• بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده:

اين جهان خود به خود به وجود نيامده بلكه خالقي دانا و حكيم دارد كه آن را با علم، قدرت، اداره و از روي حكمت آفريده است و هيچ گاه كار لغو و عبث انجام نمي دهد. چنانكه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
«وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَابَيْنَهُمَا لَعِبِينَ»
«و آسمان و زمين و آنچه بين زمين و آسمان است به بازيچه نيافريديم» 
آفرينش انسان و جهان نيز بيهوده و عبث نيست. انسان به اين جهان نيامده تا مدتي كوتاه زندگي كند، بخورد، بياشامد و شهوت راني كند آنگاه بميرد و نابود شود. بلكه خداوند حكيم در آفريدن انسان هدفي بس عالي داشته است. انسان آفريده شده است تا با ايمان، عمل صالح و اخلاق نيك، نفس خويش را پرورش دهد و براي زندگي زيبا و دائمي در جهان آخرت آماده گرداند. بنابراين انسان با مردن نابود نمي شود بلكه از اين جهان به سراي آخرت انتقال مي يابد. در آن جهان نتيجه كامل اعمال خود را خواهد ديد؛ انسان‌هاي خوب و نيكوكار، پاداش نيك خواهند داشت و با نفس كامل و نوراني در بهشت برين تا ابد زندگي مي‌كنند و از انواع نعمت هاي زيباي پروردگار مهربانشان برخوردار خواهند شد و انسان‌هاي ظالم و بدكردار نيز كيفر شده و به سزاي كامل اعمال بد خويش خواهند رسيد.
هدف از آفرينش و جهان و انسان
مقصود ما از علت آفرينش، هدف نهايي است که باعلت اوليه و آفريننده دستگاه مغاير است، بحث از علت اوليه بايد به نحو جداگانه‌اي در مباحث توحيد مطرح گردد که بحث از آن پس از اثبات آفريننده دستگاه عظيم خلقت بي فايده است و اتفاقي و تصادفي بودن آن محال مي باشد؛ هيچ گونه شک و ترديدي مجال خود نمايي ندارد که دستگاه آفرينش بدون هدف عاليه باشد و با فرض آفريننده دانا، توانا و حکيم مطلق دستگاه خلقت بي هدف بودن آن امکان ناپذير خواهد بود.
از نظر دين اسلام بلکه تمامي اديان حقه الهي، خداوند حکيم، عالم خلقت را جهت هدفي والا آفريده است و آيات قرآن کريم دراين باره کم نيستند. همان طور که خداوند در قرآن مي فرمايد:
« وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لَعِبيِنَ.»
و آسمان و زمين و آنچه بين آسمان و زمين است به بازيچه نيافريده ايم  .
ودر جاي ديگر مي فرمايد: 
« إنَّ فِي خَلْقِ السَّمَوات ِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلفِ الَّيْلِ وَ النّهارِ لَأيتِ لَِّأُوْلِي الْألببِ الَّذينَ يَذْکُرُونَ اللهَ قِيَماً وَ قُعُوداً و عَلَي جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَکَّروُنَ فِي خَلْقِ السَّمَواتِ وَ الأرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.» 
محققاً در خلقت آسمان وزمين ورفت وآمد شب و روز دلائل روشني است براي خردمندان عالم .آنهاي که در حال، ايستاده ونشسته وخفتن، خدا را ياد کنند و دائم فکر در خلقت آسمان وزمين کرده، پروردگارا ! تو اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اي، پاک و منزهي ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگهدار.
 با عنايت به آيات شريفه فوق خداوند از آفرينش جهان وآنچه در آن نهاده، هدفي داشته و دارد و اين دستگاه عظيم را به عنوان آلتي در راستاي رسيدن به هدف خلقت انسان آفريده تا او با انديشيدن در ارتباط با آنچه که حولش مي گذرد وتغييراتي که با آمد و شد شب و روز در جهان طبيعت رخ مي دهد، بدون اينکه نظم و هماهنگي هستي را بر هم زند و با نظر به جهان اطراف خويش و موجودات ديگري که هر کدام به سوي تکاملي در حرکت مي باشند، انسان را به وجود آفريننده اي حکيم و توانا معترف نموده و او را به اين حقيقت مي رساند که خداوند از خلقت جهان هدفي داشته و دارد.
 همانگونه که خداونداز آفرينش جهان هدفي دارد براي خلقت انسان که اشرف مخلوقات است، هدفي در نظر گرفته است وضمن آيات وروايات اهداف خلقت بيان گرديده است.
نگاه قرآن وروايات به آفرينش انسان
الف – هدف خلقت در قرآن
 درباره هدف آفرينش در آيات قرآن تعابير گوناگوني ذکر گرديده است که در حقيقت هر کدام به يکي از ابعاد هدف آفرينش اشاره دارند از جمله آنها که يکي از مهمترين اهداف مي باشد. 
خداوند در قرآن اين چنين معرفي مي کند:
« وَ مَا خَلَقْتَ الجِنَّ وَ الإنْسَ إلْاَّ لِيَعْبُدُونِ »
جن وانس را جز براي پرستيدن وعبادتم نيافريدم. 
انسان در مکتب بندگي وعبادت «تکامل» مي يابد و به عاليترين مقام انسانيت در اين مکتب مي رسد وگرنه روشن است که ذات مقدس خدا کمترين نيازي به عبادت انسان ندارد.
