• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده است:

     دوره جدیدی از روشنگری در قرن ١٩ آغاز شد.در گذشته افراد با این اطمینان با دنیا مواجه می شدند که جهان مطابق با اصول عینی و عقلی ساخته شده است،این دو الزام در قرن جدید دچار لغزش شدبنابراین فیلسوفان عصر روشنگری بسیاری از مباحثی که درحمایت از این اعتقادات بود را رد کردند و در این راستا نیت خوشبینانه بشری نیز در مواجه با ترورهای انقلاب سلطنتی فرانسه و شرایط اجتماعی وحشتناک انقلاب صنعتی کاهش یافت.انسان عصر جدید بجای اینکه روشنفکر و منطقی باشد،عصبی و غیرمنطقی بنظر می رسد. فئودر داستاویسکی  (81_ 1821) در سال ١٨٦٤نتایج رفتاری اضطراب و بیگانگی مردم این دوره را در کتابی به نام  ” نوشته هایی از تشکیلات محرمانه زیرزمینی”  جمع آوری کرد ، وی در نوشته هایش اعتراف میکند که :”ما تمام ارتباطمان با زندکی را گم کرده ایم ،هر کدام از ما خود به تنهایی فلج هستیم.” پس به راحتی می توان دریافت که بشر قرن ١٩ناامید است،زیرا که نه دستور عقلی برای درک وجود دارد و نه توانایی برای بشر به ادراک،حتی اگر آن عقیده وجود داشته باشد.     
در این مدت دو فیلسوف ،سورن کیرکگارد   (1855_1813) و فردریچ نیچه  (1900_1844) شدیداً با بحران اعتماد به نفس  رو به رو شدند. به خصوص کیرکگارد که در نگاه به این موضوع در تصمیم گیریهایش دچار بحران شد و از آنجاییکه انتخابهای این فیلسوفان نیز براساس شخصیتی که بر پایه آن شکل گرفته بودند، صورت می گرفت،مردمی که از انان پیروی می کردند نیز دچار بحران شدند. متاسفانه می توان اظهار داشت که با فقدان اصول عقلانی در جهان، افراد در دراز مدت راهنمایهای معتبری برای انتخابهایشان نداشتند ، در نتیجه احساس تنهایی ، جدایی و بیگانگی را تحمل کردند. کیرکگارد در راستای این بحران نتیجه گرفت که تنها طریقه غیر متداول این است که خود را از روی علاقه شدید تسلیم یکی از انتخابها کنیم . این دوره براساس زمینه های عقلی و منطقی ایجاد شده است .زیرا که دراینگونه زمینه ها، دوره خط سیر ممتد وجود ندارد بلکه براساس نوعی ( تغيير عقیده )  شکل گرفته است . از نظر کیرکگارد ، نهایت تغيير عقیده فقط مخصوص خدای مسیح است ، کسی که در نهایت، مردم را در تصمیم گیری کمک خواهد کرد.
   نیچه همچنین به بی فایدگی تفکر عقلانی و دانش واقعی ایمان آورد.او به عنوان یک فیلسوف، آگاه بود که تعداد زیادی از مفاهیم کلاسیک فقط تعابیر و نوآوریهای دانشمندان دوره بعدی از بعضی عناصر باقیمانده کلاسیک است. با قیاس، او استدلال کرده که فلاسفه و دانشمندان هرگز نمی توانند یک ” متن اصيل ”  از ساختارهای جهان پیدا کنند.آنها فقط می توانند تعابیر و نوآوریهایی را که تصورات اولیه شخصیت خود آنها را منعکس می کند و بیشتر از ساختارهای مفروض جهان است، اظهار کنند. جستجو کردن نظم، حقیقتاً یک تلاش بسیار سخت است  تا دلیل  آن را که در حقیقت بی نظمی است  وضع کند. همان گونه که نیچه میگوید :”خدا مرده است”  .وی این حقیقت دردناک  را یک راه پر استرس اعلام کرده است،حتی تغيير عقیده کیرکگارد نیز نمی تواندما را از بی هدفی و بی نظمی جهان نجات دهد، بنابراین مهمترین مبارزه در زندگی پذیرفتن و حرکت دادن  این واقعیت و ماهیت است. افراد بزرگ در زندگی،همانند نیچه ، آنهایی هستند که علارغم بی هدفی اوضاع بشری می توانند قاطع عمل کنند.آنها مانند الکساندر کبیر  و ناپلئون  از افراد فوق بشری هستند زیرا در برابر برتریهای بزرگ مبارزه می کردند تا بتوانند خواسته هایشان را در جهان بی نظم حاکم کنند. هنرمندان بزرگ نیز در این مبارزه از بین رفتند، آنها با اسناد، موقعیت های شخصی و دیگر هنرمندان ،برای خلق تعابیر جدیدی در جهان مبارزه می کردند،در واقع هر تعبیر جدید هنرمندانه ، مبارزه جانشینی نظریه های قدیمی تر و جایگزینی نظریه های جدیدتر بود. از زمانی که هیچ استاندارد واقعی برای قضاوت خوب و بد وجود نداشته نظریه ها دارای اعتبار یکسانی شدند.
