• بازدید : 26 views
  • بدون نظر

قیمت : ۲۵۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۲۵    کد محصول : ۱۸۱۳۸    حجم فایل : ۵۳ کیلوبایت   

عنوان مقاله: مراتب توحید

فهرست مطالب این مقاله که در قالب فایل word تقدیم حضورتان می گردد به شرح زیر است:

● توحید در ذات (ذاتی)
توحید ذاتی در قرآن و روایات
دلیل عقلی بر توحید ذاتی
ذات خدا بسیط است و جزء ندارد
تثلیث
● توحید صفاتی
● توحید در خالقیت
● توحید در ربوبیت
● توحید در تشریع و تقنین
● توحید در اطاعت
● توحید در حاکمیت
● توحید در عبادت

امیدوارم این مقاله برای شما مفید باشد و بهره کافی را از مطالب آن ببرید.

 

 

 

 

 

 

  • بازدید : 38 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

توحيد به معناي يکتاپرستي مهم‌ترين اصل اعتقادي اسلام است. از ديدگاه اسلامي توحيد در معناي وسيع کلمه تنها به معني باور داشتن نيست و به معني اطاعت و تسليم شدن فقط در برابر خدا نيز است، که از تعبير به «توحيد عبادي» يا «توحيد در عبادت» مي‌شود. توحيد يکتاپرستي با خلوص است. به اين معني که از هر گونه شرک (به معني شريک ساختنست در وحدانيت خدا) و کفر( به معني انکار است ازخداکه خالق همه ميباشد) مبرا باشد. توحيد در اسلام به معناي آن است که «هيچ خدايي جز الله نيست»*[۱] و اين مسأله رکن اعتقادات ديني مسلمانان است و شهادت بدان شرط مسلماني است. هر چند مذاهب مختلف از آن تفاسير متفاوت دارند.
در قرآن سوره‌اي در توضيح توحيد و به نام «توحيد» هست و متن آن چنين است:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. بگو خدا يکتاست. خدا بي نياز است. نزاييده و زاييده نشده. و هيچ کس همتاي او نيست.»(بسم الله الرحمن الرحيم. قل هو اللهُ احدٌ. اللهُ الصَمَدُ. لم يَلِد و لم يولَد. و لم يكن له كُفواً احد.)
همچنين طبق بيان قرآن توحيد به اين معناست که «هيچ چيز مثل او نيست»*[۲] بنابراين خداوند در اسلام قابل تجسم و تمثل نيست. چنانکه سنايي سروده‌است:
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي
در قرآن آيات بسياري به توضيح توحيد پرداخته‌است و برخي از مهم‌ترين اين آيات عبارت‌اند از:
آية الکرسي، سوره بقره،آيه ۲۵۵ 
آيه نور، سوره نور، آيه ۳۵ 
سوره آل عمران، آيه ۱۸، ۲۶ و ۲۷ 
متن زير توصيف يکتاپرستي از امام علي است. در خطبه اول نهج البلاغه يکتاپرستي را چنين توضيح مي‌دهد:
«نخستين پايه دين شناخت او[خدا]ست ،و کمال شناخت او راست دانستن(تصديق) اوست، و کمال راست دانستن او يگانه دانستن اوست، و کمال يگانه دانستن او اخلاص براي اوست، و کمال اخلاص براي او نفي چگونگي(صفات) از اوست. زيرا هر صفتي گواه آن است، که غير موصوف است و هر موصوفي گواه آن است که غير صفت است. پس هر کس خداي منزه را وصف کرد براي او همتايى قرار داد، و هر کس براي او همتايى قرار داد او را دو پنداشت، و هر کس او را دو پنداشت او را بخش بخش کرد، و هر کس او را بخش بخش کرد، و هر کس او را بخش‌ بخش کرد پس او را نشناخت، و هر کس او را نشناخت، به سوي‌ش اشاره کرد، و هر کس به او اشاره کرد پس او را محدود کرد، و هر کس او را محدود کرد پس او را شمرد…»*[۳]
يکتاپرستي عبارت است از باور به يک خداي يگانه، ايزدي که همه چيز و همه پديده‌ها را آفريده يا دربرمي‌گيرد.
اشکال يکتاپرستي
يکتاپرستي اشکال گوناگون دارد از جمله:
خداپرستي (THEISM) 
اين روش، باور به يک «خداي شخصيت‌دار» است، يعني خدايي با يک منش و شخصيت ويژه. اين بينش مذهبي بر اين باور است که خداوند جداي از اين جهان وجود دارد و جهان و انسان را آفريده‌است. اين روش باور داشتن به دين را نيز پذيرا است.
خداانگاري (DEISM) 
اين بينش قبول خدا منهاي دين و مذهب است. خداانگاران از راه خرد و بخردانگي به وجود يک خدا معتقد مي‌شوند و به اينکه پيامبراني يا کتاب‌هايي از سوي آفريننده به زمين آمده باور ندارند.
همه خدايي (PANTHEISM) 
همه‌خداباوران يا بديگر سخن، گرايندگان به مفهوم وحدت وجود، کل همين جهان را برابر با خدا مي‌دانند. بسته به تعريف اين مفهوم، بي‌خدايان، خداپرستان و خداانگاران همه مي‌توانند در اين بينش مشترک باشند.
خدافراگيرداني (Panentheism) 
خدا-فراگير-داني گونه اي از خداپرستي است که معتقد است خدا دربر گيرنده جهان است ولي برابر با جهان نيست. يعني جهان ما بخشي از خداست.
وحدت وجودي 
بدين معنا که خدا را برابر با جهان هستي بدانند. همه چيز خداست و در عين خال هيچ چيز خدا نيست. جزو ديدگاههاي عرفاي اسلامي است. همه پديده هاي مخلوق را جلوه اي از خدا مي دانند=کثرت و در عين حال خدا فارغ از احوال اين مخلوقات است و اينها نيست= وحدت آيين زرتشت (مزداپرستي) را نخستين بينش يکتاپرستانه ميان آدميان دانسته‌اند.که شروع آن از ايران بود.
باور پژوهندگان بر اين است که انديشه يکتاپرستي از دين زرتشت به يهوديت و از آنجا به بقيه دين‌ها منتقل شد.
اين مقاله يا بخش، آکنده از الفاظ طفره‌آميز است. لطفاً تا جاي ممکن آن را پيراسته و سپس اين برچسب را برداريد.
[ويرايش] يکتاپرستي در آيين يهود
در روايات مذهبي يهودي، نام ابرام يا ابراهيم به عنوان نخستين يکتاپرست آمده است. روايات يهودي بيان مي‌کنند که ابراهيم با خدايان کهن که به شيوه‌ي اشباح و مجسّمه‌هاي سنگي يا چوبي بودند؛ مخالفت نمود.
با وجود اين که بت‌پرستي در اين زمان ممنوع شده بود؛ اما هرگز تأکيد نشده بود که فقط يهوه وجود دارد و ديگر خدايان دروغين هستند. بر اساس روايت يهودي، خدا در سخن گفتن با ابراهيم خود را تنها خدا معرفي نکرده است:
   
 
من خدايي هستم که تو را از اورکلدانيان آورد تا اين آن که اين زمين را به تو به (پيدايش ۱۵:۸)وراثت دهم.   
 
در سفر خروج، خداي عبرانيان غيور نام گرفته است:
   
 
(خروجاز براي آن که خداي ديگري را پرستش ننمايي، زيرا که خداي تو غيور است.  ۳۴:۱۵)    
و نيز آمده است:
   
 
و خدا اين کلمات را گفت که منم خداوند خداي تو که تو را از زمين مصر از بندگي رهانيدم. زنهار در حضور من تو را خدايان ديگري نباشد. مبادا که از هر آن چه در آسمان است يا در زمين، در فراز است يا در فرود، و يا از آن‌چه در آب‌هاي زيرزمين است از براي خود تمثال بتراشي و آن‌ها را سجده کني؛ بلکه اين‌ها را عبادت ننما زيرا (خروج ۲۰:۵)من که خداي توام خدايي غيورم.    
در دوره‌اي که تنخ يهودي يا اسفار تورات نگاشته شده بودند؛ هنوزي تأکيدي نمي‌شد که فقط يهوه وجود دارد و ديگر خدايان دروغين هستند، بلکه تأکيد بر غيرت و حسادت خداي عبراني بود که نمي‌توانست تحمّل کند که قوم او به خدايان ديگر سجده کنند. علاوه بر اين در تنخ يهودي، بر اين نکته تأکيد مي‌شد که خداي عبرانيان از ديگر خدايان بزرگ‌تر است.
   
