• بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

رسـول خـدا(ص ) بـراى هـر چـه رسمى تر شدن امر جانشينى اميرمؤمنان (ع ) مراسمى را به شيوهمعمول آن روزگار اجرا كرد. اين مراسم عبارت بود از گذاشتن عمامه بر سرحضرت على (ع ). اعـراب در آن روزگـار تـاج نـداشـتند و عمامه به منزله تاجشان بود. پيامبر بزرگواراسلام (ص ) عـمامه خود را كه (سحاب ) نام داشت ,بر سر حضرت على (ع ) گذاشت وبدين ترتيب بطور رسمى وى را به عنوان جانشين تعيين كرد.  
روايتهاى گوناگونى در اين باره نقل شده است . از آن جمله اينكه پيامبر(ص ) با دست خود عمامه را بـر سـر حـضـرت على (ع ) نهاد و از روبه رو به وى نگريست , آن گاه رو به اصحاب كرد و فرمود: تـاجـهـاى فرشتگان چنين است . روايتهاى ديگرى بيانگر آن است كه پيامبر(ص ) پس از گذاشتن عـمـامـه , جـمـلـه مـعـروف (هـر كـس كـه مـن مـولاى اويـم اين على (ع ) مولاى اوست ) را نيز فرمود
برخى از افراد گفته اند: سخن رسول خدا(ص ) مبنى بر دوست داشتن على (ع ) دلالت برجانشينى وى پس از آن حضرت نمى كند و تنها بيانگر اين امر است كه بايد على (ع ) رادوست داشت .
در پاسخ بايد گفت : اول آنكه شنوندگان گفتار رسول خدا(ص ) برداشتى غير از دوستى داشتند, چـرا كـه مـراسـم بيعت انجام دادند. دوم , به فرض آنكه سخن پيامبر(ص ) تنها بردوستى على (ع ) دلالـت كند, خود بيانگر آن است كه توجه پيامبر(ص ) به دليل شايستگى و لياقتى بود كه على (ع ) داشـت . اگـر هـم پيامبر(ص ) بروشنى نگفته بود كه على (ع )جانشين پس از من است , مردم خود بـايـد مـى دانستند كه پس از پيامبر(ص ) كسى را به جانشينى برگزينند كه بيش از ديگران مورد
توجه و علاقه حضرتش بوده است . بـراسـتـى اگر توجه و دوستى پيامبر(ص ) نمى توانست ملاك انتخاب باشد, چرا نسبت به ديگران عـنـوان مى شود كه مورد عنايت پيامبر بوده اند و مواردى بسيار كم اهميت را ـ برفرض درستى ـ
شـاهـد مـى آورنـد  . حـقـيـقت امر اين است كه دست سياست بازى ,فضيلت و شايستگى حضرت على (ع ) را نديده گرفت و او را از صحنه كنارزد. 
       جانشينى على (ع ) و كامل شدن دين
حادثه غدير از جنبه ديگرى نيز قابل دقت و اهميت است . به عقيده بسيارى از مفسران آيه زير كه ازكـامـل شـدن ديـن اسلام و نوميدى كافران خبر مى دهد در روز غدير خم و پس از تعيين حضرت على (ع ) به جانشينى پيامبر نازل شده است .
… الـيـوم يـئس الـذيـن كـفـروا مـن ديـنكم فلاتخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و (( اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا… ))  امـروز كافران از اينكه به دين شما دستبرد زنند نوميد شدند, پس شما از آنان نترسيد و از من بيم
داشـتـه بـاشـيـد. امروز دين شما را كامل گردانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و آيين اسلام را برايتان برگزيدم .
از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه انتخاب حضرت على (ع ) ضمانتى براى اجراى احكام دينى بود. در حـقـيقت با تعيين على (ع ) به عنوان مرجع مردم در امور اسلامى , دين اسلام به درجه كمال خود رسيد و رسول خدا(ص ) با انجام اين كار بزرگ ادامه كار را به اهل آن سپرد و رسالت الهى اش را به پايان برد.
سپاه اسامه رسـول خـدا(ص ) در واپـسـيـن روزهـاى زنـدگـى , سـپـاهـى براى جنگ باروميان تدارك ديد
كـه فرماندهى آن با جوانى به نام (اسامة بن زيد) بود. آن حضرت بر شركت افراد در اين سپاه تاءكيد فـراوان ورزيـد و كـسانى را كه از رفتن خوددارى كنند نفرين كرد. تنها چند نفر را ازرفتن معاف كـرد كـه حـضـرت عـلى (ع ) از جمله آنان بود. با اين وجود تعداد زيادى از افرادكه گردانندگان صحنه سقيفه از سرشناس ترين آنها بودند, از رفتن سر باز زدند و به شهربازگشتند.  
بـراستى پافشارى و شتاب پيامبر(ص ) در اعزام سپاه اسامه براى چه بود؟ شكى نيست كه يك علت آن مقاصد نظامى بود, اما رخدادهاى بعدى سبب ديگرى را هم آشكارمى سازد. حقيقت امر اين بود كه پيامبر(ص ) مى خواست عناصر مزاحم استقرارجانشينى حضرت على (ع ) را از مدينه دور سازد. آن حـضـرت بـا آگـاهـى از روحيه يارانش بخوبى پيش بينى مى كرد كه با جانشين او به مخالفت بـرمـى خيزند. از اين رو, مى خواست راه توطئه را ببندد, ولى آنان با سرپيچى از فرمان پيامبر(ص ) هدفهاى خويش را عملى ساختند. 
رسول خدا(ص ) وقتى دريافت كسانى كه بايد از مدينه بيرون مى رفتند سرپيچى كرده وكنار بستر آن حـضـرت نـشـسته اند, متوجه توطئه گرديد.كاغذ و قلم خواست و فرمود:مى خواهم چيزى را بـنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد, ولى آنان مانع شدند و يك تن از آنان (عمر) بى ادبانه گفت : بيمارى بر او چيره شده اين مرد هذيان مى گويد.  
وقـتـى رسـول خـدا(ص ) ديده از جهان بر بست هم او ميان مردم آمد و براى جلب توجه اذهان به سـوى خـودش فـريـاد زد: مـحـمد هرگز از دنيا نرفته است . هر كس بگويد او مرده سروكارش با شـمشير من خواهد بود. پس از ساعتى ابوبكر از بيرون مدينه رسيد و به ميدان آمد و به اصطلاح او را بـه خـطـايـش آگاه ساخت كه نه محمد(ص ) نيز همانندپيامبران گذشته از ميان مردم رفته است .
بـه اين ترتيب , مردم در يك سردرگمى واقع شدند و سپس آن دو با ابوعبيده جراح همراه شده به مـحـل سـقـيـفـه بـنـى سـاعده رفتند و فردى را كه مورد نظر خودشان بود به جانشينى پيامبر برگزيدند, و از اين لحظه به بعد, مسير تاريخ اسلام بطور كامل عوض شد و به سويى رفت كه مورد خواست و رضايت خدا و رسولش نبود.
خـوشـبختانه براى جانشينى امام خمينى(قدسره ) در نظام , مشكلى اساسى پيش نيامد,اگر چه مـشـكـلـى بود و به لطف الهى برطرف شد. در واقع درس آموزى از حادثه رحلت پيامبر(ص ) اين نـتـيجه را براى نظام ما به بار آورد كه خبرگان امت به سرعت جانشين امام را تعيين كردند. اگر خـداى نكرده امام خمينى قدس سره , خود آقاى منتظرى را از قائم مقامى خلع نمى كرد, سرنوشت انقلاب نگران كننده بود. 
الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و اصحابه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.
 
