• بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر اين نظام طبيعي و نواميس مادي كه در در اين عالم مشاهده مي‌شود، در عوالم بعدي نيز حكمفرما بود، ناچار بايد زندگاني برزخي و اخروي هم مانند حيات دنيوي بر اساس اجتماع و تعاون استوار باشد، ولي انسان همين‌كه از اين عالم رخت بربست، ديگر اين جريانات را پشت سر انداخته و متوجه پروردگارش مي‌شود. ديگر اثري از علوم عملي كه ويژه‌ي محيط اجتماع و كار است، نمي‌ماند، ديگر لزوم استخدام و تصرف و مدنيت و اجتماع تعاوني و ساير احكام و قضاوت‌هايي كه در دنيا دارد، بي‌مورد خواهد بود، تنها انسان است و اعمالي كه انجام داده و نتايج نيك و بد آنها
كان الناس امه واحده
«ناس» يعني تعدادي انسان كه گرد هم جمع شده‌اند. «امه» يعني گروه انسان‌ها و گاهي به مناسبتي بر يك نفر هم اطلاق مي‌شود. در آيه‌ي ۱۲۰ از سوره‌ي نحل مي‌فرمايد: «كان ابراهيم امه قنتالله» و گاهي بر زمان نسبتاً طولاني اطلاق مي‌شود. در آيه‌ي ۴۵ از سوره‌ي يوسف مي‌فرمايد: «و ادكر بعدامه» يعني بعد از سال‌ها، به يادش آمد و در آيه‌ي ۸ از سوره‌ي هود مي‌فرمايد: «و لئن اخرنا عنهم العذاب الي امه معدوده ليقولن ما يحبسه» يعني اگر عذاب را از ايشان چند سال به تاخير اندازيم، خواهند گفت چه مانع آن شده، 
گاهي بر ملت و آيين نيز اطلاق مي‌شود و چنان كه بعضي در معناي آيه‌ي ۹۲ از سوره‌ي انبيا، «ان هذه امتكم امه واحد و انا ربكم فانقون» گفته‌اند: اصل اين كلمه از «ام» به فتح همزه به معناي قصد است و لذا به هر گروهي از مردم گفته نمي‌شود، بلكه به جمعيتي گفته مي‌شود كه داراي مقصد واحدي بوده و به واسطه‌ي آن با يكديگر مربوط و متحد شده باشند و به همين مناسبت بر يك فرد انسان و ساير معاني اطلاق مي‌شود.
در هر حال، ظاهر آيه دلالت دارد بر اين‌كه دوراني بر بشر گذشته كه افراد با يكديگر متحد و متفق بودند و بي‌سروصدا زندگي مي‌كردند، نه در امور زندگي با يكديگر نزاع و جنگي داشتند و نه در امور ديني و عقايد مذهبي اختلاف و تفرقه‌اي بين ايشان وجود داشت. دليل بر اينكه در امور دنيوي نزاعي نداشتند، اين است كه در آيه‌ي شريفه، بعثت پيغمبران و قضاوت كتاب در موارد اختلاف، بعد از وحدت امت و در رتبه دوم قرار داده شده، مي‌فرمايد: «كان الناس امه واحد فبعث الله …» يعني مردم گروه واحدي بودند، پس خدا پيغمبراني فرستاد و بر ايشان كتاب نازل كرد تا در اختلافات ايشان حكم كند. 
بنابراين اختلاف در امور زندگي، بعد از دوران وحدت و اتحاد ايشان بوده و دليل بر اين‌كه در امور ديني با هم اختلافي نداشتند، اين است كه مي‌فرمايد: «و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه بغيابينهم» درباره‌ي كتاب اختلافي نكردند، مگر كساني كه حامل آن بودند كه از روي بغي و تعدي ايجاد اختلاف نمودند.
