• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معروف اين است كه اين سوره بعد از سوره و الضحى نازل شده است و محتواى آن نيز همين مطلب را تاييد مى كند چرا كه در اين سوره باز قسمتى از مواهب الهى بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شمرده شده است در واقع سه نوع موهبت بزرگ در سوره و الضحى آمده بود و سه موهبت بزرگ در سوره ا لم نشرح آمده است مواهب گذشته بعضى مادى و بعضى معنوى بود اما مواهب سه گانه اين سوره همه جنبه معنوى دارد و عمده اين سوره بر سه محور دور مى زند:
يكى بيان همين نعمتهاى سه گانه و ديگر بشارت به پيامبر از نظر بر طرف شدن مشكلات دعوت او در آينده و ديگر توجه به خداوند يگانه و تحريص و ترغيب به عبادت و نيايش .
و به همين دليل در روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم اين دو به منزله يك سوره شمرده شده است و لذا در قرائت نماز براى اينكه يك سوره كامل خوانده شود هر دو را با هم مى خوانند.
در ميان اهل سنت نيز بعضى طرفدار اين نظريه هستند چنانكه فخر رازى از طاووس و عمر بن عبد العزيز نقل كرده كه آنها نيز مى گفتند اين دو سوره سوره واحده است و در يك ركعت هر دو را تلاوت مى كردند و ميان اين دو بسم الله را حذف مى كردند (ولى طبق فتاواى فقهاى ما بسم الله در هر دو بايد باشد و اينكه مرحوم طبرسى در مجمع البيان نقل كرده كه فقهاى ما بسم الله را حذف مى كنند درست به نظر نمى رسد).
عجب اينكه فخر رازى بعد از ذكر قول كسانى كه آنها را سوره واحده مى گويند، مى گويد اين سخن درست نيست زيرا محتواى آن دو با هم فرق دارد
________________________________________
سوره و الضحى هنگامى نازل شد كه رسول خدا از ايذاء كفار ناراحت بود و در محنت و اندوه بسر مى برد در حالى كه دومى وقتى نازل شد كه پيغمبر خوشحال و شادمان بود اين دو چگونه با هم جمع مى شود.
ولى اين استدلال عجيبى است چرا كه هر دو سوره سخن از زندگى گذشته پيغمبر مى گويد و اين در حالى بود كه بسيارى از مشكلات را پشت سر نهاده و قلب پاك او غرق اميد و سرور بوده است هر دو سوره از مواهب الهى سخن مى گويد و گذشته سخت و پر محنت را يادآور مى شود تا مايه تسلى خاطر پيامبر و اميدوارى بيشتر و كاملتر گردد.
به هر حال پيوند نزديك محتواى اين دو سوره چيزى نيست كه قابل شك و ترديد باشد نظير همين معنى در سوره فيل و قريش نيز خواهد آمد انشاء الله در اينكه اين سوره (ا لم نشرح ) در مكه نازل شده يا مدينه از بيانات فوق روشن مى شود كه در مكه نازل شده است ولى با توجه آيه و رفعنا لك ذكرك : ما نام تو را بلند كرديم بعضى معتقدند كه در مدينه نازل شده است در آن زمان كه آوازه اسلام و پيامبر همه جا را گرفته بود ولى انصاف اين است كه اين دليل قانع كننده نمى باشد زيرا پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با تمام مشكلاتى كه در مكه داشت بلند آوازه بود و در تمام محافل سخن از قيام و رسالت و دعوت او بود و به وسيله اجتماع سالانه حج اين آوازه به ساير مناطق حجاز مخصوصا مدينه رسيد.
در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فرمود: من قراءها اعطى من الاجر كمن لقى محمدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مغتما ففرج عنه : هر كس اين سوره را بخواند پاداش كسى را دارد كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را غمگين ديده و اندوه را از قلب او زدوده است .
________________________________________
آيه و ترجمه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
أَ لَمْ نَشرَحْ لَك صدْرَك (۱) وَ وَضعْنَا عَنك وِزْرَك (۲) الَّذِى أَنقَض ظهْرَك (۳) وَ رَفَعْنَا لَك ذِكْرَك (۴) فَإِنَّ مَعَ الْعُسرِ يُسراً(۵) إِنَّ مَعَ الْعُسرِ يُسراً(۶) فَإِذَا فَرَغْت فَانصب (۷) وَ إِلى رَبِّك فَارْغَب (۸) 
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۲۷ صفحه ۱۲۱
ترجمه :
بنام خداوند بخشنده مهربان
۱ – آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم ؟
۲ – و بار سنگين را از تو بر نداشتيم ؟
۳ – همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگينى مى كرد.
۴ – و آوازه تو را بلند كرديم .
۵ – بنابراين مسلما با سختى آسانى است .
۶ – و مسلما با سختى آسانى است .
۷ – پس هنگامى كه از كار مهمى فارغ مى شوى به مهم ديگرى پرداز! ۸- و به سوى پروردگارت توجه كن .
تفسير :
ما تو را مشمول انواع نعمتها ساختيم
لحن آيات آميخته با لطف و محبت فوق العاده پروردگار و تسلى و دلدارى پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است .
در نخستين آيه به مهمترين موهبت الهى اشاره كرده مى فرمايد: آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم (ا لم نشرح لك صدرك ).
((نشرح )) از ماده شرح در اصل به گفته راغب در مفردات به معنى گسترش دادن قطعات گوشت و توليد ورقه هاى نازكتر است سپس ‍ مى افزايد منظور از شرح صدر گسترش آن به وسيله نور الهى و سكينه و آرامش خداداد مى باشد و بعد مى گويد شرح دادن مشكلات سخن به معنى گسترش آن و توضيح معانى مخفى است به هر حال شك نيست كه منظور از شرح صدر در اينجا معنى كنائى آن است و آن توسعه دادن به روح و فكر پيامبر است و اين توسعه مى تواند
________________________________________
مفهوم وسيعى داشته باشد كه هم وسعت علمى پيامبر را از طريق وحى و رسالت شامل گردد و هم بسط و گسترش تحمل و استقامت او در برابر لجاجتها و كارشكنيهاى دشمنان و مخالفان .
و لذا هنگامى كه موسى بن عمران ماءموريت دعوت فرعون طغيانگر را پيدا مى كند اذهب الى فرعون انه طغى بلافاصله عرض مى كند رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى خداوندا سينه ام را گشاده ساز و كار را بر من آسان كن (طه ۲۵ – ۲۶).
و در جائى ديگر خطاب به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اكنون كه چنين است منتظر فرمان پروردگارت باش استقامت و شكيبائى كن و مانند يونس مباش (كه بر اثر ترك شكيبائى لازم گرفتار آن همه مشكلات و مرارت شد) (قلم – ۴۸).
شرح صدر در حقيقت نقطه مقابل ضيق صدر است چنانكه در آيه ۹۷ سوره حجر مى خوانيم و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون : ما مى دانيم كه سينه تو بخاطر گفتگوهاى (مغرضانه ) آنها تنگ مى شود اصولا هيچ رهبر بزرگى نمى تواند بدون شرح صدر به مبارزه با مشكلات رود و آن كس كه رسالتش از همه عظيم تر است (مانند پيغمبر اكرم ) شرح صدر او بايد از همه بيشتر باشد طوفانها آرامش اقيانوس  روح او را بر هم نزند مشكلات او را به زانو در نياورد كارشكنيهاى دشمنان ماءيوسش نسازد سؤ الات از مسائل پيچيده او را در تنگنا قرار ندهد و اين عظيم ترين هديه الهى به رسول الله بود.
و لذا در حديثى آمده است كه پيامبر مى فرمايد: من تقاضائى از پروردگارم كردم و دوست مى داشتم اين تقاضا را نمى كردم عرض كردم خداوندا پيامبران قبل از من بعضى جريان باد در اختيارشان قرار دادى ، و بعضى مردگان را زنده مى كردند، خداوند به من فرمود: آيا تو يتيم نبودى پناهت دادم ؟ گفتم آرى ،
________________________________________
فرمود: آيا گمشده نبودى هدايتت كردم ؟ عرض كردم : آرى ، اى پروردگار! فرمود: آيا سينه تو را گشاده ، و پشتت را سبكبار نكردم ؟ عرض كردم : آرى اى پروردگار!
اين نشان مى دهد كه نعمت شرح صدر ما فوق معجزات انبيا است ، و به راستى اگر كسى حالات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را دقيقا مطالعه كند و ميزان شرح صدر او را در حوادث سخت و پيچيده دوران عمرش بنگرد يقين مى كند كه اين از طريق عادى ممكن نيست ، اين يك تاءييد الهى و ربانى است .
در اينجا بعضى گفته اند كه منظور از شرح صدر همان حادثه اى است كه در طفوليت يا جوانى پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شد كه فرشتگان آسمان آمدند و سينه او را شكافتند و قلبش را بيرون آورده شستشو دادند، و آن را از علم و دانش و راءفت و رحمت پر كردند.
بديهى است كه منظور از اين حديث اين قلب جسمانى نيست ، بلكه كنايه و اشاره اى است به امدادهاى الهى از نظر روحى و تقويت عزم و اراده پيغمبر و پاكسازى او از هر گونه نقايص اخلاقى و وسوسه هاى شيطانى .
ولى به هر حال دليلى نداريم كه آيه مورد بحث اشاره به خصوص اين ماجرا باشد، بلكه مفهومى گسترده و وسيع دارد كه اين داستان ممكن است مصداقى از آن محسوب شود.
  • بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اين سوره از نظر محتوا داراى چندين بخش مهم است :
۱- مهمترين بخش اين سوره را قسمتى از سرگذشت زكريا و مريم و حضرت مسيح (عليه السلام ) و يحيى و ابراهيم قهرمان توحيد و فرزندش اسماعيل و ادريس و بعضى ديگر از پيامبران بزرگ الهى ، تشكيل مى دهد كه داراى نكات تربيتى خاصى است .
۲- قسمت ديگرى از اين سوره كه بعد از بخش نخست مهمترين بخش ‍ را تشكيل مى دهد مسائل مربوط به قيامت و چگونگى رستاخيز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهيزكاران و مانند آنست .
۳- بخش ديگر مواعظ و نصائحى است كه در واقع مكمل بخشهاى گذشته مى باشد.
۴- بالاخره آخرين بخش ، اشارات مربوط به قرآن و نفى فرزند از خداوند و مساله شفاعت است كه مجموعا برنامه تربيتى مؤ ثرى را براى سوق نفوس انسانى به ايمان و پاكى و تقوا تشكيل مى دهد.
فضيلت سوره از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل شده است كه هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريا را تصديق يا تكذيب كردند و همچنين يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل ، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه به او مى دهد، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نيز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند.
در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند: خط حمايت از پيامبران و پاكان و نيكان ، و خط مبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان ، زيرا مى دانيم اين ثوابهاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلكه اين الفاظ مقدس مقدمه اى است براى عمل .
در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم هر كس ‍ مداومت بخواندن اين سوره كند از دنيا نخواهد رفت مگر اينكه خدا به بركت اين سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بى نياز مى كند.
اين غنا و بى نيازى مسلما بازتابى است از پياده شدن محتواى سوره در درون جان انسان و انعكاسش در خلال اعمال و رفتار و گفتار او.
سوره مريم
آيه ۱ – ۶
آيه و ترجمه
بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كهيعص (۱) ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّك عَبْدَهُ زَكرِيَّا(۲) إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيًّا(۳) قَالَ رَب إِنى وَهَنَ الْعَظمُ مِنى وَ اشتَعَلَ الرَّأْس شيْباً وَ لَمْ أَكن بِدُعَائك رَب شقِيًّا(۴) وَ إِنى خِفْت الْمَوَلىَ مِن وَرَاءِى وَ كانَتِ امْرَأَتى عَاقِراً فَهَب لى مِن لَّدُنك وَلِيًّا(۵) يَرِثُنى وَ يَرِث مِنْ ءَالِ يَعْقُوب وَ اجْعَلْهُ رَب رَضِيًّا(۶(
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
  ترجمه :  
۱- كهيعص
۲- اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا.
۳- در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه (عبادت ) خواند.
۴- گفت پروردگارا! استخوانم سست شده و شعله پيرى تمام سرم را فرا گرفته و من هرگز در دعاى تو از اجابت محروم نمى شدم .
۵- و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آئين تو را نگاه ندارند) و همسرم نازا است ، تو به قدرتت جانشينى به من ببخش .
۶- كه وارث من و آل يعقوب باشد و او را مورد رضايتت قرار ده .
  تفسير:   
دعاى گيراى زكريا
بار ديگر به حروف مقطعه در آغاز اين سوره برخورد مى كنيم (كهيعص)
و از آنجا كه تفسير اين حروف مقطعه را به طور مشروح در آغاز سه سوره مختلف قرآن در گذشته (سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بطور مشروح بحث كرده ايم در اينجا نيازى به تكرار نمى بينيم .
آنچه لازم است در اينجا اضافه كنيم اين است كه در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء
بزرگ خداوند (اسماء الحسنى ) مى داند ((كاف )) اشاره به ((كافى )) كه از اسماء بزرگ خداوند است ، و ((ه )) اشاره به ((هادى ))، و ((ياء)) اشاره به ((ولى ))، و ((عين )) اشاره به ((عالم )) و ((ص )) اشاره به ((صادق الوعد)) (كسى كه در وعده خود صادق است ).
دوم رواياتى است كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين ( عليه السلام ) در كربلا تفسير كرده است : ((كاف )) اشاره به ((كربلا)) ((هاء)) اشاره به ((هلاك خاندان پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((ياء)) به ((يزيد)) و ((عين )) به مسئله ((عطش )) و ((صاد)) به ((صبر و استقامت )) حسين و ياران جانبازش .
البته همانگونه كه گفته ايم آيات قرآن تاب معانى مختلفى را دارد و گاه مفاهيمى را از گذشته و آينده بيان مى كند كه در عين تنوع منافاتى هم با هم ندارند در حالى كه اگر معنى را منحصر به يك تفسير كنيم ممكن است از نظر وضع نزول آيه و زمان آن گرفتار اشكالاتى بشويم .
بعد از ذكر حروف مقطعه ، نخستين سخن از داستان زكريا ( عليه السلام ) شروع مى شود و مى فرمايد: اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا (ذكر رحمة ربك عبده زكريا).
در آن هنگام كه از نداشتن فرزندى ، سخت ناراحت و غمناك بود، رو به درگاه خدا آورد ((آنگاه در خلوتگاه و آنجا كه صدايش را ديگرى نمى شنيد، پروردگارش را خواند)) (اذ نادى ربه نداء خفيا(
گفت : پروردگارا! استخوانهاى من كه ستون پيكر من و محكمترين اعضاى تن من است سستى گرفته (قال رب انى وهن العظم منى ).
((و شعله هاى پيرى تمام موهاى سر مرا فرا گرفته است )) (و اشتعل الراس شيبا.)
تشبيه آثار پيرى به شعله اى كه تمام سر را فرا مى گيرد، تشبيه جالبى است زيرا از يكسو خاصيت شعله آتش اين است كه زود گسترده مى شود و هر چه در اطراف آنست فرا مى گيرد، و از سوى ديگر شعله هاى آتش درخشندگى خاصى دارد و از دور جلب توجه مى كند، و از سوى سوم هنگامى كه آتش محلى را فرا گرفت چيزى كه از آن باقى مى ماند همان خاكسترها است .
((زكريا)) فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را، به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن ، و خاكستر سفيدى را كه بر جاى مى گذارد، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا.
سپس مى افزايد: ((پروردگارا من هرگز در دعاهائى كه كرده ام از درگاه تو محروم باز نگشتم )) (و لم اكن بدعائك رب شقيا.)
تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچگاه محرومم نساخته اى ، اكنون كه پير و ناتوان شده ام سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمائى و نوميد بازنگردانى .
در حقيقت شقاوت در اينجا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز درخواسته هايم از تو به زحمت و مشقت نمى افتادم چرا كه به سرعت مورد قبول تو واقع مى گشت .
سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: پروردگارا! من از بستگانم
بعد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است ، از نزد خودت ولى و جانشينى به من ببخش (و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا )
((جانشينى كه از من ارث ببرد، و همچنين وارث آل يعقوب باشد، پروردگارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده )) (يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا )
  نكته ها:   
۱- منظور از ارث در اينجا چيست ؟
مفسران اسلامى بحث فراوانى پيرامون پاسخ سوال فوق كرده اند، گروهى معتقدند ((ارث )) در اينجا ارث در اموال است ، و گروهى آنرا اشاره به مقام نبوت دانسته اند.
بعضى نيز اين احتمال را داده اند كه منظور معنى جامعى است كه هر دو را شامل مى شود.
بسيارى از دانشمندان شيعه معنى اول را انتخاب كرده اند در حالى كه جمعى از علماى تسنن معنى دوم را، و بعضى مانند ((سيد قطب )) در ((فى ظلال )) و ((آلوسى )) در ((روح المعانى )) معنى سوم را.
كسانى كه آنرا منحصر به ارث مال دانسته اند به ظهور كلمه ((ارث )) در اين معنى استناد كرده اند، زيرا اين كلمه هنگامى كه مجرد از قرائن ديگر بوده باشد به معنى ارث مال است ، و اگر مى بينيم در پاره اى از آيات قرآن در امور معنوى به كار رفته مانند آيه ۳۲ سوره فاطر ثم اروثنا الكتاب الذين اصطفينا
من عبادنا: ((ما كتاب آسمانى را به بندگان برگزيده خود به ارث منتقل كرديم )) به خاطر قرائنى است كه در اينگونه موارد وجود دارد.
به علاوه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه در آن زمان بنى اسرائيل هدايا و نذور فراوانى براى ((احبار)) (علماى يهود) مى آوردند، و زكريا رئيس احبار بود.
از اين گذشته همسر زكريا كه از دودمان سليمان بن داود بود، با توجه به وضع مالى فوق العاده سليمان و داود، اموالى را به ارث برده بود.
زكريا از اين بيم داشت اين اموال به دست افراد ناصالح و فرصت طلب و زراندوز، يا فاسق و فاجر بيفتد و خود منشا فسادى در جامعه گردد.
لذا از پروردگار خويش تقاضاى فرزند صالحى كرد تا بر اين اموال نظارت كند و آنها را در بهترين راه مصرف نمايد.
روايت معروفى كه از فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) دختر پاك پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه براى گرفتن فدك در برابر خليفه اول به آيه فوق استدلال كرد خود شاهد ديگرى بر اين مدعى است.
مرحوم طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از بانوى اسلام (عليهاالسلام ) چنين نقل مى كند: هنگامى كه خليفه اول تصميم گرفت فدك را از فاطمه (عليهاالسلام ) منع كند و اين سخن به بانوى اسلام رسيد نزد او آمد و چنين گفت : اى ابوبكر! افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى لقد جئت شيئا فريا! افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم ؟ اذ يقول فيما اقتص من خبر يحيى بن زكريا: ((اذ قال رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب )): ((آيا در كتاب خدا است كه تو از پدرت ارث ببرى و من نبرم ؟ چيز عجيبى است ! آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفته ايد و پشت سر افكنده ايد؟ در آنجا كه در داستان
يحيى ابن زكريا مى گويد: زكريا گفت خداوندا از سوى خودت جانشينى (فرزندى ) به من ببخش تا از من و خاندان يعقوب ارث ببرد)) .
اما كسانى كه معتقدند ارث در اينجا همان ارث معنوى است به قرائنى كه در خود آيه ، يا خارج از آن است تمسك جسته اند مانند:
۱- بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر بزرگى همچون زكريا در آن سن و سال ، مشغله فكرى مهمى از ناحيه وارثان ثروتش داشته باشد، به خصوص ‍ اينكه بعد از ذكر جمله ((يرثنى و يرث من آل يعقوب )) اين جمله را اضافه مى كند و اجعله رب رضيا: ((خداوندا او را مورد رضايت خويش قرار ده )) و بدون شك اين جمله اشاره به صفات معنوى آن وارث است .
۲- در آيات آينده وقتى كه خدا بشارت تولد يحيى را به او مى دهد مقامات معنوى عظيم از جمله مقام نبوت را براى او ذكر مى كند.
۳ – در سوره آل عمران آيه ۳۹ هنگامى كه انگيزه زكريا را براى تقاضاى فرزند شرح مى دهد اشاره مى كند: او زمانى به اين فكر افتاد كه مقامات مريم را مشاهده كرد كه به لطف پروردگار غذاهاى بهشتى در برابر محراب عبادتش نمايان مى شد. (هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبه انك سميع الدعاء) .
  • بازدید : 55 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

