• بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

به گواهي تاريخ، ايده هايي كه صرفاً منشأ انساني داشته اند و زائيده اوهام افراد بشر بوده، دير يا زود از ميان رفته اند، يعني بعد از مدتي متروك شده اند و ديكر كسي سراغ آنها را نگرفته است. اما ايدة خدا، يا اگر ترجيح مي دهيد ايدة موجودي برتر، همواره در افكار انسان ها وجود داشته و به صورت امري بديهي در ذهن ها نشسته است و در برابر حملات ايدئولوژي هاي مختلف، مقاومت كرده است. اگر نه همه، لااقل اكثر انسان ها، همواره به نوعي با مسائل ماوراء الطبيعه سروكار داشته اند
مفاهيمي چون عالم ديگر، روح، خدا و سرنوشت ابدي، همواره حس كنجكاوي انسان را برنگيخته و او را مجذوب ساخته است. در اين ميان، ايدة خدا از چنان استحكام و تداومي برخوردار است كه آنرا از عقايد مختص به يك فرهنگ يا از تئوري ها و ايدئولوژي هاي متعلق به يك زمان يا مكان متمايز مي كند. تداوم و عالم گيري ايدة خدا نشانگر آن است كه ساختة ذهن انسان نيست، بلكه به طور طبيعي همچون علامتي مادرزاد، همراه بشر آمده و همواره با او بوده است.
گذشته از اين، ضعور متعارف حكم مي كند كه هيچ موجودي مي تواند خالق خود باشد و عدم نيز قادر به خلق چيزي نيست. پس هر موجودي معلول علتي است غير از خود آن موجود و غير از عدم. در چنين وضعي اگر مراتب خلقت را در نظر آوريم و حلقه هاي سلسلة عليت را يك يك بررسي كنيم، در آخر كار ناگزير بايد به وجود يك علت اصلي يا خالق معترف شويم. علاوه بر اين، هيچ موجودي قادر به خلق وجودي برتر از خود نيست؛ اما انسان به دليل هوش و ارادة برتر ود قادر است كه بر طبيعت-چه طبيعت خود چه طبيعت اطراف خود- غالب آيد، حال آنكه از طبيعت جز طي مسير جبري خود، كاري ساخته نيست. پس ما از طبيعت برتريم و به همين سبب طبيعت، خالق ما نمي تواند باشد. درست است كه از ساده مي توان به مركب رسيد(چنان كه از تركيب چند عنصر شيميايي ساده يك مولكول پيچيده پديد مي آيد) اما چگونه مي توان گفت كه يك چيز، يعني طبيعت، قادر است به دلخواه خود چيزي ديگر، يعني انسان را خلق كند كه نه تنها بيشتر از اوست، بلكه از او برتر و با او در ستيز است.
در اثبات وجود خدا دلائل ديگري چون نظم كائنات يا كمال خلقت نيز وجود دارد، اما در اينجا به همين اندازه اكتفا مي كنيم. البته ذكر اين دلائل، به بحث در خصوص وجود خدا خاتمه نمي دهد. همواره مي توان مدعي شد كه اين دلائل را نمي توان دليل قطعي اثبات مدعا دانست. با اين حال، همين كه انسان در بعد معنوي اش مورد بررسي قرار گيرد، شواهد و قرائن متعددي ما را به قبول وجود خداي خالق دلالت خواهد كرد. در واقع نيازي به اثبات خدا نيست، زيرا كه وجود او از بديهيات است، يعني واقعيتي كه مي توان بر آن گواهي داد اما نمي توان به كساني كه هنوز قوة ادراك آنرا در خود پرورش نداده اند، اثبات كرد. چگونه مي توان به كسي كه فاقد قوة بينايي است ثابت كرد كه چراغي روشن است؟

