• بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ابن سينا نخستين فيلسوف اسلامي است كه در زمينه‏ي مسايل آموزشي، به گونه‏اي عميق انديشيده است. اكنون بر آنيم روشن كنم ابن سينا چگونه توانست برپايه‏ي ديدگاه‏هاي افلاطون و ارسطو و در عين وفاداري به تعليمات قرآني، سيستم خود را بنا نهد. ابن سينا در اين مسأله كه كسب دانش، هدف اصلي خلقت انسان است با فيلسوفان يوناني موافق بود. علاوه بر اين، او جست‏وجوي حقيقت را، صَرف نظر از نتيجه‏ي ماترياليسمِ نهايي آن، قابل قبول مي‏دانست. ارسطو نيز عقيده داشت «عقل عملي» و به عبارت ديگر « شعور » بهترين راهنماي عملي است. فضايل بايد توسط عادت استحكام يابد و آموزش نظري بايد برپايه‏ي فضايل و دوري از رذايل صورت گيرد. كسب علم به معناي درك حقيقت و ضرورت وجود اشياء است. ابن سينا ديدگاه‏هاي ارسطويي را با چارچوب‏هاي اسلامي درآميخت كه در اين نوشتار به بررسي اين فرآيند مي پردازيم و در نهايت نيز ارتباط ابن سينا را با جوامع نوي مسلمانان مانند ايران بررسي خواهيم كرد
ابن سينا، انواع آموزش و پرورش را بررسي مي‏كند. «مهم‏ترين نوع، آموزش عقلي» است كه در حقيقت پرورش ذهن انسان است. او نيز مانند افلاطون و ارسطو به نظم جهان اعتقاد داشت؛ بنابراين تعليم و تربيت را رشدِ عقل، و به منظور درك واقعي و عميق اين نظم مي‏دانست. در اين راه، اهداف مادي ارزش تلقي نمي شوند؛ هرچند منافع روحاني تعليم و تربيت براي اشخاص و پس از آن براي جامعه، همواره مدنظر او بوده است. 
ابن سينا به عنوان يك متفكر مسلمان، تعليم و تربيت را راهي براي رسيدن به خدا مي‏داند؛ اما اين بدان معنا نيست كه او به پيشرفت علم اعتقاد ندارد. وي از مهم‏ترين و معروف‏ترين پزشكان عصر خود بود و آثار او در پزشكي، مدت‏ها در دانشگاه‏هاي معتبر اروپا استفاده مي‏شد. بنابراين او ارزش تجربه را در علم درك نموده بود؛ با اين وجود، اعتقاد داشت تعليم و تربيت بايد با هدف شناخت حقيقت معنوي و مطلق باشد. چنين حقيقتي از راه شهود حاصل مي‏شود. به طور معمول، آموزش از شناخت عميق شاخه‏هاي مختلف دانش به منظور پيشرفت مادي نبوده، هر چند اعتلاي آن هدف جانبي مورد قبول وي بوده است. در حقيقت ايجاد نوعي عشق به لزوم درك حقيقت و طبيعت اشياء، در درون اين تفكر نهفته است. بنابراين، فلسفه‏ي تعليم و تربيتِ ابن سينا، بيشتر به تفكراتي مربوط است كه امكان اِعمال آن‏ها بر دانش وجود داشته باشد، نه قضاوت صرف در مورد مسايل. 
«هنگامي كه قضاوت ما نه تنها كلي است بلكه لازم نيز مي‏باشد، ما به گونه‏اي از معرفت دست مي‏يابيم كه امكان توضيح و پيش‏بيني را به ما مي‏دهد. در حقيقت تنها به جمع‏آوري حقايق نمي‏پردازيم.» 
روح ما تشنه‏ي حقيقت است و اين حقيقت را مي‏توان از طريق آموزشي و سخت‏كوشي كسب نمود. بنابراين تعليم و تربيت، جست‏وجوي حقيقت است و فعاليتي مقدس. به همين دليل تلاش براي كسب آن وظيفه‏ي هر مسلماني است. براي درك نظريه‏ي تعليم و تربيتِ ابن سينا، ابتدا لازم است مفهوم «هايلا» را درك كنيم؛ ماده‏اي اوليه كه همه‏ي مواد از آن ساخته شده‏اند؛ به عبارت ديگر «هايلا» با همه‏ي مواد تركيب شده، جسم كاملي را شكل مي‏دهد. 
ابن سينا تحت تأثير تعليمات افلاطون و قرآن عقيده داشت وجود برتر «هايلا» هنگامي كه با ماده تركيب مي‏شود تا اندازه‏اي ارزش خود را از دست مي‏دهد. از اين رو «واقعيت معقول» بر «واقعيت محسوس» برتري دارد. اين مفهوم در نظام آموزشي او نيز وجود دارد. هوش و دانش ما، پرتويي از علم الاهي است و از راه آموزش مناسب مي‏توان آن را كسب نمود. 
