• بازدید : 74 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى از علومى كه از جهان خارج وارد فرهنگ اسلامى شد و پذيرش عمومى يافت , و حتى به عنوان مقدمه اى بر علوم دينى جزء علوم دينى قرار گرفت , علم منطق است .
    علم منطق از متون يونانى ترجمه شد , واضح و مدون اين علم ارسطاطاليس يونانى است.اين علم در ميان مسلمين نفوذ و گسترش فوق العاده يافت , اضافاتى بر آن شد و به سر حد كمال رسيد . بزرگترين منطقهاى ارسطويى كه در ميان مسلمين تدوين شد منطق الشفاى بو على سينا است , منطق الشفا چندين برابر منطق خود ارسطو است.
تعريف منطق :
  منطق < قانون صحيح فكر كردن > است . يعنى قواعد و قوانين منطقى به منزله يك مقياس و معيار و آلت سنجش است كه هر گاه بخواهيم درباره برخى از موضوعات علمى يا فلسفى تفكر و استدلال كنيم بايد استدلال خود را اين مقياسعا و معيارها بسنجيم و ارزيابى كنيم كه بطور غلط نتيجه گيرى نكنيم , منطق براى يك عالم و فيلسوف كه از آن استفاده مى كند نظير شاقول يا طراز است كه بنا از وجود آنها براى ساختمان استفاده مى كند و مىسنجد كه آيا ديئارى كه بالا برده است عمودى است يا نه ؟ و يا آيا سطحي كه چيده است افقى است يا نه؟
   فائده منطق :
  از تهريفى كه براي منطق ذكر كرديم فايده منطق نيز روشن مى شود معلوم شئ فايده منطق جلوگيرى ذهن است از خطاى در تفكر ؛ تفكر عبارت است از مربوط كردن چند معلوم به يكديگر براى بدست آوردن معلوم جديد و تبديل كردن يك مجهول به معلوم . در حقيقت تفكر عبارت است از سير و حركت ذهن از يك مطلوب مجهول به سوى يك سلسله مقدمات معلوم و سپس حركت از آن مقدمات معلوم به سوى آن مطلوب براى تبديل آن به معلوم. 
  ذهن آنكاه كه فكر مىكند و مي خواهد از تركيب و مزدوج كردن معلومات خويش مجهولى را تبديل به معلوم كند , بايد به آن معلومات شكل نظم و صورت خاص بدهد . يعنى معلومات قبلى ذهن تنها در صئرتى مولد و منتج مىشوند كه شكل و صورت خاصى به آنها داده شود منطق قواعد و قوانين اين نظم و شكل را بيان مى كند . 
    
 خطاى ذهن :
   ذهن آنگاه كه تفكر مى كند و امورى را براى امرى ديگر قرار ميدهد ممكن است صحيح عمل كند و ممكن است دچار خطا گردد. منشاء خطا يكى از دو امر ذيل ممكن است باشد :
۱- آن مقدماتى كه آنها را پايه قرار داده و معلوم فرض كرده خطا و اشتباه باشد . يعنى مقدماتى كه مصالح استدلال ما را تشكيل مىدهد فاسد باشد.
۲- نظم و شكل و صورتى كه به مقدمات داده شده غلط باشد يعنى هر چند مصالح استدلال ما صحيح و درست است ولى شكل استدلال ما غلط است.
  خطا سنجى منطق ارسطويى منحصراً مربوط به شكل و صورت استدلال , اما سنجش خطاى ماده استدلال از عهده منطق ارسطويى خارج است , لهذا منطق ارسطويى را منطق صورت مى نامند . 
     موضوع منطق :
  موضوع علم عبارت است از آن چيزى كه آن علم در اطراف آن بحث مىكند و هر يك از مسائل آن علم را در نظر بگيريم خواهيم ديد بيانى است از يكى از احوال و خواص و آثار آن . عبارتى كه منطقيين و فلاسفه در تعريف موضوع علم بكار برده اند اينست : موضوع كل علم هو ما يبحث فيه عن عوارضه الذاتيه يعنى موضوع هر علم آن چيزىاست كه آن علم درباره عوارض ذاتى آن بحث مىكند.
