• بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بى شك نسبت تحريف و دگرگونى به كتاب خداوند عزيز و حميد, يك نسبت ظالمانه و مخالف با صـريـح قـرآن اسـت , چـراكـه خـداونـد سـلامت و جاودانگى آن را در طول اعصار تضمين كرده مـى فـرمـايـد: انـا نـحـن نزلنا الذكر وانا له لحافظون ((۱)) , ما قرآن را نازل كرديم و خودمان (براى هميشه ) حافظ و نگهبان آن خواهيم بود .
اين نسبت كوركورانه و قديمى , از زمان اختلاف صاحبان مصحف هاى اوليه شروع شد, همان زمانى كه يك رقابت شديد در ثبت و نگارش قرآن و تعليم قرائت آن در جريان بود و هركدام گمان داشت قرائت صحيح نزد اوست و ديگران راه خطا مى پويند.
ايـن وضع ادامه داشت تا زمان توحيد مصاحف (انتخاب قرآنى واحد) در عهد عثمان ولى متاسفانه ايـن كـار بـه دسـت جـمـعـى انجام شد كه به درستى , كفايت وصلاحيت اين امر مهم و حياتى را نداشتند, از اين رو اشتباهاتى در رسم الخط ونحوه نگارش قرآن رخ ‌داد و بين نسخه هاى متعدد آن با نسخه اصلى ـكه در مدينه و دارالحكومه نگهدارى مى شدـ اختلاف پديدآمد. ((۲)) در ايـن مـيـان بـعـضى از صحابه و تابعين ـمانند ابن مسعود, عايشه , ابن عباس و همانند ايشان از تابعين كه تعدادشان كم نبودـ در مورد نگارش قرآن و تعليم قرائتها, نظريات و ايراداتى داشتند .
از خلال اين گفتگوها و برخوردها, روايات و حكاياتى باقى ماند كه ظاهرگرايان و حشويه با حرص و ولـع تـمـام آنـهـا را ضـبط و در كتابهاى روايى خود نقل كردند و همين امر بعدها مشكل احتمال تـحـريـف در نـصـ قـرآن كـريـم را به وجود آورد .
آنچه موجب گرمى بازار اين جريان غبارآلود و رواج يـافـتـن اين اباطيل و گزافه ها شد, نغمه هاى الحادى و جاهلى بدخواهان ـمانند بنى اميه و ديـگـران ـ بود كه خواب درهم شكستن عظمت اسلام و پايين آوردن كرامت قرآن را در سر بى مغز خود مى پروراندند .
هيهات ! چه گمان باطلى دارند, خداوند سبحان مى فرمايد: يريدون ليطفوا نور الله بافواههم والله مـتـم نوره ولوكره الكافرون ((۳)) , آنان مى خواهند نور خدا را با دهانهاى خود خاموش سازند, ولى خداوند نور خود را كامل مى كند هرچند كافران خوش نداشته باشند .
در اين ميان , جمعى از انديشمندان ـكه پنداشته اند اين روايات از نظر سند, صحيح بوده و بر وقوع تـحـريـف در نـص قـرآن , دلالت صريح دارندـ در پى تلاشى بى ثمر, سعى نموده اند اين روايات را تـوجيه كنند .
از اين رو برخى از اين روايات را ـبا همه پراكندگى و ضعفى كه دارندـ پذيرفته و به مـضـمـون آن فتوا داده اند و پاره اى ديگر را پس از آن كه راهى براى تاويل آن نيافتند رهاكرده , به كنارى نهادند و آخرين سخنى كه در اين زمينه بافته اند مساله نسخ تلاوت است , البته بطلان اين پندار خام طبق قواعد علم اصول روشن مى باشد .
ابـن حـزم انـدلـسـى مـى پـندارد حكم رجم و سنگساركردن پيرمرد و پيرزن زناكار از قرآن كريم استفاده شده و به اين روايت استناد جسته است :
ابيبن كعب پرسيد: سوره احزاب چند آيه دارد؟ گفتند: ۷۳ يا ۷۴ آيه .
گـفـت : سوره احزاب معادل سوره بقره يا طولانى تر از آن بوده و آيه رجم نيز در آن بود آيه رجم اين است : اذا زنى الشيخ والشيخة فارجموهمها البتة نكهالا من الله والله عزيز حكيم , هرگاه پيرمرد و پـيـرزن زناكردند حتما آنها را سنگسار كنيد .
اين عذاب و كيفرى است از ناحيه خداوند و خداوند شكست ناپذير و حكيم است .
