• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

رسـول خـدا(ص ) بـراى هـر چـه رسمى تر شدن امر جانشينى اميرمؤمنان (ع ) مراسمى را به شيوهمعمول آن روزگار اجرا كرد. اين مراسم عبارت بود از گذاشتن عمامه بر سرحضرت على (ع ). اعـراب در آن روزگـار تـاج نـداشـتند و عمامه به منزله تاجشان بود. پيامبر بزرگواراسلام (ص ) عـمامه خود را كه (سحاب ) نام داشت ,بر سر حضرت على (ع ) گذاشت وبدين ترتيب بطور رسمى وى را به عنوان جانشين تعيين كرد.  
روايتهاى گوناگونى در اين باره نقل شده است . از آن جمله اينكه پيامبر(ص ) با دست خود عمامه را بـر سـر حـضـرت على (ع ) نهاد و از روبه رو به وى نگريست , آن گاه رو به اصحاب كرد و فرمود: تـاجـهـاى فرشتگان چنين است . روايتهاى ديگرى بيانگر آن است كه پيامبر(ص ) پس از گذاشتن عـمـامـه , جـمـلـه مـعـروف (هـر كـس كـه مـن مـولاى اويـم اين على (ع ) مولاى اوست ) را نيز فرمود
برخى از افراد گفته اند: سخن رسول خدا(ص ) مبنى بر دوست داشتن على (ع ) دلالت برجانشينى وى پس از آن حضرت نمى كند و تنها بيانگر اين امر است كه بايد على (ع ) رادوست داشت .
در پاسخ بايد گفت : اول آنكه شنوندگان گفتار رسول خدا(ص ) برداشتى غير از دوستى داشتند, چـرا كـه مـراسـم بيعت انجام دادند. دوم , به فرض آنكه سخن پيامبر(ص ) تنها بردوستى على (ع ) دلالـت كند, خود بيانگر آن است كه توجه پيامبر(ص ) به دليل شايستگى و لياقتى بود كه على (ع ) داشـت . اگـر هـم پيامبر(ص ) بروشنى نگفته بود كه على (ع )جانشين پس از من است , مردم خود بـايـد مـى دانستند كه پس از پيامبر(ص ) كسى را به جانشينى برگزينند كه بيش از ديگران مورد
توجه و علاقه حضرتش بوده است . بـراسـتـى اگر توجه و دوستى پيامبر(ص ) نمى توانست ملاك انتخاب باشد, چرا نسبت به ديگران عـنـوان مى شود كه مورد عنايت پيامبر بوده اند و مواردى بسيار كم اهميت را ـ برفرض درستى ـ
شـاهـد مـى آورنـد  . حـقـيـقت امر اين است كه دست سياست بازى ,فضيلت و شايستگى حضرت على (ع ) را نديده گرفت و او را از صحنه كنارزد. 
       جانشينى على (ع ) و كامل شدن دين
حادثه غدير از جنبه ديگرى نيز قابل دقت و اهميت است . به عقيده بسيارى از مفسران آيه زير كه ازكـامـل شـدن ديـن اسلام و نوميدى كافران خبر مى دهد در روز غدير خم و پس از تعيين حضرت على (ع ) به جانشينى پيامبر نازل شده است .
… الـيـوم يـئس الـذيـن كـفـروا مـن ديـنكم فلاتخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و (( اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا… ))  امـروز كافران از اينكه به دين شما دستبرد زنند نوميد شدند, پس شما از آنان نترسيد و از من بيم
داشـتـه بـاشـيـد. امروز دين شما را كامل گردانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و آيين اسلام را برايتان برگزيدم .
از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه انتخاب حضرت على (ع ) ضمانتى براى اجراى احكام دينى بود. در حـقـيقت با تعيين على (ع ) به عنوان مرجع مردم در امور اسلامى , دين اسلام به درجه كمال خود رسيد و رسول خدا(ص ) با انجام اين كار بزرگ ادامه كار را به اهل آن سپرد و رسالت الهى اش را به پايان برد.
سپاه اسامه رسـول خـدا(ص ) در واپـسـيـن روزهـاى زنـدگـى , سـپـاهـى براى جنگ باروميان تدارك ديد
كـه فرماندهى آن با جوانى به نام (اسامة بن زيد) بود. آن حضرت بر شركت افراد در اين سپاه تاءكيد فـراوان ورزيـد و كـسانى را كه از رفتن خوددارى كنند نفرين كرد. تنها چند نفر را ازرفتن معاف كـرد كـه حـضـرت عـلى (ع ) از جمله آنان بود. با اين وجود تعداد زيادى از افرادكه گردانندگان صحنه سقيفه از سرشناس ترين آنها بودند, از رفتن سر باز زدند و به شهربازگشتند.  
بـراستى پافشارى و شتاب پيامبر(ص ) در اعزام سپاه اسامه براى چه بود؟ شكى نيست كه يك علت آن مقاصد نظامى بود, اما رخدادهاى بعدى سبب ديگرى را هم آشكارمى سازد. حقيقت امر اين بود كه پيامبر(ص ) مى خواست عناصر مزاحم استقرارجانشينى حضرت على (ع ) را از مدينه دور سازد. آن حـضـرت بـا آگـاهـى از روحيه يارانش بخوبى پيش بينى مى كرد كه با جانشين او به مخالفت بـرمـى خيزند. از اين رو, مى خواست راه توطئه را ببندد, ولى آنان با سرپيچى از فرمان پيامبر(ص ) هدفهاى خويش را عملى ساختند. 
رسول خدا(ص ) وقتى دريافت كسانى كه بايد از مدينه بيرون مى رفتند سرپيچى كرده وكنار بستر آن حـضـرت نـشـسته اند, متوجه توطئه گرديد.كاغذ و قلم خواست و فرمود:مى خواهم چيزى را بـنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد, ولى آنان مانع شدند و يك تن از آنان (عمر) بى ادبانه گفت : بيمارى بر او چيره شده اين مرد هذيان مى گويد.  
وقـتـى رسـول خـدا(ص ) ديده از جهان بر بست هم او ميان مردم آمد و براى جلب توجه اذهان به سـوى خـودش فـريـاد زد: مـحـمد هرگز از دنيا نرفته است . هر كس بگويد او مرده سروكارش با شـمشير من خواهد بود. پس از ساعتى ابوبكر از بيرون مدينه رسيد و به ميدان آمد و به اصطلاح او را بـه خـطـايـش آگاه ساخت كه نه محمد(ص ) نيز همانندپيامبران گذشته از ميان مردم رفته است .
بـه اين ترتيب , مردم در يك سردرگمى واقع شدند و سپس آن دو با ابوعبيده جراح همراه شده به مـحـل سـقـيـفـه بـنـى سـاعده رفتند و فردى را كه مورد نظر خودشان بود به جانشينى پيامبر برگزيدند, و از اين لحظه به بعد, مسير تاريخ اسلام بطور كامل عوض شد و به سويى رفت كه مورد خواست و رضايت خدا و رسولش نبود.
خـوشـبختانه براى جانشينى امام خمينى(قدسره ) در نظام , مشكلى اساسى پيش نيامد,اگر چه مـشـكـلـى بود و به لطف الهى برطرف شد. در واقع درس آموزى از حادثه رحلت پيامبر(ص ) اين نـتـيجه را براى نظام ما به بار آورد كه خبرگان امت به سرعت جانشين امام را تعيين كردند. اگر خـداى نكرده امام خمينى قدس سره , خود آقاى منتظرى را از قائم مقامى خلع نمى كرد, سرنوشت انقلاب نگران كننده بود. 
الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و اصحابه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.
 
