• بازدید : 86 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حوادث سخت عاشورا و کربلا ۵۰ سال بعد از وفات رسول الله واقع شد آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله ، مردمي که معروف به تشيع و دوستي آل علي بود به دست مسلمانان که شهادتين مي دادند، نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند، حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاک مي سپاردند به دست کساني که با علي و پيامبر زندگي مي کردند آن همه کرامتها و صحبتها و نما خواندن هاي پيامبر و علي ماتوس بودند. 
به يقين نمي توان گفت منکر اسلام بودند و حتي منکر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد بوده پس چطور شد که اولا حزب ابوسفيان زمام حکومت را به دست بگيرد ابوسفياني که قائد اعظم مشرکين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر والي شام  و سپس ۲۰ سال خليفه مسلمين شد يعني ۲۰ سال جنگيد (با اسلام) ثانيا خود شيعيان ظاهري ، قاتل امام شدند کوفيان در عين علاقه به اهل بيت و حسين (ع) با او جنگيدند. 
دو جنبه قيام عاشورا:
حادثه و تاريخچه کربلا دو صفحه دارد يک صفحه سفيد و نوراني ديگري صفحه سياه و ظلماني که هر دو صفحه در اين صحنه روزگار دنيا، بي نظير است. 
صفحه ظلماني از آن نظر که در آن فقط جنايت ديده مي شود که شايد به جاي حادثه بهتر باشد فاجعه بناميم. مي بينيم، آب ندادن به انسانها را مي بينيم، زن و بچه اسير و تشنه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم ترساندن زن و بچه هاي يتيم و آتش زدن خيمه هاي آنها را مي بينيم عريان کردن سر بهترين زنان دنيا را مي بينيم که جانيان آن يزيد بن زياد و عمرسعد و شمر و خولي و حرمله و …. مي باشند. 
در دنيا جنگهاي بسيار ديده شده مانند جنگهاي صليبي ، جنگ اروپايئان در اندلس ،کشتار آمريکائيان در ويتنام و …  ولي اين طور فاجعه اي ديده نشده که اهل بيت و دوستان و بزرگان خود را اينگونه به شهادت برسانند.
صفحه نوراني آن، که مقدس، و داراي درس اخلاقي ولي گريه آور است افتخارات امام و يارانش و اسراط، مي باشند که چگونه ايثار و فداکاري را براي  بشريت به ارمغان آورده اند اين صفحه نوراني بحدي است که دستگاه بني اميه به اشتباه خود پي برد و هر کدام تقصير را به گردن ديگري انداخت و ديدند که پيکر بي روح حسين(ع) از زنده ايشان براي آنها مزاحمتر است. 
تربت مرقد امام، کعبه صاحبدلان شد بطوريکه زينب(س) فرمود (کدکيدک ، واسع سعيک ، ناصب جهدک فو لله لاتمحوذکرنا، ولا تميت و حينا) (هر نقشه اي که داري ، بکار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني بردار مرا بکشي ، برادرم زندگيش طوري ديگر است او نمرد بلکه زنده تر شد) حتي خود امام در شب عاشورا مي فرمايد: (من ياراني در جهان بهتر از ياران خود سراغ ندارم و شما را بر ياران جنگ بدر که ياران پيغمبر بودند ترجيح مي دهم) و اشخاص نوراني کننده اين صفحه امام حسين ، حضرت اباالفضل ، علي اکبر، علي اصغر، حبيب بن مظاهر ، زهير،  مسلم بني عقيل و  مسلم بن عوسجه هستند. 


شب عاشورا :
وقتي سپاه عمر سعد نزديک خيمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببين چه خبر است و چه مي خواهند حضرت اباالفضل با زهير بن قيس و حبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پيام آورده ام که ببينم چه خبر است. عمر سعد گفت امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببينيد فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فرداي قيامت، پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي که کشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را.  شخصي به او اهانت کرد و گفت از خودت تعريف نکن تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي که اکنون دارم نمي فهمي که من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلکه با اعتقاد او را ياري مي کنم و جانم را قربانيش خواهم کرد براي آنکه شما حق خداون و رسولش را ضايع کرديد.
     حضرت عباس به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود مي جنگيم ولي نزد آنها برو و اگر تواني کار را به فردا انداز بعد براي اينکه توهمي پيش نيايد که آنها فکر کنند که حسين يک شب را غنيمت شمرد که شايد زنده بماند فرمود خدا خودش مي داند که من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم،  دلم خواست با معبودم راز و نياز کنم و قرآن و عبادت کنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تکميل ياران جانباز خود را داشت که جمعي شب عاشورا به حضرت       پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (که حربن يزيد رياحي که در شمار آنها بود) به حضرت پيوندند و بدون پيوست اين تعداد، کاروان شهادت حسيني کاملي نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين و اصحابش در برابر اين سپاه کفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان ، نسبت به امام مظلوم، در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت که در ضمن اين مهلت براي امام، شايد از استقامت دست بکشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند حضرت عباس برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول کرد آن شب امام با وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع کرد امام سجاد فرمودند با آنکه بيمار بودم نزديک رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود: 
بهترين ستايشي را بر خداوند نمايم و برسود و زيان ، او را سپاس گذارم . با خدايا، من تو را سپاس گويم که ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي، ما را از شکرگزاران خود بپذير. اما بعد من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم  اني لا اعلم اصحاباء اوفي و لاخيراء من اصحابي و لااهل بيت او قبل و لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما همه را از طرف من جزاي خير دهد من به همه شما اجازه دادم تا همه شماها آزادانه برويد و من شما را حلال کردم اين شب تاريک، شما را فرا گرفته در امواج ظلمات، خود را از گرداب بيرون بکشيد هر کدام از شما دست يکي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراکنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار کنند از جستجوي ديگران بگذرند.)
اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري کردند و هر کدام ا زاصحاب مطلبي عرض کردند مسلم بن عوسجه (ما دست از تو بر نمي داريم نيزه به سينه دشمن مي کنم و تا دسته شمشير در دست داريم با آن بجنگم و اگر سلاح به ستم نماند به آنها سنگ بياندازم به خدا اگر بدانم که کشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس کشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاکسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس که فقط يک جان دارم) زهيربن قين (به خدا من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين کشتار، از تو و خاندانت دفاع کند) سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام کرد. قاسم، ۱۳ سال سن دارد پيش خودش شک مي کند که آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود  يا نه، رو به حضرت مي کند و مي گويد : يا عماه انا في من قتل؟ آيا من هم جزط، کشته شدگان هستم حضرت از او پرسيد کيف الموت عندک؟ مرگ پيش تو چگونه است عرض کرد يا عماهاحلي من العيل شيرين تر از عسل حضرت فرمود نعم ابن اخي بله اي فرزند برادرم ولي به به درد سختي مبتلا خواهي شد قاسم  الحمدلله گفت. 
امام سجاد (ع) مي فرمايند وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اکنون سربرداريد و نگاه کنيد . آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تک تک آنها را به ايشان نشان داد. 
در شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارد من جمله آماده کردن سلاحها و همچنين به اصحابش دستور داد تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بکنند به طوريکه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله کنند و داخل گودال هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا وقتي حسين زنده است نمي توانند به خيمه ها حمله کنند سپس امام به يارانش فرمود که خيمه ها را نزديک به هم کنند و طناب خيمه ها را درون يکديگر بکشند بگونه اي که عبور يک نفر هم  از بين خيمه ها ممکن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد سپس امام شروع به عبادت نمودند و تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند . راوي مي گويد تلاوت قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود حتي عده اي از سپاه دشمن را به گريه مي انداخت . 
امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابش خواند و اسب رسول الله که مرتجز  نام داشت سوار شد و اصحاب را براي پيکار آماده کرد همه آنها که ۳۲ سواره و ۴۰ پياده بودند البته روايتها مختف است ۴۵ نفر ۶۱ نفر هم روايت شده است. اما مشهور به آن تن مي باشد. 
امام ، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاهش گمارد و پرچم را به حضرت ابوالفضل(ع) داد و دستور داد هيزم ها را که پشت خيمه ها جمع آوري کرده بودند در خندق ريختند که مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده بود هيزم ها را آتش زدند که مبادا دشمن از پشت حمله کند. عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف کرد عبدالله بن زهير ازدي را به فرماندهي نيروهاي  اهل مدينه گماشت قيس بن اشعث را بر اهالي رييعه و کنده عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد- حر بن يزيد رياحي را سردار تميم و همدان نمود و فرماندهي ميمنه سپاه را به عمر و بن حجاج زبيدي و فرماندهي ميسره را به شمر بن ذي الجوشن و فرماندهي سواره نظام را به عروه بن قيس احمسي و فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده کرده خود، دريد سپرد.
سپس امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشک بردند و سورمه اي درست نمودند سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) کشيدند.
لشگر عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق را ديدند و راه حمله از پشت را بسته ديدند شمربن ذي الجوشن فرياد زد اي حسين پيش از قيامت به آتش شتافتي (آنقدر ناتوان و نامرد بودند که با سپاهي ۳۰ هزار نفري در مقابل ۷۲ تن به همراه زن و بچه ، باز مي خواستند از پشت حمله کنند). امام فرمودند اي زاده مادر ي بزچران تو شايسته نيران هستي (آتش). مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند، امام نگذاشت و فرمود من دوست ندارم آغازگر نبرد باشم. نقشه لشگر کوفه اين بود که با عده فراوان خود، امام را محاصره کنند و آنها را اسير نمايند و به کوفه ببرند و اصلا فکر نمي کردند که اين جمعيت اندک، در برابر ۳۰ هزار نفر، چنان جبهه اي مستحکم و قدرتمند تشکيل دهند.  اين نقشه اي که امام کشيدند و دعكي که از خيمه ها و خندق آتش فراهم کردند، يکي از شاهکارهاي نظامي است و يکي از کرامات امام شمرده مي شود. 
    وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند  . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .

شهادت حضرت علي اکبر (ع):
   ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه              نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن   مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند  کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فیل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شخصيت و عظمت حسين (ع) همه جا را فرا گرفته است، تمام انسانهاي بيدار از فداكاري و گذشت و حوانمردي حسين در راه احياء دين، حق و عدالت و ريشه كن كردن باطل و ظلم و نا امني سخن مي‌گويند، هر كسي با زباني از اين مرد بزرگ و پيروز در هر عصري به بزرگي ياد ميكند. خاطره بسيار جانگداز و بسيار آموزنده عاشورا، بزرگترين فداكاري‌ها را به بشر مي‌آموزد اين است كه طرفداران باطل و آنانكه چون زالو به جان اجتماع افتاده و خون مردم بي‌پناه را مي خورند از نام حسين (ع) و غوغاي عاشورا حسين (ع) هراسناكند
قيام او منبع الهام بخش، براي به ثمر رساندن حق و عدالت بود، او در شديدترين مخاطرات تا توان داشت ضد ظلم فرياد زد و انسانها را به اين مبارزه پرشور ودامنه دار، عليه ستم و جنايت دعوت نمود. آن چنان همت او بلند بود كه اعلاء كلمه حق و انقراض باطل از همه چيز خود گذشت. او براي نجات جان اسلام از طوفانهاي بني اميه و طرفداران خوش رقص آنان، با اين بيان قاطع به جهانيان ثابت كرد كه هرگز زير بار ذلت و خواري نخواهد رفت.

« هدف از قيام حسين (ع) »
رسول خدا (ص)‌فرمود: ان الحسين مصباح الهدي وسفينه النجاة : حسين چراغ روشني بخش هدايت و كشتي نجات انسانهاست.
اين عبادت، در حقيقت روشنگر هدف قيام امام است، نهضت او چون چراغي تابان، راه راست را از راههاي باطل روشن ساخت و مردم را از ترديدها و بي‌راهه رفتن‌ها دور نمود.
 شاهي كه سفينه النجاتش خوانند          مصباح هداي كانياتش خوانند
آلوده بخاك ماتم او است هنوز     آن آب كه چشمه فراتش خوانند
او قيام كرد تا انسانها را در ميان تلاطم امواج خطرناك گناه، بي عدالتي، ستم و نا امني و بازيچه قرار دادن دين نجات بخشيد و با كشتي آزادي بخش قيام خود بشر را از غرق شدن در لجن‌زار بدبختي حفظ كرد. قيام مردانه حسين (ع) كه دانشمندان بيگانه را به مديحه سرايي از حسين (ع) وا داشتند از روي اساس و هدفي بود، هدف او ايجاد حكومت دادگري و ريشه كن شدن ظلم و جور بود. او فرياد مي زد: « آري هرگز دست يزيد و نماينده سفاك او « ابن زياد » را براي بيعت به گرمي نمي فشارم و اگر هم كشته شوم هرگز به چنين ذلتي تن در نمي دهم.»

« چرا حسين (ع) زن و بچه را به كربلا آورده بود »

امام حسين (ع) ديد كه نهضتي بدون نتيجه براي جامعه انساني و ترويج حق فايده ندارد. به اين معني كه اگر امام حسين با ۷۲ تن از يارانش با ۱۲ هزار لشگر يزيد بجنگند، آنان  را به قتل مي رسانند ولي براي اينكه همه مردم به اين فاجعه و هدف آن آگاه شوند، مروجيني لازم است، زنها و بچه‌ها واهل بيت بازمانده از حسين وياران او در حقيقت، مكمل قيام حسين (ع) بودند.
دانشمند اسلامي سيد بن طاووس مي نويسد: يكي از علل اينكه امام حسين (ع)‌ اهل بيت خود را همراه خويش آورده بود شايد اين باشد كه اگر آ“ حضرت آنها را در حجاز   جاي مي گذاشت يزيد لشگر مي‌فرستاد و آنان را به اسارت مي برد ودر آزار و اذيت آنان مي‌كوشيد تا اندازه‌اي كه حسين (ع)‌ از شهادت منصرف شود و با يزيد بيعت كند.
لدلم يستقم دين محمد (ص) الا تقبلي فيا يسوف خذيني: اگر دين جدم جز با كشتن من استوار نمي شود پس اي شمشيرها مرا قطعه قطعه كنيد. {حسين (ع) 

« وصيت حسين (ع) »

من روي هوي و هوس بيرون نيامدم. من براي فساد نيامدم براي ستمگري و سركشي و طغيان قيام نكردم و قصد فساد انگيزي در زمين را ندارم . من براي اصلاح آمدم.        مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كرده باشم. مي خواهم سيره جدم (ص) و پدرم علي (ع) را دنبال كنم . قصد من از جنگ صلح و اصلاح است و ……
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

صبح روز سوم شعبان سال چهارم هجری، شهر مدینه میزبان کودک نو رسیده‌ای بود که در خانه فاطمه (سلام الله علیها) و علی (علیه السلام) چشم به جهان گشود و بعدها به “سید الشهدای اسلام” ملقب شد. این طفل نو رسیده، دومین فرزند خانواده‌ای است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و اله) پس از نزول آیه تطهیر بارها آنها را با عنوان “اهل بیت نبوت” مورد خطاب قرار داده و به آنها سلام گفته بود.مادر او فاطمه (سلام الله علیها)، دختر پیامبر و یکی از برترین زنان تاریخ است که به جهت بلندی معرفت و فضایل اخلاقی و پاکی زبانزد خاص و عام بوده و خداوند در بیان شان و جایگاه رفیعش سوره‌ای را در قرآن آورده است. علی (علیه السلام) نیز که دومین فرزند پسر خود را در آغوش می‌گرفت، اولین مسلمان، برترین دانای دین و بالاترین سخنور عرب و دارای سوابقی بی‌نظیر در ایثار و دفاع از دین خدا، در سراسر دوران ظهور و گسترش دین اسلام بود. تا آنجا که پیامبر (صلی الله علیه و اله) به دستور حضرت حق، بارها او را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود
نام گذاری 
در آن روز فرخنده طفل را به محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) آوردند و علی (علیه السلام) آن چنان که وظیفه داشت و نیز به رسم ادب و احترام از ایشان خواست که همچون فرزند نخست، نامگذاری این نو رسیده را نیز بر عهده گیرند. پیامبر هم به امر الهی او را “حسین” خواند. نامی که معرب نام عبری “شبیر”، نام پسر کوچکتر هارون – وصی و جانشین موسی (علیه السلام) – بود. محمد (صلی الله علیه و اله) و موسی، علی و هارون، شبر و حسن، شبیر و حسین. تشابهی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در یک واقعه تاریخی آنرا به علی (علیه السلام) گفته بود: “یا علی؛ جایگاه تو نسبت به من، نظیر جایگاه هارون نسبت به موسی است؛ با این تفاوت ‌که سلسله پیامبران با من خاتمه می‌یابد.” 
 
