• بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

لـحـن سوره نشان مى دهد در زمانى نازل شده كه مسلمانان در اقليت بودند وكفار در اكثريت , و پيغمبر اكرم (ص) از ناحيه آنها سخت در فشار بود, و اصرارداشتند او را به سازش با شرك بكشانند, پـيامبر(ص) دست رد بر سينه همه آنهامى زند, و آنها را بكلى مايوس مى كند, بدون آن كه بخواهد با آنها درگير شود.
ايـن سـرمـشـقى است براى همه مسلمانان كه در هيچ شرائطى در اساس دين واسلام با دشمنان سـازش نـكـنـنـد, و هـر وقت چنين تمنائى از ناحيه آنها صورت گيردآنها را كاملا مايوس كنند, مخصوصا در اين سوره دو بار اين معنى تاكيد شده كه ((من معبودهاى شما را نمى پرستم )) و اين تـاكـيـد بـراى مايوس ساختن آنها است , همچنين دوباره تاكيد شده كه ((شما هرگز معبود من , خـداى يـگانه را نمى پرستيد)) و اين دليلى است بر لجاجت آنها, و سرانجامش اين است كه ((من و آيين توحيديم , و شما وآيين پوسيده شرك آلودتان ))!.
فضيلت تلاوت سوره :
در حـديـثـى از پـيغمبراكرم (ص) نقل شده كه فرمود: ((كسى كه سوره ((قل يا ايهاالكافرون )) را بـخـوانـد گـوئى ربـع قـرآن را خـوانـده , و شياطين طغيانگر از او دورمى شوند, و از شرك پاك مى گردد, و از فزع بزرگ (روزقيامت ) در امان خواهد بود)).
و در حديثى از امام صادق (ع) مى خوانيم كه فرمود: ((پدرم مى گفت : ((قل ياايها الكافرون )) ربع قـرآن است , و هنگامى كه از آن فراغت مى يافت مى فرمود: من تنها خدا را عبادت مى كنم من تنها خدا را عبادت مى كنم )).
شـان نـزول سـوره : در روايات آمده است كه : ((اين سوره درباره گروهى از سران مشركان قريش نـازل شـده , مـانـنـد ((ولـيدبن مغيره )) و ((عاص بن وائل )) و ((حارث بن قيس )) و گفتند: اى مـحمد! تو بيا از آيين ما پيروى كن , ما نيز از آيين تو پيروى مى كنيم , و تو را در تمام امتيازات خود شريك مى سازيم , يك سال تو خدايان ما راعبادت كن ! و سال ديگر ما خداى تو را عبادت مى كنيم .پيغمبر(ص) فرمود: پناه بر خدا كه من چيزى را همتاى او قرار دهم !
گفتند: لااقل بعضى از خدايان ما را لمس كن و از آنها تبرك بجوى ما تصديق تو مى كنيم و خداى تو را مى پرستيم !پيامبر(ص) فرمود: من منتظر فرمان پروردگارم هستم .
در اين هنگام سوره ((قل يا ايها الكافرون )) نازل شد, و رسول اللّه به مسجدالحرام آمد, در حالى كه جـمعى از سران قريش در آنجا جمع بودند بالاى سرآنها ايستاد, و اين سوره را تا آخر بر آنها خواند آنها وقتى پيام اين سوره را شنيدندكاملا مايوس شدند, و حضرت و يارانش را آزار دادند)).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه۱)ـ آيـات ايـن سـوره پـيغمبراكرم (ص) را مخاطب ساخته , مى فرمايد: ((بگو: اى كافران ))! (قل يا ايها الكافرون ).
(آيه۲)ـ ((آنچه را شما مى پرستيد من نمى پرستم )) (لا اعبد ما تعبدون ).
(آيه۳)ـ ((و نه شما آنچه را من مى پرستم مى پرستيد)) (ولا انتم عابدون مااعبد).
بـه اين ترتيب جدائى كامل خط خود را از آنها مشخص مى كند, و با صراحت مى گويد: من هرگز بـت پـرستى نخواهم كرد, و شما نيز با اين لجاجت كه داريد و باتقليد كوركورانه از نياكان كه روى آن اصرار مى ورزيد و با منافع نامشروع سرشارى كه از بت پرستان عائد شما مى شود هرگز حاضر به خداپرستى خالص از شرك نيستند.