با تشكر از رد فعل حسنه ى شما كه ناشى از حب و مودت شما به اهل البيت و همچنين آرامش و مدارا براى شنيدن رأيى كه قبولش مقدارى برايتان سخت آمده .
بنده اينجا قسمتى از سخنان خودتان را برايتان ترجمه مى كنم :
“فكلمه علي ( رضي الله عنه ) وقال : إنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى أن لنا حقا لقرابتنا من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فلم يزل يكلم أبا بكر حتى فاضت عينا أبي بكر ، ثم بايعه العشية ” . قوله ( ولم يتباعد العهد ) الواو للحال يشكي إليه ( صلى الله عليه وآله ) من أمته بعده في تظافرهم على غصب حقه وحقها ( عليهم السلام ) وهضمها على قرب عهدهم به ( صلى الله عليه وآله ) وطراوة ذكره أو الذكر الذي هو القرآن الآمر بإكرام ذوي القربى ، وزعمتم أن لا إرث لنا ، أفحكم الجاهلية تبغون ، ومن أحسن من الله حكما لقوم يوقنون * ( ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين” 
در اينجا امام علي (ع ) مى گويد: تو أمر خودت را بر ما تلقين كردى و در حاليكه ما بخاطر نزديكى و خويشاوندى مان به رسول الله ( صلى الله عليه و اله و سلم ) حقى ( خلافت و حكم ) براى خودمان قائل مى داشتيم.
اينجا به روشنى امام على  سبب طلب خلافت از جانب خود را ” خويشاوندى ” به رسول الله دانسته و سخنى از حكم خدايى و امامت خدايى ندارد و نسبت آنرا نيز ” امامت الهى ” نمى شناسد!
و بعد چشمان ابوبكر از گفتار على گريان شده و سپس على با ابوبكر بيعت مى كند.
 