با تشكر از رد فعل حسنه ى شما كه ناشى از حب و مودت شما به اهل البيت و همچنين آرامش و مدارا براى شنيدن رأيى كه قبولش مقدارى برايتان سخت آمده .
بنده اينجا قسمتى از سخنان خودتان را برايتان ترجمه مى كنم :
“فكلمه علي ( رضي الله عنه ) وقال : إنك استبددت علينا بالأمر وكنا نرى أن لنا حقا لقرابتنا من رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فلم يزل يكلم أبا بكر حتى فاضت عينا أبي بكر ، ثم بايعه العشية ” . قوله ( ولم يتباعد العهد ) الواو للحال يشكي إليه ( صلى الله عليه وآله ) من أمته بعده في تظافرهم على غصب حقه وحقها ( عليهم السلام ) وهضمها على قرب عهدهم به ( صلى الله عليه وآله ) وطراوة ذكره أو الذكر الذي هو القرآن الآمر بإكرام ذوي القربى ، وزعمتم أن لا إرث لنا ، أفحكم الجاهلية تبغون ، ومن أحسن من الله حكما لقوم يوقنون * ( ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين” 
در اينجا امام علي (ع ) مى گويد: تو أمر خودت را بر ما تلقين كردى و در حاليكه ما بخاطر نزديكى و خويشاوندى مان به رسول الله ( صلى الله عليه و اله و سلم ) حقى ( خلافت و حكم ) براى خودمان قائل مى داشتيم.
اينجا به روشنى امام على  سبب طلب خلافت از جانب خود را ” خويشاوندى ” به رسول الله دانسته و سخنى از حكم خدايى و امامت خدايى ندارد و نسبت آنرا نيز ” امامت الهى ” نمى شناسد!
و بعد چشمان ابوبكر از گفتار على گريان شده و سپس على با ابوبكر بيعت مى كند.
 
اين همان موضوعى است كه خواستم نظر شما را بدان جلب كنم.
مجتمع مسلمانان بعد از رسول اسلام صلوات الله عليه يك مجتمعى آزاد بوده و هر كس مى توانسته خود را كانديد در انتخابات آزاد كرده و اين كلام امام علي در حقيقت نقضى شديد به اعتقاد شماست كه فكر مى كنيد ” امامت منصبى و مقامى الهى ست و مردم در آن دستى نداشته و حتى خود امام نيز به اختيار خودش امام بعدى اش را انتخاب نمى كند بلكه خداوند به او امر مستقيم داده و بايستى بر آن رويه جلو رود ! “
 
امامت بنابه اعتقاد شما ، همان نبوت است كه به شكل و نامى ديگر ادامه يافته و در حقيقت حق انتخاب را از مردمان برداشته و آنرا به خدانسبت داده است.

نبوت به امر خدا ختم يافته يعنى ديگر كسى نمى تواند سخن و امر خود را ماوراء بشر توصيف كرده و مردم را به تعبد بدان دعوت كند.
البته ما عصمت صحابه و آل بيت را قبول نداشته و آنان را در امور زندگى شان مجتهدانى كه سعى خود را در خدمت اين دين به كار گرفته ، مى دانيم .
 
