• بازدید : 86 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

(ابوبکر و عباس بن عبد المطلب در زمانى که پیامبر اکرم (ص) مریض بود،به مجلسى از انصار وارد
شدند،در حالیکه انصار گریه مى کردند،ابوبکر وعباس به انصار گفتند:چرا گریه میکنید؟آنان پاسخ
دادند که اخلاق نیکوى پیامبر را متذکر شده ایم.آن دو نفر پیش پیامبر رفته و قضیه را بآن حضرت اطلاع
دادند.پیامبر اکرم برخاست در حالیکه با کناره لباس بردى سرش رابسته بود،بیرون آمد و بالاى منبر
رفت و این آخرین منبر آن حضرت بود،ستایش و ثناى خداوندى را بجاى آورد و سپس فرمود:من
درباره انصار بشماتوصیه به خیر مى کنم،زیرا آنان انبوهى از حامیان من هستند و جایگاه امانات من،آنان
آنچه را که بر عهده داشتند بجاى آورده اند و آنچه که در آینده بعهده آنان خواهد بود،باقى مانده
است،از نیکوکار آنان بپذیرید و از گنهکارشان اغماض نمائید) البته روشن است که مقصود پیامبر اکرم
(ص) اسقاط تکلیف و دستورات اسلامى از انصار نبوده است،بلکه منظور آن حضرت معامله نیکو در
برابر تلاش و فداکاریهائى بود که انصار در راه پیشبرد اسلام انجام داده بودند.
اما تفسیر جمله امیر المؤمنین علیه السلام چنین است که اگر امامت وزمامدارى براى انصار جائز
بود،احتیاجى به توصیه نداشتند،زیرا خود درراس حکومت قرار میگرفتند و دیگران در شعاع حکومت
آنان احتیاج به توصیه داشتند.
ثم قال فماذا قالت قریش؟قالوا احتجت بانها شجرة الرسول صلى الله علیه و آله و سلم.فقال علیه
السلام:احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة (سپس فرمود:قریش چه گفت؟بآنحضرت گفتند:قریش احتجاج
۲
واستدلال باین کرد که آنان شاخه هائى از درخت پیامبرند.حضرت فرمود: قریش به درخت احتجاج
کردند و میوه آنرا ضایع و تباه نمودند) .
ابن ابى الحدید میگوید:امثال این کلام (قریش احتجاج به درخت کردندو میوه آنرا ضایع و تباه
نمودند) از امیر المؤمنین (ع) تکرار شده است.و شبیه باین مضمون در سخنى از عباس به ابو بکر آمده
و اما اینکه میگویى: ما درخت پیامبریم،شما همسایگان آن درختید و ما شاخه هاى آن »: است که میگوید
« ( میباشیم. ( ۱
غایت و هدف از درخت میوه آن است
میتوان گفت:امیر المؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام هم میوه درخت مکتب اسلام بود و هم میوه
ممتاز قبیله بزرگ قریش.هیچکس در شایستگى امیر المؤمنین علیه السلام به اینکه او عالیترین محصول
مکتب اسلام بود،نمى تواند تردیدى داشته باشد.او بدرجه اى از فضیلت و شایستگى رسیده بودکه
اندیشه اش تجسمى از اسلام بود و کردارش عینیت اسلام را نشان مى دادو گفتارش در هر مقوله اى که
بود قانونى از اسلام را بیان مى کرد.و این یک توجه فوق العاده منطقى است که گفته شده است:براى
اثبات جهانى وجاودانى بودن دین اسلام و اینکه اسلام میتواند پاسخگوى همه مسائل بشرى بوده
باشد،بهترین دلیل شخصیت على بن ابیطالب (ع) است که ساخته شده این مکتب انسانى است.آیا
محصولى عالى تر از این شخصیت،براى اسلام مى توان تصور نمود؟!و اما از جهت نسب او از فرزندان
هاشم و پسر بزرگمردى که از مؤثرترین حامیان بنیان گذار اسلام،یعنى ابوطالب (ع) بود که با
گرفتارى به فقر مالى (آنچنانکه تواریخ مى نویسند) با شخصیت ترین فرد در آنروز بود که شیخ الاباطح
نامیده مى شد.او پسر عموى پیامبر اسلام بود که همسر یگانه دختر او فاطمه (ع) و او را به برادرى
خویش پذیرفته بود.درست است که امیر المؤمنین بجهت داشتن عظمت هاى بیشمار انسانى بالاتر از آن
بود که شخصیت خود را با نژاد و نسب به رخ جامعه بکشد،ولى این یک واقعیت انکارناپذیر بود که او
در سلسله بهترین فرزندان آدم (ع) است که در زیارت فرزندنازنینش حسین بن على علیهما السلام
مى خوانیم:
اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخۀ و الارحام المطهرة(گواهى میدهم به اینکه وجود تو از
فرزند على و فاطمه (ع) نورى بود در پشت پدران با عظمت و ارحام طاهره) .
بنابر این،استدلال امیر المؤمنین علیه السلام باینکه عین همان احتجاجى که قریش به انصار نمودند،و
آنانرا ساکت کردند،من به قریش دارم،زیرااگر قرابت و خویشاوندى آنان با پیامبر اسلام عامل
۳
شایستگى امامت و زمامدارى بوده باشد،قرابت و خویشاوندى من بسیار نزدیکتر بوده و من مانند
میوه اى که محصول درخت پیامبر است هم از جهت معنى و هم از بعد طبیعى شایسته تربه مدعاى آنان
(امامت) هستم.در داستان و ماجراى سقیفه بنى ساعده کتابهاو مقالات و تحقیقات فراوانى تاکنون نوشته
شده است.و ما در این مبحث به تفصیلات آنها نمى پردازیم.فقط مطالبى را بطور مختصر از شرح ابن
ابى- الحدید که او هم از کتاب سقیفه تالیف ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهرى نقل مى کند،متذکر
جوهرى میگوید:احمد بن اسحق میگوید:احمد بن سیار از سعید بن کثیر بن عفیر انصارى »: مى شویم
چنین روایت مى کند که هنگامى که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم از این دنیا رحلت فرمود،
انصار درسقیفه بنى ساعده جمع شدند و گفتند:پیامبر از دنیا رفت سعد بن عباده به فرزندش قیس بن سعد
یا به بعضى از فرزندانش چنین گفت که من بجهت بیمارى که دارم نمیتوانم سخنم را به مردم بشنوانم،و
آنچه که من میگویم،با دقت بفهم وبمردم بگو.سعد سخنانى مى گفت و پسرش مى شنید و صداى خود
را بلند میکردتا انصار سخنان سعد را بشنوند.سخنان سعد پس از حمد و ثناى خداوندى چنین بود:شما
انصار آن سابقه دینى و فضیلت در اسلام که دارید،براى هیچیک از قبایل عرب نیست.پیامبر اکرم (ص)
ده سال و اندى در میان قوم خود بود و آنانرا به پرستش خداوندى و کنار زدن بت ها دعوت مى کرد،در
حالیکه از قوم او جز اندکى به وى ایمان نیاوردند.سوگند بخدا،آنان توانائى دفاع از پیامبر را نداشتند و
نمیتوانستند دین او را عزیز و دشمنانش را دفع نمایند تا اینکه خداوند درباره شما انصار بهترین فضیلت
را اراده فرمودو کرامت را بشما عنایت و شما را به دین خود اختصاص داد و ایمان به خداو رسول او و
عزیز نمودن دینش را نصیب شما ساخت و همچنین فضیلت جهادبا دشمنانش را بشما داد.شما انصار
شدیدترین مردم بر کسانى از خودتان بودید که از پیامبر تخلف کرد و شما سنگین ترین مبارزان دیگر
دشمنان پیامبربودید،تا اینکه همه مخالفان پیامبر چه از روى اختیار و چه از روى اکراه بر امر خدا گردن
نهادند و آنانکه دور از اسلام بودند،در حالیکه محقر وپست شده بودند،مطیع گشتند.تا اینکه خداوند
وعده خود را بر پیامبراکرم عملى فرمود و قوم عرب نزدیک شمشیرهاى شما قرار گرفتند.سپس خداوند
متعال پیامبر را از این دنیا گرفت در حالیکه پیامبر از شما راضى و خشنودو چشمش بشما روشن
بود،پس اکنون دست خود را با امر زمامدارى محکم سازید،زیرا شما شایسته ترین مردم به این امر
میباشید در این هنگام همه انصار پاسخ مثبت به سعد داده و گفتند:راى صحیح همین است و تو موفق در
راى هستى و گفتار تو درست است و ما از دستور تو تجاوز نمى کنیم و این امر (زمامدارى) را بر تو
واگذار مى کنیم و تو براى ما قانع کننده و براى مؤمنین صالح مورد رضایت هستى.
سپس سخنانى میان انصار بمیان آمد و گفتند:اگر مهاجرین قریش گفتند:ما مهاجر و یاران اولى و عشیره
و اولیاى پیامبریم،پس چرا شماانصار با ما در مسئله خلافت پس از پیامبر نزاع مى کنید چه خواهید
گفت؟
۴
انصار گفتند:در این صورت خواهیم گفت:امیرى از ما انصار وامیرى از شما مهاجرین براى خلافت
انتخاب شود و ما به غیر این کار هرگزرضایت نمیدهیم،زیرا در پناه دادن به پیامبر و مسلمانان و پیروزى
اسلام همان عمل را کرده ایم که مهاجرین.و در کتاب خداوندى حقى که براى آنان آمده است،براى ما
نیز آمده است،مهاجرین هیچ فضیلتى براى خود نخواهندشمرد مگر اینکه ما هم مثل آنرا خواهیم شمرد
. (۲) « و ما نمیخواهیم بر آنان تقدم داشته باشیم،لذا امیرى از ما و امیرى از آنان باید انتخاب شود
خبر اجتماع انصار در سقیفه بنى ساعده به عمر بن الخطاب رسید،اورهسپار منزل پیامبر شد و ابو بکر را »
در خانه دید و على بن ابیطالب (ع) مشغول تجهیز جنازه پیامبر بود.کسى که خبر اجتماع انصار را در
سقیفه به عمر آورده بود،معن بن عدى بوده است.معن دست عمر را گرفت،عمر گفت:من کاردارم.معن
گفت:باید برخیزى و عمر با معن برخاست.
معن گفت:جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده گرد هم آمده اند وسعد بن عباده در میان آنان است و
انصار دور او میگردند و او را به خلافت شایسته میدانند و در آنجا عده اى از اشراف انصار هم جمع
شده اند،بیم آشوب و فتنه میرود،حال ببین چه فکر میکنى؟این داستان را به برادرانت مهاجرین بگو و
براى خود راهى را انتخاب کنید،زیرا من مى بینم در این ساعت در فتنه باز شده است،مگر اینکه خدا این
در فتنه را ببندد.عمر از این حادثه شدیداناراحت شد و نزد ابو بکر رفت و از دست او گرفت و به او
گفت:برخیز. ابو بکر گفت:کجا برویم پیش از آنکه پیامبر را دفن کنیم؟من حالا نمیتوانم به پیشنهاد تو
عمل کنم،من مشغولم.عمر گفت حتما باید برخیزى و انشاء الله بزودى برمیگردیم.ابو بکر با عمر
برخاستند و عمر قضیه سقیفه را به ابوبکربازگو کرد و وى شدیدا ناراحت شد.هر دو با سرعت بیرون
آمده و روانه سقیفه بنى ساعده گشتند.در آنجا مردانى از اشراف انصار جمع شده بودندو سعد بن عباده
در حال بیمارى در میان آنان بود،عمر خواست سخن بگویدو براى ابو بکر آماده کند،عمر گفت:من بیم
آنرا داشتم که ابو بکر در سخن گفتن مقدارى کوتاهى کند.وقتى که عمر در سخن گفتن شتابزدگى
نمود وجملات منفى را تکرار کرد،ابو بکر او را ساکت نمود و گفت:آرام باش،و سخن را دریاب و
سپس بگو.سپس ابو بکر رشته سخن را بدست گرفت واول شهادتین را گفت و کلامش را باین ترتیب
شروع کرد:خداوند متعال که سپاسش بزرگ است محمد (ص) را براى هدایت مردم و بر پا داشتن
دین حق مبعوث کرد و او مردم را به اسلام دعوت نمود.خداوند دلها و پیشانى هاى ما را گرفت و به
اطاعت از پیامبر وادار ساخت.و ما گروه مسلمانان مهاجراولین مردم بودیم که اسلام را پذیرفتیم و مردم
در این راه پیرو ما گشتند.وما خویشاوندان پیامبر و از نظر نسب متوسطترین عرب هستیم،قبیله اى رادر
میان عرب نمیتوان یافت مگر اینکه نسل قریش در آن وارد شده است.وشما انصار خدائید و شما به
پیامبر یارى نمودید سپس شما وزراء پیامبر وبرادران ما در کتاب خدا و شرکاى ما در دین و هر خیرى
۵
هستید که ما در آن قرار گرفته ایم.شما محبوبترین و با کرامت ترین مردم براى ما و شایسته ترین مردم
براى رضا به قضاى خداوندى و تسلیم به آن فضیلتى هستید که خداوند متعال بر برادران مهاجرین شما
داده است.و شما شایسته ترین مردم بر حسادت نکردن به مهاجرین میباشید.شمائید آن مردمى که در
سختى ها دیگران را بر خودمقدم داشتید و شایسته ترین کسانى هستید که این دین بدست شما نشکند و
در هم و بر هم نگردد.و من شما را به بیعت به ابو عبیده و عمر دعوت میکنم،من براى خلافت هر دو
شخص را با صلاحیت و شایسته مى بینم.عمر و ابو عبیده ( ۳) گفتند:براى هیچ کس شایسته نیست که بالاتر
از تو باشد، تو رفیق پیغمبر در غار بودى و پیامبر ترا مامور نماز ساخت.پس تو شایسته ترین مردم به امر
ابو بکر برخاست و گفت: عمر و » گفتگو در میان مهاجرین و انصار زیاد شد و بالاخره «… خلافت هستى
ابو عبیده بهر یک از آن دو میتوانید بیعت کنید.آن دو گفتند:سوگندبخدا،ما این امر را نمى پذیریم و تو
بهترین مهاجرین هستى و یکى از دو نفردر غار و خلیفه رسول الله (ص) بر نماز هستى و نماز بهترین
دین است،دستت راباز کن تا ترا بیعت کنیم.وقتى که ابو بکر دستش را براى بیعت باز کرد،بشیر بن سعد
خزرجى که[از انصار بود و به سعد بن عباده حسادت میورزید]از عمر و ابو عبیده جلوتر افتاد و به ابو
بکر بیعت کرد.حباب بن منذر فریادزد:سوگند بخدا،ترا باین بیعت مجبور نکرد مگر حسادت به پسر
عمویت(سعد بن عباده) بهمین ترتیب اسید بن حضیر هم که رئیس قبیله اوس بود از روى حسادت به
سعد بن عباده به ابو بکر بیعت کرد.با بیعت اسید به ابو بکر،همه قبیله اوس با وى بیعت کردند.سعد بن
عباده را که مریض بود برداشتند وبه خانه اش بردند و همان روز و بعد از آن از بیعت به ابو بکر امتناع
ورزید،عمر خواست سعد بن عباده را مجبور کند که به ابو بکر بیعت کند،به او گفته شد که باین کار
اقدام مکن،زیرا او بیعت به ابو بکر نمیکند اگرچه کشته شودو با کشته شدن او دودمانش کشته خواهند
شد و به دنبال از بین رفتن دودمان سعد قبیله خزرج کشته خواهد گشت و اگر قبیله خزرج بخواهد
بجنگد،قبیله اوس دوشادوش آنان خواهند جنگید و فسادى براه خواهد افتاد،لذا سعد رارها کردند،سعد
در نماز با آنان شرکت نمیکرد و در جمعیتشان شرکت نمیکردو مطابق داورى آنان عمل نمیکرد و اگر
سعد کمک پیدا میکرد،با آنان مى جنگید،روزگار سعد بدین منوال میگذشت تا ابو بکر از دنیا
رفت.روزى سعد عمر را در دوران خلافتش که سوار شتر بود و سعد بر اسبى سوار بود،ملاقات
کرد،عمر به سعد گفت: هیهات یا سعد! (اى سعد،تو دور از واقع مى اندیشى) سعد عین همین جمله را به
عمر برگرداند و سپس گفت:تو رفیق همان شخصى که با او رفیق دمساز هستى عمر گفت،بلى،من
سپس سعد گفت:سوگند بخدا،هیچکس دشمن تر از تو براى من همسایه نیست.عمر گفت:هر .« ( همانم ( ۴
کس که همسایگى مردى را نپذیرد از او جدا میگردد. سعد گفت:امیدوارم عرصه خلافت را بمدت
کوتاهى بر تو واگذار کنم ورهسپار همسایگى کسى شوم که براى من از تو و یاران تو محبوبتر است.
سعد اندك زمانى پس از آن به شام رفت و در حوران از دنیا رفت و بهیچ کس بیعت نکرد،نه به ابو بکر
۶
۵) جوهرى میگوید:و مردم دور ابو بکر جمع شدند و بیشتر مسلمانان در ) « و نه به عمر و نه به کسى دیگر
آنروز به ابو بکر بیعت کردند.شخصیت هاى بنى هاشم در خانه امیر المؤمنین (ع) جمع شده بودند و زبیر
هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم میدانست.و على بن ابیطالب (ع) بارها میگفت:زبیر همواره با
ما اهل بیت پیامبر بود،تا پسرش که بفعالیت افتاد،وى را از ما برگرداند.بنى امیه پیرامون عثمان را گرفتند
و بنى زهره حمایت از سعد و عبد الرحمن میکردند.عمر بهمراه ابو عبیده به سراغ آنان رفت و گفت: چه
شده است که شما دور هم جمع شده اید؟برخیزید و به ابو بکربیعت کنید،زیرا مردم و انصار به او بیعت
کردند.
عثمان و کسانیکه با او بودند و سعد و عبد الرحمن و کسانیکه با آن دوبودند،برخاستند و با ابو بکر بیعت
نمودند.عمر با گروهى که اسید بن حضیرو سلمۀ بن اسلم با آنها بودند بسوى خانه فاطمه (ع) رفتند،عمر
به آنانکه درخانه فاطمه (ع) بودند،گفت:بروید و به ابو بکر بیعت کنید،آنان امتناع ورزیدند،زبیر با
شمشیرش به عمر و یارانش متعرض شد.عمر گفت: بگیریدسگ را!سلمۀ بن اسلم به زبیر پرید و شمشیر
را از دست او گرفت و آن رابه دیوار زد، سپس عمر زبیر و على (ع) و کسانى را از بنى هاشم که با آنان
بودند،با خود برداشته و براه افتادند و امیر المؤمنین مى فرمود:من بنده خداهستم و من برادر رسول
خدایم،وقتى که به ابو بکر وارد شدند،به على گفته شد:به ابو بکر بیعت کن،على فرمود:من به
خلافت شایسته تر از شما هستم ومن بشما بیعت نمیکنم و شما سزاوارترید که به من بیعت کنید،شما
خلافت رااز انصار باین دلیل گرفتید که با پیامبر خویشاوندى دارید و آنان فرماندهى وامیرى را بر شما
تسلیم نمودند.و من عین همان دلیل را در حق خود براى شمامیآورم.اگر از خدا درباره خودتان
مى ترسید،بما انصاف بدهید و همان امر را که انصار از شما پذیرفتند،براى ما بپذیرید و در غیر
اینصورت،ستمکارخواهید بود با اینکه مى دانید.عمر گفت تو رها نخواهى گشت مگر اینکه
بیعت کنى.على فرمود:اى عمر،امروز شیرى براى ابو بکر بدوش،قسمتى هم ازآن شیر براى تست.امروز
براى بیعت باو بمردم سخت بگیر تا فردا خلافت را بر تو واگذار کند.سوگند بخدا،سخنت را نمى پذیرم و
با او بیعت نمیکنم.ابو بکر به على گفت:اگر با من بیعت نمیکنى، ترا مجبور نمیکنم.ابو عبیده گفت:اى
ابو الحسن،تو جوانى،و اینان کهنسالان قوم تو هستند و تو مانندآنان تجربه و شناخت امور را ندارى و
من نمى بینم مگر اینکه ابو بکر براى خلافت از تو قوى تر است و تحمل و ورود او به این امر بیشتر از
تست.امر خلافت را باو تسلیم کن و رضایت بده و اگر تو زنده بمانى و عمرت طولانى باشدتو براى این
امر شایسته تر و با نظر به فضیلت و خویشاوندى تو با پیامبر و سوابق و جهادى که کرده اى لایق ترى.
  • بازدید : 29 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