عقل فعال 
با توجه به مباحث بالا، مي‏توان دريافت كه از نظر ابن سينا، صرف درك از طريق حواس، تعليم و تربيت نيست. براي درك «ذات امور» تنها دانستن كافي نيست، بلكه بايد بدانيم چگونه و چرا مي‏دانيم و چرا اموري را كه فهميده‏ايم، بايد آن طور باشند كه درك‏شان كرده‏ايم؟ 
چنين فرضي در مورد تمايزي كه ابن‏سينا ميان تجربه و تجربه‏ي حسيِ صرف قايل شده، ضروري است. براي درك اين كه يك روند يا الگو تكرار مي‏شود، ما نه تنها بايد روندِ تكرار را بدانيم، بلكه بايد بدانيم كه چرا الگو تكرار مي‏شود و اين كه تكرار هر الگويي، دليلي دارد؛ به عبارت ديگر بايد علت امور را جست‏وجو كنيم. «عقل فعال» مفهومي است كه نقشي مهم در درك عميق دارد. براي درك علت از ديدگاه ابن‏سينا، مسأله‏ي مهم آن است كه فرم (صورت كلي) يا ذات امور را درك كنيم. او همانند ارسطو وجود صورت كلي را رد كرده، گفته است: عقل يا بخش عقلي، چيزي است كه مفاهيم كلي را از موارد خاص انتزاع مي‏كند؛ به عبارت ديگر وي معتقد بود فرم و صورت، تنها در ذهن افراد وجود دارد. 
هر چند حواس مي‏تواند در نشان دادن امور و اشياي خاص به ما كمك كند، نمي‏تواند ميان آنچه كه ضروري و ذاتي است و آنچه عرضي يا تصادفي است، تفكيك قائل شود. مفاهيم كلي از طريق فرآيند استقرا بدست مي‏آيد و هم‏چنين از تركيب تجربيات به دست آمده توسط حواس، تصور و حافظه، درك مي‏شود. همان‏گونه كه او مي‏گويد: «فرضياتي وجود دارند كه نه با دليل و نه با حواس درك مي‏شوند؛ تنها با به كارگيري هم‏زمان اين دو است كه مي‏توان به درك آن‏ها دست يافت.» بنابراين، با شناسايي اتصال عِلّي، مي‏توان زمينه‏ي لازم را براي نتيجه‏گيري قطعي از تجربيات محدود، بدست آورد. در اين زمينه «گودمن» مي‏گويد: «براي درك قاعده [وجود يك علت اوليه] يا از پيش به عنوان الزام و كلّيت، نياز به كمك عقل فعال مي‏باشد.» 
اين جا است كه ارسطو به توانايي‏هاي ذهني براي ساخت مفهوم مناسب اشاره و تكيه مي‏كند. مشكل ارسطو در اين جا است كه او يا بر مُثل افلاطوني تكيه مي‏كند يا تحليل را به وسيله‏ي كشف عناصر صوري در عناصر حسي كه هرگز وجود نداشته‏اند، ابطال مي‏كند. ابن‏سينا براي «عقل فعال»، نقش بالاتري قايل بوده، از آن براي پر كردن شكاف ميان تجربيات حسي و صورت كامل آن، استفاده مي‏كرد (به عنوان مثال از شباهت تقريبي يك دايره، به مفهوم يك دايره‏ي ايده‏ال مي‏رسيد.) اختلاف ديگر ميان ارسطو و ابن‏سينا اين است كه ارسطو اعتقاد داشت دانستنِ علمي درك اشياء به گونه‏اي كه هستند، مي‏باشد و عقيده داشت مي‏توان چنين دركي را با توجه به اهداف اشياء و يا عملكرد آن‏ها يافت. ابن‏سينا هر امر ممكن‏الوجودي را كه ضرورت پيدا كرده بود از طريق علت وجودي آن مي‏سنجد و نقطه وابستگي هر شئاي را تنها «خدا» مي‏دانست. او ارتباط ضروري را از «عقل فعال» اتخاذ كرده بود. 
بنابراين، عقل فعال ارتباط ميان تفكرات خاص ما و طبيعت است. ابن‏سينا اين ارتباط را با عنصر مَلَك (فرشته) يكسان مي‏دانست. «عقل فعال» براي روح، همانند خورشيد براي بينايي است. بنابراين عقل فعال باعث مي‏شود تا آرا و عقايد براي روح قابل درك باشد؛ همان‏گونه كه نور خورشيد به ما امكان ديدن مي‏دهد. در اين‏جا مي‏توان تأثير افلاطون را درك نمود؛ چرا كه او نيز به توانايي انسان در نگريستن به دنياي ملكوت و كسب دانش واقعي اعتقاد داشت. 