    در آن زمان معماران با مشکلات جدید فلسفی و نسبیت فرهنگی مواجه شده اند. فرسایش بنیانهای واقعی کلاسیسیسم  و کشف عصر روشنگری  که در هر دوره ارزشها و فرمهای مخصوص از احساسات هنرمندانه دارند، باعث شد که معماران در این شگفتی که به چه سبکی بسازند واگذاشته شوند. تعداد زیادی از معماران نمی توانند آن ارتباط سخت و جدید را ثابت کنند ودر صدد دوباره برقرار کردن اصولهای نامناسب برآمدند.دیگران دلیرانه تر از معماران مبارزه با نسبیت را پذیرفته اند وفعالانه یک سبک معماری مناسب را در قرن جدید جستجو کرده اند. اما چگونه کسی ناگهانی یک سبک جدید را اختراع می کند؟ بیشتر معماران قرن نوزدهم ، از جستجو کردن در سبکهای گذشته که حتی اگر مناسب موقعیت جدید باشند، اجتناب کردند. آن عصر، عصر التقاط گری  معمارانه بود. که در آن طراحان ،هر سنت قابل درک از گذشته ،یونان تا گوتیک، بیزانس تا باروک، رنسانس تا رومانسک را دوباره رواج دادند.( شکل ۶۵_۶۶)  بعضی معماران مانند کارل فردریک شینگل ،(۱۸۴۱_۱۷۸۱) مطرح کرده است: که چگونه توانسته اند سبکهای شخصی را در زمانی که تجربیات برجسته ای در این جهت وجود داشته، اختراع کنند. تلاشهای زیادی سبکهای مختلف را به هم پیوند زدند و یا تکنولوژی جدید مانند اسکلت آهنی را در کنار فرمهای سنتی قرار دادند. در آن زمان معماران، علاقمند به فرضیه نسبی کامل نیچه نبودند و در جایی که فرمهای معمارانه کاملاً در خیال طراحان توسعه یافته بود جایی برای فرضیه نسبی نیچه وجود نداشت . انتخاب یک سبک خاص همیشه برحسب عملکرد یا زیبایی یا مناسبت مذهبی آن برای یک پروژه مخصوص یا برای یک دوره  خاص صورت گرفته است .اما اخیراً در قرن بیستم، نظریه های نیچه، در نهایت نظریه نسبیت معماری را ملهم کرد. 
 كلاسيسيم و مدرسه هنرهای زیبا (بوزار
         افرادی که این اصول عینی (اهداف) را تثبیت کرده بودند با روندی طبیعی به سمت کلاسیسم برگشتند . این    افراد به اصول باروک  و رکوکو  اخیر اعتقادی نداشتند و فکر می کردند که می توانند دوباره با برگشتن به اصول و منابع اولیه، شخصیت های اولیه خود را باز یابند.بدین ترتیب ، دقیقاً ، ساختمان های کلاسیک گذشته هدف قرار می گرفتند.هم اکنون با توجه به شناسایی سبکهای متفاوت در فرهنگ های متفاوت این پرسش پیش می آید که آنها چه سبک کلاسیسیمی را بایستی احیاء می کردند؟ آخرین معماران کلاسیک قرن شامل کرل فردریچ ، ویلیام ویلکنز  (1839-1778) و الکساندر تامسون  (75-1817) با فرم های معمارانه یونان باستان مقاومت می کردند و این در حالی بود که همزمان مردم به “چارلز باری”  (1860-1795) که به سمت فرم های رنسانس ایتالیا گرایش داشت علاقه داشتند . از نیمه های قرن به بعد معمارانی همچون “گارنیر ” ،”سر ریجنالد ” و “دنیل برنهام ” دوباره سبک کلاسیسم باروک را احیاءو جستجو کردند. آنها به روش های کلاسیک برای اجزاء خارجی بنا ، فقط برای آنکه خودشان را در سبک های گذشته بیابند، گرایش پیدا کردند.
