيست نيز بيعت به كار مي رود. بيعت تعهدى است كه با پيشنهاد مقام والايى، در مسأله معينى، از بيعت كنندگان تعهد و وفادارى اخذ مى كند.[۵] 
۲٫ براى اين كه بيعت، بر نظريه «وكالت از سوى شهروندان» و مقولاتي نظير مردم سالارى و قرارداد اجتماعيِ قابل انطباق و مشروعيت ساز باشد، به ناچار بايد يك طرف اين پيمان، عموم شهروندان و يا اكثريت آنان و طرف ديگرش زمامدار جامعه باشد، ولى چنين پيمان مشروعيت دهنده اى در حكومت نبوى، تحقق نداشته است؛ زيرا حتى اگر بيعت رضوان ـ آن گونه كه اين نظريه پرداز گمان برده است ـ و فرضا بيعت هاى ديگر انفرادى را هم مربوط به حكومت و زمامدارى بدانيم، فقط بيعت گروهى از شهروندان جريرة العرب ـ يعنى مسلمانان ـ اثبات مى شود و شهروندان ديگر، مانند اهل كتاب و مشركين، كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دادند، در اين بيعت حضور نداشتند، پس چگونه رسول خدا( ص )اهل كتاب را به قبول اسلام يا پرداخت جزيه، ملزم مى كرد؟[۶]
۳٫ گرچه بيعت عقد است و از وجود طرفين برخوردار است و همچنان كه مردم پيمان مي بندند كه بر شريعت استوار بوده و از اطاعت سرباز نزنند؛ پيامبر يا ديگر كسانى كه در طرف بيعت قرار مي گرفتند، قول مي دادند كه در مقابل از انجام مسئوليت و يا از وعده هاى اخروى كه داده اند تخلف ورزيده نشود؛ اما با اين همه در بيعت جلوه اطاعت و قبول الزام از طرف مردم قوى تر است. [۷]
۴٫ اين قبيل بيعت ها به معناى انتخاب و توكيل زعامت و رهبرى سياسى نيست. و هرگز نمي توان آن را مبناى مشروعيت اعلام كرد. آيةالله معرفت در اين باره مى نويسد: «بيعت در دوران حضور (عهد رسالت و حضور امامان معصوم) تنها نقش يك وظيفه و تكليف شرعى، در رابطه با فراهم ساختن امكانات لازم براى اولياى امور را ايفا مى كرد. و مقام «ولايت و زعامت» سياسى پيامبر و امامان معصوم، از مقام «نبوت و امامت» آنان نشأت گرفته بود و بر مردم واجب بود تا امكانات لازم را براى آنان فراهم سازند تا آنان بتوانند با نيروى مردمى، مسؤوليت اجراى عدالت را به بهترين شكل به انجام رسانند و اگر مردم از اين وظيفه سرباز مى زدند، هيچ گونه كاستى در مقام امامت و زعامت سياسى آنان وارد نمى ساخت و در آن صورت، مردم تمرّد كرده و از اطاعت اولى الامر خويش تخلف ورزيده بودند.
دست‏بيعت پيامبر دست‏خداست
ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما(سوره فتح آيه ۱۰) 

(كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند)با خدا بيعت مى‏كنند، بيعت‏با تو بيعت‏با خداست.بالاتر از اين، «يد الله فوق ايديهم‏» دست‏خداست‏بالاى دست آنها، يعنى چه؟ 

بيعت از ماده «بيع‏» به معنى فروختن است.حقيقت‏بيعت پيمان است، همين چيزى است كه ما امروز در مواقعى به آن مى‏گوييم دست دادن.مثلا شخصى مى‏گويد اگر من افرادى كمك پيدا كنم حاضرم پانصد هزار تومان براى فلان كار خير سرمايه‏گذارى كنم.به يكى كه آنجا نشسته و چنين روحى دارد مى‏گويد حاضرى همين مقدار سرمايه‏گذارى كنى؟ مى‏گويد بله، مى‏گويد دست‏بده.اين دست دادن چيست؟فردى حرف مى‏زند، يك حرف هم ديگرى مى‏زند، ولى وقتى كه مى‏خواهند اين را به صورت مؤكد در بياورند، دستهايشان را روى همديگر مى‏گذارند.اين دستها را كه مى‏گيرند و فشار مى‏دهند، اين فشار دادن يعنى من قول دادم، من متعهد شدم.در عرب هم همين كار معمول بوده كه اسم اين را مى‏گذاشتند «بيعت‏» .وقتى كسى(مى‏خواست)آمادگى خودش را براى امرى، براى نصرت و يارى شخصى، يا به عنوان خلافت او(اعلام كند)، مى‏آمد دست مى‏داد و بيعت مى‏كرد و اين را پيمان خيلى مؤكدى مى‏شمردند و نقض بيعت را جايز نمى‏دانستند و طبعا هم جايز نيست(نقض بيعت را مى‏گفتند «نكث‏» ، كه حالا اينجا مى‏خوانيم: «من نكث فانما ينكث على نفسه‏» )چون وفاى به پيمان يك امر عقلى و انسانى است كه يا ايها الذين امنوا اوفوا بالعقود (۱) .
در قضيه حديبيه وقتى كه كار سخت‏شد و احتمال اينكه درگيرى و جنگ شديدى رخ بدهد(قوت گرفت)و مسلمين هم چنين آمادگى‏اى داشتند، غير از يك نفر بقيه همه آمدند با پيغمبر اكرم در زير آن درخت‏بيعت كردند.قرآن اينجا مى‏فرمايد آنها كه با تو بيعت كردند در واقع با خدا بيعت كردند.مقصود اين است كه اينجا تو طرف نيستى، خدا طرف است، نه اينكه فقط با يك انسان بيعت كردند، چون آن انسان براى خودش كارى را نمى‏خواسته و بعلاوه آن انسان انسانى است كه در واقع آنچه كه در او وجود ندارد همان من اوست.چون من او فانى شده و نيست پس در واقع اين دست‏خداست كه اينجا دراز شده.بزرگترين و عالى‏ترين تعبيراتش اينجاست:قرآن دارد كه «يد الله فوق ايديهم‏» دست‏خدا بالاى دست آنهاست.اينجا مقصود چيست؟آيا قرآن مى‏خواهد بگويد كه دست‏سومى(البته در مقام تشبيه)بالاى اين دو دست وجود دارد؟يعنى شما كه دستتان را مى‏دهيد به دست پيغمبر و بيعت مى‏كنيد دست‏خدا روى دست هر دوى شماست، هم روى دست مؤمنين و هم روى دست پيغمبر؟يعنى براى خدا واقعا يك دست تخيل شده است و به چنين چيزى تشبيه شده؟نه، اين نيست.اساسا از ادب قرآن به دور است كه براى خدا از آن جهت كه خداست‏يك دست جسمانى فرض شود، بلكه قضيه به گونه ديگرى است.آنها كه بيعت مى‏كردند پيغمبر اكرم اين طور بيعت مى‏كردند كه دستشان را بالا مى‏گرفتند و آنها دستشان را پايين مى‏گرفتند، هميشه دست آنها پايين بود و دست پيغمبر بالا، كه در قضيه مامون و حضرت رضا نقل كرده‏اند كه وقتى مردم آمدند با حضرت رضا عليه السلام براى ولايت عهد بيعت كنند آنها به سبك مخصوص خودشان بيعت مى‏كردند.حضرت فرمود نه، من آنچنان از شما بيعت مى‏گيرم كه جدم پيغمبر بيعت كرد. 
  • بازدید : 111 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

فاصله اين دو عصر نزديك يك قرن است . شهادت امام حسين در سال ۶۱ هجرى است و وفات امام صادق در سال ۱۴۸ , يعنى وفاتهاى اين دو امام هشتاد و هفت سال با يكديگر تفاوت دارد . بنابراين بايد گفت عصرهاى اين دو امام در همين حدود هشتاد و هفت سال با همديگر فرق دارد . در اين مدت اوضاع دنياى اسلامى فوق العاده دگرگون شد . در زمان امام حسين يك مسئله بيشتر براى دنياى اسلام وجود نداشت كه همان مسئله حكومت و خلافت بود , همه عوامل را همان حكومت و دستگاه خلافت تشكيل مى داد , خلافت به معنى همه چيز بود و همه چيز به معنى خلافت , يعنى آن جامعه بسيط اسلامى كه به وجود آمده بود
جنگ عقايد
در اين زمان ما مى بينيم كه يكمرتبه بازار جنگ عقايد داغ مى شود و چگونه داغ مى شود ! اولا در زمينه خود تفسير قرآن و قرائت آيات قرآنى بحثهايى شروع مى شود . طبقه اى به وجود آمد به نام  قراء يعنى كسانى كه قرآن را قرائت مى كردند و كلمات قرآن را به طرز صحيحى به مردم مىآموختند .  ( مثل امروز نبوده كه قرآن به اين شكل چاپ شده باشد ) . يكى مى گفت من قرائت مى كنم و قرائت خودم را روايت مى كنم از فلان كس از فلان كس از فلان صحابى پيغمبر ( كه اغلب اينها به حضرت امير مى رسند . ) ديگرى مى گفت من قرائت خودم را روايت مى كنم از فلان كس از فلان كس از فلان كس . مىآمدند در مساجد مى نشستند و به ديگران تعليم قرائت مى دادند , و غير عربها بيشتر در حلقات اين مساجد شركت مى كردند , چون غير عربها بودند كه با زبان عربى آشنايى درستى نداشتند و علاقه و افرى به ياد گرفتن قرآن داشتند . يك استاد قرائت مىآمد در مسجد مى نشست و عده زيادى جمع مى شدند كه از او قرائت بياموزند . احيانا اختلاف قرائتى هم پيدا مى شد . از آن بالاتر از تفسير و بيان معانى قرآن بود كه آيا معنى اين آيه اين است يا آن ؟ بازار مباحثه داغ بود , آن مى گفت معنى آيه اين است , و اين مى گفت معنى آيه آن است . و همين طور بود در حديث و رواياتى كه از پيغمبر رسيده بود . چه افتخار بزرگى بود براى كسى كه حافظ احاديث بود , مى نشست و مى گفت كه من اين حديث را از كى از كى از پيغمبر روايت مى كنم . آيا اين حديث درست است ؟ و آيا مثلا به اين عبارت است ؟ از اينها بالاتر نحله هاى فقهى بود . مردم مىآمدند مسئله مى پرسيد ند , همين طور كه الان مىآيند مسئله مى پرسند . طبقاتى به وجود آمده بودند – در مراكز مختلف به نام (فقها ( كه بايد جواب مسائل مردم را مى دادند : اين حلال است , آن حرام است , اين پاك است , آن نجس است , اين معامله صحيح است , آن معامله باطل است . مدينه خودش يكى از مراكز بود , كوفه يكى از مراكز بود كه ابوحنيفه در كوفه بود , بصره مركز ديگرى بود , بعدها كه در همان زمان امام صادق اندلس فتح شد يك مراكزى هم به تدريج در آن نواحى تشكيل شد , و هر شهرى از شهرهاى اسلامى خودش مركزى بود . مى گفتند فلان فقيه نظرش اين است , فلان فقيه ديگر نظرش آن است , اينها شاگرد اين مكتب بودند . آنها شاگرد آن مكتب , و يك جنگ عقايدى هم در زمينه مسائل فقهى پيدا شده بود . از همه اينها داغتر – نه مهمتر – بحثهاى كلامى بود . از همان قرن اول طبقه اى به نام متكلم پيدا شدند كه اين تعبيرات را در كلمات امام صادق مى بينيم و حتى به بعضى از شاگردانشان مى فرمايند : اين متكلمين را بگويد بيايند  . . متكلمين در اصول عقايد و مسائل اصولى بحث مى كردند : درباره خدا , درباره صفات خدا , درباره آياتى از قرآن كه مربوط به خداست , آيا فلان صفت خدا عين ذات اوست يا غير ذات اوست ؟ آيا حادث است يا قديم ؟ درباره نبوت و حقيقت وحى بحث مى كردند , درباره شيطان بحث مى كردند , درباره توحيد و ثنويت بحث مى كردند , درباره اينكه ( آيا عمل ركن ايمان است كه اگر عمل نبود ايمانى نيست , يا اينكه عمل در ايمان دخالتى ندارد ؟( بحث مى كردند , درباره قضا و قدر بحث مى كردند , درباره جبر و اختيار بحث مى كردند . يك بازار فوق العاده داغى متكلمين به وجود آورده بودند . از همه اينها خطرناكتر – نمى گويم داغتر , و نمى گويم مهمتر – پيدايش طبقه اى بود به نام ” زنادقه”. زنادقه از اساس منكر خدا و اديان بودند , و اين طبقه – حال روى هر حسابى بود – آزادى داشتند . حتى در حرمين يعنى مكه و مدينه , و حتى در خود مسجد الحرام و در خود مسجد النبى مى نشستند و حرفهايشان را مى زدند , البته به عنوان اينكه بالاخره فكرى است , شبهه اى است براى ما پيدا شده و بايد بگوييم ( ۱ ) . زنادقه , طبقه متجدد و تحصيل كرده آن عصر بودند , طبقه اى بودند كه با زبانهاى زنده آن روز دنيا آشنا بودند , زبان سريانى را كه در آن زمان بيشتر زبان علمى بود مى دانستند , بسيارى از آنها زبان يونانى مى دانستند , بسياريشان ايرانى بودند و زبان فارسى مى دانستند , بعضى زبان هندى مى دانستند و زندقه را از هند آورده بودند كه اين هم يك بحثى است كه اصلا ريشه زندقه در دنياى اسلام از كجا پيدا شد ؟ و بيشتر معتقدند كه ريشه زندقه از مانويهاست .جريان ديگرى كه مربوط به اين زمان است ( همه , جريانهاى افراط و تفريطى است ) جريان خشكه مقدسى متصوفه است . متصوفه هم در زمان امام صادق طلوع كردند , يعنى ما طلوع متصوفه را به طورى كه اينها يك طبقه اى رابه وجود آوردند و طرفداران زيادى پيدا كردند و در كمال آزادى حرفهاى خودشان را مى گفتند در زمان امام صادق مى بينيم . اينها باز از آن طرف خشكه مقدسى افتاده بودند . اينها به عنوان نحله اى در مقابل اسلام سخن نمى گفتند , بلكه اصلا مى گفتند حقيقت اسلام آن است كه ما مى گوييم . اينها يك روش خشكه مقدسى عجيبى پيشنهاد مى كردند و مى گفتند اسلام نيز همين را مى گويد و همين يك زاهد مابى غير قابل تحملى ! خوارج و مرجئه نيز هر يك نحله اى بودند .
برخورد امام صادق با جريانهاى فكرى مختلف
ما مى بينيم كه امام صادق با همه اينها مواجه است و با همه اينها برخورد كرده است . از نظر قرائت و تفسير , يك عده شاگردان امام هستند , و امام با ديگران درباره قرائت آيات قرآن و تفسيرهاى قرآن مباحثه كرده , داد كشيده , فرياد كشيده كه آنها چرا اينجور غلط مى گويند , اينها چرا چنين مى گويند , آيات را اين طور بايد تفسير كرد . در باب احاديث هم كه خيلى واضح است , مى فرمود : سخنان اينها اساس ندارد , احاديث صحيح آن است كه ما از پدرانمان از پيغمبر روايت مى كنيم . در باب نحله فقهى هم كه مكتب امام صادق قوى ترين و نيرومندترين مكتبهاى فقهى آن زمان بوده به طورى كه اهل تسنن هم قبول دارند . تمام امامهاى اهل تسنن يا بلاواسطه و يا مع الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كرده اند . در رأس ائمه اهل تسنن ابوحنيفه است , و نوشته اند ابوحنيفه دو سال شاگرد امام بوده , و اين جمله را ما در كتابهاى خود آنها مى خوانيم كه گفته اند او گفت : لولا السنتان لهلك نعمان . اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود . ( نعمان اسم ابوحنيفه است . اسمش ) نعمان بن ثابت بن زوطى بن مرزبان ( است , اجدادش ايرانى هستند . ) مالك بن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است . او هم نزد امام مىآمد و به شاگردى امام افتخار مى كرد . شافعى در دوره بعد بوده ولى او شاگردى كرده شاگردان ابوحنيفه را و خود مالك بن انس را . احمد حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهت به امام مى رسد . و همين طور ديگران . حوزه درس فقهى امام صادق از حوزه درس تمام فقهاى ديگر با رونق تر بوده است كه حال من شهادت بعضى از علماى اهل تسنن در اين جهت را عرض مى كنم .
سخن مالك بن انس درباره امام صادق
مالك بن انس كه در مدينه بود , نسبتا آدم خوش نفسى بوده است . مى گويد : من مى رفتم نزد جعفر بن محمد و كان كثير التبسم و خيلى زياد تبسم داشت , يعنى به اصطلاح خوشرو بود و عبوس نبود و بيشتر متبسم بود , و از آدابش اين بود كه وقتى اسم پيغمبر را در حضورش مى برديم رنگش تغيير مى كرد ( يعنى آنچنان نام پيغمبر به هيجانش مىآورد كه رنگش تغيير مى كرد ) . من زمانى با او آمد و شد داشتم . بعد , از عبادت امام صادق نقل مى كند كه چقدر اين مرد عبادت مى كرد و عابد و متقى بود . آن داستان معروف را همين مالك نقل كرده كه مى گويد در يك سفر با امام با هم به مكه مشرف مى شديم , از مدينه خارج شديم و به مسجد الشجره رسيديم , لباس احرام پوشيده بوديم و مى خواستيم لبيك بگوييم و رسما محرم شويم . همانطور سواره داشتيم محرم مى شديم , ما همه لبيك گفتيم , من نگاه كردم ديدم امام مى خواهد لبيك بگويد اما چنان رنگش متغير شده و آنچنان مى لرزد كه نزديك است از روى مركبش به روى زمين بيفتد , از خوف خدا . من نزديك شدم و عرض كردم : يا ابن رسول الله ! بالاخره بفرماييد , چاره اى نيست , بايد گفت . به من گفت : من چه بگويم ؟ ! به كى بگويم لبيك ؟ ! اگر در جواب من گفته شد : ( لا لبيك ( آن وقت من چه كنم ؟ ! اين روايتى است كه مرحوم آقا شيخ عباس قمى و ديگران در كتابهايشان نقل مى كنند , و همه نقل كرده اند .راوى اين روايت چنانكه گفتيم مالك بن انس امام اهل تسنن است . } همين مالك مى گويد : ما رأت عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلب بشر خطور نكرده مردى با فضيلت تر از جعفر بن محمد . محمد شهرستانى صاحب كتاب ( الملل و النحل( و از فلاسفه و متكلمين بسيار زبر دست قرن پنجم هجرى و مرد بسيار دانشمندى است . او در اين كتاب رشته هاى دينى و مذهبى و از جمله رشته هاى فلسفى در همه دنيا را تشريح كرده است . در يك جا كه از امام صادق نام مى برد مى گويد : هوذوعلم غرير علمى جوشان داشت و ادب كامل فى الحكمة و در حكمت , ادب كاملى داشت , و زهد فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات . فوق العاده مرد زاهد و با تقواى بود و از شهوات پرهيز داشت . و در مدينه اقامت كرد و بر دوستان خود اسرار علوم را افاضه مى كرد : و يفيض على الموالى له اسرار العلوم , ثم دخل العراق . مدتى هم به عراق آمد . بعد اشاره به كناره گيرى امام از سياست مى كند و مى گويد : ( و لاناز فى الخلافه احدا ( ( با احدى در مسئله خلافت به نزاع بر نخواست ( . او اين كناره گيرى را اينطور تاويل ميكند , ميگويد : ( امام آنچنان غرق در بحر معرفت و علوم بود كه اعتنايى به اين مسائل نداشت ( . من نمى خواهم توجيه او را صحيح بدانم , مقصود اقرار اوست كه امام تا چه حد در درياى معرفت غرق بود . مى گويد : و من غرق فى بجر المعرفة لم يقع فى شط . آن كه در درياى معرفت غرق باشد خودش را در شط نمى اندازد ( مى خواهد بگويد اينجور چيزها شط است و من تعلى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط آن كه بر قله حقيقت بالا رفته است از پايين افتادن نمى ترسد . همين شهرستانى كه اين سخن را درباره امام صادق مى گويد , خودش دشمن شيعه است , در كتاب ( الملل و النحل ( آنچنان شيعه را مى كوبد كه حد ندارد , ولى براى امام صادق تا اين مقدار احترام قائل است , و اين يك حسابى است . امروز خيلى از علماء در دنيا هستند كه با اينكه با مذهب تشيع فوق العاده دشمن و مخالفند ولى براى شخص امام صادق كه اين مذهب به او منتسب است احترام قائل اند . لابد پيش خودشان اينطور توجيه مى كنند كه آن چيزهايى كه مخالف نظر آنهاست از امام صادق نيست ؟ ولى به هر حال براى شخص امام صادق احترام فوق العاده اى قائل هستند . >
  • بازدید : 135 views
  • بدون نظر
این فایل در ۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

