• بازدید : 49 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بر انسان واجب است تا زمانى كه در دار تكليف و سراى مسؤوليت به سر مى برد از عظمت حضرت حق و حكم و داورى اش در قيامت و عذاب سوزان جاويدى كه براى منكرين و مخالفين آماده كرده است بترسد .
محصول و ميوه ى پرمنفعت اين گونه ترس بدون ترديد خوددارى از معاصى و گناهان است .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۱ ـ قال النبى : من مشى إلى ذى قرابة بنفسه وماله ليصل رحمه أعطاه الله عزّ وجل أجر مائة شهيد وله بكل خطوة أربعون ألف حسنة ويمحى عنه أربعون ألف سيئة ويرفع له من الدرجات مثل ذلك وكأنما عبد الله مائة سنة صابرا محتسبا .
امالى صدوق : ۴۳۱ ، المجلس السادس والستون ، حديث ۱ ; بحار الانوار : ۷۱ / ۸۹ ، باب ۳ ، حديث ۶ .
۲ ـ عن أبى بصير ، عن أبى عبد الله (عليه السلام) ، قال : سمعته يقول : إن الرحم معلقة بالعرش يقول اللهم صِل من وصلنى واقطع من قطعنى وهى رحم آل محمد وهو قول الله عز و جل ( الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ ) ورحم كل ذى رحم .
انسان وقتى بترسد كه وجودى عظيم چون حضرت حق مراقب و مواظب اوست ، و در هيچ لحظه اى و در هيچ مكانى و در خلوت و آشكارى از او غايب نيست ، و بداند كه محصول تلخ گناه ، گرفتارى شديد در حسابرسى و سپس دچار شدن به دوزخ است ، يقيناً از گناه خوددارى مى كند . بنابراين حالت خوف در اين جهت از عالى ترين حالات انسان و از برترين مكارم و محاسن اخلاقى است .
امام صادق (عليه السلام) به يكى از يارانش به نام اسحاق بن عمار فرمود :
اى اسحاق ! از خدا بترس چنان كه گويى او را با دو چشم سر در برابر خود مى بينى ، و اگر تو او را نمى بينى بى ترديد او تو را مى بيند ; و اگر اعتقادت بر اين باشد كه او تو را نمى بيند يقيناً كافر شده اى ; و اگر معتقدى كه تو را مى بيند آن گاه در برابر ديد او دست به گناه بزنى مسلماً او را از پست ترين بينندگان قرار داده اى !!(۱)
و نيز آن حضرت فرمود :
مَن عَرَفَ اللهَ خَافَ اللهَ ، وَمَن خَافَ اللهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنيَا(۲) . 
كسى كه خدا را بشناسد خداترس مى شود و كسى كه خداترس شود لذت ها و شهواتى را كه موجب خشم خداست ترك مى كند .
رسول خدا فرمود :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۱ ـ عن إسحاق بن عمار ، قال : قال أبو عبد الله (عليه السلام) : يا إسحاق ! خف الله كأنك تراه ، وإن كنت لا تراه فإنه
يراك ، وإن كنت ترى أنه لا يراك ، فقد كفرت ، وإن كنت تعلم أنه يراك ثم برزت له بالمعصية فقد جعلته من أهون الناظرين .
اصول كافى : ۲ / ۶۷ ، باب الخوف و الرجاء ، حديث ۲ ; بحار الانوار : ۶۷ / ۳۵۵ ، باب ۵۹ ، حديث ۲ .
۲ ـ اصول كافى : ۲ / ۶۸ ، باب الخوف و الرجاء ، حديث ۴ ; مشكاة الانوار : ۱۱۷ ، الفصل الرابع فى الخوف و الرجاء .
________________________________________ صفحه ۱۴۵ ________________________________________
كسى كه گناه كبيره يا شهوتى به او عرضه شود و او به خاطر ترس از خدا از آن اجتناب ورزد ، خدا آتش را بر او حرام مى كند و از فزع و ترس اكبر او را امان مى دهد و آنچه را در قرآن به او وعده داده : كه : براى هركس كه از مقام پروردگارش بترسد در بهشت است ،(۱) وفا مى كند(۲) .
