• بازدید : 60 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اسفنديار در شب تيره با لشکر تاخت و چون خورشيد برآمد به خان چهارم رسيد. سپاه را به پشوتن سپرد و خود جامي شراب و طنبوري برداشت و به بيشه خرم و پر گلي که در آن نزديکي بود آمد. در کنار چشمه ساري که آبي چون گلاب داشت نشست، قدري از جام مي نوشيد و چون شاد گشت طنبور را در بر گرفت و با نواي آن آوازي در وصف رنجها و ناکاميهاي خويش خواند. زن جادو آواز اسفنديار را شنيد و دانست که شکاري به دامش آمده است. پس روي زشت و چروکيده خود را به جادو زيبا کرد: 
و آراسته و پر رنگ بوي نزد اسفنديار آمد و نشست. پهلوان از ديدن آن پريچهره شادمان شد و جامي مي به دستش داد. ولي چون دريافت که جادوگر بد گوهر و بد تن است زنجيري که بر بازو داشت و زرتشت آن را از بهشت آورده بود بر گردنش افکند و نيرو را از او گرفت. جادوگر خود را به صورت شير در آورد و اسفنديار شمشير کشيد و گفت:«اگر کوه بلند هم شوي گزندت به من نخواهد رسيد.» در يک آن جادوگر به صورت گنده پيري زشت درآمد سياه روي و سفيد موي که اسفنديار به يک ضربه خنجر سرش را بر خاک انداخت. ناگهان آسمان تيره شد و باد و گرد و خاک برخاست و روي خورشيد را پوشيد. اسفنديار چهره بر زمين نهاد و يزدان را سپاس گفت: همان گاه پشوتن و سپاه به او رسيدند، پهلوان را ستودند، در همان بيشه خيمه زدند و خوان گستردند. اسفنديار اسير در بند را پيش خواند سه جام مي لعل فام به او نوشاند و سر جادوگر را که به درخت آويخته بود نشانش داد و گفت: اين سر همان جادوگري است که مي گفتي بيابان را دريا مي کند. حال بگو ببينم در منزل بعدي چه شگفتي در پيش است؟» گرگسار پاسخ داد:«راه دشواري در پيش داري، به کوهي بلند مي رسي که سر بر آسمان مي سايد، بالاي آن جايگاه سيمرغ و جوجه هاي اوست. او چون کوهي است پرنده که نهنگ را از دريا و فيل را از زمين به چنگ بر مي دارد. پند مرا بشنو و از همينجا باز گرد که تو ياراي رسيدن به آن کوه نخواهي داشت. اسفنديار خنديد و گفت:«من سر سيمرغ را از همان بالا به زير خواهم کشيد.» 
خان پنجم  کشتن اسفندیار سیمرغ را 

چون شب فرا رسيد، اسفنديار با لشکرش به راه افتادند و تا بر آمدن خورشيد راه مي پيمودند. آن گاه اسفنديار لشکر را به برادر سپرد و خود همان گردونه و صندوق و اسبان را برداشت و به کوه سر بر آسمان کشيده نزديک شد. گردونه را در سايه اي نگه داشت و نام ايزد يکتا به زبان آورد. سيمرغ گردونه و اسبان را از سر کوه ديد و فرود آمد تا آن را به چنگ گيرد، ولي تيغها در بال و پرش فرو رفت و پرنده چندي به چنگ و منقار تلاش کرد و سست بر زمين افتاد و خونش گردونه و صندوق را شست. 
جوجه ها هم که مادر را بر خاک و خون ديدند از آن جايگاه پريدند و رفتند. 
اسفنديار از صندوق بيرون آمد، با شمشير سيمرغ را پاره پاره کرد و به نيايش ايستاد. همان گاه لشکريان از راه فرا رسيدند و دشت را آکنده از پر و خون ديدند. بر پهلوان آفرين خواندند، سپس سراپرده زدند، خوان گستردند و مي خواستند. گرگسار چون شنيد که اسفنديار باز هم به پيروزي رسيده تنش لرزان و رخسارش زرد شد. اسفنديار او را پيش خواند سه جام مي پياپي بر او نوشانيد و پرسيد اين بار چه شوري در پيش است؟ گرگسار پاسخ داد:«دشواري راه فردا را با تير و کمان و شمشير چاره نتواني کرد، تو و لشکريانت در يک نيزه برف خواهيد ماند و بادهاي سختي خواهند وزيد که زمين را مي درند و درختان را مي برند. اگر از آنجا هم رهايي يابي، به بياباني مي رسي به طول سي فرسنگ که بر ريگزار داغش مرغ و مور و ملخ گذر نتواند. يک قطره آب در همه آن بيابان نخواهي يافت. اگر برايت توش و تواني ماند و از آن زمين جوشان هم گذشتي چهل فرسنگ ديگر بايد بروي تا به رويين دژ برسي. به دژ هم که رسيدي بر آن داخل نتواني شد که ديوارهايش به آسمان مي رسند و اگر صد هزار سوار خنجر گذار صد سال بر آن تير ببارند آسيبي به دژ نخواهد رسيد. دشمن هميشه چون حلقه بر در مي ماند و بدرون راه ندارد.» 
