• بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

موضوع جاودان بودن روح از دیدگاه گذشتگان به عنوان موضوعی فلسفی آغاز گردید و با دگرگونی روش های شناخت روح، از یکصد و اندی سال تا کنون به صورت یک بحث علمی محض در آمد.
یقیناً فلسفه و علم تا امروز با مسأله ای مهمتر و سنگین تر از مطلب روح و ارتباط آن با حال و آینده ی انسان و در ارتباط با خوشبختی و نگون بختی او روبرو نشده است.
خواننده ای که این صفحات را درخور اهمیت موضوع مطالعه می کند، خواهان آگاهی های بیشتری خواهد شد، تا همگام با خدمت نمودن به خویشتن، به یک حقیقت علمی نیز خدمت نماید، که این حقیقت علمی، خدمات کسی را که در راه او گام برداشته ارج می نهد.
در یک خانه کوچک در نزدیک روستای کاستلنوداری جنجال و سر و صدای عجیبی به وجود آمد و پدیده هایی ظاهر می شد که مردم را بر این باور داشته بود که یک روح شرور و بد سرشت در این خانه سکونت دارد.
آقای «د» می خواست در این خانه ساکن شود اما چند سال بعد ناگهان در گذشت.
هنگامی که فرزندش خواست در این خانه ساکن شود به هنگام ورود به خانه یک سیلی آبدار از یک دست ناشناس دریافت کرد و از آن جا که در آن هنگام تنها بود، تردیدی در منبع پنهانی آن به خود راه نداد و در نهایت تصمیم گرفت که آن خانه را ترک کند.
آن روح مشکوک از سوی انجمن روح شناسان پاریس در سال ۱۸۵۹ احضار گردید . آن روح حاضر شد و با حرکات خشن و شرورانه، خود را نمایان ساخت به طوریکه تمام تلاش ها برای آرام ساختن وی بی فایده بود.
در این موقع برخی از اعضای انجمن از سن لوئیس درخواست کردند که بیانیه ای صادر کند و سن لوئیس به شرح زیر پاسخ داد:
« این یک روح از بدترین انواع روح استن، بلکه روحی واقعاً سرکش است که او را حاضر ساختیم اما نتوانستیم او را مجبور سازیم هرچه را می گوییم بنویسد…… این بدبخت آزادی و اختیار را دارد اما آن را نادرست به کار می گیرد.»
س- آیا این روح شایستگی پیشرفت را دارد؟
ج- برای چه نداشته باشد؟ آیا او و دیگران قابلیت پیشرفت را ندارند ؟ بر ما لازم است که انتظار بر خورد با مشکلات را داشته باشیم . هرچند که پیچیدگی وجود داشته باشد، رو برو شدن با شر و فساد با اقدامات خیر حتماً تأثیر مثبت خواهد داشت.
ابتدا او را از شرارت باز دارید و ظرف مدت یک ماه مکرر او را فرا خوانید تا امکان چیره شدن و دگرگونی را فراهم سازید.
طلب کردن روح در همان میگزد روح شناسی چندین بار تکرار شد. سپس آثار نرمش در او آشکار گردید و آنگاه تسلیم شد و توبه را آغاز کرد.
از اعلامیه هایی که این میز گرد دریافت کرد معلوم شد که یک شخصی در سال ۱۶۰۸ در این خانه سکونت داشته و برادرش در حالی که آن مرد در خواب بوده، با کارد به او سوء قصد نموده و برادر خود را کشته است و انگیزه این قتل تردید و غیرت و رقابت در مسأله عشق بوده است.
در این خانه سوء قصد و قتل دیگری اتفاق افتاده بود و قاتل چند سال پس از کشتن برادر خود، زنی را که با او ازدواج کرده بود به قتل رساند. سرانجام قاتل در سال ۱۶۵۹ در هشتاد سالگی درگذشت بدون این که جنایت های او مورد بازخواست قرار گرفته باشد، جنایت هایی که توجه اندکی نسبت به ماجرا جلب کرد.
این مرد، پس از فوت، رفتارهای زشت را پایان نداد و مرتکب بسیاری از حوادث شد که در این خانه اتفاق افتاد.
وساطت گر چشم بندی در اولین جلسه حضورش او را مشاهده کرد که با خشونت بازوی وساطت گر را در لحظه ای که از او خواسته شد مطالب را بنویسد به شدت تکان می دهد. چهره او ترسناک بود، پیراهنی آلوده به خون بر تن و خنجری در دست داشت.
