• بازدید : 57 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى از مباحثى كه در قرآن و سنت‏با اهميت ويژه‏اى مطرح گرديده بحث فطرت است. فطرتمندى انسان، فطرى بودن دين، فطرت پسندى، حسن عدل و قبح ظلم، معلوم بودن فجور و تقوا به الهام فطرى، اعتراف رسمى انسان به ربوبيت الهى در عالم ذر و عهد و پيمان خداوند با او در عدم تبعيت از شيطان، از جمله مسائلى است كه آيات قرآن و روايات ائمه معصومين‏عليهم‏السلام بر آن دلالت صريح دارند. 
اما مهم آن است كه اگر چه در پاره‏اى آيات، انسان فطرتمند معرفى شده و بحث از الهام فطرى فجور و تقوا به انسان به ميان آمده است ولى در بعضى آيات ديگر، خلقت طبيعى انسان به عنوان موجودى ظلوم، جهول، هلوع، كفار و طغيانگر مطرح شده است. 
اگر در پاره‏اى از آيات، دين امرى فطرى معرفى گرديده و يا اقامه عدل هدف رسالت پيامبران بيان شده است (كه به دنبال فطرى بودن دين، عدالتخواهى و اقامه قسط و عدل نيز فطرى خواهد بود) اما در پاره‏اى ديگر از آيات، سبب تشريع دين، بروز اختلاف اوليه بين انسانها و نياز اضطرارى آنها به دين و قوانين لازم براى رفع اختلافات بيان گرديده است و از آن استنباط مى‏شود كه دين مولودى اجتماعى است كه انسانها به حكم اضطرار و به منظور رفع اختلاف به آن پناه برده‏اند و نه به حكم فطرت. و اين البته با نظريه برخى از جامعه‏شناسان نزديكى زياد دارد.
 و نيز اگر در برخى آيات سخن از اعتراف رسمى انسان به ربوبيت الهى و عهد و پيمان خداوند با او در عدم تبعيت از شيطان به ميان آمده است در برخى ديگر از آيات خالى بودن ذهن انسان در بدو تولد از هر گونه شناخت و معلومى مطرح شده است و اين نيز با نظريه‏هاى برخى از روانشناسان قرابت دارد. 
در اين مقاله برآنيم تا ضمن بحث از معناى لغوى فطرت با توجه به وزن و صيغه آن در كلام عرب، كاربرد و مشتقات آن در قرآن، و تفاوت آن با طبيعت و غريزه، به تبيين بينش خاص قرآن در مورد فطرت و پيآمدهاى اجتماعى آن بپردازيم و مى‏كوشيم تا با بهره‏جويى و استمداد از نظريه بديع علامه طباطبائى در تفسير الميزان، كه كمتر به آن توجه شده و يا متاسفانه مورد بى‏مهرى واقع گرديده است‏به زدودن پاره‏اى از ابهامات بپردازيم. 
معنى لغوى فطرت 
واژه «فطرة‏» بر وزن «فعلة‏» دلالت‏بر نوع دارد مانند جلسة يعنى نوع خاصى از نشستن، مثلا اگر بگوييم: جلست جلسة زيد يعنى مثل زيد و به نوع نشستن وى نشستم. بنابر اين واژه «فطرة‏» از ماده «فطر» به معنى نوعى خاص از آفرينش است‏يعنى خلقت و آفرينشى بى‏سابقه كه از آن به ابداع تعبير مى‏شود. 
راغب اصفهانى در مفردات در مورد معنى فطرت چنين مى‏گويد: «و خداوند خلق را فطر نموده است و اين فطر يعنى ايجاد كردن شى‏ء به شكلى بديع و تازه بر كيفيتى كه فعلى از افعال از آن صادر گردد». (۱) 
ابن اثير نيز در نهايه، در توضيح ماده «فطر» در حديث نبوى، «كل مولود يولد على الفطرة‏» (۲) مى‏گويد: «فطر به معنى ابتدا و اختراع است و فطرة حالت آن ابتداء و اختراع را بيان مى‏كند مانند جلسة و ركبة يعنى نوعى خاص از نشستن و سوار شدن و معنى حديث اين است كه: هر فردى بر نوعى خاص از صفات جبلى و طبيعى متولد مى‏شود به طورى كه آماده پذيرش دين الهى مى‏گردد و اگر او را با همان صفات واگذارند پيوسته بر آن صفات استمرار دارد و از آنها مفارقت نمى‏كند و همانا علت عدول انسانها از آن، آفتى از آفات بشرى يا تقليدى است كه از غير در آنها اثر مى‏گذارد…» (۳) 
بيان اين مقاله درباره فطرت با تعبير راغب به «و ابداعه على هيئة مترتبة لفعل من الافعال‏» و نيز با تعبير ابن اثير به «انه يولد على نوع من الجبلة والطبع المتهيئ بقبول الدين‏» هماهنگ است. 
