• بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

امامت یکی از آموزه های مهم اسلامی است که از دیر زمان مورد اهتمام و بحث و تحقیق مذاهب و متفکران اسلامی بوده است در این میان شیعۀ امامیه برای امامت اهداف، رسالت ها و شاخص هایی را تعریف کرده است که به سبب آنها، امامت در تفکر شیعی از جایگاه و اهمیّت ویژه ای برخوردار شده است و اگر دیگر مذاهب اسلامی، امامت را از واجبات فقهی می دانند، شیعه آن را از اصول اعتقادی می شمارد. اجرای احکام و حدود اسلامی، برقراری امنیّت و گسترش عدالت و دفاع از کیان اسلام و مسلمین از مهمترین اهداف امامت و مسئولیّتهای امام است که شیعه و اهل سنّت بر آنها توافق دارند اما شیعه، علاوه بر امور یاد شده، تبیین معارف و احکام اسلامی و صیانت فکری و معنوی اصول و فروع اسلامی را نیز از اهداف امامت می داند. بدیهی است که تحقق این آرمان به صورت مطلوب، بدون برخورداری امام از علم کامل نسبت به معارف و احکام اسلامی و عصمت علمی و عملی او امکان پذیر نخواهد بود. از سوی دیگر، عصمت و علم کامل به شریعت، از صفات درونی است و تشخیص آن برای افراد، از طریق متعارف ممکن نیست. بدین جهت راه تعیین امام، منحصر در نص شرعی است و نص شرعی نیز متفرع بر نصب الاهی می باشد. 
بر این اساس، مهمترین شاخصه های امامت در تفکر شیعی عبارتند از: علم کامل به احکام و معارف اسلامی، عصمت علمی و عملی، نصب الاهی و نص شرعی. 

افضلیت امام بر افراد مشمول امامت او نیز از دیگر شاخص های مهم امامت است که برخی از متکلمان غیر شیعی نیز در حد شرط کمال یا شرط لزوم به صورت مقیّد پذیرفته اند. 

در نوشتاری که در شمارۀ ۷۱۳ روزنامۀ شرق، ص۱۸ با عنوان بازخوانی امامت در پرتو نهضت حسینی منتشر گردیده ادعا شده است که مفهوم امامت در جهان تشیع دچار استحاله گردیده و در صفات امام و شاخص های امامت، تحول رخ داده است بدین صورت که در قرن اول و دوم، امام با اوصافی غیر از آنچه در قرنهای سوم و چهارم و پس از آن شهرت و رسمیّت یافته است، معرفی شد. آن چه در آن دوران مطرح بود، عمل به قرآن، حق مداری، عدالت، تهذیب نفس، اقامۀ دین، عقل درایتی در مقابل عقل روایتی و افضلیت علمی بود و از نصب الاهی و نص شرعی، عصمت و علم غیب به عنوان اوصاف امام و شاخص های امامت سخنی به میان نیامده بود. این اوصاف چهارگانه، توسط متکلمان شیعه در قرنهای سوم و چهارم مطرح شده است و به تدریج در شمار شاخص های رسمی امامت شیعی قرار گرفته و جزء بدیهیات و مسلمات مذهب شده است. 

برای اثبات این مدعا به سه روایت استناد شده است یکی سخن امام علی علیه السلام در خطبۀ سوم نهج البلاغه است که هنگامی که مردم برای بیعت با او به عنوان خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله اجتماع کرده بودند، فرمود: اگر حضور شما جمعیت انبوه نبود که با آن حجت بر من تمام شده و در نپذیرفتن مقام خلافت عذری ندارم و نیز اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که بر ستمگری ظالمان و پایمال شدن حق مظلومان، سکوت نکنند، مسئولیت خلافت و امامت را نمی پذیرفتم. آن چه در این سخن امام علی علیه السلام در ارتباط با امامت مطرح شده است، دو چیز است: نداشتن عذر سکوت و قعود با وجود یاوران بسیار و مسئولیت عالمان دین در دفاع از حقوق مظلومان و محرومان و مبارزه با ستمگران. نکتۀ مهم این است که امیر المومنین علیه السلام در این سخن، خود را به عنوان عالم دین معرفی می کند نه فردی معصوم و منصوب از جانب خداوند. 

دلیل دوم: سخن امام حسین(علیه السلام) است که در معرفی امام فرموده است: و لعمری ما الامام الا العامل بالکتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله. و امام مجری عدالت و پیرو حق است و نفس خویش را برای خدا به بند کشیده است؛ در این سخن امام حسین علیه السلام نیز از اوصاف چهارگانۀ متکلمان در مورد امامت، ذکری به میان نیامده است. 

دلیل سوم: کلامی است که هم از امام علی(علیه السلام) روایت شده و هم از امام حسین(علیه السلام). در آن کلام، فلسفۀ امامت و حکومت بیان شده است که عبارت است از: اصلاح امور مردم، دفاع از مظلومان و تامین امنیت آنان در برابر ظالمان، آشکار نمودن معالم دین و اقامۀ حدود شرعی «لنری المعالم من دینک و نظهر اصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطله من حدودک»

بر اساس این گونه سخنان در بیان اوصاف امام و شاخصهای امامت از اهل بیت علیهم السلام شیعیان آن دوران نیز از ویژگیهای امام و شاخصهای امامت تلقی جز مطالب مزبور نداشتند و امام را با اوصاف و شاخصهای چهارگانۀ کلامی(نصب الاهی، نص شرعی، عصمت و علم غیب) نمی شناختند. 

این دو تلقی از امامت، پی آمد مهم دیگری نیز در زمینۀ اسوه بودن امام دارد. زیرا بنا بر تلقی اول که اوصاف امام جنبۀ بشری و عادی دارند، اسوه بودن امام برای مردم کاملا ممکن است. زیرا اسوه بودن ، منوط به مسانخت و مشابهت میان امام و ماموم است و این که ماموم بتواند خود را به رتبۀ امام برساند. اوصافی که در سخنان یاد شده از امام علی و امام حسین علیهما السلام برای امام بیان شده است، همگی قابل تعمیم اند و دیگران هم می توانند به آنها دست یازند ولی اوصافی که متکلمان برای امام بیان کرده اند، جنبۀ فرابشری و قدسی دارد و دست یافتن به آن برای دیگران ممکن نیست. در این صورت چگونه می توانند امام را اسوۀ زندگی خود قرار داده، به او اقتدا کنند و امام گونه شوند؟ 

ارزیابی و نقد

۱٫ متکلمان امامیه که در این بحث مورد نظر می باشند آن دسته از متکلمانی اند که آثار و آرای کلامی آنان، به عنوان عقاید رسمی شیع امامیه به شمار می رود. شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، ابو الصلاح حلبی، محقق طوسی، ابن میثم بحرانی، سدید الدین حمصی، علامه حلی و فاضل مقداد، از برجسته ترین متکلمان امامیه در قرنهای چهارم تا نهم هجری بوده اند. آن چنان که آثار و آرا آنان همواره مورد توجه و استناد شیعیان امامیه بوده است. اگر چه هیچ یک از آنان از مقام عصمت برخوردار نبوده و مجال نقد و نظر در آرا کلامی آنان وجود دارد و چه بسا پاره ای از دیدگاه های آنان نیز مورد نقد پسینیان قرار گرفته است اما در مجموع، نمایندگان و سخنگویان رسمی کلام شیعه امامیه به شمار می روند. هیچ یک از این متکلمان، علم غیب را به عنوان یکی از اوصاف لازم امام و شاخص های ضروری امامت به شمار نیاورده اند بلکه آشکارا آن را رد کرده اند. شیخ مفید گفته است: «امامان اهل بیت علیهم السلام از ضمایر برخی افراد آگاه بودند و حوادث را قبل از وقوع آنها می دانستند. ولی این مطلب از صفات لازم و شرایط امامت آنان نیست ولی خداوند آنان را مورد اکرام ویژۀ خود قرار داده و چنین معرفت هایی را به آنان عطا کرده است تا موجب لطف در اطاعت از آنها و موجب تایید امامت آنان باشد با این حال نباید آنان را عالم به غیب نامید زیرای این نام مخصوص خداوند است که بالذات به اشیا عالم است.» آنچه در متون کلامی شیعه در باب علم امام، مورد تاکید واقع شده این است که امام باید نسبت به معارف و احکام شریعت، علم کامل و بالفعل داشته باشد و نیز باید به مصالح و مفاسد امور مردم و اصول و موازین مدیریت سیاسی، آگاهی کافی داشته باشد. این متکلمان نه تنها آگاهی امام از حقایق غیبی(جز معارف و احکام شریعت) را از صفات لازم امام ندانسته اند، بلکه آگاهی امام از زبان های فنون و حرفه های مختلف را نیز از شرایط لازم امام نشناخته اند. البته سخن در شرط بودن این آگاهی ها در امامت است نه آگاه بودن امام از آنها. 

اصولا عده ای از متکلمان، صفت عصمت را بی نیاز کننده از مطرح نمودن علم، به عنوان یکی از اوصاف امام دانسته و آن را در شمار صفات امام و شرایط امامت بیان نکرده اند. این جاست که باید از نویسندۀ مقاله «بازخوانی امامت» خواست تا دلیل خود را بر این مدعا که متکلمان امامیه، علم غیب را یکی از اوصاف امام دانسته اند، بیان کند. 

۲٫ اعتقاد شیعه به نصب الاهی و نص شرعی در باب امامت، از ابتکارات متکلمان امامیه در قرن سوم و چهارم نبوده، بلکه از نخستین روزهایی که مسالۀ امامت، مورد اختلاف مسلمانان قرار گرفت، مورد توجه و تاکید امامان اهل بیت علیهم السلام و شیعیان آنان بوده است. یکی از روشن ترین دلایل تاریخی این مطلب، احتجاج دوازده نفر از بزرگان مهاجرین انصار با ابوبکر است که همراه مشورت با امیر المومنین علیه السلام و توصیۀ ایشان در مسجد النبی و در حضور شماری از مسلمانان انجام گرفت. 