به همين دليل خداوند در ابتداي آفرينش انسان، از او عهد وپيمان مي گيرد که در مسير عبادت اوکه «صراط المستقيم» است گام بردارد وجز اورا نپرستد که آن راه شيطان است، خداوند تعالي در قرآن مي فرمايد:
« ألَمْ أعْهَدْ إلَيْکُُمْ يبِنِي آدَمَ أنْ لّاتَعْبُدُوَا الْشَّيْطنَ إنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌ مُبِينٌ وَ أنِ اِعْبُدُونِي هَذا صِراطٌ الْمُسْتَقِيمٌ » 
اي آدم زادگان! آيا با شما عهد نبستم که شيطان را نپرستيد زيرا که او دشمن آشکار شماست و مرا پرستش کنيد که اين راه مستقيم است.
خداوند سبحان در اين آيه ضمن اين که انسان را از عبادت شيطان منع مي‌کند، هدف و غايت زيستن را عبادت واطاعت از خود مي داند واز انسان پيمان مي‌گيرد که جز او را پرستش نکنند، زيرا که جز اين راه، صراط مستقيمي وجود ندارد.
ودر جاي ديگري مي فرمايد : 
« ألَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياهَ لِيَبْلُوَکُمْ أيَکُمْ أحْسَنُ عََلاً. 
آن خداي که مرگ وزندگي را آفريد تا شما را بيازمايد تا کدامين بهتر عمل مي کنيد.
با عنايت در آيه فوق واضح مي گردد که همه اين آيات به هدفي منتهي مي‌شوند و آن پرورش و هدايت و تکامل انسان ها است که هدف نهايي آفرينش محسوب مي شود.
 هدفي که باز گشتن به خود انسان مي باشد نه خدا، زيرا وجودي است بي‌نهايت و بي‌نياز از تمام جهات، در چنين ذات و وجودي کمبود و محدوديتي راه ندارند تا اراده نمايد با آفرينش خلق کمبودش را برطرف کند.
 ب- هدف خلقت در روايات
 در احاديث معصومين(عليه السلام) نيز هدف از خلقت انسان عبوديت و بندگي وي نسبت به خداوند مقتدر بيان شده است. که به ذکر چند نمونه از روايات مي پردازيم.
حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) ضمن بيان مراتب توحيد مي فرمايد:
« ألَّذِي خَلَقَ لِعِبادَتِهِ وَ أقْدَرَهُمْ عَلَي طَاعَتِهِِ  »
خداوند مخلوقات را براي عبادتش آفريد وبر فرمانبرداري از خود توانا ساخت.
وامام صادق(عليه السلام) در جواب فردي که پرسيد: خداوند مردم رابراي چه آفريد؟ پاسخ داد :
« إنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالي لَمْ يَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثَاً وَ لَمْ يَتْرُکُهُمْ سُدَي بَلْ خَلْقَهُمْ لِإظْهارِ قُدْرَتِهِ وَ لَيُکَلِّفَهُمْ طَاعَتَهْ فَيَسْتَوْ جِبُوا بِذلِکَ رِضْوانَهُ وَ مَا خَلْقَهُمْ لِيَجْلِبُ مِنْهُمْ مَنْفَعَهً وَ لَالِيَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّهً بَلْ خَلَقَهُمْ لِيَنْفَعَهُمْ وَ يُوصِلَهُمْ إلََي نَعِيْمِ الأبَدِ .
خداوند مخلوقات را بيهوده وبي هدف نيافريده وآنان را به حال خود رها نکرد، بلکه آنان را آفريد تا قدرتش را آشکار کند وآنها را به اطاعت خويش مکلف سازد تا بدين وسيله، رضايت خدا را حاصل نمايد وآنها را خلق نکرد تا از آنان سود ببرد يا به وسيله آنها ضرري از خود دور کند، بلکه آنان را آفريد تا به آنها بهره داده به نعمت جاويدشان برساند.
با اندکي غور در آفرينش خود و جهان درمي يابيم که آفرينش ما به سبب لطف و بزرگواري خدا بوده، زيرا او منبع قدرت و خير مطلق است و ذات مقدس(الله) از هر گونه نيازي  پاک و مبّرا مي باشد و هستي هر موجودي، فيض و رحمتي است از جانب پروردگار عزوجل كه به انسان مي رسد.
و خداوند در حديث قدسي مي فرمايد:
« کُنْتَ کَنْزاً وَ مَخْفيه فأحْبَتُ أنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَي أعْرَفُ »
من گنجي پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، خلايق را آفريدم تا مرا بشناسند .
در اين حديث قدسي نيز هدف خلقت، معرفت به خداوند عنوان شده است؛ زيرا شناخت و معرفت حقيقي عبادت و بندگي خالص براي خداست.
با توجه به بررسي آيات و روايات معصومين(عليهم السلام) آشکار مي‌گردد که خداوند از آفرينش انسان وجهان هدفي داشته و مهمترين هدف خلقت انسان، عبوديت و بندگي خداوند متعال مي باشد، تا اينکه از طريق بندگي و اطاعت او به کمال نهايي که بالاترين، ناب ترين، گسترده ترين و پايدارترين لذت، که همان رسيدن به مقام قرب الهي است حاصل مي شود.
والاترين و کاملترين مرتبه قرب به الله، مقامي است که انسان به ذات اقدس الهي رهنمون شده و در جوار رحمت الهي مستقر مي گردد، چشم و زبان او خدايي شده و جز به اذن خداوند تعالي فعلي از او سر نمي زند .