و در اينجا نظر شما را به اين مورد نيز جلب مى كنم:


در عبارات زير كه انتساب آنرا به دختر رسول الله صلى الله عليه و على اله وسلم ، غير ممكن مى بينم ، فاطمه (ع ) با ياد كردن آيه ى ” وارث شدن سليمان از داود ” و آيه ى ”  طلب كردن زکریا ( ع ) از خدا وارثى كه از آل يعقوب و او ارث برده و او را مورد رضا قرار دهد ”  سخن رانده .

ايشان  ( فاطمه رضي الله عنها ) خود را همانند آنان ( سليمان و يحيى ) به طلب ارث خود از رسول الله صلوات الله عليه پرداخته ، كه با نظرى به قرآن و زندگى آن انبياء  ثابت مى شود كه هيچ هدف آن انبياء  ارث مال نبوده بلكه ” ارث نبوت ” بوده است.

اولاً ، داود (ع) صاحب اولاد فراوان بوده ( بيش از صد ) و اگر قرار بود از ارث مال سخن آيد به همه آن فرزندان يكسان  مى رسيد و لازم نبود خداوند فقط به ذكر سليمان اكتفاء كند.
خداوند سليمان را وارث نبوت و ملك از داود ساخت .

ثانياً ، نبى الله زکریا   (ع )  خود فردى بنابه روايات نجار بوده و مالدار نبوده كه از خداوند طلب وارث مال نمايد .
در ضمن در درخواست نبى الله زکریا  (ع) به خوبى واضح است كه او مى خواهد صاحب فرزندى باشد كه همانند خودش و يعقوب ” نبي ” باشد .
زيرا او مى فرمايد : رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا .
خداوندا از جانب خودت به من يك ” ولي ” بخشايش فرما كه از من ارث برده و از آل يعقوب و او را از مورد رضاى خودت قرار ده.
و هنگامى كه خداوند بشارت يحيى نبي ( ع ) را به او داد، كاملاً واضح شده كه اين همان در خواست ذكريا بود ( درخواست فرزندى كه بر مقام نبوت باشد )  .

اينهم سخنانى كه به سيدة فاطمه رضي الله عنها نسبت داده شده ، دوباره مراجعه كنيد.
أيها ( ۱ ) معشر المسلمين ، أأبتز إرث أبي ، يا بن أبي قحافة ؟ ! أبى الله ( عزوجل ) ( ۲ ) أن ترث أباك ولا أرث أبي ؟ ! لقد جئت شيئا فريا ، جرأة منكم على قطيعة الرحم ، ونكث العهد ، فعلى عمد ما تركتم كتاب الله بين أظهركم ونبذتموه ، إذ يقول الله ( عزوجل ) : * ( وورث سليمان داود ) * ( ۳ ) . ومع ما ( ۴ ) قص من خبر يحيى وزكريا إذ يقول * ( رب . . فهب لى من لدنك وليا * يرثنى ويرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا ) * ( ۵ ) . وقال ( عزوجل ) : * ( يوصيكم الله في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ) * ( ۶ ) وقال ( تعالى ) : * ( إن ترك خيرا الوصية للوالدين والاقربين ) * ( ۷ ) . فزعمتم أن لا حظ لي ، ولا أرث من أبي ! أفخصكم الله بآية أخرج أبي منها ؟ ! أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون ( ۸ ) ؟ ! أو لست وأبي من أهل ملة واحدة ؟ ! أم أنتم بخصوص القرآن وعمومه أعلم من النبي ؟ !
” فأتبعها رافع بن رفاعة الزرقي ، فقال لها : يا سيدة النساء ، لو كان أبو الحسن تكلم في هذا الامر وذكر للناس قبل أن يجري هذا العقد ، ما عدلنا به أحدا . فقالت له بردنها : ” إليك عني ، فما جعل الله لاحد بعد غدير خم من حجة ولا عذر “


عجيب اينكه بعد از خطبه اى طولانى كه به فاطمة سلام الله عليها نسبت داده شده ، شخصى بنام رافع بن رفاعة الزرقي به دنبال ايشان آمده و مى گويد : اى خانم خانمها ، اگر ابو الحسن ( امام على ) در اين موضوع ( فكر مى كنم منظورش امامت ) حرفى زده بود و مردم را ياد آورى نموده بود قبل از اين عقد ( بيعت ) ، ما كسى را به او ترجيح نمى داديم .
و سخن ما نيز اينست ، آيا امام على (ع)  برخلاف امر خدا و رسول ، مردم را از راهنمايى دور كرده و آنان را در امرى ” خلاف خدا و رسولش ” همراهى مى كند؟!


فقال أبو بكر لها : صدقت يا بنت رسول الله ، لقد كان أبوك بالمؤمنين رؤوفا رحيما ، وعلى الكافرين عذابا أليما ، وكان – والله – إذا نسبناه وجدناه أباك دون النساء ، وأخا ابن عمك دون الاخلاء ( ۷ ) آثره على كل حميم ، وساعده على الامر العظيم ، وأنتم عترة نبي الله الطيبون ، وخيرته المنتجبون ، على طريق الجنة ( ۸ ) أدلتنا ، وأبواب الخير لسالكينا ( ۹ ) . فأما ما سألت ، فلك ما جعله أبوك ، مصدق قولك ، ولا اظلم حقك ، وأما ما سألت من الميراث فإن رسول الله قال : ” نحن معاشر الانبياء لا نورث

در عبارات فوق ، ابوبكر صديق با حق شناسى و محبت تام و شناسايى حق اهل البيت ، با تكرار حديث رسول اسلام (ص) نشان مى دهد كه اوليت و برترى نزد  او التزام به حديث رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم است.

