• بازدید : 47 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دغدغه‌ي اين نوشتار يافتن روابطي است که اثر کوبريک،۲۰۰۱ اديسه‌ي فضايي، را درمناسبتش با چنين گفت زرتشت نيچه جاي مي‌دهد. دراين راستا از پنجمين نوع از نقد فرامتنيت ژنت، بيش متنيت، استفاده شده است. ازاين منظرچنين گفت زرتشت نيچه يک بينامتن و يا اگر بخواهيم ازاصطلاح ژنت استفاده کنيم، يک پيش متن براي ۲۰۰۱ اديسه‌ي فضايي، ساخته‌ي کوبريک است. کوبريک از رمزگان‌هاي موجود در ژانرعلمي تخيلي به سوي عناصر با معنايي ازچنين گفت زرتشت حرکت کرده است، به بيان ديگر او با بهره برداري نشانه شناسانه ازساختار پيش متن، و انتقال و جايگشت عناصرآن، به روابط دلالتي جديد دست يافته است.
در ميان تمام آثار نيچه، چنين گفت زرتشت، اثري است که بيش از سايرين ازصحنه پردازي‌هاي ادبي بهره برده است و کوبريک علاوه بر استفاده از صحنه‌ها و واژه‌هاي کليدي فلسفه نيچه، به منظور تاکيد بيشتر، در موسيقي متن، سمفوني‌ايي از اشتراوس به همين نام را انتخاب کرده است. نوشتار پيش رو شايد اندکي بازي باوري و بي‌قيدي نيز به همراه داشته باشد زيرا بيش ازآنکه خواست جستجوي حقيقت درميان باشد، عملي چون نگاه کردن به تصاوير گوناگون است و نه صرفا انطباق آن با نسخه‌ي اصلي. هدف اصلي از انجام اين رويه مواجه کردن دو چهره با هم در دو عرصه‌ي مختلف است، قصد اين است تا بار ديگرو البته اين بار با واژگان نيچه به تماشاي فيلم بنشينيم.  

متن:
   فيلم کوبريک همانند کتاب ازچهار بخش تشکيل شده است که هر کدام از اين فصل‌ها مرحله‌ايي از تحول و فرا‌ رفتن انسان را نشان مي‌دهد. فصل اول با عنوان «پيدايش بشر» با نمايش دسته‌ايي ازميمون‌ها به منزله‌ي نياي انسان آغازمي‌گردد ودرنهايت پس از پيدايي لوح در ماه و گريز فضانوردان از برابر آن خاتمه مي‌يابد. سه فصل بعد تماما مربوط به سفينه ي هال، غلبه‌ي ديو برآن و بازگشتش به زمين است. اما چرا درفيلم بر پيوستگي ميان بشر ابتدايي وفضانورد تاکيد شده و هر دو در يک فصل قرار داده شده اند؟ نيچه سه گونه بشررا در کتاب خويش معرفي مي‌کند، بوزينه، انسان و ابرانسان.
«من به شما ابر انسان را مي‌آموزانم… بوزينه در برابرانسان چيست؟ چيزي خنده آور يا چيزي مايه‌ي شرم دردناک. انسان در برابر ابرانسان همين گونه خواهد بود …روزگاري بوزينه بوديد هنوز نيز انسان ازهر بوزينه، بوزينه‌تر است.» 
در کنارآن انسان را نيز به انسان والاتر، واپسين انسان و انساني که مي‌خواهد نابود شود، تقسيم مي‌کند. انسان از نظر نيچه تنها با فرارفتن از ارزشهاي پيشين است که مي‌تواند گذشته‌ي خويش را نجات دهد و يا خود را از گذشته‌اش رهايي بخشد. حال چرا فضانوردان که ازهمه جهت با بوزينگان متفاوتند، هنوز چيزي مايه‌ي شرم يا چيزي از گذشته با خود دارند؟ نيچه نوع ديگري از تقسيم بندي را نيز براي بشرقايل است، او در بخش سه دگرديسي جان، سه گونه جان را ازهم متمايزمي‌کند، شتر، شير و کودک. 