اين همان موضوعى است كه خواستم نظر شما را بدان جلب كنم.
مجتمع مسلمانان بعد از رسول اسلام صلوات الله عليه يك مجتمعى آزاد بوده و هر كس مى توانسته خود را كانديد در انتخابات آزاد كرده و اين كلام امام علي در حقيقت نقضى شديد به اعتقاد شماست كه فكر مى كنيد ” امامت منصبى و مقامى الهى ست و مردم در آن دستى نداشته و حتى خود امام نيز به اختيار خودش امام بعدى اش را انتخاب نمى كند بلكه خداوند به او امر مستقيم داده و بايستى بر آن رويه جلو رود ! “
 
امامت بنابه اعتقاد شما ، همان نبوت است كه به شكل و نامى ديگر ادامه يافته و در حقيقت حق انتخاب را از مردمان برداشته و آنرا به خدانسبت داده است.

نبوت به امر خدا ختم يافته يعنى ديگر كسى نمى تواند سخن و امر خود را ماوراء بشر توصيف كرده و مردم را به تعبد بدان دعوت كند.
البته ما عصمت صحابه و آل بيت را قبول نداشته و آنان را در امور زندگى شان مجتهدانى كه سعى خود را در خدمت اين دين به كار گرفته ، مى دانيم .
 
و در اينجا نظر شما را به اين مورد نيز جلب مى كنم:


در عبارات زير كه انتساب آنرا به دختر رسول الله صلى الله عليه و على اله وسلم ، غير ممكن مى بينم ، فاطمه (ع ) با ياد كردن آيه ى ” وارث شدن سليمان از داود ” و آيه ى ”  طلب كردن زکریا ( ع ) از خدا وارثى كه از آل يعقوب و او ارث برده و او را مورد رضا قرار دهد ”  سخن رانده .

ايشان  ( فاطمه رضي الله عنها ) خود را همانند آنان ( سليمان و يحيى ) به طلب ارث خود از رسول الله صلوات الله عليه پرداخته ، كه با نظرى به قرآن و زندگى آن انبياء  ثابت مى شود كه هيچ هدف آن انبياء  ارث مال نبوده بلكه ” ارث نبوت ” بوده است.

اولاً ، داود (ع) صاحب اولاد فراوان بوده ( بيش از صد ) و اگر قرار بود از ارث مال سخن آيد به همه آن فرزندان يكسان  مى رسيد و لازم نبود خداوند فقط به ذكر سليمان اكتفاء كند.
خداوند سليمان را وارث نبوت و ملك از داود ساخت .

