• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در انقلاب علمي قرن شانزدهم دانشمنداني چون فرانسيس بيكن  بين علم و دين تعارض نمي‌ديدند و علاقه‌مند بودند كه علم در خدمت الهيات قرار گيرد. در قرن هفدهم نيوتون  و بويل  تصور مي‌كردند قوانيني كه كشف كرده‌اند ـ همچون قانون جاذبه ـ قوانين الهي هستند. اين دانشمندان انسان‌هايي ديني بودند و فعاليت‌هاي علمي آنها مورد استقبال دانشمندان الهيات قرار گرفت. اما نظريه كپرنيك  مبني بر اينكه زمين مركز عالم نيست و به دور خورشيد مي‌گردد، نخستين اختلاف‌ها بين دانشمندان و عالمان الهيات را موجب شد. بسياري نظريه كپرنيك را در تعارض با كتاب مقدس مي‌دانستند. آنچه بعدها در مورد گاليله اتفاق افتاد بسياري را بر آن داشت كه در زمينه متون ديني به تفسير گري روي آورند 
اگر چه مطالب و نظريه‌پردازي در زمينه‌هاي مختلف ديني، از قدمت طولاني برخوردار است، اما مطالعه دين از زاويه روانشناسي از حدود يكصد سال پيش آغاز شده است. نگرش ديني و موضوعات مربوط به حيطه دين در روانشناسي، تحت عنوان روانشناسي دين مي‌باشد كه موجوديت خود را به هم‌زماني پيدايش اديان تطبيقي در قرن نوزدهم با پيدايش دو رشته ديگر يعني روان تحليل‌گري و روانشناسي فيزيولوژيك مديون است (الياده،۱۹۸۷: ترجمه خرمشاهي، ۱۳۷۵).
از جمله كساني كه مطالعه دين در حيطه روانشناسي را آغاز كرده‌اند، مي‌توان استانلي هال را نام برد. او سه سال بعد از اينكه اولين مدرك دكتري روانشناسي را در آمريكا اخذ كرد، به طور مرتب و متوالي يك سري سخنراني در مورد دين در دانشگاه هاروارد ايراد مي‌كرد. او اولين مجله شناخت علمي دين را منتشر كرد و شاگردان زيادي را در اين زمينه تربيت نمود. روانشناس بعدي ويليام جيمز است كه انواع تجربه‌هاي ديني افراد را به رشته تحرير درآورد. كتاب او كه در سال ۱۹۰۲ منتشر شده از قديمي ترين كتابها در اين زمينه محسوب مي‌شود. فرويد در سال ۱۹۰۷ مقاله اي نوشت كه در آن دين را مترادف با يك رفتار وسواسي نوروزي دانست. سال ۱۹۵۰ سال رنسانس ديني در آمريكاست يعني زماني كه آلپورت كتاب «فردودينش» را منتشر كرد و نظريه شخصيت خود را در حيطه دين بيان داشت اگر چه اينها نمونه‌اي از توجه روانشناسان به دين است اما به طور كلي اين موضوع توجه كافي دريافت نكرده و تحقيقات زيادي در اين مورد صورت نگرفته است.
