• بازدید : 70 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اومانيسم واژه اي است كه در طول تاريخ ، معاني گوناگوني به خود ديده است . تاريخ پيچيدة آن در دنياي غرب دامنة معاني و تعاريفش را گسترده كرده است . با وجود اين ، مي بايست ضمن تأكيد بر تكثر ، پيچيدگي و سيال بودن معاني اومانيسم ،تعريف امروزي آن را ارائه نماييم . ريشة اين واژه humble (humilis) از واژه لاتين “humus” به معناي خاك يا زمين است . از اين رو “homo” به معناي هستي زميني و “humanus” به معناي خاكي يا انسان است .  اين واژه در آغاز در مقابل ساير موجودات خاكي يعني حيوانات و گياهان و همچنين مرتبة ديگري از مخلوقات يعني ساكنان آسمان يا خدايان (divihnus , deusldivus) به كار مي ر فت 
اين تعريف از اومانيسم ، در طول زمان ثابت نماند و واژة مذكور با پذيرش معاني مختلف تعاريف ديگري را از خود بر جاي گذاشت به گونه اي كه به طور خلاصه مي توان گفت از قرن چهارم ميلادي تا امروز به صورت هاي زير تعرف شده است : 
۱- ادبيات باستاني (شعر ، معاني ، بيان ، اخلاق و سياست ) 
۲- توجه به افكار ، علايق و مركزيت انسان .
۳- اعتقاد به توانايي هاي وجود انسان . 
۴- اعتقاد به عقل ، تعقل ، متد علمي و شك به عنوان  ابزارهاي مناسبي در كشف حقيقت و ساختار جامعة انساني . 
۵- انسان سالاري يا بشر گرايي در مقابل خداسالاري .
با وجود تعاريف و معاني مختلف براي اين واژه مي توان گفت تا كنون دو معناي آن بيشتر رواج يافته است :  
 
۱-۲- تاريخچة اومانيسم  : 
پيشينة اومانيسم از لحاظ تاريخي به يونان باستان بر مي گردد . در يونان باستان خدايان صفات و سجاياي انساني و حتي صورت انساني داشتند . اندام انساني مهمترين مسئلة هنر مجسمه ساي و نقاشي  به حساب مي آمد . توجه به انسان در يونان باستان به حد اعلاي خود رسيده و حتي در انديشة سوفسطائيان انسان مقياس همه چيز بود . به طور كلي بسياري ، تاريخ فرهنگ يوناي را تاريخ وقوف به ارزش و حيثيت انسان و  استقلال فرد مي داند . با زوال استقلال يونان ، فرهنگي  يوناني به صورت رنگ باخته به روم منتقل گرديد . هرچند دموكراسي و آزادي فردي مطابق نمونة يوناني در روم به طور اساسي پا نگرفت ولي اين طرز تفكر اثر خود را بر جاي گذاشت . 
پس از ظهور مسيحيت و رسمي شدن آن در  امپراتوري روم با فرمان كنستانتين و در نهايت حاكميت و اشاعة مسيحيت در روم و ساير نقاط اروپا ، فرهنگ مسيحي ، به تدريج بر كشورهاي غربي مسلط شد . مسيحيان پس از اتحاد با دولت و برقراري تئوكراسي كليسايي از پايان قرن يازدهم تا آغاز قرن سيزدهم ، قدرت دنيوي را تابع قدرت روحاني خود كردند و فرهنگ خود را بر فرهنگ اومانيستي متأثر از يونان چيره ساختند . ارباب كليسا به دنبال اين حاكميت سياسي و فرهنگي و باافزايش فشار و اختناق ، مقام و منزلت و حيثيت انسان را تنزل داده ، خرد نمودند و به نام مذهب مسيح ، آزادي و اختيار انسان ها را از آنان سلب نمودند . 
اين گرايش افراطي در زير پا گذاشتن كرامت انساني ، به دنبال خود واكنش شديدي را در جهت توجه به «انسان» پديد آورد . خصوصيات انحرافي اين محيط فرهنگي كه زمينه ساز اومانيسم شد به قرار زير بود :  
۱- انسان موجودي گناهكار و شروربا لذات تلقي مي شد . 
۲- توانايي و  اختيار انسان ناديده گرفته شده بود . 
۳- آدمي قدرت و لياقت ارتباط بدون واسطه با خدا را نداشت و نيازمند واسطه گري قديسين و ارباب كليسا بود . 
۴- با تفسير انحرافي ، دين به منزلة عامل سكون و ركود معرفي شده بود . 
۵- از طرف ارباب كليسا علم وعقل انساني در مغايرت با دين معرفي مي شد و كار علمي ، دخالت شيطاني در امور عالم و منافي عبوديت تلقي مي گرديد .
۶- دين و دنيا ، لذائذ رو حاني و جسماني ، آن جهان و اين جهان ، ماوراي طبيعت و طبيعت ، دو قطب مخالف يكديگر و دو مفهوم متباين تلقي مي شدند ، كه هيچ نقطة اشتراكي با يكديگر نداشتند . 