و براى اينكه همه ى موضوعات قاطى و مخلوط نشود ، موضوع دفن فاطمه سلام الله عليها را يا به موضوعى جدا يا مختصراً اين سؤال را طرح كنم كه :
آيا امام على (ع ) تمام مسلمانان و صحابه را با خبر و بر نماز جنازه ى همسر خود خواند و بعد با روبرويى به ابوبكر گفت: تو اجازه ى نماز خواندن ندارى ؟!
 
و همه ى مسلمانان بر اين امر كه نماز جنازه ” سنت كفايت”  است ، تأكيد دارند .
يعنى ، اگر عده اى خواندند ، ديگر واجب بودن آن از بقيه برداشته مى شود.
و اينكه امام على در شبانه خليفه ى مسلمانان را خبر نداده  ( در صورت صحيح بودن خبر ) جز اين نيست كه لزومى بر اين امر نبوده است.

و در باره ى مخفى بودن قبر فاطمه سلام الله عليها اين سؤال وارد است : 

آيا در كتابهايتان ننوشته كه ” امام حسن عليه السلام ” بنابه وصيتى در كنار مادر دفن شد؟
اگر قبر حسن رضي الله عنه معلوم شده بود ، قبر مادر در كنار او بوده و يكى از شيعيان نيز كتابى نوشته كه ثابت كرده كه قبر سيدة فاطمة (ع) معلوم بوده است. ( برايتان نشان و مؤلف آنرا مى آورم ، زيرا الآن به خواطرم نيست ) 


باز تكرار مى  كنم كه كتابها مخلوطى از حقيقت و دروغ است و هدفى جز به زير سؤال قرار دادن اهل بيت و صحابه نيست.
زيرا آنان حمل كننده ى اين كتاب ( قرآن ) و حفظ آن و سنت رسول بوده اند .
و دشمنان اسلام به خوبى مى دانند كه با زير سؤال قرار دادن اولين نسل همزمان رسول اسلام ، بزرگترين ضربه ى خود را بر اين دين كه به سوى شرق و غرب منتشر مى شده ، نشانه داده اند.
زيرا بيعت اهل بيت با صحابه و همكارى آنان در خلافت اسلامى جز شريك بودن آنان در تصميم هاى آنان نيست.
 
از الله تعالى طلب دارم كه در اين روزهاى مبارك به آن راهى هدايت كند كه رسول خاتم محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله وسلم بوده و اهل بيتش نيز بر آن منهج راه نهاده و مردم را رهنما مى شدند.


واقعه غدير خم 
كتاب: فروغ ولايت ص ۱۲۴ تا ۱۴۲ 
نويسنده: استاد جعفرسبحانى 
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فريضه وتعليم مراسم حج‏به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را «حجة الوداع‏» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى ويا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبيست هزار تخمين زده شده‏اند. 
مراسم حج‏به پايان رسيد وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم راه مدينه را،در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه ميكردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدير خم‏» رسيد كه در سه ميلى «جحفه‏» (۱) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد وبه پيامبر فرمان توقف داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت‏باز ايستند وبازماندگان فرا رسند. 
كاروانيان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.مردم با خود مى‏گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر ماموريت داده است كه در اين وضع نامساعد همه را از حركت‏باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند. 
فرمان خدا به رسول گرامى طى آيه زير نازل شد: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .(مائده:۶۷) 
«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است‏به مردم برسان واگر نرسانى رسالت‏خداى را بجا نياورده‏اى; و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏كند». 
دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى‏كند: 
اولا: فرمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطير و عظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى‏داد و آن را ابلاغ نمى‏كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين ماموريت رسالت وى تكميل مى‏شد. 
به عبارت ديگر، هرگز مقصود از ما انزل اليك مجموع آيات قرآن و دستورهاى اسلامى نيست. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت‏خود را انجام نداده است ويك چنين امر بديهى نياز به نزول آيه ندارد.بلكه مقصود از آن، ابلاغ امر خاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت‏شمرده مى‏شود وتا ابلاغ نشود وظيفه‏خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى‏گيرد. بنابر اين، بايد مورد ماموريت‏يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا ورسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود. 
ثانيا: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتمال مى‏داد كه در طريق انجام اين ماموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد وخداوند براى تقويت اراده او مى‏فرمايد: 
  • بازدید : 30 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

