• بازدید : 88 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بحث تركيبي در روان شناسي عبارت خواهد بود از بررسي وتحقيق درباره كل اين وجود، وجودي كه ما ازآن به لفظ شخص يا شخصيت تعبير مي كنيم – و همچنين از اختلافاتي كه افراد آدمي يا گروه هايي ازآنان از اين حيث با يكديگر دارند. بدين جهت اين بحث را دربرابرروان شناسي عمومي، شخصيت شناسي يا روان شناسي شخصيت  مي ناميم. 
بحث تحليلي و بحث تركيبي هردو در روان شناسي لازم و مفيد هستند. بحث تحليلي در واقع با توجه به قاعده دومي كه دكارت در روش تحقيق  متذكر گرديده است صورت مي گيرد ومطالعه و تحقيق را تسهيل مي كند و قواعد و اصول كلي بدست مي دهد . بحث تركيبي معلوم مي دارد كه ارتباط و بستگي آن حالات و فعاليت رواني با يكديگر چيست و آن ها چگونه شخصيت هارا تشكيل مي دهند و اين شخصيت ها يا «تيپ » هاي شخصيت چه اختلاف هايي با هم دارند. باري در بحث تحليلي «آدمي» منظور و موضوع است و در بحث تركيبي افراد آدميان. از اين رو مي توان گفت كه نسبت روان شناسي عمومي به شخصيت شناسي مانند نسبت فيزيولوژي عمومي است به جانور شناسي. 
در فيزيولوژي عمومي اعمال حياتي حيوان زنده هركدام جداگانه به طور كلي مورد مطالعه و بررسي است قطع نظر از خصوصيتي كه در انواع مختلف حيوانات ممكن است داشته باشند؛ در صورتي كه جانورشناسي موضوعش انواع حيوانات و چگونگي جريان اعمال حياتي درهريك از آن انواع است: فيزيولوژي، تنفس، جريان خون، گوارش …. را به طور كلي در موجود زنده مورد تحقيق قرار مي دهد و كار ندارد به اين كه اين اعمال حياتي در هر يك از انواع حيوانات بچه كيفيتي جريان دارند و چگونه برروي هم افرادي بوجود مي آورند كه نوعاً متفاوتند. در صورتي كه درجانورشناسي اسب وسگ و مرغ ومارو ماهي …. وچگونگي جريان آن اعمال درهريك از اين انواع جانوران موضوع بحث است.
پيدا است كه اطلاع ما از فعاليت هاي رواني آدمي و بدست آوردن قوانين آن ها كه موضوع روان شناسي عمومي هستند براي شناخت افراد آدمي يا گروه هاي مختلف آنان يعني براي شخصيت شناسي كمكي شايان بلكه مقدمه اي ضروري خواهد بود . 
 
مباني اختلاف شخصيت ها 
بنا بر آنچه گذشت همه آدميان از حيث داشتن شخصيت– به معني وسيعي كه در         روان شناسي باين كلمه داده شده است – با يكديگر همانندند، يعني هر كسي شخصيتي دارد. ولي اين شخصيت يا خويشتن در همه يكسان نيست، بلكه در هر كس بصورتي خاص درمي آيد و او را از ديگران ممتاز مي سازد. اختلافاتي كه افراد آدمي با يكديگر دارند بحدي است كه نمي توان از ميان آنان حتي دو فرد يافت كه از هرحيث مثل و مانند هم باشند. اين اختلافات كه مبناي اختلاف شخصيت ها هستند ، هم بدني هستند وهم رواني. 