استعمال واژه فطرت و مشتقاتش در قرآن‏در قرآن مجيد واژه‏هاى «فطره‏» (۴) ، «فطركم‏»، (۵) «فطرنا»، (۶) «فطرنى‏»، (۷) «فطرهن‏»، (۸) «فطور»، (۹) «فطر»، (۱۰) «منفطربه‏» (۱۱) . انفطرت، (۱۲) و «فاطر» (۱۳) به كار رفته است كه همه جا به معنى ابداع و آفرينش بدون سابقه است. 

طبيعت، غريزه، فطرت 
«طبيعت‏» يعنى سرشتى كه اشياى مادى بر آن آفريده شده‏اند، بيشتر در مورد موجودات بيجان به كار مى‏رود و اگر در مورد جاندارها به كار رود به آن جنبه‏هايى از جانداران كه با بيجانها مشتركند اطلاق مى‏شود. 
«غريزه‏» بيشتر در مورد حيوانات به كار مى‏رود و اگر در مورد انسان به كار رود به جنبه‏هاى حيوانى موجود در انسان اطلاق مى‏شود و عبارت از نوعى حالت تسخيرى و غير آگاهانه يا نيمه آگاهانه از ناحيه خلقت است كه بر خود محورى و يا بقاى نوع استوار است و به عضوى مادى از بدن انسان مربوط مى‏شود مانند غريزه گرسنگى كه با سيستم عصبى هيپوتالاموس و يا غريزه تشنگى كه با سيستم عصبى هيپوتالاموس و غده هيپوفيز ارتباط دارد و اين دو از نوع گرايشهاى فيزيولوژيك به شمار مى‏روند كه براى ادامه حيات حيوان ضروراند. و نيز مانند غريزه جنسى كه از نوع گرايشهاى لازم براى بقاى نسل است و ارضا نشدن آن حيات موجود زنده را به خطر نمى‏اندازد بلكه بقاى نوع را به خطر مى‏اندازد. 
«فطرت‏» در مورد انسان و خصلتهاى فرا حيوانى او به كار مى‏رود، در حد حالتى آگاهانه و حاوى نوعى قداست است. همچون غريزه و طبيعت‏سيرى تدريجى و ساختارى ثابت دارد اما مرحله‏اى تكاملى است كه پس از فعليت‏يافتن طبيعت و غريزه و نيز پس از شكوفايى حس و خيال يعنى همراه با پيدايش عقل تكون مى‏يابد و در پرتو آنها، گرايشهاى غريزى نيز مى‏توانند از نوعى قداست‏برخوردار شوند. 
فطريات در انسان به ترتيب در سه ناحيه دانش، ارزش و گرايش شكوفا مى‏شوند و فعليت مى‏يابند. در زمينه دانش، گزاره‏ها به شكل توصيفى و خبرى بيان مى‏شوند. در زمينه ارزش، گزاره‏هاى حاكى از آنها شكلى دستورى دارند. گرايشها نيز پاره‏اى حالات نفسانى‏اند كه پس از شكوفايى ارزشها در انسان پديد مى‏آيند و موجب جهتگيرى وى به سوى هدفى والا و مقدس مى‏شوند. فعليت ارزشها و گزاره‏هاى آنها منوط به فعليت عقل نظرى و استمداد عقل عملى از آن است تا آنجا كه اگر عقل نظرى در انسان شكوفا نشود و از مرتبه عقل بالقوه به مرتبه عقل بالفعل نرسد امكان فعليت و جولان عقل عملى نخواهد بود. (۱۴) 
در اين جا به اين اجمال بسنده مى‏كنيم و به بررسى دو دسته آيات در اين باره مى‏پردازيم: دسته اول آياتى كه معنايى سلبى از فطرت ارائه مى‏دهند و دسته دوم آياتى كه معنايى ايجابى دارند. 
آيات دسته اول 
آيه ۷۸ سوره نحل به خالى بودن لوح نفس از كليه معلومات در آغاز تولد و پيدايش تدريجى معلومات پس از آن از طريق حواس و فكر مى‏پردازد: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا وجعل لكم السمع والابصار والافئدة لعلكم تشكرون‏» چنان كه در تفسير الميزان (۱۵) ذيل آيه فوق آمده است‏سياق آيه، و اشاره آن به مبادى علم حصولى يعنى حس و فكر و نيز پيدايش تدريجى معلومات در آنها، دلالت‏بر اين معنى دارد كه آنچه در اين آيه از انسان در بدو تولد نفى شده است علم حصولى است. بنابراين، انسان در آغاز به هيچ چيزى كه مبدا آن حس يا عقل باشد علم حصولى ندارد. 
بدين ترتيب بنا به تصريح كلام وحى، هيچ گزاره‏اى اعم از گزاره‏هاى بديهى و فطرى، يا غير بديهى و نيز اعم از اين كه متعلق شناخت آن عالم طبيعت، ماوراى طبيعت، انسان يا ذات احديت و… باشد در آغاز تولد براى انسان به علم حصولى معلوم نخواهد بود. 