«جان بردبار مي‌پرسد گران کدام است؟ و اين گونه چون شتر زانو مي‌زند و مي‌خواهد که خوب بارش کنند. جان بردبار مي‌پرسد گران‌ترين چيز کدام است؟… چريدن از بلوط و علف دانش و برسرحقيقت درد گرسنگي روان را کشيدن؟… اين است درآب آلوده پا نهادن آنگاه که آب حقيقت باشد… اين است دوست داشتن آناني که مارا خوار مي‌دارند و دست دوستي به سوي شبح دراز کردن آنگاه که مي‌خواهد ما را بهراساند؟» 
 هم بوزينگان و هم فضانوردان در مرحله‌ي دگرديسي جان شترند، هر آنچه که انسان زماني مجبور به پيروي از آن بود و مرجع بيروني داشت اکنون خود براي خويش وضع مي‌کند. به تعبير نيچه انسان به جاي اينکه بگذارند که بارش کنند خود بر خويش بار مي‌نهد، خاستگاه ارزشها که مبتني بر فرمانبرداري بود همچنان بي تغيير باقي مانده است. بوزينگان بر سر آب آلوده‌ي حقيقت به ستيز مشغولند، فضانوردان «فراپشت ستارگان از پي دليل مي‌گردند» و دست دوستي به سوي شبحي دراز کرده‌اند که در صورت احساس خطر همه‌ي آنها را ازميان خواهد برد. 
چنين انسانهايي «مکانهايي را که زندگي درآنها دشواراست رها کرده اند… ديگر نه کسي توانگر مي شود و نه تهي دست… يک رمه بي هيچ شبان همه يکسان مي‌خواهند ويکسان‌اند خوشي هاي کوچک روزانه دارند و خوشي‌هاي کوچک شبانه‌اي اما نگران تندرستي خويش نيز هستند.» 
 جان اما در نهايت بر ضد آموزه‌هاي خويش برمي‌آشوبد «اينجاست که جان شيرمي شود ومي‌خواهد آزادي فرا چنگ آورد و سرور صحراي خويش باشد.» ديو و فرانک در فيلم در مرحله‌ي دگرديسي جان شيرند آنها مي‌خواهند با از مدار خارج کردن هال خودشان هدايت سفينه را برعهده گيرند اما در نهايت تنها ديو، کودک مي‌گردد زيرا ويران گر و آفريننده است، هال- لوح کهن ارزشهايي که بايد شکسته شود- به وسيله‌ي ديو از ميان مي‌رود و با کودک شدن او ارزشهاي جديد بر اساس معناي زمين آفريده مي‌گردد.
لوح سه بار در فيلم به نمايش مي‌آيد اما در اين سه پيدايي خود حامل ارزشهاي يکساني نيست در صحنه‌ي اول که مورد پذيرش ميمون‌ها قرار مي‌گيرد، ارزشهاي نهيليستي يا همان ارزش‌هايي که برضد اراده ي کنشگر و آري- گو به زندگي هستند رادر بر دارد. پس از آن لوح در ماه ظاهر مي‌شود اين بار نيز فضانوردان چون دسته‌ي ميمون‌ها اطراف آن گرد مي‌آيند و گويي مي‌خواهند چون بار قبل آموزه‌هاي آن را آري گويند، اما اين لوح اکنون حاوي همان ارزشها نيست و آنها را با صداي گوش خراشي که ايجاد مي‌کند از اطراف خود مي‌رماند زيرا ارزشهاي موجود در لوح براساس آموزه‌هاي زرتشت ومعناي زمين است. در فصل چهارم کتاب زرتشت، به اشتباه مي‌پندارد که انسانهاي آري- گو به زندگي را يافته است اما آنها انسان‌هاي والاتر هستند و آري آنها به گفته نيچه چون آري خر دروغين است و در نهايت نيز با صداي شير زرين يال زرتشت که نشان فرزندان زرتشت است ازبرابرغاراو مي‌گريزند. پس لوح در ماه دارنده‌ي همان آموزه‌هاي پيشين نيست بلکه آموزه‌هايي از جنس سخنان زرتشت دارد. چرا سخنان زرتشت بر روي لوح نشان داده شده است؟ نيچه در فصل دوم کتاب از زبان زرتشت مي گويد:      
«اي انسانها در سنگ پيکره‌ايي خفته است، پيکره‌ي پندارهايم! وه  که  او چرا مي‌بايد در سخت‌ترين و زشت ترين سنگ خفته باشد؟ … مي‌خواهم آن را کمال بخشم زيرا سايه‌اي سوي من آمده است زيبايي ابر انسان سايه سان سوي من آمده است» 
 لوح در اين بخش فيلم بر روي ماه قرار دارد و ماه زماني در آسمان پديدار مي‌شود که خورشيد غروب کرده باشد، اين صحنه نشاني از«ساعت پايين رفتن و فروشدن» خورشيد است که زرتشت ظهور خود در ميان آدميان و پايين آمدن ازغارخويش و به سوي مردمان رفتن را به فروشدن خورشيد پس از فراشدش تشبيه مي‌کند: 
«پس يک بار ديگر مي‌خواهم به سوي آدميان روم و در ميان ايشان غروب کنم …من اين را ازخورشيد بسيار دولتمند آموختم که هنگام فروشدن از گنجينه ي بي‌پايان ثروت خويش زربه دريا مي‌ريزد.» 

عتیقه زیرخاکی گنج