 
حال مي‌دانم که خداوند از تمامي خدايان بزرگ‌تر است؛ چون که در کاري که با نخوت رفتار نمودند، او بر آن‌ها غالب آمد.[۱]
   
نفي خدايان ديگر، نخستين بار در سفر تثنيه آمده است:
   
پس امروز بدان و در دل خود انديشه کن که خداوند در آسمان عليا و در زمين سفلي خدا هم اوست و ديگري جز او نيست.[۲]
   
پس از دوران تبعيد، هنوز در معبد يهوه در اورشليم چندخدايي پنهان در بين سران قوم اسرائيل رايج بود. در کتاب حزقيال آمده است:
   
 
و به من گفت که اي فرزند آدم؛ آيا آن زشتکاري‌ها که خاندان اسرائيل در اين‌جا مي‌کنند، مي‌بيني اما ديگر برگشته اين زشتکاري‌هاي بزرگ را ببين. و مرا به بيرون حياط آورد و نگريسته روزنه در ديوار بود. و به من گفت که اي فرزند آدم، اين ديوار را بکن و من ديوار را کندم و اينک دري پديدار گشت. و به من گفت که در اين خانه برو که زشتکاري‌ها را در اين‌جا مي‌کنند. پس ما به درون خانه شده، نگريستم و در برابر من هرگونه از بت‌هاي خاندان اسرائيل از جانوران درنده و حشرات پديدار گشت که بر روي ديوار از گرداگرد منقش بود. و هفتادنفر از مشايخ خاندان اسرائيل در برابر آن‌ها مي‌ايستادند و يأزنيا پسر شافان در ميان ايشان مي‌ايستاد، هر کس مجمرش به دست و عطر چم‌دار بخور بالا مي‌رفت. و به من گفت که اي فرزند آدم آيا آن چه که مشايخ اسرائيل مي‌کنند مي‌بيني که هر کس به حجرره‌ي خود مي‌رود و در تاريکي به پليدي روي مي‌آورد زيرا مي‌گويند که خداوند ما را نمي‌بيند و زمين را واگذشته است. و به من گفت که بازگشته ببين پليدي‌هايي را که به‌جا مي‌آورند، بنگر. و مرا به در دروازه‌ي خانه‌ خداوند که به سوي شمال بود آورد و در آن‌جا زناني مي‌نشستند که براي تموز گريان بودند. و به من گفت که اي فرزند آدم، آيا اين را مي‌بيني، بازگرد تا زشتي از اين بيشتر به تو نمايان سازم. و مرا به حياط اندروني خانه خداوند آورد و در دهنه هيکل خداوند در ميان پيشگاه و مذبح به قدر بيست و پنج نفر که پشت‌هاي خود را به هيکل خداوند داشتند و روي‌هاي خود را به سوي مشرق، و آشکارا آفتاب را به سوي مشرق سجده مي‌نمودند[۳]…