لزوم شناخت منافقين در هر جامعه
      بدون شك نفاق و منافق ، مخصوص عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) 
      نبوده است و در هر جامعه اى اين برنامه و گروه وجود دارند، منتها بايد بر 
      اساس معيارهاى حساب شده اى كه قرآن براى آنها بدست مى دهد شناسائى شوند، تا 
      نتوانند زيان و يا خطرى ايجاد كنند، در آيات گذشته و همچنين سوره منافقين و 
      روايات اسلامى نشانه هاى مختلفى براى آنها ذكر شده است از جمله :
      1 هياهوى بسيار و ادعاهاى بزرگ و خلاصه گفتار زياد و عمل كم و ناهماهنگ .
      2 در هر محيطى رنگ آن محيط را گرفتن و با هر جمعيتى مطابق مذاق آنان حرف زدن 
      ، با مؤ منان آمنا گفتن و با مخالفان انا معكم !
      3 حساب خود را از مردم جدا كردن و تشكيل انجمنهاى سرى ، و مرموز دادن با نقشه 
      هاى حساب شده .
      4 خدعه و نيرنگ و فريب و دروغ و تملق و چاپلوسى ، پيمان شكنى و خيانت .
      5 خود برتربينى ، و مردم را ناآگاه ، سفيه و ابله قلمداد كردن و خود را عاقل 
      و هوشيار دانستن .
      ولى همان گونه كه بيمارى قلبى را هر چند پنهان است نمى توان به كلى مخفى كرد 
      بلكه نشانه هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشكار مى شود، بيمارى نفاق 
      نيز همين گونه است كه با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى باشد.
      در تفسير نمونه ذيل آيات ۱۴۱ تا ۱۴۳ سوره نساء نيز درباره صفات منافقان بحث 
      كرده ايم (جلد چهارم صفحه ۱۷۴ تا ۱۷۸).
      و نيز در ذيل آيات ۴۹ تا ۵۷ سوره توبه بحث مشروحى در اين زمينه داريم (تفسير 
      نمونه جلد ۷ صفحه ۴۳۸ تا ۴۵۰).
      در سوره توبه ذيل آيات ۶۲ تا ۸۵ نيز بحثهاى فراوانى در اين زمينه مطالعه 
      خواهيد فرمود (تفسير نمونه جلد هشتم صفحه ۱۹ تا ۷۲).
      3- وسعت معنى نفاق
      گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ايمانى است كه ظاهرا در صف 
      مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هر 
      گونه دوگانگى ظاهر و باطن ، گفتار و عمل را شامل مى شود هر چند در افراد مؤ 
      من باشد كه ما از آن به عنوان رگه هاى نفاق نام مى بريم .
      مثلا در حديثى مى خوانيم : ثلاث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم 
      انه مسلم ، من اذا ائتمن خان ، و اذا حدث كذب ، و اذا وعد اخلف سه صفت است در 
      هر كس باشد منافق است هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان 
      بداند: كسى كه در امانت خيانت مى كند، و كسى كه به هنگام سخن گفتن دروغ مى 
      گويد، و كسى كه وعده مى دهد و خلف وعده مى كند. مسلما اين گونه افراد منافق 
      به معنى خاص نيستند ولى رگه هائى از نفاق در وجود آنها هست ، مخصوصا درباره 
      رياكاران از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم
      كه فرمود: الرياء شجرة لا تثمر الا الشرك الخفى ، و اصلها النفاق !: ريا و 
      ظاهر سازى ، درخت (شوم و تلخى ) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و اصل و 
      ريشه آن نفاق است .
      در اينجا توجه شما را به سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) درباره 
      منافقان جلب مى كنيم :
      اى بندگان خدا شما را به تقوا و پرهيزكارى سفارش مى كنم ، و از منافقان بر 
      حذر مى دارم ، زيرا آنها گمراه و گمراه كننده اند، خطاكار و به خطا اندازند، 
      به رنگهاى گوناگون در مى آيند، به قيافه و زبانهاى متعدد خودنمائى مى كنند از 
      هر وسيله اى براى فريفتن و در هم شكستن شما استفاده مى كنند، و در هر 
      كمينگاهى به كمين شما مى نشينند، بد باطن و خوش ‍ ظاهرند، و در نهان براى 
      فريب مردم گام بر مى دارند، از بيراهه ها حركت مى كنند، و گفتارشان به ظاهر 
      شفا بخش ، اما كردارشان دردى است درمان ناپذير، به رفاه و آسايش مردم حسد مى 
      ورزند و (اگر به كسى بلائى وارد شود خوشحالند، اميدواران را ماءيوس مى كنند، 
      و در هر راهى كشته اى دارند، در هر دلى راهى و در هر مصيبتى اشك ساختگى مى 
      ريزند، مدح و تمجيد را به يكديگر قرض مى دهند و انتظار پاداش و جزا مى كشند، 
      اگر چيزى بخواهند اصرار مى ورزند، و اگر ملامت كنند پرده درى مى نمايند.
      4- كارشكنى هاى منافقان
      نه تنها براى اسلام كه براى هر آئين انقلابى و پيشرو، منافقان خطرناكترين 
      گروهند، آنها در لابلاى صفوف مسلمانان نفوذ مى كنند و از هر فرصتى براى
      كارشكنى استفاده مى نمايند.
      گاهى مؤ منان راستين را كه با اخلاص تمام ، سرمايه مختصرى را در راه خدا 
      انفاق مى كردند مورد استهزاء قرار مى دادند، چنانكه قرآن مى گويد: الذين 
      يلمزون المطوعين من المؤ منين فى الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون 
      منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم : آنها كه مؤ منان با اخلاص را به خاطر 
      انفاقهاى كوچك اما بى ريا) مسخره مى كنند، خداوند آنها را استهزا مى كند و 
      عذاب دردناكى در انتظارشان است (توبه ۷۹).
      و گاهى در انجمنهاى سرى خود تصميم مى گرفتند، كمكهاى مالى خود را از ياران 
      رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به كلى قطع كنند، تا از اطراف او 
      پراكنده شوند، چنانكه در سوره منافقان آمده است هم الذين يقولون لا تنفقوا 
      على من عند رسول الله حتى ينفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لكن 
      المنافقين لا يفقهون : آنها مى گويند كمكهاى مالى خود را از كسانى كه نزد 
      پيامبرند قطع كنيد تا از پيرامون او پراكنده شوند، بدانيد خزائن آسمان و زمين 
      از آن خدا است ، ولى منافقان نمى دانند (سوره منافقون آيه ۷).
      گاهى تصميم مى گرفتند كه پس از بازگشت از جنگ به مدينه ، دست به دست هم بدهند 
      و با استفاده از يك فرصت مناسب مؤ منان را از مدينه بيرون كنند و مى گفتند: 
      لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل : اگر به مدينه باز گرديم ، 
      عزيزان ذليلان را بيرون خواهند كرد! (منافقون ۸).
      و زمانى هم به بهانه هاى مختلف از قبيل جمع آورى محصولهاى كشاورزى از شركت در 
      برنامه هاى جهاد، خوددارى كرده و در شديدترين لحظات ، پيامبر (صلى اللّه عليه 
      و آله و سلم ) را تنها مى گذاشتند، و در عين حال وحشت داشتند كه پرده از 
      رازشان برداشته شود و رسوا گردند.
      به خاطر همين موضعگيريهاى بسيار خصمانه ، در آيات زيادى از قرآن ،
      آماج شديدترين حملات قرار گرفتند، و يك سوره در قرآن به نام سوره منافقون 
      پيرامون وضع آنها نازل شده است .
      در سوره هاى توبه ، حشر و بعضى ديگر از سوره هاى قرآن نيز مورد نكوهش فراوان 
      قرار گرفته اند از جمله سيزده آيه از آيات همين سوره بقره از صفات آنها و 
      عواقب شومشان سخن مى گويد.
      5- فريب دادن وجدان
      مشكل بزرگى كه مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند اين است كه از يكسو 
      ماءمور بودند هر كس اظهار اسلام مى كند با آغوش باز از او استقبال كنند، و از 
      تفتيش عقائد در مورد اشخاص خود دارى نمايند، از سوى ديگر بايد مراقب توطئه 
      هاى منافقان باشند، منافقانى كه با قيافه حق به جانب و بنام يك فرد مسلمان ، 
      گفتارشان مورد قبول افراد واقع مى شد در حالى كه در باطن ، سد راه اسلام و از 
      دشمنان قسم خورده بودند.
      اين گروه با پيش گرفتن اين راه فكر مى كردند مى توانند خداوند و مؤ منان را 
      براى همى شه فريب دهند، در حالى كه بدون توجه خود را فريب مى دادند. تعبير به 
      يخادعون الله و الذين آمنوا (با توجه به معنى مخادعه كه به معنى نيرنگ و خدعه 
      از دو طرف است ) مفهوم دقيقى را ترسيم مى كند و آن اينكه آنها از يكسو بر اثر 
      كوردلى ، اعتقاد داشتند كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) يك 
      خدعه گر است كه براى حكومت بر مردم ، دين و نبوت را مطرح ساخته ، و افراد 
      ساده لوح نيز اطراف او جمع شده اند، لذا بايد در مقابل او به خدعه برخاست !، 
      بنابراين از يكسو كار اين منافقين ، خدعه و نيرنگ بود و از سوئى ديگر درباره 
      پيامبر بزرگ خدا نيز چنين اعتقاد غلطى داشتند.
      اما جمله بعد (و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون ) هر دو پندار آنها را در 
      هم
      مى كوبد، از يكسو اثبات مى كند كه تنها خدعه و نيرنگ از جانب خود آنها است و 
      از سوى ديگر مى گويد اين خدعه و نيرنگ نيز به خودشان باز مى گردد و نمى 
      فهمند، چرا كه سرمايه هاى اصيلى را كه خداوند براى نيل به سعادت در وجودشان 
      آفريده ، در مسير خدعه و فريب و نيرنگ بر باد مى دهند و دست خالى از هر خير و 
      نيكى ، با كوله بارى از گناه ، از دنيا مى روند.
      البته هيچكس خدا را نمى تواند فريب بدهد، چرا كه او با خبر از آشكار و نهان 
      است ، بنابراين تعبير به يخادعون الله يا از اين نظر است كه خدعه و نيرنگ با 
      پيامبر و مؤ منان ، همچون خدعه و نيرنگ با خدا است ، (در موارد ديگرى از قرآن 
      نيز ديده مى شود كه خداوند براى تعظيم پيامبر و مؤ منان خود را در صف آنها 
      قرار مى دهد).
      و يا اينكه بر اثر عدم شناخت صفات خدا با افكار كوتاه و ناقص خود به راستى 
      فكر مى كردند ممكن است چيزى از خدا پنهان بماند و نظير آن نيز در بعضى ديگر 
      از آيات قرآن ديده مى شود.
      به هر حال ، آيه فوق ، اشاره روشنى به مساءله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار 
      مى شود كه انسان منحرف و آلوده ، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان در 
      برابر اعمال زشت و انحرافى دست به فريب وجدان خويش مى زند، و كم كم براى خود 
      اين باور را به وجود مى آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه 
      اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون ) تا با فريب وجدان آسوده خاطر 
      به اعمال خلاف خود ادامه دهد.
      مى گويند يكى از سران آمريكا در پاسخ اينكه چرا دستور داده است دو شهر بزرگ 
      ژاپن هيروشيما، و ناكازاكى ) را بمباران اتمى كنند و حدود ۲۰۰ هزار نفر كودك 
      و پير و جوان را نابود يا ناقص سازند؟ گفته بود:
      ما به خاطر صلح اين دستور را داده ايم ! كه اگر اين كار را نمى كرديم جنگ
      طولانى تر مى شد و مى بايست بيش از اين مى كشتيم !!
      آرى منافقان عصر ما نيز براى فريب مردم يا فريب وجدان خود از اين گفته ها و 
      از آن كارها بسيار دارند، در حالى كه در برابر ادامه جنگ يا بمباران اتمى 
      شهرهاى بى دفاع ، راه سوم روشنى نيز وجود داشت و آن اينكه دست از تجاوزگرى 
      بردارند و ملتها را با سرمايه هاى كشورشان آزاد بگذارند.
      بنابراين نفاق در حقيقت وسيله اى است براى فريب وجدان ، و چه دردناك است كه 
      انسان ، اين واعظ درونى ، اين پليس همى شه بيدار و اين نماينده الهى را در 
      درون خود، خفه كند، و يا آنچنان پرده بر روى آن بيفكند كه صدايش به گوش نرسد.
      6- تجارت پر زيان
      در قرآن مجيد كرارا فعاليتهاى انسان در اين دنيا به يك نوع تجارت تشبيه شده 
      است ، و در حقيقت همه ما در اين جهان تاجرانى هستيم كه با سرمايه هاى فراوان 
      خدا داد، سرمايه عقل ، فطرت ، عواطف ، نيروهاى مختلف جسمانى ، مواهب عالم 
      طبيعت ، و بالاخره رهبرى انبياء، گام در اين تجارتخانه بزرگ مى گذاريم ، 
      گروهى سود مى برند و پيروز مى شوند و سعادتمند، گروهى نه تنها سودى نمى برند 
      بلكه اصل سرمايه را نيز از دست داده ، و به تمام معنى ورشكست مى شوند نمونه 
      كامل گروه اول مجاهدان راه خدا هستند، چنانكه قرآن درباره آنها مى گويد: يا 
      ايها الذين آمنوا هل ادلكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤ منون بالله و 
      رسوله و تجاهدون فى سبيل الله باموالكم و انفسكم : اى افراد با ايمان آيا شما 
      را راهنمائى به تجارتى بكنم كه از عذاب دردناك رهائيتان مى بخشد (و به سعادت 
      جاويدان رهنمونتان مى شود) ايمان به خدا و رسول او بياوريد و در راه او با 
      مال و جان جهاد كنيد (صف ۹ و ۱۰).
      و نمونه واضح گروه دوم منافقانند كه قرآن در آيات فوق ، پس از ذكر كارهاى 
      مخرب آنها كه در لباس اصلاح و عقل ، انجام مى گيرد مى گويد آنها كسانى هستند 
      كه هدايت را با گمراهى مبادله كردند و اين تجارت نه براى آنها سودى داشت و نه 
      مايه هدايت شد اين گروه در موقعيتى قرار داشتند كه مى توانستند بهترين راه را 
      انتخاب كنند، آنها در كنار چشمه زلال وحى قرار داشتند، در محيطى مملو از صفا 
      و صداقت و ايمان .
      اما آنها به جاى اينكه از اين موقعيت خاص كه در طول قرون اعصار تنها نصيب 
      گروه اندكى شده است بالاترين بهره را ببرند، هدايت را دادند و گمراهى را 
      خريدند، هدايتى كه در درون فطرتشان بود، هدايتى كه در محيط وحى موج مى زد، 
      همه اين امكانات را از دست دادند به گمان اينكه با اين كار مى توانند، مسلمين 
      را در هم بكوبند و رؤ ياهاى شومى را كه در مغز خود مى پروراندند تحقق بخشند.
      اين معاوضه و انتخاب غلط دو زيان بزرگ همراه داشت :
      نخست اينكه سرمايه هاى مادى و معنوى خويش را از دست دادند بى آنكه در مقابل 
      آن سودى ببرند.
      و ديگر اينكه حتى به نتيجه شوم مورد نظر خود نيز نرسيدند زيرا اسلام با سرعت 
      پيشرفت كرد و به زودى صفحه جهان را فرا گرفت و اين منافقان نيز رسوا شدند.
  • بازدید : 35 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