ریحانه پیامبر 
حسین (علیه السلام) دوران کودکی را در دامان پر مهر علی (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) و بیش از آن دو در دامان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گذراند. علاقه و توجه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حسین (علیه السلام) چنان بود که همه اصحاب از آن آگاه بودند و بارها و بارها به چشم دیده و به گوش شنیده بودند. در کتب تاریخی مختلف نیز روایات فراوانی در این باره نقل شده است. 
از جمله روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) سجده نماز را بر خلاف معمول طولانی کرد. بعد از نماز مردم علت طولانی شدن سجده را از رسول خدا جویا شدند و پرسیدند: “آیا از طرف پروردگار وحی نازل شده و یا دستوری رسیده است؟”، پیامبر فرمود: “خیر، فرزندم حسین بر پشتم سوار بود، خواستم صبر کنم تا خواسته‌اش برآورده شود.” این نمونه‌ای از رفتار بهترین بنده خدا در بهترین حالات بندگی با حسین (علیه السلام) بود. 
اصحاب، بارها رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیده بودند که با حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) که کودک بودند، بازی می‌کند و آنها را بر دوش خود سوار می‌کند. حتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبهای حسین (علیه السلام) را می‌بوسید و می‌فرمود: “حسین از من است و من از اویم، خداوند دوست بدارد کسی را که او را دوست می‌دارد.” و باز از ایشان نقل شده که فرمودند: “حسن و حسین دو گل خوشبوی من از این دنیا هستند.” 
در این میان بسیاری می‌دانستند که محبت پیامبر به این دو کودک و مخصوصا به حسین (علیه السلام)، یک محبت عادی نسبی و فامیلی نبود. زیرا از طرفی پیامبر خدا فردی عادی مانند سایر مردم نبوده و بنا بر نص صریح قرآن، هیچ رفتار یا گفتار پیامبر از سر خواسته شخصی و هوی و هوس نیست، و از همین روست که خداوند می‌فرماید: “شایسته است که رفتار و حرکات ایشان سرمشق و الگوی اهل ایمان باشد.” از سوی دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) دختران زیاد و حتی فرزند پسری نیز داشتند، اما این گونه ابراز محبت و توصیه‌های موکد فقط در مورد حسن و حسین (علیهما السلام) دیده می‌شد. 
علاوه بر اینها سفارشات پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد حسین (علیه السلام)، سخنانی محبت آمیز و عادی نبود بلکه خبر از یک حقیقت بزرگ می‌داد. حتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بارها سعادت مردم را نیز در گرو دوستی با حسین (علیه السلام) اعلام کرده بود. عمر ابن خطاب از قول پیامبر نقل می‌کند که فرمود: “حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشت‌اند، هرکه آنان را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که با آنها دشمنی کند با من دشمنی کرده است. “و در جای دیگری می‌فرمود: “بواسطه من به آگاهی رسیدید، با علی راه درست را یافتید و هدایت شدید، نیکی‌ها بواسطه حسن به شما اعطا شده ولی سعادت شما با حسین است. آگاه باشید حسین دری از درهای بهشت است. هر کس با او دشمنی کند، ممکن نیست وارد بهشت شود.” 
 
در آینه کتاب خدا 
حسین (علیه السلام) هنوز کودک بود که منظور چندین آیه قرآن قرار گرفت. در روز مباهله پیامبر (صلی الله علیه و آله) با مسیحیان نجران، حسین (علیه السلام) و خانواده‌اش تنها همراهان رسول خدا بودند و پیامبر اکرم، بنا به دستور الهی در آیه مباهله، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) را به عنوان فرزندان خاندان وحی با خود برای مباهله همراه کرد. 
یکی از پنج تنی که آیه تطهیر در مورد آنها نازل شد، حسین (علیه السلام) بود و او نیز به همراه پدر، مادر و برادر خود زیر عبای پیامبر بود که خداوند این آیه را درباره آنها نازل کرد: “همانا خداوند فقط و فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت دور سازد و شما را قطعا پاکیزه سازد”، گواهی روشن و سندی گویا بر عصمت این خانواده و دوری ایشان از هر گناه و خطا. 
در سوره شورا نیز خداوند دوستی و محبت نزدیکان پیامبر را به تمام مسلمانان سفارش می‌کند. در این سوره خداوند به پیامبرش می‌فرماید: “به مردم بگو هیچ پاداشی به عنوان مزد رسالت و پیامبری از شما نمی خواهم، مگر محبت و دوستی با نزدیکانم.” و وقتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درمورد این نزدیکان سوال شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: “آنها علی و فاطمه و دو فرزند آنهایند.” 
 
ایام نوجوانی 
اما سالیان خوش کودکی حسین (علیه السلام) بزودی به پایان رسید. حدوداً هفت ساله بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مسلمانان را با انبوهی از سفارشات در مورد اهل بیت خود تنها گذاشت و جهان اسلام را غرق در ماتم کرد. 
 هنوز مراسم دفن پیامبر انجام نشده بود که فتنه‌ها برای دستبرد ولایت امر ظهور کرد و دستورات اکید و توصیه‌های مکرر پیامبر به فراموشی سپرده شد. واقعه بزرگی همچون غدیر در پرده غفلت و تغافل رفت و علی‌رغم معرفی مکرر علی (علیه السلام) به عنوان جانشین و وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و توصیه های اکید ایشان در مورد او، حکومت اسلام غصب شد و حتی فدک (زمین حاصلخیز اهدایی پیامبر به دختر خود)، بوسیله حکومت وقت به زور گرفته شد. ریحانه رسول خدا ۸ ساله بود که مادر خود را بر اثر جراحات و صدمات وارده از غائله بیعت از دست داد. داغ رسول خدا و مادر از یک سو و ستمی که بر پدر رفته بود و فشارهای حکومت از دیگر سو، روح پاک حسین (علیه السلام) را می‌آزرد و این دوران مصادف بود با زمان حکومت خلفای سه گانه. 
در این مدت حسین (علیه السلام) به عنوان یک مسلمان و ماموم، بر مسیر حرکت علی (علیه السلام) راه می‌سپرد و در عین نوجوانی از هر فرصتی برای دفاع از حق استفاده می‌کرد و به مردم در مورد تحریف اسلام هشدار می‌داد. از جمله وقتی خلیفه سوم، یار نزدیک پیامبر، ابوذر را به جرم اعتراض نسبت به انحرافات خلیفه از مسیر پیامبر، تبعید کرد و مشایعت او را ممنوع نمود، حسین (علیه السلام) به همراه پدر و برادر، علی‌رغم حکم خلیفه و به نشانه اعتراض، به بدرقه او رفتند و هنگام وداع به ابوذر فرمود: “ای عمو جان، پروردگار بزرگ قادر و تواناست. او می‌تواند هرچه را که بر تو وارد شده تغییر دهد. این مردم، دنیا و زندگی و آسایش را از تو گرفتند؛ اما تو دینت را از دستبرد آنان حفظ کردی، براستی که تو از دنیا و دنیا داران بی‌نیازی و دنیای مردم پیش چشمت ناچیز است، ولی این مردم به راه و روش تو بسیار نیازمندند. دل قوی دار و از حرص و ذلت دوری کن. خود را مباز و به خدا پناه ببر، زیرا مقاومت نشانه دینداری و بزرگواری است.” 
  • بازدید : 67 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

 حوادث سخت عاشورا و کربلا ۵۰ سال بعد از وفات رسول الله واقع شد آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله ، مردمي که معروف به تشيع و دوستي آل علي بود به دست مسلمانان که شهادتين مي دادند، نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند، حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاک مي سپاردند به دست کساني که با علي و پيامبر زندگي مي کردند آن همه کرامتها و صحبتها و نما خواندن هاي پيامبر و علي ماتوس بودند. 
به يقين نمي توان گفت منکر اسلام بودند و حتي منکر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد بوده پس چطور شد که اولا حزب ابوسفيان زمام حکومت را به دست بگيرد ابوسفياني که قائد اعظم مشرکين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر والي شام  و سپس ۲۰ سال خليفه مسلمين شد يعني ۲۰ سال جنگيد (با اسلام) ثانيا خود شيعيان ظاهري ، قاتل امام شدند کوفيان در عين علاقه به اهل بيت و حسين (ع) با او جنگيدند. 
اول به خاطر رعب و وحشت بود که از زمان زياد (پدر ابن زياد ، يا عبيدالله بن زياد) و معاويه شروع شده بود 
دو جنبه قيام عاشورا:
حادثه و تاريخچه کربلا دو صفحه دارد يک صفحه سفيد و نوراني ديگري صفحه سياه و ظلماني که هر دو صفحه در اين صحنه روزگار دنيا، بي نظير است. 
صفحه ظلماني از آن نظر که در آن فقط جنايت ديده مي شود که شايد به جاي حادثه بهتر باشد فاجعه بناميم. مي بينيم، آب ندادن به انسانها را مي بينيم، زن و بچه اسير و تشنه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم ترساندن زن و بچه هاي يتيم و آتش زدن خيمه هاي آنها را مي بينيم عريان کردن سر بهترين زنان دنيا را مي بينيم که جانيان آن يزيد بن زياد و عمرسعد و شمر و خولي و حرمله و …. مي باشند. 
در دنيا جنگهاي بسيار ديده شده مانند جنگهاي صليبي ، جنگ اروپايئان در اندلس ،کشتار آمريکائيان در ويتنام و …  ولي اين طور فاجعه اي ديده نشده که اهل بيت و دوستان و بزرگان خود را اينگونه به شهادت برسانند.
صفحه نوراني آن، که مقدس، و داراي درس اخلاقي ولي گريه آور است افتخارات امام و يارانش و اسراط، مي باشند که چگونه ايثار و فداکاري را براي  بشريت به ارمغان آورده اند اين صفحه نوراني بحدي است که دستگاه بني اميه به اشتباه خود پي برد و هر کدام تقصير را به گردن ديگري انداخت و ديدند که پيکر بي روح حسين(ع) از زنده ايشان براي آنها مزاحمتر است. 
تربت مرقد امام، کعبه صاحبدلان شد بطوريکه زينب(س) فرمود (کدکيدک ، واسع سعيک ، ناصب جهدک فو لله لاتمحوذکرنا، ولا تميت و حينا) (هر نقشه اي که داري ، بکار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني بردار مرا بکشي ، برادرم زندگيش طوري ديگر است او نمرد بلکه زنده تر شد) حتي خود امام در شب عاشورا مي فرمايد: (من ياراني در جهان بهتر از ياران خود سراغ ندارم و شما را بر ياران جنگ بدر که ياران پيغمبر بودند ترجيح مي دهم) و اشخاص نوراني کننده اين صفحه امام حسين ، حضرت اباالفضل ، علي اکبر، علي اصغر، حبيب بن مظاهر ، زهير،  مسلم بني عقيل و  مسلم بن عوسجه هستند. 