فلسفه وجودي پيامبران 
خداوند انسان را عبث و بيهوده نيافريده بلکه از آفرينش، خلقت آن هدفي داشته است که رسيدن به کمال و قرب الهي است .
حال فلسفه وجودي پيامبران چيست؟ مگر انسان خود نمي تواند قدم در راه تکامل گذاشته و به هدف خلقت برسد در واقع چه نيازي به وجود پيامبران است؟
براي پاسخ ابتدا بايد ديد که پيام تکامل در موجودات چگونه است در يک تقسيم بندي کلي، پديده هاي جهان را مي توان به دو دسته تقسيم کرد:
۱- پديده هايي که پيامبر و پيام تکامل در نهاد آنها است و آن پديده ها تحت رهبري نيروي مرموز، کمال شايسته خود را مي يابند .
۲- پديده هايي که پيامبر و پيام تکامل در نهاد آنها نيست و تکامل اين موجودات نيازمند به پيامي خارج از وجود آنهاست.
موجودات فاقد اراده و انتخاب به طور عموم جزء دسته اولند و راهنما و پيام تکامل در نهاد آنها وجود دارد، به همين دليل براي دست يافتن به هدف آفرينش خويش، نياز به پيامبري خارج از ذات خويش ندارند.
قرآن کريم در رابطه با هدايت عامي که همه موجودات از آن برخور دارند، از زبان حضرت موسي (عليه السلام)  مي فرمايد:
رَبُّنَا الَّذِيِ أهْلَي کُلّ شَئ خَلْقَهُ ثُمَّ هَديَ .
خداوند کسي است که به هر چيزي آفرينش او را عنايت کرده، سپس وي را هدايت کرد.
تمام حيوانات از جنبنده هاي ذره بيني تا بزرگترين آنها به دقت مي دانند که بايد چگونه زندگي کنند. و در اين دانستن نياز به تعليم ندارند، يعني پيامبر و راهنماي آنها در نهادشان است. قرآن کريم اين حقيقت را در مورد زنبور عسل چنين بيان مي کند:
وَ أوْحَي رَبَّکَ إلَي الْنَّحْلِ أنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَاِل بُيُوتاً… 
و وحي کرد خداي تو به زنبور عسل که از کوه ها خانه بساز.
مقصود از «وحي» در اينجا آن نيست که خداوند پيامبري نزد زنبور عسل مي‌فرستد و کيفيت زندگي، خانه ساختن و عسل درست کردن را به او مي آموزد بلکه مقصود همان پيامي است که خداوند در وجود او سرشته و به طور جبري در مسير تکامل قرار داده است.
همچنين تمام گياهان و موجودات ديگر به جز انسان، با الهام از پيامبري که در وجود آنها است. مي دانند که چگونه تغذيه کنند و از چه مواد غذايي استفاده نمايند و چگونه لانه سازي کنند و… تا بتوانند به کمال شايسته خود برسند.
اما انسان در زمره پديده هاي قسم دوم است، که پيام تکامل در نهاد او نيست به همين دليل نمي توانند بدون راهنماي خارج از وجود خويش به تکامل برسند.
همان طور که در فصل آينده به طور مفصل اشاره خواهيم کرد، انسان نمي‌تواند با کمک گرفتن از عقل و دانش‌خويش براي نيازهاي مادي و معنوي خود برنامه و قانوني صحيح و كامل در راستاي رسيدن به تکامل برنامه ريزي کند. بلکه بايد سازنده حکيم که به تمام ريزه کاريهاي وجود انسان آگاهي دارد قانون گذاري نمايد. به همين علت خداوند براي رساندن پيام تکامل خويش، انسان هايي را که بهترين و برترين افراد از نظر وجودي و تقوي هستند، به عنوان پيامبر برگزيد. تا انسان را در رسيدن به تکامل که هدف خلقت است راهنمايي نمايند.
خلاصه آنکه فلسفه وجودي پيامبران، تکامل است و فلسفه وحي با فلسفه خلقت انسان يكي است،فلسفه آفرينش انسان تكامل، و فلسفه وحي (فلسفه وجودي پيامبران) برنامه تکامل مي باشد .
امام صادق (عليه السلام) مناظره‌اي با يکي از افراد مادي داشت، ايشان درباره فلسفه وحي مطلبي را گفتيم تأييد کرد هشام ابن حکم در اين زمينه مي گويد: يکي از پرسش‌هايي که مرد مادي از امام پرسيد، اين بود که به چه دليل مي گوييد خداوند بايد پيام آور داشته باشد؟
امام پاسخ داد: 
پس از اين که ثابت کرديم آفريدگار و سازنده اي داريم که برتر از ما و تمام آفريده هاست و با توجه به اينکه او حکيم است و کار بيهوده انجام نمي دهد و بدون شک، آفرينش هدفي دارد و با در نظر گرفتن اين واقعيت که امکان ندارد تمام مردم با او تماس بگيرند، به اين نتيجه مي رسيم که او در ميان آفريده هاي خود پيامبراني دارد که مردم را به مصالح و منافع و برنامه اي که پياده کردن آن موجب بقاي آنها و ترکش موجب نابودي آنهاست راهنمايي مي کند .