سوره تحريم هم مثل سوره طلاق با«يا ايها النبى‏»شروع شده است.ما در قرآن سه سوره داريم كه با«يا ايها النبى‏»شروع مى‏شود:سوره تحريم و سوره طلاق و سوره احزاب كه قبل از يس بود.سوره تحريم سوره‏اى است كه ابتدا مى‏شود در حالى كه اشاره‏اى دارد به جريانى كه ميان پيغمبر اكرم و بعضى از زنهاى ايشان واقع شده است.آنچه كه از قرآن فهميده مى‏شود-و خيلى جهاتش را تاريخ بيان كرده است 
جزء چيزهايى كه ما داريم عهد و نذر و قسم است،يعنى انسان به موجب يك نذر مى‏تواند چيزى را بر خود واجب يا حرام كند،كه در باب نذر به شرط رجحان مى‏شود اين كار را كرد،يا يك امر مباح يا مستحب را مى‏تواند به موجب يك قسم بر خودش واجب كند،يا يك مكروه را بر خودش حرام كند و يا يك مباح را بر خودش حرام كند.مثلا آدمى سيگار مى‏كشد،مرتب تصميم مى‏گيرد كه سيگار نكشد،نمى‏تواند،بعد قسم مى‏خورد كه براى مدت موقت‏يا براى هميشه سيگار نكشم.همين قدر كه قسم خورد،ديگر كشيدن سيگار بر او حرام مى‏شود،يعنى اگر بخواهد بكشد بايد كفاره بدهد،با يك تفاوت مختصرى كه در فقه ميان نذر و عهد و قسم مطرح است. 
مفاد آيات 
به هر حال يكى از مسائلى كه در فقه مطرح است اين مساله است كه انسان با قسم مى‏تواند مستحبى يا مباحى را بر خود واجب كند،مكروهى يا مباحى را بر خود حرام كند.آيه همين قدر نشان مى‏دهد كه پيغمبر اكرم يك امرى را كه بر او حلال و مباح بود به موجب قسم بر خودش حرام كرد و اين كار را براى جلب رضاى بعضى از زنهاى خودش كرد،حال‏«براى جلب رضاى بعضى از زنها»يعنى چه؟آيا به اين شكل كه مثلا آن زن تمايلى نداشت و پيغمبر اكرم براى اينكه ميل او را جلب كند[اين كار را كرد؟]يا نه،تحت فشار اذيت زنهاى خودش قرار گرفته بود و براى رهايى از آزار آنها اين حلال را بر خودش حرام كرد.از آيات استفاده مى‏شود كه اين دومى است،چون به دنبال آن فورا به آن دو زن خطاب مى‏كند:امر شما دائر است ميان توبه كردن و ادامه دادن به كار خود.اگر توبه كنيد،بايد هم توبه كنيد كه دلهاى شما فاسد شده،ولى اگر بخواهيد ادامه بدهيد(تهديد مى‏كند)خدا به حمايت پيغمبر بر مى‏خيزد.پس معلوم مى‏شود كه مساله مساله آزار بعضى از زنها بوده است،آنهم دو زن بوده است،چون كلمه‏«ان تتوبا»دارد.و باز از آيه استفاده مى‏شود كه پيغمبر رازى را به يكى از زنها گفت و از او پيمان گرفت كه اين راز را به كسى نگويد و اين زن بر خلاف پيمانى كه با پيغمبر داشت رفت به آن ديگرى-كه با يكديگر خيلى رفيق و دوست بودند-گفت.بعد پيغمبر اكرم به حكم وحى الهى آگاه شد كه سر ميان اين دو نفر بازگو شده است.به او فرمود:چرا رفتى اين را به او گفتى؟ او تعجب كرد،گفت:چه كسى به تو گفت كه من به او گفته‏ام؟فرمود:خداى آگاه به من خبر داد كه تو اين راز را فاش كرده‏اى. 
حال در قرآن ضمن اينكه به اصولى در اين قضيه تصريح شده است،خصوصيات به ابهام گذاشته شده است:پيغمبر چيزى را به موجب سوگند بر خود حرام كرد،ولى آن چيز چه بود، بيان نشده.پيغمبر به بعضى از زنهاى خودش رازى را گفت و او افشا كرد و به ديگرى گفت.آن كه راز به او گفته شده بود چه كسى بود كه به ديگرى گفت؟(ولى اجمالا معلوم است كه رازى بوده است)و راز چه بود؟اين را هم باز قرآن مشخص نكرده است.آنها دو تن بودند كه قرآن به شدت به آنها حمله مى‏كند،يعنى نشان مى‏دهد آنها در وضعى بودند كه عليه پيغمبر توطئه مى‏كردند،تظاهر مى‏كردند(تظاهر از ماده ظهر است،يعنى پشت به پشت‏يكديگر داده عليه پيغمبر اقدام مى‏كردند).قرآن مى‏گويد:شما يا بايد از اين راهتان برگرديد و توبه كنيد،كه بايد هم توبه كنيد كه دلهاى شما منحرف شده است،و اگر نكنيد خدا با قدرت الهى،جبرئيل به قدرت وحى(حتى قدرت اصلى و قدرتهاى وسط را هم ذكر مى‏كند)،صالح‏ترين فرد مؤمنين و تمام فرشتگان به حمايت او هستند.قرآن آنچنان موضوع را مهم گرفته است كه معلوم مى‏شود وضع خيلى خطرناك بوده است.در عين اينكه تصريح مى‏كند كه اينها دو نفر بوده‏اند، ولى نمى‏گويد آن دو زن كدام دو زن بوده‏اند.آنگاه مى‏گويد:آن زنى كه فاش كرد و بعد پيغمبر به او اطلاع داد كه تو فاش كردى،و او حيرت زده شد و گفت:چه كسى به تو خبر داد؟از كجا فهميدى؟و فرمود:خدا خبر داد،بعد پيغمبر قسمتى از راز را به آن زن گفت و قسمت ديگر را كتمان كرد،يعنى وقتى كه به روى او آورد،قسمتى از مطلب را به روى او آورد،قسمت ديگر را كريمانه صرف نظر كرد،آن كارهاى زشتى كه آنها كرده بودند،كارهايى از قبيل توطئه، قسمتى از آن كارها را پيغمبر به روى او آورد و قسمت ديگر را به روى او نياورد(عرف بعضه و اعرض عن بعض)،به تعبير امير المؤمنين عمل كريمانه انجام داد.حال آن قسمتى كه گفت چه بود و قسمتى كه نگفت چه بود،باز قرآن بيان نكرده است. 
توضيحات تاريخ و حديث 
پس،از اين آيات قرآن ما يك قسمتهايى را در كمال صراحت مى‏فهميم ولى يك قسمتهاى ديگر را قرآن به اجمال و ابهام گذرانده و بيان نكرده است.حال كه قرآن بيان نكرده است تاريخ چطور؟تاريخ و حديث و اقوال مفسرين آيا قضيه را افشا كرده است‏يا نه؟آنچه كه از نظر مفسرين،اعم از شيعه و سنى،مسلم و قطعى است اين است كه آن زنى كه پيغمبر به او رازى گفت و فرمود:افشا نكن،حفصه دختر عمر بود،و آن زنى كه حفصه راز پيغمبر را به او افشا كرد عايشه بود،و آن دو زنى كه قرآن به اينها مى‏گويد:يا دست از توطئه چينى عليه پيغمبر برداريد و يا توبه كنيد،به اتفاق شيعه و سنى حفصه و عايشه بودند.چنين نيست كه بگوييم شيعه يك حرف مى‏زند،سنى حرف ديگرى،در اين جهت اختلافى نيست.يكى و دو تا هم حديث و روايت و تاريخ نيست،از مسلمات است.يكى از احاديثش حديثى است كه در صحيح مسلم و صحيح بخارى و جامع ترمذى-در اين سه تا كه من مى‏دانم و از معتبرترين كتب حديث اهل تسنن است-آمده است،و من به مناسبتى در كتاب مساله حجاب آن را از دو كتاب اول نقل كردم. 
داستان اين است كه ابن عباس مى‏گويد:من خيلى ميل داشتم كه يك وقت از خود عمر بپرسم آن دو زنى كه قرآن در سوره تحريم مى‏گويد: ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه چه كسانى بودند،تا در يك سفر از سفرهاى حج من همراهش بودم.در يك جايى كه عمر پايين آمد و مى‏خواست به اصطلاح تطهير و تجديد وضو كند،وقتى كه آمد وضو بگيرد،من ابريقى نزد او بردم،من آب مى‏ريختم و او وضو مى‏گرفت.من اين فرصت را نيمت‏شمردم (۲) و گفتم يا امير المؤمنين!اينكه در قرآن مى‏گويد: ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما آن دو زنى كه قرآن اينچنين از آنها انتقاد مى‏كند كيستند؟رويش را برگرداند و گفت: عجب است از تو كه چنين سؤالى مى‏كنى،عايشه است و حفصه.بعد خود عمر داستان مفصلى را نقل كرد،كه البته در اين داستان خيلى جهات را روشن نكرده است،ولى قدر مسلم اين است كه اين يك جهت را در كمال صراحت بيان كرده است. 
عمر مقدمه‏اى براى ابن عباس ذكر مى‏كند،مى‏گويد:ما زمانى كه در مكه بوديم بر زنهايمان مسلط بوديم،زنهايمان در مقابل مردها جرات نداشتند.خلاصه آنجا مرد سالارى حاكم بود، زنها خيلى زبون و ذليل بودند.در مدنيها قضيه بر عكس بود،زنهايشان بر آنها مسلط بودند و آن اطاعتى را كه زنهاى مكه از شوهران داشتند،نداشتند و روزى من ديدم كه زن خودم به روى من برگشت(عمر با آن خشونتش،زنش بر گردد،ديگر خيلى كار مشكل است).من حرف زدم،ديدم به من حمله كرد و چند و چون كرد.گفتم:عجب!اين اخلاق زنهاى مدينه اخلاق شما را فاسد كرده،در مقابل من اين جور حرف مى‏زنى؟!گفت:زنهاى پيغمبر هم با پيغمبر همين طور حرف مى‏زنند.گفتم:راست مى‏گويى؟گفت:بله.گفتم:واى به حال دخترم حفصه. بعد آمدم به مدينه نزد دخترم،گفتم:دخترم!شنيدم كه شما پيغمبر را اذيت مى‏كنيد و چنين حرفهايى مى‏زنيد،مثلا با پيغمبر تندى مى‏كنيد و گاهى قهر مى‏كنيد.اين كار را نكن،اين كار برايت‏خطر دارد. 
اما داستانى كه او نقل كرده است اين است كه مى‏گويد:من خانه‏اى داشتم در اوالى مدينه يعنى بالاشهر مدينه (۳) .همسايه‏اى داشتم و چون راه دور بود ما نمى‏توانستيم هر روز به مركز مدينه و مسجد مدينه و خدمت پيغمبر برويم.با آن همسايه نوبت گذاشته بوديم،يك روز او مى‏رفت،تا غروب در شهر بود و بر مى‏گشت و تمام خبرها را براى من مى‏گفت،يك روز من مى‏آمدم و خبرها را به او مى‏دادم.در آن ايام خبرهايى كه به ما مى‏رسيد خبرهاى وحشتناكى از شمال بود(يعنى از قسمت غسانيها كه در سوريه فعلى بودند) (۴) .خبرهايى مى‏رسيد كه غسانيها دارند مجهز مى‏شوند،اسبهايشان را نعل مى‏بندند و براى حمله به مدينه آماده مى‏شوند.آنها خيلى نيرومند بودند و شوخى نبود.مرتب خبرهاى وحشتناك مى‏رسيد.يك روزى كه نوبت رفيق من بود،من در خانه بودم،يك وقت ديدم كه در به شدت كوبيده مى‏شود. بچه‏ها رفتند پشت در كه كيست؟ديدم صداى رفيقم است مى‏گويد:در خانه است، در خانه است؟يعنى من را مى‏خواهد.ديدم وحشت زده است.آمدم بيرون،گفتم چه خبر است؟گفت: قضيه خيلى مهم و بزرگى است.گفتم:غسانيها حمله كردند؟گفت:نه،از اين هم بزرگتر.وقتى كه همسايه من اين حرف را گفت،گفتم:حفصه بدبخت‏شد،من قبلا به او گفتم اين كار را نكن. 
آنگاه من بلند شدم و به مسجد مدينه رفتم،ديدم كه يك ولوله و غوغايى است و پيغمبر به علامت كراهت آمده در اتاقى كه مثل بالاخانه بود،و يك غلام سياهى هم دم در اتاق است،و مردم هم جمع شده‏اند و گريه مى‏كنند.رفتم سراغ حفصه،ديدم حفصه هم گريه مى‏كند.گفتم: پيغمبر شماها را طلاق داده؟گفت:من نمى‏دانم،ولى اينقدر مى‏دانم كه پيغمبر از ما اعراض كرده است.(البته قصه طلاق نبوده،بعد معلوم شد شايعه دروغ بوده است.)من رفتم آن بالا و به آن سياه گفتم از پيغمبر اجازه بگير،مى‏خواهم بروم با ايشان صحبت كنم.او رفت داخل و آمد و گفت:گفتم ولى پيغمبر جوابى نداد.مى‏گويد:من برگشتم آمدم در ميان مردم،مدتى ايستادم ولى تاب نياوردم،دو مرتبه رفتم و گفتم براى من اجازه بگير.رفت و آمد و گفت:گفتم ولى پيغمبر سكوت كرد.دفعه سوم هم همين طور.آخر مرا صدا كرد و گفت:بيا.رفتم و با پيغمبر صحبت كردم،و بعد پرسيدم كه شما زنها را طلاق داده‏ايد؟فرمود:نه،اين جور نيست. 
عمر اين داستان را به اينجا مرتبط مى‏كند و قضيه ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما را بعد از اينكه قبول مى‏كند كه مقصود عايشه و حفصه است،مى‏برد به[سوى]اينكه تمام زنهاى پيغمبر ايشان را ناراحت كرده بودند به طورى كه عن قريب بود كه پيغمبر همه را طلاق بدهد.ولى اين ديگر مسلم شده است كه آن اصلى كه عمر مى‏گويد درست است كه مقصود از آن دو زن عايشه و حفصه هستند،اما اين قصه يك قصه ديگرى بوده كه با آن قصه پيوند زده است.اين قصه غير از قصه عايشه و حفصه است،چون اگر اين[داستان]مربوط به همه زنهاى پيغمبر مى‏بود،چرا قرآن فقط به دو زن اشاره كند و بگويد: ان تتوبا شما دو زن؟معلوم مى‏شود اين قصه غير از آن قصه است. 
پس اتفاق شيعه و سنى است كه مقصود حفصه و عايشه هستند.همچنين معلوم مى‏شود كه قضيه در حدى بوده كه قرآن اينها را دعوت به توبه مى‏كند،يعنى در مورد تظاهر عليه پيغمبر، يعنى اقدام توطئه چينى عليه پيغمبر،كار را به جايى كشانده‏اند كه گناه كبيره مرتكب شده‏اند،كه قرآن مى‏گويد:توبه كنيد.البته گناه كبيره لازم نيست غير از اذيت پيغمبر گناه كبيره ديگرى باشد.اذيت كردن،آزار رساندن به پيغمبر خودش اكبر كبائر است و لو با زبان پيغمبر را اذيت كنند. 
احتمالات درباره جزئيات داستان 
حال،اينها چه فشارى روى پيغمبر آوردند و پيغمبر را در چه موضوعى اذيت كردند كه پيغمبر آن حلال خدا را بر خود حرام كرد؟بعضى گفته‏اند كه پيغمبر در خانه سوده عسلى يا شربتى از عسل آشاميده بود،عايشه و حفصه توطئه كردند،يكى گفت:يك حرف را من مى‏گويم تو هم بگو،اين دفعه كه پيغمبر آمد بگوييم چقدر دهانت بو مى‏دهد،اينها چيست كه خورده‏اى؟تو هم بگو چقدر دهانت بو مى‏دهد اينها چيست كه خورده‏اى؟اين كار را كردند.اين را خود اهل تسنن نوشته‏اند كه اينها اين حرف را زدند[به عنوان اعتراض كه]چرا آنجا آن شربت را خورده است.گفتند:آن زنبور عسلش‏«خرست نحلتها بالقرفة‏».يك گياه بدبويى در اطراف مدينه هست كه اگر زنبور عسل از آن گياه بخورد مى‏گويند عسلش بدبو مى‏شود.اينها آمدند اين حرف را به پيغمبر زدند كه چرا اينها را خورده‏اى،دهانت بو مى‏دهد.(لا بد اين كار آخرين مرحله اذيت بوده است.)پيغمبر فرمود:بسيار خوب،ديگر من از اين شربت نمى‏خورم
  • بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