ايرانيان از گفته هاي گرگسار بيمناک شدند و از اسفنديار خواستند از همانجا باز گردد و آنها را به کام مرگ نکشاند. اسفنديار به خشم آمد و آنها را سرزنش کرد که: «مگر شما براي نامجويي به اينجا آمديد که عهد و پيمان و سوگند فراموشتان شد و با يک حرف اين ديو ناسازگار سست شديد؟ شما همه باز گرديد که ياري يزدان، برادر و پسر مرا بس است.» 
ايرانيان به پوزش گفتند:«ما غم رنج را داريم و گرنه از جنگ نمي هراسيم و تا آخرين نفر بر سر پيمان خود هستيم.» اسفنديار بر آنها آفرين کرد و گفت:«رنجتان بي گنج نخواهد بود.» و چون هوا خنک شد و نسيمي از کوه وزيد سپاه به راه افتاد.
رستم نمونه‌ی برجسته‌ی يك پهلوان عارف است. سربلند و باافتخار همه‌ی صحنه‌های نبرد با دشمنان را در می‌نوردد و سر در برابر هيچ قدرتی خم نمی‌كند و حتا در برابر فرستاده‌ی دين و دولت، اسفنديار رويين‌تن و بی‌مرگ، دست به بند نمی‌دهد و می‌خروشد كه:
چه نازی بدين تاج لهراسبی
بدين ياره و تخت گشتاسبی
كه گفت‌ات: برو! دست رستم ببند!
نبندد مرا دست، چرخ بلند!
اسفنديار در حقيقت نماينده‌ی قدرت و دين‌آور و رسول است و رستم نماينده‌ی آزاده‌گی و عرفان و آيين كهن و متهم به الحاد و بت‌پرستی! پس شاه كه خود را دين‌آور می‌نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آيين‌های كهن و آزاده، به مركز مخالفان كه سيستان باشد می‌تازد:
به زاول‌ستان شد به پيغمبری
كه نفرين كند بر بت آذری
اسفنديار آمده است تا آن نظام دموكراتيك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماينده‌ی آن است، در هم شكند و از نماينده‌ی دين نيز فتوا در دست دارد كه:
چو آن‌جا رسی، دست رستم ببند
بيارش به بازو فكنده كمند
اين رستم، نماد پهلوانی و آزاده‌گی‌ست كه بايد به بند كشيده شود.
او نجات‌دهنده‌ی دربندان و گرفتاران (بيژن ازچاه، كاوس از زنجير و جادو و…) و رهاننده‌ی دانش و خرد از بند جادوان است (در كوه مازندران و از دست اكوان و ديو سفيد). سيمرغ به او پيام می‌دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفنديار بجنگد، به ضرورت تاريخ و سرنوشت، خود و خاندان‌اش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می‌پذيرد و آن فرستاده‌ی رويين‌تن را با تيری از پا می‌افكند، تا انسانيت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ايرانی به نماد آزاده‌گی بدل گردد.
اسفنديار جوان و جويای نام و قدرت و بازی‌چه‌ی دستان اهريمنی پدر با هر چه رستم است سر دشمنی دارد، چنان كه در خان چهارم، جفت سيمرغ را كه زنخدای بزرگ ايران است و نماد مردمی و آزاده‌گی‌ست، می‌كشد.
برخی پژوهش‌گران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی يكی دانسته‌اند. رستم را نيز از شاه‌زاده‌گان اشكانی قلم‌داد كرده و گودرز شاه‌نامه را همان گودرز يكم اشكانی می‌دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی‌ست و ياد و خاطره‌ی پهلوانان اشكانی با يادمان‌های دوران كهن در هم آميخته و اين پهلوانان از تاريخ به استوره و افسانه پر كشيده‌اند.
اين پهلوانان كوشيدند تا با دست‌گاه ستم و دين شاهی ساسانی نبرد كنند و به همين سبب، چون ساسانيان به قدرت رسيدند، ياد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می‌گويد:
از آنان به جز نام نشنيده‌ام
به همين جهت نام زال و رستم در هيچ يك از كتاب‌های دينی پهلوی نيامده است.
