• بازدید : 21 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اگر صد سال از سن شما گذشته باشد و شما بگوئيد يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد که من در سن سه سالگی با مادرم رفتم فلان آبشار خوب يادم می آيد مثل اينکه ديروز است الان مادرم مجسم است همان محل چه زمين آن چه ساختمان آن مجسم است مثل اينکه صدای آبشار آن به گوشم ميرسد و مثل اينکه جزء جزء آن را دارم می بينم.سوال اين است که آيا اين ((من)) چيست که در اين صد سال به حالت((يک)) باقی مانده
اگر بگویی بدن است که اين بدن تمام اجزاء آن بدون استثناء حتی مغز و قلب آن عوض شده،اگر بگوئی ((من)) مغز است و سلولهای آن هنگام تعويض خاصيت خود را به جانشين خود داده و رفته مثل اينکه همه سلولهای بدن هنگام تعويض خاصيت خود را از قبيل سفيدي،سياهي،حرارت،برودت و ساير احوال به جانشين خود داده و رفته،گوئيم راجع به اين احوال درست است و حتی مغز هم خاصيت خود را داده و رفته ولکن آنکه فکر می کند و شاد می شود،اندوهناک می شود،عاشق می شود،متنفر می شود،دوست می شود،دشمن می شود،مغز است يا چيز ديگر است نمی شود ولکن بالاخره مدرک چيز ديگر است و مغز مثل تلسکوپ است که گرچه شما بدون تلسکوپ و عدسه صرفا آلت است ما می خواهيم بگوئيم مغز فقط آلت ادراک است و الا مدرک چيز ديگری است مستقل که ما از او تعبير می کنيم به ((من)) يا ((روح)) به چند دليل:
اول: شکی نيست که ما در ذهنمان تصوراتی است کوه،دشت،کره زمين،کره شمس،ستارگان و خلاصه آنچه ديديم و همچنين معانی مثل اينکه شما دوازده زبان می دانيد و ميليونها کلمات در ذهن شما ضبط است،آيا می شود اينها در مغز کوچولوی شما ضبط شود؟اگر بگوييد بله می شود،نقشه های ذهنی ما همانند ميکروفيلم ها هستند که با مقياس های معينی کوچک شده اند.
جواب:در ميکروفيلم اشياء ذره بينی و کوچک است اما نقشه های ذهنی ما با همان بزرگی که در خارج است در ذهن ما وجود دارند.دليل دوم:برای استقلال روح و مادی نبودن آن موجودات مادی تدريج الحصول است و زمان می خواهد اما شما نمی توانيد يک عالم را در آن واحد در ذهن خود ترسيم کنيد نه تدريجی است و نه زمان می خواهد.
دليل سوم:همان که گفتم شما اگر صد سال عمر کنيد با موقع تولد ((يک)) هستيد،با اينکه شايد ده مرتبه تمام اجزای بدن شما عوض شده پس ثابت شد که روح استقلال دارد و از عالم ماده نيست و خلاصه مجرد است((من عرف نفسه فقد عرف ربه.))
روح
روح چيست؟
همه چيز.
از ديدگاه شاخه مهايانه دين بودا، روح همه چيز است. به اين ديدگاه، فلسفه همه-روحی (Yogacara) می گويند. اين فلسفه در خيلی موارد با نظريه کوانتوم در فيزيک همانندی دارد.
از نظر يوگاچاره:
همه چيز نمايشی از روح مطلق است. بنابر اين روح، سرشت واقعی چيزها است. روح به صفحه تلويزيون می ماند که بر روی آن چيزها قابل رؤيت می شوند. ما بخاطر نداشتن بينش و بخاطر اينکه گمراه هستيم تنها تصاوير روی صفحه را می بينيم و ذات و سرشت اصلی را نمی شناسيم. جهان و همه چيز درون آن همچون يک پندار است، يک بازی.
اين بازي، شوربختانه، برای ما بازيگرانش خيلی واقعی حس می شود و برای ما پر از رنج است. در چهارچوب اين نظريه، روشنی يافتن و بودا شدن يعنی بازگشت به وضعيت اوليه روح.
انديشه ها و ايده های ما در طول زندگی جذب يک خودآگاهی بنيادی می شود. اين خودآگاهی بنيادی هر بار که از خود چکيده گيری می کند ما دوباره زاده می شويم، البته هر بار در قالبی تازه.
اين خودآگاهی بنيادی در قلمرو روح است. بينش يافتن نسبت به روح به معنی رستگاری است. به قول سوسان از استادان ذن: اگر خودآگاهی ما به آرامش برسد خودبخود ناپديد می شود.
مهمترين انديشمندان فلسفه يوگاچاره مايترناياتا، آسانگا و واسوباندو هستند. انديشه ها و آثار ايشان تأثير زيادی بر مذهب بودا در چين و تبت داشته است.