بديهي بودن وجود خدا
گفتيم كه خدا از بديهيات است، اما مي دانيم كه لفظ«خدا» به مرور زمان مفهومي پيدا كرده است، كه چه بسا كساني را خوش نيايي. با اين حال، آنچه بر ما مي گذرد، خواه و ناخواه با او در ارتباط است. از اين حقيقت به آن سبب بي خبريم كه جسم ما حجاب حواس معنوي ماست. اما همچنان كه هوا را به صرف آنكه«نمي بينمش» نمي‌توان انكار كرد، خدا را به بهانة اينكه به چشم نمي آيد، منكر نمي توان شد. همچنان كه مي توان توسط ابزارهاي خاص به وجود هوا پي برد، به وسيلة قوه اي كه مخصوص مشاهدة آثار خالق است، مي توان وجود خدا را اثبات كرد و حتي نداي او را شنيد و او را ديد. اما اين قوه نيز، مثل هر آنچه مرتبط با عقل اعلاي(متعالي) ماست، لاقوه در وجود ما موجود است و براي به دست اوردن حق استفاده از آن، موظفيم كه آنرا از قوه به فعل آوريم. اين قوه، في المثل شبيه به قوه اي است كه گوهرشناس به كمك آن سنگ هاي اصل را از بدل تميز مي دهد. اگر شما دو الماس، يكي واقعي و يكي بدلي به من بدهيد، نمي توانم آنها را از هم تشخيص دهم، اما كافي است گوهرشناس نظري بر آنها بيفكند و بفهمد. اين بدان سبب است كه گوهرشناس خواسته و توانسته اين قوه را در خود پرورش دهد. ما نيز اگر بخواهيم قوة تشخيص اثرات خالق را در وجود خود از قوه به فعل آوريم. شرايطي را بايد بپذيريم. دو شرط را در اينجا ذكر مي كنيم:
اول، يقين كنيم كه واقعيت، همه آن نيست كه در حيطة حواس جسماني ماست. بي چنين اعتقادي، حتي به فكر پرورش اين قوه در خود نخواهيم افتاد.
دوم، اراده كنيم. براي آنكه اراده پرورش اين قوه در ما بيدار شود، خداوند هميشه علاماتي آشكار به ما نشان مي دهد تا در ما انگيزة جستن و شناختن او به وجود آيد. چنين تجربه اي در طول زندگاني هركس لااقل يك بار پيش مي‌آيد.
بعد از اجراي اين دو شرط، به تدريج مي توان قدرت«ديدن» اثرات خدا را به دست آورد، بدين معني كه آن نيروي بالقوه را به فعل درآورد. هركه بخواهد قوة شناختن خالق را در خود رشد و پرورش دهد بايد در خانة او را بكويد. در آن حال خداوند خود را موظف مي داند كه در را بر او بگشايد و دست به سوي او دراز كند. وظيفة ما نيز گرفتن اين دست است.
خدا در همه چيز و در همه جا و با همه هست. در خواب يا در بيداري مستقيم يا غير مستقيم، از طريق مأمورين خود يا نزديكان ما، يا به هر ترتيب ديگري، حتي توسط عابري در خيابان، خداوند با هر يك از ما رابطه برقرار مي كند. 
اما براي شنيدن و فهميدن پيام هاي او بايد نحوة تشخيص آنها را بياموزيم. تصور كنيد به يك سمفوني گوش مي دهيد. مي توان گفت كه اين سمفوني شامل نت ها و ريتم‌هايي است كه نواها و آكوردها را، هريك در مقامي نشان مي دهد و سازها هر يك به لحني خاص آن نغمه ها را مي نوازند. اما براي تشخيص هريك از اين اجزاء لازم است گوش از قبل تريبت شده باشد. به همين ترتيب، سمفوني الهي نيز، مدام در هر آنچه كه ما را احاطه كرده نواخته مي شود، اما براي تشخيص پيام هاي خالق بايد با اصول درست، فكر خود را پرورش دهيم تا به تدريج رشد كند و پخته شود، زيرا كه قوة ديدن آثار خدا و شناختن علامات او بسته به ميزان پختگي روح و بيداري حواس معنوي است. فقط در صورتي مي توان آثار و علائم خالق را در همه چيز مشاهده كرد كه روح به پختگي رسيده باشد، يعني انكانات معنوي اش از قوه به فعل آمده باشد. آنان كه هنوز اين آثار را در درون و بيرون خود تشخيص نمي دهند، يا روحشان مبتدي و ناپخته است و لذا راه درست را هنوز نيافته اند يا نجسته اند، يا آنكه روحشان مسموم يا بيمار است.
بايد دانست كه سن روح ربطي به سن جسم ندارد. چه بسا كه كسي جسماً سالمند باشد اما روحش هنوز به پختگي نرسيده باشد؛ يا بالعكس، كسي جسماً جوان، اما روحاً يكسره پخته باشد. كساني نيز هستند كه به قدر كافي از پختگي براي شناخت خدا برخوردارند، اما به علت برخي شرائط فرهنگي و اجتماعي پيام هاي خالق را ناديده مي گيرند.
در هر حال، جدا از ميزان پختگي روح، هيچ كس نيست كه واقعاً وجود خدا را منكر باشد، بدين معني كه در وجود هركس ارادة برتر و نداي وجدان، نشان حضور خداست. اگر كسي نداي وجدان را انكار كند يا از آن بيزار باشد، خدا را نيز انكار مي‌كند و از او بيزار است؛ اما اگر به نداي وجدان دل بسته و آنرا پذيرفته باشد، بي آنكه خود بداند، خدا را دوست مي دارد و به او معتقد است. در واقع، هيچ كس از خدا حقيقتاً غافل نيست، چون هيچ كس از نداي وجدان غافل نيست.
پس چگونه است كه برخي خود را غافل از او مي پندارند، و حتي وجود او را انكار مي كنند؟ اگر جريان هاي بزرگ فكري را كه منكر خدا هستند مورد بررسي قرار دهيم، مي بينيم كه شبهاتشان در اصلا شامل تعاريف و بالاخص تعبيرات برخي مذاهب از مفهوم خداست. اما اين تعبيرات ناقص است و اغلب دستخوش تغييرات و مخدوش از دخالت هاي فكر بشر گرديده. از اينجاست كه اهل منطق در برابر مسائل به ظاهر بي جوابي، چون عدل الهي، حيران مي مانند و چنين نتيجه مي گيرند كه خدا وجود ندارد. اما اين در حقيقت خدا نيست كه انكارش مي كنند، بلكه برداشتي از خداست كه مبتني بر تعبيراتي نادست است. برخي ديگر، به دليل اعمال نادرستي كه به نام خدا صورت مي گيرد، منكر او مي شوند. باز اين خدا نيست كه مورد انكار قرار مي گيرد، بلكه صرفاً مشروعيت آن كساني است كه به نام او دست به چنين اعمالي مي آلايند.
با اين همه، هركس كه به فطرت اصلي خود نزديك شود نمي تواند منكر بديهي بودن وجود خدا گردد و تمامي انسان ها، دير يا زود، به فطرت اصلي خود نزديك خواهند شد.

عتیقه زیرخاکی گنج