(آيـه۴)ـ بـار ديگر براى مايوس كردن كامل بت پرستان از هرگونه سازش برسر توحيد و بت پرستى مى افزايد: ((و نه من هرگز آنچه را شما پرستش كرده ايدمى پرستم )) (ولا انا عابد ما عبدتم ).
(آيه۵)ـ ((و نه شما آنچه را كه من مى پرستم پرستش مى كنيد)) (ولا انتم عابدون ما اعبد).
تـكـرار نـفـى عبادت بتها از ناحيه پيغمبر(ص) و نفى عبادت خدا از ناحيه مشركان , براى تاكيد و مـايـوس كـردن كـامل مشركان , و جدا نمودن مسير آنها از اسلام است , و اثبات عدم سازش ميان توحيد و شرك مى باشد و اين در حديثى از امام صادق (ع) نيز وارد شده .
(آيـه۶)ـ حـال كـه چنين است ((آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم )) (لكم دينكم ولى دين ).يعنى ; آيين شما به خودتان ارزانى باد! و به زودى عواقب نكبت بار آن راخواهيد ديد.
  • بازدید : 48 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

چنانكه همه مي دانند و مي دانيم قرآن كريم و اهل البيت( عليهم السلام) دو ميراث گرانبهايي است كه رسول اكرم براي راهنماي امت خويش در ميان آنان به وديعه نهاده اند ، ولي متاسفانه اين دو ميراث گرانبها نزد همه فِـرَق اسلامي به يك ميزان مورد توجه قرار نگرفته است. برادران اهل سنت به كتاب خدا توسل جسته و فرزندان و جانشينان به حق رسول مكرم اسلام را به فراموشي سپرده اند، و ما شيعيان  به ائمه اطهار متوسل شده و آنچنان كه شايسته است به كتاب و كلام خدا توجه نداريم ؛ و اتحاد اسلامي ميسر نخواهد شد مگر چنگ انداختن به اين دو حبل المتين. از اينرو در نظر داريم با سال نو، راهي نو را آغاز كنيم و به صورت منظم در هر هفته تفسير آياتي از كلام الله مجيد را براساس تفاسير معروف شيعه و با نگاهي به تفاسير اهل تسنن ارائه نمائيم تا بدين وسيله قرائت قرآن كريم ، لزوم تفكر، تعمق و فراگيري تفاسير آن را بعنوان ارزشي مغفول مانده احياء كنيم. 
 محتواي سوره ” طارق”:
مطالب اين سوره عمدتاً بر دو محور دور مي زند:
۱- محور معاد و رستاخيز.
۲- محور قرآن مجيد و ارزش و اهميت آن.
ولي در آغاز بعد از سوگندهاي انديشه آفريني، اشاره به وجود مراقبين الهي بر انسان مي كند. 
بعد براي اثبات معاد به زندگي نخستين و بدو پيدرايش انسان از آب نطفه اشاره فرموده، نتيجه گيري مي كند:
خداوندي كه قادر است او را از چنين آب بي ارزش و ناچيزي بيافريند، توانايي بر بازگشت مجدد او را دارد. در مرحله بعد به بعضي از ويژگي هاي روز رستاخيز، اشاره كرده، سپس با ذكر سوگندهاي متعدد و پرمعنايي اهميت قرآن را گوشزد مي نمايد و سرانجام سوره را با تهديد كفار ختم مي نمايد. 
 تفسير:
اي انسان بنگر از چه آفريده شده اي؟!
اين سوره نيز همچون بسياري ديگر از سوره هاي جزء آخر قرآن، با سوگندهاي زيبا و انديشه برانگيزي آغاز مي شود. سوگندهائي كه مقدمه اي است براي بيان يك واقعيت بزرگ:
والسماء والطارق: سوگند به آسمان و كوبنده شب.
و ما أدريك ماالطارق: و تو نمي داني كوبندن شب چيست؟!
النجم الثاقب: ستاره اي بلند و درخشان و شكافنده تاريكيها.