توحيد در قرآن
مقدمه: توحيد و يكتايى خداوند متعال يكى از اصول اعتقادى اسلام و همه اديان ابراهيمى است. در قرآن كريم در آيات زيادى به اين مسئله اشاره و بر آن استدلال شده است: از جمله آيات ۱۶۳ و ۱۶۴ سوره بقره است كه براى آشنايى بيشتر با مطالب نورانى اين دو آيه شريفه تفسير آنها را از كتاب ارزشمند تفسير الميزان اثر علامه طباطبايى (ره) تقديم مى‏داريم. و الهكم اله واحد لا اله الا الله هو الرحمن الرحيم ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اليل و النهار… 
به درستى در خلقت آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و كشتى‏ها كه در دريا بسود مردم در جريانند و در آنچه كه خدا ازآسمان نازل ميكند يعنى آن آبى كه با آن زمين را بعد از مردگيش زنده ميسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشرميكند و گرداندن بادها و ابرهائيكه ميان آسمان و زمين مسخرند آيات و دليلهائى است براى مردمى كه تعقل كنند(۱۶۴). 
و بعضى از مردم كسانى هستند كه بجاى خدا شريك‏ها ميگيرند و آنها را مانند خدا دوست ميدارند وكسانيكه بخدا ايمان آورده‏اند نسبت باو محبت‏شديد دارند، و اگر ستمكاران در همين دنيا آن حالت‏خود را كه‏در قيامت هنگام ديدن 
بيان 
اين آيات كه مسئله توحيد را خاطر نشان ميكند، همه در يك سياق و در يك نظم قرار دارند، و بر مسئله نامبرده اقامه برهان نموده، شرك و سرانجام امر آن را بيان مى‏كند. 
(و الهكم اله واحد)، در سابق در تفسير بسم الله در اول كتاب، تفسير سوره حمد معناى كلمه(اله)گذشت، (معنى”واحد” در”اله واحد”)و اما معناى كلمه(واحد)، بايد دانست كه مفهوم وحدت از مفاهيم بديهى است كه درتصور آن هيچ حاجت بان نيست كه كسى آنرا برايمان معنا كند و بفهماند كه وحدت يعنى چه‏چيزى كه هست موارد استعمال آن مختلف است، چه بسا چيزى را بخاطر يكى از اوصافش‏واحد بدانند، و مثلا بگويند مردى واحد، عالمى واحد، شاعرى واحد، كه مى‏فهماند صفت‏مردانگى و علم و شعر كه در او است‏شركت و كثرت نمى‏پذيرد و درست هم هست، چون‏رجوليتى كه در زيد است قابل قسمت ميان او و غير او نيست، بخلاف رجوليتى كه در زيد و عمرواست – كه دو مردند – و دو رجوليت دارند و مفهوم رجوليت در بين آن دو تقسيم شده و كثرت‏پذيرفته است. 
پس زيد از اين جهت – يعنى از جهت داشتن صفتى بنام رجوليت – موجودى است واحدكه قابل كثرت نيست، هر چند كه از جهت اين صفت و صفات ديگرش مثلا علمش و قدرتش وحياتش، و امثال آن واحد نباشد، بلكه كثرت داشته باشد. 
(بيان فرق اجمالى بين دو كلمه”احد”و”واحد”)ولى اين جريان در خداى سبحان وضع ديگرى بخود مى‏گيرد، ميگوئيم خدا واحد است، بخاطر اينكه صفتى كه در اوست – مثلا الوهيتش – صفتى است كه احدى با او در آن صفت‏شريك نيست و باز مى‏گوئيم: خدا واحد است چون علم و قدرت و حيات دارد، و خلاصه بخاطرداشتن چند صفت وحدتش مبدل به كثرت نمى‏شود، براى اينكه علم او چون علوم ديگران وقدرتش و حياتش چون قدرت و حيات ديگران نيست، و علم و قدرت و حيات و ساير صفاتش اورا متكثر نمى‏كند، تكثرى كه در صفات او هست تنها تكثر مفهومى است و گر نه علم و قدرت وحياتش يكى است، آنهم ذات او است، هيچيك از آنها غير ديگرى نيست، بلكه او عالم است‏بقدرتش و قادر است بحياتش، وحى است به علمش، بخلاف ديگران كه اگر قادرند به قدرتشان‏قادرند و اگر عالم هستند، به علمشان عالم هستند، خلاصه صفاتشان هم مفهوما مختلف است وهم عينا. 
و چه بسا ميشود كه چيزى از ناحيه ذاتش متصف به وحدت شود، يعنى ذاتش، ذاتى باشد كه‏هيچ تكثرى در آن نباشد و بالذات تجزيه را در ذاتش نپذيرد، يعنى نه جزء جزء بشود؟و نه ذات واسم و نه ذات و صفت و همچنين جزئى نداشته باشد، اينگونه وحدت همانست كه كلمه(احد)رادر آن استعمال مى‏كنند و ميگويند خدايتعالى احدى الذات است و در اين استعمال حتما بايدبه كلمه ذات و مثل آن اضافه شود مگر آنكه در سياق نفى و يا نهى قرار گيرد كه در آنصورت ديگرلازم نيست اضافه شود. 
مثل اينكه بگوئيم: (ما جائنى احد)، يعنى احدى نزد من نيامد كه در اينصورت اصل ذات رانفى كرده‏ايم، يعنى فهمانده‏ايم: هيچكس نزد من نيامد، نه واحد و نه كثير براى اينكه وحدت، درذات اعتبار شده بود نه در وصفى از اوصاف ذات، بله اگر وحدت در وصف اعتبار شود مثل اينكه‏بگوئيم: 
(ما جائنى واحد)، يعنى يكنفر كه داراى وصف وحدت است نزد من نيامد، در اينصورت‏اگر دو نفر يا بيشتر نزد من آمده باشد، دروغ نگفته‏ايم، چون آنچه را نفى كرديم وصف يك نفرى‏بود، خواستيم بگوئيم يك مرد با قيد يك نفرى نزد من نيامد و اين منافات ندارد با اينكه چند مردنزد من آمده باشند، فعلا همين فرق اجمالى ميان دو كلمه احد و واحد را در نظر داشته باش تاانشاء الله تعالى شرح مفصل آن در تفسير سوره: (قل هو الله احد) (۱) بيايد. 
و سخن كوتاه آنكه جمله: (الهكم اله واحد)، با همه كوتاهيش مى‏فهماند: كه الوهيت‏مختص و منحصر به خدايتعالى است و وحدت او وحدتى مخصوص است، وحدتى است كه لايق‏ساحت قدس اوست، چون كلمه وحدت بر حسب آنچه مخاطبين به خطاب(اله شما)از آن‏مى‏فهمند، بر بيش از وحدت عامه‏اى كه قابل انطباق بر انواع مختلف است، دلالت نمى‏كند و اين‏قسم وحدت لايق به ساحت قدس ربوبى نيست، (به بيانى ساده‏تر اينكه چند قسم وحدت داريم). 
(اقسام وحدت و نكته‏اى كه در جمله”الهكم اله واحد”هست)۱ – وحدت عددى كه در مقابل عدد دو و سه الخ است. 
۲ – وحدت نوعى كه ميگوئيم: انسان ايرانى و هندى از نوع واحدند. 
۳ – وحدت جنسى كه ميگوئيم: انسان و حيوان از يك جنسند(مترجم). 
در چنين زمينه‏اى اگر قرآن كريم بفرمايد(معبود شما واحد است)، ذهن شنونده به آن‏وحدتى متوجه ميشود كه كلمه(واحد)در نظرش به آن معنا است، به همين جهت اگر فرموده بود(الله اله واحد، الله اله واحد است)توحيد را نمى‏رسانيد، براى اينكه در نظر مشركين هم الله اله‏واحد است، همچنانكه يك يك آلهه آنان اله واحدند، چون هيچ الهى دو اله نيست، هر يك براى‏خود و در مقابل خدا اله واحدند. 
و همچنين اگر فرموده بود(و الهكم واحد، اله شما واحد است)، باز آنطور كه بايد، نص وصريح در توحيد نبود، براى اينكه ممكن بود گمان شنونده متوجه وحدت نوعيه شود، يعنى متوجه‏اين شود كه اله‏ها همه يكى هستند، چون همه يك نوعند و نوعيت الوهيت در همه هست، نظير اينكه‏در تعداد انواع حيوانات ميگوئيم اسب يكنوع و قاطر يكنوع و چه و چه يكنوع است، با اينكه هريك از نامبرده‏ها داراى هزاران فرد است. 
لكن وقتى فرمود: (و الهكم اله واحد)و معناى اله واحد را – كه در مقابل دو اله و چند اله‏است – بر كلمه(الهكم)اثبات كرد، آنوقت عبارت صريح در توحيد ميشود، يعنى الوهيت رامنحصر در يكى از آلهه‏اى كه مشركين معتقد بودند كرده و آن الله تعالى است. 
(لا اله الا هو)، اين جمله نص و صراحت جمله قبلى را تاكيد مى‏كند و تمامى توهمها وتاويل‏هائى كه ممكن است در باره عبارت قبلى به ذهن آيد، بر طرف ميسازد. 
و اما معناى مفردات اين جمله – كلمه(لا)در اين جمله نفى جنس مى‏كند و لاى نفى جنس‏اسم و خبر لازم دارد، و چون مراد به(اله)هر چيزى است كه واقعا و حقيقتا كلمه(اله)بر آن‏صادق باشد، به همين جهت صحيح است بگوئيم خبر(لا)كه در جمله حذف شده كه كلمه(موجود)و يا هر كلمه‏اى است كه به عربى معناى موجود را بدهد، مانند(كائن)و امثال آن، و تقديرجمله اين است كه(لا اله بالحقيقة و الحق بموجود الا الله، يعنى اله حقيقى و معبودى به حق‏موجود نيست به غير از الله)، و چون ضميرى كه به لفظ جلاله(الله)بر مى‏گردد هميشه در قرآن‏كريم ضمير رفع است نه نصب يعنى هيچ نفرموده(لا اله الا اياه)(“الا”در”لا اله الا هو”براى استثناء نيست)از اينجا مى‏فهميم در كلمه(الا)الاى استثناء نيست، چون اگر استثناء بود، بايد مى‏فرمود: (لا اله الا اياه)نه(لا اله الا هو)، بلكه‏وصفى است به معناى كلمه(غير)و معنايش اين است كه هيچ اله به غير الله موجود نيست. 
پس تا اينجا اين معنا روشن شد كه جمله مورد بحث‏يعنى جمله(لا اله الا هو)الخ در سياق‏نفى الوهيت غير خداست، يعنى نفى الوهيت آن آلهه موهومى كه مشركين خيال مى‏كردند اله‏هستند، نه سياق نفى غير خدا و اثبات وجود خداى سبحان كه بسيارى از مفسرين پنداشته‏اند. 
شاهدش هم اين است كه مقام، مقامى است كه تنها احتياج دارد خدايان ديگر نفى شود، تادر نتيجه الوهيت منحصر در يكى از خدايان مشركين يعنى در الله تعالى گردد، و هيچ احتياجى به‏اثبات الوهيت‏خدا و بعد نفى الوهيت آلهه ندارد. 
علاوه بر اينكه قرآن كريم اصل وجود خدايتعالى را بديهى ميداند يعنى عقل براى پذيرفتن‏وجود خداى تعالى احتياجى به برهان نمى‏بيند و هر جا از خدا صحبت كرده، عنايتش همه در اين‏است كه صفات او را از قبيل وحدت و يگانگى و خالق بودن و علم و قدرت و صفات ديگر او رااثبات كند. 
و اى بسا بعضى به تقدير گرفتن لفظ(موجود)و هر چه كه به معناى آن باشد، اشكال كنند، كه اين تقدير تنها مى‏رساند كه غير خدا اله ديگرى فعلا موجود نيست و اثبات نميكند كه اصلاممكن نيست اله ديگر وجود داشته باشد، در حاليكه مطلوب نفى امكان آن است. 
  • بازدید : 41 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