س-  از سن لوئیس پرسیدند: آیا ممکن است درباره نوع شکنجه ای که بر روح این شخص وارد می شود مطالبی بفرمایید؟
ج- شکنجه رنج آوری است. او محکوم شده است در این خانه ای که مرتکب جنایت ها شده است اقامت کند بدون این که بتواند اندیشه خود را به چیز دیگری غیر از این ها معطوف دارد. او پیوسته در معرض دید بینندگان است. همچنین او همواره خودش را در لحظه ای می بیند که آن دو جنایت را مرتکب شد و غیر از آن دو حادثه خاطرات دیگر از او سلب شده است و تا هنگامی که او در عرصه زمین است این خانه را ترک نمی کند و هنگامی هم که در این فضا به سر می برد به تنهایی و در تاریکی زندگی می کند
س- آیا وسیله ای برای بیرون راندن او از این منزل وجود دارد؟
ج- اگر قصد شما از رها شدن از تنگناهای ارواحی است که نمایان می شوند، راه چاره نماز است، در حالی که انسان در ادای نماز اهمال می ورزد و ذکر عبارات دیگری را برای راندن او ترجیح می دهد و او گوش دادن به آن عبارات را به بازی می گیرد.
س- اکنون دو قرن از ان زمان گذشته است  و این روح بر همین حالت قرار دارد . آیا به نظر می رسد که اگر این روح در عرصه زمین می زیست این مدت زمان، به نظرش خیلی زیاد بود؟
ج- به نظر او خیلی زیاد است و برای این روح اوقات شب وجود ندارد.
س- به ما گفته شده است که زمان برای ارواح مطرح نیست به طوری که این وضع نسبت به تمام ارواح مطرح است.
س- این روح قبل از حضور پذیری در کجا بوده است؟
ج- این روح قبلاً بین خشن ترین قبایل وحشی بوده و قبل از آن نیز ستاره ای غیر از زمین آمده است.س- این روح به سبب جنایتی که مرتکب شده است مجازات می شود. پرسش این است که اگر این روح در بین ملت های وحشی می زیست و اقدام به جنایتی نظیر آن چه انجام داده است می کرد، آیا به همان طریق که به آن عمل کرده بود مجازات می شد؟
ج- مجازات او سبک تر می بود زیرا وی به علت نادانی فهمش نسبت به اعمال یکه انجام می دهد کمتر است
س- به چه علت در اولین بار که از تو درخواست کردیم چیزی بنویسیم نتوانستی؟
ج- میل به این کار نداشتم
س- چرا؟ 
ج- به سبب نادانی
س- آیا هر وقت اراده کنی می توانی خانه کاستلنوداری را ترک نمایی؟
ج- آری می توانم زیرا از پندهای پاکیزه شما استفاده کردم.
س- آیا تخفیفی را در کارت احساس می کنی؟
ج- امیدی در من پیدا شده است.
س- در چه شکل و صورتی تو را خواهیم دید اگر میسر شود؟
ج – مرا با پیراهن و بدون خنجر خواهید دید.
س- خنجر تو چه شده است؟ 
ج_ من آن را لعنت می کنم و خدا من را از دیدن آن معاف کرده است
س- آگر اقای «د» به منزل بازگردد آیا روش ناپسندی نسبت به او پیش می گیری ؟
ج- خیر من توبه کردم
س- و حتی اگر بخواهد بار دیگر برای تو بایستد؟
ج- این مطلب را از من نخواهید زیرا من نمی توانم بر خود مسلط باشم.
س- آیا پایانی برای دردهایت می بینی؟
  • بازدید : 21 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر صد سال از سن شما گذشته باشد و شما بگوئيد يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد مثل اينکه ديروز است الان مادرم مجسم است همان محل چه زمين آن چه ساختمان آن مجسم است مثل اينکه صدای آبشار آن به گوشم ميرسد و مثل اينکه جزء جزء آن را دارم می بينم.سوال اين است که آيا اين ((من)) چيست که در اين صد سال به حالت((يک)) باقی مانده
اگر بگویی بدن است که اين بدن تمام اجزاء آن بدون استثناء حتی مغز و قلب آن عوض شده،اگر بگوئی ((من)) مغز است و سلولهای آن هنگام تعويض خاصيت خود را به جانشين خود داده و رفته مثل اينکه همه سلولهای بدن هنگام تعويض خاصيت خود را از قبيل سفيدي،سياهي،حرارت،برودت و ساير احوال به جانشين خود داده و رفته،گوئيم راجع به اين احوال درست است و حتی مغز هم خاصيت خود را داده و رفته ولکن آنکه فکر می کند و شاد می شود،اندوهناک می شود،عاشق می شود،متنفر می شود،دوست می شود،دشمن می شود،مغز است يا چيز ديگر است نمی شود ولکن بالاخره مدرک چيز ديگر است و مغز مثل تلسکوپ است که گرچه شما بدون تلسکوپ و عدسه صرفا آلت است ما می خواهيم بگوئيم مغز فقط آلت ادراک است و الا مدرک چيز ديگری است مستقل که ما از او تعبير می کنيم به ((من)) يا ((روح)) به چند دليل:
اول: شکی نيست که ما در ذهنمان تصوراتی است کوه،دشت،کره زمين،کره شمس،ستارگان و خلاصه آنچه ديديم و همچنين معانی مثل اينکه شما دوازده زبان می دانيد و ميليونها کلمات در ذهن شما ضبط است،آيا می شود اينها در مغز کوچولوی شما ضبط شود؟اگر بگوييد بله می شود،نقشه های ذهنی ما همانند ميکروفيلم ها هستند که با مقياس های معينی کوچک شده اند.
