• بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بردباري براي مسيحيان مسئله اي بسيار دشوارتر بود. از نظر ايشان، يهوديت مقدمه يا طليعه دين خودشان و مسيحيت تحقق وعده هايي است كه خداوند به يهوديان داده است. يهوديان اين عقيده را رد مي كردند و اين امر مخالفت آنان با بعضي از اصول محوري آيين مسيحي تلقي مي شد. بردباري در بين شاخه هاي مختلف مسيحيت مآلاً مشكلي حتي بزرگ تر از آب درآمد. بديهي است كه عنصر خارجي آسان تر تحمل مي شود تا دگرانديش داخلي. مرتد به مراتب خطرناك تر از ملحد است. اثر معروف فيلسوف انگليسي جان لاك زير عنوان «نامه اي درباره بردباري» كه در اواخر سده هفدهم نوشته شد، درخواستي است براي بردباري ديني كه در آن زمان هنوز فكري نسبتاً جديد بود. او نوشت: «نه مشرك، نه مسلمان، نه يهودي هيچ يك نبايد به علت دين خود از حقوق مدني كشور محروم شود.» ولي اگر دقت كنيم، يكي در اين ميان از فهرست حذف شده و آن، كاتوليك است. 
تفاوت روشن است. در نظر لاك و هم روزگارانش، مشرك و مسلمان و يهودي براي مذهب رسمي انگلستان خطري ايجاد نمي كردند _ اما كاتوليك خطرناك بود. كاتوليك مي خواست مذهب پروتستان را براندازد و انگلستان را كاتوليك كند و، به قول رديه نويسان پروتستان در آن روزگار، يوغ اطاعت از فرمانروايي بيگانه _ يعني البته پاپ در رم _ را برگردن آن كشور بنهد.

مسلمانان عموماً در جوامع خويش نسبت به تنوع و تعدد بردبارتر بودند و حتي حديثي قديمي را شاهد مي آوردند كه اختلاف، رحمت خداوند است. مفهوم ارتداد _ به تعبير مسيحي عقيده نادرستي كه مراجع رسمي مذهبي آن را به اين عنوان بشناسند و محكوم كنند _ در اسلام كلاسيك جايي نداشت. انحراف و اختلاف به جز در موارد نادر، فقط هنگامي هدف تعقيب و آزار قرار مي گرفت كه نظم موجود را با خطر جدي مواجه كند. اصولاً خود اين تصور كه مرجعي رسمي داراي اين اختيار وجود داشته باشد كه درباره مسائل ايماني قضاوت كند و حكم دهد، با انديشه و عمل اسلام سنتي بيگانه بود _ ولي اكنون ديگر آن چنان بيگانه نيست.
يكي از پيامدهاي همانندي سابقه و نگرش بين مسيحيت و اسلام، تعارض دراز ميان دو تمدني بوده است كه هويت خود را از آنها گرفته اند. وقتي آن دو دين در حوزه مديترانه به يكديگر رسيدند، چون هر دو مدعي بودند كه واپسين وحي الاهي به آنها رسيده است، معارضه پرهيزناپذير بود _ معارضه اي كمابيش مداوم كه طي آن، نخستين هجوم عربان دامنه اسلام را با كشورگشايي به سوريه و فلسطين و مصر و شمال آفريقا و لااقل تا مدتي به جنوب اروپا رسانيد كه همه در آن عصر جزء سرزمين هاي مسيحي بودند؛ بعد تاتارها اسلام را به روسيه و اروپاي شرقي بردند و سپس ترك ها به بالكان. به هر يك از اين پيشروي ها، مسيحيت پاسخي شديد داد: بيرون راندن عرب ها از اسپانيا، جنگ هاي صليبي در نواحي شرق مديترانه، شكستن آنچه روس ها در تاريخ خود آن را يوغ تاتار مي نامند، و سرانجام حمله متقابل عظيم اروپا به سرزمين هاي اسلامي كه معمولاً امپرياليسم خوانده مي شود.