و اگر چنين باشد كه كودك در بدو تولد واجد هيچ تصور و تصديقى نباشد در اين صورت نه فقط دانش بلكه ارزشها و گرايشهاى انسانى نيز از طفل در آغاز پيدايش نفى مى‏شود زيرا ارزش، به عنوان ارزش فطرى و نه به عنوان غريزه و ميل ناآگاهانه حيوانى، در انسان پس از علم وى به ارزشمندى آن حاصل مى‏شود و با نفى هر نوع علم و آگاهى، ارزشها نيز منتفى مى‏شوند. همين‏طور است گرايشهاى فطرى; زيرا هر گرايشى اعم از فطرى يا غير فطرى پس از علم نفس به غايت آن و ارزشمندى آن غايت، براى انسان حاصل مى‏شود. بر اين اساس نفس انسانى در آغاز پيدايش، هيچ تصور يا تصديق فطرى و نيز هيچ ارزش يا گرايش فطرى را واجد نيست. تنها چيزى كه انسان در آغاز و نيز به هنگام كهنسالى يعنى پس از ضعف قوا و از دست دادن معلوماتش واجد مى‏شود علم حضورى نفس به خودش است. 
در سوره نحل آيه ۷۰ آمده است: «والله خلقكم ثم يتوفاكم ومنكم من يرد الى ارذل العمر لكي لايعلم بعد علم شيئا ان الله عليم قدير». 
علامه طباطبائى نيز در تفسير اين آيه در الميزان (۱۶) به اين مطلب تصريح كرده‏اند و ادعاى خالى بودن ذهن انسان در آغاز پيدايش را همان چيزى مى‏دانند كه روانشناسان بر آن تاكيد كرده‏اند. 
اگر چنين است، فطرى بودن دين و ارزشهاى انسانى به چه معنى خواهد بود؟ و نيز چگونه اقرار انسان به ربوبيت الهى در عالم ذرو اعتراف وى به عدم تبعيت از شيطان تفسيرى معقول مى‏يابند. 
۲- آيه‏۲۱۳ سوره بقره به سبب تشريع دين مى‏پردازد: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه وما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ماجاءتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدي من يشاء الى صراط مستقيم‏». 
علامه طباطبائى در تفسير اين آيه ابتدا به بيان تاريخ اجمالى حيات اجتماعى و دينى نوع انسان مى‏پردازند و بنا به مفاد آيه، حكم در مورد انسان به زندگى اجتماعى و نيز لزوم رعايت عدل را از جمله احكامى مى‏دانند كه انسان بنا به اضطرار به سوى آن كشيده شده است‏يعنى اين دو حكم را معلول ضرورى اين حكم مى‏دانند كه: «انسان بايد هر چيزى را كه در طريق كمال او مؤثر است‏براى استكمال خود استخدام نمايد و به هر طريق ممكن از موجودات ديگر و از جمله از همنوعان خود به نفع خود و براى بقاى حيات خويش استفاده نمايد». و به اين ترتيب بشر با استناد به اين اصل به مسير خود ادامه مى‏دهد تا با اين مشكل روبرو مى‏شود كه هر فردى از افراد انسان بنا به همين اصل، همان را مى‏خواهد كه ديگران مى‏خواهند يعنى همان‏طور كه او مى‏خواهد از طبيعت و ديگران به نفع خود بهره‏مند شود ديگران نيز همين را مى‏خواهند و همين جا است كه زندگى اجتماعى را مى‏پذيرد و دوام اجتماع و در حقيقت دوام زندگى خويش را منوط به پذيرش عدالت اجتماعى و اين كه هر صاحب حقى به حق خود برسد مى‏داند و اين بدان معناست كه حكم بشر به اجتماع مدنى و عدل اجتماعى حكمى است كه بشر آن را به اضطرار پذيرفته است‏به طورى كه اگر اضطرار نمى‏بود هرگز هيچ انسانى حاضر نمى‏شد دامنه اختيار و آزادى خود را محدود كند. (۱۷) 
شايد مستند نمودن اختلاف دوم يعنى اختلاف پس از عرضه دين به عنوان بغى و عدم استناد اختلاف اول به عنوان بغى، مؤيد نظر علامه باشد زيرا بغى آن گاه صدق مى‏كند كه انسان چيزى را بداند ولى به خاطر منافع شخصى برخلاف آن عمل نمايد اما اگر چيزى را نداند و اشتباه كند عنوان بغى بر آن صادق نخواهد بود. 