تعليم و تربيت از طريق «عقل فعال» 
اما تأثير اين عقايد بر سيستم آموزشي ابن‏سينا چگونه است؟ او نيز همانند ارسطو بخش عقلي را به دو قسمت تقسيم مي‏كرد: عملي و نظري. بخش نظري، برداشت‏هاي صور مادي را از ماده، انتزاع مي‏كند. مرحله‏ي اول، مرحله‏ي توانايي‏ها (استعدادها)ي مادي و يا مطلق است؛ مانند استعدادِ بالقوه در كودك، هنگامي كه ابزار دريافت از حالت امكان به واقعيت تحقق مي‏يابد. مرحله‏ي دوم، استعدادهاي ممكن است. مرحله‏ي سوم، مرحله‏ي به كمال رساندن عادات و توانايي‏هاي بالقوه است. آخرين مرحله، تحقيق عملكرد در بخش عقل نظري، فرونشاندن عادات نيك است كه از نيّت والدين شروع و با هدف كمال انسان ختم مي‏شود. 
آموزش از زماني شروع مي‏شود كه مرد همسري را برمي‏گزيند كه شخصيت ذهني و دروني او به شدت بر نوزادي كه هنوز به دنيا نيامده، تأثير مي‏گذارد. از نظر ابن‏سينا، آموزش در سطوح بالاتر، چيزي جز فرآيند واقع‏گرايي و تكاملِ بخش‏هاي عقل نظري و عملي نيست. فرآيند تعليم (آموزش) شامل تحقق استعدادهاي ذهني در پرتو نور «عقل فعال» است. 
م. فخري فرآيند آموزش را به صورت زير جمع‏بندي مي‏كند: 
«كل فرآيند معرفت انساني، پيشرفت تلويحي از حالت پايين بالقوه تا حالت بالاي بالفعل يا همراه آن درك معقولات ذخيره شده در مخزن عقل فعال مي‏باشد.» 
ابن‏سينا اين پيشرفت را اتصال يا پيوندِ از طريق «عقل فعال» مي‏نامد. با اين وجود، او تأكيد بسياري بر فرديت و تفاوت‏هاي فيزيكي كه باعث تفاوت ميان افراد مي‏شود، مي‏نمايد. اين نشان مي‏دهد كه تجربه‏هاي ما، نتيجه‏ي زندگي فيزيكي ما است كه باعث هويت بخشيدن به ما مي‏شود. 
فرديت‏گرايي ابن سينا، دلالت‏هاي عميقي بر نظام آموزشي او گذاشت. تجربه‏هاي يك كودك به شدت مهم است و باعث مي‏شود كه ما متوجه تأثير عميق خانواده و محيط نشويم. از اين رو هم طبيعت و هم تربيت، نقش مهمي را در نظام تربيتي ابن‏سينا ايفا مي‏كنند. 
يكي ديگر از نتايج به دست آمده از آراي تربيتي ابن‏سينا، آن است كه وي دامنه‏ي بروز استعدادهاي مختلف را باز مي‏گذارد و مي‏گويد: مربي‏اي موفق است كه تفاوت‏هاي فردي را ـ كه باعث بروز بهترين استعداد هر متعلم مي‏شود ـ پاسخ دهد. غضان مي‏گويد: «ابن سينا در مورد اين موضوع كه بالاترين مرحله‏ي استعداد توسط تماس با «عقل فعال» متحقق مي‏شود، هيچ شكي ندارد. او اين حالت را «روح الهي» خوانده است كه تمام افراد، قادر به دست‏يابي به آن نيستند. «چنين ملاحظاتي باعث شد تا او به اين باور برسد كه اگر انسان‏ها از لحاظ كيفيات عقلي و استعداد، مساوي فرض شوند، تنها نتيجه‏ي حاصل، مرگ و نابودي بشريت خواهد بود. او نيز همانند افلاطون و ارسطو اعتقاد داشت كه با افراد متفاوت، نمي‏توان رفتاري مساوي داشت. 
براساس نظر فخري، ابن‏سينا، انسان‏هاي تعليم يافته را به چهار دسته تقسيم مي‏كند، كه تا اندازه‏اي شبيه طبقه‏بندي افلاطوني است. گروه اول و بالاترين مرتبه، شامل آن‏هايي است كه از لحاظ عقلي نظري، به درجه‏اي از پالايش رسيده‏اند كه ديگر نيازي به معلمين بشري ندارند. بخش عملي روح آنان نيز در پرتو تقوي به چنان مرحله‏اي از تكامل رسيده است كه آنان مي‏توانند به صورت مستقيم به دانش و علم آينده و اتفاقات حال دست يابند. 

عتیقه زیرخاکی گنج