با اين همه، در طول اين دوره دراز معارضه و جهاد و جنگ صليبي و تسخير و بازپس گيري، مسيحيت و اسلام همواره رشته ارتباط را نگه داشتند، زيرا هر دو در اساس ادياني از نوع واحد بودند. مي توانستند با يكديگر بحث كنند، مناقشه كنند، مناظره كنند. حتي فرياد خشم يكديگر را درك مي كردند. وقتي هر يك مي گفت: «تو كافري و در آتش جهنم  خواهي سوخت»، ديگري دقيقاً مي فهميد كه او چه مي گويد، زيرا مقصود هر دو يكي بود. (بهشتشان ويژگي هاي متفاوت دارد، ولي دوزخشان عمدتاً يكي است.) ولي به گوش يك هندو يا بودايي يا كنفوسيوسي چنين ادعاها و اتهام ها تقريباً يا كلاً بي معناست.نحوه اي كه مسيحيان و مسلمانان به يكديگر مي نگريستند و يكديگر را مطالعه مي كردند، در مورد هر يك با ديگري تفاوت فاحش داشت. اين امر دست كم از جهاتي معلول اوضاع و احوال متفاوت هر يك بود. مسيحيان اروپايي براي اينكه بتوانند كتاب آسماني و ادبيات كلاسيك خود را بخوانند و با يكديگر ارتباط برقرار كنند، از آغاز مجبور به آموختن زبان هاي خارجي بودند. از سده هفتم [ميلادي] به بعد، حتي انگيزه بيشتري پيدا كردند كه نگاه خويش را به بيرون معطوف كنند، زيرا مكان هاي مقدسشان در زادگاه دين مسيح، در حيطه حكمراني مسلمانان بود، و زيارت آنها تنها با اذن مسلمانان امكان پذير مي شد. مسلمانان چنين مشكلاتي نداشتند. 

اماكن مقدسشان در عربستان و در قلمرو فرمانروايي عرب ها بود، كتاب مقدسشان به عربي بود كه در سراسر تمدن اسلامي همچنين زبان ادب و علم و تحقيق و حكومت و تجارت به شمار مي رفت. پس از تسخير كشورهاي جنوب غربي آسيا و شمال آفريقا كه مردم آن سرزمين ها نيز عرب مآب شدند و زبان و خط اجدادي خويش را فراموش كردند، عربي به طور روزافزون حتي زبان مراودات يوميه شد. در روزگاران بعد، زبان هاي اسلامي ديگري، به ويژه فارسي و تركي، پاي به صحنه گذاشتند، اما در نخستين سده هاي شكل گيري، عربي فرمانرواي يكتا بود.اين تفاوت تجربه ها و نيازهاي هر يك از دو تمدن، در نگرش آنها به يكديگر منعكس است. 
از قديم ترين ايامي كه ثبت در تاريخ است، اروپائيان مي كوشيدند زبان هاي رايج در كشورهاي اسلامي _ و در راس آنها عربي را كه زبان پيشرفته ترين تمدن آن روزگار بود _ ياد بگيرند. بعدها و بيشتر به جهت فايده عملي، بعضي فارسي و به ويژه تركي را نيز آموختند. اهميت تركي عمدتاً از اين نشأت مي گرفت كه عربي را در قلمرو عثماني برانداخته و زبان حكومت و ديپلماسي شده بود. از قرن شانزدهم به بعد كرسي هاي استادي عربي در دانشگاه هاي فرانسه و هلند تاسيس شد. دانشگاه كيمبريج در ۱۶۳۲ و دانشگاه آكسفورد در ۱۶۳۶ صاحب نخستين كرسي عربي شدند. اروپائيان از آن پس ديگر براي دست يافتن به علوم عالي به عربي نياز نداشتند، ولي به انگيزه كنجكاوي فكري و عقلي و شوق به شناخت تمدني ديگر و راه و رسم آن به آموختن عربي همت مي گماشتند. هنگامي كه سده هجدهم فرارسيد، اروپا مي توانست بنازد كه صاحب مجموعه اي شايان توجه از كتب و مكتوبات عالمانه درباره جهان اسلام است، شامل چاپ ها و ترجمه هاي آثار تاريخي و ادبي و ديني و نيز تاريخ هاي ادبيات و مذاهب و حتي تاريخ هاي عمومي كشورها و مردمان مسلمان و آداب و رسوم آنان. كتاب هاي دستور زبان و فرهنگ هاي عربي و فارسي و تركي از قرن شانزدهم به بعد در دسترس دانشوران اروپايي بود. 
از نكات پرمعنا اينكه توجه بسيار بيشتري مي شد به عربي، يعني زبان كلاسيك و كتاب آسماني اسلام، از فارسي و تركي، يعني زبان هاي فرمانروايان جهان در آن روزگار. در طول سده نوزدهم دانشوران اروپايي و چندي بعد همچنين محققان آمريكايي، به اين مهم روي  آوردند كه نوشته ها و زبان هاي مدفون و فراموش شده عهد باستان را از زير خاك بيرون بياورند و بخوانند و ترجمه كنند و از اين راه يكي از فصل هاي درخشان تاريخ را بازيابند. اما كساني كه از اينگونه كنجكاوي بهره اي نداشتند و بنابراين، از درك آن ناتوان بودند، از اين فعاليت ها سر درنمي آوردند و در آنها به ديده بدگماني مي نگريستند.