داستان عشق رستم و تهمينه از بخش‌های زيبای شاه‌نامه است. عشق در اين داستان همه‌ی مرزهای ملی را در می‌نوردد و مرز نمی‌شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ايران است به شاه‌زاده‌ای از سرزمين دشمن دل می‌بازد تا از آشتی ميان دشمنان، كودك فردا (سهراب) زاده شود.
رستم نماينده‌ی بی‌رقيب دست‌گاه پهلوانی ايران است و همه‌ی منش‌های آنان را در خود دارد. در جايی بر شاه قدر قدرت كه او را به جنگ فرا می‌خواند، چنين می‌تازد:
همه كارت از يك‌دگر بدتر است
ترا شهرياری نه اندر خور است
چه می‌گويد رستم؟ به ما چه درسی می‌دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامه‌گی چيست؟ مگر شاه و ديگر قدرت‌مداران، اين قدرت از كه گرفته‌اند؟
برون شد به خشم اندر آمد به رخش
من‌ام! گفت شيراوژن تاج‌بخش
چو خشم آورم، شاه كاوس كی‌ست
چرا دست يازد به من! توس كی‌ست!
اين است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!
رستم انديشه‌های پهلوانی و عرفانی خود را چنين باز می‌گويد:
مرا زور و فيروزی از داور است
نه از پادشاه و نه از لشگر است
سر نيزه و گرز يار من‌اند
دو بازو و دل، شهريار من‌اند
كه آزاد زادم! نه من بنده‌ام
يكی بنده‌ی آفريننده‌ام
اين پيام رستم را كه نماد منش و كنش پهلوانی‌ست، بايد بر دل و پيشانی هر انسانی نگاشت!
شگفتا! مردم به وی پيشنهاد شاهی می‌كنند و اين دلاور عاشق آن را نمی‌پذيرد، زيرا كه تخت سلطنت‌اش بر دل‌های مردمان است:
دليران به شاهی مرا خواستند
همان گاه و افسر بياراستند
سوی تخت شاهی نكردم نگاه
نگه داشتم رسم و آيين راه
 
سهراب
سوگ‌نامه‌ی سهراب با فرياد پرخاش‌گرانه‌ی فردوسی آغاز می‌گردد:
يکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از رستم آيد به خشم
سخن از قربانی شدن انديشه‌ی نو و نيروی بالنده و نهال تازه در جامعه‌ای سخت ستم‌زده و بسته است. هر آن‌چه کهنه و فرتوت است با قدرتی اهريمنی دست به دست هم می‌دهد و چون توفانی سياه، ريشه‌ی نو را می‌کند و چنگ در جان نهال تازه پا می‌افکند!
تهمينه، دختری زيبا و گستاخ، از سرزمين بيگانه، به رستم دل می‌بازد. عشق به سردار دشمن! در شاه‌نامه که حماسه‌ی ملی ايرانيان است و بايد مليت بر هر چيزی برتری داشته باشد، عشق را اما درگاهی بس بالاتر از هر چيز ديگر است.
عشق در نخستين گام رخ می‌نمايد و سوگ‌نامه، در دل عشقی آتشين و توفانی نطفه می‌بندد. چون آذرخشی بر آسمان رزم‌ها و بزم‌ها می‌درخشد و چهره در پس ابرهای روزگار نهان می‌کند. سهراب از اين عشق زاده می‌شود: سهراب نيروی جوانی رستم را دارد و عشق پرشکوه تهمينه را. سهراب پهلوان ديگری‌ست، پهلوان نو! نيروی جوان شاه‌نامه! نماد نوآوری و جوانی! نماد زنده‌گی و عشق!
