• بازدید : 31 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۷۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بار ديگر رسول خدا آنان را دعوت كرد و پس از صرف طعام بي درنگ بحمد و ثناي الهي سخن آغاز نمود و شهادت بر زبان جاري ساخت سپس فرمود «إنَّ الرَّائد لا يكذب أهله، و الله الّذي لا إله إلّا هو إنّي رسول الله إليكم خاصّة و إلي الناس عامّة و الله لتموتنَّ كما تنامون و لتبعثنَّ كما تستقيظون و لتحاسبنَّ بما تعملون و لتجزون بالإحسان إحساناً و بالسوء سوءاً، و انّها الجنّة أبداً أوالنار أبداً» براستي كه پيشرو قافله به ياران خود دروغ نگويد، سوگند به آن خدائي كه جز او معبودي آنچنان كه مي رويد خواهيد مرد و همانطور كه از خواب برمي خيزيد در قيامت از گور برانگيخته خواهيد شد و بحساب شما دقيقاً رسيدگي خواهند كرد و برفتار نيكتان پاداش نيك و بكردار زشتشان سزاي بد خواهند داد و سرانجام كارتان يا بهشت جاويد است و يا آتش دوزخ.
كلام آن حضرت كه بدينجا رسيد ابوطالب با لحني بسيار آرام و متين كه حكايت از ايمان و انقلاب دروني او مي كرد گفت: نصيحت و خيرخواهي تو را بجان و دل پذيرفتيم و از سر صدق و راستي نبوت را تصديق نموديم و چه بسيار آرزومند و عاشق ياري تو هستيم، و اشاره بحضار كرده گفت ايشان برادران و خويشان و تبار تواند و من يكي از ايشانم جز اين كه بر ديگران درخواسته تو سبقت جستم هر چه مأموري انجام ده بخدا سوگند تا زنده ام دست از ياريت برندارم۱ لكن ابولهب با لحني تند و مسخره آميز گفت اين عجب رسوائي است، اي قريش قبل از آن كه او بر شما دست يابد دستش را كوتاه سازيد، ابوطالب گفت به خدا سوگند تا زنده ايم از او دفاع خواهيم كرد.
پاره اي گويند رسول خدا r رو كرد به پسران عبدالمطلب و فرمود «يا بني عبدالمطلّب إنّي والله ما أعلم شابّاً في العرب جاء قومه بأفضل ممّا قدجئتكم به قد جئتكم بخير الدُنيا و الاخرة و قد أمرني الله تعالي أن أدعئكم إليه فأيّكم يوازرني علي هذا الأمر علي أن يكون أخي و وصيّي و خليفتي فيكم» اي پسران عبدالمطلب براستي جواني از عرب نمي شناسم كه چيزي را براي قوم خود آورده باشد بهتر از آنچه من آوردم، بي شك بدانيد من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام، پروردگارم بمن فرمان داده كه شما را بسوي او بخوانم اكنون هر كدام از شما حاضر باشد مرا ياري كند او برادر و وصي و خليفة من در بين شما خواهد بود؟ علي u كه در آن هنگام جواني بالغ بود بپاي خاست و گفت يا رسول الله من حاضرم تا آخرين نفس تو را ياري كنم پيغمبر او را نشانيد و سخن خود را تكرار كرد تا سه بار علي u گفت من حاضرم كه در اين كار پشتيبان تو باشم، سپس رسول خدا بازوي او را گرفت و فرمود «انَّ هذا أخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و أطيعوا»: اين علي برادر و وصي و جانشين من است در بين شما، از او بشنويد و او را مطيع باشيد، قريش خنديدند و به علي و پدرش ابوطالب نگريسته از روي تمسخر گفتند اي ابوطالب اكنون از پسرت پيروي كن كه او را بر تو امير ساخت.