    پرفسور معمار” جین نیکلاس لوییس دیوراند”  (1834-1760) از دانشگاه پلی تکنیک پاریس ، راه حل موثری برای خروج از این وضعیت بحران پیشنهاد کرد . وی گفت به جای آنکه به کلاسیسم به عنوان عناصر سبکی (مانند سبکهای پنج گانه کلاسیک )و یا به عنوان سبک های مختلط که نشانگری از زبان مخصوص آن سبکند بنگریم ، بایستی دقیقا به آن به عنوان ایده هایی که در پشت تمام سبک های مطلوب قرار گرفته اند توجه کنیم .هم چنین وی در متن کتابهایش ، خلاصه ای از درسهای اطلاعات معماری مدرسه سلطنتی پلی تکنیک(۰۵_۱۸۰۲)و به دنبال آن خلاصه رشته گرافیک از واحدهای عملی معماری یک مدرسه سلطنتی پلی تکنیک ،  توضیح داده است که این روش چگونه کار می کند و موثر است.
     در این نوشته ها همانند هر متن خوب و موثری، خلاصه های”دیوراند”با بحث و گقتگوهایی در باب اهداف معمار شروع می شود. یک معمار خوب، به پیشنهاد”دیوراند”دو نیاز اساسی را برآورده می کند :” آسایش و اقتصاد “او اقتصاد را این گونه توصیف می کند : بدست آوردن بزرگترین اثر ممکن با حداقل هزینه نهایی و آسایش را نیز با اشاره به سه کیفیت اساسی ویترویوس (دوام – آسایش – زیبایی) تعریف می کند . “دیوراند” به جای این اصول سه اصل دیگر را جایگزین می کند : استحکام- جنسیت – سازگاری، که اینها در نهایت اشاره ای به زیبایی ندارند بلکه اوضاع سالم و بهداشتی را در نظر می گیرند . بسیاری از معماران آرزو دارند که ساختمان های زیبا بیافرینند ، اما دیوراند خاطر نشان کرد که آنها بیهوده به دنبال رازهای زیبایی در بخش هایی از طبیعت ویا در یک کلبه خصوصی هستند  ، زیرا که یک ساختمان فقط زمانی زیبا خواهد شد که معمار به طور کاملا دقیق به اقتصاد ، ساختار ، مصالح و اوضاع سالم و بهداشتی ساختمان توجه کند :
” زیبایی طبیعتاٌ زمانی ظاهر می شود که عنصری به لحاظ وضعیت و حالتش جای عنصر دیگر بنشیند … زیبایی به وجود می آید زمانی که عنصری به لحاظ آرایش معمارانه اش به عنصری دگر مربوط شود .” 
      این تصورات منطقی یعنی توجه کردن به نیازهای مورد استفادۀ صنایع دستی وظهور طبیعی فرمی زیبا و مناسب بسیار دور از تصور بشری است.در تمام بحثهای اقتصادی و طراحی های گویای دیوراند ، تمایل های معمارانه ناب و واقعی مشهود است . بیشتر ساختمانهای اقتصادی برای رسیدن به تقارن ،نظم و سادگی ،دقیقاً مطابق نظریه های دیوراند عمل می کردند، که این سه اصول درکلاسیسیسم خرد گرا یافت شدند .در این زمینه او فرمهای کلاسیک باروک را همانند بنای “سنت پیتر” در روم کنار گذاشت ، “مثالهایی از نابودی هویت که در نتیجه جهل و نادانی و عدم رعایت حقیقت  اصول معماری حاصل می شود”  .هر تصویر در کتاب وی ، بر معماری سازمان یافته ای که بر اساس شبکه مستحکم و چیدمان متقارن”محوری و مرکزی”  شکل گرفته است ،اشاره دارد، که در این چیدمان ها از عناصر هندسی تکراری مانند تاق ها  و ستون نما ها  که از کلاسیسیسم سنتی گرفته شده است، بهره جسته اند.( شکل ۶۹)
    در مدتی که ساختمانها دارای گرایش خرد باوری  بودند ، دیوراند به تجملات سبکی که باعث پوشاندن این ضرورت خردباورانه بود، توجه نداشت.او در کتابش که مقایسه ای از بناها در کلیه شیوه های قدیمی و جدید است برای اینکه کیفیت های حاکمه برآنها را شرح دهد ، ساختمانهای یونانی،مصری،رومی،گوتیک،رنسانس را در یک سبک و مقیاس مشابه و تیپ های ساختمانی سازمان یافته،طراحی می کرد.دیوراند کلاسیسیسم را حقیقتا˝ به عنوان طراحی هندسی و معقول تعریف کرده بود،که در هیچکدام از معماری های سنتی نتوانسته بود پیدا کند.