توحيد عرفان به معني وحدت وجود موجود است ،كه براساس آن تنهايك حقيقت وجود واقعي دارد و پديده هاي دگر همه مظاهر و  تعنيات آن حقيقت اند و با اين حساب بايد همه چيز خدا ، و خدا همه چيز بوده باشد . عارف كسي است كه حق را درهمه چيز مي بيند بلكه آن را عين همه چيز مي داند و نيز عارف معتقد است جهان و هرچه در اوست  الوهي است .
درمكتب عرفان عشق و جذبه نيروي حاكم بر همه عناصر واجزاء جهان است و همين جاذبه عشق  ساري غير مرئي است كه عالم هستي را زنده و برنا نگه داشته و سلسله موجودات را به هم پيوسته است به طوريكه اگر در اين پيوستگي و به هم بستگي سستي و خللي روي دهد رشته هستي گسيخته خواهد شد و قوام ودوام از نظام عالم وجود رخت برخواهد بست .
عرفا نسبت به پيروان اديان و مذاهب ديگر  هميشه به ديده اغماض مي نگريستند و معتقد بودند كه معني يكي است هرچند كه عبارتهامختلف باشند و جانانه كعبه و بتخانه يكي است و حرم و دير سبحه و پيمانه چندان فرقي ندارند در صورتي كه اهل هر دين و مذهب يكي از اساسي ترين مسائل اعتقادي اش حقانيت دين و مذهب خاص خود و بطلان تمام اديان و مذاهب ديگربود .
ابن عربي از عرفاي قرن ۶* مي گويد «‌مبادا كه تنها بعقيده اي خاص پايبند بوده و عقايد ديگر را كفر بداني كه در اين صورت زيان مي بري و بلكه علم به حيقيقت مسئله را از دست خواهي داد پس باطن خود را هيولا و ماده تمامي صورتهاي اعتقادي بگردان از آن جهت كه خداي تعالي برترو والاتر از آن است كه در انحصار عقيده خاص واقع شود.»
عرفان نيز نميتوانسته از تأثير اسلام بركنار باشد در واقع زندگي و حالات و كمالات ومناجات رسول اكرم سرشار از شور و هيجان معنوي و مملو از بشارات عرفاني است . دعاهاي رسول اكرم (ص) فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرارگرفته است .
امير المومنين علي(ع) كه اكثريت قريب به اتفاق اهل عرفاو تصوف سلسله هاي خود را به ايشان مي رسانند كلماتش الهام بخش معنويت و معرفت است .
دعاهاي اسلامي مخصوصاً دعاهاي شيعي گنجينه اي از معارف اسلامي است از قبيل دعاي كميل ، دعاي ابو حمزة‌ثمالي ، مناجات شعبانيه ، دعاهاي صحيفه سجاديه عاليترين انديشه هاي معنوي در اين دعاها است .آيا با وجود اين همه منابع جاي اين است كه ما در جستجوي يك منبع خارجي باشيم ؟ مستشرقين در جستجوي منبعي غير از اسلام هستند كه الهام بخش معنويت هاي عرفاني باشد و درياي عظيم را ناديده مي گيرند . 
  در نهايت به بررسي اجمالي موارد زير مي پردازيم 
۱٫ علم عرفان 
۲٫ بررسي ارزش و اصالت عرفان اسلامي 
۳٫ ارتباط تصوف و اسلام*   
۴٫ ارتباط تصوف و عرفان اسلامي
عرفان و تصوف 
يكي از علومي كه در دامن فرهنگ اسلامي زاده شد و رشد يافت . تكامل پيدا كرد علم عرفان است . درباره عرفان از دو جنبه مي توان بحث و تحقيق كرد : يكي از جنبه اجتماعي و ديگر از جنبه فرهنگي . 
عرفان با ساير طبقات فرهنگي اسلامي از قبيل مفسرين . محدثين فقها ، متكلمين ، فلاسفه ادبا . شعرا … يك تفاوت مهم  دارند و آن اينكه علاوه بر اينكه يك طبقه فرهنگي هستند و علمي به نام عرفان بوجود آوردند و دانشمندان بزرگي در ميان آنها ظهور كردند و كتب مهمي تاليف كردند . يك فرقه اجتماعي در جهان اسلام بوجود آوردند با مختصاتي مخصوص به خود . بر خلاف ساير طبقات فرهنگي از قبيل فقها و حكما و غيره كه صرفا طبقه اي فرهنگي هستند و يك فرقه مجزا از يكديگر به شمار نمي روند . 
اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگي ياد شوند با عنوان « عرفا » و هر گاه با عنوان اجتماعي شا ن ياد شوند غالبا با عنوان « متصوفه » ياد مي شوند . 
عرفا و متصوفه هر چند يك انشعاب مذهبي دراسلام تلقي نمي شوند و خود نيز مدعي چنين انشعابي نيستند و در همه فرق و مذاهب اسلامي حضور دارند ، در عين حال يك گروه وابسته و بهم پيوسته اجتماعي هستند . يك سلسله افكار و انديشه ها و حتي آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و سكوت در خانقاهها و غيره به آنها به عنوان يك فرقه مخصوص فرهنگي و اجتماعي رنگ مخصوص داده و مي دهد . 
 البته همواره – خصوصا در ميان شيعه – عرفايي بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهري با ديگران ندارند و در عين حال عميقا اهل سير و سلوك عرفاني مي باشند . و در حقيقت عرفاني حقيقي اين طبقه اند ، نه گروههايي كه صدها اداب از خود ايجاد كرده و بدعتها ايجاد كرده اند . 
ما دراين درسها كه درباره كليات علوم اسلامي بحث مي كنيم به جنبه تصوف عرفان كاري نداريم ، فقط از جنبه فرهنگي وارد بحث مي شويم ، يعني به عرفان به عنوان يك علم و يك شاخه از شاخه هاي فرهنگ اسلامي نظر داريم نه به  عنوان يك روش و طريقه كه فرقه اجتماعي پيرو آن هستند . 
اگر بخواهيم از جنبه اجتماعي وارد بحث شويم ناچار بايد اين فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبت و منفي ، مفيد يا مضري كه در جامعه اسلامي داشته است . فعل و انفعالهايي كه ميان اين فرقه را از نظر علل و منشا و از نظر نقش مثبت و منفي ، مفيد يا مضري كگه در جامعه اسلامي داشته است فعل و انفعالهايي كه ميان اين فرقه و ساير فرق اسلامي رخ داده است رنگي به معارف ا سلامي داده است ، تاثيري كه در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهيم . ما فعلا به اين مطالاب كاري نداريم . بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان يك علم و يك بخش فرهنگي است . 
عرفان به عنوان يك دستگاه علمي و فرهنگي داراي دو بخش است : بخش عملي و بخش نظري .
بخش عملي عبارت است از ”ان قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بيان مي كند و توضيح مي دهد . 
عرفان در اين بخش ماننند اخلاق است ، يعني يك علم عملي است با تفاوتي كه بعدا بيان مي شود . 
اين بخش از عرفان علم « سير و سلوك » ناميده مي شود . در اين بخش از عرفان توضيح داده مي شود كه « سالك » براي اينكه به قله انسانيت يعني توحيد برسد از كجا بايد آغاز كند و چه منازل و مراحلي را بايد طي كند و در منازل بين راه چه احوالي براي او رخ دهد و چه .ارداتي بر او وارد مي شود و البته همه اين مراحل و منازل بايد با اشراف و مراقبتهاي يك انسان كامل و پخته كه قبلا اين راه را طي كرده و از رسم و راه منزلتها ، آگاه است صورت گيريد و اگر همت انسان كاملي بدرقه راه نباشد خطر گمراهي است . 
عرفا از انسان كاملي كه ضرورتا بايد همراه نو سفران باشد گاهي به طاير قدس و گاهي به خضر تعبير مي كنند . 
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس                            كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم 
ترك اين مرحله بي همرهي خضر مكن                  ظلمات است بترس از خطر گمراهي 
البته توحيدي كه از نظر عارف ، قله منيع انسانيت به شمار مي رود و آخرين مقصد سير و سلوك عارف است . با توحيد مردم عامي و حتي با توحيد فيلسوف ، يعني اينكه واجب الوجود يكي است نه بيشتر ، از زمين تا آسمان متفاوت است . 
توحيد عارف يعني موجود حقيقي منحصر به خداست ، جز خدا هر چه هست نمود است نه بود . توحيد عارف يعني جز خدا هيچ نيست 
توحيد عارف يعني طي كردن و رسيدن به مرحله جز خدا هيچ نديدن . 
اين مرحله از توحيد را مخالفان عرفا تاييد نمي كنند و احيانا آن را كفر و الحاد مي خواننند ، ولي عرفا معتقدند كه توحيد حقيقي همين است    ، ساير مراحل توحيد خالي از شرك نيست . از نظر عرفا رسيدن به اين مرحله كار عقل و انديشه نيست كار دل و مجاهده و سير و سلوك و تصفيه و تذهيب نفس است . 
به هر حال اين بخش عرفان بخش عملي عرفان است ، از اين نظر مانند علم اخلاق است كه درباره چه بايد كرد ها بحث مي كند با اين تفاوت كه : 
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مي كند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خدا است و حال آنكه همه سيستمهاي اخلاقي ضرورتي نمي بينند كه درباره روابط انسان با خدا بحث كنند ، فقط سيستمهاي اخلاقي مذهبي اين جهت را مورد عنايت و توجه قرار مي دهند . 
  • بازدید : 49 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بحث اصول عقايد را با طرح سوالي شروع مي كنيم : 
آيا انسان به دين نياز دارد؟
قبل از پاسخ اين سوال ، لازم است ابتدا نيازهاي انسان را ذكر كنيم .
هر انساني سه نوع نياز دارد:۱
نياز شخصي ۲ نياز اجتماعي ۳ نياز عالي نياز شخصي ، مثل نياز به غذا، پوشاك ، مسكن ، همسر. 
نياز اجتماعي ، اموري است كه انسان چون در جامعه زندگي مي كند به آنها نياز دارد. مانند قانون ، مقرّرات و رهبر. 
نياز عالي ، نياز انسان به شناخت و معرفت است ، كه بشر سوالات متعدّدي درباره خود و هستي دارد و مي خواهد خيلي چيزها را بشناسد و بداند و درباره آنها اطلاعاتي داشته باشد. مثلا شناخت هستي و مبدأ آن ، شناخت هدف هستي و مقصد و پايان آن ، شناخت راه زندگي و شناخت حقّ و باطل ، از جمله نيازها وخواسته هاي هر انساني است . 
اكنون بار ديگر سوال قبلي را تكرار مي كنيم : انسان چه نيازي به دين دارد؟ پاسخ : در ميان انواع نيازهاي انسان ، دين ، پاسخگوي نيازهاي عالي اوست . انسان ها براي پاسخگويي به نيازهاي عالي خود به دين نيازمندند، و دين به سوالات فوق پاسخ مي دهد. 
دين توضيح مي دهد كه سرچشمه هستي كجاست ، آفريدگار هستي كيست ، هدف هستي چيست ، معيار شناخت حقيقت كدام است و مسئوليّت ما در اين مجموعه چيست . 
كدام راه ؟
ما انسان ها، براي سعادت و رشد خود به برنامه و طرح نيازمنديم و از سه طريق مي توانيم برنامه مورد نياز خود را به دست آوريم . به عبارت ديگر سه راه پيش روي ماست :۱
طبق ميل و سليقه خود عمل كنيم .۲
طبق خواسته هاي مردم برنامه خود را تنظيم كنيم .۳
خود را تسليم خدا نماييم و راه خود را فقط از او بگيريم . 
راه خود راه خود ساخته ، هرگز راه مطمئنّي نيست ، زيرا معلومات ، اطلاعات و دانش انسان بسيار محدود است . او شاهد صدها اشتباه و خطا در اعمال گذشته خويش است . وجود پشيماني هاي بسيار در زندگي ما دليلي است بر اشتباه بودن راهي كه رفته ايم و چه بسيار از تصوّرات ، برداشت ها و قضاوت هاي ما، كه بعدا معلوم مي شود اشتباه بوده است . 
مضافا، طوفان غرائز هر لحظه انسان را از سويي به سويي مي برد وخواسته هاي جديدي را مطرح مي كند، با اين وضع آيا صلاح است باز هم در انتخاب راهي كه به سعادت يا شقاوت هميشگي انسان مربوط مي شود، طبق فكر ناقص وعلم محدود خود عمل كند!؟ 
راه مردم 
راه دوّم نيز در نامطمئن بودن ، دست كمي از راه اوّل ندارد، چون همان خطا و سهو و محدوديّت كه در دانش و انديشه من بود در نظريه ديگران نيز هست .
همان گونه كه من در دام هواها و هوس هاي خويش گرفتارم ، ديگران نيز همين گرفتاري را داشته و دارند و همان طور كه من بارها پشيمان شده و مي شوم ، ديگران نيز همين پشيماني را داشته و خواهند داشت .

