• بازدید : 66 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

حسن بن علی بن محمد ملقب به ابو محمد و ابن الرضا و معروف به عسکری (نظامی) بود. او و پدرش امامین عسکریین نامیده می شوند زیرا شهری (سامرا) که در آن مجبور به زندگی بودند، در واقع یک کمپ نظامی بود. حسن عسکری یازدهمین امام شیعیان دوازده امامی پس از پدرش هادی و قبل از پسرش مهدی می باشد که بیشتر طول عمرش را در حبس خانگی به سر می برد؛ مخصوصا به این دلیل که مشهور بود عسکری صاحب فرزندی خواهد شد که به عنوان منجی آخرالزمان قیام خواهد کرد تا زمین را از عدالت پر کند. حسن عسکری با نرگس خاتون، دختر امپراطوری بیزانس ازدواج کرد. گفته می شود نرگس خاتون، پیرو توصیه هایی که در رویا به او شده، خودش را به بردگی فروخته تا به همسری حسن عسکری در بیاید. عسکری بیشتر عمر خود را محبوس بود تا اینکه، به نوشته ی منابع شیعی، عاقبت به دستور معتمد خلیفه عباسی مسموم شد و در سامرا در کنار قبر پدرش هادی مدفون شد
ولادت حسن عسکری به سال ۲۳۰، ۲۳۱ یا ۲۳۲ هجری قمری، مصادف با زمانی است که متوکل، خلیفه عباسی، به پدرش هادی مظنون شده بود و قصد داشت او را به همراه خانواده اش از مدینه به سامرا منتقل کند تا از نزدیک او را زیر نظر داشته باشد. از اینرو معلوم نیست آیا حسن عسکری در مدینه متولد شده یا سامرا. در سامرا حسن بیشتر وقتش را صرف تعلیم قرآن و شریعت کرد و به گفته دونالدسون ممکن است در آنجا به زبان آموزی هم اشتغال داشته، چون در سالهای بعد قادر بود با هندی ها به زبان هندی صحبت کند، با ترکها، ترکی و با ایرانیها فارسی سخن بگوید.[۷] به اعتقاد شیعیان، اما، توانای سخن گفتن به تمام زبان های بشری بوسیله خداوند به ائمه داده شده است.[۸][۹]

گفته می شود که حتی در دوران کودکی، حسن عسکری از علم الوهی برخوردار بود. روزی مردی او را، که کودکی بیش نبود، در حال گریه دید. مرد برای فرونشاندن گریه اش گفت که برایش اسباب بازی خواهد خرید تا با آن بازی کند. عسکری پاسخ داد “ما برای بازی خلق نشده ایم.” مرد گفت “پس برای چه خلق شده ایم؟” عسکری پاسخ داد: “برای عبادت و دانش اندوزی”. مرد گفت این پاسخ را از کجا آورده است. عسکری آیه ای از قرآن را خواند که” آيا پنداشته‌ايد كه شما را بيهوده آفريده‌ايم” (قرآن ۲۳:۱۱۵) مرد که تعجب کرده بود گفت “مگر کودک معصومی مثل تو چه کرده که باید برای آن گریه کند؟” عسکری گفت: “از من دور شو! مادرم را دیده ام که هیزمها را آتش می زند در حالی که آتش شعله ور نمی شود مگر اینکه اول تکه های کوچک هیزم آتش بگیرد. ترسم این است که من از تکه های کوچک هیزم جهنم باشم
مادر عسکری، مثل مادر بسیاری از ائمه شیعه، از بردگان آزاد شده ای بود که بعد از تولد فرزندانش “ام ولد” (مادر فرزندان) نامیده شد. اسم خودش “حدیث” بود گرچه اسامی سوسن، غزال و سلیل هم برایش ذکر شده است.[۷] عسکری برادران دیگری هم داشت از جمله جعفر که به جعفر کذاب یا جعفر ثانی معروف شد. برادر دیگرش حسین نام داشت که به همراه حسن و به یاد دو جدشان حسن و حسین که سبطین نامیده می شدند، سبطین نام گرفتند.[۱۲][۱۳] کنیه عسکری ابومحمّد و القابش صامت، زکی، خالص، نقی، هادی، رفیق است او در بین شیعیانش به ابن الرضا (فرزند رضا، امام هشتم شیعیان) معروف بود. وی همانند پدرش لقب عسکری داشت و این لقب از عسکر سامرا گرفته شده‌است