۱- اختلافات بدني –  «تأثير وراثت و محيط » خواهيم ديد نيمي از كروموزم هاي پدر و نيم از آن مادر كه نطفه را تشكيل مي دهد از روي قاعده و ترتيب معين بميان نمي آيند، يعني هر دفعه معلوم نيست كدام كروموزمها از سلول جنيس پدر و كدام كرومومخا از سلول جنسي مادر در تشكيل نطفه شركت دارند . ازينرو تركيبات مختلفي كه كروموزمها حاصي مي كنند بقدري زياد است كه مي توان گفت يك تركيب معين كروموزمها و ژن ها دوبار تكرار نخواهد شد ، يعني دو فرد كاملا همانند تقريباً هيچگاه بوجود نخواهند آمد، مگر بطور استثناء و اين استثناء بقدري نادر است كه مي توان آنرا ناديه گرفت. ا ختلاف بدني آدميان از رنگ پوست بدن وبلندي و كوتاهي قامت و چگونگي قيافه است تا ساختمان اعضاي دروني بدن، مانند قلب و ششها و جهاز گوارش و ساير امعاء و احشاء ومغز وغده هاي بسته و جز آن؛ و همچنين است اختلاف آنها از حيث چگونگي عمل اين اعضاء و آنچه به لفظ متابوليسم يا  سوز وس از تعبير مي وشد كه در همه يكسان جريان ندارد. چنانكه مثلاً دستگاه گوارش در يكي قوي است درديگري ضعيف است، جذب غذا و از آن خود ساختن آن در يكي نيروي نسبتاً كمي لازم دارد و در ديگري نيروي بيشتري مي خواهد. همچنين است واكنشهاي عصبي و دوري و نزديكي آستانه تحريك پذيري كه در همه يكسان نيست . باري هم ساختمان اعضاء دروني بدن و هم عملي كه انجام يم دهند در هر فردي صورتي مخصوص دارد. پايه اصلي اين اختلافها و بسياري ديگر ارث كروموزمي است كه هر كس از والدين واجداد خود بدست آورده است بشرحي كه در فصل وراثت و محيط خوا هد آمد.
۲- اختلافات رواني – آدميان از حيث جنبه رواني، يعني استعدادهاي ذاتي و چگونگي احساسات و افكار و عواطف …. نيز باهم فرق دارند. براي روشن شدن اين اختلاف   بي فايده نخواهد بود اين فعاليتهاي رواني را به اجمال از نظر بگذرانيم .
الف- مي دانيم كه نخستين وسيله ارتباط ما با عالم خارج حواس ظاهر ما است. و نيز   مي دانيم كه توانائي يا برد اين حواس در همه افراد يكسان نيست وادراكات حسي كه بر پايه مشهودات حسي قرار دارند در همه بيك درجه از صراحت و دقت نيستند و بهرحال با اختلاف زمينه ذهني و عاطفي افراد مختلف خواهند بود .
ب- آنچه بذهن سپرده شده و بعد بياد مي آيد بصراحت وقت ادراك نخستين نيست ، بلكه اثري است از گذشته كه ما آنرا مقدمه قرار مي دهيم و هر دفعه از نو مي سازيم و اين نوسازي، باز بدليل اختلاف زمينه ذهني وعاطفي افراد نمي تواند در همه يكسان صورت گيرد . گذشته از اين هر يك از مراحل فراگيري مطلب و نگاهداري و يادآوري و بازشناسي و جاي دادن آن درگذشته از حيث مدت ودقت در اشخاص متفاوت است.
     از حيث نوع حافظه هم، حافظه بصري، سمعي،حركتي … افراد با هم فرق دارند. اين اختلافها و اختلافهاي ديگر نمي تواند در رفتار بي اثر باشد.
ج- تخيل ( چه حضوري، كه ادراكات گذشته را در ذهن مجسم مي كند، چه اختراعي، كه از مدركات محفوظ در ذهن عناصري را انتزاع كرده مجموعه اي نويني مي سازد كه با آن صورت يا هيئت در خارج وجود ندارند ) نيز استعدادي است كه در همه بيك درجه از شدت وبيك صورت نيست، و وضع و رفتار آدميان از اين كيفيت نيز متأثر خوا هد بود.