: آنچه از ایشان دربرخی سایت ها، نقل شده، نمی دانم دقیقًا همان چیزی است که ایشان گفته وترجمه کرده اند . درصورتی که انتساب درست باشد، ازنظر اینجانب چند قسمت از این سخنان جای  تأمل دارد و نیازمند بررسی است:
ب: ازآنجا که اخیراً چندو چون درباره وحیانی بودن الفاظ قرآن بسیار شده، حتی جناب آقای شبستری درمجله مدرسه، شماره شش، مطالبی مطرح کردند – که سوکمندانه به دلیل تعطیل کردن این مجله، فرصت گفتگو و نقد را که از سنت های حسنه دینی است، محروم کردند- ضرورت ایجاب می کرد که این موضوع دنبال شود. 
ج: مباحثی که درباره نازله عربی جای بحث و بررسی دارد، دراین فرصت کوتاه میسر نیست.، بویژه آنکه ایشان دراین مقام استدلالی ذکر نکرده اند. به هرحال درپاسخ این پرسش این نکات ازنظراینجانب باتکیه برمحوریت خود قرآن مطرح است: 
یکم: هرچند درباره وحی نبوی درسنت اسلامی، برخی سخنان شاذ گفته شده، تا جایی که ماتریدی (م۳۲۳) درتفسیر: تأویلات اهل السنه از باطنیه نقل می کند، که قرآن را خداوند گویی برخیال پیامبر نازل کرد و موصوف به زبان نبود و این پیامبر بود که آن را به زبان عربی مبین ادا کرد
ازنظر این قرآن پژوهان، فرق ميان حديث نبوى، حديث قدسى و آيات قرآنى – كه همه آنها با زبان پيامبر نقل شده – اين است كه حديث قدسى معنا از خداوند است، اما لفظ آن از سوى پيامبر است. در صورتى كه حديث نبوى لفظ و معنا از پيامبر است. اما آيات قرآنى هم لفظ و هم معنا از سوى خداوند است. 
اين خداوند است كه با پيامبر خود سخن مى گويد و به پيامبر كلمات و معانى القا مى کند و لذا پيامبر به هنگام دريافت آن نگران فراموش كردن و از دست دادن آن الفاظ را داشته و خدا به پیامبر تسلی می دهد که نگران نباش فراموش نمی کنی، شتاب مکن ، زبانت را تکان نده، ما برایت نگه داری می کنیم.  (اعلی /۶؛ طه / ۱۱۴، قيامة / ۱۶ ـ ۱۷).
دوم: برخى گمان كرده اند: اگر درباره وحى قرآنى نسبت به پيامبر بگويند: معانى از خداوند است و الفاظ از پيامبر، مشكل ارتباط وحى خدا با انسان و تأثير شرايط تاريخى و جغرافيايى را در ذكر مثال هاى مناسب با عصر و طرح مسائل و موضوعات فرهنگ زمانه و استفاده اى مناسب عصر از واژه ها را حل كرده اند، در حالى كه فرق بين معانى و الفاظ درحل مشکل نيست.
اگر قرار است که خدا با مردم سخن بگوید و ارتباط زبانی برقرار کند و پیام خود را برای دیگران قابل فهم کند، فرقی میان این دو نیست. می تواند حتی درصورت نظریه وحیانی بودن زبان قرآن هم چنین ارتباطی باشد. وحى دريافت و شهود سخن خداست. اگر تجربه شهودى و كشف و القاى معانى از سوى خداوند در قلب، نيازمند واسطه هايى است، در الفاظ نيز اين واسطه ها وجود دارند و عمل مى كنند. اگر از درخت صدايى بلند مى شود و خداوند با موسى توسط درخت سخن می گوید و با صدا و حروف و کلمات سخن مى گويد، چنانكه قرآن بيان مى كند: «فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي مِنْ شَاطِىءِ الْوَادِي الاَْيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنْ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إِنِّي أَنَا اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» . در غير درخت نيز واسطه هايى وجود دارد و مى تواند با الفاظ عربی باشد. اگر خدا می خواست با موسی بدون کلمات سخن بگوید ، دیگر نیازی به انتخاب درخت نبود.
بنابراين، سخن گفتن خدا از زبان انسان كه مى تواند كلماتى را ادا كند، راحت تر و درك آن بدون مشكل تر است.
سوم: دراین باره که قرآن کلمات آن قدسی و الهی و بیرون از شخصیت پیامبر و مستقل از او، وفروفرستاده از سوی خداوند برقلب پیامبرو به زبان عربی است، قرآن اصرار دارد و آیات بسیاری هم دلالت دارد. ازقبیل : وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ. نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ  عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ.(شعراء/۱۹۵) . إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ(یوسف/۲). این سخن به صراحت این نظریه را که پیامبرخود این الفاظ را گزینش کرده، رد می کند، چون نزول و فروفرستادن با وصف زبان عربی یادشده است. وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً .(طه/ ۱۱۳٫). كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.( فصلت/ ۳ ). كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ.(زمر/ ۳ ). وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.( شوری/  7).  إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.( زخرف/ ۳ ). وآیات دیگری که همین معنا را دلالت دارد.
 استقلال شخصیت پیامبر ازشخصیت قرآن 
گفته اند: شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.
باید پرسید آیا ممکن نیست توصیفات این حالات درباره شخص پیامبر و دربرخورد با واقعیات عصر، توسط وحی انجام گرفته باشد. مثلاً آنجا که قرآن با پیامبراین گونه سخن می گوید: أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏  وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى‏ وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى‏  فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ.(الضحی/۶-۱۰). ناظربه شرایط روحی و برای تسلی او بیان شده باشد. خدا که با او ارتباط برقرار می کند ، مناسب با حالات طربناک، یا پرملال او سخن می گوید، نه اینکه شخصیت او نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. مگر منظور این باشد که شخصیت او مانند عصر زندگی او، تأثیر گذار در چگونگی زبان این متن داشته است، درآن صورت قابل قبول و غیرقابل انکاراست، اما این مطالب از غررآیات نیست.
به هرحال، دلایل فراوانی وجود دارد که شخصیت پیامبر، مستقل ازشخصیت قرآن و بیانهای آن بوده است:
۱- اگر کسی اندک تأملی درمجموع قرآن داشته باشد، به وضوح جدایی میان شخصیت پیامبررا با قرآن در می یابد. پيامبر گرامى پس از سنين ۴۰ ـ ۴۳ به رسالت مبعوث شده و سخنانى به عنوان وحى قرآنى ابراز داشته و اين كلمات در آغاز درجمله هاى كوتاه و مُقَطَع (بریده بریده ) و در سوره هاى كوچك خوانده شده و رفته رفته و آرام آرام، اين كلمات و سوره ها طولانى شده و زمان وحى و مدت ارتباط و اتصال بيشتر گرديده است. لذا اگرحضرت بروز و ظهورى پيش از بعثت در اين ميدان داشته، مى بايد هويدا مى شده و مى توانسته در ادامه آن سبك و سياق سخن بگويد، يا آيات بزرگتر و سوره هاى طولانى تر را تحمل كند و اين خود دليل بر اين است كه تجربه وحى قرآنى جداى از شخصيت پيامبر و امرى جديد، جداى از هويت، استعداد، اطلاعات و دريافت هاى شخصى او مى باشد.
۲ ـ وقتى پيامبر با وحى برخورد مى كند، اولين خطاب به او با: (اقْرَأْ) آغاز مى گردد. گويى آنكه پيامبر را آماده شنيدن و گفتن و تحمل سخنانى جديد و کلماتی با وصف خواندن – و نه شنیدن ودریافتن- مى كند و لذا در تاريخ آمده است: اين كلمه سه بار تكرار مى شود، تا جايى كه حضرت آمادگى پيدا مى كند و مى تواند بخواند و از آن به بعد اين خواندن وحى که با لفظ است، تكرار مى گردد. در حالى كه پيش از اين پيامبر حتى نمى توانسته بخواند و نه سابقه داشته كه به اين شيوه سخن بگويد. قرآن به اين حقيقت امّى بودن، در دو آيه تصريح مى كند: « الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ» (اعراف/ ۱۵۷). « فَآمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللهِ وَكَلِمَاتِهِ» (اعراف/ ۱۵۸). خصوصاً كه مقصود از اين امى بودن را نسبت به گذشتگان، يعنى كسانى كه آشنايى با كتاب و علم نداشته اند را بيان كرده است.  به اين جهت مبدء شناخت وحى قرآن از اوان رسالت و سرفصل آن، خواندن مردم به توحيد و حقايق معنوى با كلمات والفاظ خاص و متمايزاز قریحه و ادبیات و گفتمان پیامبر است.
 3ـ پس از آغاز دعوت پيامبر، اين تمايز سخنان براى حضرت و خانواده و اطرافيانش مشخص بوده است. وقتى پيامبر پس از نخستين وحى، خانواده خود را ملاقات مى كند و آيات وحى شده را مى خواند، خبر مى دهد كه چه چيزى دريافت كرده است. اين كلمات باهمان الفاظ، هم براى خودش تمايز داشته و هم براى خانواده، چيزى كه تا پايان حيات و رسالت كلمات قرآنى معلوم بوده است. 
كلماتى مانند: قُل و تَقول و يا نقل قول هايى غائبانه از اشخاص، حاكى از همين جدايى بافت زبانی در بيان حقايق از مصدر وحى با سخنان معمولى آن حضرت است. این که گفته شده : الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند؛ نیست. موضوع نه الهام است و نه زبان شخصی و نه در دست و اختیار او، تا سبکی که خود می خواهد برگزیند. 
اين معنا براى اطرافيان حضرت از مخالفان نيز روشن بوده که قرآن مستقل از شخصیت او است. به عنوان نمونه،. كفار آيات قرآن كه خوانده مى شد، درخواست مى كردند كه آيات ديگرى غير اينها براى آنها خوانده شود، و او می گوید من ازپیش خود چیزی نمی توانم بیاورم، من تنها ازآنچه به من وحی می شود، پیروی می کنم: (وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَات قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَىَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْم عَظِيم) (يونس/ ۱۵). 
حتى قرآن خبر مى دهد كه كفار اميدوار بودند بتوانند در وحى پيامبر ـ كه از شخصيت خودش مستقل بود ـ تصرفى بكنند و كارى نمايند تا پيامبر به اشتباه بيافتد و ميان كلمات خود و قرآن امتزاجى ايجاد شود، اما از آنجا كه خداوند نگه دار پيامبر بود و عصمت او را با اين مواظبت ها تضمين كرده بود – و بارها به اين معنا تأكيد نموده بود  –  جلوگيرى كرد: (وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنْ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِي عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلا) (اسراء/ ۷۳). یا منافقين از اينكه سوره اى نازل شود و اسرار آنها آشكار گردد، همواره در ترس و هراس بودند: «يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِي قُلُوبِهِمْ» (توبه/ ۶۴).