خداي بزرگ كه از گفتار و نقشه هاي شوم كفار آگاه بود مكر آنان را بر پيامبر خويش آشكار ساخت و نقشه ي شومشان را افشا كرد. او به پيامبرش خبر داد كه مشركان كمر به قتل تو بسته اند بنابر اين بايد كاملا مخفيانه از اين شهر هجرت كني و به سوي يثرب رهسپار شوي كه اين هجرت استواري بنيان اسلام و رهايي محرومان از چنگال مستكبران ستمگر خواهد شد. 
پيامبر به امر خدا به انجام اين هجرت مقدس اما خطرناك تصميم گرفت. پيامبر و خانه ي او سخت تحت نظر بود كوچك ترين علامت و نشاني در رفت و آمدها و كم ترين تغييري در وضع خانه تصميم پيامبر را آشكار مي ساخت و برنامه ي هجرتش را به خطر مي افكند . كفار خانه و محل نشستن و خفتن پيامبر را كاملا شناسايي كرده بودند تا هنگام حمله ي دسته جمعي – كه نقشه و زمان اجرايش را پيش بيني كرده بودند- مشكلي پيش نيايد
آن ها شب ها حتي از روزنه ي در و بالاي ديوار به محل خواب پيامبر نگاه مي كردند و روزها از رفت و آمدهاي پيامبر به خانه و بيرون خانه كاملا خبر داشتند تا اين كه شب حمله فرا رسيد . پيامبر موضوع هجرت خود را با علي بن ابي طالب – كه در نخستين روزهاي بعثت با او پيمان ياري بسته بود – در ميان نهاد و گفت :يا علي آيا مي تواني مرا در اجراي اين امر الهي ياري كني؟
يا رسول الله چگونه بايد شما را ياري كنم؟
كار بسيار خطرناكي است. نزديك به چهل نفر از مشركان مي خواهند يك باره به من حمله كنند و مرا شبانه در بستر قطعه قطعه نمايند . خدا مرا از اين تصميم سري آنان آگاه ساخته و به من فرمان هجرت داده است اما اگر بسترم در اين شب خالي بماند انان متوجه خواهند شد و مرا تعقيب خواهند نمود و در هر جا كه مرا پيدا كنند نقشه ي خود را اجرا خواهند كرد . به ناچار بايد كسي در بستر من بخوابد تا وقتي كه از روزنه ي در مي نگرد در روشنايي كم رنگ خانه كسي را در بستر ببينند و تصور كنند كه من در بسترم . آيا حاضري در بستر من بخوابي؟ كار بسيارخطرناكي است ، زيرا چهل نفر با شمشيرهاي كشيده در نيمه هاي شب به خانه هجوم مي آورند و ممكن است تو را به جاي من در بستر قطعه قطعه كنند.
در اين صورت آيا شما به سلامت خواهيد بود؟
آري به سلامت خواهم بود . اگر بدين گونه ياري ام كني در اين هجرت به ياري خدا موفق خواهم شد . 
حتما شما را ياري خواهم كرد.
پاسخ حضرت علي قاطع و با يقين بود و نشان از گذشت و ايثار شكوهمندي داشت كه علي بن ابي طالب در راه خدا و براي حفظ جان پيامبر خدا آن را مي پذيرفت.
به اين ترتيب پيامبر خدا عازم هجرتي عظيم شد. او در فرصت كاملا مناسبي خانه را ترك كرد و با ابوبكر از شهر بيرون رفت.
شب فرا رسيد . مشركان به تدريج در اطراف خانه ي پيامبر گرد آمدند. هنوز پاسي از شب نگذشته بود كه چهل نفر مرد نيرومند با شمشيرهاي كشيده گرداگرد خانه ي پيامبر را محاصره كردند. از شكاف در و بالاي ديوار به داخل خانه نگريستند و در روشنايي كم رنگ شب ديدند كه او مانند شب هاي پيش برد سبز رنگش را روي خود كشيده و گاهي پهلو به پهلو مي شود. خواستند در نيمه ي شب به خانه هجوم برند و او را قطعه قطعه كنند اما برخي گفتند: كه در اين خانه زن و كودك نيز خوابيده اند . انصاف نيست كه آنان را در اين تاريكي شب پريشان سازيم . خانه كه در محاصره ي كامل ماست محمد هم كه در بستر است و هيچ راه فراري ندارد پس چرا عجله كنيم ؟ بهتر است صبر كنيم و صبحگاهان حمله بريم تا همه ببيند كه چهل نفر از قبايل مختلف در قتل محمد شركت داشته اند. 
آن ها تا صبح صبر كردند برخي همان جا خوابيدند و برخي مراقبت كردندكه كسي از خانه خارج نشود . صبحگاهان با شمشيرهاي برهنه از در و ديوار بالا رفتند و به اتاق پيامبر هجوم بردند . علي بن ابي طالب با شنيدن سر و صدا يك باره از جاي برخاست و فرياد زد: اين جا چه مي كنيد؟
با شنيدن صداي رساي علي بن ابي طالب و با مشاهده ي چهره ي خشمگين و مصمم او مشركان  بي اختيار و مبهوت در جاي خود ايستادند
پس محمد كجاست ؟
مگر او را به من سپرده بوديد؟
مشركان از شدت خشم و غضب بر افروختند و فرياد كشيدند و از بيهودگي نقشه و مراقب هاي روزها و شب هاي خود سخت بر آشفتند .خانه را رها كردند و براي يافتن و دستگير كردن حضرت محمد به تكاپو افتادند . آن ها پيش خود فكر مي كردند كه محمد يا در مكه پنهان شده يا به سوي مدينه حركت كرده است . در هر صورت مي توان او را يافت و دستگير كرد و به قتل رسانيد . پس فورا دست به كار شدند . گروههاي مختلفي را به اطراف مكه فرستادند تا راههاي خروجي را كاملا زير نظر بگيرند . به افرادي هم كه در شناختن جاي پاي اشخاص مهارت داشتند ماموريت دادند تا مسير حركت محمد را رديابي كنند . 
ضمنا اعلام كردند كه هر كس محمد را دستگير كند يا مخفيگاهش را نشان دهد يك صد شتر گران بها جايزه خواهد گرفت.
عده ي زيادي به اميد دريافت جايزه به تكاپو افتادند و همه جا را گشتند و بالاخره ردپاي پيامبر را پيدا كردند . جاي پاي پيامبر روي خاك و شن و سنگ باقي مانده بود . آن ها ردپاي او را دنبال كردند و با سرعت پيش رفتند . رد پا به غاري رسيد و آن ها با تصور اين كه محمد در آن غار پنهان شده است خشنود شدند كه او را يافته اند.
حضرت محمد و ابوبكر صداي دشمنان را از درون غار مي شنيدند و آنان را مي ديدند اما تارهاي عنكبوت كه چون توري بر دهانه ي غار تنيده شده بود و كبوتري وحشي كه روي تارها تخم گذارده بود آن ها را از ورود به غار بازداشت . آن ها گفتند : نه اشتباه كرده ايم . چگونه ممكن است كسي وارد غار شده باشد؟ نه ممكن نيست اگر كسي داخل غار شده بود تارها گسسته بود و لانه ي اين كبوتر هم پايين افتاده و تخم هايش شكسته بود.
كفار پس از مدتي بهت و سرگرداني مايوس و پريشان بازگشتند . 
پيامبر خدا مدت سه شبانه روز در غار «ثور» مخفي بود.
اين غاردر جنوب مكه بود و راه مدينه در شمال مكه قرار داشت بنابر اين مشركان نيروهاي خود را بيشتر در شمال مستقر كرده و از جست و جو در قسمت هاي ديگر منصرف شده بودند. به اين جهت شب ها وقتي كه هوا كاملا تاريك مي شد و ديدگان مشركان را خواب فرا مي گرفت حضرت علي يار هميشگي و باوفاي پيامبر به ياري پيامبر مي شتافت در تاريكي شب بر مي خاست مقداري آب و غذا بر مي داشت و به غار مي رفت و از كنار پرده ي نازكي كه عنكبوت بر در غار تنيده بود آن ها را به پيامبر مي رساند و او را از اوضاع مكه و تصميمات مشركان آگاه مي كرد . گاهي هم فرزند ابوبكر « عبدالله» به غار سر مي زد و براي آنان آب و غذا مي برد.
  • بازدید : 66 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در تعريف لغوي شهوت گفته اند «شهي النسيء » يعني دوست داشت آن را و شهوت يا شهوات يعني خواهاني تن ، آرزو. ۱ 
آنچه از اين تعريف به ذهن انسان مي رسد هر آنچه است که جسم خاکي انسان خواهان و آرزومند آن باشد از قبيل خوراک، پوشاک ، زينتها ، نيازهاي جنسي و … براي اينکه بيشتر و بهتر بتوانيم اين سخن امير المؤمنين (عليه السلام) را درک نمائيم بهتر است بيشتر درمورد شهوات و خواسته هاي انسان بررسي شود. 
 