آنان در احتجاج خود، بیش از هر چیز بر منصوب بودن امیر المومنین علیه السلام به مقام امامت توسط پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله تاکید ورزیده اند. حدیث غدیر و حدیث منزلت از مهمترین نصوص امامت علی علیه السلام است که آن حضرت و دیگر امامان اهل بیت علیهم السلام و نیز شیعیان در قرن های اول و دوم و پس از آن به آن استناد کرده اند. امیر المومنین علیه السلام در شورای شش نفره که توسط خلیفۀ دوم برای انتخاب خلیفه پس از او تعیین شده بودند، با استناد به حدیث غدیر و منزلت و دلایل دیگر، بر این که امامت، حق او است، احتجاج کرد. حضرت(زهرا سلام الله)، علیها امام حسن(علیه السلام)، عبدالله بن جعفر، عماربن یاسر، اصبغ بن نباته و دیگران نیز به حدیث غدیر بر امامت علی(علیه السلام) احتجاج کرده اند. مناظرۀ هشام بن حکم با عمرو بن عبید معتزلی در این باره که امام باید منصوب از جانب خداوند باشد، مشهور است. هشام تصریح کرده است که او، اساس این مناظره را از امام صادق(علیه السلام) آموخته است. امام رضا (علیه السلام) با استناد به این که امام، باید از صفات والایی چون عصمت و علم کامل به احکام شریعت برخوردار باشد و شناخت این صفات از توان مردم بیرون است. بر لزوم تعیین امام از جانب خداوند و معرفی او توسط پیامبر استدلال کرده است. امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز با استناد به این که غرض از تعیین امام، این است که فردی مصلح که امکان و احتمال تبه کاری در او راه نداشته باشد، به امامت برگزیده شود و گزینش چنین فردی از توان مردم بیرون است، بر نظریۀ انتخاب در امامت، خط بطلان کشیده است. 

۳٫ در احادیث بسیاری از امامان اهل بیت(علیهم السلام ) روایت شده است، بر ضرورت وجود امام و پیشوای معصوم در میان امت اسلامی تاکید شده است. اگر چه در بیشتر این روایات، واژۀ عصمت به کار نرفته ولی مفاد و مضمون آن بیان شده است. همان گونه که دربارۀ نبوت نیز با این که عصمت نبی، فی الجمله از مسایل مورد اتفاق مذاهب اسلامی است و آنان بر این مطلب به آیات قرآن استناد می کنند ولی اصطلاح آن در قرآن نیامده است؛ چنان که در سنّت نیز رایج نبوده است. بنابراین آن چه در بحث عصمت پیامبر و امام مطرح می باشد، حقیقت آن است نه مفهوم و اصطلاح آن و این مضمون متضافر و بلکه متواتر است که زمین هیچ گاه از فردی از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله) که عالم به احکام دین باشد تا از تحریف های جاهلان یا معاندان جلوگیری کند و حق را از باطل بازشناسد، خالی نخواهد شد. 

امیر المومنین علیه السلام، در نهج البلاغه، در موارد گوناگون بر امامت و مرجعیّت علمی اهل بیت(علیهم السلام) به دلیل اینکه حق را به خوبی می شناسند و گمراهی و انحراف در آنان راه ندارد و پیروی از آنان رستگاری و نجات است، تاکید کرده است. 
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند بحضرتش وحى شده بود كه بايستى بعموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. (۱) 
اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت بتو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند. 
مگر چه خبر است؟ 
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود: 
ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟قالوا بلى،قال:من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله. (۲) 
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار. 
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آنحضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و باو تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة. 
به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى شدى. (۳) و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين بغائبين برسانند. 
حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت: 
يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا 
و قال فمن موليكم و وليكم؟ 
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 
الهك مولانا و انت ولينا 
و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا 
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ 
فكونوا له انصار صدق مواليا 
هناك دعا اللهم و ال وليه‏ 
و كن للذى عادى عليا معاديا (۴) 
روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه: 
خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس بعلى فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم. 
(آنگاه بمسلمين) فرمود هر كس را كه من باو مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد. 
و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش. 
رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را بزبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد بروح القدس باشى. 
ثبوت و تواتر اين خبر بحدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه (۵) ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آنحضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد: 
فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك. (۶) 
پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است! 
در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. 
كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده،آزاد شده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و همقسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است: 
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده. 
و ان الكافرين لا مولى لهم.و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد: 
و لكل جعلنا موالى.و در سوره احزاب بمعنى آزاد كرده آمده است: 
فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم (عتقائكم) (۷) 
از طرفى بعضى از اين معانى درباره پيغمبر اكرم صدق نميكند زيرا آنحضرت بنده و آزاد كرده و نعمت پرورده كسى نبود و با كسى نيز همقسم نشده بود برخى از آنكلمات هم احتياج بتوصيه و سفارش نداشت بلكه گفتن آنها نوعى سخريه بشمار ميرفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شدت گرما وسط بيابان مردم را جمع كند و بگويد من پسر عموى هر كس هستم على هم پسر عموى اوست،يا من همسايه هر كه هستم على هم همسايه اوست و هكذا…همچنين قرائن حال و مقام نيز بكار بردن كلمه مولى را بمعنى دوست و ناصر كه دستاويز اكثر رجال اهل سنت است اقتضاء نميكند زيرا مدلول و مفاد آيه تبليغ با آن شدت و تهديد كه ميفرمايد اگر اين كار را بجا نياورى مثل اينكه وظائف رسالت را انجام نداده‏اى ميرساند كه‏مطلب خيلى مهمتر و بالاتر از اين حرفها است كه پيغمبر در آن بيابان گرم و سوزان توقف نموده و مردم را از پس و پيش جمع كند و بگويد من دوست و ناصر هر كه هستم على هم دوست و ناصر اوست،تازه اگر مقصودش اين بود در اينصورت بعوض مردم بايد بعلى ميگفت كه من محب و ناصر هر كه هستم تو هم محب و ناصر او باش نه مردم،و اگر منظور جلب دوستى مردم بسوى على بود در اينصورت هم بايد ميگفت هر كه مرا دوست دارد على را هم دوست داشته باشد ولى اين سخنان از مضمون جمله:من كنت مولاه فهذا على مولاه بدست نميآيد گذشته از اينها گفتن اين مطلب ترس و وحشتى نداشت تا خداوند اضافه كند كه من ترا از شر مردم (منافق) نگهميدارم. 
از طرفى تخصيص بلا مخصص كلمه مولى از ميان تمام معانى آن بمعنى محب و ناصر بدون وجود قرينه باطل و بر خلاف علم اصول است در نتيجه از تمام معانى مولى فقط (اولى بتصرف و صاحب اختيار) باقى ميماند و اين تخصيص عليرغم عقيده اهل سنت بلا مخصص نيست بلكه در اينمورد قرائن آشكارى وجود دارد كه ذيلا بدانها اشاره ميگردد. 
اولا عظمت و اهميت مطلب دليل اين ادعا است كه خداوند تعالى با تأكيد و تهديد ميفرمايد اگر اين امر را بمردم ابلاغ نكنى در واقع هيچگونه تبليغى از نظر رسالت نكرده‏اى و اين خطاب مؤكد ميرساند كه مضمون آيه درباره جعل حكمى از احكام شرعيه نبوده بلكه امرى است كه تالى تلو مقام رسالت است،در اينصورت بايد مولى بمعنى ولايت و صاحب اختيار باشد تا همه مسلمين از آن آگاه گردند و بدانند كه چه كسى پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله مسند او را اشغال خواهد كرد مخصوصا كه اين آيه در غدير خم نزديكى جحفه نازل شده است تا پيغمبر پيش از اينكه حجاج متفرق شوند آنرا بهمه آنان ابلاغ كند زيرا پس از رسيدن بجحفه مسلمين از راههاى مختلف بوطن خود رهسپار ميشدند و ديگر اجتماع همه آنان در يك محل امكان پذير نميشد و البته اين فرمان از چند روز پيش به پيغمبر صلى الله عليه و آله وحى شده بود ولى زمان دقيق ابلاغ آن تعيين نگرديده بود و چون آنحضرت مخالفت گروهى از مسلمين را با على عليه السلام بعلت كشته شدن اقوام‏آنها در جنگها بدست وى ميدانست لذا از ابلاغ جانشينى او بيم داشت كه مردم زير بار چنين فرمانى نروند بدينجهت خداوند تعالى او را در غدير خم مأمور بتوقف و ابلاغ جانشينى على عليه السلام نمود و براى اطمينان خاطر مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله اضافه فرمود كه مترس خدا ترا از شر مردم نگهميدارد. 
ثانيا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از اينكه بگويد: 
من كنت مولاه فرمود:ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟يا ألست اولى بكم من انفسكم؟ 
آيا من بشما از خود شما اولى بتصرف نيستم؟همه گفتند بلى آنگاه فرمود:من كنت مولاه فهذا على مولاه قرينه‏اى كه بكلمه مولى معنى اولى بتصرف و صاحب اختيار ميدهد از جمله اول كاملا روشن است و سياق كلام ميرساند كه مقصود از مولى همان اولويت است كه پيغمبر نسبت بمسلمين داشته و چنين اولويتى را بعدا على عليه السلام خواهد داشت
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

حسن بن علی بن محمد ملقب به ابو محمد و ابن الرضا و معروف به عسکری (نظامی) بود. او و پدرش امامین عسکریین نامیده می شوند زیرا شهری (سامرا) که در آن مجبور به زندگی بودند، در واقع یک کمپ نظامی بود. حسن عسکری یازدهمین امام شیعیان دوازده امامی پس از پدرش هادی و قبل از پسرش مهدی می باشد که بیشتر طول عمرش را در حبس خانگی به سر می برد؛ مخصوصا به این دلیل که مشهور بود عسکری صاحب فرزندی خواهد شد که به عنوان منجی آخرالزمان قیام خواهد کرد تا زمین را از عدالت پر کند. حسن عسکری با نرگس خاتون، دختر امپراطوری بیزانس ازدواج کرد. گفته می شود نرگس خاتون، پیرو توصیه هایی که در رویا به او شده، خودش را به بردگی فروخته تا به همسری حسن عسکری در بیاید. عسکری بیشتر عمر خود را محبوس بود تا اینکه، به نوشته ی منابع شیعی، عاقبت به دستور معتمد خلیفه عباسی مسموم شد و در سامرا در کنار قبر پدرش هادی مدفون شد
ولادت حسن عسکری به سال ۲۳۰، ۲۳۱ یا ۲۳۲ هجری قمری، مصادف با زمانی است که متوکل، خلیفه عباسی، به پدرش هادی مظنون شده بود و قصد داشت او را به همراه خانواده اش از مدینه به سامرا منتقل کند تا از نزدیک او را زیر نظر داشته باشد. از اینرو معلوم نیست آیا حسن عسکری در مدینه متولد شده یا سامرا. در سامرا حسن بیشتر وقتش را صرف تعلیم قرآن و شریعت کرد و به گفته دونالدسون ممکن است در آنجا به زبان آموزی هم اشتغال داشته، چون در سالهای بعد قادر بود با هندی ها به زبان هندی صحبت کند، با ترکها، ترکی و با ایرانیها فارسی سخن بگوید.[۷] به اعتقاد شیعیان، اما، توانای سخن گفتن به تمام زبان های بشری بوسیله خداوند به ائمه داده شده است.[۸][۹]