۷- بيشترين تأكيد بر صفت غضب خداوند بود و عفو و رحمت الهي كمتر مورد توجه قرار مي گرفت . 
۸- صاحبان قدرت كليسايي مردم را تحت فشار و اختناق قرارداده بودند و به تفتيش عقايد آنها مي پرداختند ، به عبارت ديگر ، چه از لحاظ رفتاري و چه از لحاظ فكري ، آزادي از مردم سلب شده بود . 
۹- ارباب كليسا كه داعية ارتباط خاص با خدا داشتند و مردم را به امور معنوي و روحاني فرا مي خواندند ، خود به جاه طلبي ، رياكاري و ظلم و بي عدالتي مبتلا شده بودند . 
۱۰- ارباب كليسا نه تنها ادعاي مالكيت آسمان ، بخش گناهان و فروش اراضي بهشت را داشتند ، بلكه كسب جاه و مقام دنيوي نيز نيازمند انتساب به آنان بود . 
استمرار اين جريان باعث گرديد تا درايتاليا گرايش آشكار به ضديت با فر هنگ حاكم صورت پذيرد و در جهت مقابله با آنان ، بازگشت به فرهنگ باستان كه در لايه هاي زيرين اجتماع وجودداشت ،احيا گردد . ا ين فرهنگ با ستاني كه خود يك فرهنگ وارداتي از يونان قديم بود .روشنفكران ومعترضان را به مبدأ و منشأ خود هدايت مي كرد . 
بر اين اساس ، جنبش اومانيستي نمودي از شورش و اعتراض روشنفكران ايتاليي نسبت به حكومت جابرانة امپراطوي ، ارباب كليسا و فئودال ها بود . اين نهضت كه در جنوب ايتاليا شكل گرفته بود در قرون چهارده تا شانزدهم ميلادي سراسر ايتاليا و پس از آن آلمان ، فرانسه ، اسپانيا و انگلستان را فرا گرفت و تجديد حيات فرهنگي يا رنسانس را به دنبال خود داشت . جنبش روشنفكري مسلط در رنسانس ، اومانيسم بود . 
اومانيست ها در صدد بودند تا فرهنگ و حياتي را كه انسان در عصر كلاسيك يا قديم دارا بود و در قرون وسطاي مسيحي از دست داده بود، بار ديگر زنده نمايند . آنان بر اين عقيده تأكيد مي كردند  كه مردم موجوداتي عاقل اند . 
راه زنده كردن فرهنگ اومانيستي قديم ، همانا زنده كردن ادبيات كلاسيك يونان و روم قديم بود . آنان مي خواستند تا روح آزادي و خودمختاري كه انسان در قرون وسطا از دست داده بود ، دوباره به او باز گردد . نتيجة چنين اقدامي ، استقلال فرد انساني و بيرون آمدن از قيموميت كليسا و امپراتور بود . اومانيست ها ، فلسفة اسكولاستيك را تفكراتي انتزاعي دانسته ، معتقد بودند كه بر تجربه متكي نيست و نيازهاي جامعه را برآورده نمي كند . 
اومانيست ها كه به دنبال آزداي خرد و مخالفت با رياضت هاي ديني برآمده بودند ، در پي آن بودند تا لذائذ مربوط به طبيعت جسماني را در مقابل توجه افراطي به جنبة روحاني (در نظام كليسايي) مطرح سازند و حتي آن لذائذ را هدف نهايي فعاليت هاي بشري تلقي نموده ، اصولاً نقش زهد و پرهيزگاري را عمل منفي در كسب لذت و سود بر مي شمردند . 
بدين سان بر ا ختيار و آزادي انسان تأكيد شد و دين مورد اعتراض قرار گرفت . همچنين از خدا و امور الهي غفلت شده و به امور انساني و نيز نسبت به زيبايي ها و لذائذ فراموش شدة جسماني ، تمايل شديدي ايجاد شد . هنر به صورتي مادي،  جسماني و اين جهاني ترويج شده ، معنويت و روحانيت از اين حوزه رخت بربست ودر هنر (مجسمه سازي و نقاشي) به تحسين تن عريان (زن و مرد ) پرداختند . 
همچنين عالم غيب به فراموشي سپرده شده ، ماديگري اساس كار قرار گرفت . دين به عنوان ابزاي براي خدمت به خواسته هاي انساني درآمد و در نهايت با تلقي جدايي دين و دنيا ، دين را رها كرده و دنيا را برگزيدند .   
متفكران برجستة جنبش اومانيستي در اين دوره عبارتند از : پترارك ، دانته ، بوكاچيو ، لئونادرو داوينچي ، اراسموس ، برونو ، رابله ، مونتني ، كپرنيك ، شكسپير و فرانسيس بيكن . 
جنبش اومانيستي كه سراسر مغرب زمين را فراگرفته بود ، در اواخر قرن شانزدهم كم رنگ شد . اما تأثير خود را به عنوان يك مكتب فكري يا روش نوين در جامعة غربي بر جريان هاي فكري بر جاي گذاشت . به گونه اي كه بسياري از روشنفكران عصر رنسانس و حتي برخي از نيروهاي مذهبي از آن متأثر بودند . 
