• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گروههايى از دانشمندان يهود ونصارا براى تضعيف روحيه‏مسلمانان به مركز اسلام روى مى‏آوردند وسؤالاتى رامطرح مى‏كردند. از جمله، گروهى از احبار يهود وارد مدينه شدند وبه خليفه اول گفتند:در تورات چنين مى‏خوانيم كه جانشينان پيامبران، دانشمندترين امت آنها هستند. اكنون كه شما خليفه پيامبر خود هستيد پاسخ دهيد كه خدا در كجاست.آيا در آسمانهاست‏يا در زمين
      ابوبكر پاسخى گفت كه آن گروه را قانع نساخت; او براى خدا مكانى در عرش قائل شد كه با انتقاد دانشمند يهودى روبرو گرديد وگفت:در اين صورت بايد زمين خالى از خدا باشد! 
       در اين لحظه حساس بود كه على عليه السلام به داد اسلام رسيد وآبروى جامعه اسلامى را صيانت كرد. امام با منطق استوار خود چنين پاسخ گفت: 
«ان الله اين الاين فلا اين له ; جل ان يحويه مكان فهو في كل مكان بغير مماسة و لامجاورة.يحيط علما بما فيها و لا يخلو شي‏ء من تدبيره » (۱) 
     مكانها را خداوند آفريد واو بالاتر از آن است كه مكانها بتوانند اورا فرا گيرند. او در همه جا هست، ولى هرگز با موجودى تماس ومجاورتى ندارد. او بر همه چيز احاطه علمى دارد وچيزى از قلمرو تدبير او بيرون نيست. 
     حضرت على عليه السلام در اين پاسخ، به روشنترين برهان، بر پيراستگى خدا از محاط بودن در مكان، استدلال كرد ودانشمند يهودى را آنچنان غرق تعجب فرمود كه وى بى اختيار به حقانيت گفتار على عليه السلام وشايستگى او براى مقام خلافت اعتراف كرد. 
     امام عليه السلام در عبارت نخست‏خود (مكانها را خداوند آفريد…) از برهان توحيد استفاده كرد وبه حكم اينكه در جهان قديم بالذاتى جز خدا نيست وغير از او هرچه هست مخلوق اوست، هر نوع مكانى را براى خدا نفى كرد. زيرا اگر خدا مكان داشته باشد بايد از نخست‏با وجود او همراه باشد، در صورتى كه هرجه در جهان هست مخلوق اوست واز جمله تمام مكانها واز اين رو، چيزى نمى‏تواند با ذات او همراه باشد. به عبارت روشنتر، اگر براى خدا مكانى فرض شود، اين مكان بايد مانند ذات خدا قديم باشد ويا مخلوق او شمرده شود. فرض اول با برهان توحيد واينكه در عرصه هستى قديمى جز خدا نيست‏سازگار نيست وفرض دوم، به حكم اينكه مكانى فرضى مخلوق خداست، گواه بر اين است كه او نيازى به مكان ندارد، زيرا خداوند بود واين مكان وجود نداشت وسپس آن را آفريد. 
     حضرت على عليه السلام در عبارت دوم كلام خود (او در همه جا هست‏بدون اينكه با چيزى مماس ومجاور باشد) بر يكى از صفات خدا تكيه كرد وآن اين است كه او وجود نامتناهى است ولازمه نامتناهى بودن اين است كه در همه جا باشد وبر همه چيز احاطه علمى داشته باشد، وبه حكم اينكه جسم نيست تماس سطحى با موجودى ندارد ودر مجاورت چيزى قرار نمى‏گيرد. 
     آيا اين عبارات كوتاه وپر مغز گواه بر علم گسترده حضرت على -عليه السلام وبهره گيرى او از علم الهى نيست؟ 
     البته اين تنها مورد نبوده است كه امام عليه السلام در برابر احبار و دانشمندان يهود در باره صفات خدا سخن گفته، بلكه در عهد دو خليفه ديگر ودر دوران خلافت‏خويش نيز بارها با آنان سخن گفته است. 