۱ـ۲ـ تعريف دين
در سال ۱۹۱۲ لوبا۱ تو انست ۴۸ تعريف متفاوت از دين را  ارائه دهد بدون شك امروزه تعداد بيشتري از اين نوع تعاريف را مي‌توان به آن اضافه كرد. در مورد دين دامنه‌هايي از تعاريف متفاوت داريم كه در يك طرف آن تعريف ويليام جيمز و در طرف ديگر آن تعريف گوردون آلپورت از دين است. آلپورت (۱۹۵۰) به جاي اينكه يك تعريف جامع از فرد ديندارو غير ديندار ارائه نمايد، معتقد است كه ما بايد خود آگاهي ديني را به آنهايي كه توانايي وقدرت درك آن را دارند نسبت دهيم، كه تنها شامل افرادي مي‌شود كه دين را تجربه مي‌كنند. آلپورت، (۱۹۵۰) او معتقد است كه ريشه‌هاي دين آنقدر متعدد است و اثر آن در زندگي افراد آنقدر متفاوت است كه اشكال تفسير منطقي آن آنقدر بي‌نهايت است كه رسيدن به يك تعريف واحد را غيرممكن مي‌سازد. بنا براين هر كسي با هر نيتي وقتي كه كاري ديني انجام دهد مثل رفتن به كليسا، از نظر آلپورت ديندار تلقي مي‌شود. البته جداي از اينكه او نتوانست تعريفي از دين ارائه دهد ولي نكات مثبت زيادي در اين تعريف وجود دارد، از جمله اينكه او مي‌گويد ما بايد با دقت به افراد ديندار كه تجربه‌هاي خود را بازگو مي‌كنند گوش دهيم. آلپورت يك رويكرد به شدت فردي در تعريف دين دارد كه ممكن است اصلا نتواند تعريفي از دين ارائه دهد. در انتهاي ديگر دامنه تعاريف مربوط به دين، تعريف ويليام جيمز (۱۹۰۲) است كه معتقد است لازمه دينداري مقداري درك يا اعتقاد به واقعيت الهي متعالي است. او دين را به عنوان احساس‌ها و اعمال و تجربه‌هاي فرد در رابطه با آنچه آن را الهي تلقي مي‌كند، مي‌داند (خرمشاهي، ۱۳۷۵).
دين عموماً شامل  مفاهيم و مجموعه‌هاي مفهومي است كه بايد با پديده متعالي به تعبير سنتي نظير خدا، خدايان يا موجودات ماوراء طبيعي و با جهان ماوراء طبيعي و يا چيزهاي ماوراء تجربي سرو كار دارد. ويليام جيمز در تلاش براي ارائه مفهوم كاربردي از دين تعريف زير ارائه مي‌دهد.  
«دين عبارت خواهد بود از تجربه و احساس رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همه وابستگي‌ها روي مي‌دهد. به طوري كه انسان از اين مجموعه در مي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه او آن را امر الهي مي‌نامد رابطه‌اي برقرار كرده است». جيمز (۱۹۵۶) به طور كلي بارزترين ويژگي‌هاي زندگي ديني از نظر او اعتقاد به موارد زير است.
۱ـ دنيايي محسوس كه در كنار جهاني نامحسوس به چشم مي آيد. اين دنياي مرئي، ارزش و معني خود را از آن عالم غيب و نامحسوس دريافت مي‌كند.
۲ـ وحدت و برقراري ارتباط با اين عالم محسوس كه به چشم مي‌آيد. اين عالم محسوس بستگي به هماهنگي با آن هدف نهايي دارد. نتيجه دعا و نماز و به بيان ديگر پيوند با روح عالم خلقت، ايجاد قدرت و نيرويي است كه به طور محسوس داراي آثار مادي و معنوي مي‌باشد (خداياري فرد و همكاران، ۱۳۷۸).
از ديدگاه روانشناسي، دين بعضاً يك فعاليت فكري و احساسي و يك عمل ارادي است. دين چيزي بيش از يك تجربه ذهني صرف است و همواره اشاره به يك موضوع مورد پرستش و ايمان دارد. آنچه دين يك فرد را تشكيل مي‌دهد عبارت است از اعتقاد به نوعي خدا يا خدايان و تجربه او از آن خدا يا خدايان (حسيني، ۱۳۸۱).
بتسن ۱، شون راد۲ و ونتيس۳ (۱۹۹۳) تعريف كُـنشي زير را از دين ارائه دادند:
«دين يعني آنچه ما به عنوان يك انسان انجام مي‌دهيم تا شخصاً جواب سوال‌هايي را كه با آن مواجه هستيم بفهميم، زيرا آگاهيم كه ما و كساني كه شبيه ما هستند زنده‌اند و در آينده خواهند مرد.» آنها در ارائه تعريفي كه از دين نموده‌اند، به چند نكته توجه داشتند، اول اينكه سوال‌هاي وجودي (من كيستم؟، چرا اينجا هستيم؟ و… كه براي همه افراد مطرح است اما اهميت اين سوال‌ها و شكل سوال‌ها از فردي به فرد ديگر فرق مي‌كند. افراد هم برخوردهاي متفاوتي با اين سوالها دارند. اين تعريف سعي دارد كه همه انواع برخورد با مسايل وجودي كه به صورت سنتي با واژه دين پيوند دارند را شامل شود، مانند اعتقاد به خداوند و زندگي پس از مرگ، عبادت و انواع مختلف دعاهاي ديني و متعهد شدن نسبت به يك روش عملي دين يا دعا و غيره. ضمناً اين تعريف شامل اشكال غيرسنتي دين مي‌شود مانند اعتقاد به نيروهاي غير انساني موجود در هستي، تمركز نيروي خود شكوفايي در زندگي، هستي تجربه روي گرداندن از دين كه مي‌خواهد زندگي بدون خدا را تجربه نمايد. به طور كلي به عقيده ارائه دهندگان كنشي، همه ديندار نيستند. يا لااقل هميشه ديندار نيستند، به سادگي مي‌توان فردي را تصور كرد كه در زمان مشخصي در زندگي هيچ علاقه‌اي به تفكر و تامل در مورد سوال‌هاي وجودي ندارد. بر اساس اين تعريف آن فرد در آن لحظه از زندگيش ديندار نيست (آرين، ۱۳۷۸).