«۷۷» أَوَلَمْ يَرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ‏
آيا انسان نديد (و نيانديشيد) كه ما او را از نطفه‏اى (بى مقدار) آفريديم؟ پس اينك ستيزه جويى آشكار شده است.

«۷۸» وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ‏
و براى ما مثلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد؛ گفت: چه كسى اين استخوان‏ها را در حالى كه پوسيده است زنده خواهد كرد؟
«۷۹» قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِ‏ّ خَلْقٍ عَلِيمٍ‏
(به او) بگو: همان كسى كه بار اول آنها را آفريد، (بار ديگر) آن را زنده خواهد كرد و او بر هر آفرينشى آگاه است.
يكى از مشركان، قطعه استخوان پوسيده‏اى را در برابر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله خورد كرد و بر زمين ريخت و گفت: چه كسى اين استخوان‏هاى پوسيده را زنده مى‏كند؟ اين آيات در پاسخ اين شبهه و سؤال نازل شد. (۱۰۳) 
مقصود از درخت در اين آيه، دو نوع چوب آتش زنه به نام مَرخ و عَفار است كه عرب‏ها با زدن يكى به ديگرى جرقه توليد مى‏كردند، درست مانند كبريت‏هاى امروزى. (۱۰۴) 
تهيه آتش از درخت سبز، مثالى است كه عوام مى‏فهمند ودانشمندان نيز به خاطر ذخيره شدن انرژى در درخت، راه علمى آن را به دست مى‏آورند. «من الشجر الاخضر نارا»
«خصيم مبين» هم نشانه قدرت خداوند است كه از نطفه‏اى پست و كوچك انسانى با اراده و با شعور و قدرتمند آفريده و هم نشانه فراموشكارى و غرور انسان است كه به صاحب نعمت خود پشت كرده و با قدرتى كه خداوند در اختيار او قرار داده به مجادله و مخاصمه با او مى‏پردازد.
خداوند در آيات متعدد قرآن، انسان را در چند امر اساسى موجودى فراموشكار معرفى مى‏كند، از جمله:
۱- آفريدگار خود. «نسوا الله» (۱۰۵) 
۲- آفرينش خود. «نسى خلقه» (۱۰۶) 
۳- هويت خود. «تنسون انفسكم» (۱۰۷) 
۴- روز حساب. «نسوا يوم الحساب» (۱۰۸) 
۵ – پند و موعظه دلسوزان. «نسوا حظّاً مما ذكروا به» (۱۰۹) 
پيام‏ها:
۱- اگر انسان به ياد ضعف و حقارت خود باشد، هرگز گردنكشى نمى‏كند. «أولم‏ير الانسان… خصيم»
۲- توجّه به آفرينش انسان از نطفه، ايمان به معاد را در انسان تقويت مى‏كند. «من نطفة»
۳- بدتر از اصل خصومت با حق، آن است كه خصومت شديد و آشكارا باشد. «خصيمٌ مبين»
۴- ستيزه‏جوئى انسان با خدا، دور از انتظار و شگفت‏آور است. «فاذا هو خصيمٌ» (كلمه «اذا» براى كار غير منتظره به كار مى‏رود.)
۵ – نقل و بيان افكار باطل براى پاسخگوئى به آن مانعى ندارد. «ضرب لنا مثلاً»
۶- ريشه‏ى پاره‏اى از اشكالات در مورد قدرت خداوند، توجّه نكردن به نمونه‏هاى مشابه و فراموش كردن سوابق است. «و نسى خلقه»
۷- منكران معاد برهان ندارند، هر چه هست استبعاد است. «مَن يحيى العظام»
۸ – آزادى در اسلام به قدرى است كه منكران خدا و معاد با كمال شهامت در برابر رهبر مسلمين با صراحت حرف خود را مى‏زنند. «مَن يحيى العظام»
۹- سؤال مانعى ندارد و آن چه بد است انگيزه‏هاى لجوجانه و مغرورانه است. «مَن يحيى العظام»
۱۰- ريشه‏ى بعضى از اشكالات عقيدتى، مقايسه ميان قدرت انسان با خداوند است. «مَن يحيى العظام»
۱۱- شبهات عقيدتى بايد پاسخ داده شود، گرچه القاى شبهه از يك نفر باشد. «قال… قل»
۱۲- معاد جسمانى است. «يحيى العظام»
۱۳- زنده شدن مردگان به دو چيز نياز دارد: قدرتِ خدا در آفريدن دوباره انسان‏ها و علم او به ذرّات پخش شده در خاك. اين آيه به هردو اشاره مى‏كند. «أنشأها اوّل مرّة» نشانه‏ى قدرت او و «هو بكلّ خلق عليم» نشانه‏ى علم اوست.
: شخصى استخوان پوسيده‏اى را از ديوار كند و با فشار دست آن را پودر كرد (و با يك دنيا غرور و نِخوت) به رسول‏خداصلى الله عليه وآله گفت: كيست كه دوباره اين استخوان پوسيده متلاشى شده را زنده كند؟ خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: «قل يُحيِيهَا الّذى أنشَأها اوّلَ مَرّة» (۱۱۲) به او بگو: همان خدايى كه مرتبه اوّل او را آفريده، بعد از متلاشى شدن هم مى‏تواند دوباره آن را خلق كند.
اگر سازنده كالايى بگويد كه من قطعات محصول خود را از يكديگر جدا كرده و دوباره به هم متّصل مى‏كنم، سخن گزافى نگفته، زيرا ساختن از باز كردن و دوباره بستن مهم‏تر است.
ب: حضرت عُزير عليه السلام (۱۱۳) در سفرى از كنار آبادى خراب شده‏اى عبور مى‏كرد، از روى تعجّب (نه انكار) پرسيد: چگونه خدا اينها را پس از مرگ زنده مى‏كند؟! خداوند همانجا جان او را گرفت و بعد از صد سال زنده كرد و از او پرسيد: چقدر در اينجا مانده‏اى؟ آن پيامبر گفت: يك روز يا نصف روز.
خداوند فرمود: تو صد سال است كه اينجا هستى، به الاغى كه سوارش بودى و غذايى كه همراه داشتى نگاه كن و قدرت خدا را درياب كه چگونه الاغ، مرده، پوسيده و متلاشى شده، ولى غذايى كه بايد بعد از يكى دو روز فاسد شود، صد سال است كه سالم نگاهدارى شده است، حالا براى اينكه زنده شدن مردگان را با چشم خود ببينى نگاهى به همين استخوان‏هاى پوسيده‏ى الاغ كن كه در جلو چشم تو آن را از زمين بلند و گوشت، پوست و روح را به او بر مى‏گردانيم تا براى آيندگان نشانه ودرسى باشد.
آن حضرت زمانى كه زنده شدن الاغ و سالم ماندن غذاى صد ساله را ديد گفت: مى‏دانم كه خدا بر هر كارى قدرت دارد.
ج: ح (۱۱۴) ضرت ابراهيم عليه السلام از كنار دريايى مى‏گذشت، لاشه‏اى را ديد كه گوشه‏اى از آن در دريا و قسمت ديگرش در خشكى قرار داشت و حيوانات دريايى و صحرايى و پرندگان بر سر آن ريخته و هر ذرّه‏اى از آن را يك نوع حيوانى مى‏خورد.
همين كه اين منظره را ديد از خدا پرسيد: روز قيامت چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ (در حالى كه ذرّات اين لاشه در دريا و صحرا و فضا پخش شده و هر قسمت بدنش جزو بدن حيوانى گرديده است) خداوند از ابراهيم پرسيد: آيا ايمان به معاد و قدرت من ندارى؟ گفت: چرا ولى با مشاهده‏ى عينى، آرامش دل پيدا مى‏كنم.
آرى، استدلال و منطق تنها مغز و فكر را آرام مى‏كند، ولى تجربه و مشاهده دل را اطمينان مى‏بخشد.
خداوند به ابراهيم فرمود: چهار نوع پرنده را بگير و پس از ذبح و كشتن، گوشتشان را در هم مخلوط كن و بر بالاى چند كوه بگذار و سپس يك يك آن پرندگان را صدا كن و ببين چگونه ذرّات مخلوط، از هم جدا شده و در كنار هم قرار مى‏گيرد و به شكل پرنده‏ى اوّل ساخته مى‏شود. 
حضرت ابراهيم عليه السلام خروس، كبوتر، طاووس و كلاغ را گرفت و ذبح نمود و گوشتشان را كوبيده و در هم مخلوط كرد و بر سر ده كوه نهاد، سپس هر يك از آن پرنده‏ها را صدا زد، تمام ذرّات گوشت آنها كه بر سر هر قله كوهى بود، به هم متّصل شد و در برابر چشمان او به صورت همان چهار پرنده كامل در آمدند. (۱۱۵) 
آرى، خداوند براى امثال حضرت ابراهيم كه در كلاسهاى ابتدايى و متوسطه قبول شده‏اند، مرحله‏ى بالاترى دارد و آنان را به آزمايشگاه‏هاى مخصوص خود در نظام هستى مى‏برد، ولى براى كسانى امثال ما كه از پلّه‏هاى اوّل هم بالا نرفته‏ايم، از مقام شهود، حضور، معراج، ملكوت (باطن عالم) و يقين خبرى نيست.
بنابراين وسوسه‏ى منكران معاد در دو چيز است:
اوّل اينكه آيا مى‏شود استخوان پوسيده زنده شود؟ «وقالوا ءاِذا كنّا عِظاماً و رُفاتاً ءانّا لَمبعوثون خَلقاً جَديدا» (۱۱۶) مى‏گويند: آيا هنگامى كه ما استخوان‏هاى پوسيده و پراكنده‏اى شديم، دگر بار آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت؟!
دوّم اينكه بر فرض زنده شدن استخوان‏هاىِ پوسيده ممكن باشد، اين كار توسّط چه كسى انجام خواهد گرفت؟ «فسيَقولونَ مَن يُعيدُنا قُلِ الّذى فَطَركم اوّلَ مَرّة» (۱۱۷) مى‏پرسند چه كسى دوباره ما را برمى‏گرداند؟ به آنها بگو: همان خدايى كه بار اوّل شما را آفريد.
كسانى كه اينقدر بهم پيوستن اجزاى متلاشى مردگان و زنده شدن آنها را بعيد مى‏دانند، چرا در اصل آفرينش شكى ندارند؟ اصل آفرينش كه از دوباره آفريدن مشكل‏تر است! اگر يك كارگر ساده خشت‏مال بگويد كه من خشت خودم را خرد مى‏كنم و دوباره از نو از همان خاك، خشت تازه‏اى مى‏سازم، آيا اينقدر تعجّب مى‏كنند؟! اگر كسى كه هواپيما مى‏سازد بگويد: من اين هواپيما را باز مى‏كنم و درهم مى‏ريزم و دوباره مى‏سازم، آيا بايد در سخن او شك كرد؟ هرگز، زيرا بازكردن و بستن به مراتب از ساخت اوّل آسانتر است و كسى كه كار مشكلى انجام داد، كار آسان‏تر را هم مى‏تواند انجام دهد. (گرچه نزد خدا و قدرت بى‏نهايت او هيچ چيز مشكل نيست.)
به سراغ قرآن مى‏رويم كه در اين زمينه مى‏فرمايد: او خدايى است كه خلق و آفرينش را پديد آورد و سپس آن را باز مى‏آورد و باز آوردن حتى در نظر شما آسان‏تر است. «هُو الّذى يَبدؤا الخَلقَ ثمّ يُعيدُه و هُو اَهوَنُ عَليه
  • بازدید : 114 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