 
دراين سوگ‌نامه، سهراب نماينده‌ی نسل جوان عرفان است كه آمده است تا بنياد ستم و شاه و دين را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سياوش با هم دارد. او فرزند رستم و تهمينه است. می‌گويد كه من به ايران می‌روم تا:
برانگيزم از تخت كاوس را
از ايران ببرم پی توس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه
نشانم‌ش بر گاه كاوس شاه
شگفتا! او می‌خواهد که نشان شاهی از ايران بر کند و تخت و کلاه به پهلوانی مردمی چون رستم بسپارد که نماينده‌ی قدرت‌های آزاد بومی و کهن ايرانی‌ست. تازه می‌خواهد پس از آن:
وز ايران به توران شوم جنگ‌جوی
ابا شاه، روی اندر آرم به روی
بگيرم سر تخت افراسياب
سر نيزه بگذارم از آفتاب
ترا بانوی شهر ايران کنم
به جنگ يلان، جنگ شيران کنم
چو رستم پدر باشد و من پسر
نماند به گيتی کسی تاج‌ور
وا فريادا که اين جوان می‌خواهد با جهان خويش چه کند؟ چنين است که همه و همه دست در دست هم می‌نهند و چنين انديشه‌ی نويی را بر نمی‌تابند و بر آن می‌شوند تا آن را از ميان بردارند. فاجعه زاده شده است! جامعه اين انديشه ‌یتوفانی و نوين را  تاب نمی‌آورد، اما سهراب پرنده‌ای‌ست که به سوی شهر سيمرغ بال گشوده است و در اين راه، در اين سير و سلوک خردمندانه و عاشقانه، و در نخستين گام، در برابر سهراب، عشق، عشقی آتشين و زودگذر، رخ می‌نمايد. به گردآفريد دل می‌بازد و پهلوان جوان را دمی دل خوش می‌دارد و چونان شهابی می‌سوزد و پشت ابرهای تيره‌ی روزگار، رخ نهان می‌دارد.
ضرورت و قدرت و روزگار پير بر طبل فاجعه می‌کوبند.
شگفتا که رستم، نخستين باری که به نبرد با اين شير دعوت می‌شود، رخ می‌گرداند و دل خوش نمی‌دارد.
درگيری و گفت‌وگوی پرخاش‌گرانه‌ی رستم و کاوس، شعله‌هايی‌ست که بر خرمن فاجعه می‌دود. رستم چنان بر شاه می‌آشوبد که موی بر اندام انسانی راست می‌ايستد:
مرا تخت، زين باشد و تاج، ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چه کاوس پيش‌ام، چه يک مشت خاک
چرا دارم از خشم او ترس و باک
و كاوس كه اين همه را خوب می‌داند، پدر را به جنگ پسر می‌فرستد و رستم، كه از پس اين نوپهلوان بر نمی‌آيد، برای نخستين بار، با فريب، پور جوان را پهلو می‌درد. چون رستم برای درمان وی از كاوس طلب نوش‌دارو می‌كند، كاوس به فرستاده می‌گويد كه اگر نوش‌دارو بدهم و سهراب نجات پيدا كند:
شود پشت رستم به نيرو ترا
هلاك آورد بی‌گمانی مرا
نو، چون رخ می‌نمايد، شب‌کوران بر چهره‌اش چنگ و ناخن می‌کشند! اين داستان تاريخ است. نو بايد قربانی شود تا از خون‌اش، خرمن خرمن گل برويد و اين کوير خشک را باغ و باغ‌ستان کند.
و سوگ‌نامه با فرياد دردبار رستم در گنبد تاريخ به پايان تلخ خويش می‌رسد:
بگو تا چه داری ز رستم نشان
  • بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ستاره شناسي به شاه خبرمي دهد كه برادروفرزندش درجنگ كشته خواهند شد اين پيشگوئي درست درمي آيد زرير جان مي سپارد وسپاه ايرانيان پراكنده مي شود.امااسفنديار فرزندجوان پادشاه  ، فرماندهي رابدست مي گيرد رزم آغاز مي كند انتقام عمويش را رابازمي ستاند.
وبه سرعت اوضاع رابه حال عادي برمي گرداند پادشاه توران مي گزيرد وتوانيان سرفردومي آورند . اسفندياربه امرپدرمر دم رابه دين  زردشت فرامي خواند 
اسفنديار فداي تهمتن خواهد شود كه پيش از آن سياوش رابه خاك هلاك افكنده بوداومتهم است كه براي بدست آوردن پادشاهي دسيسه مي چيند وشاه اورا به زندان مي افكند
بزرگاناز شاه رنجيده خاطر مي شوند وازاوروبرمي گردانند شاه توران ازاين فرصت مناسب براي حمله استفاده مي كند اينجا شعر دقيقي پايان مي يابد وفردوسي آن راسخت نكوهش مي 
گشتاسب شكست مي خورد ودربالاي كوهي به محاصره درمي آيد وستاره شناسي رابه شتاب به سوي اسفنديار روانه مي سازد .
اسفنديار ازدرخواست هاي تاثير انگيز پيام تكان مي خورد وكينه  راازياد مي برد زنجيرهاراپاره مي كند وبه ميدان  جنگ مي شتابد وازخدامي خواهد كه اورادرخودنخواهي نياوبرادران ياري نمايد 
ازخطوط دشمن مي گذرد وسپاه محاصره شده رادل وجرات مي بخشد 
درجنگ شديدي توانيان راازدم شمشير مي گذراند وسپاه راتارومار مي سازد اما خواهرانش درزندان بسر مي برند وشاه ازاو مي خواهد كه اين لكه ننگ رافروشويد اسفنديار به سوي توران زمين رهسپار مي شود 
درآنجا هفت پيشامد نيمه خيالي وشگفت انگيز همانند هفت خوان رستم درانتظار اوست 
ودراين راه از راهنمائي ها اسيري ازتورانيان به نام  ترگساز بيشترين بهره رامي برد.