خصوصيات پيامبران 
انبياي الهي به طور عموم داراي خصوصياتي هستند که در زمينه شناخت شخصيت آنها سخت قابل تأمل است.
مجموع اين خصوصيات مي تواند بهترين سند صداقت و رسالت آسماني آنها باشد. در اين بخش به قسمتي از خصوصيات پيامبران به طور مختصر اشاره مي‌نماييم.
۱- اصالت خانوادگي
يکي از اموري که در تدوين شخصيت انسان، نقش مؤثري دارد صلاح  يا فساد نياکان اوست، اين امر هر چند تنها عامل تعيين کننده در سرنوشت انسان نيست، ولي در رابطه با زمينه سازي جهت فساد يا صلاح انسان، بي‌تأثير نمي باشد.
پيامبران خدا در خانواده هاي اصيل نجيب و پاک از هر گونه آلودگي و رذايل اخلاقي به دنيا آمده اند اين اصالت و پاکي در سلسله نيکان انبياء(عليهم السلام) تا حضرت آدم (عليه السلام) ادامه دارد: البته به اين امر مهم بايد توجه داشت که اصالت خانوادگي غير از اشراف زاده بودن است؛ انبياء با اينکه از توده هايي محروم برخاسته بودند، ليکن از اصالت خانوادگي و پاکي نياکان بر خوردار بودند. امام علي (عليه السلام) در اين زمينه مي فرمايند:
«فَأسْتَوْدَ عَهُمْ فِي أفْضَلِ مُسْتَوْدْعِ، وَ أقْرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ تَنَا سَخَتُهُمْ گرائمُ الأصْلبِ اِلَي مُطَهَّراتِ الْأرْحامِ.  »
نطفه پاک آنها را در بهترين جايگاه به وديعت نهاد و در بهترين مکان مستقر ساخت، از صلب پدران بزرگوار به رحم پاک مادران منتقل نمود.
 2- استضعاف
 از ديگر خصوصيات پيامبران (عليهم السلام) آن است که به طور عموم از متن توده هاي محروم و مستضعف برخاسته اند، تا درد محرومان را بهتر لمس کنند و بهتر بتوانند مستضعفان را عليه مستکبران بسيج کنند. امام علي(عليه السلام) درباره اين ويژگي پيامبران در نهج البلاغه چنين مي فرمايند:
«کَانُوا اَقُوْاماً مُسْتَضْعَفِينَ وَ قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللهُ بّالمَخْمَصَهِ وَ ابْتَلاهُمْ بِلْمَجْهَدَه، وَ اْمْتَحَنَهُمْ بِالمَخاوِفِ، وَ مَخضَهُمْ بِالمَکارِه … وَ لَو أرادَ اللهُ سُبْحَانَهُ لِأنْبِيائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أنْ يَفْتَحِ لَهُمْ کُنُوزَ الْذِّهْباِن وَ مَعَادِنَ الْعِقْيِانِ، وَ مَغَارسَ الْجِناِن وَ أنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّمَاء وَ وُحُوشَ الأرضين لَفَعَلَ…‌و‌َ لکِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رَسُوُلَهُ أوْلِي قُوَهٍ فِي عَزَائِمِهِمْ وَضْعَفَهً فِيْهَا تَرَي الأعْيُنُ‌مِنْ‌حَالاتِهِمْ‌مَعَ قَنَاعَهً‌تَمْلَأ الْقُلُوبَ‌وَ الْعُيُونَ غِنْيً وَ‌خَصَاصَهً تَمْلَأ الْأبْصارَ‌وَ الْأسْمَاعَ‌أذًي‌ »
(انبياء خدا) مردمي بودند مستضعف که خداوند آنها را با گرسنگي آزمود و به سختي مبتلايشان کرد و آنها را با درگيري هاي وحشت انگيز امتحان کرد و با زير و رو کردن آنها در سختي ها ايمانشان را پايدار ساخت اگر خداوند پاک مي خواست، مي توانست به هنگام بعثت گنج هاي زر و معادن طلا و انواع باغ ها را براي آنها بگشايد و پرندگان آسمان و حيوانات وحشي زمين را با آنها همراه سازد … ليکن خداوند پاک فرستادگان خود را صاحبان اراده هاي نيرومند قرار داد و در آنچه چشم ها از حالاتشان مي بيند ضعيف و ناتوان ساخت، همراه با قناعتي که دل ها و چشم ها را از بي نيازي‌آنها پر‌کند‌و تنگدستي‌شديدي که ديده‌ها و گوش‌ها را از رنج،‌لبريز‌نمايد.
سندي ديگري که ثابت مي کند انبياي خدا را از طبقات مستضعف ومحروم اجتماع بوده اند، کلام گوهري است كه از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است و فرمودند:
 خداوند هيچ پيامبري رامبعوث نکرد، مگر اينکه مدتي اورا به چوپاني گوسفندان وا داشت تا بدين وسيله کيفيت سرپرستي جامعه را به او تعليم دهد .