كفن دزد بنى اسرائيلى 
حضرت زين العابدين (عليه السلام) حكايت مى كند : مردى در بنى اسرائيل قبور را مى شكافت و كفن مردگان را مى دزديد !
همسايه اى داشت بيمار شد و بر مرگ خويش و از اين كه نبش قبر شود و كفنش را بدزدند ترسيد . كفن دزد را خواست و گفت : من چگونه همسايه اى براى تو بودم ؟ گفت : بهترين همسايه . گفت : به تو حاجتى دارم . كفن دزد گفت : حاجتت را برآورده مى كنم . همسايه دو كفن نزد او گذاشت و گفت : دوست دارم بهترينش را بردارى و هنگامى كه من دفن شدم گورم را براى بردن كفنم نشكافى . كفن دزد از برداشتن كفن خوددارى مى كرد ولى همسايه بر اصرارش مى افزود تا پذيرفت . همسايه از دنيا رفت . هنگامى كه دفن شد نبّاش گفت : اين ميت دفن شد ، چه علم و بصيرتى براى اوست كه بفهمد من كفن او را مى دزدم يا نمى دزدم ، هر آينه مى روم و قبرش را مى شكافم و كفنش را مى برم !!
چون قبرش را شكافت شنيد ندا دهنده اى ندا مى دهد : اين كار زشت را انجام مده .
نبّاش خاك روى قبر ريخت و به خانه بازگشت و از گذشته اش توبه ى حقيقى 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۱ ـ الرحمن ( ۵۵ ) : ۴۶ .
۲ ـ من لا يحضره الفقيه : ۴ / ۱۳ ، باب ذكر جمل من مناهى النبى ( ص ) ; بحار الانوار : ۶۷ / ۳۶۵ ، باب ۵۹ ، حديث ۱۳ .
كرد ، سپس به فرزندانش گفت : من چگونه پدرى براى شما بودم ؟ گفتند : پدر خوبى بودى . گفت : مرا به شما حاجتى است . گفتند : هر حاجتى دارى بگو ان شاء الله به انجامش اقدام مى كنيم . گفت : هنگامى كه من از دنيا رفتم مرا به آتش بسوزانيد ، چون خاكستر شدم در برابر تندبادى نصف خاكسترم را به سوى دريا و نصف ديگر را به جانب خشكى بر باد دهيد .
فرزندان به پدر تعهد دادند كه اين كار را انجام دهند . پس از مرگش و انجام وصيتش خداى توانا خاكسترش را جمع كرد و به او حيات بخشيد و گفت : چه چيز تو را واداشت كه چنان وصيتى به فرزندانت بنمايى ؟ گفت : به عزتت سوگند بيم از تو . خداى بزرگ فرمود : من طلبكارانت را راضى مى كنم ، و تو را از خوفم ايمنى مى بخشم ، و گناهانت را مى آمرزم(۱) .
جوان خائف 
يكى از ياران پيامبر مى گويد : روز بسيار گرمى پيامبر خدا در ميان ما در سايه ى درختى خود را از حرارت آفتاب دور نگاه داشت . ناگهان مردى آمد و پيراهنش را از بدنش در آورد و شروع كرد به غلط زدن روى ريگ هاى داغ ، گاهى پشتش را و گاهى رويش را به حرارت آن ريگ ها داغ مى كرد و مى گفت : بچش ! آنچه از عذاب نزد خداست ، سخت تر از كارى است كه تو انجام مى دهى !
پيامبر كار او را مى نگريست تا آن مرد از عملش فارغ شد و لباسش را پوشيد و روى به رفتن كرد . پيامبر با دستش به او اشاره فرمود و او را نزد خود خواست و گفت : اى بنده ى خدا ! كارى را از تو ديدم كه از ديگر مردم نديده بودم ، چه عاملى تو را به اين كار واداشت ؟ گفت : خوف از خدا . پيامبر فرمود : بى ترديد 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۱ ـ امالى صدوق : ۳۲۷ ، المجلس الثالث والخمسون ، حديث ۳ ; بحار الانوار : ۶۷ / ۳۷۷ ، باب ۵۹ ، حديث ۲۲ .