اما در اين صورت آيا اين تفسير با فطرى بودن عدل منافات ندارد؟ مسلما اگر فطرى بودن را بدين معنا بگيريم كه هر انسانى آن را در بدو تولد مى‏داند و يا قبل از هر ميلى به آن متمايل مى‏شود، گرايش به عدل، بنابر اين تفسير، از گرايشهاى فطرى محسوب نخواهد شد زيرا گرايش به عدل از چنين خاصيتى برخوردار نيست و در اين صورت فطرى نبودن عدل مستلزم فطرى نبودن غايت ارسال انبيا است و اگر غايت ارسال انبيا (۱۸) و سبب تشريع دين فطرى نباشد آيا خود دين مى‏تواند فطرى باشد
  • بازدید : 81 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

از جمله آیاتی كه فلسفه انسان و جن را بیان می‏كند آیه‏كریمه‏۵۶ از سوره‏ذاریات می‏باشد كه می‏فرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون؛ جن و آدمی را نیافریدیم مگر برای عبادت و پرستش كردن». 
قرآن مجید كتاب زندگی و نسخه‏تكامل و سعادت آدمی است؛(۱) بنابراین به جا و ضروری است سؤال‏های اساسی زندگی از دیدگاه قرآن بررسی و جواب داده شود. یكی از سؤال‏های مهمی كه همواره برای انسان مطرح بوده و هست فلسفه آفرینش است كه یك سؤال ریشه‏دار و اساسی است و بشر همواره می‏خواسته بداند برای چه آفریده شده است و هدف از زندگی چیست؟ 
وقتی به قرآن مجید مراجعه می‏كنیم چند دسته از آیات پاسخ سؤال ما هستند كه به طور كلی به سه دسته می‏توانیم تقسیم نماییم. 
از جمله آیاتی كه فلسفه انسان و جن را بیان می‏كند آیه‏كریمه‏۵۶ از سوره‏ذاریات می‏باشد كه می‏فرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون؛ جن و آدمی را نیافریدیم مگر برای عبادت و پرستش كردن». این آیه‏مباركه به صراحت غرض از آفرینش را عبادت و پرستش حضرت حق جل و علا بیان می‏كند، و عبادت را علت منحصر خلقت جن و انس ذكر می‏كند؛ زیرا جمله در قالب استثناء بعد از نفی می‏باشد كه این ساختار در ادبیات عربی مفید حصر است و اختصاص را می‏رساند؛ یعنی علت آفر ینش جن و انس، فقط عبادت می‏باشد. عبادت چیست؟ 
«یعبدون» از ماده عبادت به معنی اطاعت است؛ در كتب لغت از جمله «قاموس» و «صحاح» عبادت به معنای طاعت معنا شده است؛ مصباح اللغه آن را به معنی خضوع و انقیاد گرفته است؛(۲) در كتاب شریف التحقیق فی كلمات القرآن المجید می‏خوانیم: اصل در ماده‏آن، نهایت تذلل در قبال مولا همراه با اطاعت می‏باشد؛(۳) بنابراین نتیجه می‏گیریم معنای عبادت، اظهار خضوع و ذلّت همراه با فرمانبرداری است. 
عبادت به عنوان فلسفه خلقت انسان برای تكامل و نزدیكی به خدای متعال كه كمال مطلق است می‏باشد؛ بنابراین عبادت راه و وسیله است. برای رسیدن به كمال نه اینكه هدف نهایی و غایهٔ الغایات باشد بلكه هدف مقدّمی است و چون راه نزدیك شدن به كمال مطلق فقط یكی است و آن ه مان خط مستقیم است لذا فرمود فقط برای عبادت خلق كردم(۴) و در سوره «یس» فرمود صراط مستقیم عبادت خداست؛(۵) راه فقط یكی است و آن هم طریق عبادت و بندگی خداست. 
● غفلت اكثریت‏ 
در سوره‏اعراف می‏فرماید: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِ‏ّ وَالإِْنس» سؤال می‏شود چرا اكثر جن و انس به جهنّم می روند؟ چرا اكثریت دنبال غرض اصلی نیستند؟ مگر نه این است كه خداجویی فطری بوده و دین مطابق فطرت آدمی است. كما این‏كه می‏فرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُون؛(۶) پس رو سوی دین حق كن در حالی كه ثابت و استوار بر آن هستی این سرشتی است كه خدا مردم را بر آن آفریده، دگرگونی در آفرینش الهی‏نیست این است آیین استوار ولی اكثر مردم نمی‏دانند 
جواب: حركت در مسیر كمال و غرض اصلی منوط به شناخت و تصدیق مطلوبیت آن است؛ امّا چون اكثریت كمال حقیقی را نمی‏شناسند و لذت رسیدن به آن را درك نمی‏كنند؛ لذا در صدد آن بر نمی‏آیند. هر چند یك امر فطری است؛ امّا نیاز به بیداری و توجّه دارد و در اكثر مردم نیازم ند راهنمایی و بیدار كردن است كما این‏كه یكی از وظایف انبیاء الهی(ع) بیدار كردن فطرت آدمی است: «تا این‏كه بخواهند عهد فطری او را ادا كنند و نعمت فراموش شده او را بیادشان آورند.»(۷) 