گفته می شود که همسر عسکری، نرگس خاتون، مادر مهدی موعود، دختر امپراطوری روم شرقی بوده است که پیرو توصیه ای که به او در عالم رویا شده، خودش را به بردگی فروخته تا در عراق به سفارش هادی، پدرِ حسن عسکری خریداری شده، به ازدواج حسن درآید.[۳] گزارش این داستان به شرح زیر ثبت شده است:
پدر حسن عسکری، هادی، نامه ای به خط رومی به همراه ۲۰۰ دینار در پاکت قرمزی قرار داده، به همراه دوستش بشار بن سلیمان به بغداد فرستاده، از او می خواهد تا به محلی که برده ها را به فروش می رسانند رفته، سراغ فروشنده ای به نام امر بن یزید را بگیرد که کنیزی را در اختیار دارد که به زبان رومی فریاد می زند: “حتی اگر ثروت و فخر سلیمان، پسر داوود، را داشته باشید، به شما توجهی نخواهم کرد، پس سرمایه تان را بیهوده تلف نکنید”. هادی پیشگویی کرده بود که فروشنده پاسخ خواهد داد که به هر صورت مجبور به فروش اوست. و کنیز پاسخ خواهد داد تا برای اینکار عجله نکند و اجازه دهد تا خودش خریدارش را انتخاب کند. بشار نقل می کند که همانطور که از او خواسته شده بود، نامه را به کنیز داده، کنیز نامه را خوانده نمی توانسته جلوی گریه اش را بگیرد. سپس به امربن یزید گفته که باید او را به نویسنده این نامه بفروشد وگرنه خودش را خواهد کشت. بشار ادامه می دهد که در راه سامرا، کنیز پیوسته نامه را بوسیده آنرا به صورت و بدنش می کشید، و وقتی بشار علت این امر را پرسید بود، کنیز پاسخ داد که اولاد پیغمبر شک او را برطرف خواهند کرد. مدتی بعد کنیز داستانِ کامل خوابی که دیده و نحوه ی فرار از قصر پدرش را برای بشار شرح می دهد. شرح این روایت و بحثی که حول اعتبار این گزارش صورت گرفته در کتاب دونالدسون قابل مطالعه است.[۷]
امامت
حسن عسکری به اعتقاد شیعیان دوازده امامی بعد از پدرش به حکم خداوند و به سفارش پدر در سن ۲۲ سالگی به امامت رسید. در طول دوران هفت ساله ی امامتش، حسن عسکری تقریبا بدون هیچ تماس اجتماعی و در تقیه کامل زندگی می کرد. شمار زیاد شیعیان در عصر امام موجبات نگرانی خلفای عباسی را فراهم کرده بود، بعلاوه عباسیان می دانستند که بزرگان شیعه بر مبنای احادیث فراوانی که از حسن عسکری و ائمه پیشین به آنها رسیده بود، معتقد بودند که عسکری صاحب فرزندی خواهد شد که ریشه ظلم و اختناق را بر خواهد داشت. خلفای عباسی، اما، مصمم بودند تا یک بار برای همیشه به امامت ائمه شیعه پایان دهند.[۲][۱۴] امامت حسن عسکری از سال ۲۵۴ تا سال ۲۶۰ ادامه یافت.[۱۵]
در منابع شیعی، امام نهم، دهم و یازدهم، ابن الرضا لقب گرفته اند به این دلیل که عده ای از جمله واقفیه معتقد بودند که امامت با علی بن موسی الرضا پایان یافته است. اعطای نام ابن الرضا(پسر رضا) به این سه نشانگر این مطلب بود که امامت در رضا متوقف نشده، بلکه به فرزندان او منتقل شده است. از امام رضا تا امام دوازدهم انشعاب مهمی در میان شیعیان صورت نگرفت به جز موارد محدودی که در عرض چند روز از هم می پاشیدند. از جمله آنها می توان به جعفر اشاره کرد که چند صباحی پس از مرگ عسکری عده ای را دور خودش جمع کرد اما حتی خودش هم ادعای امامتش را پی نگرفت و مردم به زودی از گردش پراکنده شدند. امروزه به جز زیدیه و اسماعیلیه که از جمعیت قابل توجهی برخوردارند، از بقیه ی فرقه هایی که از اکثریت شیعه منشعب شدند اثر چندانی باقی نمانده است.[۲]
فشار و اختناق خلفای عباسی