طارق از ماده ” طرق” به معني كوبيده است، و راه را از اين جهت” طريق” گويند كه با پاي رهروان كوبيده مي شود  و” مِطرَقَه” به معني چكش است كه براي كوبيدن فلزات و مانند آن به كار مي رود. و از آن جا كه درهاي خانه ها را به هنگام شب مي بندند و كسي كه شب وارد مي شود ناچار است در را بكوبد. به اشخاصي كه در شب وارد مي شوند” طارق” گويند. 
حضرت علي عليه السلام در خطبه ۲۲۴ نهج البلاغه، درباره ” اشعث بن قيس” منافق، كه شب هنگام به درخانه آن حضرت آمد و حلواي شيريني با خود آورده بود كه به پندار خام خويش قلب علي عليه السلام را به خود متوجه سازد تا در ماجرائي به نفع او حكم كند، مي فرمايد:
” وأعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها.”
ترجمه:
و از اين شگفت انگيزتر، داستان كسي است كه شب هنگام، در خانه را كوبيد و بر ما وارد شد، در حالي كه ظرف سرپوشيده پر از حلواي لذيذ با خود آورده بود. 
در آيه دوم، براي بيان عظمت مطلب، واژه و ما أدريك آمده است. 
و در آيه سوم، قرآن خودش، طارق را تفسير كرده و مي فرمايد: النجم الثاقب.
اين مسافر شبانه، همان ستاره درخشاني است كه بر آسمان ظاهر مي شود و بقدري بلند است كه گوئي مي خواهد سقف آسمان را سوراخ كند. و نورش به قدري خيره كننده است كه تاريكي ها را مي شكافد و به درون چشم آدمي نفوذ مي كند. 
در اين كه منظور ستاره معيني است مانند ستاره ” ثريا”( از نظر بلندي و دوري در آسمان) يا ستاره زحل، يا زهره يا شهب( از نظر روشنائي خيره كننده). يا اشاره به همه ستارگان آسمان است؟ تفسيرهاي متعددي در اين جا گفته شده، ولي با توجه به اين كه در آيات بعد آن را به ” نجم ثاقب” ( ستاره نفوذ كننده) تفسير كرده است، معلوم مي شود منظور هر ستاره اي نيست.
بلكه ستارگان درخشاني است كه نور آنها پرده هاي ظلمت را مي شكافد و در چشم آدمي نفوذ مي كند. 
در بعضي از روايات “النجم الثاقب”، به ستاره زحل ” تفسير شده است كه از سيارات منظومه شمسي و بسيار پرفروغ و نوراني است.
اين معني از حديثي كه از امام صادق عليه السلام نقل شده استفاده مي شود، در آن جا كه منجمي از آن حضرت سؤال كرد: منظور از ” ثاقب” در كلام خدا ” النجم الثاقب” چيست؟
حضرت عليه السلام فرمود:
ستاره زحل است كه طلوعش در آسمان هفتمين است و نورش آسمانها را مي شكافد و به آسمان پايين مي رسد، لذا خداوند آن را منجم ثاقب ناميده است. 
قابل توجه اين كه؛
زحل، آخرين و دورترين ستاره منظومه شمسي است كه با چشم غيرمسلح ديده مي شود. و از آن جا كه از نظر ترتيب بندي كواكب منظومه شمسي نسبت به خورشيد در هفتمين مدار قرار گرفته( با محاسبه مدارماه) امام عليه السلام در اين حديث مدار آن را آسمان هفتم شمرده است.
اين ستاره، ويژگي هايي دارد كه آن را شايسته سوگند مي كند، از يك سو دورترين ستارگان قابل مشاهده منظومه شمسي است و به همين جهت در ادبيات عرب هر چيز بلند را بدان مثال مي زنند و گاه آن را ” شيخ النجوم” گفته اند. 
ستاره زحل، كه نام فارسي اش” كيوان” است داراي حلقه هاي نوراني متعددي است كه آن را احاطه كرده و هشت” قمر” دارد. 
حلقه هاي نوراني زحل، كه گرداگرد آن را گرفته، از عجيب ترين پديده هاي آسماني است، كه دانشمندان فلكي، درباره آن نظرات گوناگوني دارند و هنوز هم پديده اي اسرارآميز است. 
