• بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خداي تعالي فرمود : « فَسَوفَ يَاتِي الله بقوم يُحبهُم و يحبونه » زود باشد كه خدا گروهي آرد كه دوستشان بدارد و دوست بدارندش . عرفا در تأويل اين آيه گفته اند : همان گونه كه بندگان به خدا عاشق هستند ، خداوند هم گروهي از آنان را دوست دارد ، و در ردّ اين سخن كه : حب خالق به مخلوق نوعي نياز است وخدا بي نياز است . مي گويند : ضمير « هُمْ » در « يحبهمُ » به حروف ابجدي ۴۵ و و كلمه « آدم » هم ۴۵ است و محبت دو جانبه است . عشق و محبت است كه آدمي را از موجودات ديگر ممتاز ساخته او را محسود و مسجود فرشتگان قرار داده است . به عشق و محبت است كه خداي بزرگ « آدم را به صورت خود آفريد » و او را « جانشين » خود قرار داد ، موهبت عشق و محبت لا يوصف و شكافنده قلم است
عشق ، را ز آفرينش و چاشني حيات و خمير مايه تصوف و سر منشأ كارهاي خطير در عالم و اساس شور و شوق و وجد و نهايت حال عارف است . 
محبت چون به كمال رسد عشق نام مي گيرد و عشق كه به كمال رسد به فنا در ذات معشوق و وحدت عشق و عاشق و معشوق منتهي مي شود و اگر عشق باشد كه از مواهب حق است هم به حق مي كشاند و مي رساند و وصال بر دوام ، جاي ديدارها و لذات زودگذر را مي گيرد : 
عشق معراجي است سوي بام سلطان جمال          از رخ عاشق فرو خوان قصه معراج را 
صوفي وقتي به اين حالت رسيد در جهاني ديگر مي زيد يا عالم ديگري در درون خود ايجاد مي كند كه در آن كين وحسد و خشم و نفاق راه ندارد و خودخواهيها و حقارتهاي بشري مرده و همه جا را نور وصفا و مهر ووفا پر كرده است :
خواجه عبدالله انصاري مي گويد : « بركت آسمانها از سپهر است و بركت جانها از مهر است ، چنانكه مرغ را پر بايد آدمي را سر بايد ، جوينده را صدق بايد و رونده را عشق بايد . » 
نظامي گنجوي گويد :
فلك جز عشق محرابي ندارد                        جهان بي خاك عشق آبي ندارد 
جهان عشق است ديگر زرق سازي                  همه بازي است الا عشقبازي 
صوفيه به سريان عشق در همه موجودات به حسب درجه و لياقت آنها معتقدند و عشق و محبت را يكي از عاليترين مباني و اصول تصوف مي دانند . پس عشق عطيه يي آسماني است و همه موجودات در حد خود به حق عشق مي ورزند و عشق به آفريدگان نيز از آن رهگذر است كه پرتو ذات حق اند و « مجاز پل حقيقت است ». 
عشق با اين مفهوم وسيع و عالي ، عشقي كه مبدأ آن تزكيه و تهذيب نفس و منتهاي آن وصول به كمال و فنا در ذات حق است ، عشقي كه بالاتر از كفر و ايمان و هدفش خير مطلق و پر كردن جهام از نور وصفا و خدمت و گذشت و محبت است مفهومي است كه صوفيه به عالم اسلام تقديم داشته اند . 
بايزيد بسطامي ، گويد :« محبت ، اندك داشتن بسيار بود از خود و بسيار داشتن اندك از دوست . » 
شبلي گفت : « محبت ، آن است كه هر چه در دل بود ، جز محبوب ، همه محو كند .