از همه اينها گذشته ، هيچ دليلي وجود ندارد كه من از سليقه خود صرف نظر كنم و دنبال سليقه هاي گوناگون ديگران باشم . آزادي خود را رها كرده ، اسير كساني شوم كه نه حقيقت مرا مي شناسند، نه سعادت ابدي مرا مي دانند و نه معلوم است كه خير خواهم باشند. 
راه دين يا راه برتر راه دين ، راهي است كه آفريدگار براي ما قرار داده و بديهي است كه سازنده هر كالايي به مشخّصات و نيازهاي آن از ديگران آگاه تر است و بهتر از هر كسي مي تواند مقرّرات مربوط به نحوه استفاده و يا حفظ و نگهداري آن را مشخّص نموده ، اعلام كند. 
آيا وجود انسان ، از يك كالاي ساخته دست بشر كمتر ويا ساده تر است !؟ راه ما و مقرّرات و قوانين زندگي ما را نيز بايد سازنده وخالق ما يعني خداي بزرگ بيان كند، زيرا او از هر كس نسبت به بندگان خود آگاه تر و مهربان تر است . 
انتخاب راه دين ، سفارش عقل است علاوه بر مطالب فوق ، انتخاب راه دين ، امري كاملا عقلاني ومنطقي است ; زيرا انسان عاقل هميشه احتمال خطر را خصوصا اگر مهم باشد، جدّي مي گيرد. در جمعي كه به مسافرت مي روند، آن كسي بر مبناي عقل و خرد گام برمي دارد كه هنگام سفر و احتمال خطر، چيزهايي با خود برمي دارد، طنابي براي بكسل كردن ، زنجير چرخي براي يخبندان ، جك و زاپاسي براي پنچري ، چراغ قوّه اي براي تاريكي و چوب و چماقي براي حمله دزدي مسلح . 
انسان عاقل همواره به پيش آمدهاي احتمالي سفر فكر مي كند و اين وسايل را همراه خود مي برد، در مقابل ، افرادي كه از عقل خود بهره اي نمي گيرند، سفر را آغاز كرده ، هيچ يك از وسايل مورد نياز را برنمي دارند. در طول سفر چنانچه مشكلي پيش نيايد و خطري اتّفاق نيفتد. كساني كه اين گونه امكانات را همراه خود برداشته اند ضرري نكرده اند; بلكه در طول سفر از احساس آرامش و اطمينان برخوردار بوده اند، امّا اگر نيازي به اين وسايل پيش آمد، كساني كه همراه خود هيچ وسيله اي ندارند چه كنند؟ مانند
همين ماجرا براي كساني كه در اين دنيا، دين را برگزيده ، دستورهاي آن را اجرا مي كنند با كساني كه دين را رها نموده و به آداب و اعمال ديني پايبند نيستند، اتّفاق مي افتد. 
انسان عاقل ، بر اثر گفتار انبيا و بندگان صالح و صادق ، راه پر مخاطره اي را پيش روي خود مي بيند، آنان به او گفته اند: روزي فرا مي رسد كه بايد پاسخگوي اعمال خود باشد، پاداش كارهاي نيكش را مي بيند و به خاطر كارهاي زشت و ناپسندش مجازات مي شود. پيامبران الهي او را از ارتكاب گناهان باز داشته و انجام اعمال نيك را به او سفارش كرده اند. 
به او گفته اند: سالي يك ماه رمضان ، روزه بگيرد. به جاي آنكه شراب بنوشد از خود انگور استفاده كند و روزي چند دقيقه در برابر خالق خويش نماز گزارد و به جاي بي حرمتي به ناموس ديگران ، ازدواج كند و عفّت خود را حفظ نمايد.
حال اگر اين وعده و وعيدها راست نبود و قيامتي به وجود نيامد و سوال و جواب و پاداش و مجازاتي در كار نبود، كسي كه در دنيا ديندار بوده ، مقرّرات و دستورات دين را مراعات نموده ، هيچ ضرري نكرده است . بلكه حداكثر به اندازه اي كه فرد بي دين ، اوقات خود را صرف كارهاي بي ارزش نموده است ، فرد ديندار نماز خوانده ، يادستوري ديني را انجام داده است ، امّا اگر قيامتي در بين بود، كه به هزار و يك دليل هست آن وقت افراد بي دين ، و غير مذهبي و لاابالي چه خواهند كرد؟! بنابراين مذهبي ها به هر حال برنده اند و افراد لاابالي و غيرمذهبي ، در معرض خطر و ضرر قرار دارند. 
البتّه روشن است كه انجام اعمال ديني و پايبند بودن به آداب آن ، صبر و استقامت مي خواهد، فرد ديندار براي انجام تكاليف ديني خود بايد متلك هاي افراد لاابالي را تحمّل كند، بويژه افرادي كه در ميان خانواده ها و دوستان غير مذهبي به سر مي برند بايد تحمّل بيشتري داشته باشند. 
قرآن كريم مي فرمايد: روش مجرمان و خلافكاران ، اين است كه به مومنان مي خندند. و هرگاه از كنار دينداران مي گذرند (آنها را مورد تمسخر قرار داده و) به يكديگر چشمك مي زنند. و زماني كه به نزد حزب و باند و گروهشان برمي گردند، مسرورند. (به اصطلاح پشت سر مومنان صفحه مي گذارند.) و هنگامي كه آنها را مي بينند مي گويند: اينها گمراهند. (۱) قرآن در اين آيات به چهار نوع برخورد زشت خلافكاران ، اشاره مي كند: خنديدن ، غمزه كردن ، فكاهي گفتن و نسبت گمراهي دادن . آنگاه در ادامه مي فرمايد: در روز قيامت نيز مومنان به آنان خواهند خنديد! آري ، در روز قيامت آشكار مي شود كه زيانكار واقعي چه كسي است ! 
انتخاب راه دين ، مطابق فطرت است 
فطرت ، بر وزن خلقت و به معناي آن است . هر نوع احساسي در انسان كه در پديد آمدن آن ، استاد و مربّي و تمرين نقش نداشته ، و امري دائمي و هميشگي ، در همه مردم ، همه مكان ها و همه زمان ها باشد، از آن احساس ، گاه به فطرت و زماني به غريزه تعبير مي شود. البتّه معمولا غريزه به آن سري از احساسات و تمايلات گفته مي شود كه در حيوان و انسان ، هر دو باشد، مانند احساس گرسنگي و تشنگي . آري ، نشانه فطري بودن يك موضوع همان عموميّت آن است . مثلا علاقه مادر به فرزند، فطري است ، يعني احساسي است كه بدون معلّم و مربّي و تلقين ، در آفرينش او نهفته شده و عموميّت دارد، يعني در هر زمان و مكان و در هر رژيم و نظامي ، اين علاقه را در مادران خواهيد يافت . 
  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

