• بازدید : 55 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اساساً هر موجودى كه قدمى در راه كمال مقدّر خويش پيش رود و مرحله اى از مراحل كمالات خود را طى كند ، راه قرب به حق را مى پيمايد .»
انسان نيز يكى از موجودات عالم است ، و راه كمالش تنها اين نيست كه امروز تمدّن ناميده مى شود ، يعنى يك سلسله علوم و فنون كه براى بهبود اين زندگى مؤثّر و مفيد است ، و تنها اين نيست كه در يك سلسله آداب و مراسم كه لازمه ى بهتر زيستن اجتماعى است پيشرفت حاصل كند ، اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است، ولى انسان راهى و بُعد ديگرى دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايى آخرين هدف يعنى ذات اقدس احديت حاصل مى گردد 
مراحل نفس:

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد 
۱) نفس اماره:
در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى ۵۳ به آن اشاره شده است – نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .
     از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت . از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .اين نفس امّاره ى خطرناك امروزه در ميان بيشترِ مردم روى زمين و حتّى در ميان ملل به اصطلاح متمدّنى كه غرق هوسرانى و شهوت پرستى هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حيوانيّت از بسيارى از حيوانات برترند .
      انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد 
۲) نفس لوّامه: 
در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ،  گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى رافراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود. 
سالک در این مرحله هم باید به رام کردن و مطیع ساختن همان نیروهای مرموز مشغول شود.
 
۳: نفس ناطقه یا متفکره:
 در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است:
« هر کسی بکوشد به طور قطع به نفع خود کوشیده است.» 
سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد . بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند.
۴: نفس عاقله يا ملهمه:
در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت.
{(( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ))}
اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .
چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .
( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) 
« کسانی که در راه خدا بکوشند را به راههای خود راهنمائی میکنیم.»
درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد.
۵: نفس مطمئنه: 
در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است . ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد.
۶: نفس راضیه: 
اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز  حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .
۷: نفس مرضیه:
 اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است :
اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ  خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود :
سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است . در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .     قرآن و در متون اسلامی ما به منطقی بر می‏خوريم كه اگر وارد نباشيم‏ شايد خيال كنيم تناقضی در كار است مثلا در قرآن وقتی سخن از نفس انسان‏ يعنی خود انسان به ميان می‏آيد ، گاهی به اين صورت به ميان می‏آيد : با هواهای نفس بايد مبارزه كرد ، با نفس بايد مجاهده كرد ، نفس امارش بالسوء است ،
« اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی »
هر كس كه از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوی‏ نفس را از هوی پرستی بگيرد ، مأوی و جايگاه او بهشت است.
 
«فاما من طغی‏و آثر الحياش الدنيا فان الجحيم هی الماوی فرايت من اتخذ 
الهه هواه » 
آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را معبود خويش قرار داده است ؟ همچنين از زبان يوسف صديق نقل می‏كند :كه به يك‏ شكل بدبينانه ای به نفس خودش می‏نگرد ، می‏گويد :
« و ما ابرء نفسی ان‏ النفس لاماره بالسوء »
در ارتباط با حادثه ای كه مورد تهمت قرار گرفته است ، با اينكه صد در صد به اصطلاح برائت ذمه دارد و هيچگونه‏ گناه و تقصيری ندارد ، در عين حال می‏گويد : من نمی‏خواهم خودم را تنزيه‏ بكنم بگويم كه من بالذات چنين نيستم:  «و ما ابرء نفسی»
من نمی‏خواهم خودم را تبرئه كنم چون می‏دانم كه نفس ، انسان را به بدی‏ فرمان میدهد.
پس [ طبق اين آيات ] آن چيزی كه در قرآن به نام “نفس” و ” خود ” از او اسم برده شده ، چيزی است كه انسان با يد با چشم بدبينی‏ و به چشم يك دشمن به او نگاه كند ، نگذارد او مسلط بشود ، و او را هميشه‏ مطيع و زبون نگه دارد .
  • بازدید : 63 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حضرت زكريا، پيامبرى از نسل سليمان و پدر يحيى است كه كفالت و سرپرستى مريم، مادر عيسى را نيز بر عهده داشت و خانواده‏اش بيت تقوا، عفات و عبادت بود. نام اين پيامبر الهى هفت بار در قرآن در سوره‏هاى آل عمران، انعام، مريم و انبيا يادشده است. <قرآن مجيد از زكريا تحت دو عنوان ياد كرده؛ يكى كفالت مريم و ديگر بشارت به تولد حضرت يحيى»(۱) و همچنين خاندانش را به كار نيك و خشوع و دعا به درگاه حق ستوده است،
وَوَهَبْنا لَهُ يَحْيى‏ وَأَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الخَيْراتِ وَيَدْعُونَنا رَغَباً وَرَهَباً وَكانُوا لَنا خاشِعِينَ؛(۲)
و يحيى را بدو بخشيديم و همسرش را براى او شايسته و آماده حمل گردانيديم. زيرا آنان در كارهاى خير شتاب مى‏نمودند و ما را از روى رغبت و بيم مى‏خواندند و دربرابر ما فروتن بودند.
