• بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اقسام پنجگانه سعادت به گفته ي ارسطو: ارسطو سعادت را پنج قسم مي داند به شرح زير:
۱- سعادتي كه به تندرستي و اعتدال مزاج و سلامتي نيروها و مشاعر مربوط است مانند درستي اعضا و قواي پنجگانه ي ظاهري (سامعه، باصره ،لامسه، شامه، ذائقه)كه سالم بودن آنها نوعي از سعادت است.
۲-مال و ثروت در صورتي كه بخشيده و انفاق شود، كسي كه مال را در جاي خود، خرج كند و به افراد مستحق بويژه دانشمندان بسيار ببخشد در اين صورت ياد خير او در ميان مردم شايع مي شود و از او به نيكي ياد مي كنند.
۳-سعادت مربوط به شهرت :كسي كه در ميان مردم به خوبي مشهور است و ذكر خير او در ميان فضلا و دانشمندان به خاطر احسان و بخشش منتشر مي شود و او بسيار مي ستايند از بخشي از سعادت برخوردار است.
-سعادتي كه به آرزوها مربوط است يعني در هر كاري كه وارد شود و به اتمام آن موفق شده به هوش برسد.
۵-سعادتي كه به  انديشه مربوط است: يعني در عقايد ديني و كليه علوم و معارف داراي عقيده اي درست و انديشه اي سالم بوده و از اشتباه بدور باشد و در رايزني انديشه اي نو داشته باشد و خيرانديشي و خير خواهي كند. به اعتقاد اين حكيم، خوشبخت واقعي كسي است كه اقسام پنجگانه سعادت كه ياد شد در او جمع باشد و هر كس، بعضي از آنها را نداشته باشد به همان اندازه فاقد سعادت است.
حكماي پيش از ارسطو ،مانند فيثاغورث، بقراط، سقراط، افلاطون و نظاير آنها به اتفاق گفته اند: تمام فضيلتها و آنچه مربوط به سعادت است در نفس انسان تحقق مي يابد و اموري را كه خارج از نفس است از  اقسام سعادت نمي شمارند و دارنده ي آن را سعادتمند نمي دانند از اين رو ،آنگاه كه حكما سعادت بشر را تقسيم مي كنند تمام آن را در قواي نفساني و جنبه هاي روحاني قرار مي دهند چنان كه ما نيز در اول كتاب گفتيم سعادت بشر در (حكمت و شجاعت و عفت و عدالت)است و نيز تمام حكما معتقدند كه سعادت بشر در همين ملكات چهارگانه اي است كه بر شمريم و كفايت مي كند و اگر صاحب آن ملكات شد ديگر در سعادتمند شدن به فضيلت مربوط به بدن و خارج آن محتاج نخواهد بود پس معلوم است كه هر فردي موفق و متصف به ملكات فوق شود، تمام سعادت نصيب او شده و ميتوان او را سهيل كامل ناميد و اگر بيمار و گرفتار بلاها شود يا نقصي در ب دنش باشد به سعادتش آسيبي نمي رسد مگر آن كه بيماري و گرفتاري او بگونه اي باشد كه در روحيه ي او تاثير منفي بگذارد مثلاً حواس او را مختل سازد و گرفتار كند ذهني و سست خردي شود. اما در نظر حكماي ياد شده ،فقر و گمنامي ،نقص اعضا و ديگر چيزها كه خارج از نفس و روح انسان است با سعادت منافاتي ندارد .رواقيون و جمعي از طبيعيون ،بدن را جزئي از انسان      مي دانند نه ابزار روح ،و گفته اند :سعادت نفساني و روحي كامل نمي شود مگر آنگاه كه همراه با سعادت بدني يا خارج بدن باشد كه با تلاش و يا شانس به دست مي آيد. ليكن محققان از فلاسفه به بخت و شانس و امثال آن توجهي ندارند و نام آنها را سعادت نمي گذارند زيرا سعادت را امري ثابت و نامتغير مي دانند و بزرگترين و  والاترين چيزها، شيئي ثابت و دائمي است و پست ترين اشياء آن است كه متغير و غير ثابت باشد.