آنچه از کتابهاي روانشناسان در مورد خواسته هاي انسان برمي آيد اين است که رفتار انسان هميشه ناشي از عواملي است که به دو دسته تقسيم مي گردند: « يک دسته خصوصيات، توانائي ها و قدرتهاي کم و بيش دائمي هستند و دسته ي ديگر يک رشته مراحل موقتي اند که مهمترين آنها را انگيزه ها تشکيل مي دهند … انگيزه در آدمي ايجاد نيرو مي کند. مثلا گرسنگي يا تشنگي درفرد حالتي به وجود مي آورند که درتعقيب هدفهاي مربوطه کوشش مي نمايد ..مثلا گرسنگي ايجاد انقباضات دردناک شکمي وتشنگي خشکي دهان وگلو را سبب مي شود .اين محرکها باعث هدايت رفتار خواهند شد وارگانيزم درتکاپوي غذا وآب مي افتد … انگيزه درروانشناسي مانند مفهوم مغناطيس درفيزيک است وبراي توضيح وتوصيف رفتار بکار ميرود »۲
 
انگيزه هاي اصلي انسان شامل گرسنگي ،تشنگي ،جنسي ، انگيزه هاي مادري واکتشاف (کنجکاوي) مي شود ۳ که البته درميان اين انگيزه ها شدت وضعف هم وجود دارد مثلا براثر تشنگي زياد ،انسان گرسنگي خويش را فراموش مي کند ويا گرسنگي بيشتر از نياز جنسي درانسان کشش ايجاد مي کند بطوريکه شخص گرسنه ديگر علاقه اي به برطرف کردن مثلا حس کنجکاوي خويش ندارد .
 
امروزه روانشناسان به طرح نيازها از ديدگاه «مازلو» بيش ازهمه اهميت مي دهند. دراين نيازها به صورت يک سلسله از پائين به طرف بالا تنظيم گرديده است . طبقه ي بالاتر استحکام نخواهد يافت مگر اينکه طبقه هاي پائين استحکام داشته باشند. دراين سلسله مراتب دو دسته نياز وجود دارد : يکي نيازهاي بنيادي ودوم نيازهاي رشد يا رده بالا .
 
