• بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵صفحه قابل ویرایش تهیه  شده وشامل موارد زیر است:

يك رديف آيات ديگر آياتي است كه نمونه اش آيه ۷۶ سوره نساء است. از آيه ۷۱ مي خوانيم: يا ايها الذين امنوا خذوا حذركم فانفرو اثبات أو انفروا جميعاً اي اهل ايمان! احتياط خودتان را بگيريد، يعني درمقابل دشمن احتياط خودتان را رعايت كنيد. يا گروه گروه كوچ كنيد يا همه با يكديگر، ولي به هر حال درهرشرايطي احتياط خودتان را از دست ندهيد. و ان منكم لمن ليبطئن فان اصابتكم مصيبه قال قد انعم الله علي اذلم أكن معهم شهيداً. بعضي از اين مردم منافق يا ضعيف الايمان هستند كه كندي مي كنند، اين پا و آن پا مي كنند، مي خواهند خودشان را كنار بكشند، و وقتي كه كنار كشيدند اگر مصيبتي بر شما وارد شود مي گويند عجب شانس من گرفت! خدا خوب به من رحم كرد كه من با اينها حاضر نبودم والا من هم آسيب مي ديدم
يعني يك مردمي كه تابع اين هستند كه جريان چه پيش بيايد،اگر اين جور شد مي گويند چقدر خوب شد. قبلاً يك فكري ندارد. فرق مؤمن و غير مؤمن اين است كه مؤمن از آن اولي كه در راهش قدم برمي دارد فكرش تا آخر فرق نمي كند، شكست هم بخورد باز فكرش همان فكر اول است، پيروز هم بشود فكرش فكر اول است، چون از ابتدا ] معتقد بوده[ هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين (سوره توبه، آيه ۵۲) ما موفق هستيم، كشته بشويم موفقيم. كشته هم نشويم موفقيم. ولي اينها دريك حالت دودلي زندگي مي كنند كه اگر آنها ناراحتي ببينند مي گويند شانس ما گرفت، خدا به ما رحم كرد كه ما آنجا نبوديم. برعكس اگر آنها پيروز شوند مي گويند عجب كار بدي شد، خوب بود ما هم رفته بوديم.
و لتئن اصابكم فضل من الله ليقولن كان لم تكن بينكم و بينه موده يا ليتني كنت معهم فافوز فوزاً عظيما.
بعد مي فرمايد: فليقاتل في سبيل الله الذين يشرون الحيوه الدنيا بالاخره . بجنگند درراه خدا مردمي كه زندگي دنيا را مي فروشند درعوض آخرت، و هركسي كه در راه خدا بجنگد چه كشته شود يا غالب شود خداي متعال اجر عظيم به او مي دهد. بعد مي فرمايد:«و ما لكم لاتقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان چه مي شود شما را؟! چرا درراه خدا و در راه آن مستضعفين از مردان و زنان، مردم بيچاره اي كه مستضعف و مستذل و اسير دست آنها هستند ]نمي جنگيد؟![ برويد براي نجات آنها؛ كه اين آيه دلالت مي كند بر اينكه شرط جهاد اين نيست كه خودشان مورد هجوم واقع شده باشند، اگر عده اي درجاي ديگر مورد هجوم و مورد استضعاف هستند ديگران مي توانند براي نجات آنها وارد بشوند. الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها آنها كه دست به دعا بلند كرده اند و مي گويند: خدايا ما را از اين شهري كه مردمش ظالمند بيرون كن واجعل لنا من لدنك ولياً و اجعل لنا من لدنك نصيراً (۲۶) از ناحيه خود براي ما سرپرست قرار بده و ياور قراربده.
آيه محل نظرم اين آيه است: الذين آمنوا يقاتلون في سبيل الله اهل ايمان درسبيل الله مي جنگند. والذين كفروا يقاتلون في سبيل الطاغوت و اما كساني كه كافرند در راه طاغوت مي جنگند، در راه شيطان مي جنگند، در راه بت ها مي جنگند، در راه انسانهايي كه مثل بت هستند مي جنگند. بعد مي فرمايد: فقاتلوا اولياء الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفاً. اين همه كه ما مردم خودمان را از شيطان مي ترسانيم يا ما را از شيطان مي ترسانند كه شيطان با اهل باطل است، مكر شيطان نمي دانيد چقدر زياد است! قرآن مي گويد به عكس، مكر شيطان خيلي ضعيف است. بجنگيد، از مكر شيطان نترسيد. آياتي ]درقرآن هست[ كه مكر شيطان را – يعني خدعه هاي شيطنت آميز انسانها و يا خدعه هايي كه شياطين جن به اينها القا مي كنند- به طور كلي ناچيز تلقي مي كند. اين آيه هم جزو همين آيات است.