فضاى حاكم بر آيات حكايتگر قصه زكريا و خاندانش فضايى آكنده از ايمان، تقوا، پايدارى و احسان است و يكى از صفات بارز اين خاندان و در رأس آنها زكريا، شتاب در انجام‏دادن كارهاى نيكو است كه شيوه‏اى از شيوه‏هاى تبليغ عملى نيز محسوب مى‏شود؛
إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الخَيْراتِ؛(۴)
آنان در كارهاى خير شتاب مى‏نمودند.
به‏عبارت ديگر در روابط ايشان با همنوعان، همواره اصل نيكى، خدمت و احسان حاكم‏بود.
۲٫ عبادت خالصانه و سفارش به آن
عبادت و توجه باطنى خالص به خداى بزرگ حقيقتى است كه مظاهر آن در اعمال و رفتارهاى اجتماعى جلوه گر مى‏شود و زكريا به خاطر خشوع باطنى و تضرع مخلصانه به‏درگاه الهى مى‏توانست به انجام‏دادن خيرات و احسان به بندگان خدا همت گمارد؛
وَيَدْعُونَنا رَغَباً وَرَهَباً وَكانُوا لَنا خاشِعِينَ؛(۵)
و از روى رغبت و بيم ما را مى‏خواندند و دربرابر ما فروتن بودند.
توكل و اعتماد زكريا به عنايات الهى نيز در اثر آن ايمان و خشوع بسيار چشمگير بود؛
وَزَكَرِيّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِى‏فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الوارِثِينَ؛(۶)
و زكريا را (ياد كن) هنگامى كه پروردگار خود را خواند: پروردگارا، مرا تنها مگذار و تو بهترين ارث برندگانى.
او خود همواره به عبادت الهى سر گرم و حتى جايگاه مخصوصى بدان اختصاص داده بود. زمانى كه ملائكه بشارت يحيى را برايش آوردند آن حضرت در محراب مشغول ابتهال و تضرع بود؛
فَنادَتْهُ المَلائِكَةُ وَهُوَ قائِمٌ يُصَلّى فِى المِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى‏؛(۷)
پس در حالى كه وى ايستاده در محراب خود دعا مى‏كرد، فرشتگان، او را ندا دردادند كه؛ خداوند تو را به ولادت يحيى مژده مى‏دهد.
زكريا راهنما و مشوق دائمى مردم به نماز و دعاى پروردگار بود و حتى آن‏گاه كه ازجانب خدا مأمور به سكوت گرديد، مطابق برخى تفاسير با اشاره، مردم را به نماز رهنمون شد.
قالَ آيَتُكَ أَلّاتُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيّاً * فَخَرَجَ عَلى‏ قَوْمِهِ مِنَ المِحْرابِ فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيّاً؛(۸)
فرمود: نشانه تو اين است كه سه شبانه روز با اين‏كه سالمى با مردم سخن نگويى. پس از محراب بر قوم خويش درآمد و ايشان را آگاه گردانيد كه روز و شب به نيايش بپردازيد.
گفته‏اند كه هر روز از غرفه خويش در هنگام نماز صبح و خفتن بيرون مى‏آمد و اذان مى‏گفت و بنى‏اسرائيل با او نماز مى‏كردند. چون وقت وعده خدا رسيد و نتوانست با مردم سخن بگويد در زمان مقرر بيرون آمد و با اشاره آنها را اعلام كرد به نماز.(۹)
به‏هر حال از جمله پيام‏هاى آيات فوق اين است كه اين اسوه قرآنى همچون ديگر مبلّغان قرآنى، مردم را چه با سخن آشكار و چه با اشاره و نداى كوتاه به تسبيح و عبادت خداى يكتا سفارش مى‏كرده است.
