• بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

 مالك فرزند «حارث بن عبد يغوث نخعى» معروف به «مالك اشتر»(۱)، كنيه اش ابو ابراهيم است وى از اهالى يمن بود كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به شرف اسلام نايل آمد و چون به ديدار پيامبر (صلى الله عليه وآله)توفيق نيافت لذا او را جزو تابعين به شمار آورده اند.(۲)مالك از يمن به كوفه آمد و در همان جا ساكن گرديد و چون مردى شجاع و دلاورى با تقوا بود در جنگ ها و فتوحات اسلامى از جمله در جنگ تبوك در سال ۱۳ هجرى در عصر خلافت ابوبكر به مصاف روميان رفت(۳) و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبيده جراح شركت داشت(۴).او در عين دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعيفان و درماندگان دلى رحيم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به كارگزار ناصالح كوفه به شام تبعيد شد و از آن جا به كوفه بازگردانده و سپس به «حمص» تبعيد گرديد و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به يارى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله)شتافت.
مالك پس از كشته شدن عثمان، در خلافت امير مؤمنان (عليه السلام) بسيار تلاش كرد و با حضرت بيعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گرديد. وى از شيعيان بسيار پاى بند و يارى دهندگان به اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود، به طورى كه رابطه دوستى او با مولاىمتقيان آن قدر زياد بود كه امام على (عليه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالكاً، فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله عليه وآله); خداوند مالك را رحمت كند، او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)بودم.»
از آن جا كه معاويه از اين رابطه معنوى بين امام (عليه السلام) و مالك آگاهى داشت دستور داده بود كه در خطبه ها علاوه بر لعن اميرالمؤمنين (عليه السلام)، امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام)، نيز به مالك اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم كنند.(۵)
در شجاعت و دلاورى اين مرد الهى همين بس كه ابن ابى الحديد درباره اش مى گويد: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال ميان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (عليه السلام) نيافريده است، من بر او بيم گناه ندارم، و چه نيكو گفته است آن كسى كه وقتى درباره مالك اشتر از او پرسيدند، گفت: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را شكست داد و مرگش مردم عراق را شكست داد، چه بگويم؟(۶)