مولوي گفت : 
عشق آن شعله است كه چون برفروخت          هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت 
محيي الدين بن عربي ( ف۶۳۸ هجري ) مي نويسد : « هر كس عشق را تعريف كند ، آن را نشناخته و كسي كه از جام عشق جرعه يي نچشيده باشد ، آن را نشناخته ، كسي كه گويد : از جام شراب عشق سيراب شدم ، آن را نشناخته چون عشق شرابي است كه كسي را سيراب نمي كند . » 
به عقيده عارف عشق بزرگترين سرورمز الهي و همه مذاهب زاييده آن است ، هر چه بر بنيان عشق استوار باشد حقيقت و جز آن وسوسه و قيل و قال و مايه تفرقه و ملال است . روز بهان بقلي شيرازي عشق را به پنج قسم تقسيم كرده است : 
الهي ، عقلي ، روحاني ، بهيمي ، و طبيعي و براي هر يك خصوصياتي بيان كرده است : 
عشق الهي ، خاص اهل مشاهده ، عشق عقلي ازان اهل معرفت ، عشق روحاني خاص خواص آدميان ، عشق بهيمي مخصوص اراذل و عشق طبيعي ازان عموم خلق است . و عارف معتقد است امانتي را كه خداوند به انسان داد ، همان عشق است   . عشق انگيزه تحرك بشري و وجه تمايز انسان از ساير موجودات است . 
آسمان بار امانت نتوانست كشيد        قرعه فال به نام من ديوانه زدند  
( حافظ )
مولوي كه هميشه از ني وجودش ترانه هاي عاشقانه بلند است ، دفتر اول مثنوي را در اهميت عشق و عظمت آن آغاز مي كند و بر آن است كه : 
آتش عشق است كاندر ني فتاد                  جوشش عشق است كاندر مي فتاد       
جسم خاك از عشق بر افلاك شد               كوه در رقص آمد و چالاك شد 
عشق معجون حيات و مظهر كمال و مُثُلِ اعلا و ميل ذاتي آدمي به كمال و جاودانگي است . عشق با مصلحت بيني كاري ندارد . عشق در عرفان همان عشق الهي است و اگر گهگاهي مقام عشق در نظر عارفي تنزل كرده ( همچون فخرالدين عراقي يا اوحدالدين كرماني ) ، باز هم واسطه و پايه براي رسيدن به عشق حقيقي يا الهي شده است ، و گرنه هيچيك از عرفاي اسلامي ، اين واژه مقدس و محتواي آنرا كه تاريخ ولادتش با تاريخ ولادت انسان و انسانيت آغاز مي شود ، با آلايش ماده گرايي و حيوانيت آلوده نكرده اند . 
افلاطون گفته است : چون آدمي جمال زميني بيند ، جمال حقيقي را به ياد آورد . و نيز گفته اند : « الْمَجازُ قَنطَرةُ الحقيقهِ ». 
گفتيم كه : مولوي ، در مثنوي ، چون ابن سينا ، در رساله العشق ، عشق را وصف ناپذير مي داند و آن را رابطه ميان خدا و انسان و يكي از اصول اتحاد و فنا مي شمارد 
در نگنجد عشق در گفت و شنيد             عشق درياييست ، قعرش ناپديد 
سعدي گويد كه عقل را در برابر عشق اوج و كفايتي نيست : 
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي                 عشق داند كه در اين دايره سر گردانند 
فرمان عقل و عشق به يكجاي نشنوند             غوغا بود دو پادشه اندر ولايتي 
زان دم كه عشق دست تطاول دراز كرد               معلوم شد كه عقل ندارد كفايتي 
محبت تنها عامل جلوگيري از تفرقه و قتل و خونريزي و قويترين وسيله برابري و برادري است . به حكم محبت ، اختلاف در اديان نيست . 
مسلمان گر بدانستي كه بت چيست                بدانستي كه دين در بت پرستي است 
                                                                                                  ( گلشن راز )
داود (ع) را « عشيق الله » نام داده بودند و قريش درباره پيامبر اكرم اسلام (ص) مي گفتند : « اِنَّّ محمّدأ قد عَشقَ رَبَّهُ » 
ادبا و عرفا براي محبت مراتبي قائل هستند ! 
۱- هوي : آرزومندي.  
۲- علاقه : دلبستگي كه از قلب منفك نشود . 
۳- كلف : افزوني محبت و مقيد و مكلف به حفظ و رعايت بودن . 