۴ـ اين وحى به اراده و اختيار پيامبر نبوده است، كه چه بگويد، چه وقتى بگيرد و چه وقتى تمام كند. گاهى وحى را مى گرفته، بدون آنكه انتظار آن را داشته باشد، يا درخواست وحى مى كرده و مى خواسته پاسخ سئوال و حل مشكلى بيايد، اما وحی نمى آمده و گاهى انتظار آمدن، چنان طولانى و جان لبريز مى شده است: (وَبَلَغَتْ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ) (احزاب/ ۱۰). یا مانند آنچه در حديث افك و اتهام ناپاكى به همسرش وارد شده است.  كه در اين موارد مى گفته است: من منتظر وحى هستم و در اين باره چيزى نمى دانم. گاهى وحى مى آمده، اما برخلاف گفته اوليه خودش بوده و حتى تصور نمى كرده، چنين پاسخى توسط وحى برسد، مانند آنچه در سوره مجادله و در قضيه ظهار و اصرار زن مجادله كننده رسيده است.
۵- گاهى وحى را مى گرفته، ولی پاسخ وحى برخلاف رويه هميشگى، مبهم يا معلق بوده است، مانند: (وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ الرُّوحِ قُلْ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي) (اسراء/ ۸۵) (وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً) (كهف/ ۸۳). (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ) (كهف/ ۱۳). و آيات ديگرى كه پاسخ ها و توضيحات مطابق خواسته پرسش كنندگان صريح و تفصيل دهنده نيست. در جاهايى وحى رفتارى از پيامبر را تصحيح مى كند و گفتار او را به جهت خاصى راهنمايى مى كند: (وَلاَ تَقُولَنَّ لِشَىْء إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً * إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللهُ)(كهف/ ۲۳)، يا برخلاف انديشه او سخن گفته است: (يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ) (تحريم/ ۱). چیزی را پنهان کرده: (وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ)(احزاب/ ۳۷)
تمام اين تعبيرات و آيات بسيار ديگرى كه در همين سياق آمده و ميان پيامبر و سخنان فرد ديگرى جدا انداخته، نشان مى دهد كه شخصيت پيامبر مستقل از وحى قرآنى است و اين گونه نيست كه وحى از ذات پيامبر جوشيده باشد، يا سخنان پيامبر براساس وحی باشد، یا آن حقایق با زبان وگزینش پیامبر بوده است. 
بی گمان، پيامبر چندگونه صحبت مى كرده، سخنان عادى كه با افراد خانواده و مردم داشته و سخنانى داشته كه در اصطلاح حديث نبوى مى گفته اند و سخنانى داشته كه از قول خداوند بوده، ولى الفاظ آن از خود حضرت بوده و حديث قدسى نام گرفته و كلماتى بيان مى كرده كه از همه آنها متمايز بوده و آن وحى قرآنى نام گرفته و سبك و سياق و شكل تعبيرات، كاملا از همه آن سه قسم ديگر تفاوت داشته است.
چهارم: ایشان گفته اند: اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. 
آنچه حضرت دریافت می کرده ، خود وحی بوده ونه مضمون وحی. این خداوند بوده که چگونگی وحی پیامبران خود را مناسب باشرایط تاریخی واجتماعی تعیین می کرده است. 
نکته ای که دراین قسمت قابل توجه است، این کتاب بر وحیانی بودن این الفاظ تکیه می کند، این همه تأکید برعربی بودن قرآن به عنوان نازله الهی برای چیست؟ ؛ چون اگر عربیت وصف بشری دارد، نه قرآنی، دیگر این همه تأکید لازم ندارد ، هرکسی که این کتاب را بشنود و یا بخواند، می فهمد که عربی است و اگر آن ادعا درست باشد، دلیلی براصرارو تأکید وتکرار برذکر عربی نیست. 
قرآن كريم در تعبيرات گوناگون به اين معنا تأكيد كرده است كه همين قرآن را كه با همین الفاظ و خصوصيات هست، ما به تو وحى كرديم: « بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ» (يوسف/ ۳)،«وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْآنُ» (انعام / ۱۹) همين قرآن با همین وصف عربی به پيامبر وحى شده است، حتى زبان آن تعيين شده است: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنْ الْمُنذِرِينَ * بِلِسَان عَرَبِىّ مُبِين» (شعراء ۱۹۳ ـ ۱۹۵) روح الامين آن قرآن را بر دلت نازل كرد تا از جمله هشدار دهندگان باشى. به زبان عربى روشن. اين معنا در آيات ديگرى هم آمده است كه قرآن نازل شده بر پيامبر به زبان عربى است. 
پنجم: اینکه گفته شده: پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.  شخصيت پيامبر پيش از بعثت در بيان و ابداع نثر و شعر ميان مردم عصر خودش معروف نبوده است. هر چه از اين شخصيت ديده مى شود، حالات و كمالاتى است كه به طور ويژه پس از وحى حاصل شده و نمود پيدا كرده است. 
ازسوی دیگر با گزارش خود قرآن هم سازگاری ندارد. قرآن این کتاب را، با همین وصف ،  نازله ای عربی می داند. می گوید: توسط فرشته وحی ، یعنی روح الامین بر قلب پیامبر فرو فرستاده شده است : نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِي عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ. (شعراء/۱۹۵) او در این باره اختیاری ندارد وحق تصرفی هم نمی تواند بکند. به قول قرآن، این گفتار فرستاده کریم (روح الامین) است، نه گفتاری ازخود . واگر پاره ای گفته ها برما بسته بود، دستش را سخت می گرفتیم، سپس رگ قلبش را پاره می کردیم : إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ  40.  وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ. ۴۱ وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً ما تَذَكَّرُونَ۴۲٫  تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ ۴۳٫  وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ ۴۴٫  لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالَْيمِينِ ۴۵   ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ۴۶ .(الحاقه/۴۰-۴۶). 
اگر آن جور که ایشان می گوید: اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است، یعنی دخیل درچگونگی وحی است، با این کلمات قرآن سازگار نیست . قرآن به صراحت یادآوری می کند که او پیش ازخود سخن نمی گوید، چیزی جز وحی نیست، آنچه باید به او وحی شود، فرستاده شده است : وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى.‏  إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى‏ . عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏.  ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى‏ .وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى‏ . ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى . فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ . فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ .( نجم /۲-۹). برای دفع این شبه است.
اما اینکه ایشان گفته اند : اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی، مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند.؛ نمی دانم ازکدام مفسران امروزه سخن می گویند ، اما تا جایی که به تفسیر وحی مربوط می شود : اگروحیی نبوی شد ، نمی تواند خطا باشد، چه دراحکام عبادی و چه امورجامعه انسانی: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى.‏  إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى. ازخودش و برداشت خودش نمی تواند باشد. 
اصولاً درخود وحی، تفکیک کردن میان صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت ومیان مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، افزون براینکه قاعده مند نیست ، باحقیقت وحی هم سازگار نیست. حقایق و معارفی که ازجانب خدا بر پیامبرافاضه می شود، با باطن ذاتش آنها را دریافت می کند و برهنه ازتعینات و وابستگی های زمانی است ، هرچند که درقالب همین الفاظ بشری ریخته شده است. نبی در تلقی وحی هرگز تردید نمی کند، دچار اشتباه نمی شود. چون حجاب وپرده ای برای درک اشیاء نیست، هرآنچه ازحقایق و واقعیات است ، همان را به تمام معنا می بیندو درمی یابد. 
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ایمان عبارت است از باور وتصدیق قلب به خدا ورسولش ،آنچنان باور وتصدیقی که هیچگونه شک و تردیدی بر آن وارد نشود.تصدیق مطمئن وثابت ویقینی که دچار لرزش  وپریشانی نشود وخیالات ووسوسه ها در ان تأثیر نگذارد وقلب واحساس در رابطه با آن گرفتار تردید نباشد. [۱]
در قرآن در سوره مبارکه فتح می خوانیم : “هوالذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم.. [۲].”‹‹اوکسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانی به ایمان شان بیافزایند…››. اولین برداشتی که صورت می گیرد این است که بدون ایمان ، آرامش روحی وروانی وجود ندارد .
یقیقا داشتن آرامش در زندگی نخستین چشمه خوشبختی است وکسی که از این نعمت محروم باشد از نعمت خوشبختی نیز محروم است وهیچگاه طعم خوشبختی را نخواهد چشید.انسان بی ایمان در دنیا با اندیشه وافکار موهوم وبا نگرانی های فراوان دست به گریبان است . ولذا دائما در درون خود دچار پیکاری بزرگ است وهمیشه هم در انتخاب مسیر زندگی ودر تصمیم گیریهایش دچار سر در گمی است.ولی بر خلاف آن انسان با ایمان از همة اینها آسوده است وهمة افکار واهداف واندیشه هارا تحت لوای یک هدف گرد آورده است وفقط به خاطر آن تلاش می کندوبه سوی آن می شتابد وآن عبارتست از  خشنودی خدای متعال .دیگر کاری به این ندارد که مردم از او خشنود باشند یا بر او خشم گیرند.ولذا هیچ وقت  سردر گم نیست وهمیشه در یک آرامش روحی به سر می برد. 
راجع به ایمان وفواید آن در قرآن آیات فراوانی وجود دارد ، ولی چون در اینجا بحث  ما روی عوامل آرامش دور می زند
لذا نمی توان به صورت مبسوط به این موضوع پرداخت.با این حال جا دارد به یکی از آیات که با بحث ما ارتباط دارد اشاره کنم:
 آیة‹‹ الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن وهم مهتدون›› [۴] “” (آری) آنها که ایمان آوردند،وایمان خود را با شرک وستم نیالودند ، ایمنی تنها از آن آنهاست وآنها هدایت یافتگانند””
این آیه متضمن یک تأ کید قوی است زیرا مشتمل است بر اسنادهای متعددی که همگی آنها در جمله اسمیه است. [۵]به تعبیر علّامه طباطبایی نتیجة این تأکیدهای پی در پی این است که نبایدبه هیچ وجه در اختصاص (امنیّت)و(هدایت)برای مؤمنین شک وتردید داشت واین آیة شریفه هم دلالت می کند براینکه امنیّت (آرامش )وهدایت از خواص وآثار ایمان است .البته به شرط اینکه روی این ایمان با پرده هایی مثل  شرک وستم پوشیده نشود.ومراد از ظلم در این آیه به معنای چیزهایی است که برای ایمان مضرّ بوده وآن را فاسد وبی اثر می سازد. [۶]که اکثر مفسرین آنرا شرک دانسته واین را از آیة(انّ الشرک لظلم عظیم) [۷] استفاده کرده اند.