بهر حال اين مجلس خاتمه يافت و قريش پراكنده شدند لكن با سينه هاي پر از خشم و چهره هاي در هم كشيده و عبوس و دلهاي پر از كينه، اما چاره اي نداشتند چون رسماً ابوطالب را كه رئيس دارالندوه بود حامي محمّد مي ديدند، چندي بدين منوال گذشت تا اين كه پيغمبر مأموريت پيدا كرد همة مردم را بدين خويش دعوت كند و آية «فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين» نازل گشت پيغمبر اكرم از كوه صفا بالا رفت و ندا داد «يا بني فهر! يا بني عدي! يا بني فلان! و يا بني فلان» يكايك بطون و قبائل را بنام خون همگي گرد آمدند و ابولهب هر طور كه بود خود را رسانيد شايد بتواند از دعوت پيغمبر جلوگيري كند پس از آن كه همه جمع گشتند فرمود اگر من بگويم كه سواراني در اين وادي خيال غارت بردن بر شما دارند مرا تصديق خواهيد كرد؟ گفتند آري ما تا كنون دروغي از تو نشنيده ايم، آنگاه فرمود «فإنّي نذيرٌ لكم بين يدي عذاب شديد»: براستي كه من شما را از كيفر زشتكاريهايتان بعذابي سخت بيم مي دهم. دست از كيش بت پرستي برداريد و معبود حقيقي خداي آسمان و زمين را پرستش كنيد اي زادگان عبدالمطلب، اي زادگان عبد مناف، اي زادگان زهره، اي زادگان تيم، اي زادگان مخزوم، اي زادگان أسد، خدا بمن فرمان داده تا خويشاوندان نزديك خود را پيش از ديگران انذار نمايم، اكنون از شما هيچ نمي خواهم جز اين كه بگوييد «لا إله إلّا الله».
ابولهب كه مردي تنومند و درشتخو بود فرياد زد «تبّاً لك ألهذا جمعتنا» واي بر تو، ما را براي همين جمع كردي۲٫ پيغمبر نگاهي به ابولهب كرده چيزي فرمود، لكن جعفر بن ابي طالب و عبيدة بن حارث و جماعتي ايمان آوردند.
قريش هر چه كوشيدند كه شايد بتوانند اين نور را خاموش كنند و از دعوت پيغمبر جلوگيرند ممكن نشد لاجرم به آزار و اذيت مسلمين پرداختند لكن بخاطر ابوطالب نسبت به شخص پيغمبر و علي ابن ابي طالب خيلي جسارت نمي كردند.
از جمله كساني كه در اين جا ايمان آورده و مورد آزار قريش قرار گرفته بودند عمار ياسر، و پدر و مادر و برادرش، خباب الأرت، صهيب بن سنان، بلال بن رباح عامر بن فهيرة بودند كه سخت تحت فشار و شكنجه قريش واقع شدند اكنون قصة بلال را چنانكه جاد المولي آورده بشنويد.
 
 بلال 
اميّه بن خلف بمجلسي كه در قريش تشكيل يافته بود شركت كرده و در آنجا نشسته بود كه مردي آرام آرام خود را بدو نزديك مي كرد، او خود را بوي رسانيده و آهسته بگوشش گفت هيچ خبر داري؟! پرسيد چه خبري چه شده؟ گفت: غلامت با محمّد رفت و آمد پيدا كرده، و من خود اين معنا را بچشم ديده ام، حتي بدست آورده ام در چه موقعي نزد او مي رود، يا در گرماي ظهر و يا در تاريكي شب است، و مكرر ديده ام كه راه رفتنش با ترس و احتياط است كه مي خواهد كسي از كارش سر در نياورد، و اگر فهم مرا تخطئه نكني من گمان مي كنم دعوت او را هم پذيرفته باشد چه من ان معنا را از سيماي بلال مي خوانم و من احوالات او را مورد نظر گرفته ام و چنين گمان مي كنم كه او نيز مانند بسياري از مردم مكه بدام وي افتاده، و دين او را پذيرفته است.
اميه با كمال تعجب پرسيد: راست مي گوئي، آيا دليل هم داري؟ گفت: آري اگر صرف پندار بود و اطمينان نداشتم بتو نمي گفتم، من آنچه ديده ام گفتم تا  هر چه زودتر غلامت را از اين آلودگي پاك سازي و بطور كلي فكري دربارة اين فتنه بكني چه بزودي در همة بردگان و بعد از آنان رفته رفته در ساير طبقات مردم رخنه خواهد كرد.
اميه در حالي كه از شدت خشم آتش گرفته بود برخاسته بمنزل رفت، و در راه دندان روي دندان فشار داده و در اين كه چگونه بلال را شكنجه كند مي انديشيد.
بلال آمد و از چهرة در هم گرفته آقايش به آتش خشم و قصد سوء او پي برد، در برابر اميه قرار گرفت اما چه قرار گرفتني مانند بيد مي لرزيد، اميه گفت: اين حرفها چيست كه از تو به من رسيده آيا راست است كه با محمّد رفت و آمد داري و در تاريكي هاي شب و گرماي روز نزد او مي روي، آيا تو باو ايمان آورده اي و خرافات و ضلالت او را پذيرفته اي و به «لات» و «عزي» كافر شده از دين و از پرستش خدايان قريش و عرب بيرون رفته اي؟
بلال گفت: اين كه بتو رسانيده كه من اسلام آورده ام من از تو چيزي را كتمان نمي كنم، آري من نزد محمّد رفتم و برسالت او ايمان آورده و تصديقش نمودم، و حال كه تو را خبردار كردم ديگر از اين كه ساير مردم هم خبر يابند باكي ندارم.