‏‏ ‏جدول مشخصات و عناصر شيوه‏هاى تبليغ حضرت زكريا(ع)
رديف شيوه‏ها محل اجرا نوع‏بيان وسايل و ابزارها زمينه‏ها(عوامل موجبه) هدف ميزان‏پذيرش
۱ پيشتازى در خيرات در همه‏جا عملى تخلّق پيامبر به ارزش‏هاى الهى ترويج نيكى‏ها ‏خوب
۲ عبادت خالصانه و سفارش به آن‏ همه‏جا به‏ويژه محراب و مسجد عملى نمازجماعت، خطابه ‏‏تبليغ عملى توحيد ‏خوب
________________________________________
۱ – خزائلى، اعلام قرآن، ص ۳۴۹٫
۲ – انبياء (۲۱) آيه ۹۰٫
۳ – انعام (۶) آيه ۸۵٫
۴ – انبياء (۲۱) آيه ۹۰٫
۵ – انبياء (۲۱) آيه ۹۰٫
۶ – همان، آيه ۸۹٫
۷ – آل عمران (۳) آيه ۳۹٫
۸ – مريم (۱۹) آيات ۱۰ – ۱۱٫
۹ – محمدباقر مجلسى، حياة القلوب، ج ۱، ص ۳۸۰
دعاهاى حضرت زكريا(ع) براى درخواست فرزند
زكريّا يكى از پيامبران الهى است. او يك عمر توحيد و خدا پرستى و پاكى و درستى را تبليغ كرد و مردم را به راه راست هدايت نمود. آن‏گاه كه به سنّ پيرى رسيد فكر مى‏كرد به زودى مرگ به سراغ او خواهد آمد و در غمى جانكاه فرورفت.
غم و اندوه زكريا براى آن بود كه فرزندى نداشت و از نزديكان او هم كسى نبود كه راه او را ادامه دهد و از اين نظر بسيار اندوهگين شد كه مشعل هدايتى كه از دير باز در خاندان او و به دست پدران او بوده است به خاموشى گرايد.
پيرى خود و عقيم بودن همسر، او را از چشم داشتن به لطف الهى باز نداشت او اين خواسته و آرزوى خود را در موارد گوناگون از خداوند درخواست كرد كه در سه‏جاى قرآن كريم از آن ياد شده است:
الف) حنّه همسر عمران در حال حاملگى نذر كرده بود فرزندى كه به دنيا مى‏آورد خدمتگزار بيت المقدس شود. وقتى كه زايمان كرد دختر زاييد و گفت: 
خداوند هم نذر او را قبول كرد. زكريا كه شوهر خاله مريم و بزرگِ بيت المقدس بود سرپرستى مريم را برعهده گرفت و او را بزرگ كرد. و در ميان مسجد براى او محرابى ساخت كه مريم در آن به عبادت مى‏پرداخت. زكريا هر گاه براى سركشى به مريم به محراب او داخل مى‏شد مشاهده مى‏كرد طعام گوارا و ميوه‏هاى غير فصل نزد مريم موجود است، از مريم مى‏پرسيد: 
جواب مى‏شنيد: 
در اين هنگام، عبادت و معنويت و كمالات مريم، زكريا را تكان داد و باخود گفت: چه مى‏شد من چنين فرزندى داشتم و بلا فاصله دست به دعا برداشت و گفت:
رَبِّ هَبْ لى‏ مِنْ لَدُنْكَ ذُرِيَّةً طَيِّبَةً اِنَّكَ سَميعُ الدُّعاء؛
بارالها، به من ذريه و فرزندانى پاكيزه از نزد خود ببخش، به درستى كه تو شنونده دعايى.
سپس در حالى كه در محراب نماز مى‏گزارد فرشتگان الهى به او بشارت دادند كه خداوند فرزندى به نام يحيى كه بزرگ و پاكدامن و پيامبر خواهد بود به تو عطا مى‏كند.
زكريا ناباورانه گفت: 
جواب آمد: 
ب) در آغاز سوره مريم آمده است: ياد كن رحمت پروردگارت را بر حضرت زكريا. آن‏گاه كه آهسته پروردگارش را خواند و گفت:
رَبِّ إِنِّي وَهَنَ العَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً وَلَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيّاً وَإِنِّي خِفْتُ المَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَكانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً؛
بارالها، استخوانم سست شده و موى سپيد سرم را فرا گرفته است، تاكنون هر گاه تو را خوانده‏ام بدعاقبت نبوده‏ام. من از موالىِ پس از خود مى‏ترسم، همسرم نيز عقيم است، فرزندى به من عطا كن از جانب خود كه وارث من و وارث آل يعقوب باشد، و او را پسنديده بدار.
از جانب خداوند ندا آمد: 
زكريا گفت: 
جواب آمد: 
خداوند يحيى را با كتاب و حكمت به زكريا عطا فرمود.