درباره شاءن نزول آيه اول گفته اند گروهى از ياران پيامبر خدمتش آمدند و عرض كردند: حكم شراب و قمار را كه عقل را زائل و مال را تباه مى كند بيان فرما! آيه نخست نازل شد و به آنها پاسخ داد. و در شاءن نزول آيه دوم در تفسير قمى از امام صادق (عليه السلام ) و در مجمع البيان از ابن عباس چنين نقل شده است : هنگامى كه آيه ((و لا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن )) (و به مال يتيم جز به بهترين طريق نزديك نشويد)   و آيه ((ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما ياكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا)) (كسانى كه اموال يتيمان را از روى ظلم و ستم مى خورند، تنها آتش مى خورند و به زودى به آتش سوزانى مى سوزند))   نازل شد، كه در آن از نزديك شدن به اموال و دارايى يتيمان مگر در صورتى كه براى آنان نفعى داشته باشد، و نيز از خوردن اموال آنان نهى شده ، مردمى كه يتيمى در خانه داشتند، از كفالت وى فاصله گرفتند و او را به حال خود گذاشتند، و حتى گروهى آنان را از خانه خود بيرون كردند، و آنها كه بيرون نكردند
((ميسر)) از ماده ((يسر)) گرفته شده كه به معنى سهل و آسان است ، و از آنجا كه ((قمار)) در نظر بعضى از مردم وسيله آسانى براى نيل به مال و ثروت است به آن ميسر گفته شده است . سپس در جواب مى فرمايد: ((بگو در اين دو گناه بزرگى است و منافعى (از نظر ظاهر و جنبه مادى ) براى مردم دارد ولى گناه آنها از نفعشان بيشتر است )) (قل فيهما اثم كبير و منافع للناس و اثمهما اكبر من نفعهما). با توجه به اينكه جامعه عرب جاهلى بسيار آلوده به شراب و قمار بوده حكم تحريم اين دو به طور تدريجى و در چند مرحله نازل شده و اگر نرمش و مدارائى در لحن آيه مشاهده مى شود به خاطر همين معنى است . در اين آيه منافع و زيانهاى اين دو با هم مقايسه شده و برترى زيانها و گناه سنگين آن بر منافع آنها مورد تصريح قرار گرفته است مسلما منافع مادى كه احيانا از طريق فروش شراب يا انجام قمار حاصل مى شود و يا منافع خيالى كه به خاطر تخدير حاصل از مستى شراب و غفلت از هموم و غموم و اندوه ها به دست مى آيد در برابر زيانهاى فوق العاده اخلاقى و اجتماعى و بهداشتى اين دو بسيار ناچيز است . بنابراين هيچ انسان عاقلى به خاطر آن نفع كم به اين همه زيان تن در نمى دهد. ((اثم )) به گفته معجم مقاييس اللغة در اصل ، به معنى كندى و عقب افتادن است ، و از آنجا كه گناهان ، انسان را از رسيدن به خيرات ، عقب مى اندازد اين واژه بر آن اطلاق شده است ، بلكه در بعضى از موارد از آيات قرآن غير اين معنى (كندى و تاخر) مناسب نيست ، مانند: و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم ؛   ((و هنگامى كه به او گفته شود، تقوا پيشه كن ، غرور، و مقامات موهوم او را از وصول به تقوا، كند مى سازد)). به هر حال ، اثم به هر كار و هر چيزى گفته مى شود كه حالتى در روح و عقل به وجود مى آورد، و انسان را از رسيدن به نيكيها و كمالات باز مى دارد، بنابراين وجود ((اثم كبير)) در شراب و قمار، دليل بر تاثير منفى اين دو در رسيدن به تقوا و كمالات معنوى و انسانى است كه شرح آن در نكته ها خواهد آمد. سومين سؤ الى كه در آيه فوق مطرح است ، سؤ ال درباره انفاق است ، مى فرمايد: ((از تو سؤ ال مى كنند چه چيز انفاق كنند)) (و يسئلونك ما ذا ينفقون ). ((بگو از مازاد نيازمنديهايتان )) (قل العفو). در تفسير در المنثور، در شان نزول اين قسمت از آيه ، از ابن عباس ، چنين نقل شده كه گروهى از صحابه و ياران پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) سؤ ال كردند (اينكه مى گوييد در راه خدا انفاق كنيد) ما نمى دانيم چه مقدار از اموال خود را انفاق كنيم آيا همه را در راه خدا به نيازمندان بدهيم يا مقدارى از آن را.   در پاسخ آنها آيه فوق ، نازل گرديد و به آنها دستور داد در انفاق خود رعايت عفو كنيد، اكنون ببينيم عفو در اينجا به چه معنى است ؟ ((عفو)) در اصل – به گفته راغب در مفردات – به معنى قصد بر گرفتن چيزى است يا به معنى چيزى كه بر گرفتن آن آسان است . و از آنجا كه اين معنى ، بسيار گسترده است ، بر مصاديق گوناگونى اطلاق شده ، از جمله بخشش و آمرزش ، از بين بردن اثر، حد وسط و ميانه هر چيز، و مقدار اضافى چيزى ، و بهترين قسمت مال ، ظاهرا دو معنى اول متناسب با مفهوم آيه نيست و به نظر مى رسد، مراد يكى از سه معنى اخير باشد، يعنى در انفاق حد وسط را رعايت كنيد و يا مقدار اضافى از نيازمنديهاى خود را انفاق نمائيد و يا به هنگام انفاق به سراغ قسمتهاى بى ارزش مال نرويد، از بهترين قسمتها كه بر گرفتن آن براى خودتان به خاطر مرغوبيت سهل و آسان است در راه خدا نيز از همان انفاق كنيد. در روايات اسلامى نيز، آيه فوق به همين معنى تفسير شده است . در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: العفو الوسط: ((منظور از عفو (در آيه فوق ) حد وسط است )).   و در تفسير على بن ابراهيم مى خوانيم لا اقتار و لا اسراف : ((نه سختگيرى باشد و نه اسراف )).   و در ((مجمع البيان )) از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : عفو، مازاد خوراك سال است .   احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيه مى توان گفت (هر چند آن را در كلمات هيچ يك از مفسران نديده ايم ) اين است كه عفو به همان معنى اول ، يعنى مغفرت و گذشت از لغزش ديگران است ، مطابق اين معنى ، تفسير آيه چنين مى شود: ((بگو بهترين انفاق ، انفاق عفو و گذشت است )). با توجه به اوضاع اجتماعى عرب جاهلى و محل نزول قرآن ، مخصوصا مكه و مدينه كه از نظر دشمنى و كينه توزى ، و عدم گذشت ، در حد اعلا بودند، اين احتمال چندان دور نيست ، به خصوص اينكه شخص ‍ پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز نمونه كامل اين معنى بود، همان گونه كه اعلام عفو عمومى ، نسبت به مشركان مكه كه سرسخت ترين و سنگدل ترين دشمنان اسلام بودند نشان مى دهد، و هيچ مانعى ندارد كه آنها سؤ ال از انفاق اموال كنند، ولى نياز شديد آنها به انفاق عفو، سبب شود كه قرآن آنچه را لازمتر است ، در پاسخ بيان كند و اين يكى از شؤ ون فصاحت و بلاغت است كه گوينده پاسخ سؤ ال طرف را رها كرده و به مهمتر از آن مى پردازد. در ميان اين تفاسير، تضادى وجود ندارد و ممكن است همه آنها در مفهوم آيه جمع باشد. و بالاخره در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند آيات خود را چنين بيان مى كند شايد تفكر و انديشه كنيد)) (كذلك يبين الله لكم الايات لعلكم تتفكرون ). و بلافاصله در آيه بعد، مركز اصلى فكر و انديشه را چنين بيان مى كند: ((در دنيا و آخرت )) (فى الدنيا و الاخرة ). آرى بايد تمام كارها در زندگى مادى و معنوى ، تواءم با فكر و انديشه باشد، از اين تعبير، دو نكته روشن مى شود: نخست اينكه انسان گر چه موظف است در برابر خدا و پيامبرش ، تسليم باشد، ولى اين اطاعت ، به معنى اطاعت كوركورانه نيست ، بلكه اطاعتى است آميخته با آگاهى ، بايد از اسرار احكام الهى نه فقط در زمينه تحريم شراب و قمار، بلكه در همه زمينه ها، و لو اجمالا آگاه گردد، و با درك صحيح آنها را انجام دهد. معنى اين سخن آن نيست كه اطاعت احكام الهى ، مشروط به درك فلسفه آنهاست ، بلكه منظور اين است كه به موازات اين اطاعت ، بايد بكوشد تا از اسرار و روح احكام خدا آگاه گردد. ديگر اينكه : انديشه بايد در تمام زمينه ها انجام گيرد، براى نيازمنديهاى جسم و جان ، روح و بدن ، چرا كه دنيا و آخرت به هم مربوطند، و ويرانى هر يك در ديگرى اثر مى گذارد. اصولا انديشه درباره يكى از اين دو به تنهائى نمى تواند ترسيم صحيحى ، از واقعيت اين عالم ، در اختيار انسان بگذارد، چرا كه هر يك از اين دو بخشى از اين عالم است ، دنيا بخش كوچكتر، و آخرت بخش عظيمتر و آنها كه تنها درباره يكى از اين دو مى انديشند، تفكر درستى از عالم هستى ندارند. سپس به چهارمين سؤ ال و پاسخ آن مى پردازد و مى فرمايد: ((از تو درباره يتيمان سؤ ال مى كنند)) (و يسئلونك عن اليتامى ). ((بگو اصلاح كار آنان بهتر است )) (قل اصلاح لهم خير). ((و اگر زندگى خود را با آنان بياميزيد (مانعى ندارد) آنها برادر شما هستند)) (و ان تخالطوهم فاخوانكم   به اين ترتيب قرآن ، به مسلمانان گوشزد مى كند كه شانه خالى كردن از زير بار مسؤ وليت سرپرستى يتيمان ، و آنها را به حال خود واگذاردن ، كار درستى نيست ، بهتر اين است كه سرپرستى آنها را بپذيريد، و كارهاى آنان را سامان دهيد و اصلاح كنيد، و اگر زندگى و اموال آنها با زندگى و اموال شما مخلوط گردد مشكلى نيست ، در صورتى كه نظر شما اصلاح باشد و بسان يك برادر، با آنها رفتار كنيد. سپس اضافه مى كند: ((كه خداوند مفسد را از مصلح مى شناسد)) (و الله يعلم المفسد من المصلح ) آرى او از نيات همه شما آگاه است ، و آنها كه قصد سوء استفاده از اموال يتيمان دارند، و با آميختن اموال آنها با اموال خود، به حيف و ميل اموال يتيمان مى پردازند را از دلسوزان پاكدل واقعى مى شناسد. و در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند اگر بخواهد مى تواند كار را بر شما سخت بگيرد و شما را به زحمت اندازد (و در عين دستور دادن به سرپرستى يتيمان ، دستور دهد كه اموال آنها را به كلى از اموال خود جدا سازيد، ولى خداوند هرگز چنين نمى كند) زيرا او توانا و حكيم است )) (و لو شاء الله لاعنتكم ان الله عزيز حكيم  – رابطه احكام چهارگانه بالا همان گونه كه ملاحظه كرديد، چهار سؤ ال در دو آيه فوق ، درباره مساءله ((شراب )) و ((قمار)) و ((انفاق )) و ((يتيمان ))، همراه پاسخ آنها آمده است ، ذكر اين چهار سؤ ال و جواب با يكديگر ممكن است ، به اين جهت باشد كه واقعا مردم گرفتار اين چهار مساءله و درگير با آنها بودند، لذا پى در پى درباره اين چهار موضوع سؤ ال مى كردند (توجه داشته باشيد كه يسئلونك فعل مضارع و دليل بر استمرار است ). اين احتمال نيز وجود دارد كه اين هر چهار مورد به نحوى با مسايل مالى مربوط است ، شراب و قمار، مايه تباهى اموال ، و انفاق مايه شكوفائى آن و سرپرستى يتيمان ، ممكن است مفيد و يا مخرب باشد. ديگر اينكه : انفاق جنبه عمومى و همگانى و جنبه اخروى و اصلاح دارد، و شراب و قمار جنبه خصوصى و مادى و افساد دارد و اصلاح كار يتيمان نيز داراى هر دو جنبه عمومى و خصوصى است ، و به اين ترتيب مصداق تفكر در دنيا و آخرت مى باشد. و از اينجا رابطه خمر و ميسر (شراب و قمار) نيز روشن مى