ايستادگى مالك و عزل امير كوفه
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد به مرور زمان، بسيارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، كه اكثراً مورد رضايت مردم بودند، از كار بر كنار كرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى اميه را كه نوعاً عيّاش و منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئيس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «وليد بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خيانت هاى زيادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهايت از حكومت كوفه عزل شد.(۹)
برخورد مالك با حاكم دوم كوفه
عثمان، پس از عزل وليد، «سعيد بن عاص» را به جاى او گماشت. سعيد در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بين مذاكرات گفت: باغ هاى كوفه و اراضى آن خاص قريش و بنى اميه است.مالك اشتر كه با حكم خدا كاملاً آشنايى داشت در پاسخ او گفت: آيا تو چنين مى پندارى كه ناحيه عراق كه خداوند آن را با شمشيرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر كه چنين قصد كنددماغش را به خاك مى ماليم!عبدالرحمن اسدى رئيس گارد سعيد براى جلب رضايت سعيد گفت: اى مالك، تو سخن امير را رد مى كنى و او را اهانت مى نمايى، بعد نسبت به مالك درشتى كرد. به دستور مالك قبيله نخع برخاسته و رئيس گارد را از مجلس بيرون انداختند. اين كار بر سعيد گران آمد، لذا رابطه خود را با مالك اشتر و ديگر سران كوفه قطع كرد. اما اين عمل هيچ اثرى نداشت و مالك از اعتراض به كارهاى خلاف سعيد و عثمان دست برنداشت.سعيدبن عاص چون برخورد مالك و همراهان او را مشاهده كرد و ديد در آينده از اعتراض بيشتر سران كوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خليفه نوشت و از عثمان خواست كه يا مالك و همدستانش را از كوفه ببرد و يا وى را از امارت كوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امير كوفه نوشت، مالك اشتر با تنى چند از يارانش را به شام تبعيد كند!(۱۰) تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند و براى معاويه حاكم شام هم نامه اى نوشت كه تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه گرى دارند، پيش تو تبعيد كردم، آنان را از اين كار نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نيكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاويه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند.
مالك و همراهان چون به كوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گويى بر نداشتند و مجدداً سعيدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن وليد» حاكم عثمان در حمص تبعيد كرد و در راستاى تبعيدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعيد مى كنم، به محض اين كه نامه ام به شما رسيد، به سوى حمص حركت كنيد; زيرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصيتى نداريد!»
وقتى نامه عثمان به مالك اشتر رسيد دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هريك از ما يا عثمان را كه براى مردم زيان كاريم و در ميان مسلمانان مرتكب گناه مى شويم هرچه زودتر به مكافات كردارش برسان.»(۱۱)
و بدين ترتيب گروه معترض به رفتار حاكمان مستبد و ستم كار به حمص تبعيد شدند، البته آنان در حمص بسيار تحت فشار و اهانت حاكم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شديد، مجدداً به كوفه بازگردانده شدند(۱۲). اين حوادث در سال ۳۲ هجرى به وقوع پيوسته است.(۱۳)
مالك اشتر و سقوط خلافت عثمان
پس از آن كه تعديات و انحرافات كارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ويژه نخبگان براى اصلاح يا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذير نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوريدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى كه براى هدايت عثمان و دست كشيدن او از كارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتيجه نرسيد، مالك اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران بركنارى يا قتل عثمان پيوست.(۱۴) 
پيش گامىِ مالك در بيعت با على (عليه السلام) 
مردم مدينه پس از كشته شدن عثمان، يك صدا با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند.(۵ ۱) حتى سران ناكثين يعنى طلحه و زبير با اختيار كامل با آن حضرت دست بيعت دادند. مالك اشتر از جمله كسانى بود كه در اين راه پيش گام شد و جزو نخستين كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بيعت با آن حضرت تشويق نمود.
ابن ابى الحديد مى نويسد: چون عثمان كشته شد، مالك اشتر خدمت حضرت (عليه السلام)آمد و گفت: يا على، مردم براى بيعت با شما جمع شده اند و به حكومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى كنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشك خواهد ريخت. اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيرون آمدند و در محلى نشستند.(۱۶) و مردم همه اجتماع كردند كه بيعت كنند، در همين حال طلحه و زبير آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعيين شود. اما مالك اشتر گفت: آيا مگر منتظر 
كسى هستيد؟ اى طلحه برخيز و بيعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بيعت كرد، كسى در ميان جمع و موقع بيعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستين كسى كه با على (عليه السلام) بيعت كرد، شل بود، اين كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!(۱۷) سپس اشتر به زبير گفت: پسر صفيه برخيز، او هم برخاست و بيعت كرد و سپس مردم بر على (عليه السلام)هجوم آوردند و بيعت كردند.در نقلى ديگر آمده است: نخستين كسى كه با على (عليه السلام) بيعت كرد، مالك اشتر بود. او گليم سياهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشيرش را بيرون كشيد، آن گاه دست على (عليه السلام)را گرفت و بيعت كرد و به زبير و طلحه گفت: برخيزيد و بيعت كنيد و پس از بيعت اين دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدينه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بيعت كردند و اول كسى كه از بصريون با حضرت بيعت كرد، عبدالرحمان بن عريس بود، و سپس ساير مردم بيعت كردند(۱۸).
آغاز غائله جمل و نقش مالك اشتر
چند ماه پس از حكومت رسمى امير مؤمنان (عليه السلام) طلحه و زبير ـ سران ناكثين ـ كه چشم طمع به بيت المال دوخته بودند، درصدد شورش عليه امام (عليه السلام) برومدند، اما براى تحقق اين نيّت شوم هيچ بهانه اى نداشتند; زيرا حكومت امام (عليه السلام) از جهت شرعى و معيارهاى قانونى نقصى نداشت، آنان ابتدا به سراغ عايشه ـ كه ساكن مكه شده بود ـ رفتند و او را كه از امير مؤمنان چندان دل خوشى نداشت با خود هم عقيده ساختند و اين نخستين قدم مؤثر بود; زيرا به دنبال آن عده زيادى نيز با آن ها هم رأى شدند. از آن جا كه ابو موسى والى كوفه هم جنگ عليه عايشه را حرام دانست و مانع يارى امام (عليه السلام)در برابر ناكثين شد.در چنين شرايطى مالك اشتر، عمار، صعصعه و امثال آنان بودند كه نقش مؤثرى در خنثى كردن توطئه امثال ابو موسى داشتند، مالك اشتر در اين باره گفته است: سعادتمند كسى است كه از اين صراط مستقيم عدول نكند و به اين ريسمان محكم خدا اعتصام نمايد، و نگون بخت كسى است كه نافرمانى امام كند كه او در هاويه دوزخ منزل گزيند.(۲۶)
امّا اقدام مهم تر مالك اين بود، كه نامه اى تاريخى و پيامى به ياد ماندنى براى عايشه ارسال نمود و كمتر كسى را ياراى آن بود كه به چنين كار خطيرى اقدام نمايد. او در نامه چنين نوشت:«امّا بعد، همانا اى عايشه تو همسر رسول خدايى، آن حضرت (صلى الله عليه وآله) تو را فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگيرى، اگر چنان كنى براى تو بهتر است امّا اگر فرمان پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) را نقض كنى و بخواهى چوب دستى خود را به دست گرفته و روپوش از چهره فرو افكنى و براى مردم خود را آشكار سازى، من با تو جنگ خواهم كرد تا تو را به خانه ات و جايگاهى كه خداوند برايت پسنديده است، برگردانم .»اين نامه مالك كه همراه با اعلان جنگ با عايشه بود، براى عايشه بسيار سخت و گران آمد و در پاسخ چنين نوشت:«امّا بعد، تو نخستين عربى هستى كه آتش فتنه را برافروختى و جماعت را به تفرقه فرا خواندى، و با پيشوايان مخالفت كردى و براى كشتن خليفه سوم كوشش نمودى. اى مالك، تو خوب مى دانى كه خداوند عاجز نيست و از تو انتقام خون خليفه مظلوم را خواهد گرفت! نامه تو به 
من رسيد، آن چه را در آن بود فهميدم و به زودى خداوند، شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمايل دارند، از من كفايت خواهد فرمود، ان شاء الله.»(۲۷

عتیقه زیرخاکی گنج