چون سرزمين توران برايش ناشناخته است پس به اطلاعات دقيق چغرافيائي نيازمند است بنابراين درطي اين سفر پرمخاطره وپرماجراهمواره از اطلاعات گرگساز استفاده مي كند واوراباخودش تاآخرين خوان همراه مي سازد  .
………..  اسفنديار گفت : گرگساردربند است وبه من التجاي مي آورد كه شفاعت من نزد شاه نماي كه من خدمتكاري وبندگي به جامي آورم وراهمايي خواهم كرد
گرگساررادرحضورطلب نموده حققيت معلوم بايد كرد. شاه فرمود تاگرگساررااوردند 
اوبه عجز وناتواني گفت كه ازبندكردن من شاه راچه فايده است بهترآن است كه جان راببخشد وببيند كه من چگونه خدمتها خواهم كرد
شاه گفت :  بامن پيمان نماي گرگسار زمين بوس نموده سوگند خورد كه من ازدل وجان غلام   شاه شده ام .دولتخواهي خواهم كردشاه بند گرگسازرابريد چند پياله پي درپي به اوداد گرگسار خوش شد شاه گفت تقصيرترابه اسفندياربخشيدم پس اسفنديارگرگساررابه خانه خودآورد .۱
داستان هفت خوان اسفنديار
كنون برسرهفت خوان آمدم ازآن داستان قصه خوان آمدم .۲
وقتي كه اسفنديار امرپدرراپذيرفت روبه گرگساركرد وگفت اگر درفتح چين مراياري رساني وكلامي جزراست برزبان نراني تورابه پايه خواهم رساند اماازراستي مگذر
اگرهيچ كردي به گرد درواغ دروغت نگيرد درمن فروغ
ميانت  به خنجر سازم دونيم دل انجمن گرددازتوبه بيم .۳
گرگسار گفت : من درحضورشاه سوگند خورده ام وهرگز دروغ نخواهم گفت اسفنديار ازاوپرسيد تا روئين دژ چقدرراه است وازكدام راه بايد رفت 
گرگساردرپاسخ جواب داد كه سه راه تاروئين دژ وجوددارد اولين راه سه ماه طول مي كشد ودرآن راآباداني بسيار است 
راه دوم دوماه به طول مي انجامد ولي چندان آباداني نداردوراه سوم هفت روز طول مي  كشد كه اين راه راهفت خوان مي نامند زيرادرهرمنزل بلاي عظيمي است وازآن راه هيچ پادشاهي بالشكر نمي تواند عبور كند .
كه برهفت خوان هرگز اي شهريار به  مردي نشد هيچكس كامكار
به وروبه آزارنگذشت كس                                                مگركزتن خويش كرده است بس
پرازشيروگرگ است وپراژدها                                            كه از چنگشان كس نياريد رها
بيابان وسيمرغ وسرماي سخت                                          كه چون بادخيزد بدرددرخت ۱
اسفنديار باتوكل به يزدان پاك سومين راه وكوتاه ترين راه راانتخاب كرد وبدون توجه به حرفهاي گرگسار كه اوراازاين انتخاب برحذر مي داشت تصميم خودراگرفت 
بسي گفت اوحرفهاي هلاك                                  شنيد ه نيامد دلش هيچ باك ۲
گشتاسب دوازده هزار سوار نامدار وبرگزيده راهمراه اسفنديار كرد وقبل ازحركت به سوي هرمنزلي اطلاعات دقيق ولازم راازگرگسار مي پرسيد .
خوان اول نبردباگرگان 
گرگسار درتوصيف خوان اول به اسفنديار گفت دراين منزل دوگرگ بسيار درشت هيكل وعظيم وجوددارد كه هركدام دندانهاي تيزي دارند كه به راحتي پهلوي هرشكاري را مي درند وازنظر بزرگي هيكل حتي از پيل نيز بزرگترند  .
 اسفنديار به سپاه خوددستور مي دهند كه همينكه دوگرگ راازدور ديدند به سرعت باران تيررابرسرشان بارند پس از طي يك روز درپايان روز به بيشه اي مي رسند كه چشممه اي روان درآن جاري است وناگهان دوگرگ پيل پيكر ظاهر مي شوند سپاهيان بنابه دستور گرگان را محاصره كرده وتيرباران مي نمايند 
گرگان كه ازاين هجوم يكباره كمي گيج شده اند  مي شوند واين بهترين فرصتي است براي اسفنديار وبرادرش   كه هريك گرگي راباشمشير تيغ پاره پاره سازند .