حق خوف از خدا را ادا كردى ، پروردگارت به اهل آسمانها به خاطر تو مباهات مى كند ; سپس رو به اصحابش كرد و فرمود : اى حاضرين ! نزد او برويد تا براى شما دعا كند . پس نزد او رفتند و او هم براى آنان دعا كرد و در دعايش گفت : پروردگارا كار ما را بر هدايت قرار ده ، و تقوا را توشه ى ما مقرّر فرما ، و بهشت را جايگاه ما كن(۱) .
بيم از بدى حساب 
امام صادق (عليه السلام) به مردى فرمود : فلانى ، تو را با برادرت چه مى شد ؟ گفت : فدايت شوم حقى بر او داشتم خواستم حقم را از او وصول كنم ، كار به نزاع كشيد . حضرت فرمود : به من بگو معناى آيه ى ( ويخافون سوء الحساب ) چيست ؟ آيا معنايش اين است كه مى ترسند خدا بر آنان ستم و ظلم روا دارد ؟ نه به خدا سوگند ، بلكه مى ترسند حسابشان را به دقت برسد و مو را از ماست بكشد(۲) .
امام صادق (عليه السلام) فرمود : سوء حساب همان دقت سخت و خرده گيرى است . و نيز فرمود : معنايش اين است كه گناهان را به حساب آورد و حسنات را حساب نكند(۳) .
صبر و استقامت 
خواجه نصير الدين طوسى (رحمه الله) در معناى صبر مى فرمايد : صبر ، بازداشتن نفس از بى تابى در برابر ناملايمات و مصايب است . صبر باطن را از اضطراب 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۱ ـ امالى صدوق : ۳۴۰ ، المجلس الرابع و الخمسون ، حديث ۲۶ ; بحار الانوار : ۶۷ / ۳۷۸ ، باب ۵۹ ، حديث ۲۳ .
۲ ـ تفسير عياشى : ۲ / ۲۱۰ ، حديث ۴۰ ; بحار الانوار : ۷ / ۲۶۶ ، باب ۱۱ ، حديث ۲۸ .
۳ ـ تفسير عياشى : ۲ / ۲۱۰ حديث ۳۹ ; بحار الانوار : ۷ / ۲۶۶ ، باب ۱۱ ، حديث ۲۷ .
و زبان را از شكايت و اعضا و جوارح را از حركات غيرعادى بازمى دارد .
صبر بر عبادات و طاعات و بلاها و مصايب و گناهان و معاصى ، انسان را از افتادن در جاده ى انحراف و سرنگون شدن در چاه هلاكت و تسليم شدن در برابر طاغوت ها و شيطان ها و از اين كه دينش را از دست بگذارد در مصونيت و حفاظت مى برد .
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : آزاد ، در همه ى حالات آزاد است ; اگر حادثه اى به او برسد استقامت و شكيبايى مىورزد ، و اگر مصايب شكننده بر او هجوم كنند او را نمى شكنند ، و اگر اسير شود يا شكست بخورد يا آسانى اش به سختى تغيير يابد زيانى نمى بيند ; چنان كه يوسف صديق امين به بردگى رفتن و شكست و اسارتش به آزادى اش زيان نرساند و تاريكى چاه و وحشت و آنچه به او رسيد به او ضرر نزد ; و خدا جبارى را كه بر او ستم ورزيد ـ پس از آن كه ارباب بود ـ برده ى يوسف نمود ، پس او را به رسالت و پيامبرى فرستاد و به وسيله ى او بر امتى رحم كرد . آرى ، صبر اين چنين است ، خير و خوشى و خوبى به دنبال آن است ; پس صبر كنيد و وجودتان را به صبر واداريد تا به پاداش و اجر و ثمرات صبر برسيد(۱) .