قاعدتاً هم بايد همينطور باشد، زيرا ما عيناً مي‌بينيم كه انسان روز به روز در فكر و دانش ترقي مي‌كند و در راه علم و فرهنگ پيش مي‌رود و در هر عصري،‌ پايه‌هاي اجتماع، بواسطه‌ي ترقيات علمي از عصر سابق محكم‌تر مي‌شود و بشر براي رفع احتياجات دقيق‌تر و استفاده از مزاياي حياتي آماده‌تر مي‌گردد و در قبال مزاحمات طبيعي بيشتر مي‌شود، برعكس هرچه به عقب برگرديم، خواهيم ديد كه آشنايي انسان به رموز زندگي و اسرار طبيعت، كمتر بوده تا اين‌كه به دوران ابتدايي زندگي انسان برسيم. در آن عصر، مسلماً انسان فوق‌العاده ساده مي‌زيسته و از شوون زندگي و مزاياي حياتي، جز اندكي برخوردار نبوده و گويا از معلومات، تنها علوم بديهي و پاره‌اي از مطالب نظري و فكري را كه براي ادامه‌ي حيات آن روزي لازم بوده، داشته است. 
براي خوردن به طور ساده به پاره‌اي از گيا‌هان پناه مي‌برده و براي دفاع از دشمن، به سنگ و چوب متوسل مي‌شده است. البته جمعيتي كه زندگي‌شان بدين منوال باشد، چندان اختلاف و فساد قابل اهميت در ميان ايشان پيدا نمي‌شود، بلكه حالشان، حال گوسفندي است كه دور هم جمع مي‌شوند و در مسكني آرام مي‌گيرند و در چراگاهي چرا مي‌كنند و از چشمه آبي سيراب مي‌شوند و اگر احياناً اختلافي ميانشان روي دهد، بسيار ناچيز خواهد بود.

ولي اين اجتماع و تعاون قهري، مانع از اين نمي‌شود كه غريزه‌ي استخدام كه در نهاد بشر نهفته است، بيدار شود و به مقتضاي آن، انسان درصدد غلبه بر ديگران برآيد، مخصوصاً با نظر به اينكه هر روز بر دانش و نيرويش افزوده مي‌شود و راه‌هاي استفاده از طبيعت را بهتر ياد مي‌گيرد و متوجه مزاياي تازه‌تري شده و وسايل دقيق‌تري براي بهره‌برداري پيدا مي‌كند و طبعاً بين افراد از حيث نيروي طبيعي و واحد بودن وسايل و ساير جهات اختلافي پديد مي‌آيد. 
دسته‌اي نيرومندتر و صاحب زور و قدرت مي‌شوند و در ميان زندگي گوي سبقت را ربوده و از لحاظ مزاياي حياتي از ديگران جلو مي‌افتند و قهراً دسته‌ي ديگري عقب مانده و زيردست آنان مي‌شوند و همين منشا اختلاف فطري كه مقتضاي قريحه‌ي استخدام است، مي‌گردد و بالاخره به مدنيت و اجتماع منتهي مي‌شود.
و تراحم بين دو حكم فطري، در صورتي كه فوق آنها ثالثي باشد كه بر آن دو حكومت داشته باشد و آنها را تعديل و اصلاح نمايد، مانعي ندارد، چنانكه قواي انسان گاهي در فعاليت مزاحم يكديگر مي‌شوند و عقل ميانشان قضاوت مي‌كند، مثلاً جاذبه‌ تغذي اقتضاء دارد كه بيش از گنجايش معده غذا خورده شود و معده عليه آن فعاليت مي‌كند و عقل بين آن دو قضاوت كرده و فعل هر يك را بطوري كه مزاحم با ديگري نباشد، تعديل مي‌نمايد.
منافات دو حكم فطري در مورد بحث ما نيز از همين قبيل است، يعني سير فطرت انساني به طرف مدنيت منافات با سيرش به سوي اختلاف را با فرستادن پيغمبران و نازل كردن كتابي كه حاكم بين اختلافات است، مرتفع مي‌سازد.
با اين بيان، بطلان اين قول  ظاهر مي‌شود كه مي‌گويد: منظور آيه اين است كه مردم يك گروه هدايت يافته بودند، به دليل اينكه اختلاف، بعد از نازل شدن كتاب از ناحيه‌ي حاملين آن و از روي ظلم و تجاوز ايشان بوجود آمد.