گفته می شود که حتی در دوران کودکی، حسن عسکری از علم الوهی برخوردار بود. روزی مردی او را، که کودکی بیش نبود، در حال گریه دید. مرد برای فرونشاندن گریه اش گفت که برایش اسباب بازی خواهد خرید تا با آن بازی کند. عسکری پاسخ داد “ما برای بازی خلق نشده ایم.” مرد گفت “پس برای چه خلق شده ایم؟” عسکری پاسخ داد: “برای عبادت و دانش اندوزی”. مرد گفت این پاسخ را از کجا آورده است. عسکری آیه ای از قرآن را خواند که” آيا پنداشته‌ايد كه شما را بيهوده آفريده‌ايم” (قرآن ۲۳:۱۱۵) مرد که تعجب کرده بود گفت “مگر کودک معصومی مثل تو چه کرده که باید برای آن گریه کند؟” عسکری گفت: “از من دور شو! مادرم را دیده ام که هیزمها را آتش می زند در حالی که آتش شعله ور نمی شود مگر اینکه اول تکه های کوچک هیزم آتش بگیرد. ترسم این است که من از تکه های کوچک هیزم جهنم باشم
مادر عسکری، مثل مادر بسیاری از ائمه شیعه، از بردگان آزاد شده ای بود که بعد از تولد فرزندانش “ام ولد” (مادر فرزندان) نامیده شد. اسم خودش “حدیث” بود گرچه اسامی سوسن، غزال و سلیل هم برایش ذکر شده است.[۷] عسکری برادران دیگری هم داشت از جمله جعفر که به جعفر کذاب یا جعفر ثانی معروف شد. برادر دیگرش حسین نام داشت که به همراه حسن و به یاد دو جدشان حسن و حسین که سبطین نامیده می شدند، سبطین نام گرفتند.[۱۲][۱۳] کنیه عسکری ابومحمّد و القابش صامت، زکی، خالص، نقی، هادی، رفیق است او در بین شیعیانش به ابن الرضا (فرزند رضا، امام هشتم شیعیان) معروف بود. وی همانند پدرش لقب عسکری داشت و این لقب از عسکر سامرا گرفته شده‌است

گفته می شود که همسر عسکری، نرگس خاتون، مادر مهدی موعود، دختر امپراطوری روم شرقی بوده است که پیرو توصیه ای که به او در عالم رویا شده، خودش را به بردگی فروخته تا در عراق به سفارش هادی، پدرِ حسن عسکری خریداری شده، به ازدواج حسن درآید.[۳] گزارش این داستان به شرح زیر ثبت شده است:
پدر حسن عسکری، هادی، نامه ای به خط رومی به همراه ۲۰۰ دینار در پاکت قرمزی قرار داده، به همراه دوستش بشار بن سلیمان به بغداد فرستاده، از او می خواهد تا به محلی که برده ها را به فروش می رسانند رفته، سراغ فروشنده ای به نام امر بن یزید را بگیرد که کنیزی را در اختیار دارد که به زبان رومی فریاد می زند: “حتی اگر ثروت و فخر سلیمان، پسر داوود، را داشته باشید، به شما توجهی نخواهم کرد، پس سرمایه تان را بیهوده تلف نکنید”. هادی پیشگویی کرده بود که فروشنده پاسخ خواهد داد که به هر صورت مجبور به فروش اوست. و کنیز پاسخ خواهد داد تا برای اینکار عجله نکند و اجازه دهد تا خودش خریدارش را انتخاب کند. بشار نقل می کند که همانطور که از او خواسته شده بود، نامه را به کنیز داده، کنیز نامه را خوانده نمی توانسته جلوی گریه اش را بگیرد. سپس به امربن یزید گفته که باید او را به نویسنده این نامه بفروشد وگرنه خودش را خواهد کشت. بشار ادامه می دهد که در راه سامرا، کنیز پیوسته نامه را بوسیده آنرا به صورت و بدنش می کشید، و وقتی بشار علت این امر را پرسید بود، کنیز پاسخ داد که اولاد پیغمبر شک او را برطرف خواهند کرد. مدتی بعد کنیز داستانِ کامل خوابی که دیده و نحوه ی فرار از قصر پدرش را برای بشار شرح می دهد. شرح این روایت و بحثی که حول اعتبار این گزارش صورت گرفته در کتاب دونالدسون قابل مطالعه است.[۷]
امامت
حسن عسکری به اعتقاد شیعیان دوازده امامی بعد از پدرش به حکم خداوند و به سفارش پدر در سن ۲۲ سالگی به امامت رسید. در طول دوران هفت ساله ی امامتش، حسن عسکری تقریبا بدون هیچ تماس اجتماعی و در تقیه کامل زندگی می کرد. شمار زیاد شیعیان در عصر امام موجبات نگرانی خلفای عباسی را فراهم کرده بود، بعلاوه عباسیان می دانستند که بزرگان شیعه بر مبنای احادیث فراوانی که از حسن عسکری و ائمه پیشین به آنها رسیده بود، معتقد بودند که عسکری صاحب فرزندی خواهد شد که ریشه ظلم و اختناق را بر خواهد داشت. خلفای عباسی، اما، مصمم بودند تا یک بار برای همیشه به امامت ائمه شیعه پایان دهند.[۲][۱۴] امامت حسن عسکری از سال ۲۵۴ تا سال ۲۶۰ ادامه یافت.[۱۵]
در منابع شیعی، امام نهم، دهم و یازدهم، ابن الرضا لقب گرفته اند به این دلیل که عده ای از جمله واقفیه معتقد بودند که امامت با علی بن موسی الرضا پایان یافته است. اعطای نام ابن الرضا(پسر رضا) به این سه نشانگر این مطلب بود که امامت در رضا متوقف نشده، بلکه به فرزندان او منتقل شده است. از امام رضا تا امام دوازدهم انشعاب مهمی در میان شیعیان صورت نگرفت به جز موارد محدودی که در عرض چند روز از هم می پاشیدند. از جمله آنها می توان به جعفر اشاره کرد که چند صباحی پس از مرگ عسکری عده ای را دور خودش جمع کرد اما حتی خودش هم ادعای امامتش را پی نگرفت و مردم به زودی از گردش پراکنده شدند. امروزه به جز زیدیه و اسماعیلیه که از جمعیت قابل توجهی برخوردارند، از بقیه ی فرقه هایی که از اکثریت شیعه منشعب شدند اثر چندانی باقی نمانده است.[۲]
فشار و اختناق خلفای عباسی
خلفای عباسی همواره امامان شیعه را تحت فشار و محدودیت قرار می‌دادند و این فشارها در دوران جواد، هادی و حسن عسکری در سامرا به اوج رسید به طوری که این سه امام عمر طولانی نکردند. تعقیب و مراقبت از هادی و حسن عسکری به قدری بود که آنان را در میان لشکریان جای داده بودند و به همین دلیل این دو را «عسکریین» لقب داده‌اند.[۱۶] حسن عسکری تقریبا تمام دوران امامتش را در حبس خانگی خلفای عباسی در سامرا به سر برد.[۱۷] بعد از مرگ پدرش، هادی، معتز خلیفه عباسی، عسکری را به بغداد احضار کرد تا از نزدیک او را تحت نظر بگیرد طوری که، به روایتی، عسکری مجبور بود دوشنبه ها و چهارشنبه در دربار حضور پیدا کند.[۱۸] بعدها معتز او را زندانی کرده حتی نقشه ی قتلش را هم کشید اما مرگ زود هنگام خلیفه این اجازه را به او نداد.[۱۹] دوران حبس عسکری در طول دوران کوتاهِ خلیفه بعدی، مهتدی، هم ادامه پیدا کرد. بیشتر دوره حبس امام، اما، مربوط به دوره معتمد می شود که در ادبیات شیعه به عنوان سختگیرترین خلیفه نسبت به عسکری معروف است.[۷] عامل مسمومیت و مرگ عسکری را معمولا معتمد ذکر می کنند.[۲۰]
ارتباط با شیعیان
در سالهای زندگی امام در سامرا، شیعیان که در مناطق مختلف گسترش یافته بودند، برای دیدن امام مشکلات فراوانی داشتند. نقل شده است در روزی که عسکری قصد رفتن به داراالخلافه را داشت، عده ی سر راهش جمع شده تا او را از نزدیک ملاقات کنند که در همین حال نامه ای از سوی او دریافت کردند مبنی بر اینکه کسی به او نزدیک نشده به او سلام یا اشاره نکند که در امان نخواهد بود.[۲۱] با این حال عسکری با شیعیان در فرصت های مختلف و با سرپوشهای گوناگون ملاقات می کرد. بهترین راه ارتباط با او اما مکاتبه بود که نمونه های فراوانی در کتب شیعی می توان برای آن پیدا کرد.[۲۲] از جمله نامه آن امام به شیعیان قم و آوه، یا نامه‌های فراوان او به مردم مدینه، و یا نامه مفصلی که خطاب به اسحاق بن اسماعیل و شیعیان نیشابور نوشته بود، می توان ذکر کرد.[۲۳]
گسترش و پراکندگی جغرافیایی شیعیان اما، باعث شد تا عسکری شبکه سری ارتباطی وکالت و عزل و نصب در مناطق مختلف راه‌اندازی کند که بوسیله این شبکه ، نامه‌ها و مکتوبات فراوانی با شیعیان رد و بدل شده و بسیار کارآمد بوده است. همچنین عسکری از نمایندگانی جهت ارتباط با شیعیان استفاده نمود که از جمله این افراد باید از عقید، خادم خاص وی یاد کرد.[۲۴] عثمان بن سعید یکی دیگر از این نمایندگان بود که زیر پوشش یک روغن فروش فعالیت کرده، شیعیان سؤالات و وجوهی را که می‌خواستند به امام تحویل دهند، به او رسانده و او آنها را در ظرف‌ها و مشک‌های روغن قرار داده، به حضور عسکری می‌رساند.[۲۵] او حتی پس از مرگ حسن عسکری و با ورود به عصر غیبت صغری، به عنوان نخستین نایب خاص مهدی نیز ایفای نقش کرده است. عسکری به همراه پدرش هادی، همچنین نوید تولد مهدی را داده، شیعیان را برای غیبت امام دوازدهم آماده کرده خودشان هم سعی می کردند از پشت پرده با شیعیان در ارتباط بوده تا زمینه را برای دوران غیبت مهدی موعود آماده کنند. لازمه این کار، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه و استفاده گسترده از آگاهی غیبی برای از بین بردن شک‌ها و تردیدهای زمان بود

