• بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

از منظر قرآن، توحيد و شرك در زندگي انسان نقش اول را برعهده دارد، زيرا اعمال و رفتار انسان، جلوه عقيده و انديشه اوست. اگر انديشه او توحيدي گردد، اعمال او نيز صيغه توحيدي به خود مي‌گيرد و اگر شرك در انديشه و قلب او راه يابد، در اعمال او نيز متجلي مي‌شود. مراتب توحيد عبارتند از:
۱٫ توحيد در ذات؛
۲٫ توحيد در صفات؛
۳٫ توحيد در خالقيت؛
۴٫ توحيد در ربوبيت؛
۵٫ توحيد در حاكميت؛
۶٫ توحيد در اطاعت؛
۷٫ توحيد در تقنين و تشريع؛
۸٫ توحيد در عبادت و پرستش
توحيد در ذات (ذاتي)
مقصود از توحيد ذاتي، اين است كه خدا يگانه و بي‌همتا و بي‌مانند است. به عبارت روشن‌تر، ذات خدا به گونه‌اي است كه تعدد و كثرت برنمي‌دارد و نمي‌توان در عالم خارج و ذهن، براي او فرد ديگر تصور نمود.
توحيد ذاتي در قرآن و روايات
قرآن و روايات به روشني بر يگانگي و بي‌همتايي خدا و تعددناپذيري ذات مقدس او دلالت دارد. از جمله آيان قرآن كريم در اين باره عبارتند از:
خدا گواهي مي‌دهد كه معبودي جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهي مي‌دهند در حالي كه [خداوند در تمام عالم] به عدالت قيام دارد، معبودي جز او نيست كه هم توانا و هم حكيم است.
در اين آيه خداوند، فرشتگاه و عالمان به روشني بر توحيد شهادت مي‌دهند. در آيه‌اي ديگر آمده است:
چيزي مانند او نيست و او شنوا و بيناست.
بگو، خدا، يكتا و يگانه است، خداي صمد، نه كس را زاده، نه زاييده از كس و براي او هيچگاه شبيه و مانند نبوده است.
اميرالمومنين علي(ع) در اين باره مي‌فرمايد:
هو واحد ليس له في الاشياء شبه
او يكي است و برايش در ميان موجودات، مانندي نيست.
و انه عز و جل احدي المعني لا ينقسم في وجود و لا وهم و لا عقل
او احدي المعني است، براي او نه در خارج و نه در وهم و نه در عقل، جزء متصور نيست.
از اين آيات و روايبات به خوبي برمي‌آيد كه خدا يگانه و بي‌همتاست و نيز ذات او بسيط است و داراي جزء نيست.