۳- موضع گري در برابر مترفين وابر قدرت ها
 سازش ناپذيري با قدرت هاي موجود و موضع گيري تند وخصمانه عليه مترفين وابر قدرتها از ديگر خصوصيات پيامبران الهي است.در قرآن کريم مخالفان نهضت انبيا(عليه السلام) به عنوان «مترف، ملا و جبار» مطرح شده اند.
فيروز آبادي در کتاب قاموس المحيط در باره معناي«مترف» مي نويسد: مترف به کسي مي گويند که رها شده تا هرچه مي خواهد بکند واز او جلوگيري نمي‌شود وکسي که متنعم است و از خوش گذراني او جلوگيري نمي شود به اجبار نيز مترف گفته مي شود .
 اکنون با توجه به معناي بالا، در آياتي که مخالفان نهضت انبيا(عليه السلام)را معرفي مي کند، دقت نماييد:
در مورد حضرت نوح(عليه السلام): اشراف حاکم، در پاسخ دعوت نوح، اورا تکذيب کردند وگمراهش خواندند  .
 در مورد حضرت هود (عليه السلام): اشراف حاکم معاصر هود که منکر رسالتش بودند او را به بي خردي ودروغ پردازي متهم کردند .
سرانجام، قرآن کريم در دو مورد بيان مي کند که طبقه «مترف» و رفاه زده در طول تاريخ در مقابل انبيا الهي ايستاده اند وتمام پيامبران خدا- بدون استثنا- با آنها در گير بوده اند:
« وَ مَا أرْسَلنَا فِي قَرْيَهٍ مِنْ نَذِيرِ إلّا قَالَ مَتْرَفُوها إنَّا بِهَا أرْسَلتُمْ بِهِ کَافِرُونَ. »
هيچ هشدار دهنده اي در ميان جامعه اي نفرستاديم، مگر اينکه مترفين آنها گفتند: ما منکر رسالت شماييم.
از آنچه که بيان شد روشن مي شود که پيامبران الهي(عليه السلام) در طول تاريخ با زورمندان خود سري که از هيچ ظلمي که فروگذار نبودند، افراد رفاه زده، خوشگذران و عياشي که هيچ چيز مانع از بزه کاري آنها نمي شد، و افراد لجوجي که حق را نشناختند و همچنين با مستکبران مخالفت کرده و مبارزه مي نمودند.
۴- شکست ناپذيري اراده 
 انبيا الهي به دليل اينکه مي خواستند با تمام کژي ها و انحرافات فردي واجتماعي بشر مبارزه کنند و از مستضعفين در برابر مستکبرين و مترفين، پشتيباني مي کردند. همچنين در ابتداي بعثت فاقد هرگونه قدرت اقتصادي، نظامي و سياسي بودند. در دوران رسالت خويش به ويژه در آغاز بعثت با انبوهي از سختي‌ها و مشکلات روبه رو شدند.از اين رو امام صادق (عليه السلام) فرمود:
أشَدُّ الْنَاسِ بَلَاء اَ ألْاَنْبِياء  .
مشکلات پيامبران از همه بيشتر است.
از خصوصيات بارز پيامبران آسماني اين بود که با اراده بسيار قوي و عزمي پولادين و شکست‌ناپذير در مقابل تمام مشکلات وسختي‌ها ايستادگي مي کردند، وهرگز سستي از خود نشان نمي دادند.
امتيازات لازم پيامبران
پيامبران آسماني که رهبران واقعي جامعه در کليه شئون زندگي مي باشند بايد از يک سلسله صفات عالي وبرجسته که جايگاه ومقام رهبري را تحکيم کند، برخوردار شوند ودر حقيقت براثر وجود اين امتيازات است که اين منصب خطير به آنها واگذار مي گردد.
امتيازات لازم پيامبران:
۱- مصونيت از گناه ونافرماني خدا.
۲- مصونيت‌ از خطا و اشتباه در فراگرفتن ‌احکام از جانب‌ خدا وتبليغ آنها به مردم.
۳- اطلاعات کافي ووسيع نسبت به مسائلي که تبليغ آنها را به عهده دارند.
۴- پيراستگي از رذايل اخلاقي وعيوب جسماني که موجب تنفر مردم وعقيم شدن اثر تبليغ آنان مي شود.
عصمت از گناه
عصمت صفت نفساني ونيروي دروني است که دارنده آن را از خيال وفکر انجام گناه باز مي دارد وبه عبارت ديگر خداترسي باطني است. که شخص را در مقابل گناه وحتي فکر وتصميم برانجام گناه مصون مي دارد.
سؤالي که دراين ارتباط در ذهن نقش مي بندد اين است که چگونه ممکن است شخصي نسبت به تمام گناهان مصونيت پيدا کند ونه تنها معصيتي از او سر نزند، بلکه حتي به فکر نافرماني وگناه نيز نباشد؟
