• بازدید : 72 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اومانيسم واژه اي است كه در طول تاريخ ، معاني گوناگوني به خود ديده است . تاريخ پيچيدة آن در دنياي غرب دامنة معاني و تعاريفش را گسترده كرده است . با وجود اين ، مي بايست ضمن تأكيد بر تكثر ، پيچيدگي و سيال بودن معاني اومانيسم ،تعريف امروزي آن را ارائه نماييم . ريشة اين واژه humble (humilis) از واژه لاتين “humus” به معناي خاك يا زمين است . از اين رو “homo” به معناي هستي زميني و “humanus” به معناي خاكي يا انسان است .  اين واژه در آغاز در مقابل ساير موجودات خاكي يعني حيوانات و گياهان و همچنين مرتبة ديگري از مخلوقات يعني ساكنان آسمان يا خدايان (divihnus , deusldivus) به كار مي ر فت 
اين تعريف از اومانيسم ، در طول زمان ثابت نماند و واژة مذكور با پذيرش معاني مختلف تعاريف ديگري را از خود بر جاي گذاشت به گونه اي كه به طور خلاصه مي توان گفت از قرن چهارم ميلادي تا امروز به صورت هاي زير تعرف شده است : 
۱- ادبيات باستاني (شعر ، معاني ، بيان ، اخلاق و سياست ) 
۲- توجه به افكار ، علايق و مركزيت انسان .
۳- اعتقاد به توانايي هاي وجود انسان . 
۴- اعتقاد به عقل ، تعقل ، متد علمي و شك به عنوان  ابزارهاي مناسبي در كشف حقيقت و ساختار جامعة انساني . 
۵- انسان سالاري يا بشر گرايي در مقابل خداسالاري .
با وجود تعاريف و معاني مختلف براي اين واژه مي توان گفت تا كنون دو معناي آن بيشتر رواج يافته است :  
 
۱-۲- تاريخچة اومانيسم  : 
پيشينة اومانيسم از لحاظ تاريخي به يونان باستان بر مي گردد . در يونان باستان خدايان صفات و سجاياي انساني و حتي صورت انساني داشتند . اندام انساني مهمترين مسئلة هنر مجسمه ساي و نقاشي  به حساب مي آمد . توجه به انسان در يونان باستان به حد اعلاي خود رسيده و حتي در انديشة سوفسطائيان انسان مقياس همه چيز بود . به طور كلي بسياري ، تاريخ فرهنگ يوناي را تاريخ وقوف به ارزش و حيثيت انسان و  استقلال فرد مي داند . با زوال استقلال يونان ، فرهنگي  يوناني به صورت رنگ باخته به روم منتقل گرديد . هرچند دموكراسي و آزادي فردي مطابق نمونة يوناني در روم به طور اساسي پا نگرفت ولي اين طرز تفكر اثر خود را بر جاي گذاشت . 
پس از ظهور مسيحيت و رسمي شدن آن در  امپراتوري روم با فرمان كنستانتين و در نهايت حاكميت و اشاعة مسيحيت در روم و ساير نقاط اروپا ، فرهنگ مسيحي ، به تدريج بر كشورهاي غربي مسلط شد . مسيحيان پس از اتحاد با دولت و برقراري تئوكراسي كليسايي از پايان قرن يازدهم تا آغاز قرن سيزدهم ، قدرت دنيوي را تابع قدرت روحاني خود كردند و فرهنگ خود را بر فرهنگ اومانيستي متأثر از يونان چيره ساختند . ارباب كليسا به دنبال اين حاكميت سياسي و فرهنگي و باافزايش فشار و اختناق ، مقام و منزلت و حيثيت انسان را تنزل داده ، خرد نمودند و به نام مذهب مسيح ، آزادي و اختيار انسان ها را از آنان سلب نمودند . 
اين گرايش افراطي در زير پا گذاشتن كرامت انساني ، به دنبال خود واكنش شديدي را در جهت توجه به «انسان» پديد آورد . خصوصيات انحرافي اين محيط فرهنگي كه زمينه ساز اومانيسم شد به قرار زير بود :  
۱- انسان موجودي گناهكار و شروربا لذات تلقي مي شد . 
۲- توانايي و  اختيار انسان ناديده گرفته شده بود . 
۳- آدمي قدرت و لياقت ارتباط بدون واسطه با خدا را نداشت و نيازمند واسطه گري قديسين و ارباب كليسا بود . 
۴- با تفسير انحرافي ، دين به منزلة عامل سكون و ركود معرفي شده بود . 
۵- از طرف ارباب كليسا علم وعقل انساني در مغايرت با دين معرفي مي شد و كار علمي ، دخالت شيطاني در امور عالم و منافي عبوديت تلقي مي گرديد .
۶- دين و دنيا ، لذائذ رو حاني و جسماني ، آن جهان و اين جهان ، ماوراي طبيعت و طبيعت ، دو قطب مخالف يكديگر و دو مفهوم متباين تلقي مي شدند ، كه هيچ نقطة اشتراكي با يكديگر نداشتند . 