اميه گفت مگر نمي داني كه تو مملوك من و بندة زر خريد و عيناً مانند ساير اموال من هستي، و مگر نمي داني كه از همان روز كه تو را خريده ام عقل و جسم و روح و بدنت ملك منست، دل تو چنين اختياري ندارد كه به هر چه بخواهد ايمان و اعتقاد بهم رسانده، و فكرت آزادانه هر جا بخواهد جولان دهد، با اين حال چرا از حد خود تجاوز كرده اي و از دين مولايت بيرون شدي!
بلال گفت: درست است كه من بنده و اسير و خادم و زر خريد توام، من اين را انكار ندارم بشهادت اين كه اگر مرا امر كني در شب هاي تار بيابان هاي هولناك را بپيمايم و اگر تكليفم كني كه در روزهاي گرم سنگهاي گران بدوش كشم خواهم كشيد و ابراز خستگي هم نمي كنم و اما عقل و فكر من و عقيده و ايمانم ملك تو نيست و چيزي نيست كه در تحت ملكيت و سلطنت تو در آيد، چون عقيده و ايمان يك برده ضرري به حال مالك و مولايش ندارد. غلام مادامي كه بر خدمت مولا و حفظ عهد و فرمان او قيام دارد وظيفة بردگي را انجام داده هر چند عقيده و افكارش جز عقايد و افكار مولايش باشد.
اميه در حالي كه از شدت خشم عنان اختيار از دستش ربوده شده بود فرياد زد: تو اي بنده همه جايت از سر تا بقدم مملوك من است، و از آن جمله عقايد و افكار تو و حتي خاطرات قلبي و حركات زبان تواست، تو از هيچ يك اين ها چيزي را مالك نيستي و من اكنون آنقدر عذاب و شكنجه ات مي دهم تا عقايدي را كه در دلت راه  يافته از خود بيرون كرده آنچه را كه در دل بافته اي پنبه كنم، آنگاه در كمال هيجان غضب و نخوت و قدرت و بادلي خالي از عاطفة انسانيت و با كمال بي رحمي بر او حمله كرد و دست و پايش را محكم ببست و او را به كودكان سپرد تا چون گوهري هدف قرار داده و سنگ بارانش كنند.

اميه كه در آخر وقت به سروقت غلامش مي آمد پيش خود فكر مي كرد كه اين شكنجه و عذاب ايمان را از دل او زدوده، و هواي پيروي از دين جديد را از سرش ربوده است، ولكن اين خيالي خام بود كه وي در مغز خود مي پرورانيد و محال بود كه بتواند با شكنجه و آزار ايمان را از دلي كه تسليم خدا شده و روي خود را به سوي معبود حقيقي كرده زايل سازد، غل و زنجير و شكنجه و عذاب در برابر حلاوت ايمان چه اثري مي تواند داشته باشد، آري دل بلال از نعمت اسلام متنعم شده بود، او ديگر با اين نقشه ها از اين نعمت چشم نپوشيد.
اميه وقتي به غلام خود رسيد پرسيد عذاب را چگونه ديدي، آيا باقي ماندن در انواع شكنجه ها را بهتر مي داني يا برگشتن به پرستش بتها و كفر بآئين محمّد، كدام يك را؟ بلال نگاهي به اميه كرد كه از آمادگيش براي بلا و عذاب و ناچيز شمردن شكنجه هاي وي حكايت مي نمود، و با اين نگاه خود گويا مي خواست بفهماند كه تو هم تازيانه داري كه مي تواني با آن بدنم را كبود كني و هم طناب داري كه مي تواني پا و گردنم را بهم ببندي و هم تير و نيزه داري كه مي تواني به گلوگاهم فروسازي، و هم شمشير داري كه گردنم را بزني، ولكن آن چيزي كه نداري و در اختيار تو نيست عقل و دل منست، تو كوچكتر، و كمتر از آني كه بتواني حكومتي بر دل و عقل من داشته باشي، قدرت و سلطنت تو در اينجا كاركرد و موثر نيست، و خلاصه تو بدانجا دسترسي نداري.
بلال پس از آن نگاه پرمعني بيش از اين كلمات چيزي نگفت: «أحد، أحد» و خواست تا بمولايش اعلام بدارد كه او همچنان بر دين توحيد و ايمان و اعتقاد خود باقي است هر چه انواع محنت ها و اصناف بلاها بر سرش ببارد.