آيات سوره روم
سوره روم، از آيه ۱تا آيه .۱۱ آياتش را بخوانيم و ترجمه كنيم:
بسم الله الرحمن الرحيم. الم. غلبت الروم. في ادني الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون. في بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المؤمنون. بنصرالله ينصر من يشاء و هوالعزيز الرحيم. وعدالله لايخلف الله وعده ولكن اكثرالناس لايعلمون.
اشاره به همان داستان معروف جنگ روم و ايران است كه روميها دريكي از جنگها كه مقارن با دوران مكه بود شكست سختي از ايرانيها خوردند و اين سبب خوشحالي مردم مكه شد. مردم مكه يعني كفار جاهليت خودشان را از نظر مسلك به ايرانيها نزديكتر مي ديدند تا روميها، چون مي گفتند اين دين پيغمبر تيپش تيپ دين مسيح و يهود است و لهذا پيروزي ايرانيها را پيروزي خودشان مي دانستند و پيروزي روميها را پيروزي تيپ پيغمبر. اينها ايرانوفيل بودند و آنها روموفيل. خبر رسيد كه روميها از ايرانيها شكست خوردند. اينها خيلي خوشحال شدند. آيه نازل شد كه دركمتر از ده سال اين شكست جبران خواهد شد، و امر دست خداست، كارها را جلو يا عقب ببرد، و نصرت دست خداست، خدا عزيز و رحيم است. در آخر فرمود كه اين وعده خداست، وعده خدا تخلف ندارد، حتماً خواهد شد، كه سر اين قضيه ميان مسلمين و بعضي از كفار قريش گروبندي شد. يكي از مسلمانان اول گويا به سه سال گروبندي كرد، بعد كه پيش پيغمبر آمد ايشان فرمود وحي به من رسيده كه بضع سنين (بضع كمتر از ده سال را مي گويند)، برو مدتش را تغيير بده. رفت و به او گفت تا كمتر از ده سال روميها غلبه خواهند كرد. با همديگر شرط بندي كردند. در وقتي كه مسلمين به مدينه آمده بودند قضيه واقع شد يعني روميها ايرانيها را شكست دادند.
غلبت الروم. في ادني الارض ]روميها مغلوب شدند[ در نزديكترين زمين يا در سرزمين پست و پايين (كه الآن من درست حضور ذهن ندارم كه چيست) و هم من بعد غلبهم سيغلبون. ولي بعد از اين مغلوبيت عن قريب غالب خواهند شد. في بضع سنين در اند سال (بضع معادل با كلمه «اند» در زبان فارسي است كه بين ۳تا۱۰ را مي گويند.) لله الامر من قبل و من بعد كار دست خداست از جلو و از بعد، هميشه كار دست خداست. و يومئذ يفرح المؤمنون. بنصرالله و آن روز برعكس امروز كه كفار شادمانند مؤمنين به اين نصرت الهي خوشحال خواهند شد. ينصر من يشاء و هوالعزيز الرحيم. خدا هركه را بخواهد نصرت مي دهد و او غالب و مهربان است. وعد الله لا يخلف الله وعده وعده اي است كه خدا داده، تخلف هم نخواهد شد، اين كار قطعي است. و لكن اكثر الناس لا يعلمون. يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الآخره هم غافلون. اينها يك ظاهر و نمودي از دنيا را مي دانند ولي از آخرت و پنهان و حقيقت غافلند.
از اينجا بيشتر موردنظر است: اولم يتفكروا في انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمي و ان كثيراً من الناس بلقاء ربهم لكافرون. آيا اينها با خود فكر نمي كنند كه خدا اين عوالم را، اين سماوات و اين زمين را و هرچه در بين آسمان و زمين هست بيهوده و عبث نيافريده، جهان بحق برپاست و تا مدت معيني كه بايد باشد هست ولي بسياري از مردم به لقاء پروردگارشان كافرند يعني آخرت و بازگشت به حق را ايمان ندارند در صورتي كه اگر آخرت و بازگشت به حق نباشد اين خلقت عبث و پوچ است.