۷- بيشترين تأكيد بر صفت غضب خداوند بود و عفو و رحمت الهي كمتر مورد توجه قرار مي گرفت . 
۸- صاحبان قدرت كليسايي مردم را تحت فشار و اختناق قرارداده بودند و به تفتيش عقايد آنها مي پرداختند ، به عبارت ديگر ، چه از لحاظ رفتاري و چه از لحاظ فكري ، آزادي از مردم سلب شده بود . 
۹- ارباب كليسا كه داعية ارتباط خاص با خدا داشتند و مردم را به امور معنوي و روحاني فرا مي خواندند ، خود به جاه طلبي ، رياكاري و ظلم و بي عدالتي مبتلا شده بودند . 
۱۰- ارباب كليسا نه تنها ادعاي مالكيت آسمان ، بخش گناهان و فروش اراضي بهشت را داشتند ، بلكه كسب جاه و مقام دنيوي نيز نيازمند انتساب به آنان بود . 
استمرار اين جريان باعث گرديد تا درايتاليا گرايش آشكار به ضديت با فر هنگ حاكم صورت پذيرد و در جهت مقابله با آنان ، بازگشت به فرهنگ باستان كه در لايه هاي زيرين اجتماع وجودداشت ،احيا گردد . ا ين فرهنگ با ستاني كه خود يك فرهنگ وارداتي از يونان قديم بود .روشنفكران ومعترضان را به مبدأ و منشأ خود هدايت مي كرد . 
بر اين اساس ، جنبش اومانيستي نمودي از شورش و اعتراض روشنفكران ايتاليي نسبت به حكومت جابرانة امپراطوي ، ارباب كليسا و فئودال ها بود . اين نهضت كه در جنوب ايتاليا شكل گرفته بود در قرون چهارده تا شانزدهم ميلادي سراسر ايتاليا و پس از آن آلمان ، فرانسه ، اسپانيا و انگلستان را فرا گرفت و تجديد حيات فرهنگي يا رنسانس را به دنبال خود داشت . جنبش روشنفكري مسلط در رنسانس ، اومانيسم بود . 
اومانيست ها در صدد بودند تا فرهنگ و حياتي را كه انسان در عصر كلاسيك يا قديم دارا بود و در قرون وسطاي مسيحي از دست داده بود، بار ديگر زنده نمايند . آنان بر اين عقيده تأكيد مي كردند  كه مردم موجوداتي عاقل اند . 
راه زنده كردن فرهنگ اومانيستي قديم ، همانا زنده كردن ادبيات كلاسيك يونان و روم قديم بود . آنان مي خواستند تا روح آزادي و خودمختاري كه انسان در قرون وسطا از دست داده بود ، دوباره به او باز گردد . نتيجة چنين اقدامي ، استقلال فرد انساني و بيرون آمدن از قيموميت كليسا و امپراتور بود . اومانيست ها ، فلسفة اسكولاستيك را تفكراتي انتزاعي دانسته ، معتقد بودند كه بر تجربه متكي نيست و نيازهاي جامعه را برآورده نمي كند . 
اومانيست ها كه به دنبال آزداي خرد و مخالفت با رياضت هاي ديني برآمده بودند ، در پي آن بودند تا لذائذ مربوط به طبيعت جسماني را در مقابل توجه افراطي به جنبة روحاني (در نظام كليسايي) مطرح سازند و حتي آن لذائذ را هدف نهايي فعاليت هاي بشري تلقي نموده ، اصولاً نقش زهد و پرهيزگاري را عمل منفي در كسب لذت و سود بر مي شمردند . 
بدين سان بر ا ختيار و آزادي انسان تأكيد شد و دين مورد اعتراض قرار گرفت . همچنين از خدا و امور الهي غفلت شده و به امور انساني و نيز نسبت به زيبايي ها و لذائذ فراموش شدة جسماني ، تمايل شديدي ايجاد شد . هنر به صورتي مادي،  جسماني و اين جهاني ترويج شده ، معنويت و روحانيت از اين حوزه رخت بربست ودر هنر (مجسمه سازي و نقاشي) به تحسين تن عريان (زن و مرد ) پرداختند . 
همچنين عالم غيب به فراموشي سپرده شده ، ماديگري اساس كار قرار گرفت . دين به عنوان ابزاي براي خدمت به خواسته هاي انساني درآمد و در نهايت با تلقي جدايي دين و دنيا ، دين را رها كرده و دنيا را برگزيدند .   
متفكران برجستة جنبش اومانيستي در اين دوره عبارتند از : پترارك ، دانته ، بوكاچيو ، لئونادرو داوينچي ، اراسموس ، برونو ، رابله ، مونتني ، كپرنيك ، شكسپير و فرانسيس بيكن . 
جنبش اومانيستي كه سراسر مغرب زمين را فراگرفته بود ، در اواخر قرن شانزدهم كم رنگ شد . اما تأثير خود را به عنوان يك مكتب فكري يا روش نوين در جامعة غربي بر جريان هاي فكري بر جاي گذاشت . به گونه اي كه بسياري از روشنفكران عصر رنسانس و حتي برخي از نيروهاي مذهبي از آن متأثر بودند . 
