• بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حضرت «سمانه» عليه السلام از اهالي مغرب (حدود بين آفريقا و اندلس) بود كه دست تقدير او را به مدينه آورد و همسر امام جواد عليه السلام گرديد. اين بانوي با كمال، به قدري در راه كمالات و فضايل معنوي، ممتاز بود كه او را «سيّده و اُمّ الفضل» (مادر ارزشها) مي ناميدند. در زهد و تقوا در عصر خود بي نظير بود و بيشتر روزهاي سال، روزه سنّتي مي گرفت.
هنگامي كه سمانه با كاروان مغرب، به مدينه آمد و توسط «محمدبن فرج» به خانة امام جواد عليه السلام راه يافت و همسر آن حضرت گرديد، امام جواد عليه السلام در شأن او چنين فرمود: 
«نام او سمانه است. او بانويي است كه به حقّ مرا مي شناسد او از بانوان بهشت است. شيطان سركش به او نزديك نشود و نيرنگ طاغوت عنود به او راه نيابد. او همواره مورد نظر لطف خداوندي است كه هرگز خواب ندارد و همطراز مادران افراد صدّيق و صالح است.» 
عالم بزرگوار، سيد مرتضي در كتاب «عيون المعجزات» ، در شأن حضرت سمانه مي نويسد: 
«او از بانواني بود كه در مقام عبادت خدا نهايت خشوع و خضوع را داشت و پيوندش با خدا بسيار گرم و تنگاتنگ بود.»
ولادت و نامگذاري امام هادي عليه السلام 
امام هادي عليه السلام در روستاي (و به تعبير ديگر در مزرعة) «صريّا» كه در يك فرسخي مدينه قرار داشت و امام كاظم آن را احداث نموده بود، در روز سه شنبه نيمه ذيحجّه ديده به جهان گشود.    
امام جواد عليه السلام نام او را «علي» نهاد. هم نام اجداد پاكش امير مؤمنان علي عليه السلام و علي بن الحسين، امام سجاد و علي بن موسي الرضا عليه السلام و چه نام گذاري شايسته اي. چرا كه شجاعت و بلاغت و سخنوري امير مؤمنان را داشت و در عبادت و تقوا و بندگي همچون سيّد ساجدان بود و در كمالات و سياست و تدبير، بسان حضرت رضا بود. 
كنية او را «ابوالحسن» نهاد چرا كه يادآور شهامت و صبر ابوالحسن اول امام كاظم عليه السلام بود و علم و حلم ابوالحسن دوم حضرت رضا عليه السلام را داشت.
امام هادي عليه السلام لقب هاي متعددي مانند: نقي، هادي، امين، طيّب، فقيه، مؤتمن، متوكل، عالم و … داشت، كه هر يك از اين لقب ها بيانگر يكي از صفات ارزشمند او است و او به طور كامل از آن صفات بهره مند بود.    
شباهت به پدر 
هنگامي كه امام جواد عليه السلام (در سال ۲۰۲ هـ.ق به دعوت اجباري «معتصم» ، مي خواست از مدينه به سوي بغداد حركت كند، پس از آنكه به جانشيني امام هادي عليه السلام تصريح كرد. او را (كه در آن هنگام هفت سال داشت) در آغوش گرفت و فرمود: «چه دوست داري تا از عراق براي تو هديه و سوغات بياورم؟» 
حضرت هادي عليه السلام عرض كرد: «شمشيري كه گويا آتش شعله ور است». 
سپس امام جواد عليه السلام به پسر ديگرش موسي توجه كرد و فرمود: «تو چه دوست داري تا از عراق برايت به عنوان هديه بياورم؟» 
موسي عرض كرد: يك اسب برايم بياور (و به قولي گفت: فرش خانه اي )! 
امام جواد عليه السلام فرمود: «ابوالحسن حضرت هادي، به من شباهت دارد و مانند من است ولي موسي به مادرش شباهت دارد.»   
در مورد چهرة ظاهري امام هادي عليه السلام نوشته اند: او قامتي معتدل، چهره اي سفيد متمايل به سرخي، چشمهايي درشت، ابرواني گشاده، سيمايي شاداب و دلي آرام داشت. و در كتاب فصول المهّمه نقل شده آن حضرت گندمگون بوده.  