  • بازدید : 70 views
  • بدون نظر

امامت از اصول دين است «امام» به معناى پيشوا و جمع آن «ائمّه» است. در حقيقت به آنچه از او پيروى مىشود امام مىگويند؛ خواه آتاب باشد يا انسان، حق باشد يا باطل .( مفردات راغب. اآنون آه معناى امام روشن شد، براى اثبات اين آه امامت، يكى از اصول دين است، بهتر آن دانستيم آه آيات و رواياتى را بيان آنيم و قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاريم

با توجّه به اينكه سوره مائده آخرين سورهاى است آه در اواخر عمر شريف پيامبر نازل شده و با توجه به اينكه مسائل مربوط به توحيد و معاد، از همان ابتداى بعثت به مردم گفته شده و با توجه به اينكه دستوراتِ نماز، جهاد، روزه، خمس و زآات در سالهاى اول هجرت صادر شده و اآنون سال دهم هجرى است و با توجّه به اينكه پيامبر، انسان ترسوئى نبود آه خداوند اين چنين سفارش آند

  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بحث و گفت و گو درباره‏ى خلافت و امامت، يكى از مهم‏ترين و ديرين‏ترين بحث‏ها و گفت و گوهايى است كه در جهان اسلام، پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ميان مسلمانان مطرح شده است. اگرچه پيش از اين مسئله، درباره‏ى مسائل ديگرى اختلاف نظر پيدا شد، اما اختلاف در فلسفه‏ى امامت و خلافت، داراى ويژگى‏هاى بى مانندى بود. عبدالكريم شهرستانى، پس از اشاره به پاره‏اى از اختلافات و مباحثه‏هايى كه به هنگام رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از آن، ميان مسلمانان رخ داد، مى‏گويد: 
پنجمين اختلاف آنان – كه بزرگ‏ترين اختلاف ميان امت اسلامى به شمار مى‏رود – اختلاف‏شان درباره‏ى امامت‏بود; زيرا، درباره‏ى هيچ يك از قواعد دينى، در هيچ زمانى، چنان نزاع و ستيزى كه درباره‏ى امامت در گرفته است، رخ نداده است.
مهاجران و انصار، درباره‏ى امامت، اختلاف كردند. انصار گفتند: «اميرى از ما و اميرى از شما، عهده دار امر خلافت و امامت گردد.» و سعد بن عباده را – كه بزرگ و رهبر آنان بود – از طرف خود پيشنهاد كردند. در اين هنگام، ابوبكر و عمر، وارد سقيفه شدند. عمر كه از پيش، مطالبى را در نظر گرفته بود تا در آن جمع و درباره‏ى امامت ايراد كند، مى‏خواست‏سخن بگويد، ولى ابوبكر مانع شد و خود به سخنرانى پرداخت و پس از حمد و ثناى خداوند، مطالبى را ايراد كرد. 
عمر مى‏گويد: «او، همان چيزهايى را گفت كه من در نظر داشتم بگويم. گويا، او، از غيب آگاه بود. پس از پايان يافتن سخنان ابوبكر و قبل از آن كه انصار مطلبى بگويند، من با ابوبكر بيعت كردم، و مردم نيز با او بيعت كردند و در نتيجه، آتش فتنه خاموش شد. جز اين كه بيعت‏با ابوبكر، كارى شتاب زده و دور از تدبير بود كه خداوند، مسلمانان را از شر آن حفظ كرد. پس اگر فردى ديگر، آن را تكرار كند، وى را بكشيد. پس، هرگاه فردى بدون مشورت با مسلمانان با فرد ديگرى بيعت كند، آن دو، خود را به هلاكت افكنده‏اند، و قتل‏شان واجب است». 

شهرستانى، آن گاه به تبيين اين مطلب پرداخته است كه «چرا انصار بيعت‏با ابوبكر را پذيرفتند و از پيشنهاد خود مبنى بر اين كه هر يك از مهاجران و انصار، رهبرى داشته باشند، دست‏برداشتند؟» . او مى‏گويد: 
انصار، بدان جهت از پيشنهاد خود منصرف شدند كه ابوبكر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرد كه آن حضرت فرمود: «الائمة من قريش; رهبران امت اسلامى، از قريش‏اند». 
آن گاه افزوده است: 
اين، بيعتى بود كه در سقيفه واقع شد. آن گاه، مردم به مسجد آمدند و با ابوبكر بيعت كردند، جز گروهى از بنى هاشم، و ابوسفيان از بنى اميه، و اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه السلام كه به تجهيز بدن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تدفين او مشغول بود و در اين منازعه شركت نداشت.

اينك، ما، در پى تحليل و بررسى ماجراى سقيفه‏ى بنى ساعده نيستيم، غرض از نقل اين مطلب، بيان اهميت مسئله‏ى امامت و خلافت از ديدگاه مسلمانان صدر اسلام است. 

اين كه انگيزه‏ى شركت كنندگان در سقيفه چه بود، در نتيجه‏ى ياد شده، تفاوتى ايجاد نمى‏كند; زيرا، خواه، انگيزه‏ى آنان را حفظ اسلام و جلوگيرى از فتنه‏هاى احتمالى كه اسلام و مسلمانان را تهديد مى‏كرد، بدانيم و خواه، مسئله‏ى مقام و رياست و نظاير آن، در هر دو صورت، رفتار آنان، گوياى اين حقيقت است كه خلافت و امامت، مسئله‏اى مهم و اساسى است و از مسايل محورى در جهان اسلام به شمار مى‏رود. 

شركت نكردن امام على عليه السلام در سقيفه و وارد نشدن در آن اختلاف، يكى، بدان جهت‏بود كه وى، حفظ حرمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در آن زمان بر هر امر ديگرى ترجيح مى‏داد و بر آن بود كه در آن فاصله‏ى كوتاه، مسلمانان را خطرى تهديد نخواهد كرد، و ديگرى، اين كه به اعتقاد او، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حيات خود، براى چنين مسئله‏ى مهمى چاره انديشى كرده و جانشين خود را در فرصت‏ها و مناسبت‏هاى مختلف – مانند غدير خم – تعيين كرده است. 

بحث درباره‏ى امامت و خلافت، صرفا، يك بحث تاريخى نيست تا در شرح و تبيين يك رخداد مهم در تاريخ اسلام خلاصه شود; زيرا، امامت، ابعاد و زواياى مهم ديگرى نيز دارد. اين مسئله، با حيات فكرى، اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى امت اسلامى، رابطه‏اى استوار و تعيين كننده دارد. جايگاه مهم و برجسته‏ى بحث امامت در تفكر و تعاليم اسلامى از همين ابعاد اساسى و سرنوشت‏ساز آن، ناشى مى‏شود. با تبيين ماهيت امامت، اين مسئله، روشن‏تر خواهد شد. 

در اين جا يادآورى اين نكته لازم است كه شيعه، امامت را از اصول دين و عقايد اسلامى مى‏داند، ولى معتزله و اشاعره و ديگر مذاهب كلامى، آن را از فروع دين و احكام عملى اسلام مى‏شمارند. ريشه‏ى اين دو ديدگاه، اين است كه از نظر شيعه، نصب و تعيين امام، از شئون خداوند است و در تعيين امام، به «انتصاب‏» قائل است، ولى مذاهب ديگر، نصب و تعيين امام را از شئون و وظايف مكلفان مى‏دانند و در تعيين امام، به «انتخاب‏» معتقد هستند. 

در بحث‏هاى آينده، در اين باره، بيش‏تر سخن خواهيم گفت، يادآورى آن در اين بحث، براى بيان اين مطلب است كه دو ديدگاه ياد شده، در لزوم امامت و اهميت آن، اختلافى ندارند; زيرا، از فروع دينى بودن، سبب نمى‏شود كه مسئله‏اى اهميت‏اش كم باشد. نماز، از فروع دين است، ولى اين امر، با جايگاه مهم آن در آيين اسلام، منافات ندارد. 

البته، اعتقاد به اين كه امامت در زمره‏ى اصول عقايد دينى قرار دارد، منزلت و جايگاه بهترى را به مسئله‏ى امامت مى‏بخشد. 

۲- حقيقت امامت

واژه‏ى امامت، در لغت، به معناى «رهبرى و پيشوايى‏» است و «امام‏» را «مقتدا و پيشوا» گويند، خواه، آن مقتدا و پيشوا، انسانى باشد يا چيزى ديگر. ابن فارس گفته است: «امام، فردى (يا چيزى) است كه در كارها به او اقتدا مى‏شود، و پيامبر صلى الله عليه و آله امام و پيشواى همه‏ى امامان است، و خليفه‏ى پيامبر، امام رعيت و مردم است، و قرآن، امام و پيشواى مسلمانان است‏» . 