همانا عصمت مصونيت در برابر گناه، از لوازم علم به مفاسد گناه است، البته نه به اين معنا است که هر نوع علم به لوازم گناه پديد آورنده مصونيت وعصمت از گناه است، بلکه بايد واقع نمايي علم به اندازه اي نيرومند باشد که لوازم و آثار گناه را آن چنان در نظر آدمي مجسم و روشن سازد که انسان لوازم کارهاي خود را با ديده دل، موجود و محقّق ببيند، در اين موقع صدور گناه از وي، به صورت يک «محال عادي» در مي آيد . 
براي تقريب به ذهن مثال ذيل رابيان مي نماييم: هريک از ما دربرابر يک سلسله اعمال خارجي که جان آدمي را تهديد مي‌نمايد نوعي عصمت و مصونيت داريم و اين نوع مصونيت زاييده علم ما به لوازم اين گونه اعمال است. همان طور که روشن و واضح است، فرد عاقل و خردمندي كه علاقمند به حيات و زندگي مي باشد، در برابر هر سَم کشنده اي که نوشيدن آن حياتش را تهديد مي نمايد، يا سيم لخت برقي که با تماس آن انسان از بين مي رود مصونيت وعصمت دارد. وصدور اين اعمال از انسان محال عادي است .علت اين مصونيت مجسم آثار حقيقي و مهلک اين اعمال مي باشد و اين آثار چنان در نظر وي تجسم و محقّق و از نظر عقل آن چنان مسلم مي باشد که در پرتو آن فکر انجام دادن چنين افعالي را در افکار خود نمي پروراند. 
عصمت در ارتباط افراد معصوم، اثر مستقيم ايمان شديد وعلم قاطع به کيفر اعمال مي باشد، و پيامبران براثر احاطه علمي به کيفر اعمال وآگاهي کامل از عظمت خداوند، در برابر تمام گناهان عصمت جامع وکامل داشته هيچ گاه حتي فكر گناه را نيز نمي کنند.
مصونيت از خطا و اشتباه
پيامبران(عليهم السلام) نه تنها در برابر گناه مصون مي باشند، بلکه در پرتو تأييدات خداوندي، از هر نوع خطا و اشتباه ديگر اعم از اشتباه در تبليغ، آيين خدا، بيان احکام الهي و خطا در انجام وظايف مذهبي اعم از فردي و اجتماعي و اشتباه در امور روزانه زندگي مصون هستند اصولاً اشتباه در موارد فوق از سوي پيامبران عدم اعتماد عمومي را نسبت به تعاليم آنها در پي خواهد داشت زيرا نخستين پايه تربيت اعتماد به گفته مربي است.
اطلاعات وسيع و علم و دانش سرشار 
يکي ديگر از امتيازات پيامبران (عليه السلام)، داشتن اطلاعات وسيع وگسترده نسبت به هدفي است که انگيزه برانگيخته شدن آنهاست از آن جهت كه هدف بعثت پيامبران، تعليم و تربيت انسان ها است. بنابراين هر علم دانشي که در مسير تحقق اين دو هدف قرار دارد  ضرورت آگاهي نسبت به آنها براي پيامبران اعظام به حکم عقل کاملاً درک مي گردد.
 پيراستگي از عيوب و نقائص 
يکي ديگر از امتيازات پيامبران كه در تأمين هدف بعثت مؤثر است، پيراستگي از يک سلسله عيوب جسمي و روحي مي باشد که موجب دوري وتنفر مردم از آنان مي گردد جهت تاميين هدف بعثت مي باشد عيوبي چون خشونت، تند خويي، پستي، امراض و بيماري هاي مسري، برص، پيسي و جزام که مايه تنفر مردم است و تحقق هدف بعثت را عقيم مي نمايد از اين جهت بايد تمام رهبران آسماني در همه ادوار زندگي از اين عيوب مادي و معنوي پاک و پيراسته باشند.
  • بازدید : 55 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه ۱۳ رجب در سال سى‏ام عام الفيل (۱) بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است 
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.
يش از شروع اين فصل لازم است شمه‏اى به بعثت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره گردد تا دنباله كلام بزندگانى على عليه السلام كه در اين امر مهم سهم قابل ملاحظه‏اى دارد كشيده شود. 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه: 