ثانياً ، نبى الله زکریا   (ع )  خود فردى بنابه روايات نجار بوده و مالدار نبوده كه از خداوند طلب وارث مال نمايد .
در ضمن در درخواست نبى الله زکریا  (ع) به خوبى واضح است كه او مى خواهد صاحب فرزندى باشد كه همانند خودش و يعقوب ” نبي ” باشد .
زيرا او مى فرمايد : رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا .
خداوندا از جانب خودت به من يك ” ولي ” بخشايش فرما كه از من ارث برده و از آل يعقوب و او را از مورد رضاى خودت قرار ده.
و هنگامى كه خداوند بشارت يحيى نبي ( ع ) را به او داد، كاملاً واضح شده كه اين همان در خواست ذكريا بود ( درخواست فرزندى كه بر مقام نبوت باشد )  .

اينهم سخنانى كه به سيدة فاطمه رضي الله عنها نسبت داده شده ، دوباره مراجعه كنيد.
أيها ( ۱ ) معشر المسلمين ، أأبتز إرث أبي ، يا بن أبي قحافة ؟ ! أبى الله ( عزوجل ) ( ۲ ) أن ترث أباك ولا أرث أبي ؟ ! لقد جئت شيئا فريا ، جرأة منكم على قطيعة الرحم ، ونكث العهد ، فعلى عمد ما تركتم كتاب الله بين أظهركم ونبذتموه ، إذ يقول الله ( عزوجل ) : * ( وورث سليمان داود ) * ( ۳ ) . ومع ما ( ۴ ) قص من خبر يحيى وزكريا إذ يقول * ( رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ) * ( ۵ ) . وقال ( عزوجل ) : * ( يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ) * ( ۶ ) وقال ( تعالى ) : * ( إن ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين ) * ( ۷ ) . فزعمتم أن لا حظ لي ، ولا أرث من أبي ! أفخصكم الله بآية أخرج أبي منها ؟ ! أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون ( ۸ ) ؟ ! أو لست وأبي من أهل ملة واحدة ؟ ! أم أنتم بخصوص القرآن وعمومه أعلم من النبي ؟ !
” فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقي ، فقال لها : يا سيدة النساء ، لو كان أبو الحسن تكلم في هذا الامر وذكر للناس قبل أن يجري هذا العقد ، ما عدلنا به أحدا . فقالت له بردنها : ” إليك عني ، فما جعل الله لاحد بعد غدير خم من حجة ولا عذر “


عجيب اينكه بعد از خطبه اى طولانى كه به فاطمة سلام الله عليها نسبت داده شده ، شخصى بنام رافع بن رفاعة الزرقي به دنبال ايشان آمده و مى گويد : اى خانم خانمها ، اگر ابو الحسن ( امام على ) در اين موضوع ( فكر مى كنم منظورش امامت ) حرفى زده بود و مردم را ياد آورى نموده بود قبل از اين عقد ( بيعت ) ، ما كسى را به او ترجيح نمى داديم .
و سخن ما نيز اينست ، آيا امام على (ع)  برخلاف امر خدا و رسول ، مردم را از راهنمايى دور كرده و آنان را در امرى ” خلاف خدا و رسولش ” همراهى مى كند؟!


فقال أبو بكر لها : صدقت يا بنت رسول الله ، لقد كان أبوك بالمؤمنين رؤوفا رحيما ، وعلى الكافرين عذابا أليما ، وكان – والله – إذا نسبناه وجدناه أباك دون النساء ، وأخا ابن عمك دون الاخلاء ( ۷ ) آثره على كل حميم ، وساعده على الامر العظيم ، وأنتم عترة نبي الله الطيبون ، وخيرته المنتجبون ، على طريق الجنة ( ۸ ) أدلتنا ، وأبواب الخير لسالكينا ( ۹ ) . فأما ما سألت ، فلك ما جعله أبوك ، مصدق قولك ، ولا اظلم حقك ، وأما ما سألت من الميراث فإن رسول الله قال : ” نحن معاشر الانبياء لا نورث

در عبارات فوق ، ابوبكر صديق با حق شناسى و محبت تام و شناسايى حق اهل البيت ، با تكرار حديث رسول اسلام (ص) نشان مى دهد كه اوليت و برترى نزد  او التزام به حديث رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است.