سراسر به شمشيرشان كرد چاك                            1  گل انگيخت ازخون ايشان به خاك
گرگسار ازاين همه دليري حيرت مي كند واسفنديار به پاس اين پيروزي يزدان راسپاس مي گذارد
به حيرت فروماند ازاين گرگسار                              زگردان جنگي واسفنديار۲
پس همه سپاه ازاسب فرودمي آيند ودرآنجا به ستراحت مي پردازند وصبح روز بعدبهراه مي افتند راهي كه هنوز يك منزل طي شده است .
خوان دوم نبرد باشيران 
دردومين روز اسفنديار بالشكر خودروان مي شود وگرگسار راهنمائي مي كند كه دراين منزل شيران پيش مي آيند وآنان همچنان به پيش  مي روند .
هنگامي كه روز به انتها مي رسد شيرماده اي پديدار مي گردد نخست بشوتن داوطلب نبرد اولين شير مي شود ولي اسفنديار خيلي زوددرمي يابند كه بشوتن راياري مقابله بااين شيران نيست 
پس به رادرمي گويد كه اين شيران بسيار پركينه وخشم آلود مي نمايند مبادا برتوغالب شوند من خودهردورامي كشم سپس اولين ضربه شمشير شيرنرراكشته وسپس كارشيرماده رابادومين ضربه تمام مي كند سپاهازاين پيروزي سريع به هيجان امده وازاسب فرود مي آيند ودرهمانجا مجلسي مي آرايند وبدين ترتيب خستگي اين دومين روز پرماجرا راازتن دور مي سازند .
اسفنديار درمورد سومين منزل از گرگسار جويا مي شود واودرپاسخ مي گويد كه فردابلاي عظيم تر ازامروز درپيش داريم زيرا اين يك اژدهايي بس بزرگ ووحشتناك  .
يكي اژدهاست آيد دژم كه ماهي زدريابرآردبه دم
همي آتش افروزد ازكام او                                      يكي كوه خواراست اندام او ۱
اسفنديار به فكر فرومي رود وزماني كه ديگران درحخال استراحتند اودرانديشه مقابله بااژدهاست .وبه اين نتيجه مي رسد كه بايد گردوني گردان بسازند كه بسيار بزرگ وجادار باشد وهمچون عرابه برروي پايه بچرخد وحركت كند وبدينوسيله سلاحي بزرگ ودرخوربراي مقابله بااژدها مي سازند .
خان سوم نبرد بااژدهاي عظيم پيكر 
هنگامي كه كارساخت گردون گردان به پايان مي رسد اسفنديار دستورمي دهد تادرون آن راپراز تير وتيغ سازند واسبان رابه آن گردون بسته وصندوقي درميان گردون قرارمي دهند وخوددردرون صندوق پنهان مي شود .
واسبان گردون رابه حركت در مي آوردند كهبهنزديكي اژدها مي رسند بوي  بدوفعونت بدن اژدها همه راناراحت مي كند اسفنديار ازديگران مي خواهد كه متوقف شده واسبان بسته شده به گردون رابرانند ديگران وحشت زده مانع مي شوند ولي اسفنديار قبول نمي كند  .
بهرحال اسبان گردون راتانزديكي اژدها مي رانند واژدها بيرون آمده وگردون واسفنديار واسبان رايك جا مي بلعد بعداز فروبردن دهان اژدها اززخم تيرهاوتيغ ها چاك چاك شده وزهرش به تمامي فردمي ريزد .ونمي تواند گردون راازكام بيرون اندازد واسفنديار درهمان لحظه بيرون آمده وبايستي چند تيغ پياپي برسر اژدهامي زند به طوري كه مغزاژدها متلاشي شده وخودنيز ازبوي دم زهرآگين اژدها كه همچون انفجار بمب شيميائي است بيهوش مي گردد .
دراين هنگام به شوش وسپاه به كمكش برخاسته وباگلاب وانواع معالجه ها رامي كنند وبدين ترتيب اسفنديار ازاين منزل مهم به سلامت وپيروزي بيرون مي آيد .
