• بازدید : 112 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تحقیق پست مدرنیسم-خرید اینترنتی تحقیق پست مدرنیسم-دانلود رایگان مقاله پست مدرنیسم-تحقیق پست مدرنیسم
این فایل در ۲۴صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پست مدرن در معماری یک سبک با کلاس هستش که خیلی از معمارای بزرگ جهان از این سبک در بناهای خو استفاده میکنند که در ادامه به این معماران اشاره میکنیم.
پیکره پیچیده و در هم تنیده و متنوعی از اشیاء است که در اواخر دهه ۱۹۶۰به دنیا آمد.
دستاورد پست مدرن از شیوه ی بیان معماری چیست؟
(منطقه گرایی – تحت تاثیر نیاز ارتباط ( معماربی با محیط به ویژه اقلیم )آزادی حس ترکیب ،عدول از مناطق عقلانی رنگ، نشانه های شخصی یا اجتماعی و بهره گیری از تمثیلهای دور و نزدیک و به طور کلی دستاورد پست مدرسیم به تازگی و تنوع در شیوه های بیان معماری است.
نظریه پردازان پست مدرنسیم:آلدورسی و پائولوپور تو گزی در ایتالیا هستند.
–         پست مدرن چه چیزهایی را به تصویر می کشد؟
پست مدرنسیم ویژگی ابهام و کنایه رادارا می باشد و انتخاب  نامحدود ،کشمکش و گسستگی سنتها را به تصویر می کشد.
رابرت ونتوری :
معمار آمریکایی و از شاگردان سارنین و تونی کان بود و در دفتر کار انها کار میکرد. در سال ۱۹۶۶ کتابی بنام “پیچیدگی و تضاد در معماری” را نوشت.
در این کتاب رابرت ونتوری : اصول اندیشه ها و جهانبینی معماری مدرن را زیر سئوال برد.او در این کتاب خاستار توجه به خصوصیات انسانی و توجه به معماری انسانی مدار شد.او در این کتاب”Is bore” به معنی کم خسته کننده را مطرح میکند. رابرت ونتوری عقیده داشت که یک ساختمان نمیتواند یک فرم خاص داشته باشد.
برای فرمهایی از قبیل خانه های دامنه کوههای ایتا لیا که بر اساس نیازهای مردم و شرایط اقلیمی بنا شده ملاک است. ( ونتوری هیچ اعتقادی به سبک بین ا لمللی ندارد و به جلی آن معتقد به *زمینه گرایی* است  یعنی هر بنایی باید بر اساس زمینه های فرهنگی – اجتماعی- تاریخی و کالبدی و شرایط آن سایت و ساختمان طراحی و اجرا شود.
_ رابرت ونتوری در ۱۹۷۲ کتاب دیگری بنام “یادگیری از لاس وگاس” نوشت .در این کتاب توجه معماران را به فرهنگ را به فرهنگ و خصوصیات روزمره زندگی جلب کرد.وی در این کتاب یاد آور شده که سمبلها آنهایی نیستند که روشنفکران به مردم دیکته کردند بلکه این سمبلها را خود مردم طراحی کرده و قابل فهم برای آنهاست۰
مثل: ( اشکال سردرها – مغازه ها و احجام عامه پسند چیزی است که که در شهر لاس وگاس جذابیت خاصی داده است۰
_ از نظر معماران پست مدرن شرایط زیر فرم ساختمان را تعیین میکند :
۱-   خصوصیات فرهنگی – اجتماعی – تاریخی و اقتصاد افراد که از ان استفاده میکنند.
۲-   خصوصیات شهری – خیابان – میدان – کوچه – مغازه.
۳-   شرلیط اقلیمی – رطوبت – سرما – گرما – جنگل – صحرا.
۴-   نحوه ی زندگی روزمره اهالی ساختمان – نیازهای آنها وپیش زمینه های ذهنی Event.