ج) در سوره انبياء، در مقام ياد پيامبران و اشاره به زندگى و بندگى‏شان، آن گاه كه نوبت به زكريا مى‏رسد، خداوند مى‏فرمايد: آن گاه كه زكريا پروردگارش را ندا داد و گفت:
رَبِّ لا تَذَرْنى فَرْداً وَأَنْتَ خيْرُ الوارِثينَ؛
بارالها، مرا تنها نگذار و تو بهترين وارثانى
قال رب انى وهن العظم منى و اشتغل الراءس شيبا ((گفت : خداوندا! بدرستى كه سست شده استخوان از بدن من و سرم از پيرى چون شعله سفيدى برآورده است ،)) و لم اكن بدعائك رب شقيا ((و به دعاى تو اى پروردگار من هرگز محروم نبودم بلكه هميشه دعاى مرا مستجاب كرده اى ،)) و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراءتى عاقرا ((بدرستى كه من مى ترسم از خويشان بدكردار خود كه وارث من باشند بعد از من ، و بود زن من عقيم و فرزند نياورد براى من ،)) فهب لى من لدنك وليا# يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ((پس ببخش مرا از جانب خود فرزندى كه اولى باشد به ميراث من از ساير خويشان من كه ميراث برد از من و ميراث برد از آل يعقوب – يعنى يعقوب پسر ماثان كه عموى مريم بود، يا يعقوب پسر اسحاق عليه السلام – و بگردان آن فرزند را خداوندا پسنديده خود و پاكيزه اخلاق )).
و على بن ابراهيم گفته است : زكريا عليه السلام در آن وقت فرزندى نداشت كه بعد از او قائم مقام او باشد و از او ميراث برد، و هدايا و نذرهاى بنى اسرائيل از براى عباد و علماى ايشان بود، و زكريا در آن وقت سركرده عباد و علماء ايشان بود، و زن او خواهر مريم دختر عمران بن ماثان بود، و يعقوب پسر ماثان بود، و ساير اولاد ماثان در آن وقت سركرده هاى بنى اسرائيل و شاهزاده هاى ايشان بودند، و ايشان از اولادان سليمان بودند.(۳۸۲)
يا زكريا انا نبشرك بغلام اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا پس حق تعالى فرستاد بسوى او كه : ((اى زكريا! ما تو را بشارت مى دهيم به پسرى كه نام او يحيى است و كسى را قبل او او همنام او نگردانيده بوديم يا آنكه پيش از او شبيه او نيافريده بوديم )).
قال رب انى يكون لى غلام و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا ((گفت : خداوندا! چگونه خواهد بود از براى من پسرى و حال آنكه زن من عقيم است كه در جوانى فرزند نمى آورد و حال آنكه من رسيده ام از پيرى به حدى كه بدنم خشك شده است و به نهايت پيرى رسيده ام )).
قال كذلك قال ربك هو على هين خلقتك من قبل و لم تك شيئا ((گفت خدا: بلكه چنين است امر خدا، گفت پروردگار تو: اين بر من است و بتحقيق كه تو را آفريدم پيشتر و نبودى هيچ چيز)).
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : ولادت حضرت يحيى عليه السلام بعد از بشارت حضرت زكريا عليه السلام به پنج سال شد.(۳۸۳)
قال رب اجعل لى آيه قال آيتك الا تكلم الناس ثلاث ليال سويا ((گفت : خداوندا! براى من علامتى قرار ده كه بدانم چه وقت خواهد شد؟ فرمود: علامت تو آن است كه نتوانى سخن گفت با مردم سه شب در حالى كه صحيح باشى و لال نباشى و علتى نداشته باشى )).
و در چند حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون زكريا را در آن وقت علم بهم نرسيد كه آن ندا از جانب حق تعالى است و احتمال مى داد كه از جانب شيطان باشد، از خدا آيتى و علامتى طلبيد كه حقيقت آن وعده براى او ظاهر گردد، پس حق تعالى وحى فرمود به او كه : آيت تو آن است كه بى آزارى و علتى سه روز با كسى سخن نتوانى گفت ، چون اين حالت او را حادث شد دانست كه آن ندا از جانب خدا بوده است و در آن سه روز سخنى كه با مردم مى گفت اشاره به سر مى كرد.(۳۸۴)
فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكره و عشيا ((پس بيرون آمد بر قوم خود از محراب نماز – يا از غرفه خود – پس اشاره كرد بسوى ايشان كه تنزيه كنيد و تسبيح بگوئيد خداى خود را – يا نماز كنيد براى او – در بامداد و پسين )).