بعضي معتقدند ” زحل” ده قمر دارد، كه هشت عدد آن را مي توان با دوربين هاي معمولي نجومي مشاهده كرد و دو عدد ديگر تنها با دوربين هاي بسيار عظيم قابل رؤيت است.
البته اين اسرار، در آن روز كه قرآن نازل شد بر كسي روشن نبود، بعدها با گذشت قرنها آشكار گشت. اما به هر حال، تفسير نجم ثاقب به خصوص ستاره “زحل” ممكن است از قبيل بيان يك مصداق روشن باشد و منافاتي با تفسير آن به ديگر ستارگان بلند و درخشان آسمان ندارد. 
ولي مي دانيم تفسير مصداقي در روايات ما بسيار است.
در آيه ۱۰ سوره صافات مي خوانيم: “الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب.”
ترجمه: 
مگر كسي كه در لحظه اي كوتاه براي استراق سمعي به آسمان نزديك شود كه ” شهاب ثاقب” او را تعقيب مي كند. 
در اين آيه” شهاب” توصيف به ” ثاقب” شده است، و از آن جا كه اين پديده آسماني از عجائب عالم آفرينش است، ممكن است يكي از تفسيرهاي آيه مورد بحث باشد. 
 
اكنون ببينيم اين سوگندها براي چيست؟
در آيه چهارم مي فرمايد:
إن كل نفس لما عليها حافظ: مسلماً هر كس مراقب و حافظي دارد؛ كه اعمال او را ثبت و ضبط و حفظ مي كند و براي حساب و جزا نگهداري مي نمايد. همان گونه كه در آيه ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ سوره انفطار مي خوانيم:
” و ان عليكم لحافظين كراماً كاتبين يعلمون ما تفعلون.
ترجمه:
و بر شما مراقباني گمارده شده ، نويسنده و بزرگوار، كه پيوسته اعمال شما را مي نويسند و آنچه را انجام مي دهيد مي دانند.
به اين ترتيب شما هرگز تنها نيستيد و هر كه باشيد و هر كجا باشيد، تحت مراقبت فرشتگان الهي و مأموران پروردگار خواهيد بود. 
اين مطلبي است كه توجه به آن در اصلاح و تربيت انسان فوق العاده مؤثر است.
قابل توجه اين كه: در آيه تبيين نشده است كه اين” حافظ” چه كسي است؟ و چه اموري را حفظ مي كند؟
  • بازدید : 77 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

سوره تحريم هم مثل سوره طلاق با«يا ايها النبى‏»شروع شده است.ما در قرآن سه سوره داريم كه با«يا ايها النبى‏»شروع مى‏شود:سوره تحريم و سوره طلاق و سوره احزاب كه قبل از يس بود.سوره تحريم سوره‏اى است كه ابتدا مى‏شود در حالى كه اشاره‏اى دارد به جريانى كه ميان پيغمبر اكرم و بعضى از زنهاى ايشان واقع شده است.آنچه كه از قرآن فهميده مى‏شود-و خيلى جهاتش را تاريخ بيان كرده است و قسمتهاى كوچكى از آن هم هست كه از نظر تاريخ خيلى روشن نيست-اين است كه پيغمبر اكرم يك چيزى را كه بر خودش حلال بوده است،بر خود به موجب يك قسم حرام كرده است.اين فى حد ذاته يك كار جايزى است
مفاد آيات 