زدوراژدها بانگ گردون شنيد                      هرشنيدن اب جنگي بديد
زجاي اندرامد چو كوه سياه                        توگفتي كه تاريك شد مهروماه 
همي جست اسب ازگزندش رها                   به دم دركشيد اسب رااژدها
فروبرداسبان وگردون بهم                        به صندوق درمرد جنگي دژم 
به كاستن چوتيغ اندرامد بماند                    چودرياشدي خون دهان برفشاند
نه بيرون توانست كردن زكام                   كه شمشير شد تيغ زكامش نيام 
زگردون واز تير ها شد غمي                    به زور اندر اورد سختي كمي 
برامد زصندوق مردي وبهر                    بغريد برادها همچو بستر
به شيشه مقرش همي كرد چاك               همي دردزهرش برآمد زخاك ۱
خوان چهارم ورويارويي بازن جادوگر
روز چهارم اسفنديار صبح زود بيدارشد وروان شد به جايي رسيد كه آب وسبزه داشته باشد وباهمراه خود ازاسب فرود امد ومجلس اراست 
پس از ساعتي زني جادوگر به صورتي آراسته به نزد اوامد وگفت من دخت رفلان پادشاه هستم 
مرااين غول بيابان ازراه بدركرده واورده است اينكه توراخدابراي نجات من فرستاده 
اسفنديار گفت غول كجاست ؟ زن گفت غول براي شكاررفته است اسفنديار ازاودعوت كرد كه بنشيند همينكه زن  نشست اسفنديار بازنجيري كه توسط زردشت بربازويش بسته بود زن رابه بند كشيد بلافاصله چهره واقعي زن پديدار شد وبصورت پيرزني زشت وكريه المنظر درامد .
به زنجير شد گنده پيرتباه                           سروموي چون برف وروي سياه ۱
وقتي نظر اسفنديار به چهره كريه اوافتاد وزردوباشمشير اورادوپاره ساخت 
سپس گردوغباري برپاشد وغول سياهي ازميان غبار بيرون آمد وانقدر آتش به سروروي اسفنديار فروريخت كه لباس هايش سوخت 
ولي اسفنديار بدون پرواازآتش غول راني زباشمشير دونيمه كرد وبدين ترتيب ازخوان چهارم نيز پيروز وسربلند بيرون آمد  .
خوان پنجم ونبرد باسيمرغ 
درروز پنجم پس از طي تمام روز دردشت وبيابان به نزديك سيمرغ رسيدند قبلا گرگسار نشانهاي اين منزل رابه اسفنديار داده بود وبرايش گفته بود اين پر نده يعني سيمرغ انچنان ظيم است كه مي تواند پيلي راازجاي برداشته وباخودبه اسمان برد
پي اسفنديار باامادگي كامل همان گردوني راكه براي جنگ بااژدهابه كاررفته بود خواستارشدواسباني براوبستوتيغ بسيار دران جاي دادند وان راراندند تاجايگاه سيمرغ هنگامي كه سيمرغ گردون راديدازكوه فرودامد وچنگال انداخت وگردون راگرفت ولي ازتيغ هاي گردون چنگالش بريده وزخمي شد پس خواست بامنقار آن رابردارد منقارش نيز مجروح گرديد واسفنديار ازاين فرصت استفاده كرد آنقدر تيغ پي درپي برسيرمغ زد تاپاره پاره شد بچه هاي سيمرغ باديدن حال مادر  گريختند وسپاه بردست وبازوي اسنفديار آفرين ها كرد .
به چنگ وبه منقار چندي تپيد                       چو تنگ اندرامد فروارميد 
چو سيمرغ از تيغ ها گشت ست                    به خون اسب وصندوق وردون نشست
زصندوق برون آمد اسفنديار                       فروشيد باآلت كارزار ۱
اگر چه گرگسار اسفنديار وسپاه راازادامه راه منصرف كرد ولي آنان بااتكابه يزدان پاك براي رويارويي بامنزل ششم براه افتادند .
خوان ششم وغلبه برطبيعت 
روز ششم اسفنديار بانامداران خودسواربراسب شده دردشت به تندي راندند ودرپايان روز به كوهي رسيدند وچشمه اي به فرودامدند وخيمه ها رابرپاساختند 
هم اندرزمان تند بادي زكوه                                برآمد كه شدنامداران ستوه۲
ازشدت بادوياران لشكر اجز شد پس ازساعتي برف شروع  به باريدن كرد واسمان وزمين سفيد شد سپاه واسبان خودرادرغارهاي تنگ وزير صخره ها پناه دادند 
بارش برف سرشبانه روز ادامه يافت انچنان كه همه بي طاقت شدند اسفنديار به همراه وبرادروسپاهش سرهارابرهنه كردند ودسته جمعي بدرگاه يزدان نيايش بردند .
سيه يكسره بانگ برداشتند                                 نيايش زاندازه بگذاشتند ۱
خداوند برانان رحم كرد وسپس ازاندك زماني بادوبرف دورشد
 ………   الله تعالي برحال آن مردم رحم كرد بادوبرف دورشد همه شادشدند وازانجا كوچ نمودند .