خلفای عباسی همواره امامان شیعه را تحت فشار و محدودیت قرار می‌دادند و این فشارها در دوران جواد، هادی و حسن عسکری در سامرا به اوج رسید به طوری که این سه امام عمر طولانی نکردند. تعقیب و مراقبت از هادی و حسن عسکری به قدری بود که آنان را در میان لشکریان جای داده بودند و به همین دلیل این دو را «عسکریین» لقب داده‌اند.[۱۶] حسن عسکری تقریبا تمام دوران امامتش را در حبس خانگی خلفای عباسی در سامرا به سر برد.[۱۷] بعد از مرگ پدرش، هادی، معتز خلیفه عباسی، عسکری را به بغداد احضار کرد تا از نزدیک او را تحت نظر بگیرد طوری که، به روایتی، عسکری مجبور بود دوشنبه ها و چهارشنبه در دربار حضور پیدا کند.[۱۸] بعدها معتز او را زندانی کرده حتی نقشه ی قتلش را هم کشید اما مرگ زود هنگام خلیفه این اجازه را به او نداد.[۱۹] دوران حبس عسکری در طول دوران کوتاهِ خلیفه بعدی، مهتدی، هم ادامه پیدا کرد. بیشتر دوره حبس امام، اما، مربوط به دوره معتمد می شود که در ادبیات شیعه به عنوان سختگیرترین خلیفه نسبت به عسکری معروف است.[۷] عامل مسمومیت و مرگ عسکری را معمولا معتمد ذکر می کنند.[۲۰]
ارتباط با شیعیان
در سالهای زندگی امام در سامرا، شیعیان که در مناطق مختلف گسترش یافته بودند، برای دیدن امام مشکلات فراوانی داشتند. نقل شده است در روزی که عسکری قصد رفتن به داراالخلافه را داشت، عده ی سر راهش جمع شده تا او را از نزدیک ملاقات کنند که در همین حال نامه ای از سوی او دریافت کردند مبنی بر اینکه کسی به او نزدیک نشده به او سلام یا اشاره نکند که در امان نخواهد بود.[۲۱] با این حال عسکری با شیعیان در فرصت های مختلف و با سرپوشهای گوناگون ملاقات می کرد. بهترین راه ارتباط با او اما مکاتبه بود که نمونه های فراوانی در کتب شیعی می توان برای آن پیدا کرد.[۲۲] از جمله نامه آن امام به شیعیان قم و آوه، یا نامه‌های فراوان او به مردم مدینه، و یا نامه مفصلی که خطاب به اسحاق بن اسماعیل و شیعیان نیشابور نوشته بود، می توان ذکر کرد.[۲۳]
گسترش و پراکندگی جغرافیایی شیعیان اما، باعث شد تا عسکری شبکه سری ارتباطی وکالت و عزل و نصب در مناطق مختلف راه‌اندازی کند که بوسیله این شبکه ، نامه‌ها و مکتوبات فراوانی با شیعیان رد و بدل شده و بسیار کارآمد بوده است. همچنین عسکری از نمایندگانی جهت ارتباط با شیعیان استفاده نمود که از جمله این افراد باید از عقید، خادم خاص وی یاد کرد.[۲۴] عثمان بن سعید یکی دیگر از این نمایندگان بود که زیر پوشش یک روغن فروش فعالیت کرده، شیعیان سؤالات و وجوهی را که می‌خواستند به امام تحویل دهند، به او رسانده و او آنها را در ظرف‌ها و مشک‌های روغن قرار داده، به حضور عسکری می‌رساند.[۲۵] او حتی پس از مرگ حسن عسکری و با ورود به عصر غیبت صغری، به عنوان نخستین نایب خاص مهدی نیز ایفای نقش کرده است. عسکری به همراه پدرش هادی، همچنین نوید تولد مهدی را داده، شیعیان را برای غیبت امام دوازدهم آماده کرده خودشان هم سعی می کردند از پشت پرده با شیعیان در ارتباط بوده تا زمینه را برای دوران غیبت مهدی موعود آماده کنند. لازمه این کار، تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه و استفاده گسترده از آگاهی غیبی برای از بین بردن شک‌ها و تردیدهای زمان بود

  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حضرت «سمانه» عليه السلام از اهالي مغرب (حدود بين آفريقا و اندلس) بود كه دست تقدير او را به مدينه آورد و همسر امام جواد عليه السلام گرديد. اين بانوي با كمال، به قدري در راه كمالات و فضايل معنوي، ممتاز بود كه او را «سيّده و اُمّ الفضل» (مادر ارزشها) مي ناميدند. در زهد و تقوا در عصر خود بي نظير بود و بيشتر روزهاي سال، روزه سنّتي مي گرفت.