به هر حال يكى از مسائلى كه در فقه مطرح است اين مساله است كه انسان با قسم مى‏تواند مستحبى يا مباحى را بر خود واجب كند،مكروهى يا مباحى را بر خود حرام كند.آيه همين قدر نشان مى‏دهد كه پيغمبر اكرم يك امرى را كه بر او حلال و مباح بود به موجب قسم بر خودش حرام كرد و اين كار را براى جلب رضاى بعضى از زنهاى خودش كرد،حال‏«براى جلب رضاى بعضى از زنها»يعنى چه؟آيا به اين شكل كه مثلا آن زن تمايلى نداشت و پيغمبر اكرم براى اينكه ميل او را جلب كند[اين كار را كرد؟]يا نه،تحت فشار اذيت زنهاى خودش قرار گرفته بود و براى رهايى از آزار آنها اين حلال را بر خودش حرام كرد.از آيات استفاده مى‏شود كه اين دومى است،چون به دنبال آن فورا به آن دو زن خطاب مى‏كند:امر شما دائر است ميان توبه كردن و ادامه دادن به كار خود.اگر توبه كنيد،بايد هم توبه كنيد كه دلهاى شما فاسد شده،ولى اگر بخواهيد ادامه بدهيد(تهديد مى‏كند)خدا به حمايت پيغمبر بر مى‏خيزد.پس معلوم مى‏شود كه مساله مساله آزار بعضى از زنها بوده است،آنهم دو زن بوده است،چون كلمه‏«ان تتوبا»دارد.و باز از آيه استفاده مى‏شود كه پيغمبر رازى را به يكى از زنها گفت و از او پيمان گرفت كه اين راز را به كسى نگويد و اين زن بر خلاف پيمانى كه با پيغمبر داشت رفت به آن ديگرى-كه با يكديگر خيلى رفيق و دوست بودند-گفت.بعد پيغمبر اكرم به حكم وحى الهى آگاه شد كه سر ميان اين دو نفر بازگو شده است.به او فرمود:چرا رفتى اين را به او گفتى؟ او تعجب كرد،گفت:چه كسى به تو گفت كه من به او گفته‏ام؟فرمود:خداى آگاه به من خبر داد كه تو اين راز را فاش كرده‏اى. 
حال در قرآن ضمن اينكه به اصولى در اين قضيه تصريح شده است،خصوصيات به ابهام گذاشته شده است:پيغمبر چيزى را به موجب سوگند بر خود حرام كرد،ولى آن چيز چه بود، بيان نشده.پيغمبر به بعضى از زنهاى خودش رازى را گفت و او افشا كرد و به ديگرى گفت.آن كه راز به او گفته شده بود چه كسى بود كه به ديگرى گفت؟(ولى اجمالا معلوم است كه رازى بوده است)و راز چه بود؟اين را هم باز قرآن مشخص نكرده است.آنها دو تن بودند كه قرآن به شدت به آنها حمله مى‏كند،يعنى نشان مى‏دهد آنها در وضعى بودند كه عليه پيغمبر توطئه مى‏كردند،تظاهر مى‏كردند(تظاهر از ماده ظهر است،يعنى پشت به پشت‏يكديگر داده عليه پيغمبر اقدام مى‏كردند).قرآن مى‏گويد:شما يا بايد از اين راهتان برگرديد و توبه كنيد،كه بايد هم توبه كنيد كه دلهاى شما منحرف شده است،و اگر نكنيد خدا با قدرت الهى،جبرئيل به قدرت وحى(حتى قدرت اصلى و قدرتهاى وسط را هم ذكر مى‏كند)،صالح‏ترين فرد مؤمنين و تمام فرشتگان به حمايت او هستند.قرآن آنچنان موضوع را مهم گرفته است كه معلوم مى‏شود وضع خيلى خطرناك بوده است.در عين اينكه تصريح مى‏كند كه اينها دو نفر بوده‏اند، ولى نمى‏گويد آن دو زن كدام دو زن بوده‏اند.آنگاه مى‏گويد:آن زنى كه فاش كرد و بعد پيغمبر به او اطلاع داد كه تو فاش كردى،و او حيرت زده شد و گفت:چه كسى به تو خبر داد؟از كجا فهميدى؟و فرمود:خدا خبر داد،بعد پيغمبر قسمتى از راز را به آن زن گفت و قسمت ديگر را كتمان كرد،يعنى وقتى كه به روى او آورد،قسمتى از مطلب را به روى او آورد،قسمت ديگر را كريمانه صرف نظر كرد،آن كارهاى زشتى كه آنها كرده بودند،كارهايى از قبيل توطئه، قسمتى از آن كارها را پيغمبر به روى او آورد و قسمت ديگر را به روى او نياورد(عرف بعضه و اعرض عن بعض)،به تعبير امير المؤمنين عمل كريمانه انجام داد.حال آن قسمتى كه گفت چه بود و قسمتى كه نگفت چه بود،باز قرآن بيان نكرده است. 