شود، زيرا هر دو مايه تباهى اموال ، و فساد جامعه ، و انواع بيماريهاى جسم و جان انسان هستند. ۲ – زيانهاى نوشابه هاى الكلى الف – اثر الكل در عمر: يكى از دانشمندان مشهور غرب اظهار مى دارد كه هر گاه از جوانان ۲۱ ساله تا ۲۳ ساله معتاد به مشروبات الكلى ۵۱ نفر بميرند در مقابل از جوانهاى غير معتاد ده نفر هم تلف نمى شوند. دانشمند مشهور ديگرى ثابت كرده است كه جوانهاى بيست ساله كه انتظار مى رود پنجاه سال عمر كنند در اثر نوشيدن الكل بيشتر از ۳۵ سال عمر نمى كنند. بر اثر تجربياتى كه كمپانيهاى بيمه عمر كرده اند ثابت شده است كه عمر معتادان به الكل نسبت به ديگران ۲۵ الى ۳۰ درصد كمتر است . آمارگيرى نشان مى دهد كه حد متوسط عمر معتادان به الكل در حدود ۳۵ الى ۵۰ سال است ، در صورتى كه حد متوسط عمر با رعايت نكات بهداشتى از ۶۰ سال به بالا است . ب – اثر الكل در نسل : كسى كه در حين انعقاد نطفه مست است ۳۵ درصد عوارض الكليسم حاد را به فرزند خود منتقل مى كند و اگر زن و مرد هر دو مست باشند، صددرصد عوارض حاد در بچه ظاهر مى شود براى اينكه به اثر الكل در فرزندان بهتر توجه شود آمارى را در اينجا مى آوريم : كودكانى كه زودتر از وقت طبيعى به دنيا آمده اند از پدران و مادران الكلى ۴۵ درصد، و از مادران الكلى ۳۱ درصد، و از پدران الكلى ۱۷ درصد، بوده اند. كودكانى كه هنگام تولد توانائى زندگى را ندارند، از پدران الكلى ۶ درصد، و از مادران الكلى ۴۵ درصد، كودكانى كه كوتاه قد بوده اند از پدران و مادران الكلى ۷۵ درصد و از مادران الكلى ۴۵ درصد بوده است ، كودكانى كه فاقد نيروى كافى عقلانى و روحى بوده اند از مادران و از پدران الكلى نيز ۷۵ درصد بوده است . ج – اثر الكل در اخلاق : در شخص الكلى عاطفه خانوادگى و محبت نسبت به زن و فرزند ضعيف مى شود بطوريكه مكرر ديده شده كه پدرانى فرزندان خود را با دست خود كشته اند. د – زيانهاى اجتماعى الكل : طبق آمارى كه ((انستيتوى )) پزشكى قانونى شهر نيون در سال ۱۹۶۱ تهيه نموده است جرايم اجتماعى الكليستها از اين قرار است : مرتكبين قتلهاى عمومى ۵۰ درصد. ضرب و جرحها در اثر نوشيدن الكل ۸ / ۷۷ درصد سرقتهاى مربوط به الكليستها ۵ / ۸۸ درصد. جرايم جنسى مربوط به الكليها ۸ / ۸۸ درصد، مى باشد. اين آمار نشان مى دهد كه اكثريت قاطع جنايات و جرايم بزرگ در حال مستى روى مى دهد. ه – زيانهاى اقتصادى مشروبات الكلى : يكى از روان پزشكهاى معروف مى گويد: متاسفانه حكومتها حساب منافع و عايدات مالياتى شراب را مى كنند، ولى حساب بودجه هاى هنگفت ديگرى را كه صرف ترميم مفاسد شراب مى شود، نكرده اند، اگر دولتها حسابهاى ازدياد بيماريهاى روحى را در اجتماع و خسارتهاى جامعه منحط، و اتلاف وقتهاى گرانبها، و تصادفات رانندگى در اثر مستى ، و فساد نسلهاى پاك ، و تنبلى و بى قيدى و بى كارى ، و عقب ماندن فرهنگ و زحمات و گرفتاريهاى پليس ، و پرورشگاهها جهت سرپرستى اولاد الكليها و بيمارستانها، و تشكيلات دادگسترى براى جنايات آنها و زندانها براى مجرمين از الكليها، و ديگر خسارتهاى ناشى از ميگسارى را يك جا بكنند خواهند دانست در آمدى كه به عنوان عوارض و ماليات شراب عايد مى گردد، در برابر خسارت نامبرده هيچ است ، بعلاوه نتايج اسف انگيز صرف مشروبات الكلى را تنها با دلار و پول نمى توان سنجيد، زيرا مرگ عزيزان ، و به هم خوردن خانواده ها، و آرزوهاى بر باد رفته و فقدان مغزهاى متفكر انسانى ، به هيچ وجه قابل مقايسه با پول نمى باشد. خلاصه ضررهاى الكل آنقدر زياد است كه به گفته يكى از دانشمندان اگر دولتها ضمانت كنند در نيمى از ميخانه ها را ببندند مى توان ضمانت كرد كه از نيمى از بيمارستانها و تيمارستانها بى نياز شويم . از آنچه گفته شد، معنى آيه مورد بحث به خوبى روشن مى گردد كه اگر در تجارت مشروبات الكلى سودى براى بشر باشد و يا فرضا چند لحظه بى خبرى و فراموش كردن غمها براى او سودى محسوب شود، زيان آن به درجات بيشتر، وسيعتر و طولانيتر است بطورى كه اين دو با هم قابل مقايسه نيستند. ۳ – آثار شوم قمار كمتر كسى را مى توان يافت كه از زيانهاى گوناگون قمار بى خبر باشد، براى توضيح بيشتر گوشهاى از عواقب شوم و خانمان برانداز آن را بطور فشرده يادآور مى شويم : الف – قمار بزرگترين عامل هيجان : كليه روانشناسان و دانشمندان پيسيكولوژى ، معتقدند كه هيجانات روانى عامل اصلى بسيارى از بيماريهاست ، مثلا كم شدن ويتامين ها، زخم معده ، جنون و ديوانگى ، بيماريهاى عصبى روانى به صورت خفيف و حاد و مانند آنها در بسيارى از موارد ناشى از هيجان مى باشند، و قمار بزرگترين عامل پيدايش هيجان است تا آنجا كه يكى از دانشمندان امريكا مى گويد: در هر سال در اين كشور فقط دو هزار نفر در اثر هيجان قمار مى ميرند، و بطور متوسط قلب يك ((پوكرباز)) (يك نوع بازى قمار) متجاوز از صد بار در دقيقه مى زند، قمار گاهى سكته قلبى و مغزى نيز ايجاد مى كند، و قطعا عامل پيرى زودرس خواهد بود. بعلاوه به گفته دانشمندان شخصى كه مشغول بازى قمار است ، نه تنها روح وى دستخوش تشنج است بلكه تمام جهازات بدن او در يك حالت فوق العاده بسر مى برند، يعنى ضربان قلب بيشتر مى شود، مواد قندى در خون او مى ريزد، در ترشحات غدد داخلى اختلال حاصل مى شود، رنگ صورت مى پرد، دچار بى اشتهايى مى شود، و پس از پايان قمار به دنبال يك جنگ اعصاب و حالت بحرانى به خواب مى رود، و غالبا براى تسكين اعصاب و ايجاد آرامش در بدن متوسل به الكل و ساير مواد مخدر مى شود، كه در اين صورت زيانهاى ناشى از آن را نيز بايد به زيانهاى مستقيم قمار اضافه كرد. از زبان دانشمندان ديگرى مى خوانيم : قمارباز، انسانى مريض است كه دائما احتياج به مراقبت روانى دارد، فقط بايد سعى كرد به او فهماند كه يك خلع روانى وى را به سوى اين عمل ناهنجار سوق مى دهد، تا در صدد معالجه خويش بر آيد. ب – رابطه قمار با جنايات : يكى از بزرگترين مؤ سسات آمارگيرى جهانى ثابت كرده است كه : ۳۰ درصد جنايتها با قمار رابطه مستقيم دارد، و از عوامل به وجود آمدن ۷۰ درصد جنايات ديگر نيز بشمار مى رود. ج – ضررهاى اقتصادى قمار: در طول سال ميليونها بلكه ميلياردها از ثروت مردم جهان در اين راه از بين مى رود، گذشته از ساعات زيادى كه از نيروى انسانى در اين راه تلف مى شود، و حتى نشاط كار مداوم را در ساعات ديگر سلب مى كند، مثلا در گزارشها چنين آمده است : در شهر ((مونت كارلو)) كه يكى از مراكز معروف قمار در دنيا است ، يك نفر در مدت ۱۹ ساعت قمار بازى ۴ ميليون تومان ثروت خود را از دست داد، وقتى درهاى قمارخانه بسته شد يك راست به جنگل رفت ، و با يك گلوله مغز خويش را متلاشى كرد، و به زندگى خود خاتمه داد، گزارش دهنده اضافه مى كند، جنگلهاى ((مونت كارلو)) بارها شاهد خودكشى اين پاك بازها بوده است . د – زيانهاى اجتماعى قمار: بسيارى از قماربازان به علت اينكه گاهى برنده مى شوند و در يك ساعت ممكن است هزاران تومان سرمايه ديگران را به جيب خود بريزند، حاضر نمى شوند تن به كارهاى توليدى و اقتصادى بدهند، در نتيجه چرخهاى توليد و اقتصاد به همان نسبت لنگ مى شود، و درست اگر دقت كنيم مى بينيم كه ، تمام قماربازان و عائله آنان سربار اجتماع هستند، و بدون اينكه كمترين سودى به اين اجتماع برسانند از دست رنج آنها استفاده مى كنند، و گاهى هم كه در بازى قمار باختند، براى جبران آن دست به سرقت مى زنند. خلاصه زيانهاى ناشى از قمار بحدى است كه حتى بسيارى از كشورهاى غير مسلمان آن را قانونا ممنوع اعلام داشته اند اگر چه عملا بطور وسيع آن را انجام مى دهند. مثلا انگلستان در سال ۱۸۵۳، امريكا در سال ۱۸۵۵، شوروى در سال ۱۸۵۴ و آلمان در سال ۱۸۷۳ قمار را ممنوع اعلام نمودند. در پايان اين بحث اشاره به اين موضوع جالب به نظر مى رسد، كه طبق آمارى كه بعضى از محققان تهيه كرده اند جيب برى ۹۰ درصد، فساد اخلاق ۱۰ درصد، ضرب و جرح ۴۰ درصد، جرايم جنسى ۱۵ درصد ، طلاق ۳۰ درصد و خودكشى ۵ درصد، معلول قمار است . اگر بخواهيم يك تعريف جامعى براى قمار تهيه كنيم ، بايد بگوييم : قمار يعنى قربانى كردن مال و شرف براى بدست آوردن مال غير به خدعه و تزوير و احيانا به عنوان تفريح و نرسيدن به هيچكدام . تا اينجا به ضررهاى جبران ناپذير خمر و ميسر (شراب و قمار) توجه شد و لازم است به يك نكته ديگر نيز توجه كنيم ، و آن اينكه : چرا خداوند به هنگام سرزنش و نهى از شرابخوارى به منافع آن اشاره كرده است ، در حالى كه ميدانيم منافع آنها در برابر زيان آنها بسيار ناچيز است . ممكن است نكته آن اين باشد كه اولا در عصر جاهليت (مانند عصر ما) معامله شراب و بهره بردارى از قمار، بسيار رواج داشت و اگر به اين موضوع اشاره نمى شد شايد بعضى از كوتاه فكران تصور مى كردند، مسئله به صورت يك جانبه بررسى شده . به علاوه هميشه افكار انسان بر محور سود و زيان دور مى زند، و براى نجات او از چنگال مفاسد اخلاقى بزرگ بايد از همين منطق استفاده كرد. ضمنا آيه مورد بحث به پارهاى از گفته هاى پزشكان كه مشروبات الكلى را در مبارزه با بعضى از بيماريها مفيد مى دانند، نيز عملا پاسخ گفته است كه اين گونه منافع اجتماعى هيچ گاه با زيانهاى ناشى از آن قابل مقايسه نيست ، يعنى اگر روى يك بيمارى اثر مثبت داشته باشد، ممكن است سرچشمه بيماريهاى خطرناكترى گردد، و اين كه در پارهاى از روايات وارد شده كه خداوند در مشروبات الكلى شفا نيافريده است ، شايد اشاره به همين حقيقت باشد. ۴ – اعتدال در مساله انفاق با اينكه انفاق از مهمترين مسائلى است كه اسلام و قرآن ، روى آن تكيه كرده ، ولى با اين حال اجازه نمى دهد، بى حساب و افراطى باشد. آن چنان كه زندگى انفاق كننده را دچار نابسامانى كند، آيه فوق بنابر بعضى از تفاسير، ناظر به همين معنى است ، و نيز مى تواند اشاره به اين حقيقت باشد كه بعضى از افراد، براى شانه خالى كردن از زير بار اين دستور مهم اسلامى غالبا نيازهاى خودشان را مطرح مى كنند، قرآن مى گويد: بسيارى از شما اضافات و زوايدى از زندگى خود داريد حد اقل از آنها انتخاب كنيد و انفاق نمائيد. ۵ – انديشه در همه چيز جمله لعلكم تتفكرون فى الدنيا و الاخرة درس مهمى به مسلمانان مى آموزد كه آنها هيچكارى را چه در زندگى مادى و چه در زندگى معنوى ، بدون فكر و انديشه انجام ندهند، حتى تبيين آيات الهى براى بندگان نيز براى برانگيختن انديشه ها و حركت به سوى تفكر است ، و چه بيچاره هستند مردمى كه نه كارهاى دينيشان روى فكر و انديشه است ، و نه كارهاى دنيايشان .