به قول حضرت امام(ره) گرچه نقشِ انسانی مفطور به توحید است امّا در اول و شروع زندگی با تمایلات نفسانیه و شهوات حیوانیه نشو و نمو می‏كند و اگر انسان خود را تربیت نكند غرق در حیوانیت شده و هیچ یك از معارف الهیه در او بروز نمی‏كند و انوار فطری خاموش می‏شود.( ۸) 
بنابراین انس بیشتر با مادیات و اعتبارات انسان را از فطرت الهی خود غافل می‏نماید و اثر این غفلت راه جهنّم را می‏پیماید. حال ممكن است این سؤال مطرح شود كه چرا خدای متعال این غرایز حیوانی و مادی را در نهاد آدمی قرار داده است، بطوری كه اكثریت را از هدف اصلی باز داشته است؟ 
در جواب به این سؤال توجّه به دو نكته در مورد كمال انسان لازم می‏باشد؛ 
۱) یكی این‏كه ارزش كمال انسان به اختیاری بودن آن است و سرِّ این كه می‏تواند از ملائكه سبقت گیرد همین مختار بودن در طی مسیر كمال است و لازمه‏اختیار و انتخاب، وجود راهها، كششها و انگیزه‏ها ی مختلف است و اگر آدمی فقط یك گرایش می‏داشت و آن هم كشش به سوی خدای متعال، دیگر نمی‏توانست انتخابگر باشد و حال آن‏كه خصیصه و امتیاز اصلی انسان اختیار اوست؛ بنابراین ضرورت دارد تا كششهایی در جهت مخالف عبادت و بندگی هم در او باشد تا خود یك طرف را انتخاب ن موده و حركت نماید. 
۲) نكته دوم: كمال انسان تدریجی و دارای مراحل است؛ یعنی در طول زمان به تدریج باید كسب نمود مرحله به مرحله پیش رفت و در همه‏مراحل از قدرت اختیار برخوردار است تا انتخاب و طی همه مراحل آزادانه و با اراده و خواست او باشد.(۹) 
با توجّه به این دو نكته راز وجود گرایش‏های طبیعی و دنیایی در نهاد آدمی آشكار می‏گردد؛ زیرا فرض این است كه انسان انتخابگر باشد و لازمه‏آن وجود كششهای متفاوت است تا راهها متعدد گردد. همچنین رسیدن به كمال تدریجی در اثر گذشت زمان است؛ لذا اول انسان باید بتو اند در این دنیا چند صباحی روزگار بگذراند تا زمینه تكامل او فراهم گردد و زندگی دنیایی نیازمند اسباب، وسایل و شرایط ویژه‏ای است. غرایز و میل‏های طبیعی انگیزه‏هایی هستند برای تهیه و فراهم نمودن این اسباب و وسایل؛ لذا وجود آنها برای ادامه‏حیات ضروری است؛ و ب دون آنها حیاتی نخواهد بود تا انسان در سایه آن راه خود را انتخاب نماید. بعلاوه این میل‏ها زمینه‏ساز امتحان آدمی نیز می‏باشد. 
پس گرایش‏های انسان را می‏توان به دو شاخه كلی تقسیم نمود: 
۱) یكی برای حفظ موجودیت و زندگی انسان در دنیا، 
۲) دومی برای كسب كمال و طیِ مسیرِ اصلی. غایت اولی بقاء انسان در دنیا و غایت دومی رسیدن به كمال و رحمت بی‏كران الهی است. 
شاخه‏اول خود به خود به فعلیّت می‏رسد امّا قسم دوم نیازمند توجّه، تقویت و به فعلیت رساندن است. عده‏ای در اثر اشتغال زیاد به قسم اول، از قسم دوم غافل مانده و از كمال و رحمت محروم می‏گردند در نتیجه روانه جهنّم می‏شوند. 
ب) امتحان‏ 
دسته‏دوم از آیات قرآن‏كریم فلسفه خلقت انسان را امتحان و ابتلاء بیان می‏فرماید: 
«وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّهِٔ أَیَّامٍ وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَآءِ لِیَبْلُوَكُمْ أَیُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛(۱۰) و او كسی است كه آسمان‏ها و زمین را در شش روز (شش دوره) آفرید و عرش(و حكومت) او بر آب قرار داشت تا (بخا طر اینكه) شما را بیازماید كه كدام‏یك از حیث عمل بهترین هستید». 
«الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَوهَٔ لِیَبْلُوَكُمْ أَیُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُور؛(۱۱) كسی كه مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید كه كدامین عمل بهتری دارید و او شكست‏ناپذیر و بخشنده است». 
در این دو آیه علت آفرینش امتحان انسان‏ها بیان شده است. حتی قرآن‏كریم نعمات و زیبایی‏های زمینی را هم بخاطر امتحان خلق فرموده است كما اینكه می‏فرماید: 
«إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَهًٔ لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا؛(۱۲) همانا ما هر آنچه بر روی زمین است آرایش و زینتی برای آن قرار دادیم تا انسان‏ها را بیازماییم كه كدام یك بهترین عمل را دارند.»