د- آدمي مي تواند به تجريد و تعميم بپردازد و مفاهيم مجگرد و كلي دريابد و قادر است با ينكه مسائل تازه را بيرار تحارب گذشته و معلومات قبلي و بواسطه تصديق ذهني و استدلال عقلي حل كند واين كيفيت نمودار هوش و خرد و مهمترين امتياز او از ساير حيوانات است. اين هوش استعدادي است كه در همه افراد بيك اندازه بوديعت نهاده نشده است، بلكه درجايت دارد، از هوش سرشار نوابع تا هوش اندك كوته خردان. گذشته از اين، جريان افكار در همه مردمان بيك نحو نيست. 
     توالي آنها در مردم بدوي يا عامي بيشتر بر مبناي تداعي آزاد است ، يعني آنچه كه در ذهن با هم مجاورت يا مشابهت داشته اند ، چه معقول و مستدل ، چه نامعقول و خرافي ، خود بخود و ماشين وار يكديگر را دنبال مي كنند و بياد مي آيند و چه بسا اعتقاد به موهومات و خرافات را نتيجه مي دهند . در صورتي كه در مردم دانشمند تداعي غالباً مفيد است ، يعني توالي افكار ومعاني بيشتر برپايه عقل و منطق استوار است . البته در هر دو صورت ، نوع زمينه انفعالي هم درچگونگي تداعي تأثير فراوان دارد . باري بر كسي پوشيده نيست كه كردار و رفتار آدمي تا چه حد زياد ترجمانچكونگي جريان افكار او هستند .
    نكته ديگر ي كه درباره هوش قابل توجه است اين است كه در اعمال ناشي از هوش سه جنبه مي توان تشخيص داد : جنبه ادراك ، جنبه ابداع و جنبه انتقاد. پاره اي اشخاص مطلب را به آساني درك مي كنند ولي قوه ابداع و ابتكارشان ضعيف است ، پاره اي ديگر تخيل بسيار قوي دارند و نظريه هاي بديع مي آورند ولي جنبه انتقادي شان ضعيف است . جمعي هم هستند كه به سهولت متوجه نقص امور مي شوند و نقاط ضعف نظريه ها را در مي يابند ولي خود از آوردن فكر نو و ابتكار عجز دارند . افرادي كه هر سه جنبه در آنها قوي ومتعادل باشد در زمره نوادر و نوابغ محسوب مي شوند .
    بنا بر آنچه گذشت، كردار و رفتار آدميان نمي تواند با درجه و نوع هوششان متناسب نباشد .
      تا اينجا اختلاف آدميان را از حيث جنبه ادراكي معلوم داشتيم ، اينك بايد بدان كه آنها از جهت جنبه انفعالي و عاطفي نيز باهم فرق فراوان دارند . اين جنبه بر پايه تمايلات يا نيازهاي اصلي و غريزي مانند احتياج به هوا ، به غذا ، به رفع تشنگي ، بخواب و استراحت ، به ارضاء تمايل جنسي … – قرار دارد . روي اين پايه اصلي تمايلات بسيار ديگري – چون عزت نفس ، محبت خانوادگي ، نوعدوستي ، كنجكاوي و عشق بدرك حقايق ، عاطفه اخلاقي ، زيبائي دوستي وحس ديني … – كه اكثراً وجوه به گرائيده همان انگيزه هاي اصلي هستند بوجود مي آيند . و بر اين جمله ، در طول زندگي ، تمايلات و عادات ديگري اضافه مي گردند ، مانند علاقه به بازيهاي گوناگون و به پاره اي تشريفات ، به جمع آوري اشياء عتيق ، به استعمال دود ، بصرف مشروبات الكلي و بسياري ديگر ، باضافه تمايلات و آرزوها ، و خوا هشهاي سر كوفته و واپس زده كه ذخيره ناخودآگاهند.
    اين تمايلات يا انگيزه ها تأثيرشان در رفتار آدمي حتي بيش از عوامل ادراكي است كه به آنها اشاره كرده ايم .