او هیچ شکی نداشت که یکنواختی خیلی از سبکها رادر زمانی تصدیق کرده بود که هنوز نگهداری استانداردهای واقعی از طریق طراحی و ارزیابی ساختمانهای خاص صورت می گرفت.مطمئنا˝ بسیاری از نمونه های اصولی و جذاب کیفیت های خاصی را تعریف می کنند که بسیاری از نمونه های مورد علاقه آنرا می تواند در مثالهای زیادی پیدا کرد.اگر ما خانه را ساختمان دارای سقف تعریف کنیم، آنگاه بسیاری از ساختمانها، خانه نامیده می شوند.این سرپناه دارای خصوصیات جالبی است که آنرا از دیگر نمونه ها متمایز می کند.تعریف گوتیک بر خلاف کلاسیک ما را به نادیده گرفتن شخصیتهای یکتا برای ساختمانها مجبور می کرد و تقسیم ساختمانها را از نظر شکل ظاهری به یک امر پیش پاافتاده تبدیل کرده بود.با این وصف،این استراتژی برای تئوریهایی که می خواستند برای حقایق عینی در سبکها و نظریهای در حال رشد جهان ثابت بمانند، شهرت پیدا کرد.به نحوی که در بخش بعدی خواهیم دید، واحدطراحی پایه “باوهاس” استراتژی دیوراند را به میراث برد.

   

گروه هشتم : (صفحه ۱۹۴-۱۹۲)
      شیرین قیومی 
 
مدرسه هنرهای زیبا
     مدرسه تاثیرگذار هنرهای زیبا(بوزار) جنبش کلاسیک را طی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم حمایت کرد واشاعه داد. این مدرسه در نتیجه انقلاب فرانسه به عنوان بخشی از یک حرکت عمومی برای بنیان گذاری و شناسایی آکادمی هایی بر اساس یک سلسله قاعده مندی ها به وجود آمد. در سال ۱۸۱۹ ,مدرسه تخصصی معماری,مدرسه تخصصی نقاشی و مدرسه تخصصی مجسمه سازی(حجم) به هم پیوستند تا مدرسه سلطنتی هنرهای زیبا  را شکل دهند.در حالیکه هر بخش, دانشکده و مقاطع تحصیلی خودش را حفظ کرد.این کانون به هم پیوسته بر آن بود تا معماری را به عنوان یکی از هنرهای زیبا درنظر بگیرد. توافق فرمال معماری با هنرهای زیبا به ناچار جنبه های زیبایی شناسی را درمقابل فاکتورهای عملکردی سازه تحت تاثیر قرار داد. بسیاری از مدارس معماری قرن بیستم این ایده ارتباط معماری وهنر را به ارث بردندو درنتیجه این تقابل ایجاد شده را تشدید کردند.
      در ابتدا آموزش هنرهای زیبا همان روند عادی سیستم دانشگاهی را دنبال کرد .   دانش آموزان در سخنرانی های آکادمی که درموضوعات  تاریخ ,ریاضیات ,سازه های ساختمانی  برگزارمیشد شرکت می کردند و اصول جهانی قابل اجرا (عملی )در مورد تمام طرحها را فرا می گرفتند. آنها به طور همزمان به عنوان نوآموز(کارآموز)در یک کارگاه طراحی معماری یا آتلیه کار میکردند,جایی که یاد میگرفتند تا به شیوه یا سبک استادشان طراحی کنند ,در حالیکه او را در پروژه های شخصی اش کمک می کردند. در عین حال این سیستم هنوز به صورت یک سیستم دوتایی بین تئوری و عمل باقی مانده است. این سیستم معمولا تصور طراحی دانش آموزان را در فرآیند عملی طراحی تقویت وتامین میکند زیرا آنها به طور مرتب با مسائل واقعی درتمارین واقعی روبرو میشوند. با گذشت سالها مدرسه این روندرا تغییر داد.در واقع معماران دفاتر کاری خودشان را از آتلیه آموزشی طراحی جدا کردند .معمار و کارمندانش کارخود را بر روی پروژه های واقعی دردفتر معمار ادامه دادند,در حالیکه دانشجویان تحت نظر او در آتلیه به تنهایی روی” پروژه های طراحی واقع گرایانه ”  مشغول به کار شدند. هرچند تعدادی از دانشجویان به کار پاره وقت خود دردفاتر معماری ادامه دادند.برای نخستین بار در تاریخ آموزش معماری غرب دانش آموزان توانستندیک دوره کامل تحصیلی را بدون کار بر روی طراحی یک ساختمان واقعی یا حتی نگاه  کردن به یک کار تمرینی برروی یک پروژه واقعی تکمیل کنند.این موضوع به ناچاردوگانگی بین تئوری و عمل را تشدید کرد.