      ابونعيم اصفهانى صورت مذاكره امام عليه السلام را با چهل تن از احبار يهود نقل كرده است كه شرح سخنان آن حضرت در اين مناظره نياز به تاليف رساله اى مستقل دارد ودر اين مختصر نمى‏گنجد. (۲) 
     شيوه بحث امام على عليه السلام با افراد بستگى به ميزان معلومات وآگاهى آنان داشت. گاهى به دقيقترين برهان تكيه مى‏كرد واحيانا با تشبيه وتمثيلى مطلب را روشن مى‏ساخت. 
پاسخ قانع كننده به دانشمند مسيحى 
     سلمان مى‏گويد: 
پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، گروهى از مسيحيان به سرپرستى يك اسقف وارد مدينه شدند ودر حضور خليفه سؤالاتى مطرح كردند.خليفه آنان را به حضور على عليه السلام فرستاد. يكى از سؤالات آنان از امام اين بود كه خدا كجاست. امام آتشى برافروخت وسپس پرسيد: روى اين آتش كجاست؟دانشمند مسيحى گفت: همه اطراف آن، روى آن محسوب است وآتش هرگز پشت ورو ندارد. امام فرمود: اگر براى آتشى كه مصنوع خداست طرف خاصى نيست، خالق آن، كه هرگز شبيه آن نيست، بالاتر از آن است كه پشت ورو داشته باشد; مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر طرف رو كنى آن طرف وجه وروى خداست وچيزى بر او مخفى واز او پنهان نيست. (۳) 
     امام عليه السلام نه تنها در مسائل فكرى وعقيدتى، اسلام ومسلمانان ودر نتيجه خليفه را كمك مى‏كرد، بلكه گاهى نيز كه خليفه در تفسير مفردات وواژه‏هاى قرآن عاجز مى‏ماند به داد او مى‏رسيد. چنان كه وقتى شخصى از ابوبكر معنى لفظ «اب‏» را در آيه وفاكهة وابا متاعا لكم و لانعامكم (۴) سؤال كرد، وى با كمال تحير مى‏گفت:به كجا بروم اگر بدون آگاهى كلام خدا را تفسير كنم. 
  • بازدید : 52 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

سقيفه‌ي بني ساعده محل سرپوشيده‌اي بود كه اقوام بهنگام ضرورت در آن گرد مي‌آمدند. بهنگام رحلت پيامبر(ص) مهاجران و انصار در سقيفه گرد آمدند تا نسبت به تعيين خليفه و جانشين محمد(ص) اقدام كنند. آنها براي اين منظور سعدبن عباده پيشواي خزرجبان را در نظر گرفته بودند. چون ابوبكر از اين خبر آگاهي يافت، به همراه عمر بدانجانب رهسپار گشت و در نتيجه‌ي كوشش و تلاش عمر و ياري مهاجران و انصار به خلافت برگزيده شد. 
در اين نشست پيرامون امارت و فرمانروائي گفتگوي فراوان و مناقشه‌ي بسيار صورت گرفت و نوزده نفر در اين باره به احتجاج برخاستند. مهاجران سبقت و پيشگامي خود را ملاك برتري خويش عنوان كردند و انصار ياريهاي بي‌دريغ خود را معيار صلاحيت خود دانستند. سررشته‌داران ماجراي سقيفه مي‌گفتند اگر پيامبري و خلافت هر دو در يك خاندان قرار گيرد، هاشميان (بني‌هاشم) بر قريش جيره خواهند شد. اين امر در واقع حكايت از آن دارد كه چه مهاجران و چه انصار خلافت بني‌هاشم را مايه‌ي خشم اعراب مي‌پنداشتند و شايد به منظور حفظ وحدت و اتفاق اعراب بود كه خلافت علي(ع) را قرباني كردند. 