وَ هُوَ الَّذِى أَنشأَ جَنَّتٍ مَّعْرُوشتٍ وَ غَيرَ مَعْرُوشتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مخْتَلِفاً أُكلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشبهاً وَ غَيرَ مُتَشبِهٍ كلُوا مِن ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَ ءَاتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسرِفُوا إِنَّهُ لا يحِب الْمُسرِفِينَ(۱۴۱)
  ترجمه :
۱۴۱ – او است كه باغهاى معروش (باغهائى كه درختانش روى داربستها قرار مى گيرند) و باغهاى غير معروش (درختانى كه نياز به داربست ندارند) آفريد، و همچنين نخل و انواع زراعت را كه از نظر ميوه و طعم با هم متفاوتند و (نيز) درخت زيتون و انار را كه از جهتى با هم شبيه و از جهتى تفاوت دارند (برگ و ساختمان ظاهريشان شبيه يكديگر است در حالى كه طعم ميوه آنها فوق العاده متفاوت ) از ميوه آن به هنگامى كه به ثمر مى نشيند بخوريد و حق آن را به هنگام درو بپردازيد، اسراف نكنيد كه خداوند مسرفين را دوست نمى دارد.
در اين آيه به چند موضوع اشاره شده است كه هر كدام در حقيقت نتيجه ديگرى است .
نخست مى گويد: خداوند همان كسى است كه انواع باغها و زراعتها با درختان گوناگون آفريده است كه بعضى روى داربستها قرار گرفته ، و بام منظره
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۳ 
بديع و دل انگيز خود چشمها را متوجه خويش مى سازند، و با ميوه هاى لذيذ و پر بركت كام انسان را شيرين مى كنند، و بعضى بدون احتياج به داربست بر سر پا ايستاده و سايه بر سر آدميان گسترده ، و با ميوه هاى گوناگون به تغذيه انسان خدمت مى كنند (و هو الذى انشا جنات معروشات و غير معروشات ).
مفسران در تفسير كلمه معروش و غير معروش سه احتمال داده اند:
۱ – همان كه در بالا به آن اشاره شد، يعنى درختانى كه روى پاى خود نمى ايستند و نياز به داربست دارند، و درختانى كه بدون نياز به داربست روى پاى خود مى ايستند. (زيرا عرش در لغت به معنى برافراشتن و هر موجود برافراشته است و به همين جهت به سقف و يا تخت پايه بلند، عرش گفته مى شود)
۲ – منظور از معروش درخت اهلى است كه به وسيله ديوار و امثال آن در باغها حفاظت مى شود و غير معروش درختان بيابانى و جنگلى و كوهستانى است .
۳ – معروش درختى است كه بر سر پا ايستاده و يا به روى زمين بلند شده اما غير معروش درختى است كه به روى زمين مى خوابد و پهن مى شود.
ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، و شايد ذكر معروشات در آغاز سخن به خاطر ساختمان عجيب و شگفت انگيز اين گونه درختان است ، يك نگاه كوتاه به درخت انگور و ساقه و شاخه پر پيچ و خم آن ، كه با قلابهاى مخصوصى مجهز است ، و خود را به اشياء اطراف مى چسباند تا كمر راست كند، شاهد اين اين مدعا است .
سپس اشاره به دو قسمت از باغها و جنات كرده مى گويد: و همچنين درختان نخل و زراعت را آفريد (و النخل و الزرع ).
ذكر اين دو بالخصوص به خاطر آن است كه از اهميت ويژه اى در زندگانى بشر و تغذيه او برخوردارند (توجه داشته باشيد كه جنت هم به باغ و هم
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۴ 
به زمينهاى پوشيده از زراعت گفته مى شود).
بعد اضافه مى كند كه اين درختان از نظر ميوه و طعم با هم متفاوتند يعنى با اينكه از زمين واحدى مى رويند هر كدام طعم و عطر و خاصيتى مخصوص به خود دارند، كه در ديگرى ديده نمى شود (مختلفا اكله ).
سپس اشاره به دو قسمت ديگر از ميوه هائى مى كند كه فوق العاده مفيد و داراى ارزش حياتى هستند، و مى گويد: همچنين زيتون و انار (و الزيتون و الرمان )
انتخاب اين دو ظاهرا به خاطر آن است كه اين دو درخت در عين اينكه از نظر ظاهر با هم شباهت دارند، از نظر ميوه و خاصيت غذائى بسيار با هم متفاوتند لذا بلافاصله مى فرمايد هم با يكديگر شبيهند و هم غير شبيه (متشابها و غير متشابه )
پس از ذكر اين همه نعمتهاى گوناگون ، پروردگار مى گويد: از ميوه آنها به هنگامى كه به ثمر نشست ، بخوريد ولى فراموش نكنيد كه به هنگام چيدن ، حق آن را بايد ادا كنيد) (كلوا من ثمره اذا اثمر و آتوا حقه يوم حصاده ).
و در پايان ، فرمان مى دهد كه اسراف نكنيد، زيرا خداوند مسرفان را دوست نمى دارد (و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ).
اسراف به معنى تجاوز از حد اعتدال است ، و اين جمله مى تواند اشاره به عدم اسراف در خوردن و يا عدم اسراف در بخشش بوده باشد، زيرا پارهاى از اشخاص به قدرى دست و دل بازند كه هر چه دارند به اين و آن مى دهند و خود و فرزندانشان معطل مى مانند.
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۵ 
  نكته ها
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد: 
۱ – پيوند آيه با آيات قبل – در آيات گذشته از اين سوره ، سخن از احكام خرافى بت پرستان در ميان بود، كه از زراعت و چهارپايان نصيبى براى خدا قرار مى دادند، و عقيده داشتند كه اين سهام بايد به شكل مخصوصى مصرف گردد، و سوار شدن بر پشت بعضى از چهارپايان را تحريم مى كردند و بچه هاى خود را براى بعضى از بتها قربانى مى نمودند.
آيه فوق و آيه اى كه بعد از اين مى آيد در حقيقت پاسخى به تمام اين احكام خرافى است ، زيرا صريحا مى گويد
خالق تمام اين نعمتها خدا است ، او است كه همه اين درختان و چهارپايان و زراعتها را آفريده است و هم او است كه دستور داده از آنها بهره گيريد و اسراف نكنيد، بنابراين غير او نه حق تحريم دارد و نه حق تحليل .
۲ – در اينكه جمله اذا اثمر (هنگامى كه ميوه دهد) با ذكر كلمه ثمره قبل از آن چه منظورى را تعقيب مى كند، در ميان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهرا هدف از اين جمله اين است كه به مجرد اينكه ميوه بر درختان ، و خوشه و دانه در زراعت آشكار شود، بهره گرفتن از آنها مباح و جائز است ، اگر چه حق مستمندان هنوز پرداخته نشده است و اين حق را تنها در موقع چيدن ميوه و در درو كردن (يوم الحصاد) بايد پرداخت (دقت كنيد).
۳ – منظور از اين حق كه بهنگام درو بايد پرداخت چيست ؟ بعضى معتقدند همان زكات واجب ، يعنى يكدهم و يك بيستم است ، ولى با توجه به اينكه اين سوره در مكه نازل شده و حكم زكات در سال دوم هجرت و يا بعد از آن در مدينه
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۶ 