تا اينجا خلقت آسمان و زمين بود، از اين به بعد وارد امري كه مربوط به جامعه انساني است مي شود: او لم يسروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبه الذين من قبلهم نمي روند در زمين سير كنند تا ببينند پايان كار كساني كه قبل از اينها و مانند اينها بودند به چه نكبت و بدبختي و به چه هلاكتي رسيد يعني اينها بر باطل هستند و باطل پايانش اينچنين است. كانوا اشد منهم قوه از اينها خيلي نيرومندتر بودند. و اثاروا الارض و عمروها اكثر مما عمروها زمين را اثاره كرده اند يعني زمين را كنده اند و آباد كرده اند بيش از آنكه اينها آباد كرده اند، يعني آنها مردمي بودند كه خيلي كارها كرده ند. و جاءتهم رسلهم بالبينات پيغمبرانشان آمدند با دلايل روشن اينها را دعوت به حق كردند ولي اينها نپذيرفتند. فما كان الله ليظلمهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون. خداوند هرگز چنين نيست كه به مردمي ظلم كند، خودشان به خودشان ظلم مي كنند، يعني وقتي كه به آنها عرضه مي شود و نمي پذيرند چنين پايان بدي دارند.
باز همان مسئله حق و باطل و پيروزي حق است.
  • بازدید : 34 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حديث رفع از جمله احاديث مشهوري است كه در كتب فقهي و حقوقي با عناوين تقريباً مشابه ذكر شده است و اكثر محدثان شيعه آن را در كتب خود آورده اند از جمله :‌                                     
در كتاب « خصال » متن حديث اينگونه آمده است : 
«حدثنا : احمد بن محمد بن يحيي العطار قال : حدثنا سعد بن عبد الله ، عن يعقوب بن يزيد ، عن حماد بن عيسي ، عن حريز بن عبدالله ، عن أبي عبدالله (ع) ، قال : قال رسول الله : رفع عن امتي تسعه : « الخطاوالنسيان و ما اكرهوا عليه و ما لايعلمون و مالايطيقون و ما اضطروا اليه والحسد و الطيره و التفكر في الوسوسه في الخلق مالم ينطق بشفة »۱ 
مرحوم كليني و شيخ حر عاملي حديث را با اين مضمون ذكر كرده اند : 
« بمرفوعه محمدبن احمد النهدي عن ابي عبدالله (ع) قال : قال رسول الله (ص) : وضع عن امتي تسع خصال : الخطاء و النسيان و ما لايعلمون و مالا يطيقون ، ما اضطروا اليه و ما استكر هوا عليه و الطيره و الوسوسه في التفكر في الخلق و الحسد مالم يظهر بلسان اويد »۲ 
نظرات در خصوص سند حديث رفع 
با مطالعه و تفحص  در كتب اصولي و فقهي دو نظريه در خصوص سند حديث به چشم مي خورد : 
الف – برخي معتقدند كه به دليل وجود « احمدبن محمدبن يحيي عطار قمي » در سلسله روات اين حديث نمي توان به سند حديث اعتماد كرد . به دليل اين كه در كتب رجالي مختلف وثاقت او مهمل و مجمل است . ۲ البته وجوهي براي توثيق « احمدبن محمدبن يحيي عطار قمي » ذكر شده است از جمله اين كه : 
۱-وي از مشايخ شيخ صدوق محسوب مي شود و بنابراين كليه مشايخ شيخ صدوق از ثقات هستند وي نيز توثيق مي شود . 
۲-علامه حلي وي را موثق دانسته است ، علاوه برايشان عده زيادي از دانشمندان او را متصف به ثقه بودن نموده اند و او را فقيهي راستگو و بصير معرفي كرده اند . 
لكن با همه اين امور ، مرحوم خوئي ادله فوق را نا تمام دانسته است و احمدبن محمد بن يحيي را فردي مجهول محسوب نموده است۱ . 