به هر حال با توجه به این آیات وآیات دیگر می توان به این اصل مهم رسید که: امنیت وآرامش روحی تنها موقعی به دست می آید که در جوامع انسانی دواصل حکومت کند، ایمان وعدل اجتماعی .
مگر پایه های ایمان به خدامتزلزل گرددواحساس مسئولیت در برابرپروردگار ازمیان برودوعدالت اجتماعی جای خود را به ظلم وستم بسپارد،امنیت در چنان جامعه ای وجود نخواهد داشت وبه همین دلیل با تمام تلاش وکوششی که جمعی از اندیشمندان جهان برای برچیدن بساط نا امنی های مختلف در دنیا می کنندروز به روز فاصلة مردم جهان از آرامش وامنیت واقعی بیشتر می گردد.دلیل این وضع همان است که در آیه فوق اشاره شده.پایه های ایمان لرزان وظلم جای عدالت را گرفته است.تأثیر ایمان در آرامش وامنیت روحی برای هیچکس جای تردیدنیست همانطور که ناراحتی وجدان وسلب آرامش روانی به خاطر ارتکاب ظلم بر کسی پوشیده نمی باشد. [۸] 









ايمان به قرآن
انسان مسلمان ايمان دارد كه قرآن كتاب خداوند مي باشد و آن را به گرامي ترين پيامبران خود حضرت محمد نازل نموده است، همانگونه كه كتابهاي ديگري را براي پيامبران نازل گردانيده بود. و خداوند به وسيله قرآن احكام و قوانين كتابهايي را كه پيشتر نازل گرديده است، منسوخ نموده، همچنانكه به وسيله رسالت حضرت محمد همه رسالتهاي پيش از آن را خاتمه داده است.   قرآن كتابگ است كه مهمترين و باارزشترين قوانين خداوند را در بردارد، و خداوند خود كساني را كه به آن تمسك نمايند و پيروي كنند به سعادت دنيا و آخرت وعده فرموده، و كساني را هم كه به رهنماييها و قوانين آن پشت مي كنند، به بدبختي و عذاب در دنيا و آخرت مبتلا مي گرداند.  قرآن تنها كتابي است كه خداوند سالم ماندنش را از زياد و كم و تغيير و تبديل و ماندگاري آن را تا آخرين لحظه هاي زندگي بر روي زمين ضمانت نموده است. اين مطالب بر مبناي دلايل نقلي و عقلي زير قرار دارند:
دلايل نقلي:
۱٫خداوند در مورد قرآن مي فرماند:  ( تبارَكَ الَّذي نزَّلَ الفرقانَ علي عبده ليَكُونَ للعالَمِينَ نذِيراً )-(الفرقان:۱) ” والامقام و جاويد است كسي كه قرآن ( جداسازنده حق از باطل) را بر بنده خود ( محمد) نازل نموده است تابه جهانيان به وسيله آن هشدار دهد”.  و مي فرمايد:   ( يا أهلَ الكِتابِ قد جاء َكم رَسُولنا يُبيِّنُ لكم كثيراً ممّا كنتم تُخفونَ من الكِتابَ، و يعفُوَ عن كثيرٍ. قد جاء َكُم من الله نورٌ و كتابٌ مُبينٌ يهدي به اللهُ مَنِِ اتَّبَعَ رضوانهُ سُبُلَ السَّلامِ و يخرجُهم من الظُلمات الي النورِ بإذنِه و يهديهم الي صراطٍ مُستقيم )-(المائده: ۱۵-۱۶) ” اي اهل كتاب: پيغمبر ما ( محمد ) به ميان شما آمده است. بسياري از چيزهايي راكه از كتاب خود پنهان مي داشتيد برايتان روشن مي سازد. از سوي خدا نوري و كتاب روشنگري به نزد شما آمده است. خداوند با آن كساني را كه به راههاي امن و امان هدايت مي نمايد كه جوياي خونشنودي او باشند و با مشيت و فرمان خود آنان را از تاريكيها ( كفر و جهل ) بيرون مي آورد و به سوي نور ( ايمان و علم ) رهنمايي مي كند و ايشان را به راه راست هدايت مي نمايد”. 
 2. پيامبر گرامي در مورد قرآن نازل شده بر خود مي فرمايد: ” بدانيد كه كتاب فرآن به من داده شده و همانند آن را نيز به همراه دارد”.   و مي فرمايد: ” بهترين شما كساني هستند كه قرآن را بياموزند و آن را به ديگران آموزش دهند”.  و فرموده است:  ” اگر موسي و عيسي زنده مي بودند، تنها راه را در پيروي از من مي ديدند” 
 3. ميليارد ها مسلمان به اين حقيقت كه قرآن كتاب خداوند و وحي است كه براي رسول خدا حضرت محمد آمده ايمان و يقين دارند، و آن را تلاوت و حفظ مي نمايند و به احكام و وانين آن عمل مي كنند. 
دلايل عقلي:
۱٫ قرآن: بسياري از علوم طبيعي و احتماعي راكه در زير به آنها اشاره مي شود، شامل مي گردد، و اين در حالي است كه پيامبر اسلام امّي و درس ناخوانده بوده و به هيچوجه در هيچ مدرسه اي آموزش نديده است.
 1- علوم طبيعي  2- علوم تاريخي  3- دانش حقوق و قانونگذاري.  4- علوم جنگي و سياسي.  اشاراتي كه قرآن راجع به آن علوم دارد. دليلي محكم برآن است كه كلام خداوند و وحي اوست. زيرا عقل انسان محال مي داند كه انساني امي و درس نخوانده، آنگونه راجع به آن علوم زبان به سخن بگشاند.
 2. خداوند همه انسانها و جنيان را در مورد آوردن همانند قرآن به هماوردي مي طلبد و مي فرمايد:  « قل لَئن اجتمعتِ الإنسُ و الجنُّ، علي ان يأتُو بمِثلِ هذالقُرآنَ لا يأتُونَ بمثلهِ و لو كانَ بعضُهم لبعضٍ ظهيراً» ( الإسراء: ۸۸)  ” بگو اگر همه مردمان و پريان گرد آيند و متفق شوند، بر اينكه همچون اين قرآن را بياورند نمي توان مانند آن را بياورند و ارائه دهد، هر چند برخي از ايشان پشتيبان و مددكار برخي ديگر شوند”.   همچنين همه فصيحان و سخنوران عرب را فراخوانده است كه اگر مي توانند ده يا حتي يك سوره همانند قرآن را سرهم كنند، و در عمل نتوانستند و كاري از پيش نبردند. و اين نيز دليلي بسيار محكم بر آن است كه قرآن كلام خداوند است و به هيچ يك از انسانها تعلق ندارد.   
۳٫ خبر دادن قرآن از اخبار غيبي كه پاره اي از آنها به همانگونه كه قرآن خبر داده بود، به وقوع پيوست.    
۴٫ وقتي كه مسلم است خداوند كتابهاي ديگري را مانند تورات براي حضرت موسي و انجيل را براي حضرت عيسي نازل نموده، نبايد نزول قرآن را از طرف خداوند براي حضرت محمد” صلي الله عليه و سلم” انكار نمود . آيا عقل بشري حق دارد و مي تواند نزول قرآن محال بشمارد ؟ بلكه بالعكس عقل انسان نزول و بودن آن را ضرورتي حتمي بشمار مي آورد.
۵٫ همه پيشگويي هاي قرآن دقيقا به همانگونه كه بيان گرديده تحقق پيدا كرده اند، و همچنين خبرها و حقايق تاريخي را كه بيان نموده است مطابق آن چيزي است كه روي داده اند و همچنين احكام و قوانين او در عمل تجربه شده و توانسته اند كه امنيت و عزت و كرامت و علم و عرفان را به ارمغان بياورند‌. حكومت خلفاي راشدين” رضوان الله عليهم” شاهد صادقي بر اين مدعاست. همه آن مطالبي كه گفته شدند، دليل و شاهدي قوي بر كلام خداوند و وحي بودن قرآن و آمدن آن براي رسول خدا مي باشند.  
ایــمان
پس از مال و زن، علاقه به رستگاری اخروی در آرزوهای انسانی مقامی معتبر دارد. وقتی معده از غذا انباشته شد و غریزه جنسی سیری گرفت، انسان فرصت كافی به دست می‌آورد كه به سوی خدا توجه كند. با وجود تعدد زوجات، مسلمین وقت كافی برای اندیشیدن به پرورگار خویش داشتند و مبادی اخلاقی و شریعت و حكومتشان را بر اساس دین استوار می‌كردند.
اسلام از همه دینها روشنتر و ساده‌تر است. اساس اسلام شهادت لااله‌الاالله و محمد رسول الله است، و در مرحله دوم ایمان به قرآن و مندرجات آن. بنابراین، مسلمان اصیل آیین به بهشت و جهنم، فرشتگان و شیاطین، معاد و قضا و قدر، و روز حساب نیز معتقد است. بعد از اصول دین، فروع دین می‌آید كه عبارتند از: نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منكر. فرد مسلمان به رسالت پیامبرانی كه پیش از محمد [ص] بوده‌اند و وحی بدیشان آمده اعتقاد دارد. هر امتی را پیغمبری بوده (یونس، ۴۷). بعضی مسلمانان عقیده دارند كه تعداد این پیامبران ۰۰۰�۱۲۴ نفر بوده است. ولی ظاهراً به نظر محمد [ص] فقط ابراهیم و موسی و عیسی كلمات خدا را بر زبان رانده‌اند. بنابراین، مسلمان باید به تورات و انجیل معتقد باشد و بداند كه همه مندرجات آن وحی خداست و اختلاف آن با متن قرآن نتیجه تحریف عمدی یا غیر عمدیی است كه در آن كتابها رخ داده است؛ و هم مسلمان باید معتقد باشد كه قرآن ناسخ كتابهای آسمانی سلف است، و محمد[ص] ختم پیامبران و رسولان. مسلمانان عقیده دارند كه محمد [ص] بشر و مخلوق خداست، ولی حرمت وی به عنوان پیامبر همان حرمت مسیح در نزد مسیحیان است. یكی از صلحای قدیم اسلام در این باب گفته است كه اگر به روزگار پیامبر زنده می‌بود، نمی‌گذاشت قدم وی به زمین برسد و هر كجا می‌رفت او را به دوش خویش می‌برد! 
 مسلمانان پارسا نه تنها از مندرجات قرآن اطاعت می‌كنند، بلكه حدیث و روش (سنت) پیامبر را نیز، كه در طول قرون به وسیله علما محفوظ مانده، عمل می‌كنند؛ زیرا، به مرور زمان، در مورد عقاید و عبادات و اخلاق و قانون با مسائلی رو به رو شدند كه جواب صریح آن در قرآن نبود. همچنین در قرآن آیه‌های متشابه هست كه معنای آنها از بسیاری از مردم نهان بود و به توضیح احتیاج داشت. بدین جهت، بسیار سودمند بود كه مسلمانان بدانند پیامبر و اصحاب وی در این قبیل موارد چه كرده و گفته‌اند؛ از این رو، بعضی مسلمانان به جمع احادیث پرداختند. البته در قرن اول هـ ق از نوشتن حدیث خودداری می‌شد. در شهرهای مختلف مدارس حدیث پدید آمد، كه در آنجا درسهای عمومی درباره حدیث و سنت پیامبر فرا می‌گرفتند. بسیار عادی بود كه یكی از مسلمانان برای آنكه حدیثی را بی‌واسطه از راوی آن بشنود از اسپانیا به ایران سفر كند. بدین گونه، مجموعه‌ای از سنتهای شفاهی در اطراف قرآن پدید آمد، درست بدان گونه كه مشنا و گمارا در كنار تورات پدید آمدند. همان طور كه یهودای هنسی متون نامكتوب یهود را به سال ۱۸۹ میلادی فراهم آورد، بخاری نیز به سال ۲۵۶ هـ ق (۸۷۰م) احادیث را جمع آوری كرد. وی سالها در اقطار اسلام از مصر تا تركستان سفر كرد؛ ۰۰۰�۶۰۰ حدیث فراهم آورد؛ و، پس از نقد و تحقیق، ۲۷۵�۷ حدیث از آن جمله انتخاب كرد و در كتاب صحیح خود آورد و سلسله اسناد آنها را به یكی از اصحاب یا شخص پیامبر رسانید.
 بسیاری از احادیث پیامبر درباره عقاید مسلمانی توضیح می‌دهند. درباره اعمال خارق عادت وی حدیثها هست كه چگونه گروه بسیاری از مردم را با غذایی كه برای یك نفر نیز كافی نبود سیر كرد؛ شیاطین را از تن كسان بیرون راند؛ و به وسیله نمازی باران آورد و با نماز دیگر از ادامه باران جلوگیری كرد؛ پستان گوسفند بی شیری را لمس كرد، و شیر از آن جاری شد؛ و بیماران با لمس كردن لباس یا موی چیده شده او شفا یافتند. بعضی احادیث [نبوی] نیكوكاری و محبت نسبت به دشمن را ترغیب می‌كنند. حدیثی به پیامبر نسبت می‌دهند كه قصه كارگران مزرعه و مهمانان عروسی و عمله تاكستان ادبیات مسیحی را به یاد می‌آورد. از دیده راویان حدیث، محمد [ص] با وجود آنكه نه زن داشت، نمونه كامل فضایلی است كه دین مسیح سفارش می‌كند. بعضی نقادان مسلمان گفته‌اند كه تبلیغات اموی یا عباسی بسیاری از احادیث مجعول را به پیامبر نسبت داده است. ابن ابی العوجاء،‌كه به سال ۱۵۵ هـ ق (۷۷۲م) در كوفه اعدام شد، اعتراف كرده بود كه شخصاً ۴,۰۰۰ حدیث جعل كرده است. گروهی از مردم شكاك بیشتر احادیث را نمی‌پذیرفتند و بعضیشان داستانهای نابابی به صورت حدیث صحیح قالب می‌زدند. مع ذلك، تصدیق احادیثی كه در یكی از صحاح آمده نشانه یك مسلمان سنی است، و كسانی كه به صحاح متداول علاقه نشان داده‌اند سنی عنوان یافته‌اند. حدیثی هست كه جبرائیل از پیامبر پرسید: حقیقت اسلام چیست؟ و او جواب داد: اسلام شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله، نماز كردن، زكات دادن، روزه رمضان، و حج خانه خداست برای كسی كه مستطیع باشد. بنابراین نماز و زكات و روزه و حج چهار عمل واجب است كه بر هر مسلمانی مقرر است و با شهادت الوهیت و نبوت اركان پنجگانه اسلام به شمار می‌روند.
 پیش از نماز وضو باید گرفت و چون در روز پنج نماز باید گزارد، نظافت، بحق از لوازم ایمان است. اسلام نیز چون دین یهود به صحت تن و استواری اخلاق توجه بسیار دارد؛ به نظر این هر دو دین، انسان هیچ قضیه معقولی را بی هدایت عالم غیب دریافت نتواند كرد. پیامبر مسلمانان را از اهمال در كار وضو بر حذر می‌داشت و می‌فرمود كه خدا نماز بی وضو را نمی‌پذیرد. تأكید می‌كرد كه پیش از نماز دندانها را تمیز كنند، ولی مسواك را از واجبات وضو قرار نداد. واجبات وضو، شستن صورت و دست و مسح پاست (مائده، ۶). جنب باید غسل كند. زنی كه از حیض پاك شده یا بار نهاده باشد باید پیش از نماز غسل كند. در جامعه‌های اسلامی پیش از آفتاب و نیمه‌ روز و پسینگاه و نزدیك غروب مؤذن بر گلدسته بالا می‌رود و به وسیله اذان مسلمانان را به نماز می‌خواند. اذان چنین است:
 الله اكبر الله اكبر. الله اكبر الله اكبر. اشهد ان لا اله الا الله. اشهد ان لا اله الا الله. اشهد ان محمداً رسول الله. اشهد ان محمداً رسول الله…..
  • بازدید : 61 views
  • بدون نظر

دانلود تفسير سوره  آل عمران ۱۵۴ ص
 نوع فایل: word

دانشجوی گرامی سلام. از اینکه به فروشگاه فایل استور اومدی متشکرم. اگه دنبال پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ،گزارش کارآموزی یا هر فایل دیگه ای میگردی کافیه به ما اطلاع بدید تا در کمترین زمان قرار بگیره البته اگر در فروشگاه نبود. در این بخشم میتونی  تفسير سوره  آل عمران رو  براحتی دانلود کنی و ازش استفاده کنی پس هرچه زودتر دانلود کن که از هرجای دیگه ارزون تره.موفق باشی.

«بسم الله الرحمن الرحيم»

اهل تحقيق در اسم «الله» با هم اختلاف دارند كه آيا از معنايي مشتق شده است يا نه؟ عده زيادي از آنها معتقدند كه از معنايي اشتقاق پيدا نكرده است و اسم «الله» فقط به خداوند سبحان اختصاص دارد، و همانند اسم علم در مورد غير خداوند مي باشد و هنگامي كه اين لفظ به گوش اهل معرفت مي رسد، فهم و علم آنها به سراغ معنايي غير از وجود خداوند سبحان نمي رود. و حق اين كلمه آن است كه همراه با شهود قلبي باشد، لذا انسان هنگامي كه با زبانش «الله» گفت و يا با گوش خود آن را شنيد، با قلبش هم شهادت به «الله» بدهد.

و همچنان كه اين كلمه به معنايي جز «الله» دلالت نمي كند، مشهود گوينده آن نيز نبايد جز «الله» باشد، پس با زبانش «الله» بگويد و با دلش به «الله» علم پيدا نمايد و با قلب خود «الله» را بشناسد و با روح خود «الله» را دوست بدارد و با باطنش «الله» را ببيند و با ظاهر خود در پيشگاه خداوند تملق نمايد و با سر خويش، به حقيقت «الله» برسد و احوال خود را براي «الله» و در راه او صرف نمايد به گونه اي كه در اعمالش، نصيب و بهره اي جز براي خدا نباشد و هنگامي كه در نزديكي حالتي قرار گرفت كه محو در «الله»، براي او و به وسيله او شد، خداوند سبحان، با رحمت خويش، جبران نقايص او نموده و با گفتن «الرحمن الرحيم» موجب مي گردد كه جلوي تلف شدن آنها گرفته شده و باقي بمانند و قلبهايشان پاكيزه گردد، لذا لطف و مهرباني، سنتي از جانب خداوند سبحان است تا اولياء او به طور كلي فاني نشده و از بين نروند.

  • بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

– بسم الله الرحمن الرحیم=
 به نام خداوند بخشنده مهربان
۲- الم (۱)  =  الف لام میم است آغاز کار 
             که روزی است از سوی پروردگار
۳- الله لا اله الا هو الحی القیوم (۲)=
 نباشد جز الله پروردگار
که حی است و قیوم آن مردگار

۴- نزل علیک الکتاب بالحق 
۵- مصدقا لما بین یدیه
۶- وانزل التوراه و الانجیل(۳)=
 خدائی که بر حق و راه و صواب به سویت فرستاد قرآن کتاب
که دیگر کتب را که یکتا الله از این پیش را دست باشد گواه
که خود قبل قرآن یگانه خدا فرستاد تورات را بضیل را
که نامردمان را به راه درست هدایت نماید ز روز نخست
برای خدایی انفطا      فرستاد قرآن خود را خدا

۷- من قبل هدی للناس 
۸- وانزل الفرقان
۹- ان الذین کفروا بایات الله 
۱۰- لهم عذاب الشدید
– والله عزیز ذو انتقام (۴)=
 همانا کسانی که منطر شدند 
  برآیات الله کافر شدند
برآنها عذابی بود بس شدید 
 که خواهند اندر قیامت چشید
عزیز است یزدان عالی مقام     
   کشد از ستم پیشگان انتقام
۱۲- ان الله لا یخفی علیه شئ ء 
۱۳- فی الرض ولا فی سماء(۵)=
 چه رو زمین و چه در آسمان    
   از ایزد نبودست چیزی نهان
۱۴- هوالذی یصورکم فی الارحمام کیف یشاء
۱۵- لا اله الا هو العزیز الحکیم(۶)=
  نگار در ارحام نقش شما         
 به میل واداده یگانه خدا 
 جزء آن ذات یکتا خداوند نیست    
 تواناو دانا جزالله کیست؟
۱۶- هو الذی انزل الیک الکتاب 
۱۷- منه ء ایات محکمات هن ام الکتاب
۱۸- واخر متشبهات
۱۹- ماما الذین فی قلوبهم زیغ
۲۰- فیتبعون ما تشابه منه
۲۱- ابتغاء الفنته و ابتغاء تاویله ئ
۲۲- وما یعلم تاویله و الا الله 
۲۳- والراسخون فی العلم
۲۴- یقولون ءامنا به ئ کل من عند ربنا
۲۵- وما یذکر الا اولوااالا لباب(۷)=
 بلی او خدایی است کوبر صواب      
 به سویت فرستاده است این کتاب
که محکم بود بر من ایات آن      
 که اصل کتابست اندر بیان
شبیهندآن ایات برخی به هم          
 به معنی همانند هم بیش و کم
 کسانی که دارند اندرضمیر      
 تمایل به باطل طریق و مسیر
 فقط از تشابه اطاعت کنند     
 به تاویل آنان عنایت کنند
که تاویل سازد بر میل خویش  
 که هم شبهه هم فتنه آرد زپیش
اگر چه که تاویل آن را سزا    
 ندانند جز عالمان وخدا 
بگویند بر این مبارک کتاب    
 بگشتیم مومن به راهی ثواب
که آیات آن جمله از کبریاست   
 فرستاده از سوی ایزد به ماست
چنین نکته را کس نکردد ذکر   
 جزء آنان که دارند عقل و فکر
۲۶- ربنا لا تزعغ قلوبنا بعد اذهدیتنا
۲۷- وهب لنا من لدنک رحمه
۲۸- انک انت الوهاب(۸)= 
خدایازبعد هوایت دگر 
مگردان دل ما بر آئین بشر
زالطاف خاصت به ما کن نثار   
 که بسیار بخشندهای و کردگار
۲۹- ربنا انک جامع الناس لیوم لا ریب فیه
۳۰-ان الله لا یخلف المیعاد(۹)=
همه مردمان را به روز جزا            
به یکجا کنی جمع ای کبریا
به روزی که شکی نباشد درآن     
 که این وعده باشد زرب جهان 
نخواهد کند نقصی یکتا الله        
همی وعده خویش را هیچگاه

درس دوم:
۱- الذین یقولون ربنا اننا ءامنا
۲- فاغفرلنا ذنوبنا و قنا عذاب النار(۱۶)=
 کسانی که گویند با کبریا         
 که ماییم مومن به تو ای خدا
ببخشا گناهان ما ای غفور       
 زسوزنده آتش نگه دار دور
۳- الصابرین والصادقین والقانتین والمنفقین
۴- والمستغفرین بالاسحار(۱۷)=
 کسانی که از جان ودل صابرند
به حق راستگویندو هم شاکرند 
نمایند انفاق هر روز و شب     
 نخواهند آمورزشی را زرب
۵- شهد الله انه لا اله هو
۶- والملائکه و اواالعلم قائما بالقسط
۷- لااله الا هو العزیز الحکیم(۱۸)=
 به خود هست شاهد یگانه الله      
به یکتایی خویش باشد گواه
که جزء ذات او نیست پروردگار    
 نباشد کس دیگری کردگار
ملکها و اندیشمندان راد      
 که هستند خود قائمین به داد
بگویند یکتا بود کردگار      
عزیزو حکیم است پروردگار
۸- ان الدین عند الله الاسلام
۹- و ما اختلف الذین اوتواا الکتاب
۱۰-الا من بعد ما جاء هم العلم بغیا بینهم
۱۱- ومن یکفر بایات الله فان الله سریع الحساب(۱۹)= 
  • بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

لزوم شناخت منافقين در هر جامعه
      بدون شك نفاق و منافق ، مخصوص عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) 
      نبوده است و در هر جامعه اى اين برنامه و گروه وجود دارند، منتها بايد بر 
      اساس معيارهاى حساب شده اى كه قرآن براى آنها بدست مى دهد شناسائى شوند، تا 
      نتوانند زيان و يا خطرى ايجاد كنند، در آيات گذشته و همچنين سوره منافقين و 
      روايات اسلامى نشانه هاى مختلفى براى آنها ذكر شده است از جمله :
      1 هياهوى بسيار و ادعاهاى بزرگ و خلاصه گفتار زياد و عمل كم و ناهماهنگ .
      2 در هر محيطى رنگ آن محيط را گرفتن و با هر جمعيتى مطابق مذاق آنان حرف زدن 
      ، با مؤ منان آمنا گفتن و با مخالفان انا معكم !
      3 حساب خود را از مردم جدا كردن و تشكيل انجمنهاى سرى ، و مرموز دادن با نقشه 
      هاى حساب شده .
      4 خدعه و نيرنگ و فريب و دروغ و تملق و چاپلوسى ، پيمان شكنى و خيانت .
      5 خود برتربينى ، و مردم را ناآگاه ، سفيه و ابله قلمداد كردن و خود را عاقل 
      و هوشيار دانستن .
      ولى همان گونه كه بيمارى قلبى را هر چند پنهان است نمى توان به كلى مخفى كرد 
      بلكه نشانه هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشكار مى شود، بيمارى نفاق 
      نيز همين گونه است كه با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى باشد.
      در تفسير نمونه ذيل آيات ۱۴۱ تا ۱۴۳ سوره نساء نيز درباره صفات منافقان بحث 
      كرده ايم (جلد چهارم صفحه ۱۷۴ تا ۱۷۸).
      و نيز در ذيل آيات ۴۹ تا ۵۷ سوره توبه بحث مشروحى در اين زمينه داريم (تفسير 
      نمونه جلد ۷ صفحه ۴۳۸ تا ۴۵۰).
      در سوره توبه ذيل آيات ۶۲ تا ۸۵ نيز بحثهاى فراوانى در اين زمينه مطالعه 
      خواهيد فرمود (تفسير نمونه جلد هشتم صفحه ۱۹ تا ۷۲).
      3- وسعت معنى نفاق
      گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ايمانى است كه ظاهرا در صف 
      مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هر 
      گونه دوگانگى ظاهر و باطن ، گفتار و عمل را شامل مى شود هر چند در افراد مؤ 
      من باشد كه ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بريم .
      مثلا در حديثى مى خوانيم : ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم 
      انه مسلم ، من اذا ائتمن خان ، و اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف سه صفت است در 
      هر كس باشد منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان 
      بداند: كسى كه در امانت خيانت مى كند، و كسى كه به هنگام سخن گفتن دروغ مى 
      گويد، و كسى كه وعده مى دهد و خلف وعده مى كند. مسلما اين گونه افراد منافق 
      به معنى خاص نيستند ولى رگه هائى از نفاق در وجود آنها هست ، مخصوصا درباره 
      رياكاران از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم
      كه فرمود: الرياء شجرة لا تثمر الا الشرك الخفى ، و اصلها النفاق !: ريا و 
      ظاهر سازى ، درخت (شوم و تلخى ) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و اصل و 
      ريشه آن نفاق است .
      در اينجا توجه شما را به سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) درباره 
      منافقان جلب مى كنيم :
      اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزكارى سفارش مى كنم ، و از منافقان بر 
      حذر مى دارم ، زيرا آنها گمراه و گمراه كننده اند، خطاكار و به خطا اندازند، 
      به رنگهاى گوناگون در مى آيند، به قيافه و زبانهاى متعدد خودنمائى مى كنند از 
      هر وسيله اى براى فريفتن و در هم شكستن شما استفاده مى كنند، و در هر 
      كمينگاهى به كمين شما مى نشينند، بد باطن و خوش ‍ ظاهرند، و در نهان براى 
      فريب مردم گام بر مى دارند، از بيراهه ها حركت مى كنند، و گفتارشان به ظاهر 
      شفا بخش ، اما كردارشان دردى است درمان ناپذير، به رفاه و آسايش مردم حسد مى 
      ورزند و (اگر به كسى بلائى وارد شود خوشحالند، اميدواران را ماءيوس مى كنند، 
      و در هر راهى كشته اى دارند، در هر دلى راهى و در هر مصيبتى اشك ساختگى مى 
      ريزند، مدح و تمجيد را به يكديگر قرض مى دهند و انتظار پاداش و جزا مى كشند، 
      اگر چيزى بخواهند اصرار مى ورزند، و اگر ملامت كنند پرده درى مى نمايند.
      4- كارشكنى هاى منافقان
      نه تنها براى اسلام كه براى هر آئين انقلابى و پيشرو، منافقان خطرناكترين 
      گروهند، آنها در لابلاى صفوف مسلمانان نفوذ مى كنند و از هر فرصتى براى
      كارشكنى استفاده مى نمايند.
      گاهى مؤ منان راستين را كه با اخلاص تمام ، سرمايه مختصرى را در راه خدا 
      انفاق مى كردند مورد استهزاء قرار مى دادند، چنانكه قرآن مى گويد: الذين 
      يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون 
      منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم : آنها كه مؤ منان با اخلاص را به خاطر 
      انفاقهاى كوچك اما بى ريا) مسخره مى كنند، خداوند آنها را استهزا مى كند و 
      عذاب دردناكى در انتظارشان است (توبه ۷۹).
      و گاهى در انجمنهاى سرى خود تصميم مى گرفتند، كمكهاى مالى خود را از ياران 
      رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كلى قطع كنند، تا از اطراف او 
      پراكنده شوند، چنانكه در سوره منافقان آمده است هم الذين يقولون لا تنفقوا 
      على من عند رسول الله حتى ينفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لكن 
      المنافقين لا يفقهون : آنها مى گويند كمكهاى مالى خود را از كسانى كه نزد 
      پيامبرند قطع كنيد تا از پيرامون او پراكنده شوند، بدانيد خزائن آسمان و زمين 
      از آن خدا است ، ولى منافقان نمى دانند (سوره منافقون آيه ۷).
      گاهى تصميم مى گرفتند كه پس از بازگشت از جنگ به مدينه ، دست به دست هم بدهند 
      و با استفاده از يك فرصت مناسب مؤ منان را از مدينه بيرون كنند و مى گفتند: 
      لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل : اگر به مدينه باز گرديم ، 
      عزيزان ذليلان را بيرون خواهند كرد! (منافقون ۸).
      و زمانى هم به بهانه هاى مختلف از قبيل جمع آورى محصولهاى كشاورزى از شركت در 
      برنامه هاى جهاد، خوددارى كرده و در شديدترين لحظات ، پيامبر (صلى اللّه عليه 
      و آله و سلم ) را تنها مى گذاشتند، و در عين حال وحشت داشتند كه پرده از 
      رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
      به خاطر همين موضعگيريهاى بسيار خصمانه ، در آيات زيادى از قرآن ،
      آماج شديدترين حملات قرار گرفتند، و يك سوره در قرآن به نام سوره منافقون 
      پيرامون وضع آنها نازل شده است .
      در سوره هاى توبه ، حشر و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن نيز مورد نكوهش فراوان 
      قرار گرفته اند از جمله سيزده آيه از آيات همين سوره بقره از صفات آنها و 
      عواقب شومشان سخن مى گويد.
      5- فريب دادن وجدان
      مشكل بزرگى كه مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند اين است كه از يكسو 
      ماءمور بودند هر كس اظهار اسلام مى كند با آغوش باز از او استقبال كنند، و از 
      تفتيش عقائد در مورد اشخاص خود دارى نمايند، از سوى ديگر بايد مراقب توطئه 
      هاى منافقان باشند، منافقانى كه با قيافه حق به جانب و بنام يك فرد مسلمان ، 
      گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى شد در حالى كه در باطن ، سد راه اسلام و از 
      دشمنان قسم خورده بودند.
      اين گروه با پيش گرفتن اين راه فكر مى كردند مى توانند خداوند و مؤ منان را 
      براى همى شه فريب دهند، در حالى كه بدون توجه خود را فريب مى دادند. تعبير به 
      يخادعون الله و الذين آمنوا (با توجه به معنى مخادعه كه به معنى نيرنگ و خدعه 
      از دو طرف است ) مفهوم دقيقى را ترسيم مى كند و آن اينكه آنها از يكسو بر اثر 
      كوردلى ، اعتقاد داشتند كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) يك 
      خدعه گر است كه براى حكومت بر مردم ، دين و نبوت را مطرح ساخته ، و افراد 
      ساده لوح نيز اطراف او جمع شده اند، لذا بايد در مقابل او به خدعه برخاست !، 
      بنابراين از يكسو كار اين منافقين ، خدعه و نيرنگ بود و از سوئى ديگر درباره 
      پيامبر بزرگ خدا نيز چنين اعتقاد غلطى داشتند.
      اما جمله بعد (و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون ) هر دو پندار آنها را در 
      هم
      مى كوبد، از يكسو اثبات مى كند كه تنها خدعه و نيرنگ از جانب خود آنها است و 
      از سوى ديگر مى گويد اين خدعه و نيرنگ نيز به خودشان باز مى گردد و نمى 
      فهمند، چرا كه سرمايه هاى اصيلى را كه خداوند براى نيل به سعادت در وجودشان 
      آفريده ، در مسير خدعه و فريب و نيرنگ بر باد مى دهند و دست خالى از هر خير و 
      نيكى ، با كوله بارى از گناه ، از دنيا مى روند.
      البته هيچكس خدا را نمى تواند فريب بدهد، چرا كه او با خبر از آشكار و نهان 
      است ، بنابراين تعبير به يخادعون الله يا از اين نظر است كه خدعه و نيرنگ با 
      پيامبر و مؤ منان ، همچون خدعه و نيرنگ با خدا است ، (در موارد ديگرى از قرآن 
      نيز ديده مى شود كه خداوند براى تعظيم پيامبر و مؤ منان خود را در صف آنها 
      قرار مى دهد).
      و يا اينكه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افكار كوتاه و ناقص خود به راستى 
      فكر مى كردند ممكن است چيزى از خدا پنهان بماند و نظير آن نيز در بعضى ديگر 
      از آيات قرآن ديده مى شود.
      به هر حال ، آيه فوق ، اشاره روشنى به مساءله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار 
      مى شود كه انسان منحرف و آلوده ، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان در 
      برابر اعمال زشت و انحرافى دست به فريب وجدان خويش مى زند، و كم كم براى خود 
      اين باور را به وجود مى آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه 
      اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون ) تا با فريب وجدان آسوده خاطر 
      به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
      مى گويند يكى از سران آمريكا در پاسخ اينكه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ 
      ژاپن هيروشيما، و ناكازاكى ) را بمباران اتمى كنند و حدود ۲۰۰ هزار نفر كودك 
      و پير و جوان را نابود يا ناقص سازند؟ گفته بود:
      ما به خاطر صلح اين دستور را داده ايم ! كه اگر اين كار را نمى كرديم جنگ
      طولانى تر مى شد و مى بايست بيش از اين مى كشتيم !!
      آرى منافقان عصر ما نيز براى فريب مردم يا فريب وجدان خود از اين گفته ها و 
      از آن كارها بسيار دارند، در حالى كه در برابر ادامه جنگ يا بمباران اتمى 
      شهرهاى بى دفاع ، راه سوم روشنى نيز وجود داشت و آن اينكه دست از تجاوزگرى 
      بردارند و ملتها را با سرمايه هاى كشورشان آزاد بگذارند.
      بنابراين نفاق در حقيقت وسيله اى است براى فريب وجدان ، و چه دردناك است كه 
      انسان ، اين واعظ درونى ، اين پليس همى شه بيدار و اين نماينده الهى را در 
      درون خود، خفه كند، و يا آنچنان پرده بر روى آن بيفكند كه صدايش به گوش نرسد.
      6- تجارت پر زيان
      در قرآن مجيد كرارا فعاليتهاى انسان در اين دنيا به يك نوع تجارت تشبيه شده 
      است ، و در حقيقت همه ما در اين جهان تاجرانى هستيم كه با سرمايه هاى فراوان 
      خدا داد، سرمايه عقل ، فطرت ، عواطف ، نيروهاى مختلف جسمانى ، مواهب عالم 
      طبيعت ، و بالاخره رهبرى انبياء، گام در اين تجارتخانه بزرگ مى گذاريم ، 
      گروهى سود مى برند و پيروز مى شوند و سعادتمند، گروهى نه تنها سودى نمى برند 
      بلكه اصل سرمايه را نيز از دست داده ، و به تمام معنى ورشكست مى شوند نمونه 
      كامل گروه اول مجاهدان راه خدا هستند، چنانكه قرآن درباره آنها مى گويد: يا 
      ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤ منون بالله و 
      رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم : اى افراد با ايمان آيا شما 
      را راهنمائى به تجارتى بكنم كه از عذاب دردناك رهائيتان مى بخشد (و به سعادت 
      جاويدان رهنمونتان مى شود) ايمان به خدا و رسول او بياوريد و در راه او با 
      مال و جان جهاد كنيد (صف ۹ و ۱۰).
      و نمونه واضح گروه دوم منافقانند كه قرآن در آيات فوق ، پس از ذكر كارهاى 
      مخرب آنها كه در لباس اصلاح و عقل ، انجام مى گيرد مى گويد آنها كسانى هستند 
      كه هدايت را با گمراهى مبادله كردند و اين تجارت نه براى آنها سودى داشت و نه 
      مايه هدايت شد اين گروه در موقعيتى قرار داشتند كه مى توانستند بهترين راه را 
      انتخاب كنند، آنها در كنار چشمه زلال وحى قرار داشتند، در محيطى مملو از صفا 
      و صداقت و ايمان .
      اما آنها به جاى اينكه از اين موقعيت خاص كه در طول قرون اعصار تنها نصيب 
      گروه اندكى شده است بالاترين بهره را ببرند، هدايت را دادند و گمراهى را 
      خريدند، هدايتى كه در درون فطرتشان بود، هدايتى كه در محيط وحى موج مى زد، 
      همه اين امكانات را از دست دادند به گمان اينكه با اين كار مى توانند، مسلمين 
      را در هم بكوبند و رؤ ياهاى شومى را كه در مغز خود مى پروراندند تحقق بخشند.
      اين معاوضه و انتخاب غلط دو زيان بزرگ همراه داشت :
      نخست اينكه سرمايه هاى مادى و معنوى خويش را از دست دادند بى آنكه در مقابل 
      آن سودى ببرند.
      و ديگر اينكه حتى به نتيجه شوم مورد نظر خود نيز نرسيدند زيرا اسلام با سرعت 
      پيشرفت كرد و به زودى صفحه جهان را فرا گرفت و اين منافقان نيز رسوا شدند.
  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را دستور مى دهد به اينكه برائت خود از كيش وثنيت آنان را علنا اظهار داشته ، خبر دهد كه آنها نيز پذيراى دين وى نيستند، پس نه دين او مورد استفاده ايشان قرار مى گيرد، و نه دين آنان آن جناب را مجذوب خود مى كند، بنابر اين نه كفار مى پرستند آنچه را كه آن جناب مى پرستد، و نه تا ابد آن مى پرستد آنچه را كه ايشان مى پرستند، پس كفار بايد براى ابد از سازشكارى و مداهنه آن جناب مايوس باشند.
________________________________________
مفسرين در اينكه اين سوره مورد بحث مكى است و يا مدنى اختلاف كرده اند، و از ظاهر سياقش بر مى آيد كه در مكه نازل شده باشد.
رواياتى راجع به زخم زبان در ((يا ايّها الكافرون …)) به گروهى معهود و معين ازكفار بوده و ((و لا انتم عابدون ما اعبد)) اخبار غيبى از آينده است صفحه
قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ

ظاهرا خطاب به يك طبقه معهود و معين از كفار است نه تمامى كفار، به دليل اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مامور كرده از دين آنان بيزارى جويد و خطابشان كند كه شما هم از پذيرفتن دين من امتناع مى ورزيد.
لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ

از اين آيه تا آخر سوره آن مطلبى است كه در جمله ((قل يا ايها الكافرون )) مامور به گفتن آن است ، و مراد از ((ما تعبدون )) بت هايى است كه كفار مكه مى پرستيدند، و مفعول ((تعبدون )) ضميرى است كه به ماى موصول بر مى گردد، و با اينكه مى توانست بفرمايد: ((ما تعبدونه )) اگر ضمير را حذف كرده براى اين بود كه كلام دلالت بر آن مى كرده ، حذف كرد تا قافيه آخر آيات هم درست در آيد، و عين اين سؤ ال و جواب در جمله هاى ((اعبد)) و ((عبدتم )) و ((اعبد)) مى آيد چون در آنها هم بايد مى فرمود: ((اعبده )) و ((عبدتموه )) و ((اعبده )).
و جمله ((لا اعبد)) نفى استقبالى است ، براى اينكه حرف ((لا)) مخصوص نفى آينده است ، همچنان كه حرف ((ما)) براى نفى حال است ، و معناى آيه اين است كه من ابدا نمى پرستم آنچه را كه شما بت پرستان امروز مى پرستيد.
وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين جمله نيز نفى استقبالى نسبت به پرستش كفار بر معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و اين خبرى غيبى از اين معنا است كه كفار معهود، در آينده نيز به دين توحيد در نمى آيند.
اين دو آيه با انضمام امر ((قل )) كه در آغاز سوره است ، اين معنا را به دست مى دهد كه گويا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كفار فرموده : پروردگار من مرا دستور داده به اينكه به طور دائم او را بپرستم ، و اينكه به شما خبر دهم كه شما هرگز و تا ابد او را نمى پرستيد، پس تا ابد اشتراكى بين من و شما در دين واقع نخواهد شد.
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۶
بنابر اين آيه شريفه در معناى آيه ((لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون ))، و آيه شريفه زير است كه مى فرمايد: ((ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون )).
در آيه مورد بحث جا داشت بفرمايد: ((و لا انتم عابدون من اعبد – و شما نخواهيد پرستيد كسى را كه من مى پرستم ))، چون بين معبود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و معبود بت پرستان فرق بسيار است ، يكى اين است كه معبود بت پرستان جماد و بى شعور است ، و موصولى كه از آن تعبير مى كند موصول مخصوص بى شعوران يعنى كلمه ((ما)) است ، وموصول مخصوص صاحبان شعور كلمه ((من – كسى كه )) است ، پس چرا در آيه مورد بحث بجاى اين كلمه ، كلمه ((ما)) را بكار برده ؟ پاسخش اين است كه منظور صرفا مطابقت اين آيه با آيه ((لا اعبد ما تعبدون )) است .
وجه تكرار مضمون سابق در ((و لا انتم عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد)) صفحه
وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ

اين دو آيه تكرار مضمون دو آيه قبل است كه به منظور تاءكيد آن تكرار شده ، نظير تكرارى كه در آيه ((كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون )) آمده ، و نيز تكرارى كه در آيه ((فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر)) آمده است .
بعضى از مفسرين در توجيه اينكه چرا بين دو موصول فرق نگذاشت ، گفته اند: اصلا كلمه ((ما)) در دو جمله ((ما عبدتم )) و ((ما اعبد)) موصوله نيست ، بلكه مصدريه است ، و معناى آيه اين است كه : من نحوه پرستش شما را نخواهم پرستيد، و شما نحوه پرستش مرا نخواهيد پرستيد، و خلاصه نه من شريك شما در پرستش هستم و نه شما شريك منيد، نه در عبادت مشتركيم و نه در معبود، چون معبود من خداى تعالى است ، و معبود شما بت است ، عبادت من عبادتى است كه خدا تشريعش كرده ، و عبادت شما چيزى است كه خودتان از در جهل و افتراء بدعت نهاده ايد،
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۷
و بنابر اين توجيه ، دو آيه مورد بحث تكرار و تاءكيد دو آيه قبل نيستند، ولى عيبى كه در اين توجيه است اين است كه از نظر عبارت آيه بعيد به ذهن مى رسد، و ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده وجهى لطيف براى تكرار دو آيه خواهد آمد.
بيان اينكه آيه : ((لكم دينكم ولى دين )) اخبار از اينست كه كافران مخاطب پيامبر (صلىالله عليه و آله ) به دين او نخواهند گرويد. چند وجه ديگر در معناى اين آيه
لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ

اين آيه به حسب معنا تاءكيد مطلب گذشته ، يعنى مشترك نبودن پيامبر و مشركين است ، و لام در ((لكم )) و در ((لى )) لام اختصاص است ، مى فرمايد: دين شما كه همان پرستش بت ها است مخصوص خود شما است ، و به من تعدى نمى كند، و دين من نيز مخصوص خودم است ، شما را فرا نمى گيرد.
در اينجا ممكن است به ذهن كسى برسد كه اين آيه مردم را در انتخاب دين آزاد كرده ، مى فرمايد هر كس دلش خواست دين شرك را انتخاب كند، و هر كس خواست دين توحيد را برگزيند. و يا به ذهن برسد كه آيه شريفه مى خواهد به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دستور دهد كه متعرض دين مشركين نشود. و ليكن معنايى كه ما براى آيه كرديم اين توهم را دفع مى كند، چون گفتيم آيه شريفه در مقام اين است كه بفرمايد شما به دين من نخواهيد گرويد و من نيز به دين شما نخواهم گرويد، و اصولا دعوت حقه اى كه قرآن متضمن آن است ، اين توهم را دفع مى كند.
بعضى از مفسرين براى دفع اين توهم گفته اند: كلمه دين در آيه شريفه به معناى مذهب و آئين نيست ، بلكه به معناى جزا است مى فرمايد: جزاى شما مال شما، و جزاى من از آن من است .
بعضى ديگر گفته اند: در اين آيه مضافى حذف شده ، و تقديرش ((لكم جزاء دينكم ولى جزاء دينى )) مى باشد، يعنى جزاى دين شما مال شما، و جزاى دين من مال من . ولى اين دو وجه دور از فهم است .
بحث روائى
________________________________________
ترجمه تفسير الميزان جلد ۲۰ صفحه ۶۴۸
در الدر المنثور آمده كه ابن جرير، ابن ابى حاتم ، و ابن انبارى در كتاب ((المصاحف ))، از سعيد بن ميناء مولاى ابى البخترى روايت كرده اند كه گفت : وليد بن مغيره و عاصى بن وائل و اسود بن مطلب و اميه بن خلف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ديدند و گفتند: اى محمد بيا خدايانمان را روى هم بريزيم ، ما خداى تو را بپرستيم و تو خدايان ما را در نتيجه غائله و كدورت بين ما بر طرف شود، همه در پرستش معبودها مشترك باشيم ، و بالاخره يا معبود ما حق است و يا معبود تو، اگر معبود ما حق و صحيح تر بود سر تو بى كلاه نمانده ، و از عبادت آنها حظى برده اى ، و اگر معبود تو حق و صحيح تر از معبود ما باشد سر ما بى كلاه نمانده ، از پرستش او بهره مند شده ايم . در پاسخ اين پيشنهاد خداى تعالى اين سوره را نازل كرد كه بگو: هان اى كفار! من هرگز نمى پرستم آنچه را كه شما مى پرستيد، تا آخر سوره .
مؤ لف : مرحوم شيخ در امالى به سند خود از ميناء از عده اى از اصحاب اماميه قريب به اين معنا را روايت كرده .
و در تفسير قمى از پدرش از ابن ابى عمير روايت كرده كه گفت : ابو شاكر از ابى جعفر احول از سوره مورد بحث سؤ ال كرد، كه مگر يك سخنگوى حكيم اينطور حرف مى زند كه در يك سطر مطلبى را دو بار بگويد و تكرار كند؟ ابى جعفر احول جوابى از اين اشكال نداشت .
ناگزير به طرف مدينه روان شد، و در مدينه از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد حضرت فرمود: سبب نزول اين سوره و تكرار مطلبش اين بود كه قريش به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پيشنهاد كرده بود، بيا تا بر سر پرستش خدايان مصالحه اى كنيم ، يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن و يك سال ما خداى تو را، خداى تعالى در پاسخشان عين سخن آنان را يعنى تكرار مطلب را بكار برد، آنها گفته بودند يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((لا اعبد ما تعبدون ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را، در پاسخ فرمود ((و لا انتم عابدون ما اعبد))، آنها گفته بودند باز يك سال تو خدايان ما را عبادت كن در پاسخ فرمود: ((و لا انا عابد ما عبدتم ))، آنها گفته بودند و يك سال ما خداى تو را در پاسخشان فرمود: ((و لا انتم عابدون ما اعبد لكم دينكم و لى دين )).
________________________________________
  • بازدید : 25 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تفسير، به معناي توضيح دادن چيزي است تا قابل فهم گردد و اصطلاحاً در مورد شرح‌هايي که در مورد قرآن نوشته مي‌شود گفته مي‌شود.
واژه شناسي تفسير
تفسير در لغت يعني نقاب از چهرهٔ چيزي برگرفتن [۱].
تعريف تفسير
در اين قسمت، به تعريف تفيسر از ديدگاه افذاد و گروهها مي‌پردازيم.
علامه طباطبائي: «تفسير عبارت است از بيان کردن معناي آيه‌هاي قرآن، روشن کردن و پرده برداري از اهداف و مفاهيم آيه‌ها.» [۲] از اين جملهٔ علّامه طباطبايي در کتاب شناخت قرآن و دانشنامهٔ رشد چنين نتيجه گيري شده: «بنابر اين تفسير به معناي برداشتن پرده ابهام و نشان دادن معناي باطني و دروني الفاظي است که در نگاه اول به دست نمي‌آيد. از اين رو تکيه بر معناي ظاهري آيات را تفسير نمي‌نامند.» و نيز آمده:«تفسير يعني روشن ساختن مفهوم آيات قرآن مجيد، و واضح کردن منظور پروردگار
ظاهر و بطون قرآن
قرآن دو دسته منظور دارد: يک ظاهر (يعني منظوري که واضح است) و بسياري بطون[۵] (يعني منظورهايي که واضح نيست)[۶]
به گفتهٔ روايات و عالمان حديث، بطون قرآن شديداً گسترده و ناشناخته‌اند.
در قرآن: «وَ ما يعلَمُ تأويلَهُ الّي الله و الرّاسخون في العلم» 
در کلام پيامبر اسلام: «لا تُحصي عَجائبُه و لا تُبلي غرائبه» يعني شگفتي‌هاي قرآن هرگز تمام نمي‌شود و نوآوري‌هاي آن به کهنگي نمي‌گرايد 
در حديث: «قرآن هفتاد بطن دارد» 
ابن عبّاس: القرآن يفَسِّرُهُ الزَّمان 
مکارم شيرازي: قرآن تراوشي از کلام و علم و ذات نامتناهي خداست. که نمي‌توان تمام جنبه‌هاي آن را آشکار کرد.[۷] 
گفته شد قرآن منظورهايي دارد که غير از ظاهر آن اند. بيان اين منظورها را تاويل مي‌گويند. تاويل در لغت يعني «بازگرداندن چيزي به مصداق آن»[۸]. مصداق يعني معادل خارجي يا واقعي مفهومي در ذهن يا لغتي در زبان.[۹]. در اينجا بازگرداندن يعني آشکار کردن رابطه‌اي که وجود دارد، امّا آشکار نيست.در قرآن آمده که کسي تاويل قرآن را نمي‌داند بجز خدا و رسوخ کنندگان در علم.
هدف تفسير
هدف تفسير تلاش براي پرده برداشتن از بعضي منظورها و رسيدن به بعضي تاويل هاست. يعني هدف تفسير يا بالاترين حدّ آن، تاويل است.[نيازمند منبع]
انواع تفاسير
جامع يا موضوعي گستردگي بطون قرآن که از آن بحث شد، نياز به مطالعهٔ گسترده‌اي را در جهت فهم منظور آيات ايجاد کرده. و لذا انواع زيادي از روش‌هاي تفسير را موجب شده‌است، که در ادامه مي‌آيند. امّا تفاسير با غير از روش شان هم دسته بندي مي‌شوند:
عربي يا فارسي؟ در جهان اسلام عربي زباني بين المللي ست، و لذا معمول است که دانشمندان اسلامي؛ از فلاسفه اي چون ابن سينا گرفته تا فقهايي چون سيد روح‌الله خميني؛ از ايرانيان چون ملاصدرا گرفته تا اهل اندلس چون ابن رشد؛ از قدمايي چون فارابي گرفته تا معاصراني چون علامه طباطبايي؛ براي نشان دادن تسّط خود بر علم و بر زبان عربي، کتاب‌هاي خود را به عربي مي‌نوشتند. لذا اکثر کتب جهان اسلام به عربي و تعداد کمتري به فارسي، انگليسي، چيني، فرانسوي و ساير زبان‌ها اند.
شيعي يا سنّي؟ طبق حديثي از پيامبر اسلام، جامعهٔ اسلامي پس از ايشان به ۷۲ مذهب تقسيم خواهد شد. اوّلين جدايي در مذاهب بين شيعه و سنّي رخ داد. لذا دانشمندان هر گروه قرآن را مطابق اصول آيين خود تفسير مي‌کنند.
لحن تفاسير نيز ممکن است بيشتر ادبي يا بيشتر علمي باشد. مانند:
کنز الدقائق و بحر الغرائب – محمد بن محمد رضا قمي مشهدي: ادبي 
الميزان في تفسير القرآن- سيد محمد حسين طباطبايي: علمي 
ترتيبي يا موضوعي؟ آياتي از قرآن که قرار است تفسير شوند، به دو روش انتخاب مي‌شوند.
در اکثر تفاسير کل قرآن يا قسمتي از قرآن به ترتيب آيات، شرح داده مي‌شود. تعداد اين گونه تفاسير به قدري زياد است که آگاهي از چند و چون شان از توان محقّقان بزرگ هم بيرون است. 
در برخي تفاسير قديمي و جديد اگرچه آيات به ترتيب تفسير شده‌اند امّا در تفسير روي موضوع خاصّي تاکيد بيشتري شده. مانند: 
o تقريب القرآن إلي الأذهان – سيد محمد شيرازي: با تاکيد بر موضوعات اعتقادي و تاريخي 
o تفسير نمونه – زير نظر: مکارم شيرازي (معاصر): با تاکيد بر موضوعات اجتماعي معاصر 
در تعداد کمي از تفاسير هم که اغلب معاصر اند، آيات مربوط به موضوعي معين جمع آوري و شرح و تبيين شده و سپس مبحث از آنها استخراج مي‌شود.[۱۰] مانند: 
o تفسير موضوعي – جوادي آملي 
o تفسير پيام قرآن – زير نظر: مکارم شيرازي 
o تفسير منشور جاويد – آيت اللّه جعفر سبحاني 
نقلي يا اجتهادي
نقل، از منابع متفاوت و به شيوه‌هاي متفاوت انجام مي‌شود. 
o تفسير روايي يا تفسير اثري يا تفسير به مأثور: رويکردي به تفسير قرآن است که در آن از روايات امامان معصوم استفاده مي‌شود. 
اجتهاد در تفسير نيز شيوه‌هاي متفاوتي دارد 
o تفسير قرآن به قرآن 
o تفسير جامع 
o تفسير کلامي 
مثال‌هايي از تفسيرهاي معروف و موضوعشان از اين قرار اند:
در ميان شيعيان:
نام کتاب   
مؤلف   
موضوع   