۴- عشق : محبت بي حد و اندازه كه سبب كوري حواس محب نسبت به معايب محبوب است . 
۵- شعف : محبت افزون وقلب سوز 
۶- شغف : حب فراوان كه به غلاف قلب رسد . 
۷- جَوَي : محبت باطني . 
۸- تيم : محبتي كه سبب بي سرو ساماني محب شود . 
۹- تبل : مرتبه يي كه عاشق از فرط محبت بيمار گردد . 
۱۰- توليه : محبتي كه سبب گريز عقل شود . 
۱۱- هيام : محبتي كه به ديوانگي كشد و محبت را متحير سازد و آن مرتبه نهايي حب است . 
اين حديث قدسي زينت بخش بسياري از آثار منظوم  و منثور عرفاني است : « مَن طَلَبني وَجَدنيِ وَ مَن وَجَدني عَرَفني وَ مَن عَرَفني اَحَبّني وَمَن اَحَبّني عَشَقني وَمَن عشقني عَشقُته وَ مَن عَشقتهُ وَمَن قتلتُهُ فَعَلَيَّ ديتُهُ وَ مَن عَلَيَّ ديتُهُ فَاَنَا ديتُهُ » هر كه مرا طلب كرد يافت ، و هر كه يافت شناخت و هر كه شناخت به من محبت ورزيد و عاشق من شد و هر كه عاشق من شد ، من عاشق او شدم و به هر كه عاشق شدم ، او را كشتم و هر كه را كشتم ، خونبهايش بر من بود و خونبهاي هر كس بر من باشد ، خود ديه او هستم . 
مقدمه 
۱- عرفان تجربه اي معنوي ، سلوكي عملي ، نوعي حضور و سير به سوي خداوند است كه به هر انساني اين امكان را مي دهد تا مانند پيامبران مورد خطاب خداوند واقع شود و افقي گسترده در برابر ديدگان انسان مي گشايد تا از امور ناپايدار به ابديت پيوسته و دچار آن ديرت سازنده گردد كه حركت آور و شكوفا كننده است . عرفان حركتي فراتر از زمان و مكان در جهت گسستن از بند و زنجيرهاي مادي و به سوي عرصه اي بالاتر است ، پس در ذات خود به سنت و مدرنيته وابستگي ندارد ، اما عارفان و صوفيان و انديشه ها و آثارشان چنين نيستند و خواهي نخواهي در لباس عصر زمان خود ظاهر شده اند . آنها به اندازه تجربه معنوي و خلص باطني خود از عرفان بهره گرفته و به قدر پرواز خود ، به مراتب بالاتر عروج نموده اند . اين پرواز نيز دچار فراز و فرود و حال و مقام بوده و از آن ميان مولانا جلال الدين به شهادت آثار گرانقدرش از نادر شخصيتها يي است كه به بالاترين قله هاي عرفان رسيده و يكي از دلايل آن همين كه انسانهاي بيشماري را بعد از وفاتش زي زبي نصيب نگذاشته و چون پيري راهنما بر سر راه هر مشتاقي ايستاده تا راه بنمايد و لذتهاي معنوي را به آنها بچشاند . 
آثار مولانا نردبان آسمان است اما چنين نيست كه هيچ نسبتي با سنت و مدرنيته نداشته باشد ، بلكه مطالعه اين نسبت خود پرده اي از زيبايي معنوي اوست ، البته مولانا به آسمان اكتفا نكرده و زمين هم از نظر او به اندازه آسمان از خداوند لبري است ، هر چه از وجود بهره دارد ، از او رنگ و بو گرفته و چون نشانه و آيت اوست شايسته عشق ورزي مي باشد . اگر بعد از رنسانس و با پيدايش علوم جديد ، عصر مدرن فرا رسيد و انسان به زمين چشم دوخت دليلي بر ابطال يا انكار آنچه آسماني است نمي شود . انسان خمان قدر كه ريشه در زمين دارد سر بر آسمان دارد و ناديده گرفتن هر كدام نقص انسان است 

عتیقه زیرخاکی گنج