جهان اسلام به علت فقدان انگيزه اي مشابه، به هيچ وجه كوچك ترين علاقه و توجهي به تمدن مسيحي نشان نمي داد. تحقير و خوار داشت مردمان وحشي آن سوي مرزها در آغاز ممكن بود توجيهي داشته باشد، ولي پس از اينكه آن صفت ديگر صدق نمي كرد و حتي در روزگاري كه اطلاق آن كمترين وجه عقلي نداشت، باز هم به كار مي رفت. گاهي استدلال شده كه توجه اروپائيان به عربي و زبان هاي ديگر شرق ملازم و مددكار _ يا اگر فاصله زماني را در نظر بگيريم _ طليعه و مقدمه امپرياليسم بوده است. اگر چنين باشد، بايد عربان و تركان را از اين گونه نيات تجاوزگرانه مبرا بدانيم. عرب ها هشتصد سال در اسپانيا بودند بي آنكه علاقه اي به آموختن اسپانيايي يا لاتين بروز دهند. عثماني ها پانصد سال بر بخش بزرگي از جنوب اروپا فرمان مي راندند، ولي در اغلب آن مدت هرگز زحمت يادگرفتن يوناني يا هيچ يك از زبان هاي رايج در بالكان يا اروپا را به خود ندادند كه به خوبي امكان داشت به كارشان بخورد و سودمند بيفتد. وقتي به مترجم نيازمند مي شدند، از افراد جديد الاسلام يا ديگران از كشورهاي مختلف استفاده مي كردند. 
تا هنگامي كه غرب به زور توجه بقيه دنيا را به خود جلب كرد، هيچ گونه «غرب شناسي» وجود نداشت. امروز نيز در آمريكا مي توان نگرش هايي مشابه مشاهده كرد.در حال حاضر در غرب ما با چيزي دست به گريبانيم كه به نظر خودمان جنگ با تروريسم است و به عقيده تروريست ها جنگ با كفر. همچنين هستند كساني در هر دو طرف كه ا ين جنگ را پيكار بين تمدن ها يا بين اديان مي دانند. اگر آنان درست بگويند _ و بسياري چيزها مويد آن نظر است _ بايد تصديق كرد كه برخورد اين دو تمدن داراي هويت ديني نه تنها ناشي از اختلافات، بلكه همچنين برخاسته  از تشابهات آنها با يكديگر است _ كه در اين صورت، ممكن است اميدي به تفاهم بهتر در آينده وجود داشته باشد.
اميد مهرگان: 
۱- ما راست قامتان. دست هاي ما به نحو مناسبي كوتاه تر از پاهاي ماست كه اين خود نشانه متمدن بودن ماست. راست قامتي اي كه در مسير ديالكتيكي تاريخ ساخته دست راست قامتان، قامت بسياري را خم كرده است.به زعم ماركس، تعيين كننده ترين گام در گذار از ميمون  به انسان اين بود كه شيوه زندگي ميمون ها به صورت حركتي روي زمين درآمد و آنها عادت استفاده از دست ها براي رفتن روي زمين را از دست دادند و راست قامت شدند. ماركس، تحليلي شديداً ماترياليستي از گذار از ميمون  به انسان و نقش كار در شكل گيري فرآيند توليد از ساده ترين تا پيچيده ترين شكل آن به دست مي دهد و تمام تحليل خود را مبتني مي كند بر تعامل توانايي ها و محدوديت هاي جسماني انسان با شرايط عيني واقعيت پيش رو. آغاز تحليل او، بررسي تكوين «دست» و رشد تدريجي مهارت هاي او بود. دست چيزي بود كه هم شي را تغيير مي داد، يعني «كار انجام مي داد» و هم خود از طريق «كار» تكامل مي يافت، بنابراين «دست نه تنها اندام كار، كه محصول كار نيز به شمار مي رود.» (درباره تكامل مادي تاريخ. ماركس و انگلس خسرو پارسا. نشر ديگر. تمام نقل قول ها از فصل اول همين كتاب است
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

رسول خدا بردبارترين ، شجاعترين ، عادلترين ، و پاكدامن ترين مردم بوده است . با هيچ زنى كه او را در ملكيت خود نداشت و يا به همسرى خود درنياورده بود و يا از خويشاوندان محرم او نبود، تماس نداشت . از همه مردم بخشنده تر بود، هيچ دينار و درهمى شب در نزد او نمى ماند و اگر وجهى زياد مى آمد و كسى را پيدا نمى كرد كه به او بدهد و شب ناگهان مى رسيد به خانه نمى رفت تا آن را به نيازمندش مى رساند  و از آنچه خدا به او داده بود تنها به مقدار قوت سالانه خود از ساده ترين چيزى كه در دسترس بود از خرما و جو برداشت مى كرد و بقيه آن را در راه خدا مى داد