نيازهاي كمبود يا بنيادي از اين قرار است:
ا- نيازهاي فيزيولوژيك
۲- نيازهاي امنيتي
۳- نيازهاي عشق و وابستگي
۴- به عزت نفس.
 
نيازهاي رشد بدين شرح است :
۱- نيازهاي شناختي
۲- نيازبه زيبايي شناختي
۳- نياز به خود شکوفايي. 
 
نيازهاي فيزيولوژيک با دفع نيازهاي بدني مثل غذا ،آب ،خواب واکسيژن ارتباط دارد . تجربه نشان داده است که وقتي اکثر افراد به غذا وآب نياز دارند ، به عشق ودلبستگي ويا حرمت نفس هيچگونه توجهي ندارند . تاريخ به نمونه هاي فراواني اشاره دارد. مجله ي «ادمنتون» ازقول يکي از بازماندگان قحطي سال ۱۹۳۳ دراوکراين که حدود ۵/۴ ميليون نفر تلفات داشت مي نويسد : همه ي فکر وذکر مردم غذا بود هيچ انديشه يا وضع ديگري جز غذا توجه قحطي زدگان را به خود جلب نمي کرد نسبت به هيچکس احساس همدردي نمي شد … هرکس چون حيوان گرسنه اي به نظر مي رسيد ومانند يک جانور وحشي به غذا حمله مي برد همه ي رفتار هاي طبيعي وانساني به فراموشي سپرده شده بودند.»۴
 
دربالاترين رده نيازها، نياز به خود شکوفايي ديده مي شود همان طور که از آن تعبير به رشد مي شود. خودشکوفايي يا رشد ازديدگاه «مازلو» داراي اين تعريف است : « آنچه آرزوي انسان است وبايد به آن نائل شود تا به آرامش وامنيت دست يابد » ۵
 
با توجه به تعريف لغوي شهوت که همان خواسته هاي تن است ومطالبي که درمورد نيازهاي انسان گفته شد مي توان نتيجه گرفت که منظور ازشهوات همان نيازهاي بنيادين وفيزيولوژيک انسان است . نيازهاي رشد را نمي توان جزء نيازهاي تن خاکي انسان دانست همانطور که درطبقه بندي نيازها هم جزء نيازهاي فيزيولوژيک قرار نگرفته است .
همانطور که گفته شد اميرالمؤمنين عليه السلام دراين حکمت به مقابله دونوع خواسته ي انسان پرداخته است. دريک طرف شهوات که همان نيازهاي فيزيولوژيک انسان است ودرطرف ديگر شوق به بهشت که همان نياز به رشد انسان است ومي فرمايند : «هرکس شوق به بهشت پيدا کرد شهواتش کاستي مي گيرد » 
 
امام عليه السلام نفرمودند : شهواتش را فراموش مي کند .
 
چون اگر اينگونه شود زندگي انسان ادامه ناپذير خواهدشد . زيرا همانطور که قبلا گفته شد نيازهاي فيزيولوژيک بنيادي هستند وبدون تأمين آنها حتي نوبت به احساس کردن يا اهميت دادن به نيازهاي رده بالا نخواهد رسيد . پس منظور اميرالمؤمنين عليه السلام از اينکه فرمودند  :« شهوات کاستي مي پذيرد » چيست؟ 
 
براي روشن شدن پاسخ مثالي مي زنيم :
درموارد بسياري انسانها بين دو چيز ، دوشخص ، دوبرنامه يا دوراه يکي را بيشتر از ديگري دوست دارند . مثلا شخصي يک غذا را بيشتر از ديگري مي پسندد وازخوردن آن لذت بيشتري مي برد. بديهي است دريک شرايط عادي که امکان استفاده از هردونوع غذا براي او فراهم است آن را که بيشتر مي پسندد انتخاب مي کند وشايد حتي ذره اي هم از اينکه غذاي ديگررا انتخاب نکرده احساس پشيماني نکند .
 
درمورد نيازهاي فيزيولوژيک ونيازهاي رشد هم همين تقابل وجود دارد . انسانها با ايجاد نيازهاي رشد درخود به مقامي مي رسند که اهميت نيازهاي فيزيولوژيک درديدگاه آنها به حداقل خود وفقط درحد رفع نياز مي رسد . هيچگونه لذتي نسبت به شهوات درانسان ايجاد نمي گردد. زيرا اين لذت جاي خود رابه  لذات ديگري که درتأمين نيازهاي رشد او نهفته شده است داده اند . همانطور که يک دانش آموز براي دستيابي به احساس پذيرفته شدن درجمع دوستان ، از خواب وخوراک خويش به حداقل اکتفا نموده وبراي رسيدن به نمره مورد علاقه اش تلاش مي کند ، انسان رشد يافته هم دردرجاتي به مراتب بالاتر ،فقط هدف خود را دردستيابي به مقام رضاي پروردگار دربهشت الهي مي بيند ودراين راه نيازهاي فيزيولوژيک برايش فقط حکم يک وسيله را دارند ولاغير.
 