البرهان في تفسير القرآن
سيد هاشم بحراني
تفسير روايي

التبيان في تفسير القرآن
شيخ طوسي
تفسير اجتهادي

مجمع البيان في تفسير القرآن
شيخ طبرسي
تفسير جامع
تفسير ابوالفتح رازي

الميزان في تفسير القرآن
سيد محمد حسين طباطبايي
تفسير قرآن به قرآن
تفسير تبيان
شيخ طوسي
جامع
تفسير نمونه به فارسي
ناصر مکارم شيرازي
اجتماعي
در ميان اهل تسنّن:
نام کتاب   
مؤلف   
موضوع   

تفسير طبري طبري
تفسير روايي

کشّاف زمخشري
مفاتيح الغيب/تفسير کبير
فخر الدين رازي
کلامي و اجتهادي
آلوسي
المنار
في ظلال القرآن
سيد قطب

روش‌هاي تفسير
روش‌هاي فهم قرآن و پشتوانهٔ تاريخي آنها بسيار متنوّع است؛ که در اينجا به ترتيب آورده شده اند[۱۱]
۱٫ تبيين ظاهر 
۱٫ املا و اعراب دقيق و تطبيق و تصحيح شده. 
۲٫ ترجمهٔ عالي و بي نظر 
۲٫ توضيح ظاهر 
۱٫ توضيحات ادبي 
۲٫ خود قرآن نهي مي‌کند 
۳٫ توضيح قرآن با قرآن: ضرب المثل يا کلام معروفي بين اهل حوزه‌است که «القرآن يفَسِّرُ بَعضُهُ بَعدا». تفسير الميزان، مورد بسيار معروفي از استفادهٔ بسيار قوي از اين روش است. 
۴٫ توضيح قرآن با احاديث 
۱٫ از پيامبر 
۲٫ از امامان شيعيان 
۳٫ از صحابه 
۴٫ از تابعين 
۵٫ فهم قرآن به مرور زمان: ابن عبّاس مي‌گويد «القرآن يفَسِّرُهُ الزَّمان». زيرا با گذر زمان نخبگان جديدي مي‌آيند و مسائل جديدي حل مي‌کنند.[۱۲] 
۶٫ توضيح قرآن با علوم عقلي صرف 
۱٫ الهيات 
۲٫ علوم رياضي 
۷٫ توضيح قرآن با علوم تجربي: در استفاده از اين روش، علامه طباطبايي در انتخابي ابتکاري و ميانه رو بين اکتفا به ظاهر و استناد به علوم به انتخاب بعضي علوم خاص به طور مختصر که پيش‌نياز درک مفاهيم مهمّي اند بسنده کرد. 
۱٫ نظريات مورد اطّلاع همه 
۲٫ نظريات کلاسيک 
۳٫ نظريات نوين 
۸٫ توضيح قرآن با علوم مخفي نظير علم اعداد که متاسّفانه در دوران متصوّفه رايج شده بود 
۹٫ تفسير موضوعي: جمع بندي در مباحثي با قرآن. مانند قصص قرآن 
۱۰٫ استنتاج و استخراج از قرآن 
۱٫ احکام 
۲٫ مباحث فلسفي، تاريخي، اجتماعي، اخلاقي 
۱۱٫ تفسير به راي. مکارم شيرازي مي‌گويد: «خطرناک‌ترين روش در تفسير قرآن اين است که به جاي شاگردي در مکتب قرآن، ژست معلّمي… به خود بگيريم…. چرا که اين طرز بهره برداري از قرآن تفسير نيست. تحميل است.» [۱۳] 
پيشينهٔ تفسير
مرور پيشينه و تاريخچهٔ پيشرفت فنّ تفسير به صورت تحليلي، باعث پي بردن به منشا روش‌هاي ذکر شده در تفسير قرآن است. پيشينهٔ تفسير به صدر اسلام برمي‌گدد. ابتدا پيامبر مطالب مربوط به قرآن را به مردم تعليم مي‌دادند. سپس اين جريان از دو سو دنبال شد: از سويي توسط حضرت علي و امامان شيعيان؛ و از دگرسو توسّط مفسّرين نسل اوّل و دوّم اسلام، يعني صحابه و تابعين(قرن ۱و۲ هجري). سپس پنج عامل باعث شد تا روش دانشمندان اسلامي در تفسير قرآن مختلف شود.
روش پيامبر
ابتدا پيامبر مطالب مربوط به قرآن را به مردم تعليم مي‌دادند.
روش علي بن ابي‌طالب و دوازده امام شيعيان
روش عموم صحابه و تابعين
قديمي ترين تفاسيري که نشاني از آنها هنوز موجود است، تفسير سعيد بن جبير (وفات ۹۴ يا ۹۵ ه.ق. از اصحاب خاص امام سجاد) و سپس مجاهد بن جبر (وفات ۱۰۴ ه.ق. دست پروردهٔ ممتاز يکي از شاگردان برجستهٔ علي بن ابي صالب به نام ابن عباس است).[۱۴] از آن پس تفسير قرآن در قالب مکتوب رايج شد.[۱۵][۱۶]
طبقه اول از مفسرين اسلام، جمعي از صحابه بودند، مانند ابن عباس، و عبد الله بن عمر، و ابي، و…
مفسرين طبقه دوم تابعين بودند که در دو قرن اول هجرت مي‌زيستند. مانند مجاهد، قتاده، ابن ابي ليلي، شعبي، سدي و…
مبحث‌هاي تفسير در آن دوران از اين موارد خارج نبود:
چارچوبه جهات ادبي آيات 
شان نزول آنها 
مختصري استدلال به آيات براي توضيح آياتي ديگر 
اندکي تفسير به کمک روايات وارده از رسول خدا (ص) در باب داستان‌هاي قرآن و موضوعات مبدا و معاد 
و مانند اينها 
تفاوت تفسيرهاي تابعين و صحابه:
تابعين بيشتر از صحابه در تفسير‌هاي خود از حديث استفاده کردند. 
در بين آن احاديث مواردي بود که يهوديان جعل و تحريف کرده بودند. [۱۷]هنوز هم در پاره‌اي روايات تفسيري و غير تفسيري، از آن قبيل روايات ديده مي‌شود. موضوع احاديث جعلي از اين قبيل بود: 
o قصص و مباحث مربوط به آغاز خلقت 
o چگونگي ابتداء خلقت آسمانها و تکوين زمين، و درياها 
o بهشت شداد 
o خطاهاي انبياء 
o تحريف قرآن 
o و چيرهاي ديگر مشابه اين‌ها 
در قرآن آمده: «کما ارسلنا فيکم رسولا منکم، يتلوا عليکم آياتنا، و يزکيکم و يعلمکم الکتاب و الحکمه». يعني «همچنانکه در شما رسولي از خود شما فرستاديم، تا بر شما بخواند آيات ما را، و تزکيه تان کند، و کتاب و حکمتتان بياموزد». علامه طباطبايي در مورد اين آيه مي‌گويد: «همان رسولي که کتاب قرآن به او نازل شد، آن کتاب را به شما تعليم مي‌دهد.» [۱۸]
روش طبقات بعدي مفسّرين
پنج عامل موجب شد تا مفسّرين بعدي روش‌هاي گوناگون و بسيار متفاوتي را به کار برند:
۱٫ فتوحات و آشنايي مسلمانان با اديان و مذاهب گوناگون ديگر، و ملل و فرق و علماي پيرو آن آيين‌ها؛ که سرآغاز بحث‌هاي عقلي از نوع کلامي در اسلام بود. بحث‌هاي کلامي از فنّ جدل استفاده مي‌کنند. يعني مقدّماتشان چيزي ست که طرف مقابل قبول دارد. 
۲٫ در اواخر قرن اول هجرت و در فاصلهٔ جايگزيني حکومت امويان و عباسيان، فلسفه يونان به عربي ترجمه شده، در بين دانشمندان مسلمان منتشر شد. اين موضوع باعث رونق دو چندان بحث‌هاي عقلي شد. امّا اين بار از نوع فلسفي. فلسفه از فنّ برهان (نه جدل) استفاده مي‌کند. يعني مقدّماتشان بديهيات ساده و همگاني عقلي ست. 
۳٫ از حدود قرن چهارم [نيازمند منبع] روش‌هاي عرفاني بويژه صوفي‌گري هم به اسلام وارد شده و به تدريج طرفداران بسياري بدست آورد. در اين روش به جاي برهان و استدلال فقهي، حقايق و معارف ديني را از طريق مجاهده و رياضت‌هاي نفساني در مي‌يابند. 
۴٫ از همان ابتدا گروهي از مردم سطحي نگر بودند که از تفکّر و تعقّل شخصي (جز گاهي در فهم معناي ادبي و لغوي قرآن) استفاده نمي‌کردند. بلکه در فهم آيات قرآن به احاديث بسنده مي‌کردند و حتّي تلاشي هم براي فهم احاديث نمي‌کردند؛ بلکه به معناي ظاهري آنها بسنده مي‌کردند. 
۵٫ عامل مهم ديگري که در اين اختلاف اثر به سزائي داشت، اختلاف شديد [۱۹] مذاهب بود. مثلاً در تمام اين موارد تفرقه به وجود آمد[۱۹]: 
  • بازدید : 91 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