توضيحات تاريخ و حديث 
پس،از اين آيات قرآن ما يك قسمتهايى را در كمال صراحت مى‏فهميم ولى يك قسمتهاى ديگر را قرآن به اجمال و ابهام گذرانده و بيان نكرده است.حال كه قرآن بيان نكرده است تاريخ چطور؟تاريخ و حديث و اقوال مفسرين آيا قضيه را افشا كرده است‏يا نه؟آنچه كه از نظر مفسرين،اعم از شيعه و سنى،مسلم و قطعى است اين است كه آن زنى كه پيغمبر به او رازى گفت و فرمود:افشا نكن،حفصه دختر عمر بود،و آن زنى كه حفصه راز پيغمبر را به او افشا كرد عايشه بود،و آن دو زنى كه قرآن به اينها مى‏گويد:يا دست از توطئه چينى عليه پيغمبر برداريد و يا توبه كنيد،به اتفاق شيعه و سنى حفصه و عايشه بودند.چنين نيست كه بگوييم شيعه يك حرف مى‏زند،سنى حرف ديگرى،در اين جهت اختلافى نيست.يكى و دو تا هم حديث و روايت و تاريخ نيست،از مسلمات است.يكى از احاديثش حديثى است كه در صحيح مسلم و صحيح بخارى و جامع ترمذى-در اين سه تا كه من مى‏دانم و از معتبرترين كتب حديث اهل تسنن است-آمده است،و من به مناسبتى در كتاب مساله حجاب آن را از دو كتاب اول نقل كردم. 
داستان اين است كه ابن عباس مى‏گويد:من خيلى ميل داشتم كه يك وقت از خود عمر بپرسم آن دو زنى كه قرآن در سوره تحريم مى‏گويد: ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه چه كسانى بودند،تا در يك سفر از سفرهاى حج من همراهش بودم.در يك جايى كه عمر پايين آمد و مى‏خواست به اصطلاح تطهير و تجديد وضو كند،وقتى كه آمد وضو بگيرد،من ابريقى نزد او بردم،من آب مى‏ريختم و او وضو مى‏گرفت.من اين فرصت را نيمت‏شمردم (۲) و گفتم يا امير المؤمنين!اينكه در قرآن مى‏گويد: ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما آن دو زنى كه قرآن اينچنين از آنها انتقاد مى‏كند كيستند؟رويش را برگرداند و گفت: عجب است از تو كه چنين سؤالى مى‏كنى،عايشه است و حفصه.بعد خود عمر داستان مفصلى را نقل كرد،كه البته در اين داستان خيلى جهات را روشن نكرده است،ولى قدر مسلم اين است كه اين يك جهت را در كمال صراحت بيان كرده است. 
عمر مقدمه‏اى براى ابن عباس ذكر مى‏كند،مى‏گويد:ما زمانى كه در مكه بوديم بر زنهايمان مسلط بوديم،زنهايمان در مقابل مردها جرات نداشتند.خلاصه آنجا مرد سالارى حاكم بود، زنها خيلى زبون و ذليل بودند.در مدنيها قضيه بر عكس بود،زنهايشان بر آنها مسلط بودند و آن اطاعتى را كه زنهاى مكه از شوهران داشتند،نداشتند و روزى من ديدم كه زن خودم به روى من برگشت(عمر با آن خشونتش،زنش بر گردد،ديگر خيلى كار مشكل است).من حرف زدم،ديدم به من حمله كرد و چند و چون كرد.گفتم:عجب!اين اخلاق زنهاى مدينه اخلاق شما را فاسد كرده،در مقابل من اين جور حرف مى‏زنى؟!گفت:زنهاى پيغمبر هم با پيغمبر همين طور حرف مى‏زنند.گفتم:راست مى‏گويى؟گفت:بله.گفتم:واى به حال دخترم حفصه. بعد آمدم به مدينه نزد دخترم،گفتم:دخترم!شنيدم كه شما پيغمبر را اذيت مى‏كنيد و چنين حرفهايى مى‏زنيد،مثلا با پيغمبر تندى مى‏كنيد و گاهى قهر مى‏كنيد.اين كار را نكن،اين كار برايت‏خطر دارد. 