نازل گرديده است ، چنين احتمالى بسيار بعيد به نظر مى رسد.
در روايات فراوانى كه از اهلبيت (عليهم الاسلام ) به ما رسيده و همچنين در بسيارى از روايات اهل تسنن اين حق ، غير از زكات معرفى شده و منظور از آن چيزى است كه بهنگام حضور مستمند در موقع چيدن ميوه و يا درو كردن زراعت به او داده مى شود، و حد معين و ثابتى ندارد.
و در اين صورت آيا اين حكم واجب است يا مستحب ، بعضى معتقدند كه يك حكم وجوبى است كه قبل از تشريع حكم زكات بر مسلمانان لازم بوده ولى بعد از نزول آيه زكات ، اين حكم منسوخ شد، و حكم زكات با حد و حدود معينش به جاى آن نشست .
ولى از روايات اهلبيت (عليهم السلام ) استفاده مى شود كه اين حكم نسخ نشده و به عنوان يك حكم استحبابى هم اكنون به قوت خود باقى است .
۴ – تعبير به كلمه يوم ممكن است اشاره به اين باشد كه چيدن ميوه ها و درو كردن زراعتها بهتر است در روز انجام گيرد، اگر چه مستمندان حاضر شوند و قسمتى به آنها داده شود، نه اينكه بعضى از افراد بخيل ، شبانه اين كار را بكنند، تا كسى با خبر نشود، در رواياتى كه از طرق اهلبيت (عليهم السلام ) به ما رسيده نيز روى اين موضوع تاكيد شده است .
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۷ 
آيه ۱۴۲ – ۱۴۴
آيه و ترجمه 
وَ مِنَ الاَنْعَمِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً كلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطوَتِ الشيْطنِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوُّ مُّبِينٌ(۱۴۲)
ثَمَنِيَةَ أَزْوَجٍ مِّنَ الضأْنِ اثْنَينِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَينِ قُلْ ءَالذَّكرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الاُنثَيَينِ أَمَّا اشتَمَلَت عَلَيْهِ أَرْحَامُ الاُنثَيَينِ نَبِّئُونى بِعِلْمٍ إِن كنتُمْ صدِقِينَ(۱۴۳)
وَ مِنَ الابِلِ اثْنَينِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَينِ قُلْ ءَالذَّكرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الاُنثَيَينِ أَمَّا اشتَمَلَت عَلَيْهِ أَرْحَامُ الاُنثَيَينِ أَمْ كنتُمْ شهَدَاءَ إِذْ وَصامُ اللَّهُ بِهَذَا فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ كذِباً لِّيُضِلَّ النَّاس بِغَيرِ عِلْمٍ إِنَّ اللَّهَ لا يهْدِى الْقَوْمَ الظلِمِينَ(۱۴۴)
  ترجمه :
۱۴۲ – (و او كسى است كه ) از چهارپايان براى شما حيوانات باربر و حيوانات كوچك آفريد، از آنچه او به شما روزى داده است بخوريد و از گامهاى شيطان پيروى ننمائيد كه او دشمن آشكار شما است .
۱۴۳ – هشت جفت از چهارپايان (براى شما آفريد) از ميش دو جفت و از بز دو جفت بگو آيا خداوند نرهاى آنها را حرام كرده يا مادهها را؟ يا آنچه رحم ماده هاى آنها در برگرفته ؟ اگر راست مى گوئيد (و بر تحريم آنها دليلى داريد) به من خبر دهيد.
۱۴۴ – و از شتر دو زوج ، و از گاو هم دو زوج ، (براى شما آفريد) بگو كداميك از اينها را خدا حرام كرده است ؟ نرها را يا ماده ها را؟ و يا آنچه رحم ماده ها را در برگرفته ؟ و آيا شما گواه (اين تحريم ) بوديد، هنگامى كه خدا به اين موضوع توصيه كرد؟ بنابراين چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، تا مردم را از روى جهل گمراه سازند، خداوند هيچگاه ستمگران را هدايت نخواهد كرد! .
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۸ 
  تفسير :
اين آيات همانطور كه اشاره شد در پى نفى احكام خرافى مشركان در زمينه زراعت و چهارپايان است ، در آيه قبل سخن از انواع زراعتها و ميوه هاى خداداد در ميان بود، و در اين آيات درباره حيوانات حلال گوشت و خدمات آنها سخن مى گويد.
نخست مى گويد: خداوند كسى است كه از چهارپايان براى شما حيوانات بزرگ و باربر و حيوانات كوچك آفريد (و من الانعام حمولة و فرشا).
حمولة به معنى جمع است ، و چنانكه علماى لغت گفته اند، مفرد از جنس خود ندارد، و به معنى حيوانات بزرگ باربر مانند شتر و اسب و نظاير آنها است .
فرش به همان معنى معروف است ، ولى در اينجا به معنى گوسفند و نظير آن از حيوانات كوچك تفسير شده است و ظاهرا نكته اش اين است كه اينگونه حيوانات بسيار به زمين نزديك هستند، و در برابر حيوانات بزرگ باربر همانند فرشى محسوب مى شوند، هر گاه به بيابانى كه گوسفندانى در آن مشغول چرا هستند از دور بنگريم درست به فرشى مى مانند كه روى زمين گسترده شده است ، در حالى كه گله شتران هيچگاه از دور چنين منظره اى ندارد.
تقابل حمولة با فرش نيز اين معنى را تاييد مى كند.
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه منظور از اين كلمه ، فرشهائى است كه مردم از حيوانات درست مى كنند، يعنى بسيارى از حيوانات هم براى باربرى مورد استفاده قرار مى گيرند و هم براى تهيه فرش ، ولى احتمال اول نزديكتر به معنى آيه است .
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۹ 
سپس چنين نتيجه مى گيرد، اكنون كه همه اينها مخلوق خدا است و حكم آن به دست اوست ، به شما فرمان مى دهد كه از آنچه او به شما روزى داده است بخوريد (كلوا مما رزقكم الله ).
اينكه نمى گويد از اين حيوانات بخوريد، بلكه مى گويد از آنچه به شما داده است تناول كنيد، به خاطر آن است كه حيوانات حلال گوشت منحصر به چهارپايان نيستند بلكه حيوانات ديگرى نيز حلال گوشتند كه در جمله فوق از آنها ذكرى نشده است .
و براى تاكيد اين سخن و ابطال احكام خرافى مشركان ، مى فرمايد: از گامهاى شيطان پيروى نكنيد، كه او دشمن آشكار شما است (دشمنى كه از آغاز خلقت آدم با شما اعلان جنگ داده است ) (و لا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين ).
اشاره به اينكه اينگونه احكام و مقررات بى دليل كه صرفا از پندارهاى خام و هوى و هوسها و جهل و نادانى سرچشمه گرفته ، يك سلسله وسوسه هاى شيطانى بيش نيست ، كه شما را گام به گام از حق دور كرده و در بيراهه ها سرگردان مى سازد.
در ذيل آيه ۱۶۸ سوره بقره درباره اين جمله توضيح جالبى داده شد.
در آيه بعد به عنوان توضيح ، قسمتى از حيوانات حلال گوشت و قسمتى از حيواناتى را كه هم باربرند و هم براى تغذيه انسان قابل استفاده اند، شرح مى دهد و مى گويد: خداوند هشت جفت از چهارپايان را براى شما آفريد، از گوسفند و ميش يك جفت (نر و ماده ) و از بز يك جفت (نر و ماده ) (ثمانية ازواج من الضان اثنين و من المعز اثنين ).