  • بازدید : 56 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اين كلمه از كلمات شايع و رايج ديني است ، در قرآن كريم بصورت اسمي و يا بصورت فعلي زياد آمده است ، تقريباً به همان اندازه كه از ايمان و عمل نام برده شده و يا نام نماز و زكوه آمده و بيش از آن مقدار مثلاً نام روزه ذكر شده از تقوا اسم برده شده است . در نهج البلاغه از جمله كلماتي كه زياد روي آنها تكيه شده كلمه تقوا است ، در نهج البلاغه خطبه اي هست طولاني بنام خطبه متقين ، اين خطبه را اميرالمؤمنين در جواب تقاضاي كسي ايراد كرد كه از او خواسته بود توصيف مجسم كننده اي از متقيان بكند ؛ امام ابتدا استنكاف كرد و بذكر سه چهار جمله اكتفا فرمود ولي آن شخص كه نامش همام بن شريح بود و مردي مستعد و برافروخته بود قانع نشد و در تقاضاي خود اصرار و سماجت كرد ، اميرالمؤمنين (ع) شروع بسخن كرد و با بيان بيش از صد صفت و ترسيم بيش از صد رسم از خصوصيات معنوي و مشخصات فكري و اخلاقي و عملي متقيان سخن را بپايان رسانيد ، مورخين نوشته اند كه پايان يافتن سخن علي همان بود و قالب تهي كردن بعد از يك فرياد همان . 
مقصود اينست كه اين كلمه از كلمات شايع و رايج ديني است ، در ميان عامه مردم هم اين كلمه زياد استعمال مي شود . 
اين كلمه از ماده «وقي» است كه بمعناي حفظ و صيانت و نگهداري است ، معناي 
«اتقاء» احتفاظ است . ولي تاكنون ديده نشده كه در ترجمه هاي فارسي اين كلمه را بصورت حفظ و نگهداري ترجمه كنند ، در ترجمه هاي فارسي اگر اين كلمه بصورت اسمي استعمال شود مثل خود كلمه «تقوا» و يا كلمه «متقين» بپرهيزكاري ترجمه مي‌شود : مثلاً در ترجمه «هدي للمتقين» گفته مي شود : هدايت است براي پرهيزكاران و اگر بصورت فعلي استعمال شود خصوصاً اگر فعل امر باشد و متعلقش ذكر شود بمعناي خوف و ترس ترجمه مي شود مثلاً در ترجمه «اتقوالله» يا «اتقوا النار»گفته مي‌شود از خدا بترسيد . 
البته كسي مدعي نشده كه معناي تقوي ترس يا پرهيز و اجتناب است بلكه چون ديده شده لازمه صيانت خود از چيزي ترك و پرهيز است و همچنين غالباً صيانت و حفظ نفس از اموري ملازم است با ترس از آن امور چنين تصور شده كه اين ماده مجازاً در بعضي موارد بمعناي پرهيز و در بعضي موارد ديگر بمعناي خوف و ترس استعمال شده است . 
و البته هيچ مانعي هم در كار نيست كه اين كلمه مجازاً بمعناي پرهيز و يا بمعناي خوف استعمال بشود ؛ اما از طرف ديگر موجب و دليلي هم نيست كه تاييد كند كه از اين كلمه يك معناي مجازي ، مثلاً ترس يا پرهيز قصد شده‌، چه موجبي هست كه بگوئيم معناي «اتقوالله» اينست كه از خدا بترسيد و معناي «اتقوا النار» اينست كه از آتش بترسيد ، بلكه معناي اين گونه جمله ها اين است كه خود را از گزند آتش حفظ كنيد و يا خود را از گزند كفر الهي محفوظ بداريد ، بنابراين ترجمه صحيح كلمه تقوا «خود نگهداري» است كه همان ضبط نفس است و متقين يعني «خود نگهداران» . 
راغب در كتاب مفردات القرآن مي گويد : الوقايه حفظ الشي مما يوذيه ، و التقوي جعل النفس في وقايه مما يخاف ، هذا تحقيقه ، ثم يسمي الخوف تاره تقوي و التقوي خوفاً ، حسب تسميه مقتضي الشي بمقتضيه و المقتضي بمقتضاه و صار التقوي في عرف الشرع حفظ النفس مما يوثم و ذلك بترك المحظور يعني «وقايه» عبارت است از محافظت يك چيزي از هر چه باو زيان مي رساند و تقوا يعني نفس را در وقايه قرار دادن از آنچه بيم مي رود ، تحقيق مطلب اينست ، اما گاهي بقاعده استعمال لفظ مسبب در مورد سبب و استعمال لفظ سبب در مورد مسبب خوف بجاي تقوا و تقوا بجاي خوف استعمال مي گردد . تقوا در عرف شرع يعني نگهداري نفس از آنچه انسان را بگناه مي كشاند باينكه ممنوعات و محرمات را ترك كند . 