در قرن هاي هفدهم و هجدهم يعني در عصر روشنگري تأثير انديشه هاي اومانيستي بر افكار و آثار اين دوره كاملاً آشكار است . ادبا ، فلاسفه و دانشمنداني چون ولتر ، منتسكيو ، ديدرو ، داالامبر ، لاك ، هيوم ، كندرسه و . . .  بر  اين اعتقاد بودند كه مسئلة اساسي و محوري وجود آدمي ، سروسامان يافتن زندگي فردي و اجتماعي او ، طبق موازين عقلي است ، نه كشف ارادة خداوند در مورد اين موجود خاكي . هدف انسان به عشق و ستايش خداوند است و نه بهشت موعود ، بلكه تحقق بخشيدن به طر ح هاي انساني متناسب با اين  جهان ، كه از سوي عقل ارائه مي شود .  
بر اين اساس ، اومانيسم در قرن هجدهم ، جان تازه اي گرفت و همچون روحي به كالبد موضوعات مختلف از جمله دين ، اخلاق ، سياست ، حقوق ، اقتصاد ، فلسفه ، تعليم و تريبت و . . . دميده شد . 
به دنبال تأثير بينش انسان محوري و غلبة آن بر بينش دين مسيحي ، در قرن نوزدهم ،اگوست كنت متفكر فرانسوي ، درصدد اختراع ، دين جديدي به نام «دين يا مذهب انسانيت » برآمد و «پرستش انسان » را مورد توجه قرا رداد . اساس اين مذهب ، انكار آيين و حياني و نفي خدا بود . 
انديشة اومانيستي علاوه بر اينكه موضوعات مختلف زندگي اجتماعي و ابعاد آن را تحت تأثير خود قرار داد ، دين مسيحيت و مكاتبي همچون سوسياليسم ، ماركسيسم ، ليبراليسم و اگزيستانسياليسم و نظاير آنها را نيز تحت تأثير جدي قرار داد .
روند تأثير گذاري انديشة اومانيستي در قرن بيستم و تاكنون همچنان تداوم يافته است و هرچند به طور وضوح نامي از اومانيسم در برخي مكاتب و انديشه ها وافكار متفكران برده نشد ه ، اما در لايه هاي زيرين بسياري از آنان نفوذ كره است . بنابراين موضوع اومانيسم همچنان امروز نيز زنده است و از آنجا كه جهت گيري اصلي آن مقابله با حكومت ديني و نظام خداسالاري است . امروزه به تقابل و چالش با نظام مقدس جمهوري ا سلامي ايران برآمده است . 

۱-۳- اومانيسم يعني . . . 
كلمة اومانيسم ريشة يوناني داشته و از ريشه امانيتاس يوناني گرفته شده است و خود اين جريان هم در يونان ريشه دارد . مي توان گفت كه زادگاه و مولدش يونان است . چون در يو نان ، تعليماتي كه متكي به ارزش انسان بود ، به بشر داده مي شد . فلسفه ، هنر ، علم ، حتي بدن و اعضاي بدن انسان ، اين ها به روي ارزش انسان تكيه مي كرد . به همين جهت به مسألة دموكراسي و ليبلراليسم در آن جا اهميت داده مي شد . منتها بعد از آن كه يونان استقلال خودش را از دست داد و قدرت به روم منتقل شد ، اومانيسم ، يعني تعليمات ا ومانيستي (هنوز همچون اصطاحي نبود ، آن تعليماتي كه بر انسان تكيه داشت و در يونان «پايديا» گفته مي شد )  به روم رفت ، منتها ديگر از آزادي و آزادي خوا هي و دموكراسي در روم خبري نبود و چه بسا اين بسيار كم رنگ شد تا اين كه مسيحيت ظهور كرد . 
با ظهور مسيحيت هر تعريفي از انسان ، جهان و دربارة خدا بودند ، همه در قلمرو مسيحيت قرارگرفت و كم كم مسيحيت توانست به طور كامل ، هم از لحاظ اعتقادي ، هم از لحاظ علمي ، هم از لحاظ تفسيرها و تبيين ها حاكم شود . جالب اين كه همه هم تثليث گر است . البته نه آن مسيحت ا صيل، كه توحيدش توحيد واقعي هم در بعد اعتقاد ، هم در بعد عمل بوده . ولي متأسفانه مسيحيت در بعد اعتقادي گرفتار تثليث شد . ابن و روح  القدس ، در عقيده مسيحيت قوت گرفت .  قرآن هم مبارزه كرد : «لا تقولو ثلاثه انتهوا خيرا لكم » اما آن تثليث اعتقادي به تثليث عملي كشانده شد . سه قوه و نيرو مردم و توده هاي انساني را تحت سيطره و حاكميت خود قرار دادند . اين هم يك مثلث ديگري است .  اول كليسا ، دوم امپراطور ، سوم فئوداليسم بود . اين سه قدرت هم دست شدند و دست در دست هم نهادند ، مردم را محكوم و مقهور و اسير خود كردند .