و براى اينكه همه ى موضوعات قاطى و مخلوط نشود ، موضوع دفن فاطمه سلام الله عليها را يا به موضوعى جدا يا مختصراً اين سؤال را طرح كنم كه :
آيا امام على (ع ) تمام مسلمانان و صحابه را با خبر و بر نماز جنازه ى همسر خود خواند و بعد با روبرويى به ابوبكر گفت: تو اجازه ى نماز خواندن ندارى ؟!
 
و همه ى مسلمانان بر اين امر كه نماز جنازه ” سنت كفايت”  است ، تأكيد دارند .
يعنى ، اگر عده اى خواندند ، ديگر واجب بودن آن از بقيه برداشته مى شود.
و اينكه امام على در شبانه خليفه ى مسلمانان را خبر نداده  ( در صورت صحيح بودن خبر ) جز اين نيست كه لزومى بر اين امر نبوده است.

و در باره ى مخفى بودن قبر فاطمه سلام الله عليها اين سؤال وارد است : 

آيا در كتابهايتان ننوشته كه ” امام حسن عليه السلام ” بنابه وصيتى در كنار مادر دفن شد؟
اگر قبر حسن رضي الله عنه معلوم شده بود ، قبر مادر در كنار او بوده و يكى از شيعيان نيز كتابى نوشته كه ثابت كرده كه قبر سيدة فاطمة (ع) معلوم بوده است. ( برايتان نشان و مؤلف آنرا مى آورم ، زيرا الآن به خواطرم نيست ) 


باز تكرار مى  كنم كه كتابها مخلوطى از حقيقت و دروغ است و هدفى جز به زير سؤال قرار دادن اهل بيت و صحابه نيست.
زيرا آنان حمل كننده ى اين كتاب ( قرآن ) و حفظ آن و سنت رسول بوده اند .
و دشمنان اسلام به خوبى مى دانند كه با زير سؤال قرار دادن اولين نسل همزمان رسول اسلام ، بزرگترين ضربه ى خود را بر اين دين كه به سوى شرق و غرب منتشر مى شده ، نشانه داده اند.
زيرا بيعت اهل بيت با صحابه و همكارى آنان در خلافت اسلامى جز شريك بودن آنان در تصميم هاى آنان نيست.
 
از الله تعالى طلب دارم كه در اين روزهاى مبارك به آن راهى هدايت كند كه رسول خاتم محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله وسلم بوده و اهل بيتش نيز بر آن منهج راه نهاده و مردم را رهنما مى شدند.


واقعه غدير خم 
كتاب: فروغ ولايت ص ۱۲۴ تا ۱۴۲ 
نويسنده: استاد جعفرسبحانى 
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فريضه وتعليم مراسم حج‏به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را «حجة الوداع‏» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى ويا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبيست هزار تخمين زده شده‏اند. 
مراسم حج‏به پايان رسيد وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم راه مدينه را،در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه ميكردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدير خم‏» رسيد كه در سه ميلى «جحفه‏» (۱) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد وبه پيامبر فرمان توقف داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت‏باز ايستند وبازماندگان فرا رسند. 
كاروانيان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.مردم با خود مى‏گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر ماموريت داده است كه در اين وضع نامساعد همه را از حركت‏باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند. 
فرمان خدا به رسول گرامى طى آيه زير نازل شد: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .(مائده:۶۷) 
«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است‏به مردم برسان واگر نرسانى رسالت‏خداى را بجا نياورده‏اى; و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏كند». 
دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى‏كند: 
اولا: فرمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطير و عظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى‏داد و آن را ابلاغ نمى‏كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين ماموريت رسالت وى تكميل مى‏شد. 
به عبارت ديگر، هرگز مقصود از ما انزل اليك مجموع آيات قرآن و دستورهاى اسلامى نيست. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت‏خود را انجام نداده است ويك چنين امر بديهى نياز به نزول آيه ندارد.بلكه مقصود از آن، ابلاغ امر خاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت‏شمرده مى‏شود وتا ابلاغ نشود وظيفه‏خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى‏گيرد. بنابر اين، بايد مورد ماموريت‏يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا ورسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود. 
ثانيا: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتمال مى‏داد كه در طريق انجام اين ماموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد وخداوند براى تقويت اراده او مى‏فرمايد: 

عتیقه زیرخاکی گنج