مال صدقه را نمى خورد.   و در پاسخ دادن به سخن كنيز و فرد تهى دست تكبر نمى ورزيد.    براى پروردگار خشمگين مى شد، نه براى خود.   حق را اجرا مى كرد اگر چه به زيان خود يا اصحابش تمام مى شد.   از طرف گروهى از مشركين پيشنهاد كمك در مقابل گروه ديگرى از مشركين به آن حضرت شد در حالى كه او كم باور بود و حتى به يك فرد نيازمند بود تا بر يارانش بيفزايد اما نپذيرفت و فرمود: ((من از مشرك كمك نمى طلبم .)) (۳۸۲) جنازه يكى از فضلاى اصحاب و نيكانشان كه در بين يهوديان كشته شده بود پيدا شد، بر ايشان از راه ظلم وارد نشد و علاوه بر حق از آنها نخواست و صد شتر ديه پرداخت كرد در حالى كه اصحاب آن حضرت به يك شتر نيازمند بودند تا باعث تقويت آنها شود، (۳۸۳) و از گرسنگى سنگ به شكم مباركش مى بست ،(۳۸۴) هر خوراكى را كه حاضر بود ميل مى كرد، درباره آنچه موجود بود نمى پرسيد و آن را رد نمى كرد و از خوردن غذاى حلال خوددارى نمى فرمود. اگر خرمايى بدون نان به دستش ‍ مى رسيد ميل مى كرد و اگر كبابى پيدا مى كرد مى خورد و اگر نان گندم يا جو موجود بود مى خورد و اگر حلوا و يا عسلى بود مى خورد و اگر شير بدون نانى مى يافت به آن اكتفا مى كرد و اگر خربزه تازه اى بود، مى خورد.(۳۸۵) در وقت غذا خوردن تكيه نمى داد و روى سفره نمى نشست بلكه حوله اى زير پاهايش مى انداخت .(۳۸۶)
از نان گندم سه روز متوالى سير نخورد تا به ديدار خدا شتافت و اين اعمال را از باب ايثار و به خاطر كمك به ديگران مى كرد نه به دليل فقر و نه به سبب بخل (۳۸۷). دعوت به مهمانى را قبول مى كرد (۳۸۸) و به عيادت بيماران مى رفت ، و تشييع جنازه مى كرد. (۳۸۹) در بين دشمنانش تنها و بدون پاسدار راه مى رفت ، (۳۹۰) از همه مردم متواضع تر بود و از همه ساكت تر اما نه از راه كبر (۳۹۱) و سخنش رساتر از همه بود بدون كلام زايد (۳۹۲) و خوشروتر از همه مردم بود؛ (۳۹۳) هيچ امرى از امور دنيا او را وحشت زده نمى ساخت . (۳۹۴) هر لباسى كه ممكن بود مى پوشيد؛ گاهى پارچه اى به دور خود مى پيچيد و گاهى برد مخصوص يمنى و گاهى جبه پشمى ، هر پوشيدنى اى را كه از راه مباح در اختيار داشت مى پوشيد. (۳۹۵) انگشترى اش نقره بود، (۳۹۶) كه به انگشت كوچك دست راست و چپش مى كرد.(۳۹۷) بر پشت مركب خود، برده و غير برده را سوار مى كرد. (۳۹۸) بر هر چه ممكنش بود، از قبيل اسب ، شتر، استر شهبا و الاغ ، سوار مى شد و گاهى پياده و با پاى برهنه بدون ردا و عمامه و كلاه راه مى رفت . از بيماران در دورترين نقطه شهر عبادت مى كرد. (۳۹۹) بوى خوش را دوست مى داشت و از بوهاى بد ناراحت مى شد.(۴۰۰) با تهيدستان همنشين و با مستمندان هم خوراك مى شد، (۴۰۱) و صاحبان فضيلت را براى اخلاق خوبشان گرامى مى داشت و با شرافتمندان به نيكوكارى برخورد مى كرد.(۴۰۲) با خويشاوندان صله رحم مى كرد بدون اين كه ديگران را بر ايشان مقدم بدارد. (۴۰۳) بر كسى ستم روا نمى داشت . (۴۰۴) هر كه از او معذرت مى خواست ، عذرش را مى پذيرفت . (۴۰۵) شوخى مى كرد ولى جز سخن حق نمى گفت . (۴۰۶) مى خنديد اما نه با صداى بلند. (۴۰۷) بازى مباح و مجاز را مى ديد و نهى نمى فرمود. (۴۰۸) كسى با صداى بلند با آن حضرت صحبت مى كرد، تحمل مى فرمود.(۴۰۹) يك ماده شتر و گوسفندى داشت كه خود و اعضاى خانواده اش از شير آنها تغذيه مى كردند. غلامان و كنيزانى داشت ، از نظر خوراك و پوشاك بر آنها برترى نداشت ،  جز در كار خدايى و يا كارى كه ناگزير بر صلاح خودش بود، وقت را نمى گذراند. به باغهاى اصحابش تشريف مى برد.