  • بازدید : 26 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسأله انسان، مسألة بي نهايت مهمي است. تمدن امروز مبناي مذهب خود را بر اومانيسم «گذاشته»، يعني «اصالت انسان» و انسان پرستي. قضيه اينست كه مذاهب گذشته و اديان، شخصيت انسان را خرد كرده و انسان را وادار مي كردند تا قرباني خدايان بشود. انسان را وادار مي كردند كه اراده اش را در برابر اردة خدا عاجز شمارد. او را وادار مي كردند تا با نيايش و دعا و التماس از خدا چيزي طلب نمايد. بهمين جهت اومانيسم، مذهبي است كه از رنسانس به بعد، در برابر مذاهب خدائي، مذاهبي كه بر غيب و ماوراء الطبيعه بنا شده، قرار دارد و هدفش اصالت دادن به انسان است، اينست استدلال اومانيسم
ريشه هاي اومانيسم در آتن مي باشد وليبه عنوان يك مذهب جهاني، زير بناي تمدن امروز مغرب زمين قرار گرفته است، و تحقيقاً عكس العملي است در برابر مذهب اسكولاستيك و مذهب مسيحيت قرون وسطي. هدف من اينست كه امشب تا آنجا كه فرصت هست و قدرت دارم بدين موضوع رسيدگي كنم تا ببنم مثلاً مذهب ما، كه مذهب اسلام است، دربارة انسان به عنوان چگونه پديده اي انديشيده؟ آيا انسان را به عنوان يك موجود عاجز كه هدفش غايت و ايدآلش اينست كه در برابر خدا عاجز باشد، دانسته، و آيا اسلام، انسانيت را به عنوان يك اصالت نمي گيرد؟ و ايا اعتقاد به اسلام لازمه اش عجز انسان است، و يا بر عكس، اعتقاد به اسلام و اعتقاد بع حقيقت اسلام، خود يك نوع اصالت بخشيدن به انسان است و ارزش قائل شدن به فضائل او؟ اين، بحث امشب من است.
براي شناختن اينكه «اومانيسم» در مذاهب چيست، يا اينكه انسان را در مذاهب چگونه تلقي مي كردند، تنها راه يا بهترين راه اينست كه فلسلفة خلقت را در اين مذاهب مورد مطالعه قرار دهيم. من ايجا فرصت ندارم كه همة مذاهب شرق و غرب را از لحاظ فلسفة خلقت انسان بررسي نمايم. و ناچار منحصراً روي فلصفة خلقت انسان در اسلام و مذاهب قبل از اسلام كه دنباله اش اسلام است، مثل مذهب موسي و عيسي و ابراهيم، مطالبي مي گويم.
خلقت انسان در اسلام و يا كتب ابراهيم، كه اسلام مكمل آن نهضت است، چگونه توجيه شده است و آنرا چگونه شناخته است؟ آيا مي شود مقام انسان را از كيفيت خلقت انسان در قرآن، سخنان خداوند، و يا سخنان پيغمبر اسلام در اين باره دريافت؟ همانطور كه عرض كردم از بررسي كيفيت داستان خلقت آدم، كه سمبل انسان است، در قرآن مي توان فهميد كه انسان در نظر خدا، نظر اديان و در نظر دين ما چگونه موجودي است. مقدمة اينرا عرض كنم كه زبان مذاهب، بالاخص زبان مذاهب سامي كه ما اعتقاد به پيامبران آن داريم، زبان «سمبليك» است. 
زبان سمبليك زباني است كه به رمز معاني را بيان مي كند، اين بهترين و عالي ترين زباني است كه امروز بشر بدان دسترسي پيدا كرده است و از زبان اخباري يعني زبان روشن كه مستقيماً معني را ادا مي كند ارزشي عميق تر و جاويدتر دارد. زبان راسته يعني زباني كه سمبل و رمز ندارد، زباني است كه ممكن است براي تعليم ساده تر باشد ولي ماندني نيست، چرا؟ براي اينكه به قول «عبدالرحمن بدوي» فيلسوف معروف معاصر: مكتب يا مذهبي كه همة حقايق را و همة معاني مكتب خودش را بخواهد در كلمات راسته و يك بعدي و روشن ادا بكند، اين مذهب ماندني نيست، چرا كه مخاطب مذهب تيپ هاي مختلفي هستند از عوام و تحصيل كرده و از طبقات مختلف. و همچنين مخاطب مذهب، يك نسل در يك زمان نيست، بلكه نسلهاي متفاوت و متناوبي هستند كه در طول تاريخ پشت سر هم مي آيند. اينها از لحاظ تفكر، از لحاظ عمق فكر، از لحاظ ديد و زاوية ديد، و بينش با هم تفاوت دارند. ناچار، زباني كه مذهب بايد براي بيان معاني مكتبش انتخاب نمايد، بايد زبان چند پهلوئي و چند لايه اي باشد كه هر لايه اش در يك نسل و هر پهلويش براي يك گروه روشن بشود. اگر يك پهلو، براي يك گروه روشن است و براي گروههاي ديگر ارزشي ندارد، يا در يك نسل اين مسأله روشن است ولي در نسل دوم و سوم، ديگر حرف تازه اي نمي توان از آن استخراج كرد. براي همين است كه تمام آثار ادبي