 به واقع هر معمار پست مدرن همانند : رابرت ونتوری – چارلز مور – رابرت استرن – مایکل گریوز- اراتا اسواکی – رم کولهاس – ریچارد مه یر – تادائو اندو – چالز جنکس۰ نمونه های قابل ذکری هستند که نمادهای مشهور و نخبه را در کارهایشان برای دستیابی به نتایجی کاملاً متفاوت بکار میگیرند۰
 اين نوشتار رديه يي بر «پست مدرنيسم در خدمت بنيادگرايي» به قلم «رشيد اسماعيلي» نيست که در ويژه نامه تحليل خبر هفته گذشته روزنامه اعتماد منتشر شده بود، بلکه تلاشي است براي به جلوه کشيدن سويه هايي از پست مدرنيسم که بي محابا بنيادگرايي را مي کوبد و مجال بروز و پايايي را از آن مي ستاند. با اين همه نبايد اين نوشتار را پاسخ «پست مدرنيسم در خدمت بنيادگرايي» دانست، چه اينکه سياليت و گريزشي که در گوهر پست مدرنيسم نهان است، کار پژوهشگر را براي به دست دادن يک تعريف واحد از پست مدرنيسم سخت و دشوار مي کند و هرگونه کوششي در سمت رد گزاره هاي مقاله موردنظر، به رد مدعيات پست مدرنيسم و نقد مهلک آن مي انجامد. با اين نگرش و پيش گفتار به توضيح مواردي خواهم پرداخت. پست مدرنيسم از تعريف مي گريزد اما با رواداري مي توان آن را «تلاشي براي عبور از عوارض ناخوشايند مدرنيسم» دانست. براي فهم گزاره پيش گفته، چاره يي جز نسبي گرا شدن و نظر افکندن با چشم نسبي بين نيست، چه اينکه شرط اول قدم ۱ براي ورود به وادي پست مدرنيسم قائليت به نسبي گرايي است. مدرنيته با افسون پالايي از جهان سنت و سکولار کردن شناخت انسان از اطراف و اکناف خويش و نيز در سايه برساختن «عقل مدرن» که معيار هرگونه قضاوتش قرار داد، «عقلانيت انتقادي» را در چنان جايگاه رفيع و دور از نقدي قرار داد که گويي بشر براي شناخت و رستگاري تنها به «عقل نقاد» نيازمند است؛ ادعايي که پيامبران پست مدرنيسم با طرح «اسطوره»، «غريزه» و… در کنار «عقل» به مثابه منابع شناخت و عامل تسکين انسان با کليت آن به جدل برخاستند. اما نقد مدرنيته آنگاه عملي است که دستيابي به حقيقت را ناممکن دانست و همزمان راه هاي رسيدن به حقيقت را نيز تحت تکثر تعريف کرد. در نتيجه همه تلاش ها و شناخت ها از حقيقت اعتبار مي يابند. در اين صورت، نه فقط دهليزي که عقل مدرن ترسيم مي کند به منتهاي حقيقت مي رسد که هرگونه جهدي در مسير فهم حقيقت اعتبار دارد و اين معناي نسبي گرايي است که مدرنيته با آن قالب تهي مي کند. پس پست مدرنيسم با در هم شکستن آنچه در مدرنيسم اعتبار داشته است، دست به انکار واقعيت و در سطحي بالاتر انکار حقيقت واحد مي زند. همچنين انکار مشروعيت علم و اينکه علم مي تواند معيار حقيقت و شناخت از جهان مادي و انسان باشد را مي توان از ديگر نتايج تلاش هاي فکري پست مدرنيست ها ذکر کرد. پست مدرنيسم فاصله انتقادي خود را با ذات گرايي نيز حفظ مي کند و زخمي سترگ بر جان پوزيتيويسم مي نشاند، آنجا که تلاش پوزيتيويست ها را براي کشف ذات مطلق چيزها به سخره مي گيرد و خبر از چندمعنايي بودن چيزها درون گفتمان هاي متفاوت مي دهد. در يک نگاه کلي تر حرکت پست مدرنيسم قيام عليه «يک شکلي»۲ است. يک شکلي که در کليتي به نام غرب مدرن تجسد يافت و مانع رشد هرگونه قرائت پيراموني و حاشيه يي شد. يعني آن چيزي که پست مدرنيته خواهان رواج آن است؛ زيست همه قرائت ها و فرهنگ ها در محيط جهاني. پست مدرنيته از هرگونه يکسان سازي – که حول محور عقل مدرن و در فرم غرب جغرافيايي متجدد – صورت مي گيرد، رويگردان است و صورت بندي را نمي پسندد و در مقابل حضور و اظهار وجود همه فرهنگ ها و نگرش ها و اهميت دادن به «ديدگاه ها»ي مغلوب هژموني مدرنيته و به درآمدن از قيوميت عقلانيت انتقادي را خواستار است. «پست مدرنيسم به گوناگوني و کثرت نظر دارد و بر چندگانگي فرهنگ ها، قيوميت، نژاد، جنسيت، حقيقت و حتي فرد تاکيد دارد.» اين پلوراليسم نظري حاصل شک انديشي پست مدرنيته است که از قرائت هژمونيک عقل مدرن اعتبارزدايي مي کند و در مقابل۳ حذف اين مرجع پيشين، آلترناتيوي را نيز مطرح نمي کند زيرا اين خصلت پست مدرنيسم است که از «تعريف» و «نهادسازي» گريزان باشد. به زبان ديگر «پست مدرنيسم بر بي معنايي استوار است.» ۴ اين چنين به چالش کشيدن مدرنيته شايد ناشي از عدم تحقق فردانيت و سعادت بشري است که اصحاب روشنگري در پرتو «عقلانيت» نويد آن را داده بودند. همين نافرجامي و نارسيدگي خود باعث عدم رويکرد ايجابي پست مدرنيست ها به نقد مدرنيته مي شود و آنچه پست مدرنيته مي کند، وارد کردن نقدي است که مشحون از سويه هاي سلبي است و راهبردي معرفتي معطوف به حرکت از يک وضع موجود به سوي يک وضع مطوب مدنظر نيست و صرفاً بزرگنمايي نواقص صورت مي گيرد. جمله جاودان فيلسوف دشوار فهم فرانسوي، ژان ژاک دريدا، آنجا که مي گويد «من نمي توانم بگويم پست مدرنيسم چيست، فقط مي توانم بگويم که چه چيزهايي نيست»۵ نيز ناظر به اين وضعيت پيش گفته است. اما نتايج اين نقد بنياد برانداز «پست مدرنيسم» از جهان مدرن چه بوده است؟ آيا با اين نقادي، رجعت به سنت نسخه پيچي شده است؟ آيا «پست مدرنيته» در پي تسهيل وصول به مباني سنت گرايي و خروج از دنياي هويتي مدرن است؟ و از همه مهمتر آيا «پست مدرنيسم» در خدمت «بنيادگرايي» است؟ اگر با ديدي پيامدگرا خواسته باشيم نتايج نقادي پست مدرن ها را واکاوي کنيم – که در دستگاه فلسفي پسامدرن به نظر چندان صحيح نيست – به يک نکته اساسي مي رسيم و آن هم اينکه پست مدرنيته خواسته يا ناخواسته با کنش هاي انتقادي خود از «مدرنيته» مرکززدايي مي کند. البته منظور از مدرنيته در اينجا غرب مدرن است. در واقع «پست مدرنيته» در بستري جريان مي يابد که «مدرنيته» جاري شده باشد. به بيان بهتر «بسياري از نويسندگان پست مدرنيسم به وضوح تاکيد کرده اند که تنها جوامع کاملاً توسعه يافته (غرب) مي توانند بخشي از تحقق شرايط پست مدرن باشند.»