ابن حزم مى گويد: سند اين روايت بسيار صحيح و درخشان است و جاى گفتگو ندارد, منتها لفظ ايـن آيـه و تـلاوت آن , مـنـسوخ ‌گشته , تنها حكم و محتواى آن باقى است .
((۴)) در مورد دفعات شـيـردادن ـكـه مـوجـب مـحـرم شـدن مى شودـ نيز به دو روايت ازعروة از عايشه استدلال كرده مى افزايد: اين دو خبر در نهايت صحت و راويان آن در سرحد عظمت و اطمينانند و كسى را ياراى رهاكردن اين دو روايت نيست .
آن گـاه مى پرسد: چگونه ممكن است بعد از پيامبر (ص) آيه اى از قرآن كريم حذف شود؟ چراكه اين يك جـرم و جـنـايت نسبت به ساحت مقدس قرآن است و در پاسخ مى گويد: تنها نوشتن اين آيات در قرآنها باطل شده اما محتوا و حكمشان همچنان باقى است درست همانند آيه رجم ((۵)) .
هـمچنين محى الدين ابن عربى مى گويد: بعضى از اهل كشف و شهود گمان برده كه بسيارى از آيـات نـسخ ‌شده از مصحف عثمان ساقط گرديده است , هرچند در درستى قرآن موجود هيچ كس گـفـتگويى ندارد. ((۶)) بعضى از متاخران نيز فريب اين افسانه هاى پوسيده را خورده در لابه لاى سخنان خود آن را منتشر ساخته اند ((۷)) .
امـا فـقهاى اماميه , خط بطلان بر همه اين پندارهاى خرافى كشيده , هيچ گونه ارزش و اعتبارى براى اين افسانه ها در زمينه فقه و فتوا قائل نيستند.
تـصميم داشتيم سخن از اين پندار كهنه برگيريم و بطلانش را به وضوح آن واگذاركنيم , چراكه نـزد عقل سستى و بى پايگى اين پندارها و افسانه ها روشن و ساحت مقدس قرآن كريم از آن منزه و بـه دور اسـت .
خداوند سبحان مى فرمايد: وانه لكتهاب عزيز* لاياتيه الباطل من بين يديه ولامن خلفه تـنـزيـل مـن حكيم حميد ((۸)) , اين كتابى است قطعا شكست ناپذير * كه هيچ گونه باطلى ـنه از پيش رو و نه از پشت سر (از هيچ سو)ـ به سراغ آن نمى آيد, چراكه از سوى خداوند حكيم و شايسته ستايش نازل شده است .
ولى با كمال تاسف اخيرا از طرف برخى مزدوران , نوشتجاتى منتشر و در به هم زدن وحدت صفوف مـسـلمانان به كار گرفته مى شود و تهمتهاى ناروايى را متوجه مهمترين طايفه مسلمانان , يعنى شيعيان مى سازند و به دروغ مى گويند: آنان قائل به تحريف قرآنند, نسبتى كه دامن شيعيان از آن پاك و مبرا است .
از اين رو لازم بود در برابر اين تهاجم ناجوانمردانه بايستيم و از ساحت مقدس قرآن كريم دفاع كنيم و سـپـس رسـوايى اين تهمتهاى ناروا به يك امت اسلامى بزرگ را ـكه پيوسته در راه پاسدارى از حريم دين كوشيده و با تمام وجود در مقابل دشمنان اسلام ايستاده اندـ برملا سازيم .
از خداوند بزرگ مى خواهيم كه ما را در انجام اين رسالت بزرگ يارى فرمايد, انه ولى التوفيق .
تحريف در لغت و اصطلاح
واژه تحريف 
تحريف در لغت از ريشه حرف به معنى كناره , جانب و اطراف يك چيز گرفته شده و تحريف چيزى , كنارزدن آن و از جايگاه اصلى خود كج كردن و به سوى ديگر بردن است .
در قرآن مى خوانيم :
ومــن الناس من يعبد الله على حـرف فان اصهابه خير اطمان به وان اصهابته فتنة انقلب على وجهه ((۹)) , بـعـضـى از مـردم خدا را از اطراف مى پرستند همين كه خيرى به آنان برسد حالت اطمينان پيدا مى كنند, اما اگر مصيبتى براى امتحان به آنها برسد دگرگون مى شوند.
زمخشرى در ذيل اين آيه مى گويد: يعنى بر كنارى ايستاده , در وسط و قلب ميدان دين نمى آيند.
قـرآن , ايـن افـراد دودل را به كسانى تشبيه مى كند كه در گوشه و كنار لشگر حركت مى كنند تا بـبـيـنـنـد چه مى شود .