تفسیر در لغت به معنای برگرفتن نقاب از چهره است.
مگو تو آن که نور و کلام مبین است نقابی بر چهره دارد که از آن برگیریم؟
نه، نقابی قرآن ندارد این ما هستیم که باید نقاب از چهره جان برگیریم و پرده از دیده عقل و هوش خود کنار زنیم تا مفاهیم قرآن را دریابیم و روح آن را دریابیم. از سوی دیگر قرآن تنها یک چهره ندارد، یک چهره عمومی دارد که برای همه گشاده است، و نور مبین است و رمز هدایت خلق!
این چهره ها که در لسان احادیث «بطنون» قرآن نامیده شدند برهمه کس تجلی نمی کنند و یا صحیحش را همه چشم ها قدرت دیدن آن را ندارد و تفسیر کمک می کند که حجاب ها کنار برود و به ما شایستگی دید دهد.
ویژگی های سوره ی حمد
این سوره در میان سوره های قرآن درخشش فوق العاده ای دارد که از مزایای زیر سرچشمه می گیرد:
۱- آهنگ این سوره     2- سوره حمد، اساس قرآن است      3- سوره حمد، افتخار بزرگ پیامبر
۴- تأکید بر تلاوت این سوره
محتوای این سوره
این سوره ۷ آیه دارد و هر کدام اشاره به یک مطلب مهم می کند:
«بسم الله» سر آغازی است برای هر کار و استمداد از ذات پاک خدا را به هنگام شروع در هر کار به ما    می آموزد.
«الحمد لله رب العالمین» درسی است از همه ی بازگشت های نعمت و تربیت همه ی موجودات و توجه به این حقیقت که همه این مواهب از ذات پاکش سرچشمه می گیرد.
« الرحمن الرحیم» این نکته را بازگو می کند که اساس خلقت و تربیت و حاکمیت او بر پایه ی رحمت و رحمانیت است و محور اصلی نظام تربیتی جهان را همین اصل تشکیل می دهد.
«مالک یوم الدین» توجهی است به معاد و سرای پاداش اعمال و حاکمیت خداوند بر آن دادگاه عظیم.
«ایاک نعبد و ایاک نستعین» توحید در عبادت و توحید در نقطه ی اتکاء انسان ها را بیان می کند.
« اهدنا الصراط المستقیم» بیانگر نیاز و عشق بندگان به مسأله ی هدایت و نیز توجهی است به این حقیقت که هدایت ها همه از سوی او است!
سرانجام آخرین آیه ی این سوره، ترسیم واضح و روشنی است از صراط مستقیم راه کسانی است که مشمول نعمت  های او شده اند، و از راه مغضوبین و گمراهان جدا است.و از یک نظر این سوره به دو بخش تقسیم می شود. بخشی از حمد و ثنای خدا سخن می گوید و بخشی از نیازهای بنده.
چنان که در «عیون اخبار الرضا» علیه السلام در حدیثی از پیامبر (ص) می خوانیم:
خداوند متعال چنین فرموده: من سوره ی حمد را میان خود و بنده ام تقسیم کردم، نیمی از آن برای من و نیمی از آن برای بنده ی من است، و بنده ی من حق دارد هر چه را می خواهد از من بخواهد:
هنگامی که بنده می گوید:«بسم الله الرحمن الرحیم» خداوند بزرگ می فرماید بنده ام به نام من آغاز کرد و بر من است که کارهای او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر برکت کنم و هنگامی که می گوید : «الحمدلله رب العالمین» خداوند بزرگ می گوید بنده ام مرا حمد و ستایش کرد و دانست نعمت هایی که دارد از ناحیه ی من است، و بلاها را نیز من از او دور کردم، گواه باشید که من نعمت های سرای آخرت را بر نعمت های دنیای او می افزاییم و بلاهای آن جهان را نیز از او دفع می کنم، همانگونه که بلاهای دنیا را دفع کردم.
و هنگامی که می گوید «الرحمن الرحیم» خداوند می گوید: بنده ام گواهی داد که من رحمان و رحیم، گواه باشید بهره ی او را از رحمتم فراوان می کنم و سهم او را از عطایم افزون می سازم و هنگامی که     می گوید «مالک یوم الدین» او می فرماید: گواه باشید همانگونه که او حاکمیت و مالکیت روز جزا را از آن من می دانست، من در روز حساب، حسابش را آسان می کنم، حسناتش را می پذیرم و از سیئاتش صرف نظر می کنم.
و هنگامی که می گوید« ایاک نعبد» خداوند بزرگ می گوید بنده ام راست می گوید، تنها مرا پرستش   می کند، من شما را گواه می گیرم بر این عبادت خالص ثوابی به او می دهم که همه ی کسانی که مخالف این بودند به حال او غبطه خوردند.
و هنگامی که می گوید «ایاک نستعین» خدا می گوید: بنده ام از من یاری جسته و تنها به من پناه آورده، گواه باشید من او را در کارهایش کمک می کنم، در سختی ها به فریادش می رسم و در روز پریشانی دستش را می گیرم.
و هنگامی که می گوید « اهدنا الصراط المستقیم ……..» تا آخر سوره. خداوند می گوید این خواسته ی  بنده ام برآورده است و او هرچه می خواهد از من بخواهد که من اجابت خواهم کرد آنچه امید دارد، به او می بخشم و از آنچه بیم دارد ایمنش می سازم.
تفسیر:
۱- بسم الله الرحمن الرحیم
میان همه ی مردم جهان رسم است که هر کار مهم و پردازشی را به نام بزرگی از بزرگان آغاز می کنند و نخستین کلنگ هر مؤسسه ارزنده ای را به نام کسی که مورد علاقه ی آن هاست بر زمین می زنند، یعنی آن کار را با آن شخصیت مورد نظر از آغاز ارتباط می دهند.
ولی آیا بهتر نیست که برای پاینده بودن یک برنامه و جاوید ماندن یک تشکیلات، آن را به وجود پایدار و جاودانی ارتباط دهیم که فنا در ذات او راه ندارد، چرا که همه ی وجودهای این جهان به سوی کهنگی و زوال می روند، تنها چیزی باقی می ماند که با آن ذات لایزال بستگی دارد.
اگر نامی از پیامبران و انبیاء باقی است به علت پیوندشان با خدا و عدالت و حقیقت است که کهنگی در آن راه ندارد، و اگر فی المثل اسمی از «حاتم» بر سر زبان ها است به خاطر همبستگیش با سخاوت است که زوال ناپذیر است.
از میان تمام وجودها آن که ازلی و ابدی است تنها ذات پاک خداست و به همین دلیل باید همه چیز و هرکاری را با نام او آغاز کرد و در سایه ی او قرار داد و از او استمداد نمود لذا در نخستین آیه ی قرآن   می گوییم « به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر »
این کار نباید تنها از نظر اسم و صورت باشد، بلکه باید از نظر واقعیت و معنی با او پیوند داشته باشد، چرا که این ارتباط آن را در مسیر صحیح قرار می دهد و از هرگونه انحراف باز می دارد و به همین دلیل چنین کاری حتماً به پایان می رسد و پربرکت است.
به همین دلیل در حدیث معروفی از پیامبر(ص) می خوانیم: کل امر ذی بال لم یذکر فیه اسم الله فهو ابتر:«هرکار مهمی که بدون نام خدا شروع شود، بی فرجام است»
امیرالمؤمنین علی (ع) پس از نقل این حدیث اضافه می کند «انسان هرکاری را که می خواهد انجام دهد باید بسم الله بگوید یعنی با نام خدا این عمل را شروع می کنم و هر عملی که با نام خدا شروع شود خجسته و مبارک است و نیز می بینیم که امام محمد باقر (ع) می فرماید:«سزاوار است هنگامی که کاری را شروع می کنیم چه کوچک باشد چه بزرگ، بسم الله بگوییم تا پربرکت و میمون باشد».
کوتاه سخن این که پایداری و بقای عمل بسته به ارتباطی است که با خدا دارد.
به همین مناسبت خداوند بزرگ در نخستین آیات که به پیامبر وحی شد، دستور می دهد که در آغاز شروع تبلیغ اسلام این وظیفه ی خطیر را با نام خدا شروع کند: اقرء باسم ربک.
و می بینیم حضرت نوح (ع) در آن طوفان سخت و عجیب هنگام سوار شدن بر کشتی و حرکت روی امواج کوه پیکر آب که هر لحظه با خطرات فراوانی روبرو بود برای رسیدن به سر منزل مقصود و پیروزی و مشکلات به یاران خود دستور می دهد که در هنگام حرکت و در موقع توقف کشتی «بسم الله» بگویند.
تنها سوره ی توبه است که بسم الله در آغاز آن نمی بینیم چرا که سوره ی توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکه و پیمان شکنان آغاز شده و اعلام جنگ با توصیف خداوند به « رحمان و رحیم» سازگار نیست.
در اینجا توجه به یک نکته لازم است و آن این که ما در همه جا بسم الله می گوییم چرا نمی گوییم بسم الخالق یا بسم الرزاق و مانند آن؟!
نکته این است که الله چنان که به زودی خواهیم گفت، جامع ترین نام های خداست و همه ی صفات او را یک جا بازگو می کند، اما نام های دیگر اشاره به بخشی از کمالات او است، مانند خالقیت و رحمت او و مانند آن .
به هرحال هنگامی که کارها را با تکیه بر قدرت خداوند آغاز می کنیم، خداوندی که قدرتش مافوق     همه ی قدرت هاست، سبب می شود که از نظر روانی نیرو و توان بیشتری در خود احساس کنیم، مطمئن تر باشیم، بیشتر کوشش کنیم، از عظمت مشکلات نهراسیم و مأیوس نشویم و ضمناً نیت و عملمان را   پاک تر و خالص تر کنیم. و این است رمز دیگر پیروزی به هنگام شروع کارها به نام خدا.
  • بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

سوره فلق در مکه نازل شده و دارای ۵ آیه است.
فَلَق یعنی آن لحظه‌اى که نور گريبان ظلمت را می شکافد و سر بر مىآورد این سوره و سوره «ناس» را «معوذتین» هم می‌گویند؛ چون در آغاز هر دو سوره، مسئله تعویذ و پناه بردن به خدا مطرح شده‌است. سوره «فلق» قبل از سوره «ناس» نازل شده‌است.  نفاسات یعنی دمیدن . در گره ها می دمند ، گره ها را باز می کنند . گره هاي اقتصادي را شل
می کنند. گره هاي ، یک کسی یک چیزي را می خواهد بفروشد. می گویند نفروش آینده گران می شود. هیچی ، نفاسات … این نگه می دارد ، بازار سیاه درست می شود. می خواهد انفاق کند
بسم الله الرحمن الرحيم قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (۱) مِن شَرِّ مَا خَلَقَ (۲) وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ (۳) وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ (۴) وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (۵)

بگو : به پروردگار سپيده‌دم پناه مىبرم ،«۱» از زيان مخلوقاتى كه [با انحرافشان از قوانين الهى به انسان] ضرر مىرسانند ،«۲» و از زيان شب هنگامى كه با تاريكىاش درآيد [كه در آن تاريكى انواع حيوانات موذى و انسان‌هاى فاسق و فاجر براى ضربه زدن به انسان در كمين‌اند ] «۳» و از زيان زنان دمنده [كه افسون و جادو] در گره‌ها [مىدمند و با اين كار شيطانى در زندگى فرد ، خانواده و جامعه خسارت به بار مىآورند ] «۴» و از زيان حسود ، زمانى كه حسد مىورزد .«۵» شماره
از محمد روایت شده:
آیاتی بر من نازل شده که همانند آنها نازل نشده و آن دو سوره «فلق» و «ناس» است.

و در روایت دیگری از محمد آمده:
پیامبر به یکی از یاران خود فرمود: «می خواهی دو سوره به تو تعلیم کنم که برترین سوره‌های قرآن است؟» عرض کرد: آری ای رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس) را به او تعلیم کرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: «هرگاه برمی خیزی و می‌خوابی آنها را بخوان».

در روایتی آمده‌است:
پیغمبر اکرم شدیداً بیمار شد، جبرئیل و میکائیل نزد او آمدند، جبرئیل نزد سر پیامبر نشست و میکائیل نزد پای او، جبرئیل سوره «فلق» را و میکائیل سوره «ناس» را تلاوت کردند و پیغمبر را با آن در پناه خدا قرار دادند.
﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ﴾ «به نام خداوند بخشنده بخشایشگر»

(قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ)

پناه می‌برم به پروردگار سپیده‌دم! در نخستین آیه به شخص پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله به عنوان یک الگو و پیشوا چنین دستور می‌دهد: «بگو: پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح» که دل سیاهی شب را می‌شکافد.

(مِن شَرِّ مَا خَلَقَ) «از شر تمام آنچه آفریده است»

از شرّ همه موجودات شرور، انسانهای شرور، جن و حیوانات و حوادث و پیشامدهای شرّ و از شرّ نفس اماره. «فلق» در اصل به معنی شکافتن چیزی و جدا کردن بعضی از بعضی دیگر است، و از آنجا که به هنگام دمیدن سپیده صبح پرده سیاه شب می‌شکافد، این واژه به معنی طلوع صبح، به کار رفته، بعضی آن را به معنی همه موالید و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان و گیاه می‌دانند، چرا که تولد این موجودات که با شکافتن دانه و تخم و مانند آن صورت می‌گیرد از عجیب‌ترین مراحل وجود آن‌هاست. و بعضی نیز مفهوم «فلق» را از این هم گسترده‌تر گرفته‌اند، و آن را به هرگونه آفرینش و خلقت اطلاق کرده‌اند، چرا که با آفرینش هر موجود پرده عدم شکافته می‌شود و نور وجود آشکار می‌گردد. هر یک از این معانی سه گانه (طلوع صبح- تولد موجودات زنده- آفرینش هر موجود) پدیده‌ای است عجیب که دلیل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است، و توصیف خداوند به این وصف دارای مفهوم و محتوای عمیقی است. تعبیر به «مِن شَرِّ مَا خَلَقَ» مفهومش این نیست که آفرینش الهی در ذات خود شری دارد، چرا که آفرینش همان ایجاد است، و ایجاد و وجود خیر محض است، قرآن می‌گوید: «همان خدائی که هر چه را آفرید نیکو آفرید» (الم سجده/ ۷). بلکه شرّ هنگامی پیدا می‌شود که مخلوقات از قوانین آفرینش منحرف شوند و از مسیر تعیین شده جدا گردند، فی المثل نیش و دندان برّنده حیوانات یک حربه دفاعی برای آنهاست که در برابر دشمنانشان به کار می‌برند همانند سلاحی که ما در مقابل دشمن از آن استفاده می‌کنیم، اگر این سلاح به مورد به کار رود خیر است، اما اگر نا به جا و در برابر دوست مصرف گردد شرّ است. وانگهی بسیاری از امور است که ما در ظاهر آنها را شر حساب می‌کنیم ولی در باطن خیر است مانند حوادث و بلاهای بیدارگر و هشدار دهنده که انسان را از خواب غفلت بیدار ساخته و متوجه خدا می‌کند اینها مسلماً شرّ نیست.

(وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ)

سپس در توضیح و تفسیر این مطلب می‌افزاید: «و از شر هر موجود شرور هنگامی که شبانه وارد می‌شود»

(وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ)

بعد می‌افزاید: «و از شرّ آن‌ها که در گره‌ها می‌دمند» و هر تصمیمی را سست می‌کنند. بسیاری از مفسران «نفاثات» را به معنی «زنان ساحره» تفسیر کرده‌اند آنها اورادی را می‌خواندند و در گره‌هایی می‌دمیدند و به این وسیله سحر می‌کردند. ولی جمعی آن را اشاره به زنان وسوسه‌گر می‌دانند که پی‌درپی در گوش مردان، مخصوصا همسران خود، مطالبی را فرو می‌خوانند تا عزم آهنین آن‌ها را در انجام کارهای مثبت سست کنند. فخر رازی می‌گوید: زنان به خاطر نفوذ محبت‌هایشان در قلوب رجال در آنان تصرف می‌کنند. این معنی در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زیرا یکی از مهم‌ترین وسائل نفوذ جاسوس‌ها در سیاستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است که با این «النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ» قفلهای صندوق‌های اسرار را می‌گشایند و از مرموزترین مسائل با خبر می‌شوند و آن را در اختیار دشمن قرار می‌دهند. بعضی نیز نفاثات را به «نفوس شریره»، و یا «جماعتهای وسوسه‌گر» که با تبلیغات مستمر خود گره‌های تصمیمها را سست می‌سازند تفسیر نموده‌اند. بعید نیست که آیه مفهوم عام و جامعی داشته باشد که همه اینها را شامل شود حتی سخنان سخن‌چین‌ها، و نمّامان که کانون‌های محبت را سست و ویران می‌سازند.

(وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ )

در آخرین آیه این سوره می‌فرماید: «و از شرّ هر حسودی هنگامی که حسد می‌ورزد» این آیه نشان می‌دهد که حسد از بدترین و زشت‌ترین صفات رذیله است، چرا که قرآن آن را در ردیف کارهای حیوانات درنده و مارهای گزنده، و شیاطین وسوسه‌گر قرار داده است. «حسد» یک خوی زشت شیطانی است که بر اثر عوامل مختلف مانند ضعف ایمان و تنگ نظری و بخل در وجود انسان پیدا می‌شود، و به معنی درخواست و آرزوی زوال نعمت از دیگری است. حسد سر چشمه بسیاری از گناهان کبیره است همان گونه که امام باقر علیه السّلام می‌فرماید: «حسد ایمان انسان را می‌خورد و از بین می‌برد همان‌گونه که آتش هیزم را!

عتیقه زیرخاکی گنج