      مدرسه هنرهای زیبا مهمترین مدرسه معماری در قرن نوزدهم گردید ,دانش آموزان از اقصی نقاط جهان می آمدند تا درآن تحصیل کنندو به هنگام بازگشت به کشور خود نه تنها ایده های معمارانه بلکه مفاهیم آموزشی هنرهای زیبا را نیز کسب کرده بودند. درست در زمانیکه تعدادی ازمدارس معماری بر اساس فرم,مانند قارچ در سراسر جهان رشد کرده بودند, مدرسه هنرهای زیبا تقریبا به یک مدل آموزش طراحی تبدیل گردید. این مدارس جدید به دلیل افزایش سریع پروژه های ساختمانی و بخشی به دلیل علاقه معماران برای افزودن به نقش حرفه ای خود در جامعه شکل گرفتند. در انگلستان ,دانش آموزان تشکل معماری مستقل خود را در سال (۱۸۴۷)بنیان گذاشتند وبرای نخستین بار مدارس معماری در دانشگاهها استقرار یافتند. در ابتداکالج  سلطنتی (۱۸۴۱)و کالج دانشگاه (۱۸۴۲)در لندن دوره های پاره وقت  ارائه دادند,در پایان قرن،  کالج سلطنتی و سپس مدرسه معماری لیورپول  ,دوره های تمام وقت معماری را بر اساس مدل هنرهای زیبا برگزار کردند,سایردانشکده های انگلیسی هم از آنها پیروی کردند.
      در آمریکای شمالی , دانشگاه  MIT,نخستین بار آموزش فرمال معماری رادر ۱۸۶۵ صریحاَ بر اساس قواعد هنرهای زیبا پایه گذاری کرد. دیگر دپارتمان ها در دانشگاه الینویز  (1867), دانشگاه کرنل   (1871)و دانشکده های تورنتوو مونترال (۱۸۷۶) نیز به زودی همین شیوه را دنبال کردند . جنبش موریل   در ۱۸۶۲ ,اختیار واگذاری زمینهای فدرال به هر ایالت را به کنگره ایالات متحده اعطا کرد تا فروش آنها بودجه کالج های ایالتی  را به منظور تامین هزینه آموزش کارگاهی فراهم کند. بسیاری از ایالت هایی که دپارتمانهای معماری در کالج های جدیدشان وجود داشتند اغلب به دانشکده های فنی مهندسی وابسته بودند,بر خلاف تعصب آشکارنسبت به تکنولوژی که معمولا چنین اتفاقی  یعنی تلفیق دانشکده معماری و مهندسی نیز بر آن دلالت دارد,در واقع این مدارس در کنار سیستمهای جدید دیگر، هنرهای زیبا را اگر نه در جزئیات ,حداقل در بینش کلی نسبت به تدریس اخذ کردند وبسیاری حتی مدرسانشان رااز پاریس وارد کردند . با آغاز قرن بیستم ,مدرسه هنرهای زیبا (بوزار)با تنش بنیادین بین تئوری و عمل , همه جا به عنوان مدل استانداردی برای تدریس معماری شناخته شد.