توكّل در اصل از مادة  » وكالت «  به معناي ؛ انتخاب وكيل كردن است . و اين را مي دانيم كه وكيل خوب كسي است كه ، حداقل داراي ۴ صفت باشد :
۱ – آگاهي كافي             2 – امانت              3 – قدرت      4 – دلسوزي
توكّل كردن بر خدا يعني  ؛ انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگي ، و دشمني ها و سرسختي هاي مخالفان و پيچيدگيها و احياناً ، بن بستهائي كه در مسير خود به سوي هدف دارد ، در جائي كه توانائي برگشودن آنها را ندارد ، او را وكيل خود سازد ، و به او تكيه كند ، و از تلاش و كوشش باز نايستد بلكه در آنجا هم كه توانايي بر انجام كاري دارد ، باز مؤثر اصلي را خدا بداند ، زيرا از دريچة چشم يك مُوحدسرچشمة تمام قدرتها و نيروها خداست .
توكّل چيست ؟
برخي از مردم خيال مي كنند توكّل آن است كه ، انسان كار نكند و به كلّي دست از تدبير امور زندگي بردارد و مانند كهنه ا ي بر زمين ، يا گوشتي در ميان زنبيل قرار بگيرد ، و مسلّماً اين گونه انديشه كار جاهلان است ،  و شرع مقدّس آن را حرام فرموده  ،  براي آنكه آدمي ،  مكلّف است ،  روزي خود را  از راه زراعت و تجارت و امثال آنها كه خداي متعال مقرّر فرموده بدست آورد.  و همچنانكه خداي متعال ، نماز و روزه و حج را ، جزء تكاليف بندگان ، و ماية قربشان قرار داده،  تحصيل روزي را نيز به ايشان تكليف كرده ، و ماية قرب آنان قرار داده است.
همانطور كه مي دانيم ، تحصيل روزي از همة عبارات برتر است ، در عين حال خداي بزرگ دستور داده ، به ديگري غير از او ، وثوق و اطمينان پيدا نكنند ، و اسباب عادّي را ، علّت مستقل پيدايش آنها ندانند ، چنان كه به بندگان عابد خود فرموده ، به اعمال نيكوي خود اعتماد نداشته ، بلكه به فضل او توجّه  داشته باشند . امّا ، منظور از توكّل در اسلام كه شرع مقدس اسلام ، پيروان خود را به آن دعوت نموده آن است كه ؛ انسان مسلمان قلباً به خدا اعتماد داشته باشد ، و همة كارهاي خود را به حضرتش واگذار نمايد ، و از غير او به كلّي روگردان باشد .
با اين كيفيّت لازم نيست ، اصولاً براي انجام كارهاي خود به اسباب دنيوي توجّهي نداشته باشد بلكه ، حصول اسباب در صورتي كه استقلال تامي براي آنها قايل نباشيم ، با توكّل منافات ندارد ، زيرا در اين مورد ، توجّه كلّي ما به خدا بوده و از او ميخواهيم منظور ما را از جايي كه گمان نداريم برآورد ، و بلكه معتقديم ، ذات احديت بدون اسباب عادّي هم ممكن است ،  حوائج ما را ،  روا سازد و آنها را به طور كلّي از مدخليّت بيندازد .
نتيجه آن كه ،  در تمام امور خود از جمله :  امور منتظره ،  قطعي ،  ظنّي به خدا  اتّكاء نموده و به حضرت حق توكّل نمايد و خود نيز در طلب مقصود قدمي بردارد و آنگاه گويد :  خدايا توكّل بر تو .

حكايت 
حكايت كرده اند :
يكي از پارسايان ، از شهرها ، دوري گزيده ، و به كوهي پناهنده گرديده و مي گفت : از هيچ كس سئوال نمي كنم و دست نياز به در خانة احدي دراز نمي‌كنم ، جز اينكه خداوند روزي مرا ، كرامت كرامت فرمايد . هفت روز به همين كيفيّت ، گرسنه و تشنه به سر برد ، تا نزديك بود بميرد ، و بالاخره درِ روزي از هيچ طرف به روي او گشاده نشد . پارسا كه از گرسنگي ، بيچاره شده بود ، سر به طرف آسمان بلند كرد و عرض كرد :
پروردگارا ،  اگر ميخواهي مرا زنده بداري ، روزيي كه قسمت من فرموده اي ، براي من عنايت فرما وگرنه، روح مرا بگير ، و از اين بيچارگي رهائي ده .
خداي متعال به او ، فرمود :
»  سوگند به بزرگي و ارجمندي خودم  ، تا وقتي كه به يكي از شهرها وارد نشوي ، و با مردم نشست و برخاست نكني و با آنان ، همآهنگي ننمايي ، روزي به تو نخواهم داد .
پارسا كه از انديشة نارساي خود بهره مند نشد ، طبق دستور ، وارد شهري شد و با مردم همكاري كرد و با آب و نان ، مقسومش اعطا گرديد ، و بي اندازه خائف و شرمساربود ، خدا به او ، وحي كرد :
خواستي كه با زهد خود ، حكمت دنيوي مرا تغيير دهي ، مگر نمي داني هرگاه روزيِ بنده ام را به دست بندگانم مرحمت فرمايم ، دوست تر دارم تا به دست تواناي خود كرامت فرمايم .  

در اسرائيليات آمده است كه …
حضرت موسي »  عليه السّلام «  بيمار شد .  مردم اسرائيل بر حضرتش وارد شده ، بيماري او را شناختند . عرض كردند : اگر به اين دارو ، معالجه فرمايي، از اين بيماري ، بهبودي خواهي يافت ، فرمود :
هيچ دوايي به كار نمي برم ، تا خداي متعال مرا بدون استعمال دارو عافيت دهد . تصادفاً بيماري او به طول انجاميد . خداي متعال به او وحي فرمود :  » سوگند به عزّت و جلالم ، تو را شفا نمي دهم ، مگر همان دارويي كه آنان براي معالجة مرضت تجويز كردند را به كار بري . « 
موسي  » عليه السّلام «  ناگزير شد ، بني اسرائيل را خواند ، و فرمان داد ، همان دارويي را كه گفتيد ،براي معالجت من مهيّا سازيد . آنان حضرتش را ، به همان دارو مداوا كردند ، تا بهبودي يافت . موسي » عليه السّلام « از اين عمل خائف بود كه چرا ، از ابتدا سرپيچي كرد . خدا به او پيام داد : آيا خواستي تا ، با توكلّت به من حكمت مرا ناچيز سازي، چه كسي به غير از من بهره ها را در گياهان برقرار ساخته ؟!  

معاني ديگر توكّل
 –  انداختن بدن است در بندگي ، و تعلّق قلب است به پرورندگي و به عبادت.
۲ – توكّل به خدا ، بريدن بنده از تمام آرزوهاي خود است و بريدن از مخلوق و پيوستن به حق است . انسان متوكّل ، طالب خير و صلاح خويش است و حق تعالي را كه ، فاعل خير و صلاح داند ، وكيل كند در تحصيل خير و صلاح .

معني توكّل از زبان جبرئيل 
در حديثي از پيامبر گرامي اسلام آمده است كه، فرمود : از پيك وحي خدا جبرئيل پرسيدم : توكّل  چيست ؟ گفت :
»  حقيقت توكّل اين است كه ، انسان بداند ؛ مخلوق ، نه زيان مي رساند و نه نفع ، و نه عطا ميكند ونه منع . چشم اميد از خلق برداشتن و به خالق دوختن .  هنگامي كه چنين شود ، انسان جز براي خدا ، كار نمي كند ، به غير او اميد ندارد ، از غير او نمي ترسد ، و دل به كسي جز او نمي بندد ، اين روح توكّل است . «
حديث قدسي
پيغمبر »  صلّي اللّه عليه وآله « فرموده اند : در شب معراج از پيشگاه خداوند سئوال كردم : پروردگارا ! »  ايّ الاعمال افضل  « ، چه عملي از همة 
اعمال برتر است . خداوند متعال فرمودند : 
»  ليس شيء عندي افضل من التوكل عليّ والرضا  « چيزي در نزد من افضل و برتر از توكّل بر من و خشنودي به آنچه قسمت كرده ام نيست .

معني توكّل در شريعت
معني توكّلي كه در شريعت به آن امر شده است : 
اعتماد قلبي بر خدا در همة امور ، و بريدن و انقطاع از غير اوست . و منافاتي با تحصيل اسباب ، وقتي آدمي به آنها اطمينان نيابد ، ندارد ، بلكه آرامش وي بايد به خداي سبحان باشد ، نه به اسباب ، و در نفس خود روا بداند ، كه خدا مطلوب او را ، از آنجا كه گمان ندارد مي رساند ، نه اسبابي كه خود آنها را تحصيل كرده ، و باور داشته باشد كه ممكن است خدا اين اسباب را از مسبّبات آنها قطع كند .  
 
  • بازدید : 108 views
  • بدون نظر
کتاب الکترونیکی تفاسير آيات قرآنی در زمينه مفاهيم ادبی و دينی
دوستان عزیز در این کتاب قصد داریم تمامی تفاسیر در زمینه آیات قرآنی و ادبی را فرا بگیریم و بهترین کتاب را در این زمینه به شما دوستان عزیز ارائه دهیم.

احدیت و واحدیت

یونس:الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکیمِ(۱)أَ کانَ لِلنّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَیْنا إِلى‏ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ الْکافِرُونَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبینٌ(۲)الف، لام، راء. این است آیاتِ کتابِ حکمت‏آموز. آیا براى مردم شگفت‏آور است که به مردى از خودشان وحى کردیم که: مردم را بیم ده و به کسانى که ایمان آورده‏اند مژده ده که براى آنان نزد پروردگارشان سابقه نیک است؟ کافران گفتند: «این [مرد] قطعاً افسونگرى آشکار است. »
﴿ الر﴾ اشاره به حقیقت محمدیه دارد که همان رحمت عام الهی است بقوله تعالی (و ما ارسلناک الارحمۀ للعالمین).
﴿ تِلْکَ﴾ یعنی آنچه به وسیله این سه حرف به آن اشاره می شود کتاب حکیمانه ای است که دارای جزئیات محکم و متقن است[یا به تأویل دوم در دو مقام] که اول به اعتبار هویت احدیت جمعی حق و دومی صفت واحدیت تفصیلی اوست به خداوند قسم یاد می کنم [باید افزود که] صفت واحدیت حق در باطن جبروت و ظاهر رحموت قرار دارد.
﴿ آیاتُ الْکِتابِ﴾ که دارای حکمت است.
﴿ أَ کانَ لِلنّاسِ عَجَبًا﴾ آیه شریفه تعجب کافران را زیر سؤال می برد و می فرماید با وجود اینکه سنت همیشگی خداوند ارسال وحی بر پیامبرانش می باشد چرا آنها آنرا انکار می کند و در ادامه می فرماید همانا که تعجب آنان به دلیل دوریشان از مقام پیامبر و عدم نزدیکی به ایشان و نیز یکی نبودن وحی با اعتقادات ایشان می باشد.
﴿ أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ﴾ یعنی [ایمان آوردنشان در ازل و] به واسطه عنایت ازلی حق به ایشان است [یا به تعبیر دیگر] تقرب آنان به حق تعالی به واسطه برگزیدنشان در ازل است که این فقط مخصوص به آنان بوده و احدی همانند آنان نیست و اگر اینگونه نبود آنان نیز ایمان نمی آوردند.
﴿ قالَ الْکافِرُونَ﴾ یعنی کسانی که از حق در حجاب مانده و از ظهور صفات حقانی در حقیقت محمدیه چیزی نمی دانند.