سمبليك است، جاويدند. اشعار حافظ جاويد است و هر بار ما آنرا مي خوانيم مطلب تازه اي از آن مي فهميم. و به ميزان عمقي كه داريم، به ميزان ذوق و زاوية ديدي كه داريم، از سخنان حافظ مطالب جديد بيرون مي آوريم و استنباط مي كنيم. اما تاريخ بيهقي اينطور نيست، گلستان سعدي به همچنين. وقتي گلستان را مي خوانيم، معانيش برايمان كاملاً روشن است، از لحاظ لفظي لذت مي بريم ولي از لحاظ معنوي بسياري از اين معاني منسوخ شده، چون روشن است كه چه مي گويد و آنچه مي گويد باطل است. اما سخن حافظ چند پهلو و رمزي است، هر رمزي را يكي از ما، بسته به ذوق و تيپ فكري خودش، با معني خاصي تطبيق مي دهد و يك حرف تازه و ديد تازه از آن استخراج مي نمايد. از اين جهت است كه مذاهب، چون براي تيپهاي مختلف و نسلهاي مختلف بودند، بايد زبانشان سمبليك مي بود. بسياري از معاني در مذهب هست كه در زمان ظهورش روشن نبوده، از طرفي چون مذهب مي بايست معني را به انسان بگويد كه اگر آنرا به زبان معمولي نمي گفت براي مردم آن زمان روشن نبود و اگر مي گفت در آينده، مذهب، معني تازه اي نداشت. ناچار بايد به رمز مي گفته تا در آينده اين رمزها به تناسب رشد علمي و فكري انسان، روشن شود. اينستكه در ادبيات اروپائي، عاليترين سبك ادبي، سبك سمبليسم است. يعني سخن گفتن به رمز و نهفتن معاني عميق در زير رمزها كه ظاهراً معني ديگري دارند ولي در باطن به ميزاني كه انسان عميق است، مي تواند آن باطن را كشف كند.
خلقت آدم، داستان خلقت آدم يعني داستان خلقت انسان، مسلماً بايد به زبان سمبليك گفته مي شد تا امروز بعد از چهارده قرن و بعد از پيشرفت علوم انساني و علوم طبيعي، براي ما در چنين محيط علمي، قابل مطالعه باشد.
و اما انسان از لحاظ اسلام چگونه خلق مي شود؟
اول خدا به فرشتگان خطاب مي كند كه من مي خواهم جانشيني براي خودم در زمين خلق كنم. (درست دقت بفرمائيد كه ارزش انسان در اسلام چه اندازه است، حتي اومانيسم اروپائي، حتي اومانيسم بعد از رنسانس هرگر نتوانسته است قداستي اينچنين متعالي براي انسان فرض نمايد.) خدا كه از نظر اسلام و از نظر كسي كه مؤمن است بزرگترين و متعالي ترين است كه خالق آدم و مسلط و اشرف بر همة كائنات، خطاب به فرشتكان انسان را جانشين خود در زمين معرفي مي نمايد. يعني رسالت انسان از نظر اسلام، با همين اولين خطاب خداوند روشن مي شود. يعني رسالتي را كه خداوند در كائنات دارد، انسان در روي زمين بايد به نمايندگي خدا انجام دهد. بنابراين اولين فضيلت انسان، نمايندگي خداوند در زمين است. فرشتگان به فرياد مي آيند كه باز مي‌خواهي در روي زمين كسي را بيافريني كه به خونريزي و جنايت و كينه و انتقام پردازد.(چون قبل از آدم، آدمها و انسانهاي ديگري هم بوده اند كه مثل انسانهاي امروز به خونريزي و جنايت و فساد و گناه مشغول بوده اند و بعد فرشتگان به ياد خدا مي‌آوردند كه اگر باز دو مرتبه انسان نوي بسازد و باز مرحلة تازه اي براي انسان در روي زمين قائل شود، باز اين انسان به خونريزي و به گناه خواهد پرداخت.)
و خداوند مي گويد من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد. و بعد خدا براي خلقت انسان دست به كار مي شود. از اينجا سمبلها شروع مي شود و ببينيد در زير اين سمبلها چه نكات انسان شناسي نهفته است. خدا از روي زمين، از روي خاك پست مي خواهد براي خود جانشين خلق كند. قاعده بايستي مقدس ترين و با ارزش ترين ماده را انتخاب نمايد اما بر عكس، اينكار را نمي كند و از روي زمين پست ترين ماده را انتخاب مي كند. در قرآن در سه جا آمده كه انسان از چه آفريده شده است. يكي از «صلصال كالفخار»، يعني از خاك رسوبي لاية خشك. جاي ديگر مي گويد انسان را از «حما مسنون» آفريدم، از گل متعفن و بدبو، از لجن. و جاي ديگر، انسان را از طين (گل) آفريدم. پس خداوند شروع كرد، اراده كرد كه روي زمين خليفه اي براي خودش خلق كند و انسان را و نمايندة عزيز خودش را از گل يا لجن خشك شده آفريد و سپس از روح خود در اين لجن خشك دميد و انسان خلق شد. 