هيچ مستمندى را به سبب بى چيزى و درماندگى اش تحقير نمى كرد، و هيچ شاهى را به سبب سلطنتش اهميت نمى داد، براى هر دو، در پيشگاه خدا يك نوع دعا مى كرد.
خداوند اخلاق خوب و سياست كامل را در آن حضرت با وجود اين كه بى سواد بود جمع كرد، نه مى توانست بنويسد و نه بخواند، در مناطق كوهستانى و بيابانهاى خشك ، در حال گوسفند چرانى و يتيمى كه نه پدر داشت و نه مادر، بزرگ شد. پس خداوند تمام اخلاق نيك و راه و رسم پسنديده و شرح حال گذشتگان و آيندگان ، و آنچه را كه باعث نجات و رستگارى در آخرت و غبطه در امر خير و موفقيت در دنيا بود و با واجب و ترك امور زايد ارتباط داشت به آن حضرت آموخت ، خداوند ما را به اطلاعت از دستور او و پيروى از رفتار او، موفق بدارد. (( آمين رب العالمين . ))
در طول تاريخ بشريت، كم تر انسانى وجود دارد كه مانند پيامبراسلام تمام خصوصيات زندگى اش به طور واضح و روشن بيان و ثبت‏شده‏باشد. 
    خداوند متعال در قرآن كريم كتابى كه خود حافظ اوست   و بدون‏هيچ تغييرى تا قيامت‏باقى است‏با زيباترين عبارات و كامل‏ترين‏بيانات، آن حضرت را معرفى نموده و با عالى‏ترين صفات ستوده است. 
    خداوند متعال مى‏فرمايد: «انك لعلى خلق عظيم‏»;   اى پيامبر! 
    تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى. 
    نيز مى‏فرمايد: «محمد رسول‏الله و الذين معه اشداو على الكفاررحماء بينهم. »   محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با اوهستند در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند. 
    محققان، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت‏محمد(ص) سخن گفته‏اند. 
    اما ائمه عليهم السلام با نگاهى ژرف و دقيق سيماى آن شخصيت‏بى‏نظير و در يكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته، به معرفى زندگى،مبارزات و آموزه‏هاى آن حضرت پرداختند. 
    در اين نوشتار بر آنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيت‏حضرت‏محمد(ص) را از نگاه امام صادق(ع) به تماشا بنشينيم. 
    
    تولد نور 
    امام صادق(ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم(ص)فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفريد   نيز امام صادق(ع) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم(ص)فرمود: «اى محمد! قبل از اين كه آسمان‏ها، زمين، عرش و دريا راخلق كنم. نور تو و على را آفريدم…».   
    ثقه‏الاسلام كلينى(ره) مى‏نويسد: امام صادق(ع) فرمود: «هنگام ولادت‏حضرت رسول اكرم(ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پيامبر)بود. يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا مى‏بينى آنچه را من‏مى‏بينم؟ 
    ديگرى گفت: چه مى‏بينى؟ او گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق ومغرب را فرا گرفته است! در همين حال، ابوطالب(ع) وارد شد و به‏آن‏ها گفت: 
    چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به گفت. ابوطالب به اوگفت: مى‏خواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابو طالب گفت: 
    از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد، خواهد بود   
    
    نام‏هاى پيامبر 
    كلبى، از نسب شناسان بزرگ عرب مى‏گويد: امام صادق(ع) از من‏پرسيد: در قرآن چند نام از نام‏هاى پيامبر خاتم(ص) ذكر شده است؟ 
    گفتم: دو يا سه نام. 
    امام صادق(ع) فرمود: ده نام از نام‏هاى پيامبر اكرم در قرآن‏آمده است: محمد، احمد، عبدالله، طه، يس، نون، مزمل، مدثر، رسول‏و ذكر. 
    
    سپس آن حضرت براى هر اسمى آيه‏اى تلاوت فرمود. نيز فرمود: 
    «ذكر» يكى از نام‏هاى محمد(ص) است و ما (اهل‏بيت) «اهل ذكر»هستيم. كلبى! هر چه مى‏خواهى از ما سؤال كن. 