۶ براي نمونه پست مدرنيسم ليوتار و امثال وي با مدرنيته معني مي يابد و آموزه هاي آنان نوعي ترميم فکري مدرنيته محسوب مي شود. اما همانطور که ذکرش رفت، پست مدرنيست ها از مدرنيسم مرکززدايي مي کنند و در نتيجه از «غرب» مرکززدايي مي کنند. با مرکززدايي از غرب، ديگر نمي توان عقل مدرن را که از عصر روشنگري تا عصر معاصر، تنها مرجع واجد صلاحيت تشخيص و هژمونيک ساختن ارزش ها بود، به عنوان پارادايم و معيار پذيرفت. جهانشمولي مقولاتي همانند حقوق بشر، آزادي و دموکراسي همه ناشي از منزلت هژمونيک تمدن غربي است که با کنش فکري پست مدرن ها از درون وامي پاشند. نه اينکه مقولاتي از اين دست بي ارزش باشند، نه، بلکه از منظر پسامدرن اين ارزش ها، هيچ عنصر خاصي ندارند که در موقعيت زماني و مکاني بالاتري از ارزش هاي ديگر – از جمله ارزش هاي مغلوب هژموني مدرنيته – قرار گيرند. بدين سان «سنت هاي قبايل آفريقايي» با «ايده هاي مدرن ليبرال دموکراسي» هر دو واجد يک سطح از ارزش هستند و بايد در دنياي «نگرش چندفرهنگي»۷ زيست داشته باشند. حال با توجه به اينکه پست مدرنيته را به مرکززدايي از غرب تعبير مي کنيم، آيا راه براي ما باز نمي شود تا گفتمان بنيادگرايي را به عنوان جلوه يي از مرکززدايي غرب تلقي کنيم؟۸ اگر بنيادگرايي را جرياني بدانيم که با تشبث به ابزار و بسترهاي مدرن، قصد پياده سازي ايده هاي سنتي و رجعت گرايانه را داشته باشد، آيا پست مدرنيسم با رفع موقعيت هژمونيک غرب و عقلانيت تعريف شده آن که در مدرنيته نماد و نمود پيدا کرده است، به تسهيل هدف بنيادگرايان در خارج کردن مدرنيته غربي از گفتمان مسلط و از حاشيه بيرون کشيدن گفتمان مهجور بنيادگرايي کمک نکرده است؟ در وهله اول بايد اشاره داشت که با رد مدرنيته توسط پست مدرنيته، فقدان مدرنيته – به عنوان کلان گفتمان چيره – به واسطه حضور فرهنگ هاي متنوع و قرائت هاي متفاوت جايابي مي شود (البته در اين فضاي متکثر، مدرنيته غربي نيز حضور دارد اما خصلت قيم مآبانه و منزلت هژمونيک خود را از دست داده و در آستاني همسان با ديگر فرهنگ ها روزگار مي گذراند). اين همان چيزي است که برايان في از آن به عنوان نگرش چندفرهنگي ياد مي کند (البته در مقام ارائه رويکرد تحليلي، نه در مقام توضيح وضعيت). حال در اين ميان نگرش هاي اصولگرايانه چه جايگاهي دارند؟ آيا پست مدرنيسم، «اصولگرايي» و «بنيادگرايي» را تاييد مي کند؟ بايد گفت که پست مدرنيسم در مقامي خود را تعريف نکرده است که به تاييد عملي يا گزاره يي يا ايده يي دست زند، اما مجموعه آموزه هاي پست مدرنيستي اشاره به مفاهيم کانوني و گرانيگاه هايي دارد که با منطق بنيادگرايي در تضاد است و از اين رو «بنيادگرايي» نمي تواند از انبان آبشخور فکري «پست مدرنيسم» توشه برگيرد و خود را فربه و موجه جلوه دهد. پست مدرنيسم اگرچه از عقل نقاد مي گريزد اما آنچه آن را هراس مي دهد بيشتر معطوف به «عوارض و پيامدهاي آسيب شناختي نوسازي سرمايه داري»۹ است که مولود مدرنيته است و از طرف پست مدرنيته با واکنش شديد مواجه مي شود. اما عقل ستيزي بنيادگرايان امري ذات گرايانه است و خواهان برسازي نهادهاي دين بنياد است. بنيادگرايان براي اثبات خويش به مباني اصولگرايانه يي اشاره مي کنند که بيرون از خود آدمي است و اصولاً موضوع بحث پست مدرنيسم قرار نمي گيرد. آنان حيات خويش را در سنت هايي مي