اگر احساس كنند حوادث به سود همراهانشان پيش مى رود و پيروزى و غـنـيـمـت بـه دسـت مـى آيـد, مـى مـانـنـد وگرنه به سرعت صحنه را ترك كرده به گوشه اى مى خزند ((۱۰)) .
بـنـابـرايـن تـحريف كلام به معنى تفسير سخنى برخلاف معنى ظاهرش و درنظرگرفتن معنى ديگرى براى آن ـبدون هيچ دليل و قرينه اى ـ مى باشد .
گويا هر سخن ـطبق قانون وضع الفاظ و بـر حـسـب طبع اولى خودـ يك مجراى طبيعى و عادى دارد كه به معنى و مضمون خود دلالت مى كند, اما تحريف كننده , آن را از مجراى طبيعى و معناى اصلى منحرف كرده به كنارى مى برد.
پـيداست اين گونه تحريف تحريف معنوى است , يعنى در ظاهر لفظ, هيچ تغييرى رخ ‌نداده , بلكه مفهوم و محتواى آن تغييركرده و طورى تفسيرشده كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است .
ابـن مـنظور در لسان العرب مى نويسد: تحريف الكلم عن مواضعه , يعنى تغييردادن و منحرف ساختن سـخن از معنى اصلى به معناى ديگرى كه با معناى اصلى از جهاتى شبيه و در كنار آن است و در خـيـال انـسان , به معنى اصلى چسبيده و نزديك مى باشد, همان طور كه يهوديان معانى تورات را تـحـريـف كـرده و بـه مـعانى مشابه معنى اصلى تفسير مى كردند و خداوند در بيان اين عملشان مى فرمايد: من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ((۱۱)) , برخى از يهوديان سخنان را از جاى خود تحريف مى كنند و به كنارى مى برند.
راغـب نـيـز در مـفردات مى گويد: تحريف الكلام , يعنى سخنى را كه دو احتمال دارد تنها به يك احتمال حمل كنى , گرچه برخلاف اراده و منظور صاحب سخن باشد.
طـبـرسـى در ذيل آيه مورد بحث مى نويسد: يحرفون الكلم عن مواضعه , يعنى كلمات خدا را به غير آن چـه نـازل شـده تـفـسـير مى كنند و صفات پيامبر (ص) را ـكه در كتابهايشان آمده ـ تغيير مى دهند.
بنابراين , تحريف در دو امر صورت گرفته : يكى سوء تاويل و بد تفسيرنمودن و ديگرى تغيير آن چه هـسـت , هـمـان طـور كـه در آيه ۷۸ سوره آل عمران مى خوانيم : ويقولون هو من عندالله وما هو من عـنـداللّه ويـقولون على الله الكذب وهم يعلمون, مى گويند: آن از نزد خداست با اين كه از طرف خدا نيست و به خدا دروغ مى بندند با اين كه مى دانند ((۱۲)) .
شـعـرانـى مـى گـويـد: مـنـظور از مواضعه معانى و مفاهيم الفاظ است , يعنى الفاظ را بر معانى ظاهرشان تفسير نمى كنند, بلكه آن را به وجوه بعيدى حمل مى كنند ((۱۳)) .
در روايـات مـعـصومين للّه نيز همين معنى به چشم مى خورد .
امام باقر(ع) در نامه اى به سعدالخير مـى فـرمـايـد: يكى از شيوه هاى آنان در پشت سرانداختن كتاب و بى اعتنايى به آن , چنين بود كه حـروف و الـفـاظ آن را بـه خـوبـى برپا مى داشتند, ولى حدود و مضامين آن را تحريف مى كردند.
درنـتـيجه , كتاب را روايت و تلاوت مى نمودند, اما آن را به كار نمى بستند, جاهلان از اين كه آنان كـتـاب را حـفـظ و روايـت كـرده خـشـنود مى شدند و عمل نكردن آنان به كتاب خدا, دانايان را اندوهگين مى ساخت ((۱۴)) .
درحـقـيـقـت , آنـهـا عـبـارات و الفاظ را به خوبى محافظت مى كردند اما آن را بد تاويل و تفسير مى نمودند و محتواى آن را به كار نمى بستند.
در روايـت ديگرى از همان امام مى خوانيم : ورجل قرا القران فحفظ حروفه وضيع حدوده ((۱۵)) , و شـخـصـى كـه قرآن مى خواند و حروف و الفاظش را حفظمى كند, اما حدود و معانى آن را ضايع مى سازد.
[تا اين جا مفهوم لغوى تحريف روشن شد اكنون به مفهوم اصطلاحى آن مى پردازيم ].