از نظر اِما نوئل كانت دين عبادت است از تشخيص همة وظايف به عنوان دستورات الهي. همچنين آلن در تعريف دين، آن را پرستش قدرت‌هاي بالا مي‌داند و ويليام آدامز براون، دين را زندگي بشر در رابطه فوق بشري و وجودي عيني قلمداد مي‌كند كه انسان خود را قادر به برقراري ارتباط با آن مي‌بيند (مير هاشميان، ۱۳۷۷).
به طور كلي در غرب دو طرز تلقي به دين وجود دارد (فعالي، ۱۳۷۷):
اول اينكه دين مجموعه‌اي از گزاره‌ها است. اين ديدگاه، دين را با مجموعه اعتقادات به ويژه اعتقاد به موجود متعال و فوق طبيعي همسنگ نهاده است. دين عطيه‌اي است كه از بيرون به انسان تفضّل شده و حتي ممكن است عليه او برخيزد و يا موهبتي است از جانب روح الهي. انسان دين را مي‌پذيرد و نقش او تنها تسليم در مقابل اراده و خواست الهي است. براي مثال اسپنسر  مي‌گويد كه دين اعتراف به اين حقيقت است كه كليه موجودات، تجليات نيرويي هستند كه فراتز از علم و معرفت باشد. در فرهنگ آكسفورد در مورد ماهيت دين اين طور آمده است كه دين شناخت يك موجود فوق بشري است كه داراي قدرت مطلقه‌اي مي‌باشد و خصوصاً باور داشتن خدايا خدايان مشخص كه شايسته اطاعت و پرستش هستند. اين تعاريف كه عقل گرايانه است، نگاه خود را تنها به بعد معرفتي و اعتقادي دوخته‌اند. دومين طرز تلقي در اواخر قرن  هيجدهم بود كه فلاسفه دين، به جاي تأكيد بر ديدگاه معرفتي، نگرش شهودي و عاطفي دين را مورد توجه قرار دادند. از آن پس انديشمندان از تعاريف نظري و اعتقادي گريختند و عوامل تجربي، عاطفي، شهودي و حتي اخلاقي را در دين مهم و عمده به حساب آوردند. براي مثال ماخر  دين را احساس اتكاي مطلق مي‌داند، آرنولد  دين را همان اخلاق در نظر مي‌گيرد كه احساس و عاطفه به آن تعالي، گرما و روشني بخشيده است و يا تيليش  معتقد است كه دين همان احساس است و اين پايان سرگرداني دين است.