جويند که پيش داشت آنهاست. درحالي که پست مدرنيسم با هرگونه پيش آگاهي در مي افتد و در پي زدودن مباني از پيش تعريف شده ثابت است. نقد پست مدرنيسم برعقل (عقل نهادي) را به عقل ستيزي نمي توان تعبير کرد، که پست مدرنيسم مدام بر«عقلاني شدن بيشتر» تاکيد مي کند. البته در مجاورت اين عقلاني شدن مضاعف، « تفکيک و تمايز بيشتر»، « ناهماهنگي و عدم تجانس بيشتر»، « تنوع و تکثر بيشتر» و « تجربه و چندپارگي بيشتر» نيز مطرح مي شود. سمت گيري پست مدرنيته به يک سنت عقلاني باز مي گردد نه به يک عقل گريزي که مولفه مشترک اش۱۰ با بنيادگرايي بتوان تعريف کرد. پس از اين سان موضع جريان هاي بنيادگرا با تفکر پست مدرن، دو راه موازي را مي پيمايد که تلاقي آنها دور از ذهن سليم است. بالطبع اين دو نمي توانند جاده صاف کن يکديگر باشند، اما از سوي ديگر با وجود مرکززدايي پست مدرنيته از غرب و طرح و تعبيه خرده فرهنگ ها و گفتمان هاي کوچک در کنار گفتمان مدرن غرب، اما همچنان نوعي سرآمدي و پيش قراولي را در جغرافياي غرب باقي مي گذارد. پست مدرنيست ها خود را در وضعي معني مي دهند و شرايط مي بخشند که تجربه مدرنيته را از سرگذرانده باشند و پرپيداست که غرب (اروپا و امريکا) يگانه سرزمين هايي هستند که مدرنيته فکري و ابزاري را از نوع ناب آن داشته اند. پس پست مدرنيسم الزاماً در غرب معني پيدا مي کند. «نه تنها ليوتار، بلکه گيدنز و رورتي نيز چنين عقيده يي دارند. بنابراين ادبيات پست مدرنيته ميل دارد که دوباره همان روايت مدرنيست را مطرح کند؛ يعني غرب پيشگامي خود را به عنوان الگوي اصلي پست مدرن حفظ مي کند، درحالي که غيرغرب تنها مدرن به حساب مي آيد. دقيقاً همانند گذشته (رنسانس) که غرب به عنوان قرارگاه نور و پيشرفت در ميان تاريکي يعني غيرغرب مطرح شده بود.» اجبار پست مدرنيسم به حفظ اين غرب مداري به دليل جلوگيري از فروپاشي منطق دروني خويش است (اگر به کارگيري۱۱ کلمه «منطق» صحيح باشد) چه اينکه پست مدرنيته پس از مدرنيته مي آيد. درست بسان اسم و نامي که برآن نهاده اند و مدرنيته در غرب جلوه کرده است. آنچه پست مدرنيسم را در دام سوء برداشت بنيادگرايي فرو نمي اندازد، همين محافظه کاري است. يعني تثبيت و نگه داشتن «انديشه و فکر فلسفي» در جايگاه طبيعي خود (غرب). به نظر مي آيد اين نگهداري به سبب وجود تجربه يي از تفکر (به عنوان يک روش و نه ارزش) در غرب است. البته بايد تدقيق داشت تا «تجربه يي از تفکر» به «پيشينه يي از تفکر» معنا نشود، چه اينکه پيکان حمله پست مدرنيته همين پيشينه تفکر غربي است. جادهي تفکر پست مدرنيسم در بطن سنت غربي مطمئناً سبب ساز برداشت منفعت محورانه بنيادگرايي از پست مدرنيسم نخواهد شد يا حداقل ضريب آسيب اين برداشت را پايين نگه مي دارد. از جنبه ديگر (تحليل زماني) بنيادگرايي در اوايل دهه هفتاد مطرح شد. اين درحالي است که نفوذ فکري پست مدرنيسم در ميانه دهه ۸۰ رقم مي خورد و احتمال قوام يابي اصول و مباني بنيادگرايي با ادله هاي پست مدرن بسيار ضعيف و محال مي نمايد

عتیقه زیرخاکی گنج