اين گوينده از اين كه آيه‌ي شريفه دو اختلاف را اثبات مي‌كند، غفلت كرده است. وانگهي اگر مردم هدايت يافته بودند و اختلافي هم نداشتند، پس موجب فرستادن پيغمبران و نازل كردن كتاب چه بود؟ بلكه مجوز اين چنين كاري بشود و در نتيجه يك عده به ظلم و اشاعه فساد بپردازند و به كفر و فجور و اخلاق رذيله و صفات مهلكه بگرايند چه بود؟
همچنين باطل بودن قول ديگري ظاهر مي‌شود و آن اينكه: منظور اين است كه مردم يك گروه گمراه بودند، زيرا اگر چنين نباشد، ترتب جمله‌ «فبعثت الله النبين …» بر آن وجهي نخواهد داشت؟
اين گوينده هم غلت كرده است كه گمراهي مردم كه جمله‌ي «فهدي الله الذين آمنوا لما اختلف فيه من الحق باذنه» اشاره به آن است،‌ بعد از نازل شدن كتاب بواسطه‌ي نادرستي حاملين آن و تقوي نداشتن دانشمندان ديني باشد و اگر چنانچه قبل از نازل شدن كتاب هم مردم گمراه بودند، يعني فسق و فجور و كفر و معاصي در ميانشان شيوع داشت، به چه مناسبت به حاملين كتاب و علماء دين نسبت داده شده است؟
همچنين اشكال قول سوم نيز معلوم مي‌شود و آن اين كه: منظور از «ناس» بني اسراييل است، زيرا در آيه ۱۶ از سوره جاييه از روي بغي به ايشان نسبت داده شده، مي‌فرمايد: «فما اختلفوا الا من بعد ما جاء هم العلم بغياً بينهم». اين قول تفسيري است بي‌دليل، چه اثبات صفتي براي جمعيتي دليل منحصر بودنش به همان جمعيت نيست.
فاسدتر از همه‌ي اقوال اين است كه مي‌گويد‌: منظور از «ناس» آدم است و معناي آيه اين است: آدم، امت واحد و هدايت يافته‌اي بود بعد ميان فرزندانش اختلاف پيدا شد، آنگاه خدا پيغمبران را فرستاد… زيرا روشن است كه هيچ جمله‌اي از جلمه‌هاي آيه با اين قول تطبيق نمي‌كند.
بعضي ديگر گفته‌اند: لفظ «كان» در ابتداي آيه دلالت بر زمان گذشته ندارد، بلكه افاده‌ي ثبوت مي‌كند، چنانچه در «كان الله عزيزاً حكيما» (الفتح، ۱۷) نيز چنين است، بنابراين، معناي آيه چنين است‌: مردم نظر به اين كه طبعاً مدني و اجتماعي هستند و زندگاني انفرادي بر ايشان ميسر نيست، گروه واحدند، زيرا: هيچ انساني بدون كمك و همكاري ديگران نمي‌تواند حوائج بي‌شمار خود را مرتفع ساخته و به كمال وجودي خويش برسد، بلكه ناچار است با هم‌نوعان خود دست اتحاد داده و با ايشان تشريك مساعي نمايد و از نتيجه كار خود به اندازه احتياجاتش استفاده نموده و بقيه را به ديگران واگذار كند و در مقابل، ساير احتياجاتش را از نتايج كار آنان تامين نمايد.
اين حال انسانست و در هيچ وقتي از اوقات از اجتماع و تعاون بي‌نياز نبوده است و تاريخ زندگاني اين نوع از بدو امر تا كنون گواه اين مدعاست. بنابراين مدنيت و اجتماع مقتضاي فطرت و آفرينش انسان مي‌باشد، ولي نظر به اينكه در اجتماع خواه ناخواه اختلافاتي روي مي‌دهد و اگر از آنها جلوگيري نشود، باعث اختلال نظام مي‌شود. 

عتیقه زیرخاکی گنج