• بازدید : 111 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده شوامل موارد زیر است:

فاصله اين دو عصر نزديك يك قرن است . شهادت امام حسين در سال ۶۱ هجرى است و وفات امام صادق در سال ۱۴۸ , يعنى وفاتهاى اين دو امام هشتاد و هفت سال با يكديگر تفاوت دارد . بنابراين بايد گفت عصرهاى اين دو امام در همين حدود هشتاد و هفت سال با همديگر فرق دارد . در اين مدت اوضاع دنياى اسلامى فوق العاده دگرگون شد . در زمان امام حسين يك مسئله بيشتر براى دنياى اسلام وجود نداشت كه همان مسئله حكومت و خلافت بود , همه عوامل را همان حكومت و دستگاه خلافت تشكيل مى داد , خلافت به معنى همه چيز بود و همه چيز به معنى خلافت , يعنى آن جامعه بسيط اسلامى كه به وجود آمده بود
جنگ عقايد
در اين زمان ما مى بينيم كه يكمرتبه بازار جنگ عقايد داغ مى شود و چگونه داغ مى شود ! اولا در زمينه خود تفسير قرآن و قرائت آيات قرآنى بحثهايى شروع مى شود . طبقه اى به وجود آمد به نام  قراء يعنى كسانى كه قرآن را قرائت مى كردند و كلمات قرآن را به طرز صحيحى به مردم مىآموختند .  ( مثل امروز نبوده كه قرآن به اين شكل چاپ شده باشد ) . يكى مى گفت من قرائت مى كنم و قرائت خودم را روايت مى كنم از فلان كس از فلان كس از فلان صحابى پيغمبر ( كه اغلب اينها به حضرت امير مى رسند . ) ديگرى مى گفت من قرائت خودم را روايت مى كنم از فلان كس از فلان كس از فلان كس . مىآمدند در مساجد مى نشستند و به ديگران تعليم قرائت مى دادند , و غير عربها بيشتر در حلقات اين مساجد شركت مى كردند , چون غير عربها بودند كه با زبان عربى آشنايى درستى نداشتند و علاقه و افرى به ياد گرفتن قرآن داشتند . يك استاد قرائت مىآمد در مسجد مى نشست و عده زيادى جمع مى شدند كه از او قرائت بياموزند . احيانا اختلاف قرائتى هم پيدا مى شد . از آن بالاتر از تفسير و بيان معانى قرآن بود كه آيا معنى اين آيه اين است يا آن ؟ بازار مباحثه داغ بود , آن مى گفت معنى آيه اين است , و اين مى گفت معنى آيه آن است . و همين طور بود در حديث و رواياتى كه از پيغمبر رسيده بود . چه افتخار بزرگى بود براى كسى كه حافظ احاديث بود , مى نشست و مى گفت كه من اين حديث را از كى از كى از پيغمبر روايت مى كنم . آيا اين حديث درست است ؟ و آيا مثلا به اين عبارت است ؟ از اينها بالاتر نحله هاى فقهى بود . مردم مىآمدند مسئله مى پرسيد ند , همين طور كه الان مىآيند مسئله مى پرسند . طبقاتى به وجود آمده بودند – در مراكز مختلف به نام (فقها ( كه بايد جواب مسائل مردم را مى دادند : اين حلال است , آن حرام است , اين پاك است , آن نجس است , اين معامله صحيح است , آن معامله باطل است . مدينه خودش يكى از مراكز بود , كوفه يكى از مراكز بود كه ابوحنيفه در كوفه بود , بصره مركز ديگرى بود , بعدها كه در همان زمان امام صادق اندلس فتح شد يك مراكزى هم به تدريج در آن نواحى تشكيل شد , و هر شهرى از شهرهاى اسلامى خودش مركزى بود . مى گفتند فلان فقيه نظرش اين است , فلان فقيه ديگر نظرش آن است , اينها شاگرد اين مكتب بودند . آنها شاگرد آن مكتب , و يك جنگ عقايدى هم در زمينه مسائل فقهى پيدا شده بود . از همه اينها داغتر – نه مهمتر – بحثهاى كلامى بود . از همان قرن اول طبقه اى به نام متكلم پيدا شدند كه اين تعبيرات را در كلمات امام صادق مى بينيم و حتى به بعضى از شاگردانشان مى فرمايند : اين متكلمين را بگويد بيايند  . . متكلمين در اصول عقايد و مسائل اصولى بحث مى كردند : درباره خدا , درباره صفات خدا , درباره آياتى از قرآن كه مربوط به خداست , آيا فلان صفت خدا عين ذات اوست يا غير ذات اوست ؟ آيا حادث است يا قديم ؟ درباره نبوت و حقيقت وحى بحث مى كردند , درباره شيطان بحث مى كردند , درباره توحيد و ثنويت بحث مى كردند , درباره اينكه ( آيا عمل ركن ايمان است كه اگر عمل نبود ايمانى نيست , يا اينكه عمل در ايمان دخالتى ندارد ؟( بحث مى كردند , درباره قضا و قدر بحث مى كردند , درباره جبر و اختيار بحث مى كردند . يك بازار فوق العاده داغى متكلمين به وجود آورده بودند . از همه اينها خطرناكتر – نمى گويم داغتر , و نمى گويم مهمتر – پيدايش طبقه اى بود به نام ” زنادقه”. زنادقه از اساس منكر خدا و اديان بودند , و اين طبقه – حال روى هر حسابى بود – آزادى داشتند . حتى در حرمين يعنى مكه و مدينه , و حتى در خود مسجد الحرام و در خود مسجد النبى مى نشستند و حرفهايشان را مى زدند , البته به عنوان اينكه بالاخره فكرى است , شبهه اى است براى ما پيدا شده و بايد بگوييم ( ۱ ) . زنادقه , طبقه متجدد و تحصيل كرده آن عصر بودند , طبقه اى بودند كه با زبانهاى زنده آن روز دنيا آشنا بودند , زبان سريانى را كه در آن زمان بيشتر زبان علمى بود مى دانستند , بسيارى از آنها زبان يونانى مى دانستند , بسياريشان ايرانى بودند و زبان فارسى مى دانستند , بعضى زبان هندى مى دانستند و زندقه را از هند آورده بودند كه اين هم يك بحثى است كه اصلا ريشه زندقه در دنياى اسلام از كجا پيدا شد ؟ و بيشتر معتقدند كه ريشه زندقه از مانويهاست .جريان ديگرى كه مربوط به اين زمان است ( همه , جريانهاى افراط و تفريطى است ) جريان خشكه مقدسى متصوفه است . متصوفه هم در زمان امام صادق طلوع كردند , يعنى ما طلوع متصوفه را به طورى كه اينها يك طبقه اى رابه وجود آوردند و طرفداران زيادى پيدا كردند و در كمال آزادى حرفهاى خودشان را مى گفتند در زمان امام صادق مى بينيم . اينها باز از آن طرف خشكه مقدسى افتاده بودند . اينها به عنوان نحله اى در مقابل اسلام سخن نمى گفتند , بلكه اصلا مى گفتند حقيقت اسلام آن است كه ما مى گوييم . اينها يك روش خشكه مقدسى عجيبى پيشنهاد مى كردند و مى گفتند اسلام نيز همين را مى گويد و همين يك زاهد مابى غير قابل تحملى ! خوارج و مرجئه نيز هر يك نحله اى بودند .
برخورد امام صادق با جريانهاى فكرى مختلف
ما مى بينيم كه امام صادق با همه اينها مواجه است و با همه اينها برخورد كرده است . از نظر قرائت و تفسير , يك عده شاگردان امام هستند , و امام با ديگران درباره قرائت آيات قرآن و تفسيرهاى قرآن مباحثه كرده , داد كشيده , فرياد كشيده كه آنها چرا اينجور غلط مى گويند , اينها چرا چنين مى گويند , آيات را اين طور بايد تفسير كرد . در باب احاديث هم كه خيلى واضح است , مى فرمود : سخنان اينها اساس ندارد , احاديث صحيح آن است كه ما از پدرانمان از پيغمبر روايت مى كنيم . در باب نحله فقهى هم كه مكتب امام صادق قوى ترين و نيرومندترين مكتبهاى فقهى آن زمان بوده به طورى كه اهل تسنن هم قبول دارند . تمام امامهاى اهل تسنن يا بلاواسطه و يا مع الواسطه شاگرد امام بوده و نزد امام شاگردى كرده اند . در رأس ائمه اهل تسنن ابوحنيفه است , و نوشته اند ابوحنيفه دو سال شاگرد امام بوده , و اين جمله را ما در كتابهاى خود آنها مى خوانيم كه گفته اند او گفت : لولا السنتان لهلك نعمان . اگر آن دو سال نبود نعمان از بين رفته بود . ( نعمان اسم ابوحنيفه است . اسمش ) نعمان بن ثابت بن زوطى بن مرزبان ( است , اجدادش ايرانى هستند . ) مالك بن انس كه امام ديگر اهل تسنن است نيز معاصر امام صادق است . او هم نزد امام مىآمد و به شاگردى امام افتخار مى كرد . شافعى در دوره بعد بوده ولى او شاگردى كرده شاگردان ابوحنيفه را و خود مالك بن انس را . احمد حنبل نيز سلسله نسبش در شاگردى در يك جهت به امام مى رسد . و همين طور ديگران . حوزه درس فقهى امام صادق از حوزه درس تمام فقهاى ديگر با رونق تر بوده است كه حال من شهادت بعضى از علماى اهل تسنن در اين جهت را عرض مى كنم .