    كلبى مى‏گويد: (از ابهت صادق آل محمد(ع‏» به خدا سوگند! تمام‏قرآن را فراموش كردم و يك حرف به يادم نيامد تا سؤال كنم. (۷) 
    برخى چهارصد نام و لقب پيامبر(ص) كه در قرآن آمده است، را برشمرده‏اند.   
    
    عظمت نام محمد(ص) 
    جلوه نام محمد(ص) براى امام صادق(ع) به گونه‏اى بود كه هر گاه‏نام مبارك حضرت محمد(ص) به ميان مى‏آمد، عظمت و كمال رسول‏خدا(ص) چنان در وى تاثير مى‏گذاشت، كه رنگ چهره‏اش گاهى سبز وگاهى زرد مى‏شد، به طورى كه آن حضرت در آن حال، براى دوستان نيزنا آشنا مى‏نمود.   
    امام صادق(ع) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مى‏فرمود: جانم‏به فدايش. اباهارون مى‏گويد: روزى به حضور امام صادق(ع) شرفياب‏شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است كه تو را نديده‏ام. 
    عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود: 
    خدا او را براى تو مبارك گرداند چه نامى براى او انتخاب‏كرده‏اى؟ گفتم: او را محمد ناميده‏ام. 
  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر

این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه وشامل موارد زیر است:


با شتاب روز افزون تحولات و دگرگونیها در دنیای كنونی كه عصر اطلاعات و ارتباطات است و به دلیل بی‌ثباتی و تغییر پذیری و نیز غیر قابل پیش‌بینی بودن این تغییرات ، آنچه كه كشورهای جهان به ویژه كشورهای در حال توسعه را در جهت افزایش بهره وری و پیشرفت و ترقی آنها مدد می رساند ، همانا استفاده از فرصتها در رقابت با سایر كشورهاست و این امر میسر نمی گردد مگر با درایت و خلاقیت مدیران و نیز تاثیر مدیران در پرورش خلاقیت كاركنان كه با كمك یكدیگر در جهت رشد و بالندگی سازمان خود و در نتیجه ، جامعه بكوشند
رشد فزاینده‌ اطلاعات‌، سبب‌شده‌است‌كه‌هر انسانی‌از تجربه‌و علم‌و دانشی‌برخوردار باشد كه‌ دیگری ‌فرصت‌ كسب‌آنها را نداشته‌باشد، لذا به‌ جریان‌ انداختن ‌اطلاعات‌ حاوی‌ علم‌ و دانش‌ و تجربه ‌در بین‌انسانها یكی‌از رموز موفقیت‌ در دنیای‌ امروز است‌. هیچ‌كس‌قادر نیست‌ به‌ میزان ‌اطلاعات ‌واقعی‌هر كس‌كه‌ در گوشه‌ ذهن‌او نهفته ‌است ‌پی‌ببرد. این‌ اطلاعات ‌زمانی‌به‌ حركت‌ درمی‌آید كه‌ انگیزه‌ای ‌قوی‌‌سبب رها شدن آن به‌بیرون ‌ذهن می شود. در این‌مرحله‌ انسانها به ‌سرنوشت‌یكدیگر حساسند و در جهت‌ رشد یكدیگر می‌كوشند و در نهایت‌ سبب‌ می‌شود جریانی ‌از علم‌ و دانش‌و تجربیات‌ میان‌ آنها جاری ‌شود كه‌ همین‌ امر زمینه‌ساز نوآوری‌ و خلاقیت‌ خواهد بود. یكی‌از عوامل‌مؤثر در بروز خلاقیت‌در یك‌جامعه‌،زمینه‌سازی‌و بسترسازی‌در بین ‌انسانها جهت‌ ایجاد فرهنگی‌است‌كه‌ در آن‌ همگان‌ در تلاش‌برای‌رشد دادن ‌دیگری‌ هستند و با تاثیر بر روی یكدیگر به پیشرفت جامعه كمك می كنند. یكی از شرایط‌ لازم‌برای‌پدیدار شدن‌افكار نو،وجود آرامش ‌برای ‌مغز است‌. به‌ همین ‌خاطر لازم‌ است‌ انسانها بكوشند در جامعه‌ شرایطی‌ پدید آید كه ‌در بستر آن‌ مغز بیندیشد و تكامل یابد و سبب‌ساز افكار نو شده‌ و شرایط ‌برای‌ سازندگی‌ در جامعه‌ مهیا شود. با افزایش‌ سپرده‌گذاریهای‌ اخلاقی ‌می‌توان ‌شرایط را برای‌ شكل‌گیری‌ یك‌محیط‌آرامبخش‌ در جامعه ‌فراهم‌كرد، كاهش‌ سپرده‌گذاریهای اخلاقی‌ در جامعه‌ سبب‌می‌شود كه‌ زمینه ‌برای‌ گسسته‌ شدن‌ روابط‌ اجتماعی‌گسترش‌یابد و با سست‌شدن ‌پیوندهای ‌اجتماعی‌، شرایط ‌لازم ‌برای ‌بروز خلاقیت‌ در جامعه‌ سخت‌تر می‌شود. زیرا فرصتی ‌برای‌تفكر كردن ‌وجود نخواهد داشت‌. 