قرآن كريم، همان گونه كه برخى از انسان‏ها را «امام‏» ناميده، كتاب آسمانى حضرت موسى عليه السلام را نيز «امام‏» خوانده است. درباره‏ى حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: «انى جاعلك للناس اماما»  و درباره‏ى بندگان خاص الهى مى‏فرمايد، آنان، از خداوند مى‏خواهند كه آنان را پيشواى پرهيزگاران قرار دهد: «واجعلنا للمتقين اماما»  و درباره‏ى كتاب حضرت موسى عليه السلام مى‏فرمايد: «و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة‏» 
قرآن كريم، «لوح محفوظ‏» را نيز «امام مبين‏» دانسته و فرموده است: «وكل شى‏ء احصيناه فى امام مبين‏» 

متكلمان اسلامى، امامت را به «رياست و رهبرى جامعه‏ى اسلامى در زمينه‏ى امور دنيوى و دينى‏» تعريف كرده‏اند. نمونه‏هايى از تعاريف آنان را ذيلا يادآور مى‏شويم: 

۱- الامامة رئاسة عامة في امور الدين و الدنيا بالاصالة في دارالتكليف; امامت، رهبرى عمومى و بالاصالة در زمينه‏ى امور دين و دنيا در سراى تكليف است. 

۲- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا بالاصالة; امامت، رهبرى عمومى و بالاصاله (در مقابل بالنيابة) در امور دينى و دنيوى است. 

۳- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا لشخص من الاشخاص نيابة عن النبى صلى الله عليه و آله; امامت، رهبرى عمومى مسلمانان در اموردينى و دنيوى به عنوان نيابت از پيامبر است. 

نيابى بودن امامت نسبت‏به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم با اصالى بودن آن نسبت‏به ديگر مسلمانان – چنان كه در تعريف قبل آمده است – منافات ندارد. 

۴- الامامة رئاسة عامة في امور الدين والدنيا لشخص من الاشخاص; 

۵- الامامة خلافة الرسول في اقامة الدين، بحيث‏يجب اتباعه على كافة الامة. قيد اخير در اين تعريف، ناظر به عمومى بودن امامت است. 

۶- الامامة رئاسة عامة في امر الدين والدنيا، خلافة عن النبى صلى الله عليه و آله. 

توضيحات 

۱- مقصود از قيد «بالاصالة‏» در تعريف‏هاى يكم و دوم، احتراز از رهبرى مسلمانان به نيابت‏خاصه يا عامه از جانب امام است، مانند نواب خاصه و عامه‏ى امام عصر عليه السلام و مانند واليانى كه از طرف اميرالمؤمنين عليه السلام و ديگر خلفا براى ولايات و مناطق مختلف تعيين مى‏شدند. 

۲- مقصود از «دارالتكليف‏» اين است كه امامت مصطلح در علم عقايد و كلام، امامت مردم در سراى دنيا است و امامت‏به معنايى كه در آيات قرآن درباره‏ى قيامت آمده است، از اين بحث‏بيرون است: «يوم ندعو كل اناس بامامهم ».

۳- مقصود از «نيابة عن النبى‏» همان مفهومى است كه از كلمه‏ى «خلافت‏» در قيد «خلافة عن النبى‏» منظور است; يعنى، هر دو قيد، ناظر به اين است كه امامت، مربوط به زمان پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و امام، خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار مى‏رود. 

البته، واژه‏ى «خلافت‏» از واژه‏ى «نيابت‏» مناسب‏تر است; زيرا، نيابت، معمولا، در جايى به كار مى‏رود كه رهبر يك جامعه زنده است، ولى چون خود حضور مستقيم ندارد، فردى را به عنوان نايب و جانشين خود بر مى‏گزيند. مانند نواب خاص امام زمان عليه السلام ولى كلمه‏ى «خلافت‏» كه ترجمه‏ى فارسى آن «جانشين‏» است، در هر دو مورد به كار مى‏رود. 

۴- از آن چه گفته شد، نادرستى اين نظريه كه گاهى تفاوت ميان ديدگاه شيعه و اهل سنت را در باب امامت، به اين صورت بيان مى‏كند كه شيعه، قائل به امامت، و اهل سنت قائل به خلافت است، روشن گرديد; زيرا، در اين باره كه رهبر امت اسلامى پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عنوان جانشين آن حضرت، عهده دار امر امامت و رهبرى مسلمانان مى‏شود، ميان شيعه و اهل سنت، اختلافى وجود ندارد. خلافت و امامت، دو عنوان براى يك حقيقت‏اند و هر يك به جنبه‏اى از آن نظر دارد. خلافت، ناظر به جنبه‏ى ارتباط آن با خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله است، و امامت، ناظر به جنبه‏ى ارتباط آن با امت اسلامى، است. بدين جهت، هم در روايات و هم در كلمات متكلمان اسلامى، هر دو اصطلاح به كار رفته است. 

۵- از تعاريف ياد شده به دست مى‏آيد كه متكلمان اسلامى، اعم از شيعى و سنى، امامت را صرفا يك مقام و منصب سياسى كه عهده‏دار بر قرارى نظم و امنيت اجتماعى و سامان بخشيدن به امور مادى و مسائل مربوط به حيات دنيوى بشر است، نمى‏دانند، بلكه آن را مقام و منصبى دينى مى‏دانند كه اقدام به آن، يك تكليف دينى به شمار مى‏رود. بر اين اساس، قلمرو رهبرى امام، امور دينى و دنيوى، هر دو، است. 

آرى، در اين كه «رسالت امام در حوزه‏ى امور دينى چيست؟ آيا تبيين شريعت نيز از وظايف و شئون امام است‏يا او، صرفا، مسئول اجراى احكام الهى است؟» ، ميان متكلمان شيعه و اهل سنت، اختلاف نظر وجود دارد كه در آينده بررسى خواهيم كرد. 

از اين جا، نادرستى ديدگاه كسانى كه گمان كرده‏اند از نظر متكلمان اهل سنت، امامت، صرفا، يك مقام و منصب دنيوى است و جنبه‏ى دينى و معنوى ندارد، به دست آمد. 

از ديدگاه آنان، امامت، از دو نظر، جنبه‏ى دينى و معنوى دارد: يكى، از اين جنبه كه امام، خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله است و اگر به انتخاب اهل حل و عقد تعيين مى‏شود، انتخاب آنان، جنبه‏ى طريقيت و كاشفيت دارد، مانند اجماع كه طريق كشف حكم شرعى است. و ديگرى، از اين جنبه كه حفظ و اجراى دين، از اهداف و اغراض امامت است. 

۳- وجوب امامت

اكثريت قاطع مذاهب و متكلمان اسلامى، امامت را واجب مى‏دانند، اگر چه در اين كه «وجوب امامت وجوب كلامى است‏يا فقهى؟ عقلى است‏يا نقلى؟» ، اختلاف نظر دارند. براى روشن شدن اين مطلب، ديدگاه مذاهب كلامى را يادآور مى‏شويم: 

۱- مذهب اماميه: از نظر اماميه، وجوب امامت، وجوب كلامى است (وجوب على الله) و نه وجوب فقهى (وجوب على الناس) . مقصود از وجوب كلامى، اين است كه فعلى، مقتضاى عدل يا حكمت‏يا جود يا رحمت‏يا ديگر صفات كمال الهى است، و چون ترك چنين فعلى، مستلزم نقص در ساحت‏خداوندى و در نتيجه، محال است، پس انجام دادن آن، واجب و ضرورى است. البته، كسى، آن فعل را بر خداوند واجب نمى‏كند، بلكه او، خود، به مقتضاى صفات كمال و جمال‏اش، آن را بر خود واجب مى‏كند، چنان كه فرموده است: «كتب ربكم على نفسه الرحمة‏» و نيز فرموده است: «ان علينا للهدى‏» و آيات ديگر. اماميه، امامت را مقتضاى حكمت و لطف خداوند مى‏دانند و بر اين اساس، آن را بر خداوند واجب مى‏شمارند. 

خواجه نصيرالدين در اين باره گفته است: 

الامامية يقولون: «نصب الامام لطف; لانه يقرب من الطاعة و يبعد عن المعصية واللطف واجب على الله تعالى‏» .  اماميه، مى‏گويند: «نصب امام، لطف است; زيرا، مردم را به طاعت نزديك مى‏كند و از معصيت دور مى‏سازد و لطف بر خداوند واجب است». 

۲- مذهب اسماعيليه: مشهور اين است كه اسماعيليه نيز مانند اماميه، وجوب امامت را وجوب كلامى (وجوب على الله) مى‏دانند، با اين تفاوت كه از نظر آنان، فلسفه‏ى وجوب امامت، تعليم معرفت‏خداوند به بشر است. فاضل مقداد گفته است: «اسماعيليه، امامت را بر خداوند واجب مى‏دانند تا معرفت‏خداوند را به بشر تعليم دهد.» ، ولى محقق طوسى، اين مطلب را نپذيرفته و گفته است: 

آنان، به وجوب على الله، اعتقاد ندارند و به حسن و قبح عقلى معتقد نيستند، لكن معرفت‏خدا را واجب مى‏دانند و بر اين عقيده‏اند كه معرفت‏خداوند، از دو راه حاصل مى‏شود: يكى، نظر و تفكر عقلى، و ديگرى، تعليم به واسطه‏ى امام. بر اين اساس، معرفت امام، واجب، و اطاعت از او لازم است.
  • بازدید : 30 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تحقیق نظريه امامت در ترازوي نقد-خرید اینترنتی تحقیق نظريه امامت در ترازوي نقد-دانلود رایگان مقاله نظريه امامت در ترازوي نقد-تحقیق نظريه امامت در ترازوي نقد
این فایل در۲۹صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