و گفته اند كه : هر روز از غرفه خود در وقت نماز صبح و خفتن بيرون مى آمد و اذان مى گفت و بنى اسرائيل با او نماز مى كردند، چون وقت وعده خدا رسيد و نتوانست با مردم سخن بگويد در وقت مقرر بيرون آمد و به اشاره آنها را اعلام كرد به نماز، پس دانستند كه وقت شده است كه زنش حامله شود، و سه روز بر اين حال بود كه با كسى سخن نمى توانست گفت و تسبيح و دعا و نماز مى توانست نمود.(۳۸۵)
يا يحيى خذ الكتاب بقوه و آتينا الحكم صبيا تقدير كلام آن است كه : پس يحيى را به او عطا كرديم و او را به حد كمال رسانيديم و وحى فرستاديم بسوى او كه ((اى يحيى ! بگير كتاب را – يعنى تورات را – به قوت روحانى – كه به تو عطا كرده ايم ، يا به جد و اهتمام بگير و عزم كن بر عمل كردن به آن – و عطا كرديم به او حكم پيغمبرى را در وقتى كه كودك بود)).
و گفته اند سه ساله بود؛ و بعضى گفته اند مراد از حكم ، حكمت و دانائى است چنانچه از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است در تفسير اين آيه كه : كودكان ، حضرت يحيى را تكليف به بازى كردند، در جواب ايشان فرمود: براى بازى خلق نشده ام .(۳۸۶)
و مؤ يد اول است آنكه به سند معتبر منقول است كه على بن اسباط گفت : به خدمت امام محمد تقى عليه السلام رفتم در وقت امامت آن حضرت ، و در آن وقت قامت مباركش پنج شير بود، پس من تاءمل مى كردم در قامت آن حضرت كه براى اهل مصر نقل كنم ، پس نظر نمود به من و فرمود: خدا در امامت بر مردم حجت تمام مى كند چنانچه در پيغمبرى مى كند، و چنانچه گاهى پيغمبرى را در چهل سالگى مى دهد گاهى در كودكى چنانچه حضرت يحيى را داد و فرمود: (و آتينا الحكم صبيا)، همچنين در امامت گاهى در بزرگى مى دهد گاهى در خردسالى .(۳۸۷)
و حنانا من لدنا وزكوه و كان تقيا ((شفقت و مهربانى و رحمتى از خود شامل حال او كرديم ، يا او را مهربان بر بندگان خود گردانيديم و پاكيزگى از گناهان ، يا نمو در اعمال شايسته يا توفيق صدقات و زكات به او داديم ، و بود متقى و پرهيزكار از هر چه پسنديده ما نيست )).
در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : لطف الهى نسبت به او به مرتبه اى بود كه هر وقت يا رب مى گفت حق تعالى مى فرمود: لبيك اى يحيى .(۳۸۸)
و برا بوالديه ولم يكن جبارا عصيا ((و نيكوكار بود به پدر و مادر خود و نبود تجبر و تكبر كننده و معصيت نسبت به ايشان يا نسبت به پروردگار خود)).
و سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا(۳۸۹) ((و سلام ما بر او باد – يا سلامتى ما از براى اوست از بلاها – در روزى كه متولد شد و روزى كه مرد و روزى كه زنده خواهد شد و از قبر مبعوث خواهد گرديد)).
و در جاى ديگر فرموده است كه و زكريا نادى ربه رب تذرنى فردا و انت خير الوارثين ((ياد كن زكريا را در وقتى كه ندا كرد پروردگار خود را كه : پروردگارا! مگذار مرا تنها و بى فرزند و تو بهترين وارثانى ،)) فاستجبنا له ووهينا له يحيى و اصلحنا له زوجه انهم كانوا يسار عون فى الخيرات و يدعوننا رغبا و رهبا و كانوا لنا خاشعين (۳۹۰)
((پس مستجاب كرديم دعاى او را و بخشيديم به او يحيى را و به اصلاح آورديم از براى او جفت او را – على بن ابراهيم روايت كرده است كه : حايض نمى شد و در آن وقت حايض شد(۳۹۱) – بدرستى كه ايشان پيشى مى گرفتند در نيكيها و اعمال شايسته و مى خواندند ما را براى رغبت به ثواب ما و ترس از عقاب ما و بودند از براى ما خشوع كنندگان )).