پس از روشن شدن بحث، اينک اين سئوال مطرح مي گردد که شوق به بهشت پيداکردن چه ربطي به صبر دارد ؟ 
 
واينکه رغبت به دستيابي به بهشت يکي از پايه هاي صبر عنوان شده است يعني چه ؟
 
اين بحث مربوط مي گردد به چگونگي پيدايش شوق به بهشت درانسان . چگونه مي شود که انسان علاقه ي خويش را به شهوات يا همان نيازهاي فيزيولوژيک کم کرده ولذت واقعي را دررسيدن به مقام رضاي پروردگار درجنات عدن بيابد ؟ 
 
پاسخ اين سئوال مقدمه اي نسبتا مفصل مي خواهد، براي اينکه بتوانيم علاقه ي خويش را نسبت به چيزي کم يا زياد کنيم بايد به منشأ پيدايش اين علاقه بازگرديم .
 
شير آبي را درنظر بگيريد که بازاست وآب آن به ظرفهاي مختلفي سرازير مي گردد .براي اينکه ميزان آب يک ظرف را کم يا زياد کنيم بايد به شير آب بازگشت ومانعي بين آب وظرف مورد نظر قرار داد .
 
همينطور است علاقه ي انسان به شهوات ازيک طرف وبهشت عدن ازطرف ديگر . بايد منشأ پيدايش علاقه درانسان را پيدا کرد.طبق آيات فراوان قراني ،تحقيقات وکتب مختلفي که موجود است درمي يابيم که منشأ ايجاد حب وبغض درانسان قلب اوست .
 
اين قلب ، غير ازاين قلب صنوبري ماهيچه اي است که درجسم خاکي انسانها مي تپد . قلب مورد نظرهمان قلبي است که درروح ملکوتي بشر نهفته است ومنشأ هرعلاقه مندي يا نفرتي درانسان مي باشد .
 
اينکه ما به خوردن غذايي اقدام مي کنيم ناشي از همان انقباضات معدي است وترشحاتي که درخون صورت گرفته و ايجاد انگيزه ي گرسنگي کرده است اما اينکه ما به خوردن غذايي علاقه مند هستيم ،ربطي به ترشحات هورمونها درخون وارتباط آنها درمغز با مراکز احساس گرسنگي ندارد . اين علاقه مندي مربوط به مرکز ديگري است که همان قلب انسانهاست . تفاوت اين دو مرکز وقتي مشهود مي گردد که مي بينيم فردي با اينکه هيچگونه علاقه اي به غذائي ندارد ، اما براي رفع نياز خود به آن که گرسنگي موجب آن است اقدام به خوردن آن غذا مي کند . ولي شخص ديگري با اينکه مي داند غذايي براي او مفيد نيست به خاطر علاقه ي وافري که به آن دارد ضرراتش را به جان خريده وآن را مي خورد . وقتي بعد از خوردن غذا اثرات ناشي از خوردن آن ، به فرد روي مي آورد ، ممکن است احساس درد وناراحتي کند اما اين احساس براي او اهميت چنداني ندارد وفرد ازکار خويش پشيمان نخواهد گشت ودرموقعيت مشابه ديگري بازهم به خوردن آن غذا اقدام خواهد نمود . ارگانيزم بدن او از آن غذاي خاص ، نامتعادل شده وسلامت فرد به خطر مي افتد ولي او بازهم دست از کارخويش برنخواهد داشت .
 
  • بازدید : 33 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود ، در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند. 
پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست. 
چون قريش از انتشار دين اسلام در مدينه و پيشرفت سريع آن در شهر مزبور و همچنين از مهاجرت عده‏اى از مسلمين بدانجا آگاه شدند بيم آنرا داشتند كه دين اسلام در آن شهر قوت بگيرد و بعدا اسباب مزاحمت آنان را فراهم آورد بنا بر اين براى از بين بردن هر گونه خطرات احتمالى كه آينده آنها را تهديد ميكرد تصميم گرفتند كار را با پيغمبر صلى الله عليه و آله يكسره كنند و براى هميشه از جانب وى ايمن و آسوده باشند. 
اما انجام اين كار هم بسادگى و آسانى مقدور نبود زيرا پيغمبر از خاندان عبد المطلب بود و اگر بوسيله عده معدودى از بين ميرفت مسلم بود كه آن عده جان سالم از دم شمشير جوانان هاشمى بدر نمى‏بردند و بطور حتم بنى‏هاشم بخونخواهى او قيام ميكردند پس تكليف چيست؟ 
سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت. 
اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (۱) 
اما تدبيرى لازم بود تا كفار قريش از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با خبر نباشند و خانه و بستر او بدون صاحب نماند،حالا چه كسى است كه بعوض پيغمبر در آن رختخواب بخوابد و خود را طعمه شمشير مهاجمين قريش سازد؟ 
اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد. 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم. 
هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم. 
پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى! 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هر چه اعلام خطر نموده و اهميت اين امر خطر را در نظر على عليه السلام مجسم ميساخت خرسندى او بيشتر ميگشت تا بالاخره گفت يا رسول الله مگر غير از مرگ و كشته شدن چيز ديگرى هم هست؟چه‏سعادتى بالاتر از اين كه من بدستور الهى جان خود را در راه اشاعه دين تو فداى تو كرده باشم؟ 
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (۲) 
على عليه السلام هم كه جوان ۲۳ ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد. 
صاحب فصول المهمه و كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون على عليه السلام شبانه در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت خداوند عز و جل به جبرئيل و ميكائيل فرمود من شما را برادر يكديگر گردانيدم و عمر يكى از شما را