  • بازدید : 53 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

واژه اومانیسم(۲) (humanism) یا انسان‌گرایی در مباحث فکری و معرفتی فراوان به گوش ما خورده است. همچنین خاستگاه این واژه را همواره با غرب مرتبط دانسته و آن را دلیل جدایی غرب از دیانت می‌دانیم. به راستی غرب چگونه این واژه را ملاک خود قرار داد و بدان دست یازید‌؟
غرب، همواره در طول تاریخ در جریان بازسازی و قدرت بخشیدن به خود همواره خود را از سایر ملل و تمدن‌ها به ویژه شرق مستثنا دانسته و خود را مستقل و حتی برتر از سایر تمدن‌ها دانسته است. غرب برای رسیدن به این هدف، همواره خاستگاه و زادگاه خود را فرهنگ و تمدن یونان قرار داده است. در میان تمدن‌های باستانی گذشته ‌(‌هند، ایران، بین‌النهرین، مصر…) یونان یک رقیب مهم شناخته شده و از آن‌جا که به کشورگشایی‌های متعددی هم می‌پرداخت و فرهنگ خود را در همه جا تحمیل می‌کرد،
فرمان آپولون یکی از خدایان یونانی با عبارت «خودت را بشناس!» که سقراط(۴) به هنگام  گفتگو با مردم در نقاط تجمع روزانه‌شان به ایشان می‌آموخت، دیدگاه یونانیان را به طرزی اجتناب‌ناپذیر به دیدگاهی فرد‌گرایانه متحول ساخت.
در تمدن و تفکر یونانی انسان کامل‌ترین آفریده طبیعت و خدایان است؛ از این رو خود خدایان یونانی به شکل انسان و دارای اعمال و رفتار انسانی تجسم می‌شدند. در منظومه هومر(۵) نه تنها خدایان با انسان‌ها در آمیختند بلکه همانند آن‌ها رفتار می‌کردند. از این رو در هنر یونانی، پیکره انسان به عنوان یک اصل برتر و متعالی مرتبا تکرار می‌شد. ( ایده‌ال یونانیان)
این انسان محوری در هنر یونانی در بین تمامی تمدن‌های هم‌دوره آن یک استثناء بود. در تمدن ایران و هند و بین‌النهرین و مصر همواره انسان در مقابل الوهیت برتر قرار می‌گیرد و به تنهایی در هیچ جایی ظهور نمی‌کند. پادشاهان به عنوان نماینده خدایان ظاهر می‌شوند که فرمان سلطنت خود را از نیروی بالاتر دریافت می‌کردند. در ایران، شاهان هخامنشی در تخت جمشید نماینده اهورامزدا بودند و بر بالای سر آن‌ها نشان اهورایی دیده می‌شد که به شاهان مشروعیت می‌بخشید. شاهان بین‌النهرین از الهه‌های ماه و خورشید مشروعیت خود را می‌گرفتند و در هنر مصری فراعنه نماینده جهان بالا به روی زمین به شمار می‌رفتند. در هنر هندی خدایان هندو  و برهمنی و بودا به شکل انسان اساطیری و نه مادی و زمینی نمایش داده می‌شدند. بر خلاف همه این‌ها در هنر یونانی، انسان مشروعیت خود را از تفکر و عقل خود می‌گرفت و در هنر به تنهایی ترسیم می‌شد و اشتیاق و جذبه فراوانی به جسم و تناسبات پیکره انسانی وجود داشت.
  
 

نمونه‌ای از مجسمه‌های انسانی که تا چه حد قدرت و توان یونانیان را در ساختن و پرداختن به پیکره انسانی را نشان می‌دهد.

از بین همه هنرها، مجسمه‌سازی به شکل کاملی می‌تواند زیبایی پیکره انسانی را بنمایاند. از این رو یونانیان این هنر را بیش از بقیه رشته‌های هنری بها دادند و به تکامل رساندند و اساس هنر سه‌بعدی غرب که بعدها به شکل وسیعی مورد توجه قرار می‌گیرد در حقیقت اساس آن، یونان است.
استفاده از هندسه و قواعد ریاضی پیش از فیثاغورس هم در یونان رواج داشت و اندیشه‌های او بر معماری و مجسمه‌سازی یونانی تأثیر گذاشت. همچنین یونانیان نسبت‌های طلایی(۶) و محاسبات هندسی را در معماری و مجسمه‌سازی از مصر باستان گرفتند و آن را به حد اعلا رساندند. ساختن مجسمه‌های هم‌اندازه طبیعی انسان قبلا در مصر رواج داشت ولی یونانیان که آن را مورد علاقه خود می‌دانستند آن را کامل کردند. زیبایی‌شناسی که هنر یونانی بر آن استوار شده شامل تقارن و نظم و تناسبات هماهنگ هندسی است. 
افلاطون زیبایی را در تناسب می‌دید و می‌گفت‌: اشیاء زیبا جزء به جزء و با دقتی ساخته می‌شوند که تناسب صحیح آن را اندازه‌گیری ریاضی معلوم می‌کند. تقارن و کیفیات اندازه‌، همواره زیبایی را کامل می‌کنند.