تفسیر المیزان
ميسر در عرب بيشتر در يك نوع خاصى از قمار استعمال مى‏شود، و آن عبارت است از انداختن چوبه تير كه از لام و اقلامش هم مى‏گويند. و اما چگونگى اين بازى اينطور بوده كه شترى را مى‏خريدند و نحر مى‏كردند، و آن را بيست و هشت قسمت مى‏كردند، آن گاه ده چوبه تير كه يكى نامش فذ، و دوم توأم، و سوم رقيب و چهارم حلس، و پنجم نافس، و ششم مسبل، و هفتم معلى، و هشتم منيح، و نهم سنيح، و دهم رغد، نام داشت قرار مى‏دادند، و همه مى‏دانستند كه از اين بيست و هشت سهم يك جزء سهم فذ است، و دو جزء سهم توأم، و سه جزء سهم رقيب، و چهار جزء سهم حلس و پنج قسمت سهم نافس، و شش سهم از آن مسبل، و هفت قسمت كه از همه بيشتر است از آن معلى است، و هشتم و نهم و دهم سهم نداشتند، آن گاه به شكل بخت‏آزمايى دست مى‏بردند، و يكى از آن ده تير را بيرون مى‏آوردند، اگر فذ بيرون مى‏شد، يك سهم از بيست و هشت سهم را به كسى كه‏ .  فذ را به نامش بيرون آوردند مى‏دادند و اگر توأم بيرون مى‏شد دو سهم، و همچنين و اگر يكى از سه چوبه منيح و سفيح و رغد به نام كسى در مى‏آمد، چيزى از آن سهام عايدش نمى‏شد، با اينكه صاحبان اين سه سهم در دادن پول شتر شركت داشتند و اين عمل هميشه ميان ده نفر انجام مى‏شد، و در تعيين اينكه چه كسى صاحب فذ، و چه كسى صاحب توأم و يا آن هشت چوبه ديگر باشد با قرعه تعيين مى‏كردند. [معناى” اثم” و بيان مضرات جسمانى و اخلاقى ميگسارى‏] ” قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ” كلمه (كبير) با ثاى سه نقطه يعنى كثير نيز قرائت شده، و كلمه (اثم) از نظر معنا نزديك است به كلمه (ذنب)، و نظاير آن، و آن عبارت است از حالتى كه در انسان، يا هر چيز ديگر يا در عقل پيدا مى‏شود كه باعث كندى انسان از رسيدن به خيرات مى‏گردد، پس اثم آن گناهى است كه به دنبال خود شقاوت و محروميت از نعمت‏هاى ديگرى را مى‏آورد، و سعادت زندگى را در جهات ديگرى تباه مى‏سازد. و دو گناه مورد بحث از همين گناهان است و بدين جهت آن را اثم خوانده. اما مى‏گسارى مضراتى گوناگون دارد، يكى مضرات طبيعى، و يكى اخلاقى، و يكى مضرات عقلى، اما ضررهاى طبيعى و آثار سوء و جسمى اين عمل اختلال‏هايى است كه در معده، و روده، و كبد، و شش، و سلسله اعصاب و شرايين، و قلب، و حواس ظاهرى، چون بينايى و چشايى و غير آن پديد مى‏آورد. و بدترين گناه و فساد هم همين است، چون بقيه فسادها از اينجا شروع مى‏شود و شريعت اسلام همانطور كه قبلا هم گفته شد اساس احكام خود را تحفظ بر عقل قرار داده، خواسته است با روش عملى، عقل مردم را حفظ كند، (و بلكه رشد هم بدهد)،  و اگر از شراب، و قمار، و تقلب، و دروغ، و امثال اين گناهان نهى كرده، باز براى اين است كه اينگونه اعمال ويرانگر عقلند و بدترين عملى كه حكومت عقل را باطل مى‏سازد در ميان اعمال شرب خمر، و در ميان اقوال دروغ و زور است. پس اين اعمال يعنى اعمالى كه حكومت عقل را باطل مى‏سازد، و در رأس آن سياست‏هايى است كه مستى و دروغ را ترويج مى‏كند، اعمالى است كه انسانيت را تهديد مى‏كند، و بنيان سعادت او را منهدم ساخته، آثارى هر يك تلخ‏تر از ديگرى ببار مى‏آورد، آرى شراب آب شور را مى‏ماند كه هر چه بيشتر بنوشند تشنه‏تر مى‏شوند، آنجا كه كار به هلاكت برسد، آثار اين آب آتشين هم روز به روز تلخ‏تر، و بر دوش انسانها سنگين‏تر است، چون مبتلاى به شراب جرعه‏اى ديگر مى‏نوشد تا بلكه شايد خستگيش بر طرف شود، ولى تلاشى بيهوده مى‏كند.