● منظور از امتحان چیست؟ 
منظور از ابتلاء و بلاء همان امتحان و آزمون است(۱۳)، و امتحان گاه به خیر است و گاه به شر و مصیبت و هر آنچه خدای متعال با آن بندگان خود را آزمایش كند بلاء خواهد بود و امتحان حضرت حق یعنی همین امتیاز واقعی بشر از یكدیگر است؛ پس نتیجه آزمایش الهی جدا شدن شق ی از سعید است.(۱۴) 
غرض از امتحان چند چیز می‏تواند باشد: 
یكی اینكه برای كسب علم و رفع جهل باشد؛ یعنی امتحان گیرنده می‏خواهد بوسیله امتحان كسب آگاهی نماید. این غرض در مورد امتحان الهی صادق نیست؛ زیرا عالم به همه چیز است و نیازی به كسب علم ندارد؛ «إِنَّ اللَّهَ عَلِیمُ بِذَا تِ الصُّدُور؛(۱۵) همانا خدا به راز درون سینه‏ها داناست». «یَعْلَمُ خَآنَهَٔ الْأَعْیُنِ وَ مَا تُخْفِی الصُّدُور؛(۱۶) خیانت چشم‏ها و آنچه دل‏ها پنهان می‏دارند، می‏داند». گاهی هم امتحان برای رفع جهل نبوده بلكه برای تقویت و به فعلیت رساندن استعداد است؛ یعنی امتحان گیرنده می‏خواهد به این وسیله قوه و استعدادهای نهفته را به فعلیت رسانده و آشكار نماید؛ بنابراین می‏توان گفت اصل آزمایش، فراهم نمودن زمینه برای افعال اختیاری است تا آن‏چه پنهان است آشكار گردد و استعداد پرورش یابد؛ یعنی امتحان زمینه‏ای می‏شود برای ا ز قوه به فعل رساندن و تكمیل نمودن. خداوند كه به وسیله بلاها و سختی‏ها انسان‏ها را امتحان می‏كند برای این است كه در پرتو بلایا هر كسی را به كمالی كه لایق آن است برساند و هر یك از این مسائل جنبه‏ای از فرد را می‏سازد. ابتلائات الهی تمریناتی برای پرورش و تقو یت روح آدمی است. لذا كسانی كه استعداد ظرفیت و توان بیشتری دارند سهم بیشتری از بلایا را دارند. 
هر كه در این بزم مقرّبتر است‏ 
جام بلا بیشترش می‏دهند 
بنابراین دنیا همچون مدرسه و باشگاهی، گذرگاه آموزشی و پرورشی است نه اقامتگاه ابدی و التذاذی؛ لذا هر اندازه انسان در این سرای به دنبال لذات و خوشگذرانی باشد به همان مقدار از هدف اصلی و كمال حقیقی دور خواهد ماند و در مقابل تحمل سختی‏ها بخاطر خدا سعادت انسا ن را در بر خواهد داشت. 
طبق آیات و احادیثی كه بیان شد امتحان و آزمایش علت آفرینش می‏باشد؛ امّا همانطور كه در فصل اول گذشت علت آفرینش فقط عبادت حضرت حق بیان شد. این آیات و روایات چگونه با حصر آیه‏شریفه«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون»(۱۷) قابل جمع است؟ 
امتحان جزئی از عبادت و اطاعت است؛ معیار سنجش و ملاك ارتقاء و عبور از مراحل مختلف تعبّد و بندگی امتحان و ابتلاء است. با امتحان میزان تعبّد مشخّص و نمایان می‏شود و امتحان‏های كوچكتر انسان را برای امتحان‏های سخت‏تر و مراحل بالاتر طاعت آماده و مستعد می‏كند. همانطور كه در فصل قبل بیان شد منظور از عبادت در آیه شریفه‏فرمانبرداری و انقیاد همراه با خضوع است و دارای مراحل و مراتبی است و تسلیم و انقیاد در برابر قضای الهی و امتحانات سخت نشانه مراحل بالای طاعت و بندگی است. 
بنابراین امتحان هم نمی‏تواند علت نهایی آفرینش باشد و همچون عبادت وسیله و مقدمه‏كمال می‏باشد. 
ج) خلافت و جانشینی‏ 
از آیات مربوط به خلافت آدم در سوره‏مباركه‏بقره چنین بدست می‏آید كه غرض از خلقت انسان خلافت و جانشینی خدای متعال است و چون خدای سبحان می‏خواست جانشینی در زمین داشته باشد انسان را آفرید «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلائكَهِٔ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْض ِخَلِیفَهًٔ قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِیهَا مَن یُفْسِدُ فِیهَا وَ یَسْفِكُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون؛(۱۸) و هنگامی كه پروردگارت به ملائكه فرمود همانا من در زمین جانشینی قرار می‏دهم (ق رار دهنده‏ام) گفتند: آیا در زمینی كه كسی كه در آن فساد می‏كند و خون می‏ریزد قرار می‏دهی؟ و حال آنكه ما تسبیح و حمد و تقدیس تو می‏كنیم. فرمود همانا من چیزی را كه شما نمی‏دانید می‏دانم». 