منبع: 
Scherer, B.: 108 Vragen over Boeddhisme, Milarepa, Amsterdam 2003, p. 48
سعادت روح و بدن 
از پرسشهايى كه جهان‏بينى الهى به آن پاسخ مى‏دهد اين است كه سعادت چيست و آيا سعادت، و كمال انسان، تنها مربوط به روح اوست‏يا مربوط به روح و بدن او؟ آنها كه براى بدن، هيچ نقشى قايل نيستند و آن را ابزارى بيش نمى‏پندارند، براى آن سعادتى معتقد نيستند و همه سعادتها را براى روح وى مى‏دانند و احيانا به تفريط مبتلا مى‏شوند و حق بدن را رعايت نمى‏كنند. عده‏اى كه براى بدن سهمى قايل هستند و سعادت را براى بدن و روح مى‏دانند، سلامت و داشتن امكانات مادى و… را جزو سعادتهاى بدنى و مسئله علم، حكمت، معرفت، قسط و عدل و … را از سعادتهاى روحى به شمار مى‏آورند. 
حكمت متعاليه در اينجا سخن تازه‏اى دارد كه: گرچه بدن، نقش و سعادتى مربوط به خود دارد اما بايد آن را شناخت. انسان داراى دو بدن است: 
۱ بدن طبيعى و محسوس كه زشتى وزيبايى اعتبارى آن در اختيار خود او نيست و بر اساس «هو الذى يصوركم فى الارحام كيف يشاء» (۱) با هر نوع خلقتى كه خدا خواسته به دنيا آمده است. 
۲ بدن برزخى كه خود، آن را مى‏سازد. اين بدن خود ساخته، حد فاصل بدن مادى و روح مجرد است كه به اين ترتيب در حقيقت، انسان، موجودى سه نشئه‏اى يا سه مرتبه‏اى است كه مرتبه نازله آن بدن طبيعى و مادى و مرحله عاليه آن همان روح مجرد، و مرحله متوسط آن همان بدن برزخى است كه خود انسان به تدريج آن را مى‏سازد; يعنى هر كس با كارى كه دارد انجام مى‏دهد، سرگرم ساخت و ساز آن بدن وسطى است. 
اگر به معارف و مطالب حق، گوش مى‏سپارد، بدنى مى‏سازد كه داراى گوش شنواست و اگر به آيات الهى مى‏نگرد و حق چشم را ادا مى‏كند و از گناه چشم، مى‏پرهيزد، بدنى مى‏سازد كه داراى چشم، بينا و بيدار است و در مورد اعضا و جوارح ديگر نيز چنين است. 
از اين رو در حالت‏خواب و نيز بعد از مرگ، چيزهايى را مى‏بيند كه ديگران نمى‏بينند. البته ديگران كه در دنيا نابينا و ناشنوا بودند و بدن برزخى را درست نساختند، چيزهايى كه مسانخ با هستى آنهاست‏يعنى قهر خدا و طنين جهنم را مى‏شنوند; اما بهشت را نمى‏بينند، بوى آن را استشمام نمى‏كنند و صداى فرشتگان رحمت را نمى‏شنوند. 
حكمت متعاليه، هم براى بدن طبيعى و مادى سعادت قايل است چون بدن را مرحله نازله روح انسان مى‏داند و هم همتش را براى ساختن بدن برزخى مصروف مى‏دارد; زيرا بدن برزخى است كه در همه حالات با انسان است. 
حكمت متعاليه و سعادت روح 
بحث ديگر اين است كه سعادت روح چيست؟ حكماى پيشين مشاء، سعادت روح را رسيدن به مرحله «عقل مستفاد» مى‏دانستند; ولى حكمت متعاليه كه برداشتش از قرآن و روايات معصومين (عليهم السلام) بيشتر و قويتر است، سعادت انسان را بسيار برتر از اينها مى‏داند. 
در مسئله تعيين محدوده سعادت انسان، بر اساس حكمت متعاليه، چند نكته وجود دارد كه بر محور خليفة اللهى انسان، دور مى‏زند. وقتى ما مى‏توانيم مقام خليفه، يعنى انسان را بشناسيم كه نخست، «مستخلف عنه‏» يعنى اوصاف جلال و جمال حق را بشناسيم. اگر اوصاف و اسماى الهى شناخته شود، هم رابطه انسان با مافوق او كه خداست و هم رابطه وى با مادون او كه نظام هستى و آفرينش است، مشخص مى‏شود و اين عاليترين مرحله اخلاق است. 
اخلاق از علوم جزئى است كه زير مجموعه حكمت و فلسفه است ولى عرفان نه تنها زير مجموعه فلسفه نيست‏بلكه همتاى آن هم نيست‏بلكه فوق فلسفه است. 
هدف خلقت
براى تبيين موضوع خليفة اللهى انسان، چند امر لازم است: 
امر اول اين است كه ذات اقدس اله، انسان را براى عبادت آفريده است: 
«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏» (۲) 
اين «حصر» در آيه مزبور، ناظر به آن است كه انسان نبايد غير خدا را بپرستد و فقط بايد خدا را بپرستد; اما معنايش اين نيست كه كمال انسان، فقط در عبادت اوست و در معرفت، علم، حكمت، اختراع و ابتكار او نيست. بنابراين، آيه ياد شده نمى‏گويد هدف فقط عبادت است‏بلكه مى‏گويد: فقط عبادت «خدا» هدف است كه غير خدا را نپرستند. 

عتیقه زیرخاکی گنج