شب عاشورا :
وقتي سپاه عمر سعد نزديک خيمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببين چه خبر است و چه مي خواهند حضرت اباالفضل با زهير بن قيس و حبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پيام آورده ام که ببينم چه خبر است. عمر سعد گفت امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببينيد فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فرداي قيامت، پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي که کشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را.  شخصي به او اهانت کرد و گفت از خودت تعريف نکن تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي که اکنون دارم نمي فهمي که من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلکه با اعتقاد او را ياري مي کنم و جانم را قربانيش خواهم کرد براي آنکه شما حق خداون و رسولش را ضايع کرديد.
     حضرت عباس به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود مي جنگيم ولي نزد آنها برو و اگر تواني کار را به فردا انداز بعد براي اينکه توهمي پيش نيايد که آنها فکر کنند که حسين يک شب را غنيمت شمرد که شايد زنده بماند فرمود خدا خودش مي داند که من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم،  دلم خواست با معبودم راز و نياز کنم و قرآن و عبادت کنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تکميل ياران جانباز خود را داشت که جمعي شب عاشورا به حضرت       پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (که حربن يزيد رياحي که در شمار آنها بود) به حضرت پيوندند و بدون پيوست اين تعداد، کاروان شهادت حسيني کاملي نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين و اصحابش در برابر اين سپاه کفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان ، نسبت به امام مظلوم، در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت که در ضمن اين مهلت براي امام، شايد از استقامت دست بکشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند حضرت عباس برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول کرد آن شب امام با وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع کرد امام سجاد فرمودند با آنکه بيمار بودم نزديک رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود: 
بهترين ستايشي را بر خداوند نمايم و برسود و زيان ، او را سپاس گذارم . با خدايا، من تو را سپاس گويم که ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي، ما را از شکرگزاران خود بپذير. اما بعد من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم  اني لا اعلم اصحاباء اوفي و لاخيراء من اصحابي و لااهل بيت او قبل و لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما همه را از طرف من جزاي خير دهد من به همه شما اجازه دادم تا همه شماها آزادانه برويد و من شما را حلال کردم اين شب تاريک، شما را فرا گرفته در امواج ظلمات، خود را از گرداب بيرون بکشيد هر کدام از شما دست يکي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراکنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار کنند از جستجوي ديگران بگذرند.)
اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري کردند و هر کدام ا زاصحاب مطلبي عرض کردند مسلم بن عوسجه (ما دست از تو بر نمي داريم نيزه به سينه دشمن مي کنم و تا دسته شمشير در دست داريم با آن بجنگم و اگر سلاح به ستم نماند به آنها سنگ بياندازم به خدا اگر بدانم که کشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس کشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاکسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس که فقط يک جان دارم) زهيربن قين (به خدا من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين کشتار، از تو و خاندانت دفاع کند) سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام کرد. قاسم، ۱۳ سال سن دارد پيش خودش شک مي کند که آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود  يا نه، رو به حضرت مي کند و مي گويد : يا عماه انا في من قتل؟ آيا من هم جزط، کشته شدگان هستم حضرت از او پرسيد کيف الموت عندک؟ مرگ پيش تو چگونه است عرض کرد يا عماهاحلي من العيل شيرين تر از عسل حضرت فرمود نعم ابن اخي بله اي فرزند برادرم ولي به به درد سختي مبتلا خواهي شد قاسم  الحمدلله گفت. 
امام سجاد (ع) مي فرمايند وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اکنون سربرداريد و نگاه کنيد . آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تک تک آنها را به ايشان نشان داد. 
در شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارد من جمله آماده کردن سلاحها و همچنين به اصحابش دستور داد تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بکنند به طوريکه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله کنند و داخل گودال هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا وقتي حسين زنده است نمي توانند به خيمه ها حمله کنند سپس امام به يارانش فرمود که خيمه ها را نزديک به هم کنند و طناب خيمه ها را درون يکديگر بکشند بگونه اي که عبور يک نفر هم  از بين خيمه ها ممکن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد سپس امام شروع به عبادت نمودند و تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند . راوي مي گويد تلاوت قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود حتي عده اي از سپاه دشمن را به گريه مي انداخت . 
امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابش خواند و اسب رسول الله که مرتجز  نام داشت سوار شد و اصحاب را براي پيکار آماده کرد همه آنها که ۳۲ سواره و ۴۰ پياده بودند البته روايتها مختف است ۴۵ نفر ۶۱ نفر هم روايت شده است. اما مشهور به آن تن مي باشد. 
امام ، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاهش گمارد و پرچم را به حضرت ابوالفضل(ع) داد و دستور داد هيزم ها را که پشت خيمه ها جمع آوري کرده بودند در خندق ريختند که مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده بود هيزم ها را آتش زدند که مبادا دشمن از پشت حمله کند. عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف کرد عبدالله بن زهير ازدي را به فرماندهي نيروهاي  اهل مدينه گماشت قيس بن اشعث را بر اهالي رييعه و کنده عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد- حر بن يزيد رياحي را سردار تميم و همدان نمود و فرماندهي ميمنه سپاه را به عمر و بن حجاج زبيدي و فرماندهي ميسره را به شمر بن ذي الجوشن و فرماندهي سواره نظام را به عروه بن قيس احمسي و فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده کرده خود، دريد سپرد.
سپس امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشک بردند و سورمه اي درست نمودند سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) کشيدند.
لشگر عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق را ديدند و راه حمله از پشت را بسته ديدند شمربن ذي الجوشن فرياد زد اي حسين پيش از قيامت به آتش شتافتي (آنقدر ناتوان و نامرد بودند که با سپاهي ۳۰ هزار نفري در مقابل ۷۲ تن به همراه زن و بچه ، باز مي خواستند از پشت حمله کنند). امام فرمودند اي زاده مادر ي بزچران تو شايسته نيران هستي (آتش). مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند، امام نگذاشت و فرمود من دوست ندارم آغازگر نبرد باشم. نقشه لشگر کوفه اين بود که با عده فراوان خود، امام را محاصره کنند و آنها را اسير نمايند و به کوفه ببرند و اصلا فکر نمي کردند که اين جمعيت اندک، در برابر ۳۰ هزار نفر، چنان جبهه اي مستحکم و قدرتمند تشکيل دهند.  اين نقشه اي که امام کشيدند و دعكي که از خيمه ها و خندق آتش فراهم کردند، يکي از شاهکارهاي نظامي است و يکي از کرامات امام شمرده مي شود. 
    وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند  . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .

شهادت حضرت علي اکبر (ع):
   ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه              نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن   مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند  کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:
 انا علي ابن الحسين بن علي – نحن و بيت الله اولي بالنبي – من شبث و شمر ذاک الدني – و مشر ذالک الدني – اضربکم بالسيف حتي ينثني
ضرب غلام هاشمي علوي – ولا ازال اليوم احمي عن ابي تالله لا يحکم فينا ابن الدعي
   منم علي بن الحسين بن علي – ما به خدا هستيم اولي به نبي – از شبث و شمر همان پست دني – تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در پيچ و تاب افتد) 
همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي علوي) – خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)
  علي اکبر، چندين بار حمله کرد و جمع بسياري را کشت بطوريکه مردم از بسياري کشتگان خودشان به خروش آمدند در روايتي با تشنگي اي که داشت صد و بيست نفر از آنان را کشت سپس نزد پدر برگشت در حاليکه زخم بسياري برداشته بود عرض کرد اي پدر العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي شربه من الماط، سبيلُ اتقوي بها  . حضرت علي اکبر بسياري از سپاه دشمن را کشت ،  ضربتها خورد، در حاليکه دهانش خشک است از ميدان بر مي گردد از پدر تمنايي مي کند پدر جان تشنگي مرا دارد مي کشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته آيا جرعه آبي است بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم راوي     مي گويد  فبکي الحسين و قال و اغوثاه يا بني ، قاتل قليلاء فما اسرع ما تلقي جدک مخمدا فيسقيک بکاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداء امام گريست و اينچنين به فرزندش پاسخ داد: اي پسر جان اندکي جنگ کن اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر را ديدار کني و از دستش سيراب شوي که ديگر هرگز تشنه نشوي . همينطور روايت شده يا بني هات لسانک فاخذ  بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسکو في فيک و ارجع الي قتال عندک ، فاني ارجوالک لا تمسي حتي يسقيک جدک بکاسه الا و في شربه لا تظما بعدها ابدا اي فرزندم زبانت را بيرون آور سپس زبان علي اکبر را در دهان مبارک خود گذاشت و آن را مکيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود آن را در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد عده اي گفتند امام ، زبان علي اکبر را در کام گرفت تا به او بنمايد که کام او از کام فرزندش خشک تر است و با اين حالت، همدردي با فرزندش بکند. 
    عده اي گفته اند که در اين دم آخر منظور امام اين بود که او را به حقايقي آگاه کند که درجات معنوي او را ارتقاط، دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه پيامبر در آخرين لحظات عمر شريفشان علي را در بستر خود خواست و زبان در کام او نهاد و به او حقايقي آموخت که هزار هزار باب علم بود . حضرت علي اکبر دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا کشتگان را به ۲۰۰ نفر رساند مردم کوفه از کشتن او خودداري مي کردند مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي اکبر را ديد و گفت گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اکبر با اين همه کشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم . حضرت علي اکبر با شمشير مي تاخت و حمله مي کرد تا آنکه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او زد و حضرت را از پاي در آورد راوي مي گويد احتواه الناس فقطعوه باشيافهم سپاه اطراف او را گرفت و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه قطعه گشت چون جان به گلويش رسيد فرياد زد اي پدر جان خداحافظ اين جدم رسول الله است که تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب کن و نزد ما بيا که جامي هم براي شما در دست دارد سپس فريادي زد و به شهادت رسيد امام بر بالين فرزندش رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين شنيدم که مي فرمود اي پسر جان خدا بکشد آن گروهي که تو را کشتند و در برابر خدا ايستادند و در شکستن حرمت پيامبر، بي باکي کردند در اينجا بود که اشک در ديدگان امام حلقه زد و فرمود اي علي اکبر بعد از تو اف بر اين دنيا در کتاب روضه الصفا نقل شده است امام بر بالين حضرت با صداي بلند گريست به طوريکه تا آن زمان صداي گريه او را به اين بلندي کسي نشنيده بود شيخ مفيد مي گويد زينب (س) در اين هنگام از سرا پرده خيمه شتابان بيرون آمد و فرياد زد يا اخياه و ابن اخياه اي برادر واي پسر برادر!! و آمد تا خود را روي پيکر علي اکبر انداخت حسين سر خواهر را بلند کرد و او را به خيمه برگرداند و به جوانان بني هاشم فرمود برادر خود را برداريد به خيمه ببريد. 
 *** نام مادر علي اکبر حضرت ليلا بود و حضرت علي اکبر (ع) در موقع شهادت ۱۸ سال داشته است. 
 *** مقام علي اکبر و حضرت عباس در حدي است که روايت شده ايشان با زره و سواره منتظر ظهور حضرت مهدي (عج) هستند تا قدرتي که در شأن آنهاست در معرض ديد جانيان قرار دهند چون در کربلا آنچنان که بايد نشد قدرت خود را به سپاهيان نشان دهند. 
شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) :
حضرت عباس وقتي ديد بيشتر ياران امام به شهادت رسيدند به برادرانش (عثمان – جعفر- عبدالله) فرمود پيش از من به ميدان برويد و فدا شويد تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببينم. همگي به نوبت اطاعت کردند و بعد از اذن از امام به ميدان رفتند و به شهادت رسيدند وقتي حضرت ابوالفضل(ع) تنهايي خودش را مي بيند جلو مي آيد و عرض مي کند مولا به من اجازه بدهيد منهم بروم امام گريه سختي نمودند و فرمودند تو علمدار من هستي حضرت عباس(ع) عرض کرد ديگر طاقت ندارم، سينه ام تنگ شده از زندگاني دنيا بيزارم مي خواهم از اين گروه منافق خونخواهي کنم مولا فرمود حال که مي خواهي بروي، برو مقداري آب براي فرزندان بياور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند براي اينکه يکي دو نوبت در شبهاي گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشکند و براي اطفال آب بياورد و اينطور نبود که سه شبانه روز در آن گرماي عراق آب نخورده باشند بلکه سه شبانه روز آب براي آنها ممنوع بود و شريعه فرات را بسته بودند حتي شب عاشورا، آب تهيه کردند و غسل شهادت نمودند وقتي امام به حضرت عباس فرمود حالا که عزم رفتن داري برو آب بياور حضرت عباس عرض کرد چشم. ببينيد چقدر منظره باشکوهي است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوري و انسانيت و معرفت و شرافت و فداکاري يک تنه خودش را به جمعيت سر تا پا مجهز به سلاح مي زند در برابر سپاه دشمن مي ايستد و به پند و اندرز مي پردازد ولي آنها را سودي نمي بخشد عباس(ع) خدمت امام مي رسد و آنچه از لشکر عمر سعد ديد به امام رساند حضرت عباس ناگهان صداي کودکان را شنيد که فرياد مي زدند العطش العطش براي حضرت عباس خيلي سخت بود صداي العطش کودکان را بشنود و کاري نکند از اينرو سوار اسب شد و نيزه به دست گرفت و مشک آبي را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهي شد شريعه فرات با ۴ هزار نيرو محافظت مي شد اسب را داخل آب    مي برد اول مشک را پر از آب مي کند و بدوش مي اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسيار گرم. زمان واقعه عاشورا به روايتي ديگر مهرماه بوده است او جنگيده تا به فرات رسيده خسته و کوفته وارد آب شده، همانطوريکه سوار بر اسب است  آب تا زير شکم اسب را فر مي گيرد، دست زير آب مي برد مقداري آب با دو دستش بر مي دارد تا نزديکيهاي لبانش مي آورد آنهايي که از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندکي تامل کرد بعد ديديم آب را نخورد و روي آب فرات ريخت هيچکس نفهميد چرا قمر بني هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببينيد با کلمه چشم براي آوردن آب راهي مي شود، ايشان آب نمي خورد و با رجزي که بعد از خروج از آب مي خواند دليل آب نخوردن خود را بيان کرده است شايد هم حضرت عباس فکر کرده است که مولايش فرموده آب براي بچه ها بياور يعني حسين نمي خواهد آب بخورد يعني به عباس اجازه نداده است که او هم آب بخورد.
حضرت عباس همينکه از آب خارج شد رجزي خواند که در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه ديگران و از اين رجز فهميدند که چرا آب نخورده است: 
يا نفس من بعدالحسن هوني               فبعده لا کنت ان تکوني
هذالحسين شارب المنون                    و تشربين باردالمعين
و الله ما هذا فعال ديني             و لافعال صادق اليقين
يعني اي نفس ابوالفضل مي خواهم بعد از حسين زنده بماني – حسين شربت مرگ مي نوشد و او در کنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده است و تو آب بياشامي پس مردانگي کجا رفت ، شرف کجا رفت، مواسات و همدلي کجا رفت مگر حسين امام تو نيست هرگز دين چنين اجازهاي به من نمي دهد هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد .
حضرت ابالفضل مسير برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمي گردد تا شايد مشک را سالم برساند چون قبلا از راه مستقيمي آمده بود ولي حالا همراهش امانتي گرانبها دارد و تمام همتش اين بود که آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها که امنيت بيشتري داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره کرند تا آنکه نوفل ازرق شمشيري به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همين حال بود که ديدند ابالفضل رجز را عوض کرد و معلوم شد که حادثه اي تازه پيش آمده او مي فرمود: والله ان قطعتم يميني – اني احامي ابداء عن ديني (بخدا قسم اگر دست راستم را ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم) مشک آب را برشانه چپ قرار داد بار ديگر نوفل ازرق، ضربه اي ديگر زد و دست چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولي نکشيد که رجز دوباره عوض شد در اين رجز فهماند که دست چپش هم بريده شده است . راويان نوشته اند به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روي آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تيري آمد و به مشک رسيد و  آب مشک از دست رفت . ببينيد آن لحظه چه حالي پيدا مي کند ديگر با چه روئي دست خالي به خيمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگويند العطش؟!
يا نفس لا تخشي من الکفار        و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار            قد قطعوا الببغيهم سري
قربانت اي حضرت عباس !!! تيري ديگر مي آيد بر سينه حضرت مي نشيند و عده اي گفته اند عمودي آهني بر فرق مبارکش مي خوردو او را از اسب به زمين مي اندازد اينجا بود که برادر خود حسين را براي اولين بار به نام برادر مرا درياب خطاب مي کند مقام معنوي عباس آنقدر زياد بود که بخود اجازه نمي داد کمتر از مولا به برادرش بگويد حضرت صداي برادر را شنيد خود را به بالين برادرش رساند همينکه بدن پاره پاره و دستهاي جدا شده او را مي بيند گريه مي کند و مي فرمايد الان انکسر ظهري و قلت حيلتي   اکنون پشتم شکست و چاره من گسسته و کم شده حضرت عباس نقش زمين است از مولايش حسين درخواست مي کند که:  يک چشمم باز است آن را از خون پاک کن تا يکباره ديگر تو را ببينم ديگر در خواستش اينکه مرا کنار خيمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت مي کشم مرا اينطور ببينند . 
ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است ام البنين خواهر شمر ذي الجوشن يعني شمر دايي حضرت عباس و دايي ناتني امام حسين بوده است. 
شهادت امام حسين (ع)  و حضرت علي اصغر (ع):
امام چه زماني به ميدان رفت تا ظهر عاشورا هنوز عده اي از اصحاب زنده بودند و نماز جماعت را هم خواندند حتي از صبح تا بعد از ظهر عاشورا هر يک از اصحاب که شهيد مي شدند خود حضرت آنها را در خيمه شهدا مي گذاشت و خودش  به بالين يارانش حاضر مي شد حتي با آن شرايط سخت و بحراني، بيت شريف خود را تسلي مي داد و گذشته از اينها سپاه عمر سعد وقتي مي بيند که داغهايي که امام ديده و حالا تنها مانده است در چنين شرايطي فکر مي کند ديگر امام با اين همه رنج و مصيبت، توان جنگيدن و روحيه رزم نخواهد داشت و راحت مي توان با او جنگيد. 
امام مي بيند به روايتي هفتاد و دو تن روي خاک افتاده اند به خيمه اهل حرم رو مي کند فرياد مي زند يا سکينه، يا فاطمه، يا ام الکلثوم عليکم مني السلام زنان حرم شيون کردند امام آنها را دعوت به سکوت و خاموشي نمودند سپس امام سجاد را خواستند و علوم و صف و علم جفر را به ايشان تسليم نمودند . آنگاه به حضرت زينب (س) فرمودند: خرد سالم را به من بده تا با او وداع کنم امام طفل ۶ ماهه اش را گرفت و صورتش را نزديک او برد تا وي را ببوسد که حرمله بن کاهل اسدي تيري انداخت و به گلوي کودک رسيد امام بچه را به دست خواهرش زينب داد و دو دست خود را زير گلوي بچه گرفت همينکه از خون پر شد آن خونها را به سوي آسمان پاشيد با اين کارش آسمان را هم به شهادت وا مي دارد قبري مي کند و حضرت علي اصغر را دفن مي نمايد سپس براي وداع با اهل بيت خود، به زنها رو مي کند. حضرت سکينه فرياد کنان نزد امام مي آيد (مادر علي اصغر = رباب) امام سکينه را خيلي دوست مي داشتند سکينه را به سينه خود      چسباند و اشکهايش را پاک کرد و فرمود سکينه جان بدان که بعد از مرگ من گريه تو بسيار است تا زماني که جان در تن من است دلم را از روي حسرت، به اشک خود مسوزان. سپس امام عازم ميدان شد و پيکارگر طلبيد هر کس در برابر او مي آمد به خاک هلاکت مي افتاد تا اينکه تعدادي بسيار از آنان را کشت عمر سعد وقتي صحنه را اينچنين مي بيند فرياد بر مي آرود واي بر شما آيا مي دانيد با چه کسي مي جنگيد او فرزند علي (ع) است که شجاعان عرب را بخاک نيستي مي انداخت  (هذا ربن قتال العرب) بخدا روح پدرش علي (ع) در کالبد اوست (والله نفس ابيه بين جنبيد) پس دسته جمعي به روي حضرت حمله کردند امامي که تشنه است ، غريب است، مصيبتي عظيم ديده، خسته و گرسنه است با اين وجود باز حريف امام نبودند. امام در حملات خود نقطه اي را انتخاب کرده بود که  نزديک خيمه ها باشد به ۲ دليل : ۱- مي دانست دشمنان چقدر قسي القلبند و نامرد مي باشند لذا مي خواست تا تا جان دارد کسي متعرض خيمه ها نشود و با وجود اينکه با هر  حمله اي که مي کردند همه فرار مي کردند ولي زياد از خيمه ها دور نمي شد. ۲- اينکه مي خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند که او زنده است تا اهل بيت تسکين خاطر يابنند و بگويند آقا هنوز زنده است. امام زمان فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها خارج نشويد لشگر دشمن دوباره حضرت را گروهي محاصره کردند و بين امام و خيام فاصله انداختند و شماري از دشمنان به سوي خيمه ها رفتند امام تا اين صحنه را مشاهده نمودند بانگ سر دادند واي بر شما اي پيروان آل ابي سفيان اگر دين نداريد از روز معاد بترسيد و در دنياي خود آزاد مرد باشيد شمر رو به حضرت کرد و گفت اي پسر فاطمه چه مي گويي ؟ حضرت فرمود من با شما جنگ دارم پس زنان چه گناهي دارند؟ تا من زنده هستم نگذاريد  که سرکشان شما به اهل و عيال من تعرضي کنند. 
شمر فرياد زد اي لشگر از خيمه ها دور شويد و به سوي خودش برويد امام  مانند شيري خشمناک بر آنان حمله مي نمود و آنها را به خاک مي انداخت تا سر انجام به خاطر تشنگي بسيار رو به سوي شريعه فرات گذاشت عمر سعد به حضرت يورش بردند که نگدارند دست حضرت به آب برسد ولي حضرت صفوف دشمن را شکافت و خودش را به آب رساند (نکته مهم اين است ) که اسب حضرت هم سخت تشنه است و سر در آب گذاشته تا بياشامد که امام فرمود انت عطشان و انا عطشان والله لا ذفت الماط، حتّي تشرب، اي اسب تو تشنه اي و من نيز تشنه ام سوگند به خدا که من آب نمي آشامم تا اينکه تو آب بياشامي حيوان زبان بسته حرف امام را درک کرد و سر از آب بيرون آورد و آب نياشاميد حضرت مشتي آب براي حيوان برداشت تا از آن بياشامد ناگه سواري فرياد زد يا اباعبدالله تو آب مي آشامي حال آنکه لشکر بر سرا پرده و خيمه هاي تو مي روند و هتک حرمت تو را دارند امام تا اين سخن را شنيد آب را ريخت و به لشگر حمله نمود و خود را به خيمه ها رساند اما معلوم شد که کسي متعرض خيمه ها نشده و فريبي در کار بوده است و هدفشان اين بود که امام آب ننوشند چون فکر مي کردند اگر امام تشنگي اش بر طرف شود ديگر حريف او نخواهند شد. 
  • بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (۱) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (۲) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(۳)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (۴) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(۵)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد
حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (۸)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (۹) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (۱۰)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(۱۱)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (۱۲) 
حسين (ع ) با پدر 
شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند… 
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(۱۳) 
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى …. (۱۴) 
امام حسين (ع ) با برادر
پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت . 
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (۱۵)
امام حسين (ع ) در زمان معاويه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود. 
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(۱۶) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت … 
قيام حسينى
يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(۱۷) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد. 
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (۱۸) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است . 
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد. 
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (۱۹) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (۲۰) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است … و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند. 
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