بنابراین آیه‏شریفه فلسفه آفرینش انسان جانشینی خداست و چون خدا می‏خواست خلیفه‏ای داشته باشد آدم را خلق فرمود. 
  • بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

زن در آفرينش در بعد روحي و جسمي از همان گوهري آفريده شده كه مرد آفريده شده ات و هر دو جنس در جوهر و ماهيت يكسان و يگانه اند و تمايز و فرقي در حقيقت و ماهيت ميان زن و مرد نيست. قرآن به صراحت از اين حقيقت پرده بر مي دارد: يا ايها الناس اتقو ا ربكم الذي خلقكم من نفس واحده و خلق منها زوجها… اي مردم از پروردگارتان كه شما  را از نفس واحدي آفريد و جفتش را از او آفريد و از آن دو زنان و مردان بسياري پراكنده كرد
بنابراين زن در آفرينش از همان جوهر و گوهر مرد است و انديشه يكساني و يگانگي ماهوي زن و مرد، انديشه قرآني است كه از آيات الهي به روشني بدست مي آيد. تنها در اين زمينه نظر ديگري است كه خلقت زن را از زائده خلقت مرد تصور مي كند، ليكن در حديثي از امام صادق (ع ) مردود شده است. 
از امام صادق (ع) از آفرينش حوا سوال شد كه برخي مي گويند: خدا حوا را از دنده پائين و چپ آدم آفريد. امام (ع) فرمود: خدا منزه و برتر است از اين نسبت آن كس كه چنين مي گويد مي پندارد كه خداوند قدرت نداشت براي آدم همسري از غير دنده اش بيافريند. آنچه محقق است و قرآن به آن اشاره دارد زن و مرد براي زندگي دنيا و نيز براي بقاء نسل بشر مكمل يكديگر هستند، بدين صورت كه ماده اوليه اين محصول يا مصنوع از مرد است و اراده سازندگي آن از خداوند توانا ولي كارخانه آن يعني دستگاه ازندگي انسان و زحمات بار آوردن آن در اختيار زن قرار دارد و جا دارد كه براي حفظ و سلامت اين كارخانه از دستبرد نامحرمان، مقررات و دستورات لازمي را هم صادر گردد.

آفرينش زن در اديان الهي:
در تمام مذاهب و اديان الهي آمده است كه زن و مرد از «نفس واحده» آفريده شده اند در عهد قديم آمده است: « پس خدا موجودات را آفريد، ليكن براي آدم معاوني موافق وي يافت نشد و خداوند خوابي گران بر آدم مستولي گرداند تا بخفت پس يكي از نده هايش را گرفت و گونش در جايش پر كرد و خدا آن دنده را زني بنا كرد و او را نزد آدم آورد.

زن در تاريخ و ملل گوناگون:
زن را يك موجود ضعيف و ناچيز به شمار مي آورند به دختران ارث نمي دادند و بعضي او را از افراد بشر و انسانيت به شمار نمي آورند. فقط زنان را براي خدمت به مردان و اطفاي شهوت جنسي براي مردان نگاه مي داشتند. مرد مي توانست زنهاي متعددي بگيرد يا طلاق دهد. اگر زن مي مرد زن بگيرد ولي اگر شوهر مي مرد، زن حق ازدواج نداشت. و از معاشرت در خارج هم ممنوع بود. 
در هند زن تابع شوهر بود و بعد از مردن او، ديگر حق ازدواج نداشت و بايد جسد شوهر سوزانده مي شد … و در ايام عادت ماهيانه نجس و پليد و لازم الاجتناب بود. زن در ميان ملل قبل از اسلام حد وسط بين انسان و حيوان بود از او مانند انسان ضعيفي كه بايد به انسانهاي متوسط كمك بدهد استفاده مي شد، اعراب مشرك خشن بي رحم متعصب  دختران معصوم خود را زنده به گور مي كردند. تا وقتي كه خورشيد اسلام از پس ابرهاي تاريك عربستان طلوع نمود. پيامبر اسلام (ص) پس از ارشاد حكم توحيد با اشاره پروردگار در قرآن اول كاري كه كرد از اين عادت شوم اعراب جلوگيري نمود، حضرتش به زنان و دختران احترام مي گذاشت و با همه عظمتش به زنان پير سلام مي كرد و چنانكه شيعه و نسبي نقل كرده اند مكرر دست دخترش فاطمه سلام ا… عليها را مي بوسيد و مي فرمود: « فاطمه بضعه مني من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذان الله» فاطمه پاره تن من است هر كس او را اذيت كند حقيقتاً مرا اذيت كرده است و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است.