   در اينجا دو نظريه است : 
۱- علت اين امر اينست كه مسائل هر علمي بالاخره در اطراف يك حقيقت معينى بحث ميكند . مثلا علت هم خانواده بودن مسائل حساب اينست كه همه آنها در اطراف عدد و خواص و آثار اعداد است و علت هم خانوادگي و قرابت مسائل هندسى اينست كه همه آنها در اطراف مقدار مى باشند.
۲- نظريه دوم اينست كه پيوند مسائل علوم با يكديگر ناشى از آثار و فوايدى است كه بر آنها مرتب ميشود. فرضا يك عده مسائل در اطراف يك موضوع معين نباشد , هر مسئله اي مربوط به موضوع جداگانه اي باشد اگر آن مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرضىكه به دانستن آنها تعلق ميگيرد وحدت و اشتراك داشته باشند كافى است كه قرابت و هم خانوادگى ميان آنها برقرار گردد و ضمناا آنها را از مسائل ديگرى كه علم ديگر بشمار ميرود متمايز كند. ولى اين نظريه صحيح نيست اينكه يك عده مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرضى كه به دانستن آنها تعلق ميگيرد وحدت و سنخيت پيدا مى كند ناشى از شباهت ذاتى لأن مسائل بيكديگر استو شباهت ذاتى آن مسائل بيكديگر ناشى از اينست كه همه أن مسائل از حالات و عوارض موضوع واحدي مي باشند.
      كلي و جزيى :
   يكي  ديگر از بحثهاي مقدماتى منطق بحث كلى و جزيى است .تصورات كلى و تصورات جزيى :
  تصورات جزيي يك سلسله صورتها است كه جز بر شخص واحد قابل انطباق نيست , در مورد مصداق اين تصورات كلماتى از قبيل ” چندتا” كداميك ” معنى ندارد.
 ادراك كلى , علامت رشد و تكامل انسان در ميان جانداران است . راز موفقيت انسان – بر خلاف حيوانات-
به درك قوانين جهان و استخدام آن قوانين و ايجاد صنايع و تشكيل فرهنگ و تمدن ، همه در ادراك كليات نهفته است .منطق كه ايزار صحيح فكر كردن است هم با سروكار دارد هم با كلى ، ولى بيشتر سرو كارش با كليات است . 
         نسب اربعه :    
از جمله مسا ئلي كه لازم است دانسته شود ، انواع رابطه و نسبتي است كه دو كلي با يكد يگر ممكن است داشته باشند . هر كلي را نظر با ينكه شامل افراد بسياري است ، اگر آن را با يك كلي ديگر كه آن نيز شامل يك سلسله افراد     است مقاسيه كنيم يكي از چهار نسبت ذيل را با يكديگر خواهند داشت:       

                      تبا ين        تساوي       عموم و خصوص مطلق         عموم و خصوص من وجه                                       
زيرا يا اينست كه هيچيك از اين دو كلي بر هيچيك از افراد آن كلي ديگر صدق نمي كند و قـلمرو هـر كدام ازاينهـا ازقـلمرو ديگري جدا است،در اين صورت نسبت ميان اين دو كلي نسبت تباين است و آن دو كلي را « متباينين » مي خوانند.                                                                                                                

هـر يك از اين دو بر تمام افراد ديگري صدق مي كند ، يعني قـلمرو هـر دو كلي يكي است ، در اين صورت نسبت ميان اين دو كلي نسبت «‌ تساوي » است و آن دو كلي را« متسا ويين » مي خوانند.
اينست كه يكي بر تمام افراد ديگري صدق مي كند و تمام قـلمرو آنرا در بر مي گيرد اما ديگري تمام اولي را در بر نمي گيرد بلكه بعضي از آنرا در رب مي گيرد ، در اين صورت نسبت ميان آن دو كلي ، نسبت « عموم و خصوص مطلق » است و آن دو كلي را « عام و خاص مطلق » مي خوانند .