اما داستانى كه او نقل كرده است اين است كه مى‏گويد:من خانه‏اى داشتم در اوالى مدينه يعنى بالاشهر مدينه (۳) .همسايه‏اى داشتم و چون راه دور بود ما نمى‏توانستيم هر روز به مركز مدينه و مسجد مدينه و خدمت پيغمبر برويم.با آن همسايه نوبت گذاشته بوديم،يك روز او مى‏رفت،تا غروب در شهر بود و بر مى‏گشت و تمام خبرها را براى من مى‏گفت،يك روز من مى‏آمدم و خبرها را به او مى‏دادم.در آن ايام خبرهايى كه به ما مى‏رسيد خبرهاى وحشتناكى از شمال بود(يعنى از قسمت غسانيها كه در سوريه فعلى بودند) (۴) .خبرهايى مى‏رسيد كه غسانيها دارند مجهز مى‏شوند،اسبهايشان را نعل مى‏بندند و براى حمله به مدينه آماده مى‏شوند.آنها خيلى نيرومند بودند و شوخى نبود.مرتب خبرهاى وحشتناك مى‏رسيد.يك روزى كه نوبت رفيق من بود،من در خانه بودم،يك وقت ديدم كه در به شدت كوبيده مى‏شود. بچه‏ها رفتند پشت در كه كيست؟ديدم صداى رفيقم است مى‏گويد:در خانه است، در خانه است؟يعنى من را مى‏خواهد.ديدم وحشت زده است.آمدم بيرون،گفتم چه خبر است؟گفت: قضيه خيلى مهم و بزرگى است.گفتم:غسانيها حمله كردند؟گفت:نه،از اين هم بزرگتر.وقتى كه همسايه من اين حرف را گفت،گفتم:حفصه بدبخت‏شد،من قبلا به او گفتم اين كار را نكن. 
آنگاه من بلند شدم و به مسجد مدينه رفتم،ديدم كه يك ولوله و غوغايى است و پيغمبر به علامت كراهت آمده در اتاقى كه مثل بالاخانه بود،و يك غلام سياهى هم دم در اتاق است،و مردم هم جمع شده‏اند و گريه مى‏كنند.رفتم سراغ حفصه،ديدم حفصه هم گريه مى‏كند.گفتم: پيغمبر شماها را طلاق داده؟گفت:من نمى‏دانم،ولى اينقدر مى‏دانم كه پيغمبر از ما اعراض كرده است.(البته قصه طلاق نبوده،بعد معلوم شد شايعه دروغ بوده است.)من رفتم آن بالا و به آن سياه گفتم از پيغمبر اجازه بگير،مى‏خواهم بروم با ايشان صحبت كنم.او رفت داخل و آمد و گفت:گفتم ولى پيغمبر جوابى نداد.مى‏گويد:من برگشتم آمدم در ميان مردم،مدتى ايستادم ولى تاب نياوردم،دو مرتبه رفتم و گفتم براى من اجازه بگير.رفت و آمد و گفت:گفتم ولى پيغمبر سكوت كرد.دفعه سوم هم همين طور.آخر مرا صدا كرد و گفت:بيا.رفتم و با پيغمبر صحبت كردم،و بعد پرسيدم كه شما زنها را طلاق داده‏ايد؟فرمود:نه،اين جور نيست. 
عمر اين داستان را به اينجا مرتبط مى‏كند و قضيه ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما را بعد از اينكه قبول مى‏كند كه مقصود عايشه و حفصه است،مى‏برد به[سوى]اينكه تمام زنهاى پيغمبر ايشان را ناراحت كرده بودند به طورى كه عن قريب بود كه پيغمبر همه را طلاق بدهد.ولى اين ديگر مسلم شده است كه آن اصلى كه عمر مى‏گويد درست است كه مقصود از آن دو زن عايشه و حفصه هستند،اما اين قصه يك قصه ديگرى بوده كه با آن قصه پيوند زده است.اين قصه غير از قصه عايشه و حفصه است،چون اگر اين[داستان]مربوط به همه زنهاى پيغمبر مى‏بود،چرا قرآن فقط به دو زن اشاره كند و بگويد: ان تتوبا شما دو زن؟معلوم مى‏شود اين قصه غير از آن قصه است. 