اسفنديار ازگرگسار پرسيد كه امروز چه بلاپيش خواهد آمد  ؟ گفت ازاينجاتادژ روئين چهل فرسنگ راه است امابسيار خطردارد .اول ريگ   همچواتش گرم دراين ريك تفان تاسي فرسنگ مطلقاً آب نيست اسفنديارازاين خبر دلگير شد ديگر به گرگسار هيبت كرد كه اگر دروغ بگويي من توراخواهم كشت .
گرگسار جواب داد كه تاشش منزل دروغ من معلوم نشد دراين منزل هفتم چرادروغ بگويم ؟ بهتر است كه به خيرت وعافيت خوداكنون برگرديد چه ازاين منزل هفتم گذشتن كار جانور وپرنده هم نيست  ………..  .2
خوان هفتم رسيد ن به روئين دژ وكشتن گرگسار
چون اسفنديار اين حرفهاراازگرگسار مي شنود وروبه جانب سپاه كرده ومي پرسد مصلحت چيست ؟آنان فرياد مي زنند كه ماجان وتن خودرافداي شاه مي گردانيم وهرچه اوبگويد همان راانجام مي دهيم پس به فرمان اسفنديار همگان به راه مي افتند  .
سرانجام پس از طي راهي طولاني وختسه كننده به روئين دژ مي رسند چنان دژي كه چهاراسب سوارمي توانستند به بالاي ديواران دوش به دوش هم پيش بردند .
اسفنديار درانجابه لباس بازرگانان درمي آيد وبيست مرد جنگي رابه شكل ساربانان درمي آورد گروهي ديگررادر صندوق ها پنهان مي سازد ووارد دژخودمي شود وكالاي خودرابه بهاي ناچيز مي فروشد  .«سان رستم درتحسيين رزم خود۱ » دوخواهر سروپابرهنه وگريان ازگشتاسب واسنفديار خبر مي جويند پهلوان تند خويي مي كند ولي برادر وخواهر يكديگر راخوب مي شناسد به بهانه جشني نگهبانان رامست مي كند وبرباره دژ اتش فراوان مي افروزد وبدين سان سپاهيان رااگاه مي سازد وانان بيدرنگ تا خت مي اوردن خوداوهرصندوق هاكه مردان جنگي دران پنهان بودند رابازيم كند وخودرابه ارجاسب پادشاه توران مي رساند واورامي كشد وسپاهش رانابودي سازد قبل ازرسيدن به روئين دژ طي يك درگيري لفظي باگرگسار اورانيز مي كشد اينكه خوان هفتم پايان مي يابد .
مقايسه عملكرد دوپهلوان دررويارويي باخوان ها
هردودلاور پس از پايان هرپيروزي يزدان پاك رانيايش مي كنند وبدين ترتيب مراتب قدرداني خودرا ازخداوند ابراز مي دارند  .
هردوپهلوان به نوعي ازراهنمائي وارشاد دشمن بهره مي جويند رستم دراخرين خوان ازاطلاعات جغعرافيائي وجنگي اولاد به سود خودبهره مي جويد ولي اسفنديار ازابتداي راه گرگسار راخودبه قصد كسب اطلاعات لازم به همراه مي برد.
هدف هردوپهلوان ازطي اين راه پرمخاطره وپرماجراهدف چيزي است يعني نجات انسانهايي كه دربند دشمن اسيرند 
رستم باهدف نجات ايرانيان وشاه ايران واسفنديارباهدف رهايي خواهران از بند ازجاسب شاه  .
رستم درطي طريق خوان ها كاملاً نسبت به محيط جديد بيگانه است وفقط درخوان ششم از طريق اولاد اطلاعاتي كسب مي نمايد وهمچنين دراين راه يك تنه است وفقط گاهي از نيروي رخش براي مبارزه باخطرات بهره مند مي گردد
ولي اسفنديار ازقبل ازحركت راهنماوبلدراه دارد وگرگسار قبل ازرسيدن به هرمنزلي مشخصات دقيق  جغرافيائي وتوانايي دشمن رادراختيار اسفنديار قرار ميدهد  واسنفديار فرصت مي يابد تاباهريك ازدشممنان به شكلي موثر مبارزه نمايد وحتي ابزاروآلات جنگي مناسب براي هرمورد مي سازد 
وعلاوه برآن تنها ويك تنه نيست بلكه برادرخردمندش بشوتن ودوازده هزار سپاه آماده وگزيده به همراه دارد 

عتیقه زیرخاکی گنج