و به سند معتبر منقول است كه : سعد بن عبدالله از حضرت صاحب الامر عجل الله تعالى فرجه الشريف سؤ الى چند كرد در هنگامى كه آن حضرت كودك بود و در دامن حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام نشسته بود، و از جمله آن سؤ الها اين بود كه پرسيد از تاءويل (كهيعص )؟
فرمود: اين حروف از خيرهاى غيب است كه مطلع گردانيد خدا بر آنها بنده خود زكريا عليه السلام را و بعد از آن براى محمد صلى الله عليه و آله ذكر فرموده است ، و اين قصه چنان بود كه زكريا از حق تعالى سؤ ال نمود كه تعليم او نمايد نامهاى آل عبا صلوات الله عليهم را، پس جبرئيل نازل شد و آن نامهاى مقدس را تعليم او نمود، پس زكريا عليه السلام هرگاه محمد و على و فاطمه و حسن عليهم السلام را ياد مى كرد، دلگيرى و اندوه و الم او برطرف مى شد، و چون نام حسين عليه السلام را ياد مى كرد گريه در گلوى مى شد و از بسيارى گريستن نفسش تنگ مى شد، پس روزى مناجات كرد كه : خداوندا! چرا آن چهار بزرگوار را كه ياد مى كنم غمها از دلم بيرون مى رود و دلم گشاده مى شود، و چون حسين عليه السلام را ياد مى كنم ديده ام گريان و دلم محزون مى شود و آه و ناله ام بلند مى گردد؟
پس حق تعالى واقعه كربلا را به او وحى نمود چنانچه فرموده است كهيعص كه ((كاف )) اشاره است به كربلا؛ و ((ها)) به هلاك عترت رسول صلى الله عليه و آله در آن صحرا؛ و ((يا)) به يزيد عليه اللعنه الشديد كه ظلم كننده بر حسين بود؛ و ((عين )) عطش و تشنگى آن حضرت است ؛ و ((صاد)) آن حضرت است .
چون زكريا عليه السلام اين را شنيد، سه روز از محراب خود بيرون نيامد و منع فرمود مردم را كه به نزد او بروند و رو آورد به گريه و فغان و نوحه و مرثيه مى خواند بر اين معصيت و مى گفت : الهى ! آيا به درد خواهى آورد دل بهترين جميع خلقت را به مصيبت فرزندان او؟ آيا اين بليه و محنت را به ساحت عزت او فرود خواهى آورد؟ آيا جامه اين ماتم را بر على و فاطمه عليهماالسلام خواهى پوشانيد؟ آيا شدت اين درد و محنت را به عرصه قرب و منزلت ايشان داخل خواهى نمود؟ پس مى گفت : الهى ! روزى فرما مرا فرزندى كه با اين پيرى ديده من به او روشن گردد، چون به من عطا فرمائى مرا به محبت او مفتون گردان ، پس دل مرا به مصيبت آن فرزند به درد آور چنانچه دل محمد حبيب خود را به فرزندش به درد خواهى آورد.
پس خدا حضرت يحيى عليه السلام را به آن حضرت عطا فرمود، و به مصيبت او دلش را به درد آورد و مدت حمل يحيى در شكم مادر شش ماه بود و مدت حمل امام حسين عليه السلام نيز شش ماه بود.(۳۹۲)
به سندهاى معتبر و صحيح بسيار از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهماالسلام منقول است كه : چنانچه پيش از يحيى عليه السلام كسى به نام او مسمى نشده بود، همچنين به نام امام حسين عليه السلام كسى پيش از او مسمى نشده بود، و پى كننده ناقه صالح عليه السلام ولد الزنا بود و كشنده حضرت يحيى عليه السلام ولد الزنا بود و كشنده امير المؤ منين عليه السلام ولد الزنا بود و كشنده امام حسين عليه السلام ولد الزنا بود، و نمى كشد پيغمبران و اولاد ايشان را مگر فرزندان زنا، و نگريست زمين و آسمان مگر بر يحيى و حسين عليهماالسلام ، و آفتاب بر ايشان گريست كه سرخ طالع مى شد و سرخ فرو مى رفت .(۳۹۳)
و در روايت ديگر آن است كه : رشح خون از آسمان مى ريخت چنانچه جامه سفيدى كه در هوا مى داشتند سرخ مى شد، و هر سنگ كه از زمين برمى داشتند از زيرش خون مى جوشيد.(۳۹۴)
و به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه فرمود: يا پدرم امام حسين عليه السلام چون به كربلا مى رفتيم در هيچ منزل فرود نمى آمديم و بار نمى كرديم مگر آنكه آن حضرت ياد حضرت يحيى عليه السلام مى كردند، و روزى فرمودند: از پستى و بى قدرى دنيا نزد خدا آن بود كه سر يحيى بن زكريا عليه السلام را به هديه فرستادند براى فاحشه اى از فاحشه هاى بنى اسرائيل .(۳۹۵)