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۱۰ 
پس از ذكر اين چهار زوج بلافاصله به پيامبرش دستور مى دهد كه از آنها صريحا بپرسد: آيا خداوند نرهاى آنها را حرام كرده يا ماده ها را (قل آلذكرين حرم ام الانثيين )
يا حيواناتى كه در شكم ميشها يا بزهاى ماده است (اما اشتملت عليه ارحام الانثيين )
بعد اضافه مى كند: اگر راست مى گوئيد و بر تحريم هر يك از اين حيوانات از روى علم و دانش دليلى داريد به من خبر دهيد (نبئونى بعلم ان كنتم صادقين ).
در آيه بعد چهار زوج ديگر را بيان مى كند و مى فرمايد: از شتر، دو زوج (نر و ماده ) و از گاو هم دو زوج (نر و ماده ) قرار داديم ، بگو كداميك از اينها را خدا حرام كرده است ، نرها يا ماده ها را و يا حيواناتى كه در شكم شترها يا گاوهاى ماده است (و من الابل اثنين و من البقر اثنين قل آلذكرين حرم ام الانثيين اما اشتملت عليه ارحام الانثيين ).
از آنجا كه حكم به حلال بودن يا حرام بودن اين حيوانات تنها به دست خداوندى است كه آفريننده آنها و آفريدگار بشر و تمام جهان هستى است ، بنابراين كسى كه ادعاى تحليل يا تحريم كند، يا بايد از طريق گواهى عقل باشد، و يا شخصا وحى بر او نازل گردد، و يا به هنگام صدور اين فرمان از ناحيه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حضور داشته باشد.
در آيه قبل تصريح شده بود كه هيچگونه دليل علمى و عقلى براى تحريم
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۱۱ 
اين حيوانات در اختيار مشركان نبود، و چون آنها ادعاى نبوت و وحى نيز نداشتند، بنابراين تنها احتمال سوم باقى مى ماند كه ادعا كنند به هنگام صدور اين فرمان ، از پيامبران الهى ، حاضر و گواه بوده اند، لذا مى فرمايد: آيا شما شاهد و گواه اين مطلب بوديد، هنگامى كه خداوند به اين موضوع توصيه كرد (ام كنتم شهداء اذ وصاكم الله بهذا).
و چون جواب اين سؤ ال نيز منفى بوده ، ثابت مى شود كه آنها جز تهمت و افتراء در اين باره سرمايه اى نداشتند.
لذا در پايان آيه اضافه مى كند: چه كسى ستمكارتر است از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند تا مردم را از روى جهل گمراه سازند، مسلما خداوند هيچگاه ستمگران را هدايت نخواهد كرد (فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا ليضل الناس بغير علم ، ان الله لا يهدى القوم الظالمين ).
از آيه فوق استفاده مى شود كه دروغ بستن به خدا يكى از بزرگترين ستمها است ، ستم به مقام مقدس پروردگار، و ستم به بندگان خدا، و ستم به خويشتن و همانطور كه سابقا گفته ايم ، تعبير به ستمكارترين در اينگونه موارد جنبه نسبى دارد، بنابراين مانعى ندارد كه عين اين تعبير در مورد بعضى از گناهان كبيره ديگر ذكر شود.
و نيز از اين آيه استفاده مى شود كه هدايت و اضلال الهى جنبه اجبارى ندارد بلكه عوامل و مقدمات آن از خود انسان شروع مى شود، هنگامى كه كسى دست به ظلم و ستم زد، خداوند حمايت خود را از او دريغ مى دارد و در بيراهه ها سرگردان خواهد شد.
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۱۲ 
آيه ۱۴۵
آيه و ترجمه 
قُل لا أَجِدُ فى مَا أُوحِىَ إِلىَّ محَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطعَمُهُ إِلا أَن يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَّسفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسقاً أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضطرَّ غَيرَ بَاغٍ وَ لا عَادٍ فَإِنَّ رَبَّك غَفُورٌ رَّحِيمٌ(۱۴۵)
  ترجمه :
۱۴۵ – بگو در آنچه بر من وحى شده ، هيچ حرامى بر كسى كه غذائى مى خورد نمى يابم بجز اينكه مردار باشد يا خونى كه (از بدن حيوان ) بيرون ريخته يا گوشت خوك كه اينها همه پليدند، يا حيوانى كه در طريق گناه به هنگام سر بريدن ، نام غير خدا (نام بتها) بر آنها برده شده است ، اما كسانى كه ناچار شوند بدون اينكه بخاطر لذت باشد و يا زياده از حد بخورند (گناهى بر آنها نيست ) پروردگار تو آمرزنده مهربان است .
  تفسير :
بخشى از حيوانات حرام 
سپس براى روشن ساختن محرمات الهى از بدعتهائى كه مشركان در آئين حق گذاشته بودند، در اين آيه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد كه صريحا به آنها بگو در آنچه بر من وحى شده هيچ غذاى حرامى را براى هيچكس (اعم از زن و مرد، كوچك و بزرگ ) نمى يابم (قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه ).
مگر چند چيز، نخست اينكه مردار باشد (الا ان يكون ميتة ).
يا خونى كه از بدن حيوان بيرون مى ريزد (نه خونهائى كه پس از بريدن رگهاى حيوان و خارج شدن مقدار زيادى از خون در لابلاى رگهاى موئين در وسط گوشتها باقى مى ماند) (او دما مسفوحا)
________________________________________
تفسير نمونه جلد ۶ صفحه ۱۳ 
يا گوشت خوك (او لحم خنزير).
زيرا همه اينها رجس و پليدى است و مايه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگيها و سرچشمه زيانهاى مختلف (فانه رجس ).
ضمير انه با اينكه مفرد است ، به عقيده بسيارى از مفسران به هر سه قسمت (گوشت مردار، خون و گوشت خوك ) باز مى گردد، و معنى جمله چنين است همه آنچه گفته شد پليدى است و متناسب با ظاهر آيه نيز همين است كه ضمير به تمام آنها باز گردد، زيرا شك نيست كه مردار و خون همانند گوشت خوك پليد است .
سپس به نوع چهارم اشاره كرده مى گويد: يا حيواناتى كه هنگام ذبح نام غير خدا بر آنها برده شده است (او فسقا اهل لغير الله به ).
جالب اينكه به جاى ذكر كلمه حيوان كلمه فسق آمده است و همانطور كه در سابق نيز اشاره كرده ايم ، فسق به معنى خارج شدن از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است ، و لذا به هر گونه گناه فسق گفته مى شود، اما ذكر اين كلمه در برابر رجس كه در مورد سه موضوع حرام سابق گذشت ، ممكن است اشاره به اين باشد كه گوشتهاى حرام ، اصولا بر دو دسته است گوشتهائى كه تحريم آنها به خاطر پليدى و تنفر طبع و زيانهاى جسمانى مى باشد، و به آن رجس اطلاق مى گردد، و گوشتهائى كه نه پليد است و نه از نظر بهداشتى زيان آور، اما از نظر اخلاقى و معنوى نشانه بيگانگى از خدا و دورى از مكتب توحيد است 

عتیقه زیرخاکی گنج