ب – در مقابل گروه ديگر معتقدند كه اشتهار حديث و اعتماد فقها بر آن ما را بي نياز از سخن در مورد سند حديث مي كند . بلكه بعضي اين حديث را از جمله احاديث صحيح شمرده اند . مرحوم نائيني در اين باره مي گويد : « اشتهار الحديث المبارك بين الاصحاب واعتمادهم عليه يغني عن التكلم في سنده مع انه من الصحاح » ۲ 
غير از اين راوي تمام راويان حديث ثقه ، و وثاقت آنها در كتب رجالي ذكر شده است . ۳
البته در مورد جبران ضعف سند حديث بعضي از تقرير كنندگان درس علماي معاصر سند حديث را با سند معتبر ديگري تعويض نموده اند . ۴ و آن سند معتبر ديگر عبارت است از : قال النبي (ص) : 
« وضع عن امتي تسعته اشياء ….. الخ » كه اين حديث با اين مضمون در مرسل الفقهيه شيخ صدوق آمده است . ۵ 
آقاي فاضل لنكراني در خصوص سند حديث اين گونه مي گويند : سندي كه شيخ صدوق در اين روايت دارد ، يك سند صحيحي است ، ايشان از « حريز بن عبدالله » نقل مي كند ، حريز بن عبدالله هم از امام صادق نقل مي كند . ۶
لكن همان طور كه مشهور اعتماد به حديث رفع نموده اند و در اكثر موارد خصوصاً در اصل برائت به آن استناد كرده اند ، لذا بيش از اين وارد مباحث سند حديث نمي شويم و به طور خلاصه عنوان مي كنيم كه حديث رفع : 
اولاً نبوي است ، يعني امام جعفر صادق (ع) از قول نبي اكرم براي ما نقل فرموده 
ثانياً صحيح است، يعني تمام راويان آن امامي عدل هستند . 
ثالثاً مشهور است ، يعني هم مشهور محدثين آن روايت كرده اند و هم مشهور فقها طبق آن فتوا       داده اند۱ 
حديث رفع مهمترين روايتي است كه به عنوان دليل برائت مطرح شده است .و از معدود احاديثي است كه هم در فقه و هم در اصول اين مقدار مورد استناد و مورد استفاده واقع شده است . البته ان چه در اصل برائت مورد توجه است فقره « مالا يعلمون » است ولي به دليل اهميت اين حديث در فقه و اصول نبايد كلام محدود به اين فقره شود و فقرات ديگر را رها كرد بلكه فقرات ديگر بار فقهي فراواني دارند كه به ذكر آنها پرداخته خواهد شد . 
بخش دوم : بررسي دلالت حديث رفع 
الف – مفهوم لغوي رفع و دفع 
رفع در لغت به معني برداشتن و بلند كردن چيزي است ، بر خلاف وضع۱ و رفع : ضد ُوضِعَ مي باشد  2 رفع در اصطلاح اصول آن است كه دليلي از مولي صادر گشته است و حكمي را هم براي ما ثابت كرده پس دليل ديگري مي آيد و آن حكم ثابت شده را دربر مي دارد و نسخ مي كند . به عبارت ديگر رفع ، عبارت است از برداشتن يك امر ثابت . 
معناي دفع درست در مقابل ، رفع قرار دارد و آن عبارت است از: «پيشگيري از اصل ثبوت يك حكم يعني در اين مورد مقتضي موجود بود و محل قابليت صدور حكم را داشت ولي صادر نشد  مثل باب عام و خاص كه عام ظهور در عموم دارد و قابليت دارد كه از آن جميع الافراد اراده شده ولي با آمدن خاص كشف مي كنيم از اين كه درواقع از همان اول امر اين عموميت وظهور كلام مراد جدي و واقعي متكلم نبوده است .۳ 
ب ـ «مفهوم رفع و دفع در عرف »
در عرف هم يك رفع وجود دارد و. يك دفع كه اين دو ، دو معناي متباين و دو مفهوم غير مجتمع با هم هستند . 
الف – رفع : آنجايي به كار مي رود كه شئ وجود پيدا كرده باشد .در عالم وجود ، و تحقق دارد و مقتضي بر بقاي آن وجود داشته باشد . به عبارتي شيء موجودي كه اقتضاي بقاء داشته باشد ، اگر جلوي اين اقتضا گرفته شود اين جا كلمه رفع به كار مي رود . به طور خلاصه اين كه « تلبس شيء به لباس وجود و وجود مقتضي بقاء در اين شي ء پس جلوي اين مقتضي جهت بقاء گرفته شود . » 
ب – و دفع : آنجايي كه شئ متلبس به لباس وجود نشده است ، لكن زمينه وجودش تحقق پيدا كرده است و مقتضي اصل وجودش تحقق پيدا كرده است . آن وقت با اين مقتضي اصل وجود مخالفت شده باشد و جلوي تاثير وجود را در اصل وجود بگيرند۱ . 