ابوبكر گفت: پيغمبر فرمود كه خليفه بايد از قريش باشد. جمعيت انبوه حاضران با شنيدن سخنان ابوبكر در مسجد حاضر شده، وي را به خلافت برگزيدند. بنابه روايتي، ابوبكر بر بالاي منبر رفت و پس از سپاسگزاري از مردم، اظهار داشت كه حق اين بود كه علي(ع) به خلافت برگزيده گردد. ولي مردم اين پيشنهاد را نپذيرفته گفتند: رسول خدا ترا صديق خوانده و علاوه بر آن تو پير و شيخ قبيله‌ي قريشي و اين مقام حقاً به تو مي‌رسد. سلمان، اباذر، مقداد، عمار ياسر و گروهي از صحابه نيز خلافت را حق علي(ع) اعلام كردند، ولي اظهارات ايشان مورد عنايت و اعتنا قرار نگرفت. 
ابوبكر دو سال و سه ماه خلافت كرد. در دوران حكمراني ابوبكر، مسلمانان بر ايران حمله بردند، بخشي از عراق و شام را فتح كردند و فتنه‌ي مسليمه‌ي كذاب كه در يمامه دعوي پيغمبري مي‌كرد، فرونشانده شد. 
ابوبكر را يار غار پيامبر مي‌دانند. او نخستين مردي بود كه اسلام را پذيرفت وي همه‌ي دارائي خود را در راه پيشرفت آئين محمد(ص) صرف كرد، دختر خويش عايشه را به همسري پيامبر اسلام درآورد و در سختي‌ها يار و ياور صميم و با ارادت وي بود. ابوبكر در ماه جمادي‌الاخر سال سيزدهم هجرت چشم از جهان فروبست. 
علت تشكيل سقيفه
بررسي سرگذشت گروهي كه در سقيفه بني‌ساعده دور هم گرد آمده بودند، به خوبي نشان مي‌دهد كه چگونه در آن روز اسرار هويدا گشت و بار ديگر عصبيت‌هاي قومي و عشيره‌اي و افكار جاهلي از لابلاي گفتگوهاي ياران پيامبر خود را نشان داد و روشن گرديد كه هنوز تربيت‌هاي اسلامي در اعماق دل آنان نفوذ نكرده و اسلام جز سرپوشي بر چهره كريه جاهليت، چيزي نبوده است. 
بررسي اين واقعه تاريخي به خوبي مي‌رساند كه هدف از آن اجتماع، هدف از آن سخنراني‌ها و پرخاشها، جز منفعت‌طلبي و سودجويي چيز ديگري نبود و هر فردي كوشش مي‌كرد كه لباس خلافت را كه بايد بر اندام شايسته‌ترين فرد از امت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشد. 
چيزي كه در آن انجمن مطرح نبود، مصالح اسلام و مسلمانان بود و يا جستجوي شايسته‌ترين فرد از امت كه با تدبير خردمندانه و دانش وسيع و روح بزرگ و اخلاق پسنديده خود، بتواند كشتي شكسته اسلام را به ساحل نجات رهبري كند. 
مرحوم استاد مظفر در السقيفه مي‌نويسد: 
در بحث گذشته ديديم كه خدمت ممتازي كه انصار به اسلام كرده بودند به خيالشان انداخته بود كه در خلافت يا در زمامداري مسلمين ذي‌حقند و اين حقيقت را ما از زبان نامزد خلافت از طرف انصار (سعدبن عباده) در خطبه‌اي كه آن روز ايراد كرد، مي‌فهميم. 
به اضافه اينكه از آن بيم داشتند كه امر خلافت در بست در اختيار كساني قرار گيرد كه انصار فرزند و پدر و برادرشان را كشته بودند. با اين اعتقاد كه مساله از دست اهلش خارج شده است و همان گونه كه گذشت دليل بر اين مطلب اخير اين است كه پس از آنكه نااميد شدند، خواستند با علي(ع) بيعت كنند. 