و ابن بابويه رحمه الله عليه به سند خود از وهب بن منبه روايت كرده است كه : روزى ابليس لعنه الله عليه در مجالس بنى اسرائيل مى گشت و ناسزا به مريم عليها السلام مى گفت ، و آن حضرت را نسبت به زكريا عليه السلام مى داد، تا آنكه بنى اسرائيل بر زكريا شوريدند و در مقام قتل آن حضرت شدند، و حضرت زكريا از ايشان گريخت تا به درختى رسيد و آن درخت براى آن حضرت شكافته شد، و چون زكريا به ميان درخت رفت ، شكاف درخت بهم آمد و آن حضرت از نظر ايشان پنهان شد و ابليس عليه اللعنه با سفهاى بنى اسرائيل از پى آن حضرت مى آمدند، چون به آن درخت رسيدند ابليس عليه اللعنه دست گذاشت از پائين تا بالاى درخت و موضع دل آن حضرت را شناخت ، پس امر كرد ايشان را كه آن موضع را با اره بريدند و آن حضرت را در ميان درخت به دو نيم كردند و آن حضرت را به آن حال گذاشتند و برگشتند، و ابليس از ايشان غايب شد و ديگر پيدا نشد؛ و به آن حضرت از بريدن اره هيچ المى نرسيد، پس حق تعالى ملائكه را فرستاد كه آن حضرت را غسل دادند و سه روز بر او نماز كردند پيش از آنكه او را دفن كنند، و چنين مى باشند پيغمبران جسد مطهر ايشان متغير نمى شود و در خاك نمى پوسد و پيش از دفن سه روز بر ايشان ملائكه و انس نماز مى كنند.(۳۹۶)
و در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است در تفسير قول حق تعالى كه در قصه يحيى عليه السلام فرموده است لم نجعل له من قبل سميا يعنى : ((كسى را پيش از او نيافريده بوديم كه يحيى نام داشته باشد،)) و فرمود در تفسير قول خداى تعالى (و آتيناه الحكم صبيا) از حكمتهائى كه خدا به آن حضرت در كودكى عطا فرموده بود آن بود كه اطفال به او گفتند: بيا تا بازى كنيم ، گفت : آه ، والله كه ما را براى بازى نيافريده اند بلكه براى جد و امر بزرگى آفريده اند، (وحنانا من لدنا) يعنى : ((تحنن و مهربانى بر پدر و مادر و ساير بندگان خود به او داده بوديم ،)) (و زكوه ) يعنى : ((طهارت و پاكيزگى داده بوديم هر كه را ايمان به او آورد و تصديق او بكند،)) (و كان تقيا) يعنى : ((پرهيزكار بود از شرور و معاصى ،)) (و برا بوالديه ) ((و احسان مى كرد نسبت به پدر و مادر خود و فرمانبردار ايشان بود،)) (و لم يكن جبارا عصيا) ((و نمى كشت مردم را بر وجه غضب و نمى زد ايشان را از روى غضب )) و هيچكس نيست مگر آنكه گناه كرده است يا قصد گناه در خاطرش گذشته است بغير از يحيى كه هرگز گناه نكرد و اراده گناه نيز در خاطرش خطور نكرد.
و امام عليه السلام فرمود در تفسير اين آيه (هنالك دعا زكريا ربه ) يعنى : چون زكريا ديد نزد مريم ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان گفت به مريم : از كجاست اين ميوه ها از براى تو؟ مريم گفت : از جانب خدا است و خدا هر كه را مى خواهد روزى مى دهد بى حساب و يقين دانست زكريا كه او راست مى گويد زيرا كه مى دانست كسى بغير او به نزد مريم نمى رود، پس در آن وقت در خاطر خود گفت : آن كس كه قادر است از براى مريم ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان بفرستد قادر است كه مرا فرزند عطا فرمايد هر چند پير باشم و زنم سترون (۳۹۷) باشد.
پس در آن وقت دعا كرد كه : پروردگارا! ببخش مرا از جانب خود ذريت پاكيزه نيكوئى بدرستى كه تو شنونده دعائى ؛ و ملائكه ندا كردند زكريا را در وقتى كه در محراب به نماز ايستاده بود: بدرستى كه خدا تو را بشارت مى دهد به يحيى كه تصديق كننده كلمه خدا – يعنى عيسى – خواهد بود، و سيدى يعنى سركرده و بزرگى خواهد بود در طاعت خدا و بر اهل طاعت او، و حصور خواهد بود و با زنان نزديكى نخواهد كرد، و پيغمبرى خواهد بود از شايستگان . و اول تصديق يحيى عليه السلام عيسى عليه السلام را از آن بود كه صومعه اى كه حضرت مريم داشت و عبادت الهى در آنجا مى كرد غرفه اى بود كه راهى نداشت و به نردبان به آن غرفه مى رفتند و كسى بغير از زكريا به آن غرفه نمى رفت ، و چون بيرون مى آمد بر در غرفه قفل مى زد و از بالاى در روزنه اى كوچك گشوده بود كه باد از آنجا داخل مى شد، پس چون مريم آبستن شده است غمگين شد و در خاطر خود گفت : كسى جز من به اين غرفه بالا نمى آيد و مريم آبستن شده است و من رسوا مى شوم در ميان بنى اسرائيل و گمان خواهند كرد كه من او را آبستن كرده ام .