نظرات در خصوص مفهوم « رفع و دفع »
۱-نظريه مرحوم نائيني: ايشان ، قأئل به تساوي معاني اين دو لفظ هستند . و هيچ تفاوتي بين انها قائل نشده اند . ايشان مي فرمايند : مقصود از رفع همان دفع مي باشد و رفع به جاي دفع استعمال شده نه اين كه تصور شود كه اين استعمال ، استعمال مجاري و مشتمل بر تسامح است . بلكه بدون عنايت و تجوز است به دليل اين كه در فلسفه ثابت است كه شيء موجود ممكن ، همان طوري كه در حدوث اش نياز به علت دارد ، در بقاء هم نياز به علت داشته باشد  پس بايد گفت كه رفع به حسب بقاء از دفع است . براي اين كه رفع سبب مي شود كه جلوي اقتضاء مقتضي بقاء را بگيرد ، پس در حقيقت وقتي كه مساله را نسبت به زمان لاحق يا مرتبه لاحقه ، ملاحظه مي كنيم ، همان عنوان دفع تحقق دارد ، براي اين كه استمرار و بقاء نياز به علت دارد و دفع كه همان رفع در ما نحن فيه است معنايش اين است كه نمي گذارد كه مقتضاي بقاء در بقاء تاثير كند ، پس ولو اين كه عنوانش ، عنوان رفع است لكن حقيقتاً دفع اين جا تحقق دارد . 
در مقابل نظر آقاي نائيني اين سوالات را مطرح كرده اند : « آيا با بيان شما ، هر كجا رفع باشد دفع هم هست ، يا اين كه دفع و رفع يك معني دارد و يك حقيقت بيشتر ندارد ؟ » 
به اين سوالات اينگونه جواب مي دهند :‌
الف ـ در خصوص جواب به سوال اول كه هر كجا رفع باشد دفع هم هست ، بايد گفت : كه ممكن است يك جا دفع باشد اما رفع نباشد ، مثل آنجايي كه از اول نگذاريم كه مقتضي ، تاثير در حدوث شيء كند و نگذاريم كه اين شي اصلاً متلبس به لباس وجود شود ، بگوييد : اين جا دفع هست ، رفع نيست ، اما در عكسش هر كجا رفع باشد ، دفع هم وجود دارد ، اگر اين گونه باشد ،       ( كه خلاف ظاهر كلامشان هست ) ، مانعي ندارد كه در حقيقت نسبت عموم و خصوص مطلق باشد ، « كل رفع دفعٌ اما ليس كل دفعٍ رفعُ » اين خلاف ظاهر كلام مرحوم نائيني است چرا كه ايشان قائل به يك تساوي بين عنوان دفع و رفع هستند . پس اين يك شبه اشكال به فرمايش ايشان است . 
ب ـ اما در خصوص جواب به سوال دوم ، كه دفع و رفع يك معني دارند بايد گفت : كه با مراجعه به عرف مي بينيم كه اين دو كلمه با هم تفاوت و حتي متباين هستند به طوري كه عرف استعمال اين دو لفظ را در يك مفهوم و معني تجويز نمي كند ، مگر اين كه در جائي مسئله مجاز و عنايت مطرح شود و الا اگر روي حقيقت و استعمال حقيقي بخواهيم تكيه كنيم ، ظاهرش اين است كه عرف اين دو كلمه را مختلف و متباين از هم مي داند۱ . 
۲- نظريه شيخ انصاري: ايشان رفع را اعم از دفع مي داند و مي فرمايند : چون ظاهر كلمه رفع عبارتست از : « نفي الشيء بعد ثبوته» يعني ادله تكاليف آمده و حكمي را به قول مطلق ثابت كرده بعد حديث رفع مي آيد از اين ۹ مورد آن را بر مي دارد و اين در ۳ فقره درست نيست : 
۱-در مورد « ما لايعلمون » چون در اين مورد فرض اين است كه فقدان نص است و اصلاً دليلي نيامده و حكمي ثابت نشد و الا شكي نداشتيم و لذا رفع معنا ندارد . 
۲-در مورد «خطا» چون به حكم عقل تكليف آدم خاصي قبيح است و آن ادله اي هم كه در ظاهر شامل مي شود هم عامد و هم خاطي را به حكم قرينه عقل مختص به عامد است . پس خاطي اصلاً مكلف نيست تا حديث رفع بيايد و حكم را رفع كند . 
۳-در مورد « نسيان» كه باز هم به حكم عقل ناسي مكلف نيست حال در اين موارد مارفع را به معناي دفع مي گيريم يعني جا داشت كه خداوند هنگام نبودن علم احتياط را واجب كند ولي نكرده و نيز جا داشت در مورد خطا و نسيان تحفظ و مرعات را واجب مي فرمود ولي نكرده پس تعميم رفع به دفع براي اين است كه حديث رفع اين موارد را شامل شود 

عتیقه زیرخاکی گنج