گروه نهم : (صفحه ۲۰۰-۱۹۴)
رضا اسلامی- الیاس احمدی- مهدی دهقان
محمد حسینی- فرزان برادران رحیمی- محمد امین خجسته


آرمان گرایی آلمانی رمانتیسم  و احیای گوتیک 
     مکتب رمانتیسم که اولین بار در عصر روشنفکری ظهور کرد. در دهه های اول قرن نوزدهم به یک جریان فرهنگی مهم تبدیل شد. اولویت وحدت بر دوگانگی ، درک حسی و شهودی نسبت به خرد درک شخصی و ذهنی بجای درک عینی و حصولی بر همه چیز از تفکر سیاسی گرفته تا فلسفه و مبانی هنر تاثیر گذاشته بود. 
      تحولی مهم در مکتب رمانتیسم از جانب پیروان فلسفه کانت که بطور کلی بعنوان ایده آلیست های آلمانی شناخته شدند به وجود آمده است. آنها نیز همانند وی( کانت) ، در پی آن بودند که به دوگانگی های مختلف مثل دوگانگی میان بشر و جهان، حس و خرد در فلسفه ی غرب خاتمه بخشند. آنها تلاشهای آغازین کانت را در این زمینه تحسین می کنند اما گمان نمی کردند که این تلاشها کافی باشد . دوگانگی های بسیاری در نظریه های شخصی کانت نیز وجود داشت که آنها معتقد بودند باید برطرف شود. کانت بین مفهوم تجربه – که ملهم از عقاید احساسی است و فرم تجربه – که از طریق ذهن حاصل می شود  وهمچنین بین جهان حسی که شناخت آن از طریق تجربه و استدلال صورت می گیرد. و جهان معنوی موجودات  که فرای دانش تجربی و استدلالی است، تمایز قائل بود. از نظر آرمانگرایان آلمانی این موضوعات مقداری ترکیب و تفسیر می طلبید.  

  فیچه:
 يوهان گاتلیب فیچه    (1814-1762) نظریه های کانت را در مجموعه ای از انتشارات شامل « پایه کلی تئوری علوم»، توصیف نموده است. بنابر گفته های  فیچه ، کانت با” مفهوم وجود”   و یا جهان معنوی خود را در گیر کرده بود. برای کانت جهان معنوی دلیل بوجود آمدن جهان حسی است که بوسیله ی ذهن بشر درک می شود اما حتی در نظریه ی خود او نیز رابطه ی علت و معلولی نیز نتیجه ی ذهن بشر است نه مشخصه ای از حقیقت نهایی بنابراین با توجه به دلایل خود کانت، جهان معنوی نمی تواند دلیل بوجود آمدن جهان حسی باشد. از آنجایی که جهان معنوی تنها عملکرد، در نظریه ی کانت بود و همچنین او اظهار کرد که نمی توان به هیچ وجه آن را با ذهن بشر درک کرد، فیچه آزاد بود  بکلی آن را کنار بگذارد. پس این امر فیچه  را در حوزه جهان حسی به عنوان تنها منبع علمی قرار داد. اما از آنجایی که جهان حسی در نظریه ی کانت توسط فعالیت های ساختاری و سازمان دهنده شکل می گیرد فیچه  به این نتیجه رسید که طبیعت نباید چیزی  بیش از تجلی وظهور تفکر بشری باشد. او چنین استدلال کرد که فرم و مفهوم جهان، هر دو  تنها از فعالیت های ذهن سرچشمه می گیرد. در ساخت ذهنیت غیر مادی که علت حقیقی بود ، فیچه  مادی گرایی  را که یک قرن پیش جای نظریه های عقل گرایی   را گرفته بود ، رد کرد و به  آرمان گرایی   آناکساگوراس , لایبینتز  , برکلی    ,کانت   پیوست .
     احتمالا این دیدگاه می توانست فیچه  را به سوی خود انگاری سوق دهد که در آن جهان خارجی، دیگر مردمان آن، تنها خلاقیت هایی از ذهن بشر می باشند برکلي  خود را در موقعیتی مشابه یک قرن پیش یافت و از خداوند برای تداوم یک ساختار ذهنی یاری طلبید. فیچه برای راه حلهای مشابه مامنی یافت، اگر چه کمتر بر خدای سنتی دین مسیحیت متکی بود. فیچه  معتقد بود که جهان  بوسیله ی ذهن محدود بشرخلق نشده  بلکه بیشتر بوسیله ی هوش متعالی ماوراء انسانی شکل گرفته است . او این هوش را نفس می نامد و از ان به گونه ای صحبت می کند که انگار ذهن جامعی است که ذهن محدود بشر در آن سهیم می باشد. 

عتیقه زیرخاکی گنج