جواب:در ميکروفيلم اشياء ذره بينی و کوچک است اما نقشه های ذهنی ما با همان بزرگی که در خارج است در ذهن ما وجود دارند.دليل دوم:برای استقلال روح و مادی نبودن آن موجودات مادی تدريج الحصول است و زمان می خواهد اما شما نمی توانيد يک عالم را در آن واحد در ذهن خود ترسيم کنيد نه تدريجی است و نه زمان می خواهد.
دليل سوم:همان که گفتم شما اگر صد سال عمر کنيد با موقع تولد ((يک)) هستيد،با اينکه شايد ده مرتبه تمام اجزای بدن شما عوض شده پس ثابت شد که روح استقلال دارد و از عالم ماده نيست و خلاصه مجرد است((من عرف نفسه فقد عرف ربه.))
روح
روح چيست؟
همه چيز.
از ديدگاه شاخه مهايانه دين بودا، روح همه چيز است. به اين ديدگاه، فلسفه همه-روحی (Yogacara) می گويند. اين فلسفه در خيلی موارد با نظريه کوانتوم در فيزيک همانندی دارد.
از نظر يوگاچاره:
همه چيز نمايشی از روح مطلق است. بنابر اين روح، سرشت واقعی چيزها است. روح به صفحه تلويزيون می ماند که بر روی آن چيزها قابل رؤيت می شوند. ما بخاطر نداشتن بينش و بخاطر اينکه گمراه هستيم تنها تصاوير روی صفحه را می بينيم و ذات و سرشت اصلی را نمی شناسيم. جهان و همه چيز درون آن همچون يک پندار است، يک بازی.
اين بازي، شوربختانه، برای ما بازيگرانش خيلی واقعی حس می شود و برای ما پر از رنج است. در چهارچوب اين نظريه، روشنی يافتن و بودا شدن يعنی بازگشت به وضعيت اوليه روح.
انديشه ها و ايده های ما در طول زندگی جذب يک خودآگاهی بنيادی می شود. اين خودآگاهی بنيادی هر بار که از خود چکيده گيری می کند ما دوباره زاده می شويم، البته هر بار در قالبی تازه.
اين خودآگاهی بنيادی در قلمرو روح است. بينش يافتن نسبت به روح به معنی رستگاری است. به قول سوسان از استادان ذن: اگر خودآگاهی ما به آرامش برسد خودبخود ناپديد می شود.
مهمترين انديشمندان فلسفه يوگاچاره مايترناياتا، آسانگا و واسوباندو هستند. انديشه ها و آثار ايشان تأثير زيادی بر مذهب بودا در چين و تبت داشته است.
منبع: 
Scherer, B.: 108 Vragen over Boeddhisme, Milarepa, Amsterdam 2003, p. 48
سعادت روح و بدن 
از پرسشهايى كه جهان‏بينى الهى به آن پاسخ مى‏دهد اين است كه سعادت چيست و آيا سعادت، و كمال انسان، تنها مربوط به روح اوست‏يا مربوط به روح و بدن او؟ آنها كه براى بدن، هيچ نقشى قايل نيستند و آن را ابزارى بيش نمى‏پندارند، براى آن سعادتى معتقد نيستند و همه سعادتها را براى روح وى مى‏دانند و احيانا به تفريط مبتلا مى‏شوند و حق بدن را رعايت نمى‏كنند. عده‏اى كه براى بدن سهمى قايل هستند و سعادت را براى بدن و روح مى‏دانند، سلامت و داشتن امكانات مادى و… را جزو سعادتهاى بدنى و مسئله علم، حكمت، معرفت، قسط و عدل و … را از سعادتهاى روحى به شمار مى‏آورند. 