هنگامي كه سمانه با كاروان مغرب، به مدينه آمد و توسط «محمدبن فرج» به خانة امام جواد عليه السلام راه يافت و همسر آن حضرت گرديد، امام جواد عليه السلام در شأن او چنين فرمود: 
«نام او سمانه است. او بانويي است كه به حقّ مرا مي شناسد او از بانوان بهشت است. شيطان سركش به او نزديك نشود و نيرنگ طاغوت عنود به او راه نيابد. او همواره مورد نظر لطف خداوندي است كه هرگز خواب ندارد و همطراز مادران افراد صدّيق و صالح است.» 
عالم بزرگوار، سيد مرتضي در كتاب «عيون المعجزات» ، در شأن حضرت سمانه مي نويسد: 
«او از بانواني بود كه در مقام عبادت خدا نهايت خشوع و خضوع را داشت و پيوندش با خدا بسيار گرم و تنگاتنگ بود.»
ولادت و نامگذاري امام هادي عليه السلام 
امام هادي عليه السلام در روستاي (و به تعبير ديگر در مزرعة) «صريّا» كه در يك فرسخي مدينه قرار داشت و امام كاظم آن را احداث نموده بود، در روز سه شنبه نيمه ذيحجّه ديده به جهان گشود.    
امام جواد عليه السلام نام او را «علي» نهاد. هم نام اجداد پاكش امير مؤمنان علي عليه السلام و علي بن الحسين، امام سجاد و علي بن موسي الرضا عليه السلام و چه نام گذاري شايسته اي. چرا كه شجاعت و بلاغت و سخنوري امير مؤمنان را داشت و در عبادت و تقوا و بندگي همچون سيّد ساجدان بود و در كمالات و سياست و تدبير، بسان حضرت رضا بود. 
كنية او را «ابوالحسن» نهاد چرا كه يادآور شهامت و صبر ابوالحسن اول امام كاظم عليه السلام بود و علم و حلم ابوالحسن دوم حضرت رضا عليه السلام را داشت.
امام هادي عليه السلام لقب هاي متعددي مانند: نقي، هادي، امين، طيّب، فقيه، مؤتمن، متوكل، عالم و … داشت، كه هر يك از اين لقب ها بيانگر يكي از صفات ارزشمند او است و او به طور كامل از آن صفات بهره مند بود.    
شباهت به پدر 
هنگامي كه امام جواد عليه السلام (در سال ۲۰۲ هـ.ق به دعوت اجباري «معتصم» ، مي خواست از مدينه به سوي بغداد حركت كند، پس از آنكه به جانشيني امام هادي عليه السلام تصريح كرد. او را (كه در آن هنگام هفت سال داشت) در آغوش گرفت و فرمود: «چه دوست داري تا از عراق براي تو هديه و سوغات بياورم؟» 
حضرت هادي عليه السلام عرض كرد: «شمشيري كه گويا آتش شعله ور است». 
سپس امام جواد عليه السلام به پسر ديگرش موسي توجه كرد و فرمود: «تو چه دوست داري تا از عراق برايت به عنوان هديه بياورم؟» 
موسي عرض كرد: يك اسب برايم بياور (و به قولي گفت: فرش خانه اي )! 
امام جواد عليه السلام فرمود: «ابوالحسن حضرت هادي، به من شباهت دارد و مانند من است ولي موسي به مادرش شباهت دارد.»   
در مورد چهرة ظاهري امام هادي عليه السلام نوشته اند: او قامتي معتدل، چهره اي سفيد متمايل به سرخي، چشمهايي درشت، ابرواني گشاده، سيمايي شاداب و دلي آرام داشت. و در كتاب فصول المهّمه نقل شده آن حضرت گندمگون بوده.  
او همچون پدرانش، قامتي پر شكوه، وقار و هيبتي چشمگير داشت، به گونه اي كه خود به خود حاضران و بينندگان را به خضوع و تعظيم در برابرش فرا مي خواند لذا در وصفش اين چنين گفته شده است.