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏ 
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است 

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) ! 

چه بخوانم؟گفته شد: 

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم… (۱) 

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است،چنان خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد. 

چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد اين آيات بر او نازل شده بود. 

يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (۲) 

اى كه جامه بر خود پيچيده‏اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‏گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش. 

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت: 

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (۳) 

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى. 

همچنين نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (۴) 

يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب ۱۲ ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: 

صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (۵) 

يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على. 

خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد: 

سبقتكم الى الاسلام طفلا 
صغيرا ما بلغت او ان حلمى (۶) 

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر بشرح زير بوده است. 

چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (۷) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند . 

چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) ! 

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود: 

يا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى اليكم خاصة فقال (و انذر عشيرتك الاقربين) و انا ادعوكم الى كلمتين،خفيفتين على اللسان و ثقيلتين فى الميزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى عليه و على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى. 

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‏يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود. 

از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نا بالغ و دهساله بود . 

آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم. 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (۸) 

برخى از اهل سنت براى اينكه موضوع ايمان آوردن على عليه السلام را در يوم الانذار و همچنين پيش از آن بى اهميت جلوه دهند ميگويند درست است كه اسلام و ايمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سايرين پس از او ايمان آورده‏اند اما چون على عليه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكليفى هم بعهده نداشته است لذا ايمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه يك تقليد كودكانه است در صورتيكه ابوبكر و عمر و ديگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهميده و سنجيده به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده بودند و پر واضح است كه ايمان از روى عقل و تحقيق بر ايمان تقليدى كودكانه برترى دارد! 

در پاسخ اين اشكال ميگوئيم كه قياس نمودن على عليه السلام با ديگران باصطلاح منطقيون قياس مع الفارق است و آنانكه چنين اشكالاتى را پيش كشيده‏انداز اينجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قياس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعيه است نه در امور عقليه،و ايمان بخدا و يگانگى او و تصديق رسالت از امور عقلى است نه از تكاليف شرعى ثانيا فزونى قوه مميزه و عقل آدمى در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اوليه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از ديگرى باشد كه در سنين چهل يا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنين كسى داراى روح قدسى بوده و مؤيد من جانب الله باشد چنانكه حضرت عيسى عليه السلام در حاليكه طفل نوزاد بود فرمود: 

انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. (۹) 

(من بنده خدايم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پيغمبر قرار داده است) و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز خداوند در قرآن كريم فرمايد: 

يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا (۱۰) 

(اى يحيى بگير كتاب تورية را به نيروى الهى و ما يحيى را در كودكى حكم نبوت داديم) . 

سيد حميرى در مدح حضرت امير عليه السلام بدين مطلب اشاره كرده و گويد: 

و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا 
كيحيى يوم اوتيه صبيا 

يعنى همچنانكه به يحيى در كودكى حكم نبوت داده شد به على عليه السلام نيز در حاليكه طفل بود حكم ولايت و هدايت مردم داده شد.همچنين در داستان يوسف قرآن كريم فرمايد:و شهد شاهد من اهلها. (۱۱) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت يوسف عليه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرين طفل خردسالى از كسان زليخا بوده است. 