نظرية امامت، از ابتداي تكون تاكنون فراز و نشيب‌هاي فراواني را پشت سر نهاده و عالمان و متكلمان شيعه در طول تاريخ، قرائت‌هاي مختلفي از آن داشته‌اند. لكن يك قرائت خاص همواره رواج و شهرت بيشتري داشته و خصوصاً در عصر حاضر سطرة خود را بر تلقي‌هاي ديگر گسترانده و شكل تفسير رسمي را پيدا كرده است. اركان اين تلقي خاص به شرح زير است:
الف) وجود امامان معصوم پس از پيامبر (ص) ضرورت دارد و بر خداوند واجب است براي رهبري و هدايت امت و حفظ شريعت، امامان معصومي را به عنوان جانشينان پيامبر اسلام نصب كند، (اصل وجوب و ضرورت امامت)
ب) خداوند براي دوران پس از پيامبر (ص) دوازده امام معصوم را- كه اولين آنها امام علي‌بن‌ابيطالب و آخرينشان حضرت مهدي (ع) مي‌باشد- به امامت امت نصب نموده است. (نصب الهي امامان دوازده‌گانه)
ج) امامان معصوم، به دليل نصب الهي، عصمت و علم مصون از خطا و اشتباه، بر كلية‌ امور ديني و دنيوي امت، رياست دارند و سخن آنها حجت قاطع است. لكن شأن اصلي آنها تفسير دين و حفظ شريعت است و اگر به دليل شرايط خاص جامعه، بر مسند قدرت و حكومت نباشند، مقام مرجعيت دين آنها همچنان باقي است.
د) دوازدهمين امام، به دليل بي‌لياقتي مردم و تهديد دستگاه حكومتي و خوف شهادت، به فرمان الهي و تا مدتي نامعلوم، غايب شده است و در آخر الزمان ظهور مي‌كند تا همة‌ دنيا را از ظلم و فقر و فساد و گمراهي نجات دهد.
در اين نوشتار مي‌كوشيم تا نشان دهيم كه اولاً ادلة ارائه شده براي اثبات نظرية امامت ناتمام است، ثانياً ناسازگاري دروني، اين نظريه را رنج مي‌دهد و ثالثاً شواهد و قرائني وجود دارد كه اين نظريه را نقض مي‌كند. از آنجا كه متكلمان شيعه، امامت را استمرار نبوت مي‌دانند، مجبور مي‌شويم بحث خود را از فلسفة نبوت آغاز كنيم.
فلسفة نبوت
در بحث فلسفة نبوت، دو سئوال مهم مطرح مي‌شود. نخست آنكه چرا خداوند پيامبران به سوي بشر فرستاده است، دوم آنكه آيا بعثت پيامبران، ضرورت دارد يا اينكه پيامبران، موهبتهاي الهي هستند و در ارسال آنها به سوي بشر، وجوب و ضرورتي رد كار نبوده و نيست. پيداست كه براي يافتن پاسخ سئوال اول، مي‌توان به تعاليم پيامبران و كتابهاي آسماني آنها رجوع كرد و فهميد كه هدف و غرض خداوند از ارسال رسل چه بوده است. اما در مورد سئوال دوم، كار به اين سادگي و آساني نيست. اگر قائل به وجوب و ضرورت نبوت باشيم، بايد با دليل عقلي و پيشين (بدون استفاده از تعاليم پيامبران) اين مدعا را اثبات كنيم.
متكلمان شيعه قائل به وجوب و ضرورت بعثت پيامبران هستند و اين ضرورت را مقتضاي حكمت الهي و قاعدة لطف مي‌دانند. ما در اينجا از ميان ادلة متعددي كه در اثبات اين مدعا اقامه شده است، دو نمونه را آورده و به نقد و بررسي آنها مي‌پردازيم و معتقديم كه با مباني ارائه شده در اين نقدها، همة‌ ادلة ضرورت نبوت را مي‌توان نقد كرد.
دليل اول (مقتضاي حكمت الهي)
اين دليل بر مبناي نقصان علم و دانش بشري و عدم كفايت عقل انسان در شناخت راه كمال و سعادت اقامه شده است:
«الف. خداي متعال انسان را براي تكامل اختياري آفريده است.
ب. تكامل اختياري درگرو شناخت صحيح راجع به سعادت و شقاوت دنيا و آخرت است.
ج. عقل انسان براي چنين شناختي كفايت نمي‌كند.
نتيجة اين مقدمات اين است كه حكمت خداي متعال اقتضاء دارد كه براي اينكه نقض غرض از خلقت انسان پيش نيايد، خدا راه ديگري (وحي) در اختيار انسان قرار دهد تا از آن راه پي به سعادت دنيا و آخرت ببرد و بتواند كمال اختياري پيدا كند. »
شبيه همين استدلال، در جاي ديگر و با تعابيري متفاوت چنين آمده است:
«۱٫ هدف از آفرينش انسان،‌ حركت به سوي خدا، بسوي كمال مطلق و تكامل معنوي در تمام ابعاد است.
۲٫ بدون شك انسان اين راه را بدون رهبري يك پيشواي معصوم نمي‌تواند به انجام برساند و طي اين مرحله بي‌رهبري يك معلم آسماني ممكن نيست.
نتيجه: بعثت پيامبران و نصب امامان معصوم بعد از پيامبر اسلام (ص) ضروري است و در غير اين صورت نقض غرض از جانب خداوند لازم مي‌آيد.»   
همانطور كه بوضوح معلوم است، اينگونه ادله مدلولي نام دارند و در پي اثبات ضرورت وجود پيشوايان معصوم و معلمان آسماني (اعم از پيامبر يا امام) رد ميان مردم هستند. اما خوب است نگاهي انتقادي به مقدمات اين دليل بيندازيم:
۱٫ درست است كه خداوند به دليل حكيم بودن، كار عبث و بيهوده انجام نمي‌دهد، اما چگونه مي‌توان غرض او از آفرينش انسان را به روش عقلي كشف كرد و حتي آنرا به همة انسانها تعميم داد؟ فراموش نكنيم كه ادلة اثبات ضرورت بعثت پيامبران، ادله‌اي عقلي و پيشيني هستند. يعني اولاً مقدمات آنها بايد از قبل و به روش عقلي اثبات شده و ثانياً قبل از بعثت پيامبران هم قابل اقامه باشند. فرض كنيم در زماني (يا مكاني) زندگي مي‌كنيم كه خداوند هنوز پيامبري به سوي مردم نفرستاده و يا اينكه ما هنوز خبري از بعثت يك پيامبر نشنيده‌ايم. در چنين فضايي فقط مي‌دانيم كه خالق ما خداي يكتاست و اين خدا حكيم است و كار عبث و بيهوده انجام نمي‌دهد. حال چگونه با تحليلهاي عقلي صرف مي‌توان فهميد كه غرض خداوند از آفرينش انسان [به عنوان مثال] تكامل اختياري است، تا بعد از آن بتوانيم حكم كنيم كه براي تحقق آن غرض، بايد پيامبر هم بفرستد؟ لازمة منطقي حكمت الهي اين است كه از آفرينش هر موجودي (مثلاً انسان) هدفي داشته باشد. اما اين هدف مي‌تواند مصاديق بي‌شماري داشته باشد و نمي‌توان با دليل عقلي و پيشين، هدف (يا غرض) خداوند از آفرينش موجودي خاص (مثلاً انسان) را كشف كرد. اندكي تأمل در ادله ضرورت نبوت (مانند دليل مورد بحث) نشان مي‌دهد كه اين ادلهه از دو پيش فرض تغذيه مي‌كنند. اول اينكه قبل از ارسال رسولان الهي و بدون استفاده از تعاليم آنها، با تحليلهاي عقلي محض مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه انسان براي پيمودن راهي خاص و رسيدن به مقصدي خاص آفريده شده است. دوم آنكه پيمودن اين راه (براي رسيدن به هدف آفرينش) در گرو شناخت مجهولاني است كه عقل از دست يابي به آنها عاجز است. هيچكدام از اين دو مقدمه قابل اثبات نيستند. در مورد غير قابل اثبات بودن مقدمة اول توضيح مختصري داديم و تفصيل مطلب را به دليل وضوحي كه دارد، لازم نمي‌دانيم. اما مقدمة‌ دوم نياز به توضيح بيشتري دارد. فرض كنيم كه ما با دليل عقلي و پيشيني فهميده‌ايم كه غرض خداوند از آفرينش انسان، تكامل اختياري و يا مثلاً رسيدن به سعادت دنيا و آخرت است. اما چگونه مي‌توان نشان داد كه عقل انسان براي شناختن و پيمودن راهي كه به اين هدف منتهي مي‌شود، كافي نيست؟ اگر غرض خداوند از آفرينش انسان، تكامل اختياري باشد، مي‌توان گفت كه عمل كردن به احكام عقل و فطرت و وجدان و اخلاق، انسان را (حداقل به درجه‌اي از) تكامل مي‌رساند و نيازي به رسولان الهي احساس نمي‌شود. حال براي اثبات ضرورت بعثت پيامبران، ابتدا بايد نشان داد كه كمال مورد نظر خداوند (كه انسان را براي رسيدن به آن خلق كرده است) چيزي فراتر از آن است كه بتوان با عمل كردن به احكام عقل فطري و اخلاق و وجدان بشري به آن رسيد. اين مقدمه قابل اثبات نيست و تاكنون نيز هيچ دليل و برهاني براي اثبات آن اقامه نشده است. اينجاست كه دور پنهان اين ادله، آشكار مي‌شود. بدون استفاده از تعاليم پيامبران، چگونه مي‌توان فهميد كه رسيدن به كمال مورد نظر خداوند درگروي شناخت حقايقي است كه از عهدة عقل برنمي‌آيد؟ مگر ما مقصد (= كمال مورد نظر خداوند) را از راه عقل و بدون استفاده از تعاليم پيامبران الهي ديده و يا شناخته‌ايم كه مي‌گوييم با پاي عقل و با عمل كردن به احكام عقل و اخلاق فطري و وجدان بشري نمي‌توان به آن رسيد؟ حال فرض كنيم كه غرض خداوند از آفرينش انسان، پيمودن راهي خاص براي رسيدن به سعادت دنيا و آخرت باشد. اما باز هم مي‌توان فرض كرد كه عمل كردن به احكام عقل و فطرت و اخلاق و وجدان بشري، انسان را به سعادت دنيا و آخرت مي‌رساند و لذا همين احتمال (كه كاملاً عقلاي است)، ادعاي ضرورت نبوت را نقض مي‌كند. در اينجا نيز براي اثبات ضرورت بعثت پيامبران، ابتدا بايد نشان دهيم كه سعادت دنيا و آخرت در گروي ايمان به حقايقي خاص و عمل به وظايفي خاص است كه عقل از شناخت آنها عاجز است و عمل كردن به احكام عقل و فطرت و وجدان به تنهايي نمي‌تواند سعادت دنيا و آخرت را براي انسان تأمين كند. 
بدون اثبات چنين مقدمه‌اي، دليل مورد بحث (و ادلة مشابه آن) مشتمل بر دور و مصادره به مطلوب مي‌شود. اما با دليل عقلي و پيشيني و بدون استفاده از تعاليم پيامبران نمي‌توان چنين مقدمه‌اي را اثبات كرد. زيرا اگر سخن از سعادت دنيا باشد، پيداست كه نيازي به رسولان الهي وجود ندارد و بشر با بكارگيري عقل و دانش و تجربه و با روش آزمون و خطا مي‌تواند به تدريج براي خود دنيايي آباد بسازد و اگر سعادت آخرت نيز مطرح باشد، معلوم است كه تعيين شرط آن به عهدة خداوند است. 
اگر خداوند بخواهد شرط سعادت آخرت را عمل كردن به احكام عقل و فطرت و اخلاق و وجدان بشري قرار دهد، پيداست كه نياز ضروري به ارسال رسولان الهي احساس نمي‌كند( زيرا بنا به فرض كه مورد قبول متكلمان شيعه نيز هست، عقل قادر به شناخت حسن و قبح اعمال و مصاديق عدل و ظلم است و براي همين حجت باطني شمرده مي‌شود) و اگر بخواهد سعادت آخرت را در گروي شرايطي قرار دهد كه عقل انسان از شناخت آنها عاجز است، لاجرم به طريقي كه خود صلاح بداند (مثلاً ارسال پيامبران) آدميان را با آن شرايط آشنا مي‌كند. بنابراين ما با دو احتمال كاملاً عقلايي روبرو هستيم و همين، ضرورت نبوت را نقض مي‌كند و كار را به عهدة خداوند مي‌گذارد تا او چه تصميمي بگيرد. اكنون شايد آشكار شده باشد كه براي فرار از اتهام «تعيين تكليف براي خداوند» بايستي پيش فرضها و مقدمات ادلة ضرورت نبوت، به روش عقلي و پيشين اثبات شوند. در غير اينصورت، تبرئه شدن از اين اتهام ناممكن به نظر مي‌رسد. ممكن است بگوييد كه ما در همة مواردي كه پيش از اين آمده با دو يا چند احتمال روبرو هستيم كه عقل انسان هيچكدام را نمي‌تواند اثبات كند و يا ترجيح دهد و اتفاقاً به همين دليل، لازم است پيامبراني از طرف خداوند مبعوث شوند و به ما بگويند كه كدام احتمال، صحيح و مورد نظر خداست تا ما از حيرت و سرگرداني نجات يابيم و تكليف خود را بدانيم. پاسخ ما اين است كه حكم عقل (براي خروج از حيرت و معلوم شدن تكليف) اين نيست كه بايد پيامبراني مبعوث شوند تا به آدميان بگويند كدام يك از آن احتمالات صحيح است. آنچه عقل بدان حكم مي‌كند اين است كه اگر احتمالاتي كه لازمة منطقي آنها ارسال رسولان الهي است درست باشد، خداوند حتماً رسولاني را به سوي بشر مي‌فرستد و اگر نفرستد، معلوم مي‌شود كه ضرورتي در كار نبوده است. اما اين حكم ( كه مشتمل بر گزاره‌اي شرطي است) با ادعاي ضرورت نبوت فاصله‌اي ناپيمودني دارد.
  • بازدید : 45 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