«او پاكيزه ترين و خوشبوترين انسانها از نظر روح و روان و راستگوترين لهجه را داشت. از نزديك نمكين ترين و از دور كاملترين انسانها بود. هر گاه سكوت مي كرد هيبت و شكوهش آشكار و چيره مي شد و هر گاه سخن مي گفت بها و مقامش چشمگير مي گرديد. نشانة خاندان رسالت از سيمايش مي درخشيد، چرا كه او ميوة درخت رسالت و شاخه اي از باغستان نبوّت و گزيده اي از دودمان پيامبر اكرم (ص) بود.»  
آغاز امامت امام هادي و تصريح امام جواد عليه السلام به آن 
قبل از آنكه امام هادي عليه السلام به امامت برسد، پدرش امام جواد (ع) در فرصت هاي مناسب به امامت و جانشيني او تصريح نموده بود. از جمله در آن هنگام كه در سال ۲۲۰ هجري از مدينه به سوي بغداد مي رفت، يكي از يارانش به نام «اسماعيل بن مهران« پرسيد: «امام بعد از شما كيست؟» 
آن حضرت در پاسخ فرمود: 
«امر امامت بعد از من، به عهدة پسرم علي (امام هادي) مي باشد.»   
وصيت امام جواد عليه السلام به امامت امام هادي عليه السلام 
هنگامي كه امام جواد (ع) بر اثر زهري كه به دستور معتصم عباسي به او خوراندند، مسموم و بستري شد، احساس كرد در سفر آخرت قرار گرفته، لذا در مورد جانشين خود وصيّت كرد.
«خيراني» مي گويد: پدرم كه خدمتكار خانة امام جواد عليه السلام بود مي گفت شخصي به نام «احمدبن محمدبن عيسي» هر شب هنگام سحر به خانة امام جواد عليه السلام مي آمد تا از وضع بيماري آن حضرت با خبر گردد. اكنون ماجرا را از زبان پدر خيراني بشنويد: 
«بين امام جواد (ع) و من شخصي (به عنوان رسول) واسطه بود. وقتي او به خانة امام جواد عليه السلام مي آمد، احمد (نامبرده) مي رفت. روزي من با رسول خلوت كردم، رسول گفت: «آقايت (امام جواد) به تو سلام مي رساند و مي فرمايد: 
«من از دنيا مي روم و بعد از من، مقام امامت به پسرم علي (امام هادي) مي رسد و او بعد از من همان حقّ را بر گردن شما دارد كه من بعد از پدرم بر شما داشتم.» 
سپس رسول رفت، با اينكه سخن من با او محرمانه بود، احمد (نامبرده) كه در گوشه اي پنهان شده بود، سخن ما را شنيد و به من گفت: «رسول به تو چه گفت؟» گفتم: سخن خيري گفت. 
احمد به من گفت: سخن رسول را شنيدم، آن را از من پنهان مكن (پس آنچه شنيده بود بيان كرد)، من به احمد گفتم: اين كه سخن محرمانه ما را شنيدي براي تو روا نبود، زيرا خداوند مي فرمايد: «وَ لا تَجَسَّسُوا» تجسّس نكنيد. 
اكنون كه شنيده اي، اين گواهي را پيش خود نگهدار و مكتوم بدار تا هنگامي كه به آن گواهي، احتياج شد، گواهي ده. 
هنگامي كه صبح شد، من (خيراني) همان خبر رسول را در ده ورقه نوشته و مُهر كردم و مخفيانه به ده نفر از بزرگان قوم دادم و به هر يك از آنها گفتم: «اگر من قبل از آنكه اين ورقه را از شما مطالبه كنم. از دنيا رفتم آن را باز كنيد و مضمونش را به اطلاع مردم برسانيد.» هنگامي كه امام جواد از دنيا رفت، من طبق دعوت «محمدبن فرج» (از اصحاب مورد اطمينان امام رضا و امام جواد و امام هادي) به خانة او رفتيم، ديديم دوستان در خانة او تشكيل جلسه داده اند.