پولوکلیتوس‌، بزرگ‌ترین مجسمه‌ساز یونانی بر طبق یک قانون مناسب، کار می‌کرد و اصولی را در مجسمه‌سازی فرمول‌بندی کرده بود که موجب وحدت شکل اثر می‌شدند. می‌گویند پولوکلیتوس پیکره مرد نیزه‌دار را فقط به عنوان یک پیکره نساخته بود بلکه هنر پیکرتراشی را در آن مجسم ساخته بود و ارسطو نیز دو واژه «پیکرتراش» و «پولوکلیتوس» را مترادفاً به کار برده است. یونانیان در پیکرتراشی نیز مانند معماری، تناسب را مسأله محوری می‌دانستند و قانون پولوکلیتوس را تجسم معقولیت آمیخته به تناسب برای پیکرتراشی به شمار می‌آورند.
پولوکلیتوس، مرد نیزه‌دار، اصل یونانی در حدود ۴۵۰ – ۴۴۰ ق.م‌، مرمر، بلندی ۱۹۵ سانتی متر، ‌موزه ملی ناپل
در مرد نیزه‌دار، حرکت که تدریجاً در نخستین سال‌های سده پنجم پیش از میلاد به طرزی موفقیت‌آمیز به بیان درآمده بود با استفاده از یک شبکه تناسب‌های تحمیلی، مهار شده است. بدین ترتیب، بدن نیرومند و چهار شانه‌ی مرد نیزه‌دار با آن بالاتنه ستبر و عضلات ورزیده‌اش، به عنوان تجسم کمال مطلوب اسپارتی‌ها(۷) از اندام جنگاور یا معادل انسانی‌، نظر ما را به خود جلب می‌کند.
نمونه‌ای از زیبایی ناحیه اسپارت که مورد علاقه دائمی یونانیان بود. جوانان عضلانی و خوش ترکیب که همواره از یک معیار زیبایی‌شناسی تبعیت می‌کنند.
پیکره مرد نیزه‌دار، عقل را مخاطب قرار می‌دهد و باید پیش از آن‌که خود را تماماً به بیننده بنمایاند مدتی طولانی مورد مطالعه واقع شود. گام آرام به جلو، یا حالت معیار پولوکلیتوسی، بر اصل «انتقال وزن» یا «ایستایی متعادل» تأکید می‌کند. آن‌چه ظاهراً یک حالت تصادفاً طبیعی به نظر می‌رسد در واقع نتیجه سازماندهی بغرنج و ظریف بخش‌های گوناگون پیکره است؛ مثلاً ببینید چگونه نقش پای نگهدارنده در دست آویخته بازتاب یافته است تا پایداری ستونی لازم برای مهار کردن عضلات متحرک و پیچاپیچ سمت چپ را به سمت راست پیکره بدهد. از طرف دیگر اگر بخواهیم این پیکره را به زبان علم تشریح «بخوانیم» خواهیم دید که عضلات کشیده و آسوده به طور ضربدری رو در روی یکدیگر قرار دارند (یعنی دست راست و پای چپ آسوده‌اند و پای کشیده نگه دارنده نیز در نقطه مقابل دست راست او قرار دارد که از آرنج خمیده است و در اصل یک نیزه در آن بوده است). بدین سان، تمام بخش‌های این پیکره چنان دقیق با هم ترکیب شده‌اند تا حداکثر تنوع ممکن در چارچوب یک کل فشرده و ثابت فراهم آید. هنرمندی بس ملاحظه‌کار و هوشیار، توانسته است رئالیسم، عظمت ساختمانی و تنوع را در طرحی یکپارچه با هم در آمیزد؛ به طوری که تیزبین‌ترین منتقد نیز اجازه سرزنش او را به خود نمی‌دهد.
پیکر‌تراشی یونانی در ابتدا شامل دو نوع تیپ مجسمه بود که دائما ساخته و تکرار می‌شد و آن پیکره‌های هم‌قد انسان که تیپ مردانه آن جوانی برهنه و ایستاده بود که دستانش در کنار پهلوها و پای چپش اندکی جلوتر از پای راست بود و به این تیپ مجسمه کوروس (Kouros) گفته می‌شد. در این نوع مجسمه‌ها حرکت در قرار دادن عقب و جلوی پاها در پیکره القاء می‌شد و به این ترتیب هنر یونانی از آن ایستایی و رسمی و خشک بودن پیکره‌های شرقی در مصر و ایران و بین‌النهرین فاصله گرفته و به حقیقت و واقعیت مادی نزدیک می‌شود. تیپ زنانه مجسمه‌های یونانی شامل زن جوانی است که لباس به تن دارد و پاهایش به هم چسبیده و همواره لبخندی به لب دارد؛ این نوع پیکره‌ها را کوره (Kore) می‌گویند.