    اينست كه هـر كدام از آنها بر بعضي از افراد ديگري صدق مي كند و در بعضي از قـلمرو هاي خود بر يكديگر اشتراك دارند و اما هـر كدام بر افرادي صدق مي كند كه ديگري صدق نمي كند يعني هـر كدام قـلمرو جداگانه نيز دارند ، در اين صورت نسبت ميان آن دو كلي « عموم و خصوص من وجه » است و آن كلي را« عام و خاص من وجه » مي خوانند.
        قضايا :
    اول بايد قضيه را تعريف كنيم و سپس به تقسيم قـضايا بپردازيم و آنگاه احكام قضايا را ذكر كنيم . پس سه مرحله بايد كار كنيم :    تعريف .  تقسيم  .  احكام 
براي اينكه قـضيه را تعريف كنيم مقدمه اي بايد ذكر كنيم كه مربوط به الفاظ است. گرچه منطق سر وكارش با معاني و ادراك ذهـنيه است و مستقيماً كاري با الفاظ ندارد ( بر حلاف نحو صرف كه سر كارشان مستقيماً با الفاظ است ) و هـر گونه تعريف يا تقسيم يا بيان حكمي كه مي كند مربوط به معاني و ادراكات است ، در عين حال گاهي منطق ناچار است به پاره اي تعريف و تقسيمها درباره الفلظ بپردازد.
  البته تعريف و تقسيماهائي كه منطق در الفاظ بكار مي برد به اعتبار معاني آن الفاظ است ، يعني آن الفاظ به اعتبار معاني خودشان به گونه اي تعريف مي شوند و تقسيمهائي بر آنها وارد مي شود . در قديم معمول بود كه به نو آموزان منطق اين بيت :    منطقي در بند بحث لفـظ نيست       ليك بحث لفظ او را عارضي است 
  در اصطلاح منطقـيين هـر لفظي كه براي يك مهني وضع شده باشد و مفيد معني باشد «‌ قول » خوانده مي شود .
  عليهذا تمام الفاظي كه ما در محاورات خود بكار مي بريم و مقاصد خود را به يكديگر تفهيم ميكنيم « اقوال» مي باشد و اگر لفظي فاقد معني باشد آن را مهمل مي گويند و قول خوانده نمي شود . مثلاً لفظ « اسب » در فارسي ، قول است زيرا نام يك حيوان خاص است ،اما لفظ « ساب » قول نيست زيرا مفيد معني نمي باشد .
 قول بر دو قسم است يا مفرد است يا مركب . اگر داراي دو جزء باشد و هـر جزء آن بر جزء معيني دلالت كند آن را مركب خوانند و اگر نه ، مفرد.
عليهذا لفظ « آب‌» مفرد است اما « آب هـندوانه » مركب است. مركب بر دو قسم است يا تام است يا ناقص . مركب تام آنستكه يك جمله تمام باشد ، يعني بيان كننده يك مقصود كامل باشد بطوريكه اگر به ديگري گفته شود ، او مطلبي را درك كند و به اصطلاح صجت سكوت داشته باشد و حالت انتظار باقي نماند . اما مركب ناقص برخلاف اين است ، كلامي نيمه تمام است ، مخاطب از آن معني و مقصودي درك نمي كند .
   مركب تام نيز بر دو قسم است يا خبر است يا انشاء . مركب تام خبري آن است كه از واقـعـيتي حكايت مي كند . يعني از امري كه واقع شده است يا واقع خواهـد شد يا در حال واقع شدن اشت و يا هـمواره بوده و هـست و خواهد بود خبر مي دهـد . مثل آنكه مي گوييم : من سال گذشته به مكه رفتم . من سال آ ينده در فوق ليسانس شركت مي كنم. اما مركب انشائي عبارت است از جمله اي كه از چيزي خبر نمي دهـد بلكه خودبخود آورنده يك معني است. مثل آنكه مي گوييم : برو ، بيا ، حرف نزن ، آيا با من مي آيي؟

عتیقه زیرخاکی گنج