در آن جلسه، ورقه ها را از آن ده نفر دريافت كردم و نوشتة آن ورقه ها را براي حاضران خواندم. حاضران گفتند: «خوب بود كه گواه ديگري نيز مي داشتي.» من گفتم: خداوند آن گواه را نيز درست كرد. آن هنگام به ابو جعفر اشعري (همان احمد نامبرده) كه در آنجا حاضر بود گفتم: «آنچه از رسول امام شنيدي، اكنون گواهي بده.» 
احمد منكر شد و به دروغ گفت: «چيزي نشنيده ام.» من احمد را به مباهله طلبيدم (يعني به او گفتم: با هم دعا كنيم و از خدا بخواهيم عذابش را بر آن كس كه دروغگو است برساند.) 
در اين هنگام، احمد اقرار كرد و گفت: «آري، من اين پيام را شنيدم و اين (مقام امامت) شِرافتي بود كه دوست داشتم به مردي عرب برسد، نه عجم.» 
«در اين هنگام، همة حاضران به امامت حضرت هادي عليه السلام بعد از امام جواد عليه السلام اعتقاد يافتند.»   
از «صقربن دلف» نيز روايت شده كه امام جواد عليه السلام در مورد حضرت هادي عليه السلام چنين مي فرمايد: 
«همانا امامِ بعد از من پسرم علي عليه السلام است. امر او امر من و سخنش سخنِ من است و اطاعت از او اطاعت از من است.»   
امامت امام هادي عليه السلام در خردسالي 
دومين امامي كه در خردسالي و در سنّ هشت سالگي به امامت رسيد، امام هادي عليه السلام بود. 
در اينجا، از ميان دهها معجزه و دلايل صدق امامت امام هادي عليه السلام، نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مي كنيم: 
۱- آگاهي از رحلت امام جواد عليه السلام 
هنگامي كه امام جواد (ع) به شهادت رسيدند در بغداد بود، ولي فرزندش امام هادي عليه السلام در مدينه سكوت داشت. امام هادي در آن وقت حدود هشت سال داشت و در نزد سرپرست خود به نام «ابو زكريا» به سر مي برد. يكي از حاضران مي گويد: ناگاه امام هادي غمگين شد و گرية سختي كرد. ابو زكريّا عرض كرد: «چرا گريه مي كني؟» آن حضرت پاسخي نداد؛ وارد خانه شد، ناله و گرية بلند سر دارد، سپس بيرون آمد. 
ابو زكريّا پرسيد: «چرا گريه مي كني؟» 
امام فرمود: «در همين لحظه پدرم رحلت كرد.» 
حاضران پرسيدند: «چه كسي اين خبر را به شما داد؟» 
فرمود: «از عظمت خداوند، چيزي در وجودم وارد شد كه قبلاً آن را نمي شناختم، دانستم كه پدرم درگذشت.» 
روايت كننده مي گويد: «تاريخ همان ماه و روز و همان ساعت را به دقت ثبت كردم. پس از مدتي خبر رحلت امام جواد (ع) به مدينه رسيد، تطبيق كرديم دريافتيم كه آن حضرت در همان لحظه اي كه امام هادي عليه السلام خبر داده بود از دنيا رفته است.»  
۲- علم خداداد، در دوران كودكي 
امام هادي (ع) در همان دوران خردسالي آن چنان از علم و هوشياري و كمالات فوق العاده اي برخوردار بود كه اطرافيان را حيران مي نمود. تاريخ نويسان مي نويسند: 
پس از شهادت امام جواد عليه السلام «معتصم عباسي» شخصي به نام «عمربن فرج» را به عنوان فرمانرواي مدينه برگزيد و او را به مدينه فرستاد تا معلم مخصوصي براي حضرت هادي پيدا كند. عمربن فرج از دشمنان پر كينه خاندان رسالت بود و منظور معتصم از تعيين معلم دشمن اين بود كه تعليم و تربيت او در حضرت هادي اثر بگذارد و افكار و روحيات عالي آن حضرت را عوض كند و دوستي دشمنان اهل بيت را در دل امام جاي دهد.
عمربن فرج پس از جستجو و پي گيري، شخصي به نام «جُنَيدي» را كه از دشمنان خاندان رسالت بود، به عنوان معلم حضرت هادي برگزيد، براي او حقوقي تعيين كرد و از او خواست كه مانع ملاقات شيعيان با حضرت هادي گردد. 
جنيدي به كار خود مشغول شد، ولي هر روز آنچه از حضرت هادي مشاهده مي كرد شگفت زده مي شد. 

عتیقه زیرخاکی گنج