ما از مجموعه آنچه گذشت مي‌فهميم كه اينها در اين كوشش بيشتر از آنكه مهاجم باشند، مدافع بودند. حالت دفاعي هميشه از احساس ضعف و ناكامي به وجود مي‌آيد و اين احساس براي كساني كه بخواهند در زندگي پيروز شوند، بزرگترين درد روحي است زيرا بر اثر آن، تصميم و اراده ضعيف و سست مي‌گردد و در راي و تدبير شخصي، اضطراب پيدا مي‌شود و همه اين احوال در اجتماع سقيفه در چهره انصار ظاهر و هويدا بود. شاهد بر اين مدعا اين است كه بين خود انصار انشعاب روي داد و در برابر دشمنانشان عقب‌نشيني اختيار كردند و حتي بيشتر از اينها پيش از آنكه كسي با آنان به منازعه برخيزد، يعني پيش از آمدن مهاجرين در اجتماع آنان، حاضر شده بودند كه در امر خلافت به طريق شركت عمل كنند و سخنگوي آنان چنين گفت: 
وقتي كه با ما منازعه كنند، خواهيم گفت: «يك امير از ما و يك امير از شما و هرگز به چيزي كمتر از اين حاضر نخواهيم شد» كه سعد پس از اين سخن گفت: «هذا اول الوهن» يعني: «اين اولين گام شكست است» حقيقت اين است كه اين گفته، اول و آخر شكست آنان بود. 
اين حالت يعني اينكه حاضر بودند خلافت را با شركت ديگران متصدي شوند، حتي بعد از آمدن مهاجرين نيز ادامه يافت و علي‌رغم تذكر سعد كه «اين اولين شكست است» باز اين كلمه را تكرار كردند. 
اين گفته در ضمن حاكي از آن است كه انصار داراي روحيه‌هايي بزرگ و با گذشت و مردماني نرم‌خو بوده‌اند و اين مطلب نيز صدق مي‌كند كه اينان پيش از آنكه مهاجم باشند، حالت دفاعي داشتند و خلافت و پيشوايي را براي آن نمي‌خواستند كه مالك مقدرات و شؤون امت گردند، بلكه منظورشان اين بود كه زيان و صدمه كساني را كه از صدمه‌شان بيم داشتند، دفع كنند. 
ايشان در قسمت اول اين بحث مي‌نويسد: 
ما در بحث سابق كوشش كرديم متشبث به چيزهايي شويم كه سوء نيت را از انصار برطرف كند ولي مطمئنيم كه آنچه از طرف انصار گفتيم، چيزي خارج از يك سري وسوسه‌هايي كه بالاخره كار شخص را از نقطه‌نظر ديني تجويز نمي‌كند، نبود ولي اميد ما اين است كه انصار در كاري كه كرده‌اند، معذور باشند تا ما عده فراواني از صحابه را گمراه ندانيم. 
اما در وسع ما نيست كه اين كار انصار را في نفسه صحيح بدانيم، اعم از آنكه سوءنيت داشته يا نداشته‌اند، زيرا مادام كه فرض كنيم حقيقتي از لحاظ نص راجع به امام وجود داشته بنابراين اين گونه خودرايي و پيشدستي كه انصار در عقد اجتماع خويش به خرج دادند، نمي‌تواند چيزي خارج از خيانت به اسلام و تفريط بي مجوز در حقوق مسلمين به شمار آيد، آن هم در موقعي كه چنين فاجعه بزرگي هوش از اسلام برده و مسلمين هم از شدت مصيبت عقل از سرشان پريده و نمي‌دانند كه از طرف عرب و دشمنان اسلام چه به روزشان خواهد آمد. 
نظريه احمد حسين يعقوب 
صاحب كتاب «نظريه عداله الصحابه» در دفاع از انصار آنچنان گام جلو نهاده كه مساله را به گونه‌اي ديگر بيان مي‌كند. ايشان مي‌نويسد: 
اما راجع به انصار بايد گفت كه به طور قطع و يقين، همه آنها در سقيفه حاضر نبودند و چنان كه به موجب نص شرعي، نخبگان انصار كساني بودند كه در جنگ بدر حضور داشتند گردهمايي انصار در سقيفه بدون حضور آنان امكان‌پذير نبود و آن دو فردي كه با مهاجرين سه گانه برخورد كردند (عويم بن ساعده و معن بن عدي) از جنگاوران بدر بودند و چنان كه هدف از گردهمايي از نظر انصار انتخاب و تعيين خليفه بوده، حداقل اين دو تن بدري كه آن موقع خارج از اجتماع عزاداران رسول اكرم(ص) بودند، در آن شركت مي‌كردند. 

عتیقه زیرخاکی گنج