۲ـ۲ـ اهميت دين
دين به شكل خاصي در هر فرهنگ شناخته شده‌اي وجود دارد همچنين دين يك واقعيت مشخص عيني است كه مورخين آنرا مطالعه مي‌كنند. دين را مي‌توان از ديدگاه آئين‌ها، شخصيت‌هاي نهادين و انواع دعاها بررسي كرد. فرد ديندار به نوعي با يك منبع آفرينش كه بر زندگي بشر و امور طبيعي تأثير دارد، ارتباط برقرار مي‌كند (پالوتسيان ،كرك پترك ، ۱۹۹۵). دين، بدون ترديد و كمترين شك و انكاري يكي از كهن‌ترين، باسابقه‌ترين و جامع‌ترين مظاهر روح انساني است (يونگ، ترجمه سروري، ۱۳۷۰). در حقيقت دين به عنوان يك عنصر فرهنگي و اعتقادي از ابتدايي‌ترين دوران زندگي بشريت تا به امروز همواره ذهن انسان را به خود مشغول داشته و تأثيرات عميق خود را در كليه ابعاد زندگي برجاي گذاشته است، پيشرفت‌هاي روزافزون صنعت و تكنولوژي در دهه‌هاي اخير نه تنها او را به نسبت به معنويت و مذهب بي‌نياز نساخته، بلكه به نظر مي‌رسد كه انسان امروزي و گريزان از اسم‌هاي مختلف اعتقادي براي رهايي از سرگشتگي و بي‌ثباتي‌هاي زندگي خويش و بازگشت به حقيقت، دين را به عنوان آخرين و مناسب‌ترين راه برگزيده است (مير هاشميان، ۱۳۷۷).
انسان‌ها هميشه و در همه زمان‌ها به اهرم بازدارنده و سازنده‌اي به نام دين نيازمند بوده‌اند و امروز بيش از هر زمان ديگري به پرستش و ايمان احتياج دارند و اين ادارك و اصل جديدي نيست، بلكه با گسترش صنعت و ايجاد اخلاق صنعتي كه رابطه انسان‌ها را بصورت مكانيكي و ماشيني درآورده و آنان را به تمامي نيازهاي اوليه زندگي و تلاش براي لذتبخش نمودن زندگي خصوصي ترغيب و محدود نموده، در هر زمان بيش از گذشته احساس مي‌شود. از اين رو اديان به ويژه در چند دهه اخير سعي نموده‌اند با تقويت ايمان در مردم، زمينه‌هاي انحطاط اخلاقي جامعه را كم و از انحراف افراد اجتماع جلوگيري كنند اما به دلايل چندي از جمله كامل نبودن و نپرداختن به نيازهاي فطري انساني در اين خصوص ناتوان مانده‌اند (آرين، ۱۳۸۰).
دين از جمله قدرتمندترين پديده‌هاي تاريخ بشري بوده است، ولي جنبه‌هاي ديگر زندگي بشري نيز حقيقتاً مهم بوده‌اند، اما خصيصه برجسته و سرآمد تمام تاريخ همان دين است. آن چنان كه از مطالب باستان‌شناسي و انسان‌شناسي از اعصار بسيار دور برمي‌آيد، دين به عنوان جزء لاينفك زندگي بشري در تمامي اعصار بوده است (مصباحي، ۱۳۸۰).
پاره‌اي از روان‌شناسان همچون يونگ بر اين باور هستند كه دين خلاءهاي بسياري در انسان پر نموده و نيازهاي رواني را در انسان ارضاء مي‌كند. يكي از بزرگ‌ترين نيازهاي رواني امنيت خاطر مي‌باشد كه اديان بطور عام و اسلام به طور خاص بر تامين امنيت رواني از طريق ذكر خدا تأكيد دارد (سروري، ۱۳۷۷).
حتي مورخ شكاك هم، فروتنانه در برابر دين تعظيم مي‌كند. چرا كه مي‌بيند دين در هر سرزمين و هر عصري در كار است و ظاهراً از آن گريزي نيست. دين براي رنجديدگان، محرومان و سالخوردگان تسلاي فوق طبيعي آورده است، حقيرترين زندگي‌ها را معني و شكوه بخشيده و به مدد شعائر خود، ميثاق‌هاي بشري را به صورت روابط با حمايت انسان و خدا در آورده و از اين راه استحكام و ثبات به وجود آورده است. دين جزئي از فرهنگ اقوام است و فرهنگ، راه و رسم جامعه است (سروري، ۱۳۷۷).
اريك فروم از نياز ديني به عنوان نياز به يك الگوي جهت‌گيري و مرجعي براي اعتقاد و ايماني ياد كرده و مي‌گويد نمي‌توان هيچ فرهنگي را در گذشته پيدا نمود كه دين در آن جايي نداشته باشد (مصباحي، ۱۳۸۰).