      گذشته از اين، احساسات انفعالي و عواطفي كه بالضروره ناشي از اين تمايلات هستند، مانند مهر، كين، غم، شادي، رغبت؛ لذت، اميد؛ يأس، ترس، خشم، نگراني ، شگفتي …. ، بنوبه خود انگيزه واقع مي شوند و در رفتار تأثير بسزا دارند . باري چنانكه مي دانيم آدميان از حيث تمايلات ، آرزوها و عادات و انفعالت و عواطف چه خود آگاه و چه ناخود آگاه ، بخصوص از جهت درجه شدت و ضعف آنها با يكديگر اختلاف فراوان دارند و اين اختلاف بوجهي بارز در شخصيت و رفتار آنان منعكس و نمايان است .
      اينك كه تأثير عوامل گوناگون بدني و رواني را در شخصيت بيان كرديم يا بعبارت ديگر انگيزه هاي گوناگون رفتار آدميان را معلوم داشتيم ، لازم است بتأكيد فراوان خاطر نشان سازيم كه اين عوامل هيچكدام منفرداً در كار نيستند، بلكه با يكديگر همكاري دارند. چنانكه مثلاً ديدن ( احساس ) اعلاني كه شما را به مسافرت كشورهاي دور دست تشويق و تسهيلاتي را گوشزد مي كند در ذهن شما افكراي را بجريان مي اندازد (ادراك) و برحسب اينكه امكان اقدام باين مسافرت ممكن و وسائل لازم را فراهم به بينيد يا ممكن و فراهم نه بينيد حالتي از حزن  واندوه يا شعف و شادي، يا يأس و اميد (انفعال و عاطفه ) شما را عارض مي شود و نتيجه كلي اين احساس و ادراك و انفعال است كه انگيزه رفتار و تاحدي معرف شخصيت شما واقع مي گردد.
     ملاحظه همين اعلان در دوست شما ممكن است احساسات و افكار و عواطف ديگري بوجود آورد و سبب رفتار ديگر شود .
     باري ، سازگاري هر فردي با محيط خارج بصورتي است كه اختصاصي خود اوست : دو فرد آدمي نمي توان يافت كه محيط خارج را يكسان درك كنند و خود راكاملاً يكسان با آن منطبق و سازگار سازند ، زيرا شخصيتي كاملاً يكسان و«اينهمان » ندارند .
 
منش – شخصيت اختصاصي 
     حال كه معلوم شد آدميان چه ازجهت تن و اعمال آن و چه از جهت فعاليتهاي رواين با هم فرق دارند بايد توجه داشت باينكه اين فرق هم ناشي از وراثت و فطرت است و هم ناشي از محيط و تربيت .
      در اينجا يك بار ديگر يادآور مي شويم كه شخصيت هر يك از آدميان حاصل جمع خصوصيات بدني ور واني او نيست ، بلكه معجوني است كه از آميختگي و تركيب آنها بوجود آمده و آن فرد را از افراد ديگر همنوع ممتاز و مشخص ميسازد و داراي رفتاري نسبتاً متشابه و يكسان مي كند و به همين صورت معرفي مي نمايد تا جايي كه درباره او مي توان به پيش بيني پرداخت و حكم كرد به اين كه هميشه در مواجهه با فلان پيش آمد و اوضاع و احوال معين چه واكنشي خواهد داشت ، يعني سلوك و رفتارش چه خواهدبود . 
     شخصيت را ما به اين اعتبار ، يعني به اعتبار خصوصيتي كه در هر فردي پيدا مي كند و به او وضع و حالي مخصوص مي دهد و از ديگران ممتازش مي سازد ، منش يا شخصيت اختصاصي مي خوانيم . پس منش همان شخصيت است منتها به اعتبار موضوع آن .
    تعريفي  كه بسياري از روان شناسان از منش كرده اند با مفهوم ياد شده مطابقت دارد. هانري والن مي گويد : «منش، روش عادي و ثابت واكنش مخصوص هر فرد آدمي است». لالاند منش را « مجموعه روش هاي عادي احساس و رفتاري كه فردي را از فرد ديگر ممتاز مي سازد » مي داند . الپرت نيز معتقد است كه امروز اصطلاحات منش و شخصيت مترادف محسوب مي شوند و به جاي يكديگر به كار مي روند . 

عتیقه زیرخاکی گنج