تحريف در اصطلاح
تحريف در اصطلاح هفت گونه است :
۱ـ تـحريف معنوى , يعنى تفسير و معنايى براى لفظ بگوييم كه ذاتا بر آن دلالت ندارد, نه براى آن مـعنا وضع شده و نه قرائن و شواهدى بر آن گواهى مى دهد و آن را تفسير به راى مى گويند و در شرع مقدس شديدا از آن نهى شده است .
پيامبر خدا (ص) مى فرمايد: من فسر القران برايه فليتبوا مقعده من النهار ((۱۶)) , هركس قرآن را به راى و نظر خود تفسيركند بايد جايگاه خويش را در آتش برگزيند.
مـنظور روايت اين است كه شخص , راى و نظريه اى دارد و به دنبال قرآن مى رود تا شاهد و آيه اى مناسب آن بيابد و راى خود را تفسير آن قراردهد .
و اين مفهوم , به معنى لغوي تحريف نزديك است و در قرآن هرجا ماده تحريف به كار رفته به همين معنا مى باشد.
۲ـ تـحريف موضعى , يعنى آيه يا سوره برخلاف ترتيب نزول , در قرآن ثبت شود .
اين مساله در آيات , بسيار كم است , ولى سوره ها معمولا به ترتيب نزول ثبت نشده اند ((۱۷)) .
۳ـ تـحـريف در قرائت , يعنى كلمه اى برخلاف قرائت شناخته شده بين مسلمين , قرائت شود مانند بيشتر اجتهادات قراء در قرائتهايشان كه سابقه اى در صدر اسلام نداشته است .
ما اين قرائتها را جايز نمى دانيم , چراكه قرآن يكى است و از نزد خداى يكتا نازل شده همان طور كه امام باقر و صادق ك فرموده اند ((۱۸)) .
۴ـ تـحـريـف در لهجه و نحوه گويش , يعنى همان گونه كه لهجه قبيله هاى مختلف عرب هنگام تـكـلـم بـه حـرف يـا كـلمه اى ـدر حركات و نحوه ادانمودن ـ متفاوت است [قرآن را نيز به لهجه خودشان تلاوت كنند].
اين مساله تا جايى كه ساختمان اصلى كلمه محفوظباشد و معناى آن تغييرنكند مجاز است .
مـا حـديـث سبعة احرف , هفت حرف ((۱۹)) را ـبر فرض كه از نظر سند درست باشدـ بر اين معنى تـفـسـير مى كنيم كه منظور از آن , لهجه هاى متعدد عرب است حتى اگر لهجه عربى هم نباشد فرشتگان آن را به صورت عربى بالا مى برند ((۲۰)) .
ولى اگر اختلاف لهجه موجب لحن و غلط و مخالفت با قواعد صرف ونحو شود, قرائت به آن مجاز نيست .
خداوند متعال مى فرمايد: قرانا عربيا غير ذى عوج ((۲۱)) , قرآنى است عربى و فصيح و خالى از هرگونه كجى و نادرستى .
در ضمن به ما دستور داده اند قرآن را به عربى صحيح تلاوت كنيم .
پيامبر (ص) مى فرمايد: تعلموا القران بعربيته , قرآن را به همان صورت عربى فرابگيريد ((۲۲)) .
هـمچنين اگر تحريف لهجه اى باعث تغيير معنى كلمه شود نيز جايز نيست خصوصا اگر از روى عـمـد و هـدف نـامقدسى باشد, همان گونه كه يهوديان هنگام تلفظ راعنا, رعايت حال ما را بكن كسره عين را به سوى فتحه متمايل نموده و با لهجه و آهنگى مخصوص ادا مى كردند تا معناى اى فرد شرور ما از آن استفاده شود ((۲۳)) .
قرآن نيز در دو مورد به كار آنها اشاره كرده است ((۲۴)) .
۵٫
تـحـريـف با تعويض كلمات , يعنى كلمه اى برداشته شود و كلمه اى ديگر جايگزين آن گردد, خواه كـلـمـه دوم بـا اولـى هـم مـعـنى باشد يا نه .
ابن مسعود اين گونه تحريف را در كلمات مترادف و هـم مـعـنى مجاز مى شمرده به اعتقاد اين كه : مهم حفظ معانى است و اختلاف الفاظ چندان مهم نيست , مثل اين كه گفته است : اشكالى ندارد به جاى العليم , الحكيم بخوانيم , مشكل آن جاست كه آيه رحمت را به جاى آيه عذاب بگذاريم .