طه:اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ لَهُ الأَسمَاءُ الحُْسنى(۸) خدایى که جز او معبودى نیست [و] نامهاى نیکو به او اختصاص دارد.

﴿ اللَّهُ﴾ یعنی نازل کننده موصوف به این صفات، الله می باشد.
﴿ لا إِلَهَ إِلا هُوَ﴾ ذات احدیت و حقیقت هویت او با این اسماء متکثر و متعدد نمی گردد. پس او در ازل و ابد تغییر نکرده و موجودی جز او وجود ندارد.
﴿ لَهُ الأَسمَاءُ الحُْسنى﴾ [اما به اعتبار واحدیت و مصدریتش او دارای اسماء حسنی است که] همانا ذات او به اعتبار تعینات صفاتش می باشند.

  • بازدید : 124 views
  • بدون نظر
خرید ودانلود اهمیت علم از دیگاه خداوند وقرآن-دانلود رایگان تحقیق  اهمیت علم از دیگاه خداوند وقرآن-خرید اینترنتی تحقیق  اهمیت علم از دیگاه خداوند وقرآن-دانلود رایگان مقاله    اهمیت علم از دیگاه خداوند وقرآن
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
پيامبر اسلام(ص) مبعوث بر تمام افراد عالم است. چنين شريعتى طبعا بايد كامل باشد در هر عصر و زمانى و براى هر قوم و دسته اى قابل اجرا باشد. و نيز صاحب آن شريعت به خصوصيات افراد و نفوس آنان تا روز قيامت آگاه باشد در غير اين صورت رسالت او ناقص و اصلاح و عدالت گسترى او فراگير نخواهد بود

  • بازدید : 99 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تمدن اسلامي در نتيجه‌ي سفارش‌هاي اسلام به دانش‌اندوزي و بهره‌گيري از دانش تمدن‌هاي پيشين پديد آمد. اسلام در كمتر از يك سده به سراسر خاورميانه، شمال آفريقا و اسپانيا گسترش يافت و ميانه‌ي زمين، قلمرو جهان اسلام شد. در اين منطقه‌ي پهناور، كه زادگاه چند تمدن درخشان بود، مسلمانان دستاوردهاي تمدن‌هاي پيشين را پذيرفتند و با توسعه‌ي آن‌ها، تمدن شكوهمندي را به وجود آوردند. ايرانيان در پديد آوردن تمدن اسلامي سهم زيادي داشتند و اين تمدن زمينه‌ساز نوزايي در اروپا شد
سفارش‌هاي ماندگار 
معجزه‌ي پيامبر اسلام(ص) كتاب قرآن است، كتابي كه مسلمانان را به تفكر دعوت كرده، به شگفتي‌هاي طبيعت قسم ياد كرده و ايمان دانايان را محكم‌ترين ايمان دانسته است. پيامبر اسلام(ص) نيز پيوسته مسلمانان را به دانش‌اندوزي سفارش مي‌كردند. به فرموده‌ي آن حضرت، دانش‌اندوزي بر هر زن و مردي واجب است و دانش را بايد از هر سرچشمه‌اي گرفت حتي اگر در چين باشد و حتي اگر آموزگار آن فردي غير مسلمان يا كافر باشد. از اين رو، مسمانان از همان سده‌هاي نخستين به فراگيري دانش و توسعه و گسترش آن روي آوردند و با بهره‌گيري از اندوخته‌هاي پيشين بشري و توسعه‌ي آن، توانستند يكي از باشكوه‌ترين تمدن‌هاي بشري را به ارمغان بياورند.

گسترش اسلام 
مسلمانان در سال ۲۱ تا ۲۲ هجري قمري سپاه ساسانيان را در نبرد قادسيه و نبرد نهاوند شكست دادند. مردم ايران كه از ستم و فساد سال‌هاي پاياني حكومت ساساني رنج مي‌بردند از خود مقاومت چنداني نشان ندادند. آنان پيام برابري و عدالت اسلام را به گوش جان شنيدند و به پيروي از اين دين توحيدي روي آوردند. مسلمانان در نبرد يرموك(در سوريه) ارتش امپراتوري روم غربي(بيزانس) را در حالي شكست دادند كه از نظر تعداد، دو برابر مسلمانان بودند. آنان سوريه و فلسطين و درواقع بخش زيادي از بيزانس را فتح كردند. به زودي نداي اذان در مصر و ليبي نيز طنين انداز شد و چندي بعد مسلمانان اسپانيا را نيز فتح كردند. 
زبان بين‌المللي 
اسلام به سرزمين‌هايي با زبان و فرهنگ متفاوت پا گذاشت. مردمان اين سرزمين‌ها كه نداي برابري و بالندگي اسلام آنان را به اين دين جذب كرده بود، به اين دين روي آوردند و براي فهم بيش‌تر كلام خدا به فراگيري زبان عربي پرداختند. به اين ترتيب، براي نخستين‌بار يك زبان بين‌المللي در گستره‌ي وسيعي از جهان رايج شد كه به گسترش دانش و فرهنگ كمك زيادي كرد. زبان مشترك باعث شد كه هيچ دانشمندي در سرزمين‌هاي اسلامي، از هندوستان و آسياي ميانه تا مصر و سوريه و اسپانيا، احساس غربت نكند و براي دانش‌اندوزي به شهرهاي مختلف سفر كند. نگارش كتاب به زبان عربي نيز باعث شد هر دانشمندي از دستاوردهاي علمي دانشمندان ديگر آگاه شود و ارتباط علمي، كه براي پيشرفت دانش اهميت زيادي دارد، به آساني امكان پذير شود. 
نهضت ترجمه 
در زمان هارون الرشيد، خليفه‌ي عباسي، به سفارش يحي بن خالد برمكي، وزير ايراني، كتاب‌خانه‌ي بزرگي به نام خزانه‌ي حكمت(گنجينه‌ي دانش) در بغداد ساخته شد و كتاب‌هاي گوناگون از جاي جاي جهان، به‌ويژه ايران و سوريه، گردآوري شد. مامون عباسي، پسر هارون، كارهاي پدر را پي گرفت و به سفارش ابوسهل فضل بن نوبخت اهوازي، بنيادي به نام بيت الحكمه(خانه‌ي دانش) به تقليد از گندي‌شاپور اهواز ساخت. او گروهي از مترجمان را به رياست يوحنا بن ماسويه، دانشمند ايراني مسيحي، در آن‌جا گرد آورد و همچنين گروهي را به هند، ايران و قسطنطنيه فرستاد تا كتاب‌هاي مفيد را گردآوري كنند. به اين ترتيب، ترجمه‌ي آثار علمي، فلسفي و ادبي از زبان‌هاي سُرياني، پهلوي، هندي و يوناني به زبان عربي، كه از همان سده‌ي نخست هجري آغاز شده بود، شتاب گرفت. 
شكوفايي تمدن اسلامي 
ترجمه‌ي آثار علمي تمدن‌هاي پيشين به عربي باعث شد كه براي نخستين بار بخش عمده‌ا‌ي از دستاوردهاي علمي و فرهنگي بشر تا آن زمان، كنار هم قرار گيرد. مسلمانان به طبقه‌بندي اين دستاوردها و بررسي آن‌ها پرداختند و به اين ترتيب راه را براي پيشرفت‌هاي بعدي هموار كردند. به‌زود توليدي علمي نيز رشد پيدا كرد و ترجمه‌ي دانش ديگران جاي خود را به تاليف و نوآوري‌ داد. كوشش دانشمندان ايراني اين تمدن را به چنان شكوفايي رساند كه تا آن روزگار سابقه نداشت و تا صد‌ها سال پيشاهنگ دنياي متمدن بود. فرهنگ و تمدن اسلامي چنان شكوه و جاذبه‌اي داشت كه تا سال‌هاي زيادي اروپايي‌ها به جهان اسلام سفر مي‌كردند تا در دانشگاه‌هاى شناخته شده‌ي آن روزگار به فراگيري دانش و فن بپردازند. 
زمينه‌هاي نوزايي در اروپا 
مسلمانان در سال ۷۱۱ ميلادي توانستند بخش جنوبي اسپانيا(اندلس) را از فرمان ويزيگوت‌ها، گروهي از بربرهاي اروپا، بيرون كنند. حكومت اسلامي اندلس با پشتيباني از دانشمندان باعث شكوفايي تمدن اسلامي در اين ناحيه شد، به طوري كه برخي از روحانيون مسيحي، از جمله پاپ سيلوِستِر دوم، براى فراگيري دانش به آن‌جا سفر ‌كردند و زبان عربي ‌آموختند. شهر سيسيل(صقليه) در ايتاليا نيز باعث راه يافتن فرهنگ و تمدن اسلامي به اروپا شد. جنگ‌هاي صليبي نيز بر ارتباط اروپاييان با مسلمانان بيش‌تر افزود. در دوران نوزايي اروپا، نخستين دانشگاه‌هاي اروپايي به سبك دانشگاه‌هاي اسلامي كه جامعيه، كليّه و نظاميه ناميده مي‌شدند، ساخته شد. واژه‌ي يونيوِرسيته كه در زبان انگليسي براي دانشگاه به كار مي‌رود، ترجمه‌ي لاتين جامعيه است. 