از اين دو پست ترين اشياء را كه متغير است و با فكر و انديشه به دست نمي آيد و فضيلتي ندارد، سعادت نمي شمارند از اين ديدگاه است كه پيشينيان در سعادت بزرگ اختلاف كرده اند و گروهي پنداشته اند كه سعادت بزرگ براي انسان حاصل نمي شود مگر پس از آن كه روح از بدن و تمام امور مادي جدا شود. اينان همان گروهي هستند كه از آنان نقل كرديم كه سعادت بزرگ تنها و روح مي دانند و انسان را تنها همان جوهر روحاني مي شناسند نه به داشتن بدن از اين دو حكم كرده اند كه روح تا در بدن است و به طبيعت و تيرگيها و آلودگيهاي بدن و نيازهاي جسماني و مادي پيوستگي دارد سعادتمند مطلق نيست(سعادتمند نسبي است).همچنين چون ديده اند كه نفس تا زماني كه در تاريكي ماده پنهان است و عقل وي به طبيعت پاي بند است ،نمي تواند امور عقلاني را ادراك كند از اينرو نه كامل مي شود و نه به سعادت كامل مي رسد لذا پنداشته اند هرگاه نفس از تيرگيهاي مادي جدا شود از نادانيها نيز جدا مي شود و به صفا و خلوص و روشني مي رسد و نورانيت الهي مي پذيرد يعني عقل كامل مي شود. و به اعتقاد اين گروه سعادت كامل انساني فقط پس از مرگ و در آخرت حاصل مي شود. اما گروه ديگر گفته اند: بسيار زشت است كه چنين گمان رود كه انسان تا زماني كه زنده است و كارهاي خوب انجام مي دهد و اعتقادات صحيح دارد و براي به دست آوردن خوشبختي خود در درجه  اول و خوشبختي همنوعانش در درجه ي دوم تلاش مي كند و با اين كارهاي پسنديده خليفه خدا و در ميان خلق خدا مي باشد، شقي و بدبخت و ناقص است تا زماني كه بميرد و اين امور مادي را از دست بدهد آن وقت است كه به سعادت كامل مي رسد. ارسطو بر اين اعتقاد است چون او درباره ي سعادت انسان سخن گفته است و انسان را مركب از بدن و روح            مي داند از اين رو انسان را به ناطق مي رنده و ناطق رونده ي به دو پا و مانند آن تعريف كرده است و اين گروه كه به ارسطو رئيس آنهاست معتقدند كه سعادت انساني براي انسان دو دنيا حاصل            مي شود هرگاه براي سعادت تلاش كند و رنج بكشد تا به آخرين درجه ي سعادت برسد و چون ارسطوي حكيم آن را ديد و مشاهده كرد كه مردم در اين سعادت انساني مختلفند و اشكالي به ظاهر نشدني بر آنها وارد شده است خود را نيازمند آن ديد كه رنج و زحمت به خود دهد و پرده از اشكال بردارد و سخن را در آن مورد طولاني كند و آن اين است كه فقير سعادت بزرگ را در ثروت و رفاه
 مي داند و بيمار سعادت را در تندرستي و سلامتي مي داند و انسان ذليل و خوار ،سعادت را در قدرت و مقام ،و به اعتقاد شخص بر كنار شده از كار و مقام سعادت در دست يابي به همه ي خواسته هاي گوناگون است، و به اعتقاد عاشق، سعادت در رسيدن به معشوق است و دانشمند سعادت را در رساندن علوم و معارف به افراد مستحق مي داند، و به اعتقاد فيلسوف هرگاه تمام امور ياد شده بر اساس عدالت باشد يعني در هنگام نياز و زمان لازم و آنچنان كه لازم است و نزد كسي كه واجب و لازم مي داند انجام شود، سعادت است ،بنابراين (با توجه به آيت ملاك)تمام موارد ذكر شده سعادت شمرده مي شود و در هر يك از موارد مذكور كه شخص چيز ديگري را قصد كند همان كه قصد كرده است شايسته ي نام سعادت است و چون هر يك از اين دو گروه نظر خاصي در سعادت داده اند لازم است آنچه حق است(به اعتقاد ما)و جامع هر دو عقيده است بيان كنيم از اين رو           مي گوديم:
(عقيده ي مؤلف (ابو علي مسكويه)درباره ي سعادت)
انسان فضيلتي روحاني دارد كه با ارواح پاك به نام فرشتگان تناسب دارد و فضيلتي جسماني نه مادي دارد كه با چهار پايان مناسبت دارد چرا كه آدمي مركب از جسم و روح است بنابراين انسان با خير جسماني كه مناسب چهار پايان است مدتي كوتاه در اين عالم پست طبيعت اقامت دارد تا جهان مادي را آباد كند و به آن نظم و ترتيب بدهد تا هرگاه به كمال لايق خود در اين جهان رسيد به عالم علوي (عالم فرشتگان )منتقل گردد و براي هميشه در آنجا اقامت گزيند و همنشين فرشتگان و ارواح پاك شود و لازم است فهميده شود كه مقصود ما از عالم علوي و سفلي همان است كه پيش از اين ياد كرديم (عالم علوي يعني عالم ملكوت و فرشتگان و عالم سفلي عالم طبيعت است)چون در آنجا گفتيم كه مقصودمان از عالم علوي،مكان بلند از نظر حس ظاهري نيست و منظورمان از عالم سفلي مكان پائين و پست از نظر حس ظاهري نيست بلكه هر چه با حواس ظاهري ادراك مي شود اسفل است اگر چه در مكان اعلي حس شود و هر چه تعلق شود از عالم اعلي است اگر چه در مكان اسفل تعلق شود.