او همچون پدرانش، قامتي پر شكوه، وقار و هيبتي چشمگير داشت، به گونه اي كه خود به خود حاضران و بينندگان را به خضوع و تعظيم در برابرش فرا مي خواند لذا در وصفش اين چنين گفته شده است.
«او پاكيزه ترين و خوشبوترين انسانها از نظر روح و روان و راستگوترين لهجه را داشت. از نزديك نمكين ترين و از دور كاملترين انسانها بود. هر گاه سكوت مي كرد هيبت و شكوهش آشكار و چيره مي شد و هر گاه سخن مي گفت بها و مقامش چشمگير مي گرديد. نشانة خاندان رسالت از سيمايش مي درخشيد، چرا كه او ميوة درخت رسالت و شاخه اي از باغستان نبوّت و گزيده اي از دودمان پيامبر اكرم (ص) بود.»  
آغاز امامت امام هادي و تصريح امام جواد عليه السلام به آن 
قبل از آنكه امام هادي عليه السلام به امامت برسد، پدرش امام جواد (ع) در فرصت هاي مناسب به امامت و جانشيني او تصريح نموده بود. از جمله در آن هنگام كه در سال ۲۲۰ هجري از مدينه به سوي بغداد مي رفت، يكي از يارانش به نام «اسماعيل بن مهران« پرسيد: «امام بعد از شما كيست؟» 
آن حضرت در پاسخ فرمود: 
«امر امامت بعد از من، به عهدة پسرم علي (امام هادي) مي باشد.»   
وصيت امام جواد عليه السلام به امامت امام هادي عليه السلام 
هنگامي كه امام جواد (ع) بر اثر زهري كه به دستور معتصم عباسي به او خوراندند، مسموم و بستري شد، احساس كرد در سفر آخرت قرار گرفته، لذا در مورد جانشين خود وصيّت كرد.
«خيراني» مي گويد: پدرم كه خدمتكار خانة امام جواد عليه السلام بود مي گفت شخصي به نام «احمدبن محمدبن عيسي» هر شب هنگام سحر به خانة امام جواد عليه السلام مي آمد تا از وضع بيماري آن حضرت با خبر گردد. اكنون ماجرا را از زبان پدر خيراني بشنويد: 
«بين امام جواد (ع) و من شخصي (به عنوان رسول) واسطه بود. وقتي او به خانة امام جواد عليه السلام مي آمد، احمد (نامبرده) مي رفت. روزي من با رسول خلوت كردم، رسول گفت: «آقايت (امام جواد) به تو سلام مي رساند و مي فرمايد: 
«من از دنيا مي روم و بعد از من، مقام امامت به پسرم علي (امام هادي) مي رسد و او بعد از من همان حقّ را بر گردن شما دارد كه من بعد از پدرم بر شما داشتم.» 
سپس رسول رفت، با اينكه سخن من با او محرمانه بود، احمد (نامبرده) كه در گوشه اي پنهان شده بود، سخن ما را شنيد و به من گفت: «رسول به تو چه گفت؟» گفتم: سخن خيري گفت. 
احمد به من گفت: سخن رسول را شنيدم، آن را از من پنهان مكن (پس آنچه شنيده بود بيان كرد)، من به احمد گفتم: اين كه سخن محرمانه ما را شنيدي براي تو روا نبود، زيرا خداوند مي فرمايد: «وَ لا تَجَسَّسُوا» تجسّس نكنيد. 
اكنون كه شنيده اي، اين گواهي را پيش خود نگهدار و مكتوم بدار تا هنگامي كه به آن گواهي، احتياج شد، گواهي ده. 
هنگامي كه صبح شد، من (خيراني) همان خبر رسول را در ده ورقه نوشته و مُهر كردم و مخفيانه به ده نفر از بزرگان قوم دادم و به هر يك از آنها گفتم: «اگر من قبل از آنكه اين ورقه را از شما مطالبه كنم. از دنيا رفتم آن را باز كنيد و مضمونش را به اطلاع مردم برسانيد.» هنگامي كه امام جواد از دنيا رفت، من طبق دعوت «محمدبن فرج» (از اصحاب مورد اطمينان امام رضا و امام جواد و امام هادي) به خانة او رفتيم، ديديم دوستان در خانة او تشكيل جلسه داده اند.