رو به نشيب 
در سده‌ي پنجم و ششم هجري پاره‌اي از تعصب‌هاي فرقه‌اي روند رشد تمدن اسلامي را آهسته كرد. يورش مغول‌ها با آتش زدن كتاب‌خانه‌ها و كشته شدن يا كوچ بسياري از دانشمندان، همراه بود. اين آسيب‌ها باعث ركود تمدن اسلامي شد. در همين دوران بود كه اروپاييان دوران نوزايي را پشت سر گذاشتند و انقلاب صنعتي را تجربه كردند. اروپاييان قدرتمند به استعمار كشورهاي اسلامي روي آوردند و باعث ويراني بيش از پيش اين سرزمين‌ها شدند. به زودي، سرزمين‌هاي اسلامي چنان از دانش و آگاهي دور شدند كه حتي پيشينه‌ي تمدني خود را نيز از ياد بردند. 
حيات دوباره 
از حدود يك قرن و نيم پيش، برخي از انديشمندان مسلمان، از جمله سيد جمال الدين اسدآبادي و اقبال لاهوري، به احياي تفكر اسلامي در سرزمين‌هاي اسلامي پرداختند. كارهاي آنان آرام آرام به بيداري مسلمانان و بيرون كردن استعمارگران از كشورهاي اسلامي منجر شد. اين حركت‌ها باعث اميدواري بيش‌تر مسلمانان به بازسازي تمدن اسلامي شد. شاهد اين واقعيت نيز پيروزي انقلاب اسلامي مردم ايران است كه بدون وابستگي به بيگانگان و با تكيه بر فرهنگ اسلامي به ثمر نشست و روز به روز بر شكوفايي آن افزوده مي‌شود و براي مسلمانان كشورهاي ديگر، از جمله لبنان، فلسطين، افغانستان، الجزاير و عراق، الهام بخش شده است. بسياري از انديشمندان جهان با اشاره به اين جنبش‌ها از آغاز دوره‌ي دوم شكوفايي تمدن اسلامي سخن مي‌گويند. 
نمونه‌هايي از دستاوردهاي علمي تمدن اسلامي 
پزشكي 
زكرياي رازي(۳۱۳-۲۵۱ هجري قمري)، بيش از ۵۶ اثر در زمينه‌ي پزشكي نوشت كه مشهورترين آن‌ها الحاوي است. كتاب طب المنصوري رازي(در ۱۰ جلد) نخستين كتاب پزشكي است كه در غرب چاپ شده است. او نخستين پزشكي است كه از نخ‌هايي از جنس مو در جراحي استفاده كرده است. همچنين او نخستين پزشكي است كه آبله را از سرخك و نقرس را از روماتيسم، مجزا دانسته و توصيف دقيقي از اين بيماري‌ها نوشته است. 
ابوعلي سينا(۴۲۸-۳۷۰ هجري قمري)،كتاب قانون را نوشت كه تا سال ۱۶۵۰ ميلادي در دانشگاه‌هاي معتبر جهان تدريس مي‌شد. اين كتاب، كه فرهنگ‌نامه‌ي پزشكي است، دست كم ۸۶ بار ترجمه شده است. ابن سينا نخستين پزشكي است كه از بيمار‌‌شدن استخوان‌ها‌ سخن گفته است. 
ابولقاسم زهراوي، كتاب التصريف را در مباني جراحي نوشت كه به لاتين ترجمه شده است. او سه روش بخيه زدن را، كه بيش‌تر در جراحي شكم به كار مي‌رود، ابداع كرده است. همچنين راهكارهايي براي تسهيل زايمان‌هاي غيرطبيعي پيشنهاد كرده است كه امروزه نيز استفاده مي‌شود. خرد كردن سنگ مثانه در مثانه از نوآوري‌هاي ديگر اوست. 
ابن زهر اندلس كتاب مهمي در زمينه پادزهر نوشت. به علاوه، سير بيماري سرطان معده را بسيار خوب شرح داده است. 
حنين بن اسحاق، نخستين كتاب را در چشم‌پزشكي نوشت كتاب او همراه كتاب علي بن عيسي و عمار موصلي، منبع اصلي چشم پزشكي اروپا شد. 
داروشناسي 
ابن بيطار(وفات ۶۴۶ هجري قمري)، در كتاب الجامع المفردات الادويه و الاغذيه كه به صورت الفبايي تنظيم شده است، هزار و چهارصد داروي حيواني، گياهي و معدني، روش استفاده از آن‌ها و اين كه كدام يك را مي‌توان به جاي ديگري استفاده كرد، شرح داده است. او در نوشتن اين اثر بزرگ از مشاهده‌هاي خود در سفرهاي علمي متعدد به سرزمين‌هاي مشهور آن زمان و كتاب‌هاي ۱۵۰ صاحب نظر از جمله ابن جلجل، رازي و ابن سينا بهره گرفته است. او در اين كتاب نام داروهاي مختلف را به زبان‌هاي مختلف آورده است. 
بيمارستان 
تاريخ‌نگاران بيش از ۸۰ بيمارستان پيشرفته را در سرزمين‌هاي اسلامي توصيف كرده‌اند. بيمارستان بغداد كه در زمان هارون‌ الرشيد ساخته شد، مهم‌ترين و پيشرفته ترين آن‌ها بوده است. محل اين بيمارستان با دقت و بر اساس خوبي آب و هوا انتخاب شد و آب دجله با لوله‌هاي سفالي به داخل همه‌ي اتاق‌هاي آن جريان داشت. رازي هنگام انتخاب محل بيمارستان عضدي بغداد، تكه‌هاي گوشت گوسفند را در مكان‌هاي مختلف شهر آويزان كرد و آن‌ها را پس از ۲۴ ساعت باهم مقايسه كرد. هر كدام تمييزتر و سالم‌تر بودند، در محل آويزان شدن آن، بيمارستان عضدي را ساختند. در اين بيمارستان‌ها بيماران را رايگان درمان مي‌كردند. به علاوه، پس از اين كه بيماران بهبود مي‌يافتند، مبلغي به آنان پرداخت مي‌شد تا به كار كردن در چند روز نخست پس از بهبودي نياز پيدا نكنند تا مبادا بيماري آنان بازگردد. 
جامعه شناسي 
ابن خلدون(۸۰۸-۷۳۲ هجري قمري)، كتاب تاريخ جهان خود را به نام العِبَر نوشت و در مقدمه‌ي آن به تجزيه و تحليل رابطه‌هاي حاكم بر سازمان‌هاي سياسي و اجتماعي بشر بر پايه‌ي عامل‌هاي محيطي و رواني پرداخت. او در اين مقدمه در واقع به علل جامعه شناختي پيشرفت و پسرفت تمدن‌ها مي‌پردازد. اين مقدمه از خود كتاب مشهور تر شد و هنوز هم مورد استفاده‌ي پژوهشگران شرقي و غربي است. 
فيزيك 
ابن هيثم(۴۳۰-۳۵۴ هجري قمري)، قانون‌هاي شكست نور را كشف كرد. به روش علمي ثابت كرد كه بازتاب پرتوهاي نور از روي چيزها به چشم، باعث تشكيل تصوير معكوس روي شبكيه‌ي چشم مي‌شود. او نخستين دانشمندي است كه از نقش مغز در تفسير تصوير سخن گفته است. ارتفاع جو زمين را با بررسي شكست نور محاسبه كرد. قانون اول ترموديناميك را شرح داد. اتاق تاريك درست كرد و با آن آزمايش انجام داد. او چرخ تراشي داشت كه با ان عدسي‌ها و آيينه‌هاي خميده را براي تجربه‌هاي خود مي‌ساخت. 
كمال‌الدين فارسي تفسيري بر شاهكار ابن هيثم، كتاب المناظر، نوشت. او علت به وجود آمدن رنگين كمان در آسمان را به درستي شرح داده و براي اثبات نظر خود، آزمايش‌ انجام داده است 
عبالرحمن خازني(تولد ۵۵۰ هجري قمري) كتاب ميزان الحكمه را نوشت كه آن را مهم‌ترين اثر دانشمندان مسلمان در مكانيك دانسته‌اند. او در زمينه‌ي گرانش، مقاومت سيالات در برابر حركت، وزن مخصوص سيالات و اندازه‌گيري وزن مخصوص مواد سخت پژوهش‌هاي دقيقي انجام داده است. 
شيمي 
جابر بن حيان، به جاي روش ساده‌ي ذوب فلز، روش حل كردن فلز را به كمك اسيد نيتريك، اسيد سولفوريك، جوهر نمك و تيزاب سلطاني(كه خود اختراع كرده بود) ابداع كرد. او را پايه‌گذار دانش شيمي مي‌دانند. 
زكرياي رازي الكل را به صورت خالص تهيه كرد، واژه‌ي الكحول كه به زبان انگليسي نيز راه يافته است، به معناي خالص‌ترين است. از آن‌جا كه از اين ماده براي شست و شوي چشم استفاده مي‌كردند، چشم‌پزشكان مسلمان به الكحال مشهور شدند. رازي نخستين دانشمندي است كه شيمي آزمايشگاهي را به خدمت پزشكي گرفت. 
بسياري از نام‌هاي شيميايي كه امروزه در همه‌ي زبان‌هاي دنيا به كار مي‌روند، از يادگارهاي شيمي‌دانان مسلمان است: شيمي(كيميا)، نيل(آنيلين)، تالكوم(طلق)، زرنيق(آرسنيك)، بوره(براق)، قليا، آلدئيد، زاج سفيد، آليزارين، پتاسيم، سولفور، و …. 
كتابخانه 
در بغداد بيش از صد كتاب‌خانه وجود داشته است. هر مسجدي كتاب‌خانه‌اي داشت. تالار اصلي هر بيمارستان كه محل مراجعه‌ي تازه‌واردها بود، قفسه هايي پر از كتاب داشت. 
در زمان حَكَم دوم، خليفه‌ي اموي آندولس، كتابخانه‌ي قرطبه بيش از ۴۰۰ هزار جلد كتاب داشت و فقط فهرست كتاب‌هاي آن بيش از ۴۴ جلد بود. 
كتاب‌خانه‌ي سلطان مراكش، كه هنگام بازگشت از آندلس، به دست دزدان دريايي افتاد، بيش از ۳۵۰ هزار جلد كتاب بود كه به دست فيليپ سوم، پادشاه اسپانيا رسيد و هسته‌ي اصلي كتاب‌خانه‌ي معروف اسكوريال اسپانيا شد. 
  • بازدید : 91 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