پـيش از اين گفتيم كه حتى اين گونه تحريف هم , در وحى الهى جايز نيست , چراكه اعجاز قرآن هم به لفظ آن است و هم به معنى و محتواى آن , بنابراين , تغيير هيچ يك جايز نخواهدبود ((۲۵)) .
۶ـ تـحـريـف به زياده , يعنى افزودن كلمه يا جمله اى به آيات قرآن .
به ابن مسعود و بعضى ديگر از پـيشينيان نسبت داده شده كه براى رفع ابهام از لفظ برخى آيات , كلماتى به آن مى افزودند, البته نه به اين اعتقاد كه جزء قرآن باشد, بلكه تنها براى شرح و توضيح , اين كار را انجام مى دادند.
اين امر تا جايى كه جزء قرآن شمرده نشود و موجب اشتباه نگردد مانعى ندارد.
از همين باب است اضافات و توضيحاتى كه به عنوان تفسير از امامان معصوم للّه نقل شده است .
در آينده بازهم در اين باره سخن خواهيم گفت .
الـبـتـه كـسـى را نـمـى يـابـيم كه خيال كند بر قرآن نازل بر پيامبر (ص) چيزى افزوده شده باشد, تنها از عـجارده ((۲۶)) حكايت شده كه آنها سوره يوسف را جزء قرآن نمى دانستند, چراكه ـبه پندار باطل آنهاـ اين سوره يك داستان عشقى است و نمى تواند وحى الهى باشد ((۲۷)) .
آرى ! ابن مسعود هم اشتباه بزرگى داشت ((۲۸)) كه مى پنداشت سوره هاى معوذتين تنها تعويذ و دعا بوده و جزء قرآن نيستند و مى گفت : غير قرآن را با قرآن نياميزيد و خودش اين دو سوره را از قرآنها مى زدود ((۲۹)) .
۷ـ تـحـريـف بـه نقيصه و آن دو گونه است : يكى اين كه از قرآن حاضر كلماتى ساقطشود چنانچه روايـت شده ابن مسعود آيه سوم سوره ليل را اين گونه مى خواند: والذكر وادنثى ((۳۰)) , و مذكر و مونث و كلمه ماخلق را ساقط مى كرد ((۳۱)) .
دوم اعـتـقـاد به اين كه چيزهايى از قرآن حاضر ـخواه عمدا يا از روى فراموشى ـ حذف شده , حال گاهى يك حرف يا كلمه يا جمله كاملى حذف شده و گاه آيه و حتى سوره اى از قرآن كريم ساقط شده است .
اين تحريف است كه ما شديدا آن را انكار مى كنيم و موضوع بحث و گفتگوى ما در اين كتاب است .
ايـن نـوع تـحـريـف , در روايات اهل سنت كه در كتب حديثى آنها مانند صحاح سته آمده به چشم مـى خـورد و به زودى درباره اين روايات بحث خواهيم كردولى قبل از آن مى گوييم : اين روايات ـكـه عـمـومـا روايـات عامى و فاقد سند درستى مى باشندـ از سه حال خارج نيستند: يا ساخته و پـرداخـتـه زنـديق ها و جاعلان حديث است كه به كذب و دروغپردازى معروفند يا اين كه تاويل و تـفـسـيـر صحيحى دارند كه ارتباطى با تحريف قرآن ندارد و شكل سوم اين كه يك سرى اوهام و خرافات بى ارزش گذشتگان به صورت روايت درآمده است كه بيشتر از همين قبيل مى باشد.
واژه تحريف در قرآن
در قرآن ماده تحريف جز در معنى لغوى , يعنى دخل وتصرف در معنى كلمه و تفسير غيرموجه آن , به كار نرفته است .
به اين نوع تحريف ـكه فقط تحريف در معنى كلمات است نه در چيز ديگرـ, سوء تاويل و تفسير به راى مى گويند.
در قـرآن مـى خوانيم : يحرفون الكلم من بعد مواضعه ((۳۲)) , يعنى پس از آن كه كلمات در جايگاه و معنى خود استقراريافت آن را منحرف كرده [به سوى معناى ديگرى مى برند].
در جـاى ديـگـر قـرآن مـى خـوانـيـم : وقـد كـانـ فريق منهم يسمعون كلامالله ثم يحرفونه من بعد مـهـاعـقلوه ((۳۳)) , عده اى از آنان (يهود) سخنان خدا را مى شنيدند, ولى پس از فهميدن , آن را تحريف مى كردند .
چون به خيال خام خود با مصالحشان سازگارنبود آن را به معانى مورد نظرشان منحرف مى نمودند.