پس اتفاق شيعه و سنى است كه مقصود حفصه و عايشه هستند.همچنين معلوم مى‏شود كه قضيه در حدى بوده كه قرآن اينها را دعوت به توبه مى‏كند،يعنى در مورد تظاهر عليه پيغمبر، يعنى اقدام توطئه چينى عليه پيغمبر،كار را به جايى كشانده‏اند كه گناه كبيره مرتكب شده‏اند،كه قرآن مى‏گويد:توبه كنيد.البته گناه كبيره لازم نيست غير از اذيت پيغمبر گناه كبيره ديگرى باشد.اذيت كردن،آزار رساندن به پيغمبر خودش اكبر كبائر است و لو با زبان پيغمبر را اذيت كنند. 
احتمالات درباره جزئيات داستان 
حال،اينها چه فشارى روى پيغمبر آوردند و پيغمبر را در چه موضوعى اذيت كردند كه پيغمبر آن حلال خدا را بر خود حرام كرد؟بعضى گفته‏اند كه پيغمبر در خانه سوده عسلى يا شربتى از عسل آشاميده بود،عايشه و حفصه توطئه كردند،يكى گفت:يك حرف را من مى‏گويم تو هم بگو،اين دفعه كه پيغمبر آمد بگوييم چقدر دهانت بو مى‏دهد،اينها چيست كه خورده‏اى؟تو هم بگو چقدر دهانت بو مى‏دهد اينها چيست كه خورده‏اى؟اين كار را كردند.اين را خود اهل تسنن نوشته‏اند كه اينها اين حرف را زدند[به عنوان اعتراض كه]چرا آنجا آن شربت را خورده است.گفتند:آن زنبور عسلش‏«خرست نحلتها بالقرفة‏».يك گياه بدبويى در اطراف مدينه هست كه اگر زنبور عسل از آن گياه بخورد مى‏گويند عسلش بدبو مى‏شود.اينها آمدند اين حرف را به پيغمبر زدند كه چرا اينها را خورده‏اى،دهانت بو مى‏دهد.(لا بد اين كار آخرين مرحله اذيت بوده است.)پيغمبر فرمود:بسيار خوب،ديگر من از اين شربت نمى‏خورم. 
بعضى گفته‏اند جريان ماريه قبطيه است.ماريه قبطيه زنى بود قبطى،يعنى مصرى،كه بعد از نامه نوشتن پيغمبر به‏«مقوقس‏»پادشاه مصر،او هدايايى از جمله ماريه را براى پيغمبر فرستاد، و او زن خوبى بود و مورد علاقه پيغمبر،و از او ابراهيم پسر پيغمبر متولد شد.اينها پيغمبر را در مورد ماريه اذيت كردند.بعضى گفته‏اند پيغمبر فرمود:ديگر من با ماريه نزديكى نمى‏كنم، يعنى اينقدر اذيت كردند كه گفت:من ديگر به خاطر شما او را رها مى‏كنم يا با او نزديكى نمى‏كنم.ولى درست روشن نيست كه داستان كدام بوده است.اين ديگر صد در صد مسلم نيست. 
بعد آن رازى كه پيغمبر به آن زن گفت و فرمود به كسى نگو چه بود؟بعضى گفته‏اند راز همين بوده است كه تو به كسى نگو ولى من ماريه را رها مى‏كنم،اما او زود رفت به عايشه گفت: مژده به تو بدهم كه توطئه گرفت و پيغمبر ماريه را رها خواهد كرد.بعضى گفته‏اند كه پيغمبر اكرم قصه بعد از خودش را به حفصه گفت،فرمود:بعد از من پدر عايشه خليفه خواهد شد و بعد از او هم عمر خليفه خواهد شد،زمام امور را اينها به دست مى‏گيرند.اينها هم كه دنبال اين نبودند كه چه كسى واقعا بايد چنين بشود،دنبال اين بودند كه چه كسى خواهد شد، حال هر كه بايد و هر كه نبايد به جاى خودش.مساله بايد يك مساله است و مساله بودن و نبودن مساله ديگرى…

عتیقه زیرخاکی گنج