دليل عقلي بر توحيد ذاتي
عقل نيز دلالت دارد كه خدا يگانه و بي‌همتاست و ذات او بسيط و تعددناپذير است و اينك مي‌كوشيم به اجمال به توضيح اين حقيقت برخيزيم. وجود خدا بي‌نهايت است و موجود بي‌نهايت تعددبردار نيست، اما چرا؟ اگر موجودي، محدود باشد، وجود او ملازم آميختگي با عدم و نيستي است. موجودات محدود در مكان و زمان، ابتدا و انتهاي وجود آنها پايان مي‌پذيرد و به تعبيري معدوم مي‌گردند و مي‌توانيم بگوييم وجود او، قبل و بعد از آن امكان و زمان خاص، نيست. بنابراين هر موجود محدودي با عدم آميخته است و موجودي كه با عدم آميخته است، خدا نيست، زيرا قبل و بعد از زمان و مكان خاص وجود ندارد و به تعبيري، حادث است و هر حادثي معلول و ناقص است. نتيجه آنكه، خدا نامحدود نيست، بلكه نامحدود و نامتناهي است.
موجود نامحدود، تعدد نمي‌پذيرد. اگر موجود نامحدود را متعدد بدانيم، براي حفظ دوگانگي كه به ناگزير هر يك را بايد از جهتي و يا جهاتي نهايت‌پذير بدانيم تا بتوانيم بگوييم، اين غير از آن است، زيرا اگر دو چيز از هر جهت عين يكديگر باشند، قطعاً دو موجود نخواهند بود. بنابراين موجود نامحدود و نامتناهي، تعددناپذير نيست، زيرا اگر تعدد بپذيرد، نامتناهي نخواهد بود.
به عبارت ديگر،‌ لازمه غيريت و دوگانگي، آن است كه وجود هر يك از آنها، از وجود ديگري خارج باشد و از آنجا كه اولي است، از دومي خبري نيست و بالعكس. اين همان نهايت‌پذيري و محدوديت است، در حالي كه خداوند نامحدود و نامتناهي است و در نتيجه دوگانه نيست.
براي روشني اين مطلب، به مثالي توجه كنيد: اگر جسمي در همه ابعادش، به طور بي‌نهايت بزرگ گردد، ديگر نمي‌توان جسم ديگري كه آن نيز، در تمام ابعادش بي‌نهايت است، فرض نمود، زيرا جسم نخست، همه فضا و مكان را پر كرده و براي جسم ديگر مكاني باقي نمانده است. با اين فرض، اگر جسم دومي را فرض كنيد، آن جسم يا قطعاً عين اولي خواهد بود و يا جسم نخست از جهتي و يا جهاتي، متناهي و محدود است.
ذات خدا بسيط است و جزء ندارد
اگر فرض شود كه ذات خدا مركب از اجزايي است كه بالفعل وجود دارد، يا همه اجزاي مفروض خدا و واجب‌الوجود هستند و يا دست كم، بعضي از آنها ممكن‌الوجود و نيازمندند.
اگر همه اجزا، خدا و واجب‌الوجود باشند و نيازي به يكديگر نداشته باشند، بازگشت اين فرض به تعدد خدا و واجب الوجود است كه در بحث قبلي ابطال گرديد. اگر فرض شود كه همه آنها به يكديگر نيازمندند، با فرض خدا و واجب‌الوجود بودن آنها ناسازگار است.
اگر فرض شود كه يكي از آنها بي‌نياز از ديگران است، خدا، همان موجود بي‌نياز و تركيب مفروض، به عنوان تركيبي از اجزاي حقيقي، واقعيتي نخواهد داشت، زيرا هر مركب حقيقي نيازمند اجزاي خود است و اگر فرض شود كه بعضي از اجزاي آن، ممكن‌الوجود است، ناچار جزء ممكن الوجود مفروض، معلول خواهد بود. اكنون اگر فرض شود كه آن جزء، معلول جزء ديگري است، معلوم مي‌شود كه آن ديگري، در واقع، واجب‌الوجود يا خدا و داراي وجود مستقلي است و فرض تركيب حقيقي بين آنها نادر است. اگر فرض شود كه جزء ممكن‌الوجود، معلول واجب الوجود ديگري است، لازمه‌اش تعدد واجب‌الوجود يا خدا است كه بطلان آن ثابت گرديد.
بنابراين، فرض تركيب ذات خدا يا واجب الوجود، از اجزاء بالفعل به هيچ وجه فرض صحيحي نيست.
تثليث
از ديدگاه اسلامي، تثليث (خداي پدر، پسر و روح‌القدس) باطل است، زيرا كه از دو حال خارج نيست:
۱٫ يا هر يك از اين سه خدا، داراي وجود و شخصيت مجزا و جداگانه‌اي هستند، يعني هر يك از آنها خدايي مستقل مي‌باشند. در اين صورت با يكتايي خدا مخالف است. 
۲٫ يا اينكه سه خدا داراي يك شخصيت بوده و هر يك جزيي از آن را تشكيل مي‌دهند، در اين صورت نيز مستلزم تركيب بوده و با بساط خدا مخالف است.
قرآن در اين باره مي‌فرمايد:
آنها كه گفتند: خداوند همان مسيح فرزند مريم است، به يقين كافر شدند (با اين وجود كه خود) مسيح گفت: اين بني‌اسرائيل! خداوند يگانه را، كه پروردگار من و شماست، پرستش كنيد؛ زيرا هر كس شريكي براي خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است و جايگاه او دوزخ است و ستمكاران، يار و ياوري ندارند.
اي اهل كتاب، در دين خود غلو مكنيد و درباره خدا جز (سخن) درست مگوييد. مسيح، عيسي بن مريم، فقط پيامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به مردم القاء نمود و روحي از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد (خدا) سه گانه است. (از اين سخن) خودداري كنيد كه براي شما بهتر است ….
بنابراين، از آيات قرآن كريم به خوبي برمي‌آيد كه عيسي، فرزند مريم است، همچنان كه خود مسيحيان نيز چنين عقيده دارند. حيات و مرگ انسان به دست خود نيست و كسي كه حيات و مرگ او. به دست خود نيست، شايسته عنوان خدايي نيست. عيسي(ع) همانند امكان و فقر است و موجود ممكن و فقير، نمي‌تواند خدا باشد.
توحيد صفاتي
خداوند واجد همه صفات كمال است و عقل و وحي بر وجود اين كمالات در ذات خدا دلالت مي‌كنند. بنابراين، خداوند، توانا، دانا، زنده، شنوا، بينا و … است. اين صفات از نظر مفهوم با يكديگر تفاوت دارند. آنچه ما از «دانا» مي‌فهميم، غير از آن چيزي است كه از «توانا» مي‌فهميم، اما آيا اين همه صفات، همانگونه كه در مفهوم متفاوتند، در وجود خارجي، يعني در وجود خدا نيز مغايرت دارند يا يك ذات است كه هم داناست و هم توانا؟ در پاسخ بايد گفت: از آنجا كه مغايرت آنها در ذات خدا، ملازم با كثرت و تركيب در ذات الهي است، صفات مزبور، در عين اختلاف مفهومي، در مقام عينيت وحدت دارند. به تعبير ديگر، ذات خدا در عين بساطت، همه اين كمالات را دارد و آن گونه نيست كه بخشي از ذات خدا را علم، بخشي ديگر را قدرت و بخش سوم را حيات تشكيل دهد. ذات خدا تماماً علم و تماماً قدرت و تماماً حيات و … است.
براي روشني بيشتر به اين مثال توجه كنيد: هر يك از ما، معلوم خدا و در عين حال مخلوق اوييم. درست است كه مفهوم «معلوم» غير از مفهوم «مخلوق» است، ولي در مقام تطبيق، سراسر وجود ما معلوم و همچنين مخلوق خداست، نه اينكه بخشي از ذات ما، معلوم خدا و بخش ديگر مخلوق است. بنابراين، در مقام مصداق، هر يك عين ديگري و مجموع عين ذات ما است.
بدين‌سان، صفات ذاتي خدا، در عين قديم و ازلي بودن، عين ذات اويند. از اين رو، عقيده كساني كه صفات خدا را ازلي و قديم، ولي زايد بر ذات مي‌دانند، درست نيست، زيرا اين نظريه در حقيقت از تشبيه صفات خدا به انسان سرچشمه گرفته است و از آنجا كه صفات انسان، زايد بر ذات اويند، تصور شده است كه در خدا  نيز چنين است. حال آنكه خدا به هيچ چيز مانند و شبيه نيست. امام صادق(ع) در اين باره مي‌فرمايد:
لم يزل الله ـ جل و عز ـ و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع، و البصر ذاته و لا مبصر و القدره ذاته و لا مقدور.

عتیقه زیرخاکی گنج