عبیدالله ابن زیاد هنگام حادثه عاشورا والی کوفه بود. امام‏حسین و یارانش به دستور او به شهادت رسیدند. به ابن زیاد «ابن‏مرجانه‏» هم می‏گویند چون مادرش که کنیزی زناکار و مجوسی بود،«مرجانه‏» نام داشت. وی عمربن سعد و سپاهش را به کربلا فرستادتا امام حسین(ع)را به بیعت وادار سازند و یا او و یارانش را به‏شهادت برسانند و اهل‏بیتش را به اسارت بگیرند. 
ابن زیاد پس از مرگ یزید، ادعای خلافت کرد و اهل بصره و کوفه‏را به بیعت فراخواند ولی‏کوفیان او و یارانش را از شهر بیرون‏کردند و در صدد انتقام گرفتن از خون شهدای کربلا برآمدند. وی که‏به شام گریخته بود، برای خاموش ساختن انقلاب توابین به جنگ آن‏هاشتافت. 
سرانجام او در یکی از درگیری‏ها با سپاه مختار، در سال‏۶۷ هبه هلاکت رسید. اکنون به چگونگی کشته شدن او اشاره می‏کنیم: 
به مختار گزارش دادند که عبیدالله ابن زیاد، با گردآوری‏سپاهی عظیم از سرزمین شام، در راه کوفه است. مختار سپاه اندکی‏گردآورد و ابراهیم ابن مالک اشتر را فرمانده آن قرار داد. آن‏هابرای مقابله با لشکرشام به سمت مرزهای شام رفتند. دو سپاه درمنطقه «موصل‏» باهم رو به رو شدند. طولی نکشید که جنگ سختی‏آغاز شد. سپاه شام شکست‏خورد و ابن زیاد اسیرشد. به دستورابراهیم سرش را از تنش جداکردند و همراه چند سر دیگر از بزرگان‏شام، به نزد مختار فرستادند. سرها را مقابل مختار به گوشه‏ای‏افکندند. تپه کوچکی از سرهای قاتلان امام حسین(ع)مقابل مختار به‏وجود آمد. هنوز چشمان مختار از سرهای سران کفر و فتنه برداشته‏نشده بود که «مار» کوچکی بعد از چند مرتبه پیچ و تاب خوردن،از لابلای سرها گذشت و خودش را به سرابن زیاد رساند. مار آرام‏آرام وارد بینی او شد و بعد از چند لحظه از گوشش بیرون آمد. بار دیگر وارد بینی‏اش شده از گلویش خارج شد. چند مرتبه این عمل‏تکرار شد و حیرت حاضران را برانگیخت. 
مختار سرابن زیاد را برای محمد حنفیه در مدینه فرستاد. محمدآن را نزد امام سجاد(ع)آورد. هنگامی که محمد سر را نزد امام‏سجاد(ع)حاضر کرد، امام(ع)مشغول غذاخوردن بود. امام(ع)با دیدن‏سرابن زیاد به زمین افتاد و سجده شکر بجا آورد و فرمود: «الحمدلله الذی ادرک لی‏ثاری من عدوی و جزی الله المختارخیرا» ; سپاس خداوند را که انتقام خون مرا از دشمنم گرفت وخداوند به مختار جزای خیر عنایت فرماید. 
سپس امام افزود: هنگامی که ما را نزد ابن زیاد بردند، او درحال غذا خوردن بود و سر بریده پدرم کنارش بود. آن موقع گفتم: خدایا! مرا نمیران تا سربریده ابن زیاد را به من نشان دهی. 