طرحي‌ كه‌ خداوند متعال‌ براي‌ «ادارة‌ امور جهان‌» تنظيم‌ كرده‌ است‌، نظرية‌ امامت‌ و ولايت‌ است‌. اين‌ نظريه‌، نه‌ يك‌ نظرية‌ اسلامي‌ كه‌ يك‌ نظرية‌ الهي‌ و مورد پذيرش‌ همة‌ اديان‌ آسماني‌ است‌.
 شايد تصور شود كه‌ تا پيش‌ از رحلت‌ پيامبر اسلام‌، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، دوران‌ نبوت‌ و رسالت‌ جريان‌ داشته‌ است‌ و بعد از آن‌ دوران‌ امامت‌ و ولايت‌ آغاز مي‌شود و لذا نمي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ نظرية‌ امامت‌ و ولايت‌، طرح‌ هميشگي‌ خداوند براي‌ ادارة‌ امور جهان‌ است‌، بلكه‌ اين‌ نظريه‌ از زمان‌ رحلت‌ پيامبر اسلام‌، صلّي‌اللهعليه‌وآله‌، آغاز گرديد.
 واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ نظريه‌ امامت‌ و ولايت‌ در تعارض‌ با رسالت‌ و نبوت‌ نبوده‌، بلكه‌ با آن‌ قابل‌ جمع‌ است‌. نبوت‌ و رسالت‌، مقام‌ گرفتن‌ و ابلاغ‌ كردن‌ وحي‌ هستند و امامت‌ و ولايت‌ مقام‌ اجراي‌ آن‌. به‌ همين‌ جهت‌ «رسول‌» و «نبيّ» مي‌توانند «امام‌» و «وليّ» هم‌ باشند، چنانكه‌ درمورد رسول‌ مكرم‌ اسلام‌، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، اينگونه‌ بوده‌ است‌.
 البته‌ در برخي‌ نظريه‌ها ادعا شده‌ كه‌ هدف‌ بعثت‌ انبياء، «خدا و آخرت‌» بوده‌ و «امامت‌ ناس‌» جزء مأموريت‌ الهي‌ انبياء، از جمله‌ نبي‌ مكرم‌ اسلام‌، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، نبوده‌ است‌. اين‌ نظريه‌ هرچند در زمان‌ ما پردازش‌ شده‌ و براي‌ نظريه‌ پرداز آن‌ جديد محسوب‌ مي‌شود ولي‌ ريشه‌ در تاريخ‌ اسلام‌ دارد. نظرية‌ تفكيك‌ ميان‌ رسالت‌ و امامت‌، و محدود ساختن‌ مأموريت‌ انبيا به‌ ابلاغ‌ رسالت‌، يك‌ نظرية‌ اموي‌ است‌. معاويه‌ در يكي‌ از نامه‌هايي‌ كه‌ به‌ حضرت‌ علي‌، عليه‌السلام‌، نوشته‌ است‌، نظر خود را اين‌گونه‌ بيان‌ مي‌كند:
 ألا و إنّما كان‌ محمّد رسولاً من‌ الرسل‌ إلي‌الناس‌ كافة‌ فبلّغ‌ رسالات‌ ربّه‌ لايملك‌ شيئاً غيره‌.
 بدان‌ كه‌ محمد فقط‌ فرستاده‌اي‌ از خيل‌ فرستادگان‌ خدا به‌سوي‌ همة‌ مردم‌ بود كه‌ رسالت‌ خود را تبليغ‌ كرد و ولايت‌ و تملّك‌ بر هيچ‌ چيز ديگر نداشت‌.
 همانگونه‌ كه‌ معلوم‌ است‌، معاويه‌ «امامت‌» رسول‌ خدا، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، را انكار كرده‌ است‌ و مأموريت‌ الهي‌ ايشان‌ را فقط‌ ابلاغ‌ رسالت‌ مي‌داند. امّا در مقابل‌ وي‌ حضرت‌ علي‌، عليه‌السلام‌، قرار دارد كه‌ «امامت‌ ناس‌» را مأموريت‌ الهي‌ پيامبر اكرم‌، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، مي‌داند. آن‌ حضرت‌ در جواب‌ معاويه‌ مي‌نويسد:
 والذي‌ أنكرت‌ من‌ إمامة‌ محمد، صلّي‌اللهعليه‌وآله‌، و زعمت‌ أنّه‌ كان‌ رسولاً و لم‌ يكن‌ إماماً، فإنّ إنكارك‌ علي‌ جميع‌ النبيّين‌ الائمّة‌، و لكنّا نشهد أنّه‌ كان‌ رسولاً نبيّأ إماماً، صلّي‌اللهعليه‌وآله‌  .
 و امّا اينكه‌ امامت‌  (حضرت‌)  محمد، صلّي‌الله عليه‌وآله‌، را انكار كردي‌ و پنداشتي‌ كه‌ او فقط‌ رسول‌ است‌ نه‌ امام‌، اين‌ در حقيقت‌ انكار همة‌ پيامبراني‌ است‌ كه‌ «امام‌» بوده‌اند، ولي‌ ما شهادت‌ مي‌دهيم‌ كه‌ او  هم‌ رسول‌ بود و هم‌ نبّي‌ بود و هم‌ امام‌.
 خلاصة‌ سخن‌ اينكه‌ «امامت‌ ناس‌» جزء مأموريت‌ الهي‌ پيامبران‌ است‌ و لذا امامت‌ فقط‌ محدود به‌ ائمه‌ دوازده‌گانه‌ شيعه‌ نمي‌شود، بلكه‌ همة‌ انبياي‌ الهي‌ نيز امام‌اند. البته‌ در شرايط‌ زماني‌ كه‌ ما قرار داريم‌، براساس‌ نظريه‌ «خاتميت‌»، دوران‌ رسالت‌ و نبوت‌ به‌ پايان‌ رسيده‌ و آنچه‌ الان‌ وجود دارد، «امامت‌» است‌.
 1-2  «ثبات‌ و تغييرناپذيري‌» طرح‌ امامت‌
 طرح‌ دين‌ براي‌ ادارة‌ امور بشر (يعني‌ طرح‌ ولايت‌ و امامت‌) طرحي‌ ثابت‌ و تغييرناپذير است‌. شخص‌ امام‌ و وليّ تغيير مي‌كند، امّا نظريه‌ امامت‌ و ولايت‌ تغيير نمي‌كند، زيرا امامت‌ و ولايت‌، همانند توحيد و معاد، در زمرة‌ اصول‌ ثابت‌ حيات‌ تكاملي‌ انسان‌ قرار مي‌گيرد و لذا تغييرناپذير خواهد بود. اين‌گونه‌ نيست‌ كه‌ خداوند متعال‌ با مرور زمان‌ حرف‌ جديدي‌ و نظر جديدي‌ و طرح‌ جديدتر و كارآمدتري‌ براي‌ ادارة‌ امور بشر ارائه‌ كند. تغييرپذيري‌ در حوزة‌ حاكميت‌، يا به‌ دليل‌ غيراصولي‌ بودن‌ موضوع‌ است‌ كه‌ با مقتضيات‌ زمان‌ قابل‌ تغيير است‌ و يا به‌دليل‌ نقصان‌ دانش‌ بشري‌ و يا به‌ دليل‌ تغيير زمينه‌هاي‌ انساني‌ پذيرش‌ حاكميت‌ها  ، امّا نظرية‌ امامت‌ و ولايت‌، هم‌ از اصول‌ است‌ و هم‌ از يك‌ منشأ بي‌نقص‌ و كمال‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد و هم‌ براي‌ سعادت‌ واقعي‌ بشر تنظيم‌ مي‌شود، نه‌ مطابق‌ نرخ‌ روز و ميل‌ اين‌ و آن‌، و به‌همين‌ جهت‌ ثابت‌ و تغييرناپذير است‌. 
 به‌ بيان‌ ديگر، اديان‌ الهي‌ حرف‌ آخر و آخرين‌ و متكامل‌ترين‌ نظريه‌ را در همان‌ ابتدا بيان‌ كرده‌اند و معتقدند كه‌ سعادت‌ بشر فقط‌ در اين‌ طرح‌ قابل‌ تحقق‌ است‌ و لذا اين‌ طرح‌ هيچگاه‌ دستخوش‌ تغيير و تحوّل‌ نشده‌ و نخواهد شد و دقيقاً به‌همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ اولين‌ بشر خاكي‌ امام‌ بود و آخرين‌ آن‌ نيز امام‌ خواهد بود، يعني‌ بدو و ختم‌ عالم‌، امامت‌ و ولايت‌ است‌. اين‌ نشان‌ از تغييرناپذيري‌ طرح‌ خداوند براي‌ ادارة‌ امور بشر دارد. اگر اين‌ طرح‌ قابل‌ تغيير مي‌بود، مي‌بايست‌ به‌ مرور زمان‌ دگرگون‌ شود و دچار تحوّل‌ گردد، نه‌ اين‌كه‌ از بدو خلقت‌ تا ختم‌ آن‌ يكسان‌ باشد. يكسان‌ بودن‌ طرح‌ خداوند براي‌ اداره‌ امور بشر و تغييرناپذير بودن‌ آن‌ در طول‌ زمان‌، يكي‌ از مسايل‌ مهمي‌ است‌ كه‌ در متون‌ ديني‌ به‌ آن‌ اشاره‌ و بلكه‌ تصريح‌ شده‌ است‌.