حكمت متعاليه در اينجا سخن تازه‏اى دارد كه: گرچه بدن، نقش و سعادتى مربوط به خود دارد اما بايد آن را شناخت. انسان داراى دو بدن است: 
۱ بدن طبيعى و محسوس كه زشتى وزيبايى اعتبارى آن در اختيار خود او نيست و بر اساس «هو الذى يصوركم فى الارحام كيف يشاء» (۱) با هر نوع خلقتى كه خدا خواسته به دنيا آمده است. 
۲ بدن برزخى كه خود، آن را مى‏سازد. اين بدن خود ساخته، حد فاصل بدن مادى و روح مجرد است كه به اين ترتيب در حقيقت، انسان، موجودى سه نشئه‏اى يا سه مرتبه‏اى است كه مرتبه نازله آن بدن طبيعى و مادى و مرحله عاليه آن همان روح مجرد، و مرحله متوسط آن همان بدن برزخى است كه خود انسان به تدريج آن را مى‏سازد; يعنى هر كس با كارى كه دارد انجام مى‏دهد، سرگرم ساخت و ساز آن بدن وسطى است. 
اگر به معارف و مطالب حق، گوش مى‏سپارد، بدنى مى‏سازد كه داراى گوش شنواست و اگر به آيات الهى مى‏نگرد و حق چشم را ادا مى‏كند و از گناه چشم، مى‏پرهيزد، بدنى مى‏سازد كه داراى چشم، بينا و بيدار است و در مورد اعضا و جوارح ديگر نيز چنين است. 
از اين رو در حالت‏خواب و نيز بعد از مرگ، چيزهايى را مى‏بيند كه ديگران نمى‏بينند. البته ديگران كه در دنيا نابينا و ناشنوا بودند و بدن برزخى را درست نساختند، چيزهايى كه مسانخ با هستى آنهاست‏يعنى قهر خدا و طنين جهنم را مى‏شنوند; اما بهشت را نمى‏بينند، بوى آن را استشمام نمى‏كنند و صداى فرشتگان رحمت را نمى‏شنوند. 
حكمت متعاليه، هم براى بدن طبيعى و مادى سعادت قايل است چون بدن را مرحله نازله روح انسان مى‏داند و هم همتش را براى ساختن بدن برزخى مصروف مى‏دارد; زيرا بدن برزخى است كه در همه حالات با انسان است. 
حكمت متعاليه و سعادت روح 
بحث ديگر اين است كه سعادت روح چيست؟ حكماى پيشين مشاء، سعادت روح را رسيدن به مرحله «عقل مستفاد» مى‏دانستند; ولى حكمت متعاليه كه برداشتش از قرآن و روايات معصومين (عليهم السلام) بيشتر و قويتر است، سعادت انسان را بسيار برتر از اينها مى‏داند. 
در مسئله تعيين محدوده سعادت انسان، بر اساس حكمت متعاليه، چند نكته وجود دارد كه بر محور خليفة اللهى انسان، دور مى‏زند. وقتى ما مى‏توانيم مقام خليفه، يعنى انسان را بشناسيم كه نخست، «مستخلف عنه‏» يعنى اوصاف جلال و جمال حق را بشناسيم. اگر اوصاف و اسماى الهى شناخته شود، هم رابطه انسان با مافوق او كه خداست و هم رابطه وى با مادون او كه نظام هستى و آفرينش است، مشخص مى‏شود و اين عاليترين مرحله اخلاق است. 
اخلاق از علوم جزئى است كه زير مجموعه حكمت و فلسفه است ولى عرفان نه تنها زير مجموعه فلسفه نيست‏بلكه همتاى آن هم نيست‏بلكه فوق فلسفه است. 
هدف خلقت
براى تبيين موضوع خليفة اللهى انسان، چند امر لازم است: 
امر اول اين است كه ذات اقدس اله، انسان را براى عبادت آفريده است: 
«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏» (۲) 
اين «حصر» در آيه مزبور، ناظر به آن است كه انسان نبايد غير خدا را بپرستد و فقط بايد خدا را بپرستد; اما معنايش اين نيست كه كمال انسان، فقط در عبادت اوست و در معرفت، علم، حكمت، اختراع و ابتكار او نيست. بنابراين، آيه ياد شده نمى‏گويد هدف فقط عبادت است‏بلكه مى‏گويد: فقط عبادت «خدا» هدف است كه غير خدا را نپرستند. 

عتیقه زیرخاکی گنج