تعریف خلاقیت 
از خلاقیت “CREATIVITY” تعریفهای زیادی شده است . در اینجا برخی از تعاریف مهم راموردبررسی قرار می دهیم : خلاقیت یعنی تلاش برای ایجاد یك تغییر هدفدار در توان اجتماعی یا اقتصادی سازمان ؛ 
خلاقیت به كارگیری تواناییهای ذهنی برای ایجاد یك فكر یا مفهوم جدید است ؛ 
خلاقیت یعنی توانایی پرورش یا به وجود آوردن یك انگاره یا اندیشه جدید در بحث مدیریت نظیر به وجود آوردن یك محصول جدید است ؛ خلاقیت عبارت است از طی كردن راهی تازه یا پیمودن یك راه طی شده قبلی به طرزی نوین. 
الف – تعریف خلاقیت از دیدگاه روانشناسی : خلاقیت یكی از جنبه های اصلی تفكر یا اندیشیدن است . تفكر عبارت است ازفرایند بازآرایی یا تغییراطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت .تفكر بر دونوع است : ۱ – تفكر همگرا ۲ – تفكر واگرا 
۱ – تفكر همگرا عبارت است از فرایند بازآرایی یا دوباره سازی اطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت . 
۲ – تفكر واگرا عبارت است از فرایند تركیب و نوآرایی اطلاعات و نمادهای كسب شده موجود در حافظه درازمدت ، خلاقیت یعنی تفكر واگرا. 
براساس این تعریف خلاقیت ارتباط مستقیمی با قوه تخیل یا توانایی تصویرسازی ذهنی دارد. این توانایی عبارت است از فرایند تشكیل تصویرهایی از پدیده های ادراك شده در ذهن و خلاقیت عبارت است از فرایند یافتن راههای جدید برای انجام دادن بهتر كارها; 
خلاقیت یعنی توانایی ارائه راه حل جدید برای حل مسائل ;خلاقیت یعنی ارائه فكرها و طرحهای نوین برای تولیدات و خدمات جدید استمرار آن پس از غیبت آن پدیده‌ها. 
ب – تعریف خلاقیت از دیدگاه سازمانی 
خلاقیت یعنی ارائه فكر و طرح نوین برای بهبود و ارتقای كمیت یا كیفیت فعالیتهای سازمان «مثلا افزایش بهره وری، افزایش تولیدات یا خدمات، كاهش هزینه ها، تولیدات یاخدمات از روش بهتر، تولیدات یا خدمات جدید و…». 
روبرت جی استرنبرگ و لیندا ای اوهارا ۱ در بررسی های خود شش عامل را در خلاقیت افراد موثر دانسته اند: 
دانش: داشتن دانش پایه ای در زمینه‌ای محدود و كسب تجربه و تخصص در سالیان متمادی؛ 
توانایی عقلانی: توانایی ارائه ایده خلاق از طریق تعریف مجدد و برقراری ارتباطات جدید در مسایل؛ 
سبك فكری : افراد خلاق عموما در مقابل روش ارائه شده از طرف سازمان و مدیریت ارشد ، سبك فكری ابداعی را بر می گزینند؛ انگیزش : افراد خلاق عموما برای به فعل درآوردن ایده های خود برانگیخته میشوند؛ 
شخصیت:افرادخلاق عموما دارای ویژگیهای شخصیتی مانند مصر بودن، مقاوم بودن در مقابل فشارهای بیرونی و داخلی و نیز مقاوم بودن در مقابل وسوسه همرنگ جماعت شدن هستند؛ 
محیط: افراد خلاق عموما در داخل محیط‌های حمایتی بیشتر امكان ظهور می‌یابند. 