 امام‌ باقر، عليه‌السلام‌، دراين‌باره‌ مي‌فرمايند:
 والله ما ترك‌ الله أرضاً منذ قبض‌ آدم‌، عليه‌السلام‌، إلاّ و فيها إمام‌ يهتدي‌ به‌ إلي‌ الله و هو حجته‌ علي‌ عباده‌، و لا تبقي‌ الارض‌ بغير حجة‌ لله علي‌ عباده‌  .
 به‌ خدا سوگند كه‌ خدا از زمان‌ رحلت‌ حضرت‌ آدم‌، عليه‌السلام‌، هرگز زمين‌ را بدون‌ امامي‌ كه‌ مردم‌ را به‌وسيلة‌ او به‌سوي‌ خود هدايت‌ كند، رها نكرده‌ است‌. او حجّت‌ خدا است‌ و زمين‌ بدون‌ حجّت‌ نخواهد بود.
 در اين‌ حديث‌ تصريح‌ شده‌ است‌ كه‌ از آغاز آفرينش‌، زمين‌ همواره‌ از نعمت‌ وجود امام‌ و حجّت‌ خداوند برخوردار بوده‌ است‌، و در حديث‌ ديگري‌ از امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، آمده‌ است‌ آخرين‌ كسي‌ كه‌ در زمين‌ به‌ ديار باقي‌ رحلت‌ مي‌كند، امام‌ است‌:
 إنَّ آخر من‌ يموت‌ الاءمام‌. 
 از اين‌ دو حديث‌ شريف‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ بدو و ختم‌ جهان‌ با «امام‌» است‌ و از ديدگاه‌ خداوند، «امامت‌» تنها طرح‌ مفيد براي‌ ادارة‌ امور جهان‌، از آغاز تا فرجام‌ آن‌ است‌.
 در پاره‌اي‌ از احاديث‌ نيز حقيقت‌ ياد شده‌، به‌صورت‌ كلي‌ آمده‌ است‌، يعني‌ هرچند اشاره‌ به‌ بدو و ختم‌ عالم‌ نشده‌ است‌، ولي‌ تصريح‌ شده‌ است‌ كه‌ زمين‌ در هيچ‌ زماني‌ بدون‌ حجّت‌ و امام‌ نبوده‌ و نخواهد بود. درهمين‌باره‌ «عبدالله خداش‌ بصري‌» مي‌گويد: شخصي‌ از امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، پرسيد:
 تخلواالارض‌ ساعة‌ لايكون‌ فيها إمام‌؟
 آيا زمين‌ لحظه‌اي‌ بدون‌ امام‌ خواهد بود؟
 و امام‌، عليه‌السلام‌، در جواب‌ وي‌ فرمودند:
 لاتخلوا الارض‌ من‌ الحق‌  .
 زمين‌ از (حجّت‌ بر) حق‌ خالي‌ نخواهد ماند.
 و اين‌، يعني‌ شمول‌ و فراگيري‌ امامت‌ در همة‌ زمانها. همچنين‌ آن‌ حضرت‌ در حديث‌ ديگري‌ بيان‌ فرموده‌اند كه‌ جهان‌، با اين‌ عمر طولاني‌ خود، حتي‌ يك‌ روز هم‌ بدون‌ امام‌ نخواهد ماند:.
 لاتبقي‌ الارض‌ يوماً واحداً بغير إمام‌ منّا تفزع‌ إليه‌ الافمّة‌. 
 زمين‌ حتي‌ براي‌ يك‌ روز هم‌ بدون‌ امامي‌ از ميان‌ ما كه‌ مردم‌ به‌سوي‌ او پناه‌ آوردند، نخواهد ماند.
 گذشته‌ از اين‌ كه‌ «امامت‌» از جنبة‌ زماني‌ شمول‌ دارد، از جنبة‌ جمعيتي‌ هم‌ شمول‌ دارد، يعني‌ اجراي‌ طرح‌ امامت‌ و ارسال‌ هدايت گران‌ الهي‌، متوقف‌ بر وجود جمعيت‌ كثير نيست‌، بلكه‌ اگر زمين‌ فقط‌ يك‌ نفر ساكن‌ داشته‌ باشد، خداوند متعال‌ براي‌ او «امام‌» خواهد فرستاد تا او را در راه‌ تكامل‌ و انسانيت‌، هدايت‌ و راهبري‌ كند. به‌ بيان‌ ديگر، نظريه‌ اسلام‌ در باب‌ جامعه‌ و حكومت‌، نظرية‌ (يك‌ به‌اضافة‌ يك‌) تا به‌ (يك‌ به‌ اضافة‌ بي‌نهايت‌) است‌. يعني‌ اگر جامعه‌ از دو نفر تشكيل‌ شده‌ باشد حتماً يكي‌ از آنان‌ امام‌ است‌. اين‌ از قوانين‌ حتمي‌ الهي‌ است‌. اين‌ يكي‌ از تفاوتهاي‌ مهم‌ ميان‌ طرح‌ امامت‌ و ولايت‌ با طرحهاي‌ بشري‌ است‌. بخشي‌ از احاديث‌ منقول‌ از امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، به‌ اين‌ جنبه‌ پرداخته‌ است‌ كه‌ به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌شود:
 لو لم‌ يبق‌ في‌ الارض‌ إلاّ إثنان‌، لكان‌ أحدهما الحجة‌. 
 اگر در زمين‌ بيش‌ از دو نفر كسي‌ نمانده‌ باشد، بدون‌ شك‌ يكي‌ از آن‌ دو «حجّت‌ خدا» است‌.
 و همچنين‌ مي‌فرمايند:
 لو لم‌ يكن‌ في‌الارض‌ إلاّ إثنان‌، لكان‌ الاءمام‌ أحدهما. 
 اگر در زمين‌ فقط‌ دو نفر وجود داشته‌ باشند، حتماً يكي‌ از آن‌ دو «امام‌» است‌.
 و در جاي‌ ديگري‌ فرموده‌اند:
 لو كان‌ الناس‌ رجلين‌ لكان‌ أحدهما الاءمام‌. 
 اگر جمعيت‌ بشر دونفر باشد، بدون‌ شك‌ يكي‌ از آن‌ دو «امام‌» خواهد بود.
 اينها همه‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ خداوند متعال‌ حتي‌ يك‌نفر را هم‌ به‌حال‌ خود رها نخواهد كرد و اين‌ نشان‌ از نظر لطف‌ و رحمت‌ خداوند بر بشر دارد. امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، دراين‌باره‌ مي‌فرمايند:
 إنَّ الله أجلّ و أعظم‌ من‌ أن‌ يترك‌ الارض‌ بغير إمام‌ عادل‌. 
 شأن‌ خداوند متعال‌ والاتر و بالاتر از آن‌ است‌ كه‌ زمين‌ را بدون‌ امام‌ عادل‌ رها سازد.
 خلاصة‌ سخن‌ اينكه‌: اولاً، طرح‌ امامت‌ و ولايت‌، از اصول‌ حيات‌ انساني‌ است‌ كه‌ نه‌ محدوديت‌ زماني‌ دارد و نه‌ محدوديت‌ جمعيّتي‌، بلكه‌ از نظر زماني‌ به‌ مجرد پيدايش‌ «اولين‌ حيات‌ انساني‌» و تا وجود «آخرين‌ حيات‌ انساني‌»، و از نظر جمعيتي‌ با «كمترين‌ تعداد» ممكن‌ تا «بيشترين‌ تعداد» ممكن‌، اجرا مي‌شود.
 و ثانياً، همين‌ ويژگي‌ ياد شده‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ طرح‌ طرحي‌ است‌ تغييرناپذير كه‌ از بدو عالم‌ تا ختم‌ آن‌ ثابت‌ خواهد ماند.
 و ثالثاً، از آنجا كه‌ اين‌ طرح‌، يك‌ طرح‌ الهي‌ است‌ نه‌ بشري‌، ثبات‌ و تغييرناپذيري‌ آن‌، نشانة‌ ناكارايي‌ آن‌ نيست‌. تكاملف در طول‌ زمان‌، از ويژگي‌هاي‌ انسان‌ و پديده‌هاي‌ انساني‌ و امور غيراصولي‌ است‌. به‌همين‌ جهت‌ طرح‌ امامت‌ و ولايت‌، به‌ جهت‌ الهي‌ بودن‌، كامل‌ترين‌ و مترقي‌ترين‌ طرح‌ ادارة‌ جهان‌ و تنها راه‌ سعادت‌ بشري‌ است‌.

عتیقه زیرخاکی گنج