روز دوم پس از آن كه آفتاب طلوع كرد، و اشعة آن چون تيرهاي آتشين بر بيابان هاي اطراف تابيد و سنگ و ريگ صحرا چون براده هاي تفتيده آهن داغ و سوزان شد اميه بلال را به صحرا آورده و او را بزمين خوابانيده تخت سنگ بزرگي را بروي سينة وي بغلطانيد، ولكن نه آن ريگهاي تفتيدة بيابان در دل او اثر كرد و نه آن تخته سنگ سنگين و سوزان، و نه تابش اشعة آفتاب داغ، و نه گرد و غباري كه بسر و رويش مي ريخت، بلال همة اين ها را تحمل مي كرد و و حتي يك كلمه از حرف خود را پس نمي گرفت، و دائماً با تكرار كردن شعار عقيده و عنوان دينيش مترنم بود و مي گفت، «أحد، أحد» احد است آن خدائي كه من او را پرستش مي كنم و روي دل به سويش دارم، و اعتمادم بر اوست، و در راه او از اين عذابها باكي ندارم، و اين شكنجه ها مرا از ايمان و عقيدتم بوي باز نخواهد داشت.
«أحد، أحد» آن خداي يكتائي است كه من همواره بليات را بوسيلة او از خود دفع مي كنم، و در هر گرفتاري باو پناهنده مي شوم و هر قدر شدت بلايا راه و روزنة اميد را تنگ تر كند اعتماد من بر او بيشتر مي شود.
«أحد، أحد» آن خداي يكتائي است كه محمّد r را برسالت مبعوث كرد، و او را رهبري امين قرار داد، و از مهمترين نعمت ها و احسان ها كه بمن كرده اين است كه توفيق پيروي او را بمن ارزاني داشته، و مرا از جمله دوستان و ارادتمندان او قرار داد، من بشكرانة اين نعمت در برابر همة اين شكنجه ها صبر مي كنم.
روزگار درازي گذشت كه بلال همچنان در شكنجه و عذاب بسر مي برد، و مولايش اميه هر روز از روز پيش خشمناكتر و دل سنگتر مي گشت، و بلال را به عذاب هاي دردناكتر شكنجه مي داد، و او جز صبر و شكيبائي عكس العملي از خود نشان نمي داد؟ تا آن كه روزي ابوبكر در بعضي دره هاي مكه مي گذشت بلال را ديدكه از شدت درد مي ناليد و بخود مي پيچيد، و مولايش اميه در كنارش ايستاده از فرياد و ناله او لذت مي برد، و مثل كسي كه خشم و غيظ خود را تسكين داده و آتش كينه را در سينه خاموش كرده باشد خوشحالي مي كرد.
ابوبكر از اين منظرة رقّت كرد، و عواطفش تحريك شده با ناراحتي باميّه گفت: تا كي مي خواهي اين بدبخت را مورد شكنجه هدف آزار خود قرار دهي. آخر از شنيدن اين نالة دلخراش و از اين اشك هاي سوزان چه لذتي مي بري؟ گناه او چيست، و مگر چه جرمي مرتكب شده؟!
اميه دركمال غرور و نخوت و عجب و تكبر باد در دماغ افكنده گفت: اين بندة من، و ملك زير دست من است، تا آنجا كه بخواهم شكنجه اش مي دهم، و هر وقت بخواهم رهايش مي كنم، و به كسي هم مربوط نيست تا چه رسد به تو كه بي دخالت در جرم او نيستي، آري تو و رفيقت او را باين روز انداختيد، حالا اگر خيلي دلت مي سوزد او را از من بخر و از شكنجه اش نجاتش ده، و گرنه مادام كه در ملك من است رفتار من با او همين است كه ديدي، آنقدر او را عذاب مي دهم كه تا به كيش بت پرستي برگردد، ابوبكر فرصت را غنيمت شمرده، براي نجات بلال از شكنجة مولايش فرصتي مناسب تر از اين نديد، او را از اميه خريده آزاد كرد پايان قصه از جاد المولي.۱
محشي اوراق گويد: تنها بلال موردآزار قريش نبود بلكه جماعتي از مسلمانان به بلائي چون بلاي او مبتلا بودند عمّار ياسر، پدر و مادر و برادرش در زير شكنجه و عذاب جان سپردند، خباب الأرت را تا دروازة مرگ بردند، گويند پشت او را بآتش گرفتند چنانكه چربي پشت او آب مي شد و آتش را خاموش مي ساخت، وي خود براي عمر بن الخطاب در زمان خلافتش مصيبت هاي خود را نقل كرد، چون عمر پشت او را نگريست گفت تا امروز چنين چيزي نديده ام.

عتیقه زیرخاکی گنج