مقام زن در اسلام و آئين هاي ديگر
مشاهده و تجربه اين معنا را ثابت كرده كه مرد و زن دو مرد، از يك نوع و از يك جوهرند ، جوهري كه نامش انسان است، چون تمامي آثاري كه از انسانيت در صنف مرد مشاهده شده ، در صنف زن نيز مشاهده شده است آنهم بدون هيچ تفاوت، بطور مسسلم ظهور آثار نوع، دليل بر تحقق خود نوع است، پس صنف زن نيز انسان است، بله اين دو صنف در بعضي از آثار مشترك اند.
آثار مختصه از قبيل حامله شدن و امثال آن از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند ولي صرف شدت و ضعف در بعضي از صفات انسانيت، باعث آن نمي شود كه بگوئيم نوعيت در ضعف ضعيف باطل شده و او ديگر انسان نيست. و با اين بيان روشن مي شود كه رسيدن به هر درجه از كمال كه براي يك صنف ميسر و مقدور است براي صنف ديگر نيز ميسور و ممكن است و يكي از مصاديق آن استكمالهاي معنوي، كمالاتي است كه از راه ايمان به خدا و اطاعت  و تقرب به درگاه او حاصل مي شود، با اين بيان كاملا روشن مي شود كه در افاده اين بحث، بهترين كلام و جامع ترين و در عين حال كوتاهترين كلام همين عبارت : « اني  لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضكم من بعض» است و اگر خواننده محترم اين كلام را با كلامي كه در تورات در اين باره وارد شده مقايسه كند برايش روشن مي گردد كه قرآن كريم در چه سطحي است و تورات در چه افقي!
در سفر جامعه تورات آمده: من و دلم بسيار گشتيم تا بدانم از نظر حكمت و عقل جرثومه شهر يعني جهالت و حماقت و جنون چيست و كجا ات؟ ديدم از مرگ بدتر و تلخ تر زن است كه خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهايش قيد و زنجير است تا آنجا كه مي گويد من در ميان هزار نفر مرد يك انسان پيدا مي كنم، اما در ميان هزار نفر زن يك انسان پيدا نمي كنم.
بيشتر امتهاي قديم نيز معتقد بودند كه عبادت و عمل صالح زن در درگاه خداي تعالي پذيرفته نيست، در يونان قديم زن را پليد و دست پرورده شيطان مي دانستند و در ميان و بعضي از يونانيان معتقد بودند كه زن داراي نفس مجرد انساني نيست و مرد داراي آن هست و حتي در سال ۵۸۶ هم در فرانسه كنگره اي تشكيل شد تا در مورد زن و اينكه آيا زن انسان است يا خير بحث كنند! بعد از بگو مگو ها و جرو بحث هاي بسيار به اين نتيجه رسيدند كه بله زن نيز انسان است اما نه چون مرد انساني مستقل، بلكه انساني است مخصوص خدمت كردن به مردان و نيز در انگلستان تا حدود صد سال قبل زن جزء مجتمع انساني شمرده نمي شد.

جايگاه اجتماعي و سياسي  زن در اسلام:
در اسلام زنان چون مردان در مسائل اجتماعي پايگاه و جايگاهي مناسب دارند و از حركتهاي اجتماعي و فعاليتهاي گروهي ممنوع نگرديده اند بلكه طبق مسلمات قرآني و حديثي مسئوليتهاي اجتماعي بسيار بطور يكسان متوجه مرد و زن نگرديده اند، بلكه طبق مسلمات قرآني و حديثي مسئوليتهاي اجتماعي بسيار بطور يكسان متوجه مرد و زن است. البته تكليف « جهاد» ابتدايي و جنگ تهاجمي از زنان برداشته شده است. قرآن مي فرمايد : والمومنون والمومنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يعتيمون الصلوه … مردان مومن  و زنان مومن برخي بر برخي ولايت دارند. به معروف يكديگر را امر مي كنند و از منكر باز مي دارند و نماز مي گذارند و زكات مي دهند راز خدا و پيامبر ش فرمان مي برند، خدا اينان را رحمت خواهد كرد، خدا پيروزمند و حكيم است. (توبه ۷۱ ) 
در اين فرموده خداوند ، زنان چون مردان داراي مسئوليتهاي بزرگ ولايت اجتماعي مي باشند از اين رو به هدايتگري و امر به معروف و باز دارندگي از زشتيها و ناهنجاريها در همه زمينه هاي سياسي و فرهنگي و حقوقي مي پردازند. با گستردگي مفهوم «منكر » و « معروف» در اسلام گسترده دخالتهاي اجتماعي زن روشن مي شود. بنابراين در همه عرصه هايي كه مردان دخالت مي كنند، زنان نيز مي توانند دخالت كنند مگر در موارد استثنايي.
پيامبر (ص) طبق دستور قرآن كريم با زنان مستقلا بيعت مي كند و بر سه اصول و معيارهايي پيمان مي بندد و بدين گونه اين بدنه از جامعه اسلامي را با مسئوليتهاي سياسي اجتماعي خويش آشنا مي سازد.

عتیقه زیرخاکی گنج