در آن جلسه، ورقه ها را از آن ده نفر دريافت كردم و نوشتة آن ورقه ها را براي حاضران خواندم. حاضران گفتند: «خوب بود كه گواه ديگري نيز مي داشتي.» من گفتم: خداوند آن گواه را نيز درست كرد. آن هنگام به ابو جعفر اشعري (همان احمد نامبرده) كه در آنجا حاضر بود گفتم: «آنچه از رسول امام شنيدي، اكنون گواهي بده.» 
احمد منكر شد و به دروغ گفت: «چيزي نشنيده ام.» من احمد را به مباهله طلبيدم (يعني به او گفتم: با هم دعا كنيم و از خدا بخواهيم عذابش را بر آن كس كه دروغگو است برساند.) 
در اين هنگام، احمد اقرار كرد و گفت: «آري، من اين پيام را شنيدم و اين (مقام امامت) شِرافتي بود كه دوست داشتم به مردي عرب برسد، نه عجم.» 
«در اين هنگام، همة حاضران به امامت حضرت هادي عليه السلام بعد از امام جواد عليه السلام اعتقاد يافتند.»   
از «صقربن دلف» نيز روايت شده كه امام جواد عليه السلام در مورد حضرت هادي عليه السلام چنين مي فرمايد: 
«همانا امامِ بعد از من پسرم علي عليه السلام است. امر او امر من و سخنش سخنِ من است و اطاعت از او اطاعت از من است.»   
امامت امام هادي عليه السلام در خردسالي 
دومين امامي كه در خردسالي و در سنّ هشت سالگي به امامت رسيد، امام هادي عليه السلام بود. 
در اينجا، از ميان دهها معجزه و دلايل صدق امامت امام هادي عليه السلام، نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مي كنيم: 
۱- آگاهي از رحلت امام جواد عليه السلام 
هنگامي كه امام جواد (ع) به شهادت رسيدند در بغداد بود، ولي فرزندش امام هادي عليه السلام در مدينه سكوت داشت. امام هادي در آن وقت حدود هشت سال داشت و در نزد سرپرست خود به نام «ابو زكريا» به سر مي برد. يكي از حاضران مي گويد: ناگاه امام هادي غمگين شد و گرية سختي كرد. ابو زكريّا عرض كرد: «چرا گريه مي كني؟» آن حضرت پاسخي نداد؛ وارد خانه شد، ناله و گرية بلند سر دارد، سپس بيرون آمد. 
ابو زكريّا پرسيد: «چرا گريه مي كني؟» 
امام فرمود: «در همين لحظه پدرم رحلت كرد.» 
حاضران پرسيدند: «چه كسي اين خبر را به شما داد؟» 
فرمود: «از عظمت خداوند، چيزي در وجودم وارد شد كه قبلاً آن را نمي شناختم، دانستم كه پدرم درگذشت.» 
روايت كننده مي گويد: «تاريخ همان ماه و روز و همان ساعت را به دقت ثبت كردم. پس از مدتي خبر رحلت امام جواد (ع) به مدينه رسيد، تطبيق كرديم دريافتيم كه آن حضرت در همان لحظه اي كه امام هادي عليه السلام خبر داده بود از دنيا رفته است.»  
۲- علم خداداد، در دوران كودكي 
امام هادي (ع) در همان دوران خردسالي آن چنان از علم و هوشياري و كمالات فوق العاده اي برخوردار بود كه اطرافيان را حيران مي نمود. تاريخ نويسان مي نويسند: 
پس از شهادت امام جواد عليه السلام «معتصم عباسي» شخصي به نام «عمربن فرج» را به عنوان فرمانرواي مدينه برگزيد و او را به مدينه فرستاد تا معلم مخصوصي براي حضرت هادي پيدا كند. عمربن فرج از دشمنان پر كينه خاندان رسالت بود و منظور معتصم از تعيين معلم دشمن اين بود كه تعليم و تربيت او در حضرت هادي اثر بگذارد و افكار و روحيات عالي آن حضرت را عوض كند و دوستي دشمنان اهل بيت را در دل امام جاي دهد.
عمربن فرج پس از جستجو و پي گيري، شخصي به نام «جُنَيدي» را كه از دشمنان خاندان رسالت بود، به عنوان معلم حضرت هادي برگزيد، براي او حقوقي تعيين كرد و از او خواست كه مانع ملاقات شيعيان با حضرت هادي گردد. 
جنيدي به كار خود مشغول شد، ولي هر روز آنچه از حضرت هادي مشاهده مي كرد شگفت زده مي شد. 

عتیقه زیرخاکی گنج