در قرن هاي هفدهم و هجدهم يعني در عصر روشنگري تأثير انديشه هاي اومانيستي بر افكار و آثار اين دوره كاملاً آشكار است . ادبا ، فلاسفه و دانشمنداني چون ولتر ، منتسكيو ، ديدرو ، داالامبر ، لاك ، هيوم ، كندرسه و . . .  بر  اين اعتقاد بودند كه مسئلة اساسي و محوري وجود آدمي ، سروسامان يافتن زندگي فردي و اجتماعي او ، طبق موازين عقلي است ، نه كشف ارادة خداوند در مورد اين موجود خاكي . هدف انسان به عشق و ستايش خداوند است و نه بهشت موعود ، بلكه تحقق بخشيدن به طر ح هاي انساني متناسب با اين  جهان ، كه از سوي عقل ارائه مي شود .  
بر اين اساس ، اومانيسم در قرن هجدهم ، جان تازه اي گرفت و همچون روحي به كالبد موضوعات مختلف از جمله دين ، اخلاق ، سياست ، حقوق ، اقتصاد ، فلسفه ، تعليم و تريبت و . . . دميده شد . 
به دنبال تأثير بينش انسان محوري و غلبة آن بر بينش دين مسيحي ، در قرن نوزدهم ،اگوست كنت متفكر فرانسوي ، درصدد اختراع ، دين جديدي به نام «دين يا مذهب انسانيت » برآمد و «پرستش انسان » را مورد توجه قرا رداد . اساس اين مذهب ، انكار آيين و حياني و نفي خدا بود . 
انديشة اومانيستي علاوه بر اينكه موضوعات مختلف زندگي اجتماعي و ابعاد آن را تحت تأثير خود قرار داد ، دين مسيحيت و مكاتبي همچون سوسياليسم ، ماركسيسم ، ليبراليسم و اگزيستانسياليسم و نظاير آنها را نيز تحت تأثير جدي قرار داد .
روند تأثير گذاري انديشة اومانيستي در قرن بيستم و تاكنون همچنان تداوم يافته است و هرچند به طور وضوح نامي از اومانيسم در برخي مكاتب و انديشه ها وافكار متفكران برده نشد ه ، اما در لايه هاي زيرين بسياري از آنان نفوذ كره است . بنابراين موضوع اومانيسم همچنان امروز نيز زنده است و از آنجا كه جهت گيري اصلي آن مقابله با حكومت ديني و نظام خداسالاري است . امروزه به تقابل و چالش با نظام مقدس جمهوري ا سلامي ايران برآمده است . 

۱-۳- اومانيسم يعني . . . 
كلمة اومانيسم ريشة يوناني داشته و از ريشه امانيتاس يوناني گرفته شده است و خود اين جريان هم در يونان ريشه دارد . مي توان گفت كه زادگاه و مولدش يونان است . چون در يو نان ، تعليماتي كه متكي به ارزش انسان بود ، به بشر داده مي شد . فلسفه ، هنر ، علم ، حتي بدن و اعضاي بدن انسان ، اين ها به روي ارزش انسان تكيه مي كرد . به همين جهت به مسألة دموكراسي و ليبلراليسم در آن جا اهميت داده مي شد . منتها بعد از آن كه يونان استقلال خودش را از دست داد و قدرت به روم منتقل شد ، اومانيسم ، يعني تعليمات ا ومانيستي (هنوز همچون اصطاحي نبود ، آن تعليماتي كه بر انسان تكيه داشت و در يونان «پايديا» گفته مي شد )  به روم رفت ، منتها ديگر از آزادي و آزادي خوا هي و دموكراسي در روم خبري نبود و چه بسا اين بسيار كم رنگ شد تا اين كه مسيحيت ظهور كرد . 
با ظهور مسيحيت هر تعريفي از انسان ، جهان و دربارة خدا بودند ، همه در قلمرو مسيحيت قرارگرفت و كم كم مسيحيت توانست به طور كامل ، هم از لحاظ اعتقادي ، هم از لحاظ علمي ، هم از لحاظ تفسيرها و تبيين ها حاكم شود . جالب اين كه همه هم تثليث گر است . البته نه آن مسيحت ا صيل، كه توحيدش توحيد واقعي هم در بعد اعتقاد ، هم در بعد عمل بوده . ولي متأسفانه مسيحيت در بعد اعتقادي گرفتار تثليث شد . ابن و روح  القدس ، در عقيده مسيحيت قوت گرفت .  قرآن هم مبارزه كرد : «لا تقولو ثلاثه انتهوا خيرا لكم » اما آن تثليث اعتقادي به تثليث عملي كشانده شد . سه قوه و نيرو مردم و توده هاي انساني را تحت سيطره و حاكميت خود قرار دادند . اين هم يك مثلث ديگري است .  اول كليسا ، دوم امپراطور ، سوم فئوداليسم بود . اين سه قدرت هم دست شدند و دست در دست هم نهادند ، مردم را محكوم و مقهور و اسير خود كردند .

عتیقه زیرخاکی گنج