۲- شمربن ذی الجوشن 
شمر از فرماندهان خشن و جنایتکار سپاه کوفه و شام در کربلابود. از مهمترین جنایات شرم آور او، بریدن سرمبارک‏امام‏حسین(ع)بود. برای پی‏بردن به عمق جنایات او این واقعه‏حزن‏آور را مرور می‏کنیم: 
تنها امام‏حسین(ع)باقی مانده بود. سپاه خون آشام کوفه و شام‏از هرسو حضرت را هدف تیر و سنگ و شمشیر و خنجر قرار داده‏بودند. 
ناگهان شمر با جماعتی بین امام و خیمه‏های عشق قرار گرفت. آن‏ها به خیمه‏ها نزدیک و نزدیک‏تر شدند. امام(ع)چون حرکت آن‏ها رابه سوی خیمه‏ها دید; فریاد برآورد: 
«ویلکم یا شیعه‏آل ابی‏سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم‏لاتخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم‏» ; وای برشما ای‏پیروان آل ابوسفیان! اگر شما دین ندارید و از حساب روز قیامت‏نمی‏ترسید، پس لااقل، در دنیای خود آزادمرد باشید. 
شمر در پاسخ امام فریاد زد: ای پسرفاطمه! چه می‏گویی؟! 
امام فرمود: من با شما می‏جنگم، شما با من. زن‏ها تقصیری‏ندارند، از گمراهان و متجاوزان خود جلوگیری کنید و تا زنده‏ام‏متعرض حرم من نشوید. 
شمر گفت: ای پسرفاطمه! متعرض حرم نخواهند شد. 
آن گاه شمر به سپاه خود خطاب کرد: همه متوجه حسین(ع)شوید وکار او را تمام کنید. 
باردیگر حمله شروع شد. حضرت همچنان می‏جنگید. بدنش سرچشمه‏ای‏دهها جویبار خون شده بود. ظالمی به نام «صالح بن‏ذهب‏» پیش آمدو ضربتی بر ران حضرت وارد کرد. حضرت نقش زمین شد. 
هنگامی که ضعف برامام حسین(ع)مسلط شد; سپاه اهریمن از جنگ‏دست کشید. مدت زمانی کوتاه صدای چکاوک شمشیرها شنیده نمی‏شد. کسی جرات وارد ساختن آخرین ضربه را نداشت. بار دیگر صدای شمردر فضا طنین انداز شد: 
وای برشما! چرا به این مرد مهلت می‏دهید؟ مادرهایتان به‏عزایتان بنشینند. او را بکشید. 
امام مورد حمله سپاه جور قرار گرفت و پیکر مجروح و مصدومش‏پذیرای صدها تیر و شمشیر و خنجر شد. طولی نکشید که عمربن سعدبه شمر گفت: برو حسین(ع)را راحت کن! 
شمر پیش رفت و سراز بدن امام(ع)جدا کرد و گفت: 
بااین که می‏دانم آقا و پیشوا و فرزند رسول خدا و بهترین‏انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال، سرت را جدامی‏کنم. 
گروهی از صاحبان مقاتل آورده‏اند که عمربن سعد فریاد زد: 
به سوی حسین(ع)بروید و او را راحت کنید. شمر به سوی حضرت‏شتافت و با کمال گستاخی برسینه حضرت نشست. در آن دمادم غم واندوه، امام چشمان خون گرفته‏اش را گشود. چشمش به چهره‏ی مردی‏جنایتکار افتاد و گفت: «اذا کان لابد من قتلی فاسقینی شربه من‏الماء» ; اکنون که ناگزیر به کشتن من کمربسته‏ای، با شربت آبی‏مرا سیراب کن. 
در این که شمر چه پاسخی گفته باشد، اختلاف است. برخی می‏گویند: شمر با لحن تمسخرآمیزی گفت: 
ای پسر ابوتراب! آیا گمان نمی‏کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است‏و از آب آن به دوستانش می‏دهد؟ صبرکن تا به دست پدرت سیراب‏گردی. 
آنگاه محاسن حضرت را با دست گرفت و با دوازده ضربه شمشیر سراز بدن حضرت جدا کرد. 
برخی دیگر گفته‏اند که شمر با لحن کینه توزانه‏ای پاسخ داد: سوگند به خدا! یک قطره از آب را نچشی تا مرگ را جرعه جرعه‏بچشی. 
شمر پس از شهادت امام حسین(ع)توسط عبیدالله ابن زیادماموریت‏یافت تا سرمبارک امام(ع)را به شام نزد یزید بن‏معاویه ببرد. 
وقتی مختار در کوفه قیام کرد، شمر از ترس انتقامجویی کوفیان‏از شهر بیرون رفت. مختار غلام و گروهی از یارانش را به تعقیب اوفرستاد. شمر غلام مختار را کشت و به خوزستان گریخت. مختار باردیگر جمعی از سپاهیانش را که ابوعمره فرمانده آن‏ها بود. به‏جنگ شمر فرستاد. آن‏ها شمر را کشتند و تن ناپاکش را جلو سگ‏هاانداختند. 
۳- حرمله ابن کاهل اسدی 
وی یکی از سران جنایتکار سپاه شام بود که با بی‏رحمی تمام به‏قتل و غارت خاندان وحی در کربلا کوشید و با جنایات خود، روی‏جنایتکاران تاریخ را سفید کرد. 
او سرانجام به دست مختار افتاد. وقتی یقین کرد که کشته می‏شودچنین لب به سخن گشود: 
ای امیر! در کربلا سه تیر سه شاخه داشتم که آن‏ها را با زهرآمیخته کرده بودم. با یکی از آن‏ها گلوی علی اصغر را که درآغوش پدرش بود. دریدم. با دومی هنگامی که امام‏حسین(ع)پیراهنش را بالا زد تا خون پیشانی‏اش را پاک سازد. قلبش‏را نشانه گرفتم و با سومی گلوی عبدالله بن حسن(ع)را که‏درکنار عمویش بود. شکافتم. 
مختار که جنایات حرمله را از زبان خودش شنیده بود تصمیم گرفت‏که او را به سخت‏ترین شکل مجازات کند. برای روشن شدن چگونگی‏مجازات او حدیث زیر را می‏خوانیم: 
«منهال بن عمرو که از اهالی کوفه بود، می‏گوید: برای انجام‏حج‏به مکه رفتم. بعد از انجام مناسک حج‏به مدینه رفته به حضورامام سجاد(ع)شرفیاب شدم. حضرت پرسید: حرمله بن کاهل اسدی چه‏کار می‏کند؟ 
گفتم: او زنده است و در کوفه سکونت دارد. امام دست‏های خود را به آسمان بلند کرد و فرمود: «اللهم اذقه‏حر الحدید، اللهم اذقه حر النار» ; خدایا! داغی آهن را به اوبچشان. خدایا! داغی آتش را به او بچشان. 
  • بازدید : 56 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

زنده داشتن ياد و تاريخ پرشكوه نهضت حسينى، كه الهام بخش روح انقلابى و ستم ستيزى است.
 يعنى احيا و زنده داشتن نهضت عاشورا موجب زنده نگه‏داشتن و ترويج دائمى مكتب قيام و انقلاب در برابر طاغوت‏ها و تربيت كننده و پرورش دهنده روح حماسه و ايثار است.
 يعنى: عزادارى براى اهل بيت: موجب احياى ياد و نام آنها و در كنار آن فرهنگ و مكتب و هدف آنان است. به عبارت ديگر در شكل يك پيوند روحى راه آنان به جامعه الهام گشته و پيوستگى پايدارى بين پيروان مكتب و رهبران آن برقرار مى‏سازد و ديگر گذشت قرون و اعصار نمى‏تواند بين آنان جدايى افكند. همين مسأله موجب نفوذ ناپذيرى امت از تأثيرات و انحرافات دشمنان مى‏گردد و مكتب را هم چنان سالم نگه مى‏دارد و يا تحريفات و اعوجاجات را به حداقل مى‏رساند.
پيوند عميق عاطفى بين امت و الگوهاى راستين‏ :
 عزادارى نوعى پيوند محكم عاطفى با مظلوم انقلابگر و اعتراض به ستمگر است و به تعبير استاد مطهرى: «گريه بر شهيد شركت در حماسه اوست.
 يعنى اين تحول روحانى كه در جلسات عزادارى ايجاد مى‏شود، زمينه را براى تحولات اجتماعى فراهم ساخته. و در واقع زمينه را براى حفظ آرمان‏هاى آن حضرت و پياده كردن آن فراهم مى‏سازد؛ چنان كه امام راحل مى‏فرمود: ما هر چه داريم از محرم و عاشورا داريم. انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع سر فرازانه و پيروزمند ارتباط مستقيمى با مجالس سوگوارى و عزادارى دارد. و در طول تاريخ نيز شيعيان با همين مجالس عزادارى، توانسته‏اند هويت جمعى خود را حفظ و در برابر ظالمان و فاسدان ايستادگى كنند.
مردم از طرفى با انعقاد پيمان ناگسستنى با مظلومى كه مرگ در راه عقيده را سعادت و سازش با ستمگر را مايه ننگ مى‏داند وفادارى خود را در عدم سازش با ظالمان و مبارزه بى امان با هرگونه مظاهر استبداد اعلام مى‏كنند.
 و همين وفادارى‏ها است كه ملت‏ها را در برابر طمع استعمار گران بيمه مى‏كند و راه نفوذ استثمارى را براى هميشه مسدود مى‏سازد.
 و از طرف ديگر نفرت خود را با سياست اسلام زدايى دودمان ننگين بنى اميه كه با نسبت دروغ به پيامبر گرامى احاديثى را در راستاى سركوبى نهضتها و قيام مردم در برابر حكومت ستمگران، جعل و در ميان مردم منتشر ساخته‏اند، ابراز مى‏دارند.
 وحدت هماهنگى ميان امت اسلامى:
 يكى از بركات پربار عزادارى و گريه براى حضرت سيّد الشهداء عليه السلام ، وحدت و هماهنگى ميان اقشار مختلف اسلامى است كه در سايه گردهم‏آيى مردم در ايام سوگوارى حضرت در مساجد و تكايا و در سينه زنى‏هاى خيابان‏ها است.
 و اين گردهم آيى‏ها، ناله‏ها و سينه‏زنى هاى هماهنگ، قلبهاى مردم را با يكديگر نزديك نموده و كدورت‏ها را مرتفع ساخته و باعث يكپارچگى ملت اسلامى مى‏شود و از جمعيت پراكنده قدرت بزرگ مى‏سازد و ملت اسلامى را در برابر نفوذ دشمنان بيمه مى‏كند.
 امام خمينى قدس سره مى‏فرمايد: ما ملّتِ  گريه سياسى هستيم كه با همين اشك، سيل جريان مى‏دهيم و خرد مى‏كنيم سدهايى كه در مقابل اسلام ايستاده است .