این محققان مشخص كردند كه عمده‌ترین دلیل عدم كارایی برنامه های آموزش خلاقیت تاكید صرف این برنامه ها بر تفكر خلاق به عنوان یكی از شش منبع موثر در خلاقیت است.جایی كه سایر عوامل نیز تاثیر بسزایی در موفقیت و شكست برنامه های آموزش خلاقیت ایفا می كنند(استنبرگ و اوهارا ۱۹۹۷)۲ جورج اف نلر در كتاب هنر وعلم خلاقیت برای خلاقیت مراحل چهارگانه: آمادگی (preparation)، نهفتگی، اشراق و اثبات (Verification) را ذكر كرده است۲از این دید، افراد خلاق ابتدا با مسئله یا یك فرصت آشنا شده و سپس از طریق جمع آوری اطلاعات با مسئله یا فرصت مورد نظر درگیر می شوند.در مرحله بعد افراد خلاق روی مسئله تمركز می كنند. در این مرحله فعالیت ملموسی مشاهده نمی شود و فرد سعی در نظم دادن تفكرات ، اندیشه ها،تجارب و زمینه های قبلی خود جهت نیل به یك ایده دارد.درگیری ذهنی عمیق فرد (خودآگاه و ناخودآگاه )فراهم كردن فرصت (جهت تفكر بر مسئله ) به خلق و ظهور ایده ای جدید و بدیع منجر می شود. در نهایت فرد خلاق در صدد برمی آید صلاحیت و پتانسیل ایده خویش را به اثبات برساند. 
نوآوری 
منظور از نوآوری خلاقیت متجلی شده و به مرحله عمل رسیده است، به عبارت دیگر، نوآوری یعنی اندیشه خلاق تحقق یافته؛ نوآوری همانا ارائه محصول ، فرایند وخدمات جدید به بازار است؛ نوآوری به كارگیری تواناییهای ذهنی برای ایجاد یك فكر یا مفهوم جدید است. 
خلاقیت و نوآوری چگونه با هم مرتبط شده اند؟ 
خلاقیت به طور عام یعنی توانایی تركیب اندیشه ها به شیوه ای منحصر به فرد یا ایجاد ارتباطی غیر معمول بین اندیشه ها. 
یك سازمان كه مشوق نوآوری است ساز مانی است كه دیدگاههای ناشناخته به مسایل یا راه حلهای منحصر برای حل مسایل را ارتقا می دهد.نو آوری فرایند كسب اندیشه ای خلاق و تبدیل آن به محصول و خدمت و یا یك روش عملیاتی مفید است. 
سه مجموعه از متغیرها وجود دارند كه می توانند نوآوری را ایجاد كنند.آنها به ساختار سازمانی، فرهنگ و توانایی منابع انسانی مربوط می‌شوند. 
چگونه متغیرهای ساختاری بر نوآوری اثر می گذارند؟ 
بر اساس پژوهشهای گسترده ،با توجه به متغیرهای ساختاری می توانیم سه گزاره را بیان كنیم.اول اینكه ساختارهای مكانیكی اثری مثبت بر نوآوری دارند زیرا كه تخصص كاری آنها پایین تر است، قوانین كمتری دارند و عدم تمركز در آنها بیشتر از ساختارهای مكانیكی است.همچنین انعطاف پذیری ، قدرت انطباق و بارور كردن را كه پذیرش نوآوریها را آسان تر می كند، بیشتر می‌كنند.دوم اینكه دسترسی آسان به منابع فراوان عامل كلیدی نوآوری است.فراوانی منابع به مدیران این توانایی را می دهد كه بتوانند برای نو آوری هزینه كنند و شكستها را بپذیرند.در نهایت ارتباط بین واحدها با تسریع در كنش متقابل خطوط سازمانی به شكستن سدهای احتمالی در برابر نوآوری مدد می رساند.البته هیچ یك از این سه متغیر نمی تواند وجود داشته باشد مگر اینكه مدیران ارشد به این سه عامل متعهد باشند.
چگونه فرهنگ سازمانی بر نوآوری اثر می‌گذارد؟ 
سازمانهای نو آور فرهنگی مشابه دارند.آنها تجربه كردن را تشویق می كنند.آنها هم به موفقیتها و هم به شكستها پاداش می‌دهند.آنها از اشتباهات تجربه كسب می‌كنند.یك فرهنگ نوآور دارای هفت ویزگی زیر است: 
-۱پذیرش ابهام؛ 
-۲شكیبایی در امور غیر عملی؛ 
-۳كنترل های بیرونی كم؛ 
-۴بردباری در مخاطره؛ 
-۵شكیبایی در برخوردها؛ 
۶- تاكید بر نتایج تا بر وسایل.؛ 
۷-تاكید بر نظام باز. 
سازمان از نزدیك محیط را كنترل می كند و سریعا به تغییرات آنطور كه اتفاق می‌افتند پاسخ می‌دهد. 

عتیقه زیرخاکی گنج