شـيـخ ‌طـوسـى مـى گـويـد: تـحـريـف به دو امر صورت گرفته يكى سوءتاويل و ديگرى تغيير و تـبـديل ((۳۴)) , يعنى به شكلى لهجه كلام را تغيير مى دادند كه معنى ديگرى از آن فهميده شود.
چـنـانچه در آيه۷۸ سوره آل عمران مى خوانيم : وان منهملفريقا يلوون السنتهم بالكتهاب لتحسبوه من الكتهاب ومهاهو من الكتهاب, در ميان آنها (يهود) كسانى هستند كه هنگام تلاوت كتاب , زبان خود را چنان مى پيچانند [وژست مى گيرند] كه گمان كنيد آنچه را مى خوانند از كتاب است درحالى كه از كتاب [خدا] نيست .
شـيـخ ‌مـحـمـد عبده مى گويد: بخش مهمى از تحريف , تاويل گفتار خداوند است كه بر غير آن مـعـنـايى كه برايش وضع شده حمل شود و از لفظ تحريف هم همين معنى تبادر مى شود و همين تاويل سبب شد كه آنها به مقابله با پيامبر (ص) و انكار نبوتش برخيزند و اين شيوه هميشگى آنان تا امروز است كه بشارات عهدين را تاويل مى كنند ((۳۵)) .
كـوتـاه سـخـن ايـن كـه تحريف عهدين توسط دانشمندان اهل كتاب ـكه قرآن بدان اشاره كرده ـ دوگونه بود: يكى سوء تاويل , يعنى به ناحق در تفسير آن دخل و تصرف مى كردند تا با پيامبر اسلام# تطبيق نكند بدون اين كه به ظاهر الفاظ دست درازى كنند
  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حادثه عاشورا مثل بسياري از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمي شوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعي هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخي را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ، ارزيابي كرد . 
بعد از آنكه زمان زيادي گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته مي شود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهاي بزرگ غالبا در زمان خودشان آن طور كه شايسته وجود آنهاست ، شناخته نمي شوند ، بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مي شود 
تحريف يعنى چه ؟ تحريف در زبان عربى از ماده حرف است , يعنى منحرف كردن چيزى از مسير و وضع اصلى خود كه داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعى تغيير و تبديل نيست  كه كلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر كارى كنيد كه جمله اى , نامه اى , شعر و عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند , نفهماند و مقصود ديگرى را بفهماند , مى گويند شما اين عبارت را تحريف كرده ايد. 
تحريف انواعى دارد كه مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظى و تحريف معنوى . تحريف لفظى اين است كه ظاهر مطلبى را عوض كنند , مثلا از يك گفتار عبارتى حذف شود يا به آن عبارتى اضافه شود, و يا جمله ها را چنان پس و پيش كنند كه معنى آن فرق كند, يعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند. تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمى كنيد , لفظ همان است كه بوده , ولى آن را طورى معنى مى كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است. آن را طورى معنى مى كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلى گوينده . 
قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهودى ها بكار برده و با ملاحظه تاريخ معلوم مى شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند. در يكى از آيات قرآن در سوره بقره مى فرمايد: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ( ۱ ) . 
در همين جا اين مطلب را بگويم كه تحريف از نظر موضوع نيز فرق مى كند . يك وقت است كه تحريف در يك سخن عادى است . مثل اينكه دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند . يك وقت هم هست كه تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعى است , مثل تحريف در شخصيت ها. شخصيت هايى هستند كه قول و عملشان براى مردم حجت است , خلقشان براى مردم نمونه است. مثلا كسى سخنى را به على عليه السلام نسبت مى دهد كه نگفته است , يا مقصودش چيزديگرى بوده , اين خيلى خطرناك است . خلق و خوئى را به پيغمبر , به امام نسبت مى دهد , در صورتى كه خلق او طور ديگرى بوده است . يا در يك حادثه بزرگ , در يك حادثه تاريخى كه از نظر اجتماع يك سند اجتماعى و يك پشتوانه اخلاقى و تربيتى است , تحريف بوجود آوردند .
حادثه كربلا براى ما مردم , خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است. اين قضيه بايد همان طورى كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين دخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد, حادثه را منحرف مى كند و بجاى اينكه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد.
حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا, ما هزاران تحريف وارد كرده ايم! هم تحريف هاى لفظى, يعنى شكلى و ظاهرى كه راجع به اصل قضايا, راجع به مقدمات قضايا, راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است, و هم تحريف در تفسير اين حادثه . گاهى از اوقات تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد, ولى گاهى وقت ها 
۱ – پس چون ( بني اسرائيل ) پيمان شكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم(كه موعظه در آنها اثر نكرد ) ، كلمات خدا را از جاي خود تغيير مي دادند و از بهره آن كلمات كه به آنها داده شد ( در تورات ) نصيب بزرگي را از دست دادند . سوره مائده ۱۳ .
تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحريف , كوچكترين هماهنگى كه ندارد هيچ , قضيه را به كلى واژگون مى كند. باز هم با كمال تاسف بايد بگويم تحريفهايى كه بدست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است , در جهت بى خاصيت و بى اثر كردن قضيه بوده است . و در اين قضيه , هم گويندگان و علماى امت. من فقط براى نمونه عرض مى كنم , مرحوم حاج ميرزا حسين نورى اعلى الله مقامه, استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث كه مرد بسيار فوق العاده اى بوده است. ایشان در موضوع منبرکتابی نوشته اند بنام[ ( لؤلؤ مرجان]. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است . همه اين كتاب در دو فصل است , يك فصل آن درباره اخلاص, يعنى خلوص نيت است كه يكى از شرايط گوينده , خطيب , واعظ , روضه خوان اين است كه خلوص نيت داشته باشد. شرط دوم, صدق و راستى است. اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه هايى از دروغهايى را كه معمول است و به حادثه تاريخى كربلا نسبت مى دهند, ذكر مى كند: امروز بايد عزاى حسين را گرفت اما براى حسين در عصر ما يك عزاى جديدى است كه در گذشته نبوده است و آن اينهمه دروغ هائى است كه درباره حادثه كربلا گفته مى شود و هيچكس جلوى اين دروغها را نمى گيرد. براى مصيبت حسين بن على بايد گريست, ولى نه براى شمشيرها و نيزه هايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد , بلكه به خاطر دروغها. مردم دو مسئوليت بزرگ دارند, يكى اينكه نهى از منكر بر همه واجب است . وقتى مى فهمند و مى دانند كه اغلب هم مى دانند كه دروغ است , نبايد در آن مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند. و ديگر از بين بردن تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد, بايد كربلا شود. روضه خوان بيچاره مى بيند كه اگر هر چه مى گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس نمى گيرد و همين مردم هم دعوتش نمى كنند , ناچار يك چيزى اضافه مى كند . مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را كه مى ميراند و مجلس را كربلا مى كند تشويق نكنند. مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان , سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد , يعنى با روح حسين بن على هماهنگ شد و در نتيجه اشكى ولو ذره اى , از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشكى كه از راه قصابى كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد. 
حاجی نورى در مقدمات قضايا نمونه ای را نقل كرده است: روزى اميرالمومنين على عليه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مى خواهم , حضرت فرمود كسى براى فرزندم آب بياورد, اول كسى كه از جا بلند شد, كودكى بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود, ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند وقتى كه وارد شدند در حالى وارد شدند كه آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ريخت كه با يك طول و فصيلى قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمومنين على عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جارى شد. به آقا عرض كردند چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود قضاياى اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهى مى شود. حاجى نورى در اين جا يك بحث عالى دارد, مى گويد شما كه مى گوئيد على در بالاى منبر خطبه مى خواند, بايد بدانيد كه على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند. پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردى بوده كه تقريبا سى و سه سال داشته است . بعد مى گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سى و سه ساله در حالى كه پدرش دارد مردم را موعظه مى كند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر يك آدم معمولى اين كار را بكند مى گويند چه آدم بى ادب و بى تربيتى است , و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده , يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است. مى بينيد كه چگونه قضيه اى را جعل كردند. آيا اين قضيه در شان امام حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش , اصلا چه ارزشى دارد ؟ آيا اين شان امام حسين را بالا مى برد يا پائين مى آورد ؟ مسلم است كه پايين مى آورد , چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروى امام را برده ايم, طورى حرف زده ايم كه امام را در سطح بى ادبترين افراد مردم پائين آورده ايم. نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكى از معروفترين قضايا شده است و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است. البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند , ولى حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است. اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و على اكبر داريم , روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر. حتى من در قم, در مجلسى كه به نام آيه الله بروجردى تشكيل شده بود كه البته خود ايشان در مجلس نبودند, همين روضه را شنيدم كه على اكبر به ميدان رفت, حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است, برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن, در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟! اولا ليلائى در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق , منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا, منطق جانبازى است. تمام مورخين نوشته اند كه هر كس اجازه مى خواست, حضرت به هر نحوى كه مى شد عذرى برايش ذكر كند, ذكر مى كرد, بجز براى على اكبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له. يعنى تا اجازه خواست, گفت برو. تصور كنيد اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود , آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد؟ آنها كه نمى فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است. اين حرفها يعنى چه ؟ ! از اين بالاتر , ( حاجى نورى ) مى گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه مى دانيد مجال نماز خواندن هم نبود , امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند , و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند, اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مى آمد از پا در آمدند. مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند , ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بيندازيد, من مى خواهم عروسى قاسم با يكى از دخترهايم را در اينجا, لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم, شما را بخدا ببينيد حرفهائى را كه گاهى وقتها از افراد در سطح خيلى پايين مى شنويم به فردى چون حسين بن على نسبت مى دهند , آن هم در گرما گرم زدو خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! يكى از چيزهايى كه از تعزيه خوانيهاى قديم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو كدخدا , يعنى نو داماد بود , در صورتى كه اين در هيچ كتابى از كتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گويد ملا حسين كاشفى اولين كسى است كه اين مطلب را در كتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است. آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مى آورد اينست كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى كمتر واقعه اى است كه از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد. لذا قضاياى كربلا, قضاياى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آميز است. تواريخ معتبر نقل كرده اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القا كرد. در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گويد شما آزاد هستيد . امام نمى خواسته كسى رو دربايستى داشته باشد و خودش را مجبور ببيند , حتى كسى خيال كند كه به حكم بيعت لازم است بماند. لذا مى گويد همه شما را آزاد كردم , همه يارانم , خاندانم , برادرانم , فرزندانم , برادرزاده هايم. اينها جز به شخص من به كس ديگرى كار ندارند, شب تاريك است و از اين تاريكى شب استفاده كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كارى ندارند. در اول هم از اينها تجليل مى كند و مى گويد منتهاى رضايت را از شما دارم, اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم, اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم. يكى مى گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى شخصى مثل تو كند, اى كاش  هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى كردم. آن يكى مى گويد هزار بار, ديگرى مى گويد اى كاش امكان داشت جانم را فداى تو كنم , بعد بدنم را آتش بزنند, خاكسترش كنند, آنگاه خاكسترش را به باد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز.  اول كسى كه به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند , امام مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائى را گفت. به آنها خبر كشته شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند. قاسم،همين جوانى كه اين قدر به او ظلم مى كنيم و آرزوى او را دامادى مى دانيم , سوالى كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوى من چيست. وقتى كه جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى كنند , يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت نمى كند, پشت سر مردان مى نشيند. مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى كشيد كه ديگران چه مى گويند . وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مى شويد , اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مى شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد: و انا فى من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك سوال مى كنم, جواب مرا بده, بعد من جواب تو را مى دهم. من اينطور فكر مى كنم كه آقا اين سوال را مخصوصا كرد, مى خواست اين سوال و جواب پيش بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد و ديگر برايش حجله درست نكنند,  جنايت نكنند. لذا آقا فرمود كه اول من سوال مى كنم : كيف الموت عندك پسركم, فرزند برادرم, اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل , از عسل شيرينتر است. منظره چقدر تكان دهنده است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . اينها جوهره انسانيت هستند , مصداق انى جاعل فى الارض خليفه هستند, اينها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم كشته مى شوى, بعد ان تبلو ببلاء عظيم اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى كنى . لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت, از آنجا كه بچه است, زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد, كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد, اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد, نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود كانه فلقه القمرهمين قدر نوشته اند بقدرى اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است. راوى گفت ديدم بند يكى از كفشهايش باز است و يادم نمى رود كه پاى چپش هم بود . از اينجا معلوم مى شود چكمه پايش نبوده است. نوشته اند كه امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود. معلوم بود منتظر است, كه يك مرتبه فريادى شنيد. نوشته اند امام به سرعت يك باز شكارى روى اسب پريد و حمله كرد. آن فرياد , فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود. آقا وقتى به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكى از دشمنان كه از اسب پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند , خودش در زير پاى اسب رفقاى خود پايمال شد. آن كسى را كه مى گويند در روز عاشورا در حالى كه زنده بود زير سم اسبها پايمال شد, يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم. بهر حال حضرت وقتى به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى فهميد قضيه از چه قرار است. وقتى كه اين گرد و غبارها نشست, يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود: يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك صوته  برادرزاده ! خيلى بر عموى تو سخت است كه تو او را بخوانى, نتواند تو را اجابت كند, يا اجابت بكند , اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد. در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد. خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما . ما را به حقايق اسلام آشنا كن 

عتیقه زیرخاکی گنج