راغب صريحاً مي گويد تقوا يعني خود را محفوظ نگاهداشتن و مي گويد استعمال كلمه تقوا بمعناي خوف مجاز است و البته تصريح نمي كند كه در مثل اتقوا الله معناي مجازي قصد شده و چنانكه گفتيم دليلي نيست كه تاييد كند در مثل آن جمله هاي مجازي بكار رفته است . 
چيزي كه نسبه عجيب بنظر مي رسد ترجمه فارسي اين كلمه به «پرهيزكاري» است . ديده نشده تاكنون احدي از اهل لغت مدعي شده باشد كه اين كلمه باين معنا هم استعمال شده ، چنانكه ديديم راغب از استعمال اين كلمه بمعناي خوف اسم برد ولي از استعمال اين كلمه بمعناي پرهيز نام نبرد ، معلوم نيست از كجا و چه وقت و به چه جهت در ترجمه هاي فارسي اين كلمه بمعناي پرهيزكاري ترجمه شده است؟ گمان مي كنم كه تنها فارسي زبانان هستند كه از اين كلمه مفهوم پرهيز و اجتناب درك مي‌كنند ، هيچ عربي زباني در قديم يا جديد اين مفهوم را از اين كلمه درك نمي كند . شك نيست كه در عمل لازمه تقوا وصيانت نفس نسبت به چيزي ترك و اجتناب از آن چيز است اما نه اينست كه معناي تقوا همان ترك و پرهيز و اجتناب باشد . 
«الزهد كله بين كلمتين من القرآن : قال الله سبحانه «لكيلا تأسوا علي مافاتكم ، و لا تفرحوا بما آتاكم» و من لم يأس علي الماصي و لم يفرح بالآتي فقد أخذ الزهد بطرفيه. 
(تمام زهد و پارسايي بين دو كلمة قرآن است ، خداي سبحان مي فرمايد :«بدانچه از دستتان مي رود اندوهناك و بدانچه به دستتان مي رسد شادمان نباشيد» پس هر كه برگذشته غم نخورد و از آينده‌ شادمان نباشد  ، دو طرف زهد را دريافته است.)  
امام علي 
امام خميني (ره) در بيان تقوي مي فرمايند : بدان كه تقوي از «وقايه» به معناي «نگاهداري» است و در عرف و لسان اخبار ، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت او امر و نواهي حق و متابعت رضاي او ، و بسيار استعمال شود در حفظ بليغ و نگاهداري كامل نفس از وقوع در محظورات به ترك مشتبهات ، و بايد دانست كه تقوي گرچه از مدارج كمال و مقامات نيست ولي بي آن نيز حصول مقامي امكان ندارد، زيرا كه مادامي كه نفس ملوث به لوث محرمات است ، داخل در باب انسانيت و سالك طريق آن نيست و مادامي كه تابع لذايذ نفسانيه است و حلاوت لذايذ در كام اوست ، اول مقام كمالات انسانيه براي او رخ ندهد ، و تا حب و علاقه به دنيا در قلب او باقي است به مقام متوسطين و زاهدين نرسد ، و تا حب نفس در كامن ذات اوست، به مقام مخلصين و محبين نايل نگردد ، و تاكثرات ملك و ملكوت در قلب او ظاهر است ، به مقام مجذوبين نرسد ، و تاكثرات اسماء در باطن ذات او متجلي است ، به فناي كلي نايل نگردد ، و تا قلب التفات به مقامات دارد ، به مقام كمال فنا نرسد ، و تا تلوين در كار است ، به مقام تمكين نرسد ، پس تقواي عامه از محرمات است و خاصه 
 

عتیقه زیرخاکی گنج