(ابوبکر و عباس بن عبد المطلب در زمانى که پیامبر اکرم (ص) مریض بود،به مجلسى از انصار وارد
شدند،در حالیکه انصار گریه مى کردند،ابوبکر وعباس به انصار گفتند:چرا گریه میکنید؟آنان پاسخ
دادند که اخلاق نیکوى پیامبر را متذکر شده ایم.آن دو نفر پیش پیامبر رفته و قضیه را بآن حضرت اطلاع
دادند.پیامبر اکرم برخاست در حالیکه با کناره لباس بردى سرش رابسته بود،بیرون آمد و بالاى منبر
رفت و این آخرین منبر آن حضرت بود،ستایش و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود:من
درباره انصار بشماتوصیه به خیر مى کنم،زیرا آنان انبوهى از حامیان من هستند و جایگاه امانات من،آنان
آنچه را که بر عهده داشتند بجاى آورده اند و آنچه که در آینده بعهده آنان خواهد بود،باقى مانده
است،از نیکوکار آنان بپذیرید و از گنهکارشان اغماض نمائید) البته روشن است که مقصود پیامبر اکرم
(ص) اسقاط تکلیف و دستورات اسلامى از انصار نبوده است،بلکه منظور آن حضرت معامله نیکو در
برابر تلاش و فداکاریهائى بود که انصار در راه پیشبرد اسلام انجام داده بودند.
اما تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام چنین است که اگر امامت وزمامدارى براى انصار جائز
بود،احتیاجى به توصیه نداشتند،زیرا خود درراس حکومت قرار میگرفتند و دیگران در شعاع حکومت
آنان احتیاج به توصیه داشتند.
ثم قال فماذا قالت قریش؟قالوا احتجت بانها شجرة الرسول صلى الله علیه و آله و سلم.فقال علیه
السلام:احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة (سپس فرمود:قریش چه گفت؟بآنحضرت گفتند:قریش احتجاج
۲
واستدلال باین کرد که آنان شاخه هائى از درخت پیامبرند.حضرت فرمود: قریش به درخت احتجاج
کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند) .
ابن ابى الحدید میگوید:امثال این کلام (قریش احتجاج به درخت کردندو میوه آنرا ضایع و تباه
نمودند) از امیر المؤمنین (ع) تکرار شده است.و شبیه باین مضمون در سخنى از عباس به ابو بکر آمده
و اما اینکه میگویى: ما درخت پیامبریم،شما همسایگان آن درختید و ما شاخه هاى آن »: است که میگوید
« ( میباشیم. ( ۱
غایت و هدف از درخت میوه آن است
میتوان گفت:امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام هم میوه درخت مکتب اسلام بود و هم میوه
ممتاز قبیله بزرگ قریش.هیچکس در شایستگى امیر المؤمنین علیه السلام به اینکه او عالیترین محصول
مکتب اسلام بود،نمى تواند تردیدى داشته باشد.او بدرجه اى از فضیلت و شایستگى رسیده بودکه
اندیشه اش تجسمى از اسلام بود و کردارش عینیت اسلام را نشان مى دادو گفتارش در هر مقوله اى که
بود قانونى از اسلام را بیان مى کرد.و این یک توجه فوق العاده منطقى است که گفته شده است:براى
اثبات جهانى وجاودانى بودن دین اسلام و اینکه اسلام میتواند پاسخگوى همه مسائل بشرى بوده
باشد،بهترین دلیل شخصیت على بن ابیطالب (ع) است که ساخته شده این مکتب انسانى است.آیا
محصولى عالى تر از این شخصیت،براى اسلام مى توان تصور نمود؟!و اما از جهت نسب او از فرزندان
هاشم و پسر بزرگمردى که از مؤثرترین حامیان بنیان گذار اسلام،یعنى ابوطالب (ع) بود که با
گرفتارى به فقر مالى (آنچنانکه تواریخ مى نویسند) با شخصیت ترین فرد در آنروز بود که شیخ الاباطح
نامیده مى شد.او پسر عموى پیامبر اسلام بود که همسر یگانه دختر او فاطمه (ع) و او را به برادرى
خویش پذیرفته بود.درست است که امیر المؤمنین بجهت داشتن عظمت هاى بیشمار انسانى بالاتر از آن
بود که شخصیت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بکشد،ولى این یک واقعیت انکارناپذیر بود که او
در سلسله بهترین فرزندان آدم (ع) است که در زیارت فرزندنازنینش حسین بن على علیهما السلام
مى خوانیم:
اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخۀ و الارحام المطهرة(گواهى میدهم به اینکه وجود تو از
فرزند على و فاطمه (ع) نورى بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره) .
بنابر این،استدلال امیر المؤمنین علیه السلام باینکه عین همان احتجاجى که قریش به انصار نمودند،و
آنانرا ساکت کردند،من به قریش دارم،زیرااگر قرابت و خویشاوندى آنان با پیامبر اسلام عامل
۳
شایستگى امامت و زمامدارى بوده باشد،قرابت و خویشاوندى من بسیار نزدیکتر بوده و من مانند
میوه اى که محصول درخت پیامبر است هم از جهت معنى و هم از بعد طبیعى شایسته تربه مدعاى آنان
(امامت) هستم.در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابهاو مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته
شده است.و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى پردازیم.فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن
ابى- الحدید که او هم از کتاب سقیفه تالیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى کند،متذکر
جوهرى میگوید:احمد بن اسحق میگوید:احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى »: مى شویم
چنین روایت مى کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود،
انصار درسقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند:پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد
یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم،و
آنچه که من میگویم،با دقت بفهم وبمردم بگو.سعد سخنانى مى گفت و پسرش مى شنید و صداى خود
را بلند میکردتا انصار سخنان سعد را بشنوند.سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود:شما
انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید،براى هیچیک از قبایل عرب نیست.پیامبر اکرم (ص)
ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت ها دعوت مى کرد،در
حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند.سوگند بخدا،آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و
نمیتوانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت
را اراده فرمودو کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خداو رسول او و
عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهادبا دشمنانش را بشما داد.شما انصار
شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین ترین مبارزان دیگر
دشمنان پیامبربودید،تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن
نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند،در حالیکه محقر وپست شده بودند،مطیع گشتند.تا اینکه خداوند
وعده خود را بر پیامبراکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند.سپس خداوند
متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنودو چشمش بشما روشن
بود،پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید،زیرا شما شایسته ترین مردم به این امر
میباشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند:راى صحیح همین است و تو موفق در
راى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى کنیم و این امر (زمامدارى) را بر تو
واگذار مى کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى.
سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند:اگر مهاجرین قریش گفتند:ما مهاجر و یاران اولى و عشیره
و اولیاى پیامبریم،پس چرا شماانصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى کنید چه خواهید
گفت؟
۴
انصار گفتند:در این صورت خواهیم گفت:امیرى از ما انصار وامیرى از شما مهاجرین براى خلافت
انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگزرضایت نمیدهیم،زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى
اسلام همان عمل را کرده ایم که مهاجرین.و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است،براى ما
نیز آمده است،مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهندشمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد
. (۲) « و ما نمیخواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم،لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود
خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید،اورهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را »
در خانه دید و على بن ابیطالب (ع) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود.کسى که خبر اجتماع انصار را در
سقیفه به عمر آورده بود،معن بن عدى بوده است.معن دست عمر را گرفت،عمر گفت:من کاردارم.معن
گفت:باید برخیزى و عمر با معن برخاست.
معن گفت:جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده اند وسعد بن عباده در میان آنان است و
انصار دور او میگردند و او را به خلافت شایسته میدانند و در آنجا عده اى از اشراف انصار هم جمع
شده اند،بیم آشوب و فتنه میرود،حال ببین چه فکر میکنى؟این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و
براى خود راهى را انتخاب کنید،زیرا من مى بینم در این ساعت در فتنه باز شده است،مگر اینکه خدا این
در فتنه را ببندد.عمر از این حادثه شدیداناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او
گفت:برخیز. ابو بکر گفت:کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم؟من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو
عمل کنم،من مشغولم.عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء الله بزودى برمیگردیم.ابو بکر با عمر
برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکربازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد.هر دو با سرعت بیرون
آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند.در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودندو سعد بن عباده
در حال بیمارى در میان آنان بود،عمر خواست سخن بگویدو براى ابو بکر آماده کند،عمر گفت:من بیم
آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند.وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى
نمود وجملات منفى را تکرار کرد،ابو بکر او را ساکت نمود و گفت:آرام باش،و سخن را دریاب و
سپس بگو.سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت واول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب
شروع کرد:خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد (ص) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن
دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود.خداوند دلها و پیشانى هاى ما را گرفت و به
اطاعت از پیامبر وادار ساخت.و ما گروه مسلمانان مهاجراولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم
در این راه پیرو ما گشتند.وما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم،قبیله اى رادر
میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است.وشما انصار خدائید و شما به
پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر وبرادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى
۵
هستید که ما در آن قرار گرفته ایم.شما محبوبترین و با کرامت ترین مردم براى ما و شایسته ترین مردم
براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما
داده است.و شما شایسته ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین میباشید.شمائید آن مردمى که در
سختى ها دیگران را بر خودمقدم داشتید و شایسته ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و
در هم و بر هم نگردد.و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم،من براى خلافت هر دو
شخص را با صلاحیت و شایسته مى بینم.عمر و ابو عبیده ( ۳) گفتند:براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر
از تو باشد، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مامور نماز ساخت.پس تو شایسته ترین مردم به امر
ابو بکر برخاست و گفت: عمر و » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره «… خلافت هستى
ابو عبیده بهر یک از آن دو میتوانید بیعت کنید.آن دو گفتند:سوگندبخدا،ما این امر را نمى پذیریم و تو
بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفردر غار و خلیفه رسول الله (ص) بر نماز هستى و نماز بهترین
دین است،دستت راباز کن تا ترا بیعت کنیم.وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد،بشیر بن سعد
خزرجى که[از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت میورزید]از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو
بکر بیعت کرد.حباب بن منذر فریادزد:سوگند بخدا،ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر
عمویت(سعد بن عباده) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به
سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد.با بیعت اسید به ابو بکر،همه قبیله اوس با وى بیعت کردند.سعد بن
عباده را که مریض بود برداشتند وبه خانه اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع
ورزید،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند،به او گفته شد که باین کار
اقدام مکن،زیرا او بیعت به ابو بکر نمیکند اگرچه کشته شودو با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند
شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد
بجنگد،قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد،لذا سعد رارها کردند،سعد
در نماز با آنان شرکت نمیکرد و در جمعیتشان شرکت نمیکردو مطابق داورى آنان عمل نمیکرد و اگر
سعد کمک پیدا میکرد،با آنان مى جنگید،روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا
رفت.روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود،ملاقات
کرد،عمر به سعد گفت: هیهات یا سعد! (اى سعد،تو دور از واقع مى اندیشى) سعد عین همین جمله را به
عمر برگرداند و سپس گفت:تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت،بلى،من
سپس سعد گفت:سوگند بخدا،هیچکس دشمن تر از تو براى من همسایه نیست.عمر گفت:هر .« ( همانم ( ۴
کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد. سعد گفت:امیدوارم عرصه خلافت را بمدت
کوتاهى بر تو واگذار کنم ورهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است.
سعد اندك زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد،نه به ابو بکر
۶
۵) جوهرى میگوید:و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در ) « و نه به عمر و نه به کسى دیگر
آنروز به ابو بکر بیعت کردند.شخصیت هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین (ع) جمع شده بودند و زبیر
هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست.و على بن ابیطالب (ع) بارها میگفت:زبیر همواره با
ما اهل بیت پیامبر بود،تا پسرش که بفعالیت افتاد،وى را از ما برگرداند.بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند
و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند.عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت: چه
شده است که شما دور هم جمع شده اید؟برخیزید و به ابو بکربیعت کنید،زیرا مردم و انصار به او بیعت
کردند.
عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دوبودند،برخاستند و با ابو بکر بیعت
نمودند.عمر با گروهى که اسید بن حضیرو سلمۀ بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه (ع) رفتند،عمر
به آنانکه درخانه فاطمه (ع) بودند،گفت:بروید و به ابو بکر بیعت کنید،آنان امتناع ورزیدند،زبیر با
شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد.عمر گفت: بگیریدسگ را!سلمۀ بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر
را از دست او گرفت و آن رابه دیوار زد، سپس عمر زبیر و على (ع) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان
بودند،با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى فرمود:من بنده خداهستم و من برادر رسول
خدایم،وقتى که به ابو بکر وارد شدند،به على گفته شد:به ابو بکر بیعت کن،على فرمود:من به
خلافت شایسته تر از شما هستم ومن بشما بیعت نمیکنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید،شما
خلافت رااز انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى وامیرى را بر شما
تسلیم نمودند.و من عین همان دلیل را در حق خود براى شمامیآورم.اگر از خدا درباره خودتان
مى ترسید،بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند،براى ما بپذیرید و در غیر
اینصورت،ستمکارخواهید بود با اینکه مى دانید.عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه
بیعت کنى.على فرمود:اى عمر،امروز شیرى براى ابو بکر بدوش،قسمتى هم ازآن شیر براى تست.امروز
براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند.سوگند بخدا،سخنت را نمى پذیرم و
با او بیعت نمیکنم.ابو بکر به على گفت:اگر با من بیعت نمیکنى، ترا مجبور نمیکنم.ابو عبیده گفت:اى
ابو الحسن،تو جوانى،و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانندآنان تجربه و شناخت امور را ندارى و
من نمى بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از
تست.امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشدتو براى این
امر شایسته تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده اى لایق ترى.
  • بازدید : 96 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بنا بر گرايش ها و اعتقادهاي موجود ميان تمام انسان ها در اديان مختلف مي توان با وجود تفاوت ها و اختلافهاي ميان آنها به نكته اي توجه كرد كه نشان دهندة يك باور در ميان آنها است. نكته اي كه باعث شد كه دين هايي مثل اسلام. مسيح، يهود…   هر كدام به گونه اي باهم پيوند داشته باشند.
اعتقاد به ظهور يك منجي و نجات دهنده و اجر اكننده عدل و عدالت در جهان، خود پيوندي ميان اين اديان مي باشد و اين موضوع باعث شد تا من از اين نكته استفاده كرده و تحقيق خود را در مورد اين موضوع بنويسم كه نه تنها باعث شناخت من نسبت به دين هاي ديگر شده بلكه مرا بر اين باور داشته كه تمام اديان با هر تفاوت و اختلاف در پايان به نكته اي خواهند رسيد كه اعتقاد و باور همه مي باشد. همين موضوع باعث مي شود كه ما مسلمانان با داشتن آخرين و كاملترين دين هيچ ديني را رد نكنيم زيرا هر ديني در زمان خود كاملترين بوده و با گذشت زمان كاملتر شد تا به اسلام كه كاملترين دين و آخرين مي باشد رسيده، چه بسا كه با آمدن موعود ما يعني حضرت مهدي (عج) دين اسلام كامل و جامع تر شود
حال با عنايت به مقدماتي كه گذشت سئوال كلي و جامع بحث اين است كه:
( جايگاه و ضرورت بحث“ منجي موعود” در اديان مهم و مطرح بشري چيست؟)
اين سئوال با پيش فرض اعتقاد اديان بشري به ظهور منجي موعودي در آخرالزمان طرح شده است و لذا اميد مي رود در اين نوشتار كوتاه، با مروري بر ديدگاه اديان بزرگ همچون يهوديت، مسيحيت و اسلام، كاوشي در شأن موضوع داشته باشيم.
همچنين نوع موضوع انتخابي با توجه به وسعت حيطه زماني و مكاني آن و عموميت موضوع هر گونه توضيحي در رابطه با محدوديتهاي زماني و مكاني در بحث را منتفي مي سازد.
پيشينه تاريخي
از سپيده دم تاريخ مالامال از ويرانگري و قهر و خشونت بشري همواره انديشه اي اميد بخش و تحرك آفرين در قالب اعتقاد به ظهور يك “ منجي موعود” و غلبة نهائي عدل و داد بر بيداد و ستم و استقرار صلح و نيكبختي و آباداني بر گستره زمين در صدر باورهاي ديني و ملي اقوام و ملل گوناگون جلوه گر بوده و غالباً الهام بخش بسياري از جنبش هاي عدالتخواهانه مردمي عليه نظامهاي اهريمني حاكم بر جوامع بشري بوده است.
تجلي اين “ منجي موعود” را مي توان بروشني در سوشيانس زرتشتيان، كاكلي برهمنان۲، بوداي پنجم بودائيان۱ ، مسيح يهوديان، نارقليط عيسويان و مهدي (عج) مسلمانان اشاره كرد. از سوئي با توجه به قدمت و ريشه دار بودن اين باور در قلب و انديشه مردم، تاريخ كراراً شاهد خيزش هاي خونبار و عميقي از سوي برخي تشنگان جاه و قدرت تحت نام ن منجي موعود” با سوء استفاده از احساسات پاك و بي آلايش اقوام دين باور بوده است. 
ما در اين نوشتار بر آنيم با سود جست از منابع معتبر موجود، اعتقاد به “ منجي موعود آخرالزمان” را در سه دين بزرگ آسماني، يهود، مسيحيت و اسلام مورد كند و كاو قرار دهيم.
تعريف واژه ها
۱- اديان بشري: دين ها و مكاتب مهم هستند كه در هر زمان برنامه زندگي انسان ها با توجه به شرايط مقتضي زماني و مكاني از طرف خداوند متعال و به وسيلة پيامبران الهي به انسان هاي هر عصر ارائه مي دهند. اديان مهم و مطرح جامعه بشري عبارتند از: دين يهود، دين مسيح، و دين مقدس اسلام
۲ـ منجي موعود: آن فردي است كه بعد از احاطة ظلم و فساد و بي عدالتي بر گسترة گيتي از طرف خالق بي همتا با هدف دادخواهي و پاكسازي جهان از هر گونه پليدي ظهور خواهد كرد و حضور و ظهور وي در جهان در اديان الهي با مشتركات فراواني وعده داده شده است. 
يهود و منجي موعود
تورات، كتاب مقدس يهوديان در بخشي از مندرجات خود صراحتاً علت عدم نزول رحمت الهي و نجات آدميان از شور بختي را غوطه وري در منجلاب فساد و گناه دانسته و شرط تحقق عدالت خداوندي را گرايش آنان به انصاف و رعايت اصول انساني معرفي مي كند: ۱ 
۱ـ هان دست خداوند كوتاه نيست تا نرهاند و گوش او سنگين نيست تا نشنود.
۲ـ ليكن خطاهاي شما درميان شما و خداي شما حايل شده و گناهان شما روي او را از شما پوشانيده است تا نشنود.
۳ـ زيرا كه دست هاي شما به خون و انگشت هاي شما به شرارت آلوده است، لب هاي شما به دروغ تكلم مي نمايد و زبانهاي شما به شرارت سخن مي گويد.
۴ـ احدي به عدالت دعوت نمي كند و هيچ كس براستي داوري نمي نمايد.
۵ـ به بطالت توكل دارند و به دروغ تكلم مي نمايند، به ظلم حامله شده شرارت را مي زايند.
۶ـ پاهاي ايشان براي بدي دوان و به جهت ريختن خون بيگناهان شتابان است افكار ايشان افكار شرارت است و راه هاي ايشان ويراني و خرابي است.
۷ـ بنابراين انصاف از ما دور شده است و عدالت به ما نمي رسد. انتظار نور مي كشيم و اينك ظلمت است و منتظر روشنائي هستيم اما در تاريكي غليظ راه مي پيماييم.
(در بخشي ديگر از تورات خداوند قريب الوقوع بودن تحقق عدالت خويش را بشارت داده و مؤمنان را به اجراي عدالت فرا مي خواند:۱ )
“۱ـ و خداوند چنين مي گويد انصاف را نگاه داشته عدالت را جاري نمائيد زيرا كه آمدن نجات من و منكشف شدن عدالت من نزديك است.”
تورات به دنبال وعده تحقق الهي، صالحان و حليمان را وارثان حقيقي زمين معرفي كرده و آنان را به انقطاع نسل شروران مژده مي دهد:۲ 
۸ـ اما حليمان وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذذ خواهند شد.
۹ـ زيرا شريران هلاك مي شوند. بلي مثل دود فاني خواهند شد.
۱۰ـ و اما نسل شرير منقطع خواهند شد.
۱۱ـ“ صالحان وارث زمين خواهند بود.”
البته تحقق اين وعده بدست “ منجي موعود” حضرت مسيح صورت خواهد پذيرفت:۱ 
“۱ـ برخيز و درخشان شو زيرا نور تو آمده و جلال خداوند بر تو طالع گرديده است.
۲ـ زيرا اينك تاريكي جهان را و ظلمت غليظ طوايف را خواهد پوشانيد اما خداوند بر تو طلوع خواهد كرد و جلال وي بر تو ظاهر خواهد شد.
۳ـ و امت ها به سوي نور تو و پادشاهان به سوي درخشندگي طلوع تو خواهند آمد.
۴ـ چشمان خود را به اطراف خويش برافراز كه جميع آنها جمع شده نزد تو مي آيند.”
به دنبال ظهور “ موعود” تورات و نابودي اشرار و استقرار عدالت، هر گونه تضاد و تخاصمي از ميان برخواهد خاست و نهال صلح و آشتي خواهد باليد۱ :
۱ـ مسكينان را به عدالت داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين براستي حكم خواهد نمود و جهان را به عصاي دهان خويش زده، شرير را به نفحة لبهاي خود خواهد كشت.
۲ـ و كمربند كمرش عدالت خواهد بود و كمربند ميانش امانت.
۳ـ و گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله و شير و گوسفند باهم.
۴ـ و طفل كوچك، آنها را خواهند راند.
۵ـ و گاو با خرس خواهد چريد و بچه هاي آنها باهم خواهند خوابيد و شير مثل گاو كاه خواهد خورد.
۶ـ و طفل شيرخواره بر سوراخ مار بازي خواهد كرد و طفل از شير بازداشته شده، دست خود را بر خانة افعي خواهد گذاشت.
۷ـ و در تمامي كوه مقدس من ضرر و فسادي نخواهند كرد زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد شد مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند.
و آدميان كه روزگاري بس دراز جز بذر قهر و نبرد و خشونت هيچ نمي افشاندند سلاح بر زمين نهاده به آباداني و سازندگي ميل خواهند كرد۱ :
…. و ايشان شمشيرهاي خود را براي گاو آهن و نيزه هاي خويش را براي اره ها خواهند شكست و امتي بر امتي شمشير نخواهند كشيد و بار ديگر جنگ را نخواهند آموخت.
تورات در مضامين فوق ضمن پيش گوئي صريح ظهور “ منجي موعود” از بين رفتن شرور، حاكميت صالحان بر زمين و محو نهائي هر گونه خصومتي از ميان موجودات به نكته اي قابل تأمل اشاره دارد و آن دعوت خلايق به رعايت عدل و انصاف پيش از آمدن نجات خداوندي و كشف عدالت در زمين است. اين نكته به طرز فكر آناني كه شرط تعجيل در ظهور نجات دهنده جهان بشري را نابودي كامل ارزشهاي معنوي و در بر گرفتن مطلق فساد و تباهي در جوامع بشري مي دانند خط نابودي مي كشد.
مسيحيت و منجي موعود
انجيل مقدس ضمن پيش بيني قيام منجيان دروغين در آخر الزمان صراحتاً رواج فساد و گناه و وقوع جنگهاي پي در پي و حوادث ويرانگر طبيعي را از مقدمات علائم ظهور “ موعود منجي” مي داند۱ :
“۱ـ…. و( عيسي) چون به كوه زيتون نشسته بود و شاگردانش در خلوت نزد وي آمده گفتند به ما بگو كه اين امور كي واقع مي شود و نشان آمدن تو و انقضاي عالم چيست.
۲ـ عيسي در جواب ايشان گفت زنهار كسي شما را گمراه نكند.
۳ـ از آن رو كه بسا به نام من آمده خواهند گفت كه من مسيح هستم و بسياري را گمراه خواهند كرد.
۴ـ و جنگها و اخبار جنگها را خواهيد شنيد. زنهار مضطرب نشويد زيرا كه وقوع اين همه لازمست ليكن انتهاء هنوز نيست.
۵ـ زيرا قومي با قومي و مملكتي با مملكتي مقاومت خواهند نمود و قحطي و وباها و زلزله ها در جايها پديد آيد.
۶ـ اما همه اينها آغاز دردهاي زايمان است.
۷ـ آنگاه شما را به مصيبت سپرده خواهند كشت و جميع امتها به جهت اسم من از شما نفرت كنند.
۸ـ و در آن زمان بسياري لغزش خورده يكديگر را تسليم كنند و از يكديگر نفرت گيرند.
۹ـ و بسا انبياء دروغين ظاهر شده بسياري را گمراه كنند.
۱۰ـ و به جهت افزوني گناه محبت بسياري سرد خواهد شد.
۱۱ـ ليكن هر كه تا به انتها صبر كند نجات يابد.
۱۲ـ و به اين بشارت ملكوت در تمام عالم موعظه خواهد شد تا بر جمع امتها شهادتي شود آنگاه انتهاء خواهد رسيد.”
  • بازدید : 49 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عنوان «راهبردهاى ارزشى و اجتماعى‏» به بررسى نقش و تاثير پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در به كارگيرى عامل «وحدت اسلامى‏» به عنوان يكى از ابزارها در جامعه اسلامى آن زمان مى‏پردازد. 
در يك تقسيم‏بندى كلى نقش پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله در پايه‏گذارى وحدت امت اسلامى شامل سه مطلب بنيادين مى‏شود: نخست تلاش در وضعيت جامعه عربى آن زمان و به كارگيرى عوامل «سياسى‏» جهت زمينه‏سازى‏هاى لازم; سپس برنامه‏ريزى‏هاى «فرهنگى‏» در مسير ترسيم دورنماى امت واحده براى مسلمانان و ايجاد فضاى رشد فكرى و ارتقاى فهم مردم نسبت‏به مسؤوليت‏هاى خود; و در نهايت، به كار بستن راه‏حل‏هايى كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از آنها به عنوان ابزار تحقق وحدت بهره مى‏گرفت. 
اين چنين راهبردهايى را مى‏توان تحت عنوان «دعوت ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله برشمرد كه پاره‏اى از آنها شامل «راهبردهاى ارزشى ملى و مذهبى‏»، «راهبردهاى ارزشى قومى و ميهنى‏» و نيز «راهبردهاى ارزشى اجتماعى و فردى‏» خواهند بود. و اينك به هر بخش اشاره‏اى گذرا خواهيم كرد. 
راهبردهاى ملى و مذهبى 
الف) ايجاد وحدت ملى و همبستگى ايمانى 
ورود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروههاى گوناگون بود. اين پيمان‏ها را مى‏توان يكى از بارزترين شواهد به كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد. 
پيمان‏نامه عمومى مدينه: يكى از مهمترين اين پيمانها، اولين قراردادى بود كه بين پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و طوايف و قبايل موجود يثرب بسته شد و بعضى آن را «نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‏» دانسته‏اند. اين تدبير بهترين مقوله براى به وجود آوردن وحدت ملى و همبستگى دينى بود چرا كه وحدت ميان قبايل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمانان را تصمين مى‏كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‏آورد. 
به عنوان نمومه در مفاد قرارداد بين مسلمين بروشنى قيد شده بود كه مسلمين امت واحده‏اى، جداى از مردم ديگر هستند: (انهم امة واحدة من دون الناس)، و ارتباطى بين مسلمانان و كافران نيست و دورى بين مسلم و مسلم نبايد باشد. اگر چه روح حاكم بر اين پيمانها همانا به كارگيرى ابزار وحدت اسلامى در جهت راهبرد ارزشى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جامعه اسلامى است و از همين‏رو تمام زموارد آن مصداق اين امر قرار دارند، ولى به بعضى از آن موارد اشاره مى‏كنيم: (۱) 
– مسلمين در برابر ظلم و تجاوز و توطئه و فساد با هم متحد خواهند بود. 
– هيچ مؤمنى بدون اشاره ساير مؤمنان در جهاد فى سبيل‏الله صلح نمى‏كند و صلح جز براى همگان اجرا نخواهد شد. 
– تمامى گروهها (كه به جنگ مشغول‏اند) به ترتيب وارد جنگ خواهند شد و جنگيدن به يك گروه (دومرتبه پشت‏سرهم) تحميل نخواهد شد. 
– «ذمة الله‏» نسبت‏به همه افراد يكسان است. 
– اگر اختلافى بين مسلمين بروز كرد، مرجع حل آن خدا و رسول خواهند بود. 
– مسلمين، فرد مقروض و مديونى را كه دين او سنگين است رها نخواهند ساخت، بلكه اور ا كمك مى‏كنند. 
و در قسمت ديگرى از اين عهدنامه تاريخى كه طرف خطاب آن يهوديان مدينه بودند، امورى پيشداورى شد كه توجه به مفاد آن حاكى از انگيزه تحقق وحدت ملى توسط پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است: 
– مسلمانان و يهوديان امت واحده‏اند و مانند يك ملت در مدينه زندگى خواهند كرد و هر يك دين خود را دارند. 
– به يهوديان هم‏پيمان، همراهى و كمك خواهد شد و متقابلا وقتى مسلمين آنها را به مصالحه مى‏خوانند، يهوديان بايد بپذيرند. 
– مسلمين و يهود هر دو بايد بر ضد كسانى كه با اين قرارداد به مخاصمه برمى‏خيزند، مبارزه كنند. 
– هر دو بايد با يارى يكديگر در برابر مهاجمان به يثرب بجنگند. 
– هيچ كافرى از ناحيه دو طرف اجير نشود مگر اين كه به مصلحت هر دو گروه باشد. 
به هر حال، بايد چنين نتيجه گرفت كه كوشش براى ايجاد حساسيت مشترك دينى و ملى يكى از شاخص‏ترين راه‏حل‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جهت تحقق وحدت اسلامى شمرده مى‏شود. 
تثبيت وحدت ايمانى: پيامبرصلى الله عليه وآله بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين مكررا بر اين موضوع تاكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده‏اند كه فرمود: «المسلم اخ المسلم والمسلمون هم يد واحد على من سواهم تتكافوا دمائهم يسعى بذنبهم ادناهم‏». (۲) 
ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت كاملا مشهور است كه: «المؤمنون كنفس واحدة‏». 
همچون آن يك نور خورشيد سما صد شود نسبت‏به صحن خانه‏ها ليك يك باشد همه انوارشان چون كه برگيرى تو ديوار از ميان چون نماند خانه‏ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده 
و البته رمز اين پرتو نورانى نيز در روح انسانى و الهى مؤمنان خواهد بود كه: 
جان حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاى شيران خداست        (مولوى) 
ب) پيوند روح اخوت و برادرى 
پيدايش تعلق اجتماعى: در نخستين سال ورود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به مدينه يكى از مهمترين ابتكارها و راهبردهاى مهم حضرت در به كارگيرى عامل وحدت دينى واقع مى‏شود; يعنى پيوند (عقد) مواخات بين كليه مسلمانان اعم از مرد و زن: 
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينهاى كهنه‏شان از مصطفى محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه، به پند درشكستند و تن واحد شدند غوره‏اى كو سنگ بست و خام ماند در ازل حق كافر اصليش خواند نى اخى نى نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد   (مولوى) 
رسول خداصلى الله عليه وآله در يك مجلس عمومى مى‏فرمايد: «تآخوا في الله اخوين اخوين‏». (۳) 
  • بازدید : 86 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حوادث سخت عاشورا و کربلا ۵۰ سال بعد از وفات رسول الله واقع شد آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله ، مردمي که معروف به تشيع و دوستي آل علي بود به دست مسلمانان که شهادتين مي دادند، نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند، حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاک مي سپاردند به دست کساني که با علي و پيامبر زندگي مي کردند آن همه کرامتها و صحبتها و نما خواندن هاي پيامبر و علي ماتوس بودند. 
به يقين نمي توان گفت منکر اسلام بودند و حتي منکر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد بوده پس چطور شد که اولا حزب ابوسفيان زمام حکومت را به دست بگيرد ابوسفياني که قائد اعظم مشرکين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر والي شام  و سپس ۲۰ سال خليفه مسلمين شد يعني ۲۰ سال جنگيد (با اسلام) ثانيا خود شيعيان ظاهري ، قاتل امام شدند کوفيان در عين علاقه به اهل بيت و حسين (ع) با او جنگيدند. 
دو جنبه قيام عاشورا:
حادثه و تاريخچه کربلا دو صفحه دارد يک صفحه سفيد و نوراني ديگري صفحه سياه و ظلماني که هر دو صفحه در اين صحنه روزگار دنيا، بي نظير است. 
صفحه ظلماني از آن نظر که در آن فقط جنايت ديده مي شود که شايد به جاي حادثه بهتر باشد فاجعه بناميم. مي بينيم، آب ندادن به انسانها را مي بينيم، زن و بچه اسير و تشنه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم ترساندن زن و بچه هاي يتيم و آتش زدن خيمه هاي آنها را مي بينيم عريان کردن سر بهترين زنان دنيا را مي بينيم که جانيان آن يزيد بن زياد و عمرسعد و شمر و خولي و حرمله و …. مي باشند. 
در دنيا جنگهاي بسيار ديده شده مانند جنگهاي صليبي ، جنگ اروپايئان در اندلس ،کشتار آمريکائيان در ويتنام و …  ولي اين طور فاجعه اي ديده نشده که اهل بيت و دوستان و بزرگان خود را اينگونه به شهادت برسانند.
صفحه نوراني آن، که مقدس، و داراي درس اخلاقي ولي گريه آور است افتخارات امام و يارانش و اسراط، مي باشند که چگونه ايثار و فداکاري را براي  بشريت به ارمغان آورده اند اين صفحه نوراني بحدي است که دستگاه بني اميه به اشتباه خود پي برد و هر کدام تقصير را به گردن ديگري انداخت و ديدند که پيکر بي روح حسين(ع) از زنده ايشان براي آنها مزاحمتر است. 
تربت مرقد امام، کعبه صاحبدلان شد بطوريکه زينب(س) فرمود (کدکيدک ، واسع سعيک ، ناصب جهدک فو لله لاتمحوذکرنا، ولا تميت و حينا) (هر نقشه اي که داري ، بکار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني بردار مرا بکشي ، برادرم زندگيش طوري ديگر است او نمرد بلکه زنده تر شد) حتي خود امام در شب عاشورا مي فرمايد: (من ياراني در جهان بهتر از ياران خود سراغ ندارم و شما را بر ياران جنگ بدر که ياران پيغمبر بودند ترجيح مي دهم) و اشخاص نوراني کننده اين صفحه امام حسين ، حضرت اباالفضل ، علي اکبر، علي اصغر، حبيب بن مظاهر ، زهير،  مسلم بني عقيل و  مسلم بن عوسجه هستند. 