گفتنى‏هاى ما پيرامون شرب خمر بيش از اينها است ان شاء اللَّه تتمه آن در سوره مائده از نظر خواننده خواهد گذشت. [تحريم تدريجى ميگسارى توسط شارع مقدس اسلام‏] و از آنجايى كه مردم به قريحه حيوانيت كه دارند همواره متمايل به لذائذ شهوت هستند، و اين تمايل اعمال شهوانى را بيشتر در بين آنان شايع مى‏سازد تا حق و حقيقت را، و قهرا مردم به ارتكاب آنها عادت نموده تركش برايشان دشوار مى‏شود، هر چند كه ترك آن مقتضاى سعادت انسانى باشد، بدين جهت خداى سبحان مبارزه با اينگونه عادتها را تدريجا در بين مردم آغاز كرد، و با رفق و مدارا تكليفشان فرمود: يكى از اين عادات زشت و شايع در بين مردم مى‏گسارى بود، كه شارع اسلام به تدريج تحريم آن را شروع كرد.
  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

دين را مى‏توان به مجموعه به هم پيوسته‏اى از باورها و انديشه‏هاى برگرفته از وحى الهى در رابطه با جهان، انسان، جامعه و جهان پس از مرگ تعريف كرد كه هدف آن، هدايت انسان به سوى روش بهتر زيستن و كاملتر شدن است. 
اين تعريف منطبق با تفسيرى است كه در برخى از روايات و كتابهاى كلامى در مورد ايمان آمده است: (اعتقاد بالجنان عمل بالاركان و اقرار باللسان) كه تعاريف جامعه شناسانه از دين كه برخى جامعه شناسان ارائه داده‏اند نيز مى‏تواند در راستاى اين تعريف جامع باشد 
جامعه شناسانى چون: نيل اسملسر  و فلورانس كلاكون  و فرد استراديت بك دين را از مقوله جهت گيرى ارزشى دانسته‏اند و آن را عبارت از اصول پيچيده و در عين حال كاملا منظم و مرتب شده‏اى شمرده‏اند كه به جريان سيال اعمال و انديشه‏هاى انسانى در ارتباط با حل مسائل مشترك انسانى، نظم و جهت مى‏دهد. با اين توضيح كه جهت گيرى ارزشى در دين به صورت چارچوبهاى مافوق طبيعى و مقدس ترسيم مى‏شود و در انديشه‏هايى چون اومانيزم به شكلى فاقد قداست ارائه مى‏گردد. 
دو فصل عمده دين؛ يعنى عقايد و جهان‏بينى، مقررات و احكام و اخلاق و سير تكامل انسان است. 
قرآن بصراحت، شريعت را جزء جدا نشدنى دين در همه آيينهاى آسمانى مى‏شمارد (۴) و اعتقاد مجرد را در صورتى كه همراه با عمل به احكام و مقررات وحى نباشد ـ هر چند كه درست باشد ـ ديندارى تلقى نمى‏كند. (۵) شاخص هميشگى و ماهوى دين، انديشه‏اى نظام يافته در زمينه جهان بينى و شريعت است و هدف غايى آن چيزى جز رشد و تعالى انسان در زندگى اين دنيا و فرجام آن نيست. 
بى شك، بخشى از انسان، زندگى جمعى اوست و بخشى از جامعه نيز سياست و حكومت است. دين با چنين تعريف و شاخص و هدفى چگونه مى‏تواند از اين بخش مهم از زندگى انسان غافل باشد و مدعى هدايت وى به سرنوشتى بهتر در دنيا و آخرت باشد؟ همه كسانى كه به نحوى به تعريف دين پرداخته‏اند، به اين حقيقت اذعان نموده‏اند كه هدف دين، سامان بخشيدن به زندگى انسان است. 
ب ـ تعريف سياست 
گرچه ارائه تعريفى جامع و مانع از سياست ـ همچون همزادش دين دشوار و در حقيقت سهل و ممتنع است، اما همان گونه كه در جاى ديگر از اين نوشتار آورده‏ايم، سياست به معنى مديريت كلان دولت و راهبرد امور عمومى در جهت مصلحت جمعى و انتخاب روشهاى بهتر در اداره شئون كشور، يا علم اداره يك جامعه متشكل، و يا هنر مشيت امور مردم در رابطه با دولت، همواره در ارتباط با بخشى از زندگى انسان مطرح است و چون به عمل انسان مربوط مى‏شود، ناگزير با دين كه متكفل بيان شيوه‏هاى زيستن است، تماس پيدا مى‏كند؛ و از اين رو يا در تضاد با آن و يا هم سوى آن عمل مى‏كند. در هر دو حال، دين به سياست نظر دارد و سياست نيز به نوبه خود در قلمرو دين عمل مى‏كند. 
اكنون با توجه به مفهوم دين و سياست، بخوبى مى‏توان دريافت كه قضيه منطقى «دين از سياست جدا نيست» از مصاديق روشن قاعده منطقى و فلسفى «قضايا قياساتها معها» مى‏باشد. (۶) 
ج ـ ماهيت رابطه دين و سياست در اسلام 
صرف نظر از تلازم مفهومى دو مقوله دين و سياست، اصولا توجه به سه بخش اصولى تعالى اسلام : ايدئولوژى، شريعت و اخلاق، خود مبين اين رابطه عميق، اصولى و جدايى ناپذير ميان آن دو است و با توجه به محتوا و مسائل ماهوى دين و سياست، جايى براى ترديد باقى نمى‏ماند كه در اسلام رابطه دين و سياست يك رابطه منطقى و ماهوى است و اين دو، لازم و ملزوم يكديگرند و جدايى ناپذير، و به عبارت ديگر اين رابطه به عنوان يك اصل و يك مبناى كلى و زيربنايى در تفكر اسلامى غير قابل انكار مى‏باشد. 
صورت مسئله و ماهيت اين رابطه منطقى را مى‏توان به صورتها و شيوه‏هاى مختلف طرح كرد : 
.۱ در عرصه سياست و قلمرو دين مشتركاتى وجود دارد كه اين دو را در هدف و يك سلسله مسائل مهم زندگى اجتماعى، به هم مربوط مى‏سازد. ولى در عين حال، هركدام از آن دو، مميزات و ويژگيهاى اختصاصى خود را دارند و به همين دليل در شرايط خاص ناگزير از يكديگر جدا مى‏شوند . مثلا در شرايط فساد دولت و اقتدار سياسى حاكم كه راه هر نوع اصلاح و دگرگونى بسته مى‏شود، دين راه انزوا پيش مى‏گيرد و پيروانش را به كناره‏گيرى از ورطه سياست فرا مى‏خواند، چنانكه سياست و سياستمداران نيز در شرايط استبداد دينى و فساد اقتدار دينداران، ممكن است كه دين را از صحنه خارج كنند، گرچه خود ديندار هم باشند. 
به همين دليل جمعى در بررسى انديشه‏هاى سياسى اسلام، رابطه دين و سياست را در حد همان مرز مشترك دو مقوله پذيرا هستند و التزام به اين رابطه را به صورت مشروط مى‏پذيرند و جدايى نسبى را اجتناب ناپذير مى‏دانند. 
به نظر مى‏رسد كه اين گونه برداشت از ارتباط دين و سياست، از آنجا ناشى مى‏شود كه اينان دين و سياست را به مفهوم عينى آن دو لحاظ كرده‏اند، كه در اين صورت مى‏توان فرض كرد كه يكى از آن دو يا هردو از مسير و هدف خود، خارج و دچار تباهى شود. در حالى كه پيش فرض آن است كه در صورت مسئله، دين و سياست به مفهوم درست آن دو تفسير شود كه در اين صورت فرض جدايى، امكان پذير نخواهد بود. 
.۲ بخش عظيمى از مسائل دين در قلمرو عملكرد سياسى، است در حالى كه متقابلا در عرصه سياست نيز بسيارى از مسائل، مربوط به قلمروهاى دينى است. به عبارت ديگر، چه از بعد نظرى و چه از بعد اجرايى، هر كدام از آن دو ناگزير به قلمرو ديگرى كشيده مى‏شود و بدين جهت سياست، دين را مى‏طلبد و دين نيز سياست را. 
در اين برداشت نيز مى‏توان مناقشه كرد. چه قلمرو دين با جامعيتى كه دارد، همواره همه عرصه‏هاى سياست را فرا مى‏گيرد و هيچ نظر يا عمل سياسى نيست كه دين در آن نظر يا عملى را عرضه نكند، حتى در مواردى كه نص شرعى وجود ندارد (يعنى در قلمرو مباحات كه دين در آنجا الزامى ندارد) دين، انسان را مكلف به عمل به مقتضاى عقل نموده است و مى‏توان گفت كه اين موارد نيز از قلمرو دين جدا نيست. 
.۳ برخى نيز رابطه دين و سياست را اين گونه تفسير مى‏كنند كه در يك جامعه دينى خواه ناخواه همه چيز و از آن جمله سياست نيز دينى مى‏شود، و اين نوع تلازم يك امر طبيعى و نوعى جبر است. هنگامى كه مردم در يك جامعه سياسى ديندار هستند، سياست هم دينى مى‏شود و اين خصيصه، مدام كه مردم ملتزم به ديانتند، اجتناب ناپذير است، و براى جدا كردن سياست از دين، بايد ابتدا مردم را از دين جدا نمود، و آن گاه كه جامعه بى دين شد، سياست هم غير دينى مى‏شود. 
بى‏گمان چنين تفسيرى از رابطه دين و سياست، به معنى ارتباط ماهوى ميان آن دو نمى‏تواند باشد و اين رابطه بيشتر به راه و رسم ديندارى جامعه، بستگى خواهد داشت تا مقتضاى خود دين، به طورى كه اگر فرض كنيم كه جامعه ديندار نخواست دين را در سياست دخالت دهد، سياست در اين صورت غير دينى خواهد شد. همچنين اگر چنين فرضى امكان پذير باشد كه جامعه بى دين بخواهد به دين عمل كند، سياست دينى خواهد بود. به تعبير روشنتر با چنين تفسيرى، در حقيقت، اين دين و سياست نيست كه متلازمند، بلكه اين اراده مردم است كه جهت سياست را تعيين مى‏كند . 
براى توجيه اين نظر و تفسير بايد نكته‏اى را بر آن افزود كه اگر ميان دين و سياست تلازم ماهوى وجود نداشت و دين، سياست را به دنبال نمى‏كشيد، هرگز ديندار بر آن نمى‏شد كه سياستش دينى باشد. اگر ديندارى جامعه، سياست را دينى مى‏كند، به خاطر آن است كه دين چنين اقتضايى را دارد و ديندار و جامعه دينى از آن گريزى ندارد. 
مبحث چهارم: اهداف سياسى دين و رسالت انبيا 
در تاريخ انديشه‏هاى سياسى، فرازى برجسته و فصلى روشن در رابطه با انديشه سياسى انبيا به چشم مى‏خورد كه از عوامل مهم و سرنوشت ساز تاريخ سياسى جهان محسوب مى‏شود. چنانكه در تاريخ نظامهاى سياسى جهان نيز فراز مربوط به نظامهاى سياسى مبتنى بر مكتب انبيا و دين، جايى براى تأمل و بررسى دارد. گرچه نويسندگان تاريخ انديشه‏هاى سياسى در غرب، سعى كرده‏اند كه علم سياست و انديشه‏هاى سياسى را از انديشه‏هاى اديان پالايش كنند و بدين لحاظ در تاريخ، دست به يك جداسازى خيانت بار زده‏اند كه هرگز نه بلحاظ دين و نه به لحاظ علم، قابل گذشت نيست. 
در تاريخ انديشه‏هاى سياسى، همواره از هومر، سقراط، افلاطون، ارسطو، سيسرون، تا قرن پنجم ميلادى و بعد از اگوستين تا قرن بيستم سخن گفته مى‏شود. ولى ـ همان گونه كه پيشتر گفته شد ـ در هيچ كجاى اين تاريخ گسترده سياسى، فصلى به عنوان انديشه‏هاى سياسى اديان و انبيا ديده نمى‏شود و على رغم نقش تاريخ سازى كه تفكر دينى انبيا داشته است، نه در تاريخ نظامهاى سياسى و نه در تاريخ انديشه‏هاى سياسى، نامى از آنان برده نشده است. 
عملكرد حضرت موسى (ع) به عنوان نجات بخش قومى تحت شكنجه، حتى جداى از انديشه و عملكرد يك نبى و يك پيامبر و يك فرستاده خدا، خود يك عمل سياسى بوده است و پشتوانه آن حركت عظيم، بى شك يك انديشه سياسى و يك مكتب عميق بوده است كه در تاريخ انديشه سياسى غرب، هرگز از آن نامى برده نشده است
  • بازدید : 68 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

سرمايه هاي وجودي، استعدادهاي دروني، فرصت تلاش، نعمت جواني، همه و همه مي توانند و بايد در تو بذر «اميد» را برويانند و به ثمر برسانند. كسي نابغه از مادر به دنيا نمي آيد. دامان طبيعت هم با كسي محبت و خويشاوندي خاصي ندارد. انسان، محصول « مزرعه وجود» را با دستان تلاشگر و جان اميدوار خويش، برداشت مي كند. 
 «اميد»، مقوله اي است كه ما را به آينده پيوند مي زند. اگر اين عامل ارتباطي را از دست بدهيم، خلع سلاح مي شويم. در حديث است: «الامل رحمة لامتي، و لولا الامل ما رضعت والدة ولدها، و لاغرس غارس شجرا!»
اميد و آرزو، رحمتي براي امت من است. اگر آرزو نبود، هيچ مادري فرزندش را شير نمي داد و هيچ باغباني درختي نمي نشاند!
وقتي همه عالم و آدم به تو چشم اميد دوخته اند، تو چرا از خويش نااميد شوي؟!
 
تو، پاك همچو نسيمي،
بلند، همچو چكادي، 
تو، موج تند زماني، 
تو، شور حنجره سوزي، 
تو، سركشيده ز خاكي، 
تو، چون چمن به طراوت، 
تو، چون فرشته به پاكي، 
تو، رود پرتب و تابي. 
زپنجه هاي زمانه، تو چكه چكه آبي، 
تو در زمان بهانه، تمام بود و نبودي۲
ناسپاسي نسبت به خدا و توانمندي هاي خودت است، اگر « ياس» را در خانه دلت راه دهي و تسليم چنگ نوميدي شوي. 
نه دنيا به آخر رسيده و نه همه راه ها به رويت بسته است. مي گوئي: « مشكلات بسيار است؟». مگر مي توان بدون مشكلات زيست؟ اصلا«زندگي» بدون پيچ و خم و فراز و نشيب، خسته كننده است.
 
مشكلي نيست كه آسان نشود     
مرد بايد كه هراسان نشود
مگر ديگران بي مشكل اند كه تو انتظار داري سر راه رسيدنت به هدف و آرمان، با دشواري، روياروي نشوي؟ بايد مشكلات را به عنوان يك « واقعيت موجود» پذيرفت و براي برتري يافتن بر آنها نيز چاره انديشيد و سرانگشت « تدبير» را در گشودن گره ها به كار گرفت. اگر قرار شود هر دانش آموزي كه در امتحانات خرداد، نمره كم مي آورد « مردود» شود، خيلي ها از رده خارج مي شوند و از تحصيل زده! اما صد شكر كه « شهريور» ي هست و مهلت تلاشي مجدد و تجديد نظري در نمره ها و درسها و فرجام و سرانجام. 
نه تنها در درس، كه در « كلاس زندگي »، هم اين فرصتهاي بازنگري و به كار انداختن سرمايه اميد، كارگشاست. 
مي توان جانهاي خسته را باز هم نشاط بخشيد و به روي زندگي خنديد. 
براي هر خردادي، شهريوري هست و براي هر شكستي، فرصت جبراني و براي هر گناهي، مجال توبه اي.       
 