ثالثا ايمان على عليه السلام مانند ايمان ديگران نبوده است زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه ميگرفت در صورتيكه ايمان ديگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بين نباشد) از كفر بايمان بوده است و آنحضرت طرفة العينى بخدا كافر نشده و پيش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرمايد:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة. (۱۲) من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و بايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم.) 

حضرت حسين عليه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگريان عمر بن سعد فرمايد : 

فاطم الزهراء امى،و ابى‏ 
قاصم الكفر بدر و حنين‏ 
عبد الله غلاما يافعا 
و قريش يعبدون الوثنين 

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنين او خدا را پرستش كرد در حاليكه كودك نورسى بود و قريش دو بت لات و عزى را مى‏پرستيدند. 

محمد بن يوسف گنجى و ديگران (مانند ابن ابى الحديد و محب الدين طبرى) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل ميكنند كه فرمود: 

سباق الامم ثلاثة لم يشركوا بالله طرفة عين،على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصديقون. (۱۳) 

سبقت گيرندگان بايمان در امت‏ها سه نفرند كه يك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ايمانشان راستگويانند. 

رابعا قول و فعل پيغمبر براى ما حجت بوده و جاى هيچگونه چون و چرا نميباشد زيرا خداوند درباره آنحضرت فرمايد: 

و ما ينطق عن الهوى،ان هو الا وحى يوحى. (۱۴) يعنى پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نميگويد بلكه هر چه ميگويد از جانب ما وحى منزل است .بنابر اين اگر ايمان على از روى تقليد كودكانه بود نبى اكرم باو ميفرمود يا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اى در صورتيكه نه تنها چنين حرفى را نزد بلكه ايمانش را پذيرفت و در همانحال وراثت و وصايت و خلافت او را نيز صريحا بعموم حاضرين گوشزده نمود،پس آنانكه چنين اشكالاتى را درباره سبقت ايمان على پيش آورده‏اند در واقع نه پيغمبر را شناخته‏اند و نه على را. 

همچنين ارزش ايمان على عليه السلام را خداوند بهتر از همه ميداند و در قرآن كريم از آن تجليل فرموده است چنانكه به نقل مورخين و مفسرين عامه و خاصه هنگاميكه عباس بن عبد المطلب و شيبه برسم عرب مفاخره ميكردند على عليه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسيد فخر و مباهات شما براى چيست؟ 

عباس گفت من سقايه حاجيان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شيبه گفت من خادم بيت هستم و كليدهاى آن در نزد من است على عليه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زيرا من مدتها پيش از شما ايمان آورده و باين قبله نماز خوانده‏ام چون هيچيك از آن سه تن زير بر حرف ديگرى نميرفت داورى پيش پيغمبر بردند تا در ميان آنها حكم كند در اينموقع جبرئيل آيه زير را آورد. (۱۵) 

أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر… (۱۶) 

آيا شما قرار داديد عمل كسى را كه حجاج را آب داده و يا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده است؟ 

بتصديق عموم مورخين اول كسى كه بدعوت پيغمبر جواب مثبت داد و بخداايمان آورد على عليه السلام بوده و باز به نقل تاريخ نويسان شيعه و سنى در همان موقع پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است كه:اولين كسى كه دعوت مرا بپذيرد پس از من جانشين من خواهد بود حال چرا اين مطلب مورد قبول اهل سنت نيست بايد از خود آنها پرسيد و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پيرامون آن بعمل خواهيم آورد. 

مطلب مهم و قابل توجه اينست كه اسلام و ايمان على عليه السلام را با اسلام ديگران نميتوان قابل قياس شمرد زيرا آنحضرت تنها بظاهر امر و يا بعلت قرابت و خويشاوندى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده بود بلكه على عليه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شيفته جذبه حقيقت بود و در برابر آن،همه چيز را فراموش ميكرد لذا نسبت به پيغمبر كه مظهر حقيقت بود فانى محض گشته و براى ترويج و اشاعه دين او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانيد. 

بجرأت ميتوان گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فداكارتر از على عليه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاريهاى على عليه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پيغمبر مى‏نمود و اين فداكارى را از جان و دل مى‏پذيرفت. 

از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال ۱۳ بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود. 

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‏اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند. 

بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (۱۷) و عموى خويش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود. 

در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‏اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند. 

در كليه اين مراحل سخت و مشكل على عليه السلام همراه پيغمبر بود و اصلا اين دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غير قابل تفكيك بود. 

چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سيزده سال چندان پيشرفتى نكرده و تقريبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بايستى انديشه‏اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد كه در فصل آتى توضيحات لازمه درباره آن داده خواهد شد. 

عتیقه زیرخاکی گنج