 
۳ـ۲ـ ديدگاههاي نظري در مورد روانشناسي دين
با توجه به اثرات عمده دين و دين باوري در همه ابعاد زندگي انسان از جمله روانشناسي،از همان اوان پيدايش روانشناسي علمي، محققان و صاحب نظران به مطالعه رفتارها و نگرش ديني توجه كردند. ميشل نيلسن (۱۹۹۹) در يك بررسي در مورد روان‌شناسان صاحب نظر در حيطه دين، دريافت كه ويليام جيمز (۱۹۱۰ـ ۱۸۴۲): زيگموند فرويد (۱۹۳۹ـ۱۸۵۶): آلفرد آدلر (۱۹۳۷ـ۱۸۷۰): كارل يونگ (۱۹۶۱ـ ۱۸۷۵): گوردون آلپورت (۱۹۶۷ـ ۱۸۹۷): آبراهام مزلو(۱۹۷۰ـ ۱۹۰۸): ژان پياژه از جمله اشخاص برجسته‌اي بوده‌اند كه نظراتي در حيطه دين نيز ارائه كرده‌اند:
ويليام جيمز
ويليام جيمز روانشناس آمريكايي و رئيس سابق انجمن روانشناسي آمريكا يكي از اولين كتاب‌هاي روانشناسي را در اين زمينه نوشت. تأثير جيمز در روانشناسي دين غيرقابل انكار و دائمي است. انواع تك بررسي‌هاي او در مورد تجربه‌هاي ديني افراد از جمله كارهاي قديمي در اين زمينه محسوب مي‌شوند كساني كه علاقه‌مند به مطالعه دين و روانشناسي هستند، معمولاً آنها را مطالعه مي‌كنند به علاوه ارجاع به عقايد جيمز در كنفرانس‌هاي بين‌المللي امري متداول است (نيلسون،۱۹۹۹).
جيمز بين دين نهادي  و دين شخصي  تفاوت قايل شد. دين به عنوان يك نهاد به يك گروه يا سازمان ديني استناد مي‌شود و نقش مهمي در فرهنگ جامعه دارد. دين شخصي، ديني است كه در آن فرد تجربه عرفاني  را بدون توجه به فرهنگ و نهاد اجتماعي مي‌تواند داشته باشد. جيمز علاقه‌مند به درك تجربه‌هاي ديني بود و تلاش مي‌كرد تا به دين مفهوم كاربردي دهد. براساس تعريفي كه ارائه داد عبارت است از: تجربه و احساس رويدادهايي كه براي هر انساني در عالم تنهايي و دور از همه وابستگي‌ها روي مي‌دهد، به طوري كه انسان از مجموعه درمي‌يابد كه بين او و آن چيزي كه آنرا امر الهي مي‌نامد رابطه‌اي برقرار كرده است، و از آنجايي كه اين ارتباط يا از روي عقل و يا به وسيله اجراي اعمال مذهبي برقرار مي‌گردد، مسلم است كه فلسفه و علم كلام كه مربوط به عقل و سازمان‌هاي كليسا و روحانيت كه مربوط به اعمال مذهبي است از بحث ما خارج بوده و ما فقط به تجارب شخصي و فردي ديني مي‌پردازيم و از علم كلام و فلسفه و يا سازمان‌هاي روحانيت كمتر صحبت خواهيم كرد (قائني، ۱۳۶۵).
او در تفاوت اخلاق و دين معتقد است كه دين بر عكس اخلاق محض كه از روي علم و آگاهي از قوانين كلي حاكم از جهان اطاعت مي‌كند، همه چيز زندگي را پر از لطافت، خوشي، محبت و نشاط مي‌كند. جيمز در بررسي‌هاي خود دو چيز را در اديان مختلف، مشترك يافت كه عبارتند از:
الف: يك احساس ناراحتي دروني. ب: رهايي از اين ناراحتي و دست‌يابي به آرامش. 
او در آثار معنوي خود نوشته است كه اولاً زندگي داراي طعمي مي‌گردد كه گويا رحمت محض مي‌شود و به شكل يك زندگي سرشار از نشاط شاعرانه و با سرور و بهجت دليرانه مي‌گردد، ثانياً يك اطمينان و آرامش باطني، ايجاد مي‌گردد كه آثار ظاهري آن نيكويي و احساس بي‌دريغ است (قائني، ۱۳۶۵).

عتیقه زیرخاکی گنج