«اگر انسان قدم به مريخ بگذارد و مريخ را با حواس ظاهري درك كند ععالم اسفل محسوب       مي شود و ا گر در كره زمين عقول و فرشتگان را ادراك كند عالم اعلي شمرده مي شود»و لازم است بدانيم كه ارواح پاك (مجردات)كه از  بدن بي نيازند به هبچ كدام از سعادتهاي جسماني كه ياد كرديم محتاج نمي باشند و سعادت آنها فقط روحاني است كه همان معقولات ابدي يعني 
حكمت است.
در اين صورت انسان تا انسان است سعادتمند كامل نمي شود مگر اين كه هر دو حالت (سعادت روحي و جسمي)را به دست بياورد و آن دو حالت كاملاً حاصل نمي شود مگر بوسيله ي چيزهايي كه در رسيدن به حكمت ابدي سودمند هستند در اين صورت انسان سعادتمند در يكي از دو مرتبه و درجه است ،يا در مرتبه اشياء جسماني است و وابسته ي به احوال جسماني پست است و به وسيله آنها سعادتمند است و با اين حال به بررسي امور شريف و فضايل مي پردازد و در جستجوي آنهاست و به آنها مشتاق و به طرف آنها در حركت است و به آنها غبطه و رشك مي برد.
يا در مرتبه ي اشياء روحاني است و وابسته ي به حالات بلند روحاني است و به آنها سعادتمند است و با اين حال به امور بدني و جسماني مي پردازد و به آنها نظر و توجه دارد و به نشانه هاي قدرت الهي مي نگرد و دلايل حكمت رساي خداوندي را بررسي مي كند و به آنها اقتدار مي كند و به آنها نظم مي دهد و افاضه ي خيرات مي كند و به كارهاي خير سبقت مي گيرد و بر حسب توان و پذيرش برتر و برتر را بر مي گزيند. و هر كس يكي از اين دو مرتبه را به دست نياورد در درجه ي چهارپايان قرار مي گيرد بلكه گمراه تر از آنهاست (اشاره به آيه ي كريمه ي قرآن دارد كه فرمود:«و لقد ذرانا لجهنم كثيراً من الجن و الانس ،لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل همراضل،اولئك هم الغافلون.بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريده ايم،آنها دلها(عقلاني) دارند كه با آن (انديشه نمي كنند) نمي فهمند و چشماني دارند كه با آن نمي بينند و گوشهايي دارند كه با  آن نمي شنوند آنها همچون چهار پايانند بلكه گمراه تر ،اينان همانند غافلانند.اعراف /۱۷۹٫
دليل گمراه تر بودن چنين انساني از حيوانات اين است كه حيوانات در معرض اين كارهاي خير نيستند و قدرتي به آنها نداده اند كه با آن قدرت به طرف اين درجات بالا حركت كنند و تنها با نيروهاي خدادادي خود به طرف كمالات شايسته و لايق خود در حركتند ولي انسان در معرض آن خيرات است و به سوي آنها فرا خوانده شده است با اين حال آنها را به دست نمي آورد و به طرف آنها سعي نمي كند. بعلاوه ضد آن را (امور حيواني را ) بر مي گزيند و نيروهاي شريف خود را در كارهاي پست به كار مي گيرد و چهارپايان كمالات مخصوص به خود را به دست مي آورند در اين صورت هرگاه چهارپايان از خيرات مخصوص به انسان ممنوع شده باشند از مجاورت ارواح پاك(فرشتگان) و وارد شدن و بهشت عدني كه به پرهيز كاران وعده داده شده محرومند و معذور ،اما انسان معذور نمي باشد.

عتیقه زیرخاکی گنج