شب عاشورا :
وقتي سپاه عمر سعد نزديک خيمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببين چه خبر است و چه مي خواهند حضرت اباالفضل با زهير بن قيس و حبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پيام آورده ام که ببينم چه خبر است. عمر سعد گفت امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببينيد فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فرداي قيامت، پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي که کشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را.  شخصي به او اهانت کرد و گفت از خودت تعريف نکن تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي که اکنون دارم نمي فهمي که من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلکه با اعتقاد او را ياري مي کنم و جانم را قربانيش خواهم کرد براي آنکه شما حق خداون و رسولش را ضايع کرديد.
     حضرت عباس به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود مي جنگيم ولي نزد آنها برو و اگر تواني کار را به فردا انداز بعد براي اينکه توهمي پيش نيايد که آنها فکر کنند که حسين يک شب را غنيمت شمرد که شايد زنده بماند فرمود خدا خودش مي داند که من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم،  دلم خواست با معبودم راز و نياز کنم و قرآن و عبادت کنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تکميل ياران جانباز خود را داشت که جمعي شب عاشورا به حضرت       پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (که حربن يزيد رياحي که در شمار آنها بود) به حضرت پيوندند و بدون پيوست اين تعداد، کاروان شهادت حسيني کاملي نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين و اصحابش در برابر اين سپاه کفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان ، نسبت به امام مظلوم، در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت که در ضمن اين مهلت براي امام، شايد از استقامت دست بکشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند حضرت عباس برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول کرد آن شب امام با وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع کرد امام سجاد فرمودند با آنکه بيمار بودم نزديک رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود: 
بهترين ستايشي را بر خداوند نمايم و برسود و زيان ، او را سپاس گذارم . با خدايا، من تو را سپاس گويم که ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي، ما را از شکرگزاران خود بپذير. اما بعد من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم  اني لا اعلم اصحاباء اوفي و لاخيراء من اصحابي و لااهل بيت او قبل و لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما همه را از طرف من جزاي خير دهد من به همه شما اجازه دادم تا همه شماها آزادانه برويد و من شما را حلال کردم اين شب تاريک، شما را فرا گرفته در امواج ظلمات، خود را از گرداب بيرون بکشيد هر کدام از شما دست يکي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراکنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار کنند از جستجوي ديگران بگذرند.)
اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري کردند و هر کدام ا زاصحاب مطلبي عرض کردند مسلم بن عوسجه (ما دست از تو بر نمي داريم نيزه به سينه دشمن مي کنم و تا دسته شمشير در دست داريم با آن بجنگم و اگر سلاح به ستم نماند به آنها سنگ بياندازم به خدا اگر بدانم که کشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس کشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاکسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس که فقط يک جان دارم) زهيربن قين (به خدا من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين کشتار، از تو و خاندانت دفاع کند) سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام کرد. قاسم، ۱۳ سال سن دارد پيش خودش شک مي کند که آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود  يا نه، رو به حضرت مي کند و مي گويد : يا عماه انا في من قتل؟ آيا من هم جزط، کشته شدگان هستم حضرت از او پرسيد کيف الموت عندک؟ مرگ پيش تو چگونه است عرض کرد يا عماهاحلي من العيل شيرين تر از عسل حضرت فرمود نعم ابن اخي بله اي فرزند برادرم ولي به به درد سختي مبتلا خواهي شد قاسم  الحمدلله گفت. 
امام سجاد (ع) مي فرمايند وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اکنون سربرداريد و نگاه کنيد . آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تک تک آنها را به ايشان نشان داد. 
در شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارد من جمله آماده کردن سلاحها و همچنين به اصحابش دستور داد تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بکنند به طوريکه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله کنند و داخل گودال هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا وقتي حسين زنده است نمي توانند به خيمه ها حمله کنند سپس امام به يارانش فرمود که خيمه ها را نزديک به هم کنند و طناب خيمه ها را درون يکديگر بکشند بگونه اي که عبور يک نفر هم  از بين خيمه ها ممکن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد سپس امام شروع به عبادت نمودند و تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند . راوي مي گويد تلاوت قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود حتي عده اي از سپاه دشمن را به گريه مي انداخت . 
امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابش خواند و اسب رسول الله که مرتجز  نام داشت سوار شد و اصحاب را براي پيکار آماده کرد همه آنها که ۳۲ سواره و ۴۰ پياده بودند البته روايتها مختف است ۴۵ نفر ۶۱ نفر هم روايت شده است. اما مشهور به آن تن مي باشد. 
امام ، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاهش گمارد و پرچم را به حضرت ابوالفضل(ع) داد و دستور داد هيزم ها را که پشت خيمه ها جمع آوري کرده بودند در خندق ريختند که مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده بود هيزم ها را آتش زدند که مبادا دشمن از پشت حمله کند. عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف کرد عبدالله بن زهير ازدي را به فرماندهي نيروهاي  اهل مدينه گماشت قيس بن اشعث را بر اهالي رييعه و کنده عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد- حر بن يزيد رياحي را سردار تميم و همدان نمود و فرماندهي ميمنه سپاه را به عمر و بن حجاج زبيدي و فرماندهي ميسره را به شمر بن ذي الجوشن و فرماندهي سواره نظام را به عروه بن قيس احمسي و فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده کرده خود، دريد سپرد.
سپس امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشک بردند و سورمه اي درست نمودند سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) کشيدند.
لشگر عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق را ديدند و راه حمله از پشت را بسته ديدند شمربن ذي الجوشن فرياد زد اي حسين پيش از قيامت به آتش شتافتي (آنقدر ناتوان و نامرد بودند که با سپاهي ۳۰ هزار نفري در مقابل ۷۲ تن به همراه زن و بچه ، باز مي خواستند از پشت حمله کنند). امام فرمودند اي زاده مادر ي بزچران تو شايسته نيران هستي (آتش). مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند، امام نگذاشت و فرمود من دوست ندارم آغازگر نبرد باشم. نقشه لشگر کوفه اين بود که با عده فراوان خود، امام را محاصره کنند و آنها را اسير نمايند و به کوفه ببرند و اصلا فکر نمي کردند که اين جمعيت اندک، در برابر ۳۰ هزار نفر، چنان جبهه اي مستحکم و قدرتمند تشکيل دهند.  اين نقشه اي که امام کشيدند و دعكي که از خيمه ها و خندق آتش فراهم کردند، يکي از شاهکارهاي نظامي است و يکي از کرامات امام شمرده مي شود. 
    وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند  . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .

شهادت حضرت علي اکبر (ع):
   ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه              نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن   مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند  کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:
  • بازدید : 81 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بهترین محک برای شناخت اعمال ریائی از غیر ریائی معیارهایی است که در روایات اسلامی آمده است مثلاً در حدیثی از پیامبر اکرم صلی‌الله علیه‌‌و‌آله‌و‌سلم می‌خوانیم که فرمود 
علامت ریاکار چهار چیز است: 
هنگامی که کسی نزد اوست تلاش می‌کند اعمال الهی انجام دهد و هنگامی که تنها شد در انجام عمل کسل است و در تمام کارهایش اصرار دارد مردم از او مدح و ستایش کنند و سعی می‌کند ظاهرش را در نظر مردم خوب جلوه دهد. 
در آیات و روایات مانند روایت ذکر شده خصوصیاتی برای ریاکاران دیده می‌شود که از جمع‌بندی، آنها می‌توان علائم زیر را برداشت کرد: 
ریا کاران افرادی منافق و دو چهره هستند 
در انظار مردم با نشاط و شوق عبادت می‌کنند 
در تنهایی بی‌نشاط و بی‌حال هستند 
دوست دارند مردم در تمام کار‌ها آنها را بستایند و هنگامی که کار آنها مورد ستایش قرار می‌گیرد بر عملشان افزوده می‌شود و چنانچه مدح و ثنایشان نگویند از عمل خود می‌کاهند. 
ریا‌کاران اهل خدعه و فریب هستند و دائماًً اعمال نیک خود را به رخ دیگران می‌کشند و بر دیگران منت می‌گذارند، این افراد چشم طمع به خلق دوخته‌اند و بر خدا توکل ندارند. در ظاهر ذکر خدا را می‌گویند ولی در دل کمتر خدا را یاد می‌کنند. 
ریا‌کاران افراد خود‌پسند، مغرور، تن‌پرور و رفاه‌طلب هستند. 
ریا عبارت از تاظهر و خود‌نمایی و اظهار عمل به انگیزه‌ی جلب توجه و ستایش مردم است. 
ریا مانند میکروب جذام (خوره) از درون عمل را می‌پوساند و آن را بی‌محتوا می‌کند اعمال ریایی مانند درخت بی‌ریشه‌ای است که با یک باد از بیخ‌و‌بن کنده می‌شود. 
امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: 
هر‌گونه ریایی شرک است هر کس برای مردم کار کند پاداشش به عهده‌ی مردم است و هر کس برای خدا کار کند ثوابش بر خدا است 
از بعضی احادیث بر‌می‌آید که بازگو کردن اعمال و اظهارش برای دیگران موجب کاهش ثواب آن می‌شود و در صورت تکرار حکم ریا به خود می‌گیرد و عمل را فاسد و تباه می‌سازد 
ریا جزء گناهان بزرگ است زیرا ریا به منزله‌ی شرک است و شرک از گناهان کبیره محسوب می‌شود. 
اساس و شالوده‌ی سعادت انسان بندگی خالصانه و مخلصانه است و اگر کسی عملی را انجام دهد که بوی ریا و تظاهر از آن به مشام برسد، ذره‌ای اثر ندارد و در پیشگاه خداوند متعال پذیرفته نمی‌شود و روز قیامت با دست تهی وارد صحرای محشر می‌گردد چون در دنیا برای خدا کاری انجام نداده است که در سرای دیگر اجر و پاداش آن را از خداوند بخواهد بنابراین انسان باید بکوشد هر عملی که انجام می‌دهد برای خدا باشد نه برای مردم اگر. اگر کسی برای خدا در نهال کار نیکی را انجام دهد خداوند در دنیا نیز ذکر خیر او را بر زبانها جاری خواهد ساخت.
آفت ریا
ی درونت برهنه از تقوا                   وز برون جامه ریا داری
پرده هفت درنگ در مگذار                  تو  که  بو  ریا  داری    [سعدی] 
اخلاص و ریا نقطه مقابل هم هستند ؛ همان طور که خلوص نیت موجب صحت و قبولی عبادت است ، ریا و خودنمایی باعث بطلان عبادت خواهد بود ، و جامعه ای که به ریا کاری عادت کند نه فقط از خدا و اخلاق حسنه و ملکات فاضله دور می شود ، بلکه تمام برنامه های اجتماعی او از محتوا تهی می گردد و دریک مشت ظواهر فاقد معنی خلاصه می شود ، و چه دردناک است سرنوشت چنین انسان و چنین جامعه ای ؟! …
انسانهای ریاکار با سپردن مختصات حق تعالی به دیگران زمینه سقوط اخروی را برای خود فراهم می کنند . آنان انواری را که روشنی بخش روح و قلب و سرمایه نجات و سعادت ابدی و سرچشمه لقاء الهی است مبدل به ظلمات و شقاوت و هلاکت ابدی و سرمایه بعد از ساحت قدس محبوب و دوری از لقاء حضرت حق می کنند آنان به زعم کسب محبوبیت جزیی بندگان ضعیف خود را مورد سخط و غضب الهی قرار داده و همه چیز را قربانی تحسین ظاهر مردم می کنند و چه بسا این آرزوی واهی شان نیز تأمین نمی گردد و خود را دست به گریبان اند و غم و اندوه می یابند و احساس می کنند که دلهای مردم مخالف آنان است ، چون خواه ناخوا ، این خود نمایی و ریاکاری برملا شد ، و آبروی شان در این دنیا هم ریخته می شود و سرانجام ایی آفت چون موریانه ای در کالبد ریا کاران رخنه کرده و آنان را به سقوط قطعی می کشاند . 
حقیقت ریا و اقسام آن
لفظ « ریا نماندن به چشم دیگران » از رویت مشتق است و در اصطلاح عبارت است از اینکه: مسلمانی مردم را نسبت به کردارهاری نیک خود بخاطر دستیابی بر مقام و منزلت یا چشمداشت به ثروت آنان ، مطلع نماید . 
امام غزالی در احیاء علوم الدین ریا را به دو قسم تقسیم نموده اند : 
۱ – ریا آشکار و علنی که ریا کار را وادار به انجام کاری می نماید ، هرچند قصد ثواب هم داشته باشد مانند اینکه شخصی به خاطر نام و شهرت به مستمند و فقیری کمک می کند . 
۲ – ریا خفی و پنهان که مجرد ریا ، عامل اقدام کار نیک نیست ولی انجام آن را سهل و ساده تر می سازد مانند شخصی که عادت دارد هر شب برای نماز تهجد بیدار شود ولی این کار برای او دشوار است اما اگر مهمانی داشت شب بیداری و نماز برای او نشاط آور تر و آسان تر می گردد . 
مراتب ریا
ریا از لحاظ عملی که به آن تظاهر می کند داری سه و جه می باشد ، بدترین و سخت ترین درجات ریا آن است که در اصل ایمان باشد مانند منافقی که خود را مسلمان نشان دهد ولی قلبا مسلمان نباشد یا از دیانت منحرف گردد یا همه چیز را مباح بداند ولی وانمود کند که به مسلمانی ادامه می دهد و بر اعتقاد به اسلام باقی مانده است اما در باطن ایمانی در او موجود نباشد . 
در وجه دوم در اصل عبادت است مانند کسی که نماز بخواند و زکات بدهد ولی این اعمال و سایر عبادتهایش فقط در حضور مردم باشد و خدا می داند که در خلوت و بی حضور دیگران همه را ترک می کند . 

درجه سوم یعنی پایین ترین درجات ریا این است که در ادای فرایض بی ریا باشد و لی در حضور مردم نفل می خواند و فرایض را به صورت بهتر انجام می دهد و زکات را از بهترین مال می پردازد یا به قصد تظاهر نماز تهجد بخواند و در روزهای عرفه یا عاشورا روزه بگیرد ولی در خلوت فقط به ادای فرایض اکتفا و سایر مستحبات را ترک می کند و این ریا نیز حرام است ولی عقوبت آن به شدت ریا در عبادت نیست . 
کلید است دوزخ که در آن نماز           که در چشم مردم گذاری دراز
اسباب و عوامل ریا کاری 
خود نمایی دارای اسباب و عواملی است که زمینه پیدایش و بروز آن را فراهم می کند از جمله: 
۱- شرایط دوران کودکی : 
گاهی کودکی در دامان خانواده ای بار آمده که به ریا و ظاهر سازی خو گرفته و عادت داشته اند ، او هم جز تقلید و همگرنی با آنها راه دیگری را پیش روی نداشته و به مرور زمان این بیماری در روانش ریشه روانیده و به گونه ای می شود که انگار جزیی جدایی نا پذیر شخصیت اوست . 
۲- همنشین با اشخاص نا اهل : 
برخی از دوستان و همنشینان جز ریا و ظاهر سازی هم و غم دیگر ندارند ، و او هم از آنان تقلید نموده و همگرانی را بر می گزیند ، به خصوص زمانی که دارای شخصیتی ضعیف و از دیگران بیش از حد تأثیر پذیر باشد . 
۳- عدم معرفت حقیقی خداوند : 
گاهی نیز سبب و عامل پیدایش ریا کاری عدم شناخت راستین خداوند است . این عدم معرفت یا ضعف شناخت او باعث می گردد که بطور شایسته ای قدر و منزلتش را و منزلتش را مراعات نکند . 
۴- اشباع غریزه ستایش و ثنا گویی از سوی دیگران : 
گاهی علاقمندی به شنیدن تعریف و ستایش خود از طرف دیگران او را به سوی ریا کاری و ظاهر سازی فرا می خواند تا ورد زبان همه بشود و در هر مجلسی از او سخن بگویند . 
۵- سخت گیری مسئولین : 
گاهی هم سختگیری مسئولین در کنترل بررسی عملکرد زیر دستان ، به ریا کاری و ظاهر فریبی آنها منجر می شود .  بخصوص اگر ضعف و کمبودی در تصمیم گیری و اجرا وجود داشته باشد ، آنها با استفاده از ریا کاری و ظاهر فریبی برای مخفی کردن ضعفها و کمبودها تلاش می کنند . 
۶- چشم داشت به دارایی دیگران : 
گاهی طمع به مال و دست آورد دیگران ، و دنیا طلبی بیش از حد ، او را به سوی ریا کاری و ظاهر سازی سوق می دهد تا مردم به او اعتماد نموده و برایش دلسوزی نمایند و جیبش را از بخششهای خویش پر و شکمش را سیر کنند . 

عتیقه زیرخاکی گنج