كساني كه گذشته خود را در غفلت و بازيگوشي و سستي گذرانده اند، مي توانند در فرصتهاي بيداري، به جديت و تلاش و تعهد روي آورند. 
گفتيم كه همه راه ها بسته نيست و هيچ وقت هم دير نيست! 
اگر براي عقب مانده خردادماه، مهلت شهريور نبود، 
اگر براي گرفتار در دام دوستان سودجو و خودخواه، امكان برگشت به زندگي عاقلانه و دور انديشانه نبود،
اگر نمي شد از لغزشهاي گذشته براي آينده درس گرفت، 
اگر نمي شد با «توبه»، عصيان هاي جاهلانه دوران خامي و بي تجربگي را جبران كرد، 
اگر همه راهها به « نمي شود» ختم مي شد، 
اگر همه كوچه ها بن بست بود، 
آن وقت حق داشتيم در جهنم «نااميدي» هميشه بسوزيم، ولي چنين نيست. چه بسيار كساني كه پس از بارها شكست، باز هم نااميد نشده اند و به جائي رسيده اند. حال چرا آن كه در آغاز جواني و نشاط است، نتواند؟!
مي توان از تجارب گذشته، پلي براي رسيدن به پيروزي ساخت. وقتي پيران، در كهنسالي مي توانند خطاهاي يك عمر را بشويند و پاك شوند، چرا جواناني كه اراده اي قوي تر، روحي زلال تر و عزمي استوارتر دارند، نتوانند؟ 
 
اميد، حيات است و ياس، مرگ. 
چه خداي مهرباني داريم … خدایي كه براي «گناهان خردادي» ما، فرصت جبراني داده، تا «توبه شهريوري» باز هم زمينه ساز«ادامه راه» گردد. پس، بايد شروع كرد. از همين حالا و از همين جا. 
 
اين حقيقت است كه «شناخت درد، نيمي از درمان است». اين هم يك واقعيت است كه اميد به بهبودي و كاميابي، نقش عمده در رسيدن به هدف دارد. بايد علتها و ريشه ها را شناخت، قدم به قدم جلو رفت مصمم و جدي و با توكل و اميدواري، نه با ترس و سراسيمگي و اضطراب و ياس. 
 
بايد كمي غرور را كنار گذاشت و متواضعانه از «اهل درمان» و «سالكان راه» كمك خواست. 
 
بعضي مشكلات، با « صبر» حل مي شود، بعضي با « فكر» برخي با «مشورت» و بعضي با تلاش اميدوارانه. 
 
خيلي از افراد، در همين دنيا، در كام همين امواج و حوادث، بي آنكه به زانو درآيند و از گردنه هاي صعب العبور زندگي بهراسند، بار خويش را بسته و توشه « روزهاي آينده» را فراهم كرده اند. كسي كه به شوق روزهاي پربار آينده، سر از بالين برمي دارد، كاميابي را از آن خويش مي سازد. 
 
اين گوي و اين ميدان مگر تو چه كم داري؟ همت، يا علاقه، يا پشتكار؟ هر كسي « ميوه تلاش» خود را در « باغ زندگي» مي چيند. چرا اجازه مي دهي پائيز بي رحم « ياس» شكوفه هاي «حيات» تو را پرپر سازد؟ 
 
وقتي افسرده و بي اميد باشي، نه انديشه ات براي فردا نقشه مي كشد، نه پايت به سوي آينده گام برمي دارد و نه دستت به كاري بند مي شود و نه دلت گرم. 
 
اما…اميد، طراوت و شادابي مي آورد و همچون چراغي، شبهاي زندگي ات را روشن مي سازد. پس چرا اين خورشيد را بر دلت نتاباني؟ و چه شگفت است نقش اميدواري در ايجاد انگيزه! 
 
ما براي «غصه خوردن» براي فرداهاي نيامده، نيامده ايم، براي «ساختن» آينده، ساخته شده ايم. 
 
«آينده»، عكس برگردان زحمت و تلاش « امروز» ماست. فقط بايد سستي را كنار گذاشت و از گنجينه «همت» برداشت نمود و در « بازار زندگي» به سرمايه گذاري پرداخت، سودآوري و بهره وري آن، تضمين است. 
 
اي كاش عمر ما در امتداد شايد و افسوس نگذرد! 
باري…اميد، اما همراه با عمل! s
  • بازدید : 58 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

معروف در ميان مفسران اين است كه سوره « معارج » از سوره هاي مكي است ،  و بر اساس «فهرست ابن نديم » و «كتاب نظم الدرر » ، و « تناسق الايات و السور » مطابق نقل «تاريخ القرآن» ابوعبدالله زنجاني اين سوره هفتاد و هفتمين سوره اي است كه در مكه نازل شده است 
ولي اين مانع از آن نخواهد بود كه بعضي از آيات آن در مدينه نازل شده باشد ، و اين منحصر به سوره « معراج » نيست ،‌در بسياري از سوره هاي قرآن كه مكي است آيه يا آياتي وجود دارد كه در مدينه نازل شده ، و به عكس بعضي از سوره هاي مدني آيات مكي دارد .
نمونه هاي زيادي از اين موضوع را «‌علامه اميني » در « الغدير » آورده است . 
دليل بر اينكه آيات آغاز اين سوره در مدينه نازل شده روايات زيادي است كه در تفسير اين آيات به خواست خدا خواهد آمد .
به هر حال ويژگيهاي سوره هاي مكي مانند بحث پيرامون اصول دين مخصوصاً معاد و انذار مشركان و مخالفان در اين سوره كاملا نمايان است ، و روي همرفته اين سوره داراي چهار بخش است :
بخش اول از عذاب سريع كسي سخن مي گويد كه بعضي از گفته هاي پيامبر صلي الله عليه و اله را انكار كرد ، و گفت اگر اين سخن حق است عذابي بر من نازل شود و نازل شد ( آيه ۱ تا ۳ )
بخش دوم بسياري از خصوصيات قيامت و مقدمات آن و حالات كفار در آن روز آمده است .(آيات ۴ تا ۱۸ )
بخش سوم اين سوره بيانگر قسمتهائي از صفات انسانهاي نيك و بد است كه او را بهشتي يا دوزخي مي كند ( آيات ۱۹ تا ۳۴ ) 
بخش چهارم  شامل انذارهائي است نسبت به مشركان و منكران ، و بار ديگر به مساله رستاخيز برمي گردد و سوره را پايان مي دهد .

فضيلت تلاوت اين سوره 
در حديثي از پيغمبر ( صَلي اللهُ عليه و آله ) مي خوانيم :  من قرأ « سأل سائل » اعطاه الله ثواب الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون و الذين هم علي صلواتهم يحافظون :
« كسي كه سوره « سأل سائل » را بخواند خداوند ثواب كساني را به او مي دهد كه امانات و عهد و پيمان خود را حفظ مي كنند و كساني كه مواظب و مراقب نمازهاي خويشند »   
حديث ديگري از امام باقر « عليه السلام » آمده است :  من أدمن قرائته «‌سأل سائل » لم يسأله الله يوم القيامه عن ذنب عمله و اسكنه جنته مع محمد (ص) :
كسي كه پيوسته سورة «‌سأل سائل » را بخواند خداوند در قيامت او را از گناهانش باز پرسي نمي‌كند ، و او را در بهشتش با محمد «‌صَلي الله عَليه و اله » سكونت مي دهد »   
همين مضمون از امان صادق «‌عليه السلام » نقل شده است .
بديهي است آنچه انسان را مشمول اينهمه ثواب عظيم مي كند تلاوتي است كه با عقيده و ايمان ، و سپس با عمل همراه باشد ، نه اينكه آيات و سوره را بخواند و هيچ انعكاسي در روح و فكر و عملش نداشته باشد .
سورة معارج 
بِسْمِ اللهِ‌الرَّحْمنِ‌الرَّحيمِ 
(۱) سَاَلَ سآئَلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ  لا 
(۲) لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ‌
(۳) مِنَ اللهِ ذِي الْمَعارِجِ ط 

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر 
ترجمه : 
۱ـ تقاضا كننده اي تقاضاي عذابي كرد كه واقع شد !
۲ـ اين عذاب مخصوص كافران است ، و هيچكس نمي تواند آن را دفع كند .
۳ـ از سوي خداوند ذي المعارج است ( خداوندي كه فرشتگانش بر آسمانها صعود مي كند ) .
شأن نزول :
بسياري از مفسران و ارباب حديث شأن نزولي براي اين آيات نقل كرده اند كه حاصل آن چنين است :
جزء بيست و نهم 
«هنگامي كه رسول خدا ( صَلي اللهُ عَليْه و آله ) علي ( عَليه السلام ) را در روز « غدير خم » به خلافت منصوب فرمود و درباره او گفت :  من كنت مولاه فعلي مولاه  «‌هر كس من مولي و ولي او هستم علي مولي و ولي او است » چيزي نگذشت كه اين مسأله در بلاد و شهرها منتشر شد «نعمان بن حارث فهري »  خدمت پيامبر( صَلي اللهُ عَليْه و آله ) آمد و عرض كرد تو به ما دستور دادي شهادت به يگانگي خدا و اينكه تو فرستاده او هستي دهيم ماهم شهادت داديم ، سپس دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زكات دادي ما همه اينها را نيز پذيرفتيم ، اما با اينها راضي نشدي تا اينكه اين جوان ( اشاره به علي عليه السّلام ) را به جانشيني خود منصوب كردي ، و گفتي : من كنت مولاه فعلي مولاه ، آيا اين سخني است از ناحيه خودت يا از سوي خدا ؟ ! 
پيامبر ( صَلي اللهُ عَليْه و آله )  فرمود : « قسم به خدائي كه معبودي جز او نيست اين از ناحيه خدا است »‌.
« نعمان » روي برگرداند در حالي كه مي گفت اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطِر علينا حجاره من السماء :  «‌خداوندا ! اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو ، سنگي از آسمان بر ما بباران » !‌
اينجا بود كه سنگي از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت ، همينجا آيه سأل سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع  نازل گشت » 
آنچه را در بالا گفتيم مضمون عبارتي است كه در « مجمع البيان » از «‌ابوالقاسم حسكاني » با سلسله سندش از « امام صادق عليه السّلام » نقل شده است .   
همين مضمون را بسياري از مفسران اهل سنت ، و روات حديث با مختصري تفاوت نقل كرده اند .
مرحوم  « علامه اميني »  در «‌الغدير » آن را از سي نفر از علماي معروف اهل سنت نقل مي كند ( با ذكر مدرك و نقل عين عبارت ) از جمله :
تفسير  غريب القرآن  «‌حافظ ابو عبيد هروي » 
تفسير  شفاء الصدور  « ابوبكر نقاش موصلي »‌
تفسير الكشف و البيان  «‌ابواسحاق ثعالبي » 
تفسير ابوبكر يحيي « القرطبي » 
تذكره ابواسحاق « ثعلبي » 
كتاب  فرائد السمطين  « حمويني » 
كتاب « درر السمطين » « شيخ محمّد زرندي » 
تفسير  سراج المنير  « شمس الدين شافعي » 
كتاب  « سيرة حلبي » 
كتاب  « نور الابصار »  « سيد مؤمن شبلنجي » 
و كتاب  شرح جامع الصغير سيوطي  از « شمس الدين الشفاعي » 
و غير اينها  
در بسياري از اين كتب تصريح شده كه آيات فوق در همين رابطه نازل شده است ،‌البته دربارة اينكه اين شخص « حارث بن نعمان » بوده يا « جابربن نذر » يا «‌نعمان بن حارث فهري » اختلاف است، و مي دانيم اين امر تأثيري در اصل مطلب ندارد .
البته بعضي از مفسران يا محدثاني كه فضائل علي عليه السّلام را با ناخشنودي مي پذيرند ايرادهاي مختلفي بر اين شأن نزول گرفته اند كه در پايان بحث تفسيري به خواست خدا به آن اشاره خواهد شد .
خداوند « مشارق »‌و « مغارب »
در آيات قرآن مجيد گاهي تعبير  «‌مشرق »‌و «‌مغرب »  به صورتي «‌مفرد » آمده است مانند آيه ۱۱۵ بقره ولله المشرق و المغرب :  « مشرق و مغرب از آن خدا است » و گاه به صورت « تثنيه » آمده است ، مانند آيه ۱۷ سوره رحمن  رب المشرقين و رب المغربين  : « پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب » و گاه به صورت « جمع »  المشارق و المغارب  مانند آيه مورد بحث .
بعضي كوته نظران اين تعبيرات را متضاد پنداشته اند ، د رحالي كه همگي هماهنگ ، و هر يك اشاره به نكته اي است ، توضيح اينكه خورشيد هر روز از نقطه تازه اي طلوع ، و در نقطه تازه اي غروب  مي كند ، بنابراين به تعداد روزهاي سال مشرق و مغرب داريم ، و از سوي ديگر در ميان اينهمه مشرق و مغرب دو مشرق و دو مغرب در ميان آنها ممتاز است كه يكي در آغاز تابستان ،  يعني حداكثر اوج خورشيد در مدار شمالي ، و يكي در آغاز زمستان يعني حداقل پائين آمدن خورشيد در مدار جنوبي است ( كه از يكي تعبير به  مدار رأس السرطان و  از ديگري تعبير به مدار رأس الجُدَي  مي كنند ) و چون اين دو كاملا مشخص است روي آن مخصوصاً تكيه شده است ، علاوه بر اين دو مشرق و دو مغرب ديگر كه آنها را مشرق و مغرب اعتدالي مي نامند ( در اول بهار و اول پائيز هنگامي كه شب و روز در تمام دنيا برابر است ) نيز مشخص مي باشد كه بعضي  رب المشرقين و رب المغربين  را اشاره به آن گرفته اند و آن نيز قابل توجه است .
اما آنجا كه به صورت « مفرد »‌ذكر شده معني جنس را دارد كه توجه تنها روي اصل مشرق و مغرب است بي آنكه نظر به افراد داشته باشد ،  به اين ترتيب تعبيرات مختلف بالا هر يك نكته اي دارد و انسان را متوجه تغييرات مختلف طلوع و غروب آفتاب و تغيير منظم مدارات شمس مي كند.

عتیقه زیرخاکی گنج