  • بازدید : 65 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شخصیت و عظمت امام حسین(ع) همچون خورشیدی عالم تاب است که همه جا را فرا گرفته و تمامی انسان‌های بیدار در طول تاریخ همواره از صفات والای آن حضرت یاد می‌کنند. هرکس با زبانی از این امام بزرگ و همیشه پیروز تاریخ در هر عصر و زمانی به نیکی یاد می‌کند. قیام امام حسین(ع) منبع الهام بخشی برای به ثمر رساندن حق و عدالت در جهان است. عظمت روح، همت مردانه، نظر بلند، فداکاری بی‌دریغ و جانبازی بزرگ سالار شهیدان را هرگز نمی‌توان بیان کرد و یا به قلم آورد. با آنکه در هر عصر و زمانی باطل پرستان تلاش کردند تا نام حسین (ع) را از سر زبانها بردارند، اما هرگز موفق به انجام این کار نشدند
عظمت قیام و اوج فداکاری و ویژگیهای دیگر امام و یارانش سبب شده که اظهار نظرهای بسیاری درباره این نهضت و حماسه آفرینان عاشورا داشته باشند . در اینجا تعدادی اندک از اظهار نظرهای مسلمان و غیر مسلمان در این باره اورده می‌شود :
بیش از دو تن از دانشمندان اهل سنت به سندهای مختلف از جابر بن عبدالله روایت کرده‌اند که از رسول خدا(ص) درباره حسین‌(ع) شنیدیم که می‌فرمود: هرکس دوست دارد به آقای جوانان اهل بهشت نگاه کند به حسین بن علی(ع) نظر افکند .
فاروق احمد خان لغاری(رئیس جمهور اسبق پاکستان):زندگانی مبارک حضرت امام حسین (ع)برای ما راه هدایت است . با پیروی از این راه، ما می‌توانیم توطئه‌های دشمنان را خنثی کنیم .
بی نظیر بوتو(نخست وزیر اسبق پاکستان): مسلمانان فلسطین ، کشمیر و بوسنی باید بر سیره امام حسین (ع) عمل کنند .
چوهدری الطاف حسین (استاندار ایالت پنجاب پاکستان): بهترین راه برگزاری عاشورا این است که ما نقش امام حسین(ع) را بشناسیم و فلسفه شهادت را در پرتو قرآن و سنت ببینیم . ما باید در روز عاشورا پیمان ببندیم که طبق اصول راستی ، عدل ، مساوات ، صبر ، برادری و تمیز حق از باطل ، زندگی خود را اداره کنیم .
مهاتما گاندی (رهبر استقلال هند): من زندگی امام حسین‌(ع) آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده‌ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده‌ام. بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از امام حسین‌(ع) پیروی کند و راه او را در پیش گیرد .محمدعلی جناح (قائد اعظم پاکستان): هیچ نمونه‌ای از شجاعت را، بهتر از امام حسین‌(ع) به لحاظ فداکاری و تهورش در عالم نمی‌توان یافت. به عقیده من تمام مسلمین باید از این شهید‌ی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، سرمشق بگیرند و از آن پیروی نمایند.
چارلز دیکنز (نویسنده نامدار انگلیس): من نمی‌فهم! اگر منظور امام حسین‌(ع) جنگ در راه خواسته‌های دنیایی بود،‌ چرا خواهران، زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می‌نماید که او فقط به خاطر اسلام فداکاری کرد.
توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگلیسی): مهمترین درسی که از تراژدی کربلا می‌گیریم، این است که حسین (ع) و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود ثابت کردند که تفوق عددی در جایی که حق با باطل روبرو می‌‌شود، اهمیت ندارد و پیروزی حسین‌(ع) با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است ادوارد براون (شرق شناس مشهور انگلیس): آیا قلبی پیدا می‌شود که سخن کربلا را بشنود و آغشته با حزن و اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی‌توانند پاکی و صداقت روحی را در این جنگ اسلامی انکار کنند.
فردریک چمس: درس امام حسین‌(ع) و هر قهرمان شهید دیگری این است که، در دنیا اصول ابدی عدالت، ترحم و محبت وجود دارد. هرگاه کسی برای این صفات مقاومت کند، آن اصول همیشه در دنیا پایدار خواهد ماند.
ل. م. بوید: من مسرورم پاک نی که این فداکار عظیم (امام حسین‌(ع) ) را از جان و دل ثنا می‌گویند شریک هستم،‌هر چند که ۱۳۰۰ سال از تاریخ آن گذشته است.
واشنگتن ایرونیگ (مورخ مشهور آمریکایی): برای امام حسین‌(ع) ممکن بود ،که زندگی خود را با تسلیم شدن به ارادة‌ یزید نجات بخشد، لیکن مسئولیت پیشوای انقلابی اسلام اجازه نمی‌داد که او ،‌ یزید را به عنوان خلیفه بشناسد. او خود را برای پذیرش هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت.
توماس ماساریک: گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصائب حضرت مسیح، مردم را متأثر می‌سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین یافت می‌شود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد، گویا سبب این باشد که مصائب مسیح در برابر مصائب حسین مانند پر کاهی است در مقابل یک کوه عظیم پیکر.
موریس دو کبری:‌در مجالس عزاداری گفته می شود که حسین، برای حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام و مرتبة اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوة او را سرمشق قرار داده، از زیر دستی استعمارگران خلاصی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم.
ماربین آلمانی (خاورشناس): حسین با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خویش، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هر چه ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حق و حقیقت چون پر کاهی بر باد خواهد رفت.
بنت الشاطی: زینب، خواهر حسین بن علی، لذت پیروزی را در کام ابن زیاد و بنی امیه خراب کرد و در جام پیروزی آنان قطرات زهر ریخت. در همة حوادث سیاسی پس از عاشورا، همچون قیام مختار و عبدالله بن زبیر و سقوط دولت امویان و بر پایی حکومت عباسیان و ریشه دواندن مذهب تشیع، زینب قهرمان کربلا نقش برانگیزنده داشت.
لیاقت علی خان (نخست وزیر پاکستان): این روز محرمبرای مسلمانان سراسر جهان معنی بزرگ دارد. در این روز، یکی از حزن آورترین و تراژدیک ترین وقایع اسلام اتفاق افتاد. شهادت حضرت امام حسین‌(ع) در عین حزن، نشانة فتح نهایی روح واقعی اسلامی بود. زیرا تسلیم کامل به ارادة الهی به شمار می‌رفت. این حادثه به ما می‌آموزد که مشکلات و خطرات هر چه باشد، نبایستی بی‌پروا از راه حق و عدالت منحرف شویم.
جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی): وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل حسین و مأمور به خونریزی می‌کرد، آنها می‌گفتند: «چه مبلغ می‌دهی؟» اما انصار حسین به او گفتند: ما با تو هستیم. اگر هفتاد بار کشته شویم، باز می‌خواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.
عباس محمود عقاد (نویسنده و ادیب مصری): جنبش حسین، یکی از بی‌نظیرترین جنبشهای تاریخی است که تا کنون در زمینه دعوت‌های دینی یا نهضت‌های سیاسی پدیدار گشته است. دولت اموی پس از این جنبش، به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نداشت. از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت.

عتیقه زیرخاکی گنج