پس به نزد زن خود آمد و اين قصه را به او گفت ، آن زن گفت : اى زكريا! مترس كه خدا براى تو نمى كند مگر آنكه خير تو در آن است ، و بياور مريم را كه من ببينم و از حال او سؤ ال كنم ؛ پس زكريا عليه السلام مريم را به نزد زن خود آورد و حق تعالى از مريم مشقت جواب گفتن را برداشت ، و چون داخل شد به نزد زن زكريا كه خواهر بزرگ او بود زن زكريا از براى او برنخاست ، پس يحيى عليه السلام به قدرت خدا در شكم مادر دست بر او زد و او را از جا كند و با مادر خود سخن گفت كه : بهترين زنان عالميان با بهترين مردان عالميان كه در شكم اوست به نزد تو مى آيند و تو از براى ايشان بر نمى خيزى ؟ پس زن زكريا از جا كنده شد و برجست و از براى مريم ايستاد، پس يحيى در شكم او سجده كرد براى تعظيم عيسى و اين اول تصديقى بود كه او را كرد.(۳۹۸)
مؤ لف گويد: مشهور آن است كه مادر يحيى عليه السلام ((ايشاع )) بود و خلاف است كه آيا خواهر مريم بود يا خاله او، و اين حديث دلالت بر اول مى كند.
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : در روز قيامت منادى ندا خواهد كرد: كجاست فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله ؟ كجاست خديجه دختر خويلد؟ كجاست مريم دختر عمران ؟ كجاست آسيه دختر مزاحم ؟ كجاست ام كلثوم مادر يحيى ؟(۳۹۹) (و تمام حديث در جاى خود خواهد آمد).
از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : زهد حضرت يحيى در اين مرتبه بود كه روزى به بيت المقدس آمد و نظر كرد به عباد و رهبانان و احبار كه پيراهن ها از مو پوشيده اند و كلاه ها از پشم بر سر گذاشته اند و زنجيرها در گردن خود كرده و بر ستونهاى مسجد بسته اند، چون اين جماعت را مشاهده نمود به نزد مادرش آمد و گفت : اى مادر! از براى من پيراهنى از مو و كلاهى از پشم بباف تا بروم به بيت المقدس و عبادت خدا بكنم با عباد و رهبانان ، مادر او گفت : صبر كن تا پدرت پيغمبر خدا بيايد و با او مصلحت كنم .
چون حضرت زكريا آمد، سخن يحيى را نقل نمود، زكريا عليه السلام فرمود: اى فرزند! چه چيز تو را باعث شده است كه اين اراده نمائى و تو هنوز طفلى و خردسالى ؟
يحيى عليه السلام گفت : اى پدر! مگر نديده اى از من خردسالتر كه مرگ را چشيده است ؟
فرمود: بلى .
پس زكريا به مادر يحيى گفت : آنچه مى گويد چنان كن ، پس مادر كلاه پشم و پيراهن مو از براى او بافت ، يحيى پوشيد و رفت به جانب بيت المقدس و با عباد مشغول عبادت گرديد تا آنكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد، پس روزى نظر كرد به بدن خود ديد كه بدنش نحيف شده است و گريست ، پس خطاب الهى به او رسيد: اى يحيى ! آيا گريه مى كنى از اينكه بدنت كاهيده است ؟ بعزت و جلال خودم سوگند كه اگر يك نظر به جهنم بكنى پيراهن آهن خواهى پوشيد به عوض پلاس !
پس يحيى عليه السلام گريست تا آنكه از بسيارى گريه رويش مجروح شد به حدى كه دندانهايش پيدا شد.
چون اين خبر به مادرش رسيد با زكريا به نزد او آمدند و عباد بنى اسرائيل به گرد او برآمدند و او را خبر دادند كه : روى تو چنين مجروح و كاهيده شده است .
گفت : من باخبر نشدم .
زكريا گفت : اى فرزند! چرا چنين مى كنى ؟ من از خدا فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد.
گفت : اى پدر! تو مرا به اين امر كردى و گفتى كه در ميان بهشت و جهنم عقبه اى هست كه نمى گذرند از آن عقبه مگر جماعتى كه بسيار گريه كنند از خوف الهى .
فرمود: بلى اى فرزند! من چنين گفتم ، جهد و سعى نما در بندگى خدا كه تو را به امر ديگر امر فرموده اند.

عتیقه زیرخاکی گنج