سخن مالك بن انس درباره امام صادق
مالك بن انس كه در مدينه بود , نسبتا آدم خوش نفسى بوده است . مى گويد : من مى رفتم نزد جعفر بن محمد و كان كثير التبسم و خيلى زياد تبسم داشت , يعنى به اصطلاح خوشرو بود و عبوس نبود و بيشتر متبسم بود , و از آدابش اين بود كه وقتى اسم پيغمبر را در حضورش مى برديم رنگش تغيير مى كرد ( يعنى آنچنان نام پيغمبر به هيجانش مىآورد كه رنگش تغيير مى كرد ) . من زمانى با او آمد و شد داشتم . بعد , از عبادت امام صادق نقل مى كند كه چقدر اين مرد عبادت مى كرد و عابد و متقى بود . آن داستان معروف را همين مالك نقل كرده كه مى گويد در يك سفر با امام با هم به مكه مشرف مى شديم , از مدينه خارج شديم و به مسجد الشجره رسيديم , لباس احرام پوشيده بوديم و مى خواستيم لبيك بگوييم و رسما محرم شويم . همانطور سواره داشتيم محرم مى شديم , ما همه لبيك گفتيم , من نگاه كردم ديدم امام مى خواهد لبيك بگويد اما چنان رنگش متغير شده و آنچنان مى لرزد كه نزديك است از روى مركبش به روى زمين بيفتد , از خوف خدا . من نزديك شدم و عرض كردم : يا ابن رسول الله ! بالاخره بفرماييد , چاره اى نيست , بايد گفت . به من گفت : من چه بگويم ؟ ! به كى بگويم لبيك ؟ ! اگر در جواب من گفته شد : ( لا لبيك ( آن وقت من چه كنم ؟ ! اين روايتى است كه مرحوم آقا شيخ عباس قمى و ديگران در كتابهايشان نقل مى كنند , و همه نقل كرده اند .راوى اين روايت چنانكه گفتيم مالك بن انس امام اهل تسنن است . } همين مالك مى گويد : ما رأت عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد چشمى نديده و گوشى نشنيده و به قلب بشر خطور نكرده مردى با فضيلت تر از جعفر بن محمد . محمد شهرستانى صاحب كتاب ( الملل و النحل( و از فلاسفه و متكلمين بسيار زبر دست قرن پنجم هجرى و مرد بسيار دانشمندى است . او در اين كتاب رشته هاى دينى و مذهبى و از جمله رشته هاى فلسفى در همه دنيا را تشريح كرده است . در يك جا كه از امام صادق نام مى برد مى گويد : هوذوعلم غرير علمى جوشان داشت و ادب كامل فى الحكمة و در حكمت , ادب كاملى داشت , و زهد فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات . فوق العاده مرد زاهد و با تقواى بود و از شهوات پرهيز داشت . و در مدينه اقامت كرد و بر دوستان خود اسرار علوم را افاضه مى كرد : و يفيض على الموالى له اسرار العلوم , ثم دخل العراق . مدتى هم به عراق آمد . بعد اشاره به كناره گيرى امام از سياست مى كند و مى گويد : ( و لاناز فى الخلافه احدا ( ( با احدى در مسئله خلافت به نزاع بر نخواست ( . او اين كناره گيرى را اينطور تاويل ميكند , ميگويد : ( امام آنچنان غرق در بحر معرفت و علوم بود كه اعتنايى به اين مسائل نداشت ( . من نمى خواهم توجيه او را صحيح بدانم , مقصود اقرار اوست كه امام تا چه حد در درياى معرفت غرق بود . مى گويد : و من غرق فى بجر المعرفة لم يقع فى شط . آن كه در درياى معرفت غرق باشد خودش را در شط نمى اندازد ( مى خواهد بگويد اينجور چيزها شط است و من تعلى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط آن كه بر قله حقيقت بالا رفته است از پايين افتادن نمى ترسد . همين شهرستانى كه اين سخن را درباره امام صادق مى گويد , خودش دشمن شيعه است , در كتاب ( الملل و النحل ( آنچنان شيعه را مى كوبد كه حد ندارد , ولى براى امام صادق تا اين مقدار احترام قائل است , و اين يك حسابى است . امروز خيلى از علماء در دنيا هستند كه با اينكه با مذهب تشيع فوق العاده دشمن و مخالفند ولى براى شخص امام صادق كه اين مذهب به او منتسب است احترام قائل اند . لابد پيش خودشان اينطور توجيه مى كنند كه آن چيزهايى كه مخالف نظر آنهاست از امام صادق نيست ؟ ولى به هر حال براى شخص امام صادق احترام فوق العاده اى قائل هستند . >

عتیقه زیرخاکی گنج