افلاطون و ارسطو هنر را تقلیدی از واقعیت می‌دانستند و هنر یونانی هم به شدت مقلد واقعیت اطراف خود و به شکل طبیعی بود. همه چیز در هنر یونانی مطابق با فیزیک و ماده جهان طبیعی اطراف خود بود و این‌که می‌بینیم بعدها غرب با مبنا قرار دادن آن به هنری کاملا مادی‌گرایانه و حتی فیزیک‌گرایانه می‌رسد جای تعجبی ندارد. چرا که در انحصار قرار گرفتن هنرمند یونانی در ماده و استدلال و تعقل ذهنی در هنر باعث شد که هنر غرب بعدها این حرکت را بیشتر دامن زند و هنر را علمی و تجربی و تابع ذهن مادی‌گرای هنرمند قرار دهد؛ به همین جهت بعدها غرب از بسیاری تجارب آزاد و رها و شهودی هنر شرقی که همواره با عالمی مثالی و روحانی در ارتباط بود، محروم شد.  بعدها هنرمند غربی همانند هنری ماتیس Henri Matisse)) و پاپلو پیکاسو(۸)  Pablo Picasso)) با دیدن نگارگری‌های زیبای ایران تازه متوجه شدند که چقدر در قید و بند مادی و ریاضی و تجربی خود را گرفتار کرده و هرگز همانند یک نگارگر ایرانی نتوانستند به جهان نگاهی بیاندازند.
از مهم‌ترین مشخصه‌های هنر یونانی طبیعت‌پردازی است. مهم‌ترین رویداد هنر دنیای باستان را یونان رقم زد و آن ساختن مجسمه‌هایی بود که حرکت را وارد این هنر ایستا نمود. مجسمه‌هایی که در حال انجام دادن کاری یا انجام حرکتی بودند. پیکره‌هایی که پاهای‌شان یکی عقب و دیگری جلو بود و گویا حرکت می‌کرد؛ یا مجسمه‌ای که چیزی را پرتاب می‌کرد؛ مانند مجسمه پرتاب دیسک که مشهورترین مجسمه‌ساز یونان یعنی میرون آن را ساخته است.

سوالی که در این‌جا مطرح می‌شود این است که این همه پیکره مربوط به چه کسانی است؟
اغلب این پیکره‌ها مربوط به خدایان یونان است. یونانیان به خدایان متعددی اعتقاد داشتند؛ مثلا خدای جنگ، خدای عقل، الهه پیروزی و … . همه این خدایان در اساطیر و اعتقادات یونانیان به شکل انسان‌هایی بودند که همه ویژگی‌های انسانی را داشتند با این تفاوت که جاودانه بودند. پیکر‌تراشی یونانی هم به تبعیت از این تصویر خدایان‌، به بازنمایی اعمال و کردار خدایان خود مبادرت ورزیده است. همین بازنمایی اساطیر و داستان‌های خدایان یونانی بعدها در دوره رنسانس(۹) غرب مؤثر واقع شده و تمام عرصه هنری آن دوره تا سبک امپرسیونیسم در نقاشی قرن ۱۹ اروپا را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد به طوری که نقاشی و پیکرتراشی بعدها داستان‌های اساطیری خدایان یونانی را به کرات مورد استفاده قرار می‌دهد. از این رو دانستن و شناختن پیکرتراشی یونان از خدایان و اساطیرشان برای شناخت تمام ادوار بعدی هنر اروپا حائز اهمیت است. 
  
دو نمونه از مجسمه‌های خدایان یونانی که سمت راست الهه پیروزی است و در سمت چپ یکی از خدایان یونانی که به شدت عاطفه و احساس در حالت او به چشم می‌خورد و این نشان‌دهنده این بود که خدایان یونانی همانند انسان‌های معمولی متأثر می‌شدند.
 
الهه پیروزی کفشش را به پا می‌کند که از طارمی ساخته شده در اطراف معبد آتنا(۱۰) الهه پیروزی در حدود ۴۱۰ پیش از میلاد به دست آمده است. می‌بینیم که چگونه پیکرتراشان در شکل بدن آدمی، استعداد زیبایی‌شناختی خویش را بروز می‌دهند. کارکرد لباده سنگین با تاهای متحدالمرکز، که از طرز چسبیدنش به بدن الهه پیروزی بیننده گمان می‌کند وی در زیر باران خیس شده است.
علاقه به پیکره انسانی و مجسمه‌سازی در یونانیان به حدی بود که در معماری، ستون‌ها را به شکل پیکره یک زن می‌ساختند؛ به طور نمونه می‌توان به نمونه زیر اشاره کرد:
رواق دوشیزگان: رواق جنوبی ارختئوم را بدان علت چنین نامیده‌اند که پیکره‌های ستونی‌اش برجسته‌ترین ویژگی آن هستند‌. پیکره‌های مزبور از سختی کافی برای القای حالت ستونی و درجه انعطاف‌پذیری لازم برای القای حالت اندام‌های زنده به بیننده برخوردارند. تلفیق به طرزی عالی صورت گرفته است. چین و شکن‌های جامه‌های آن‌ها داستان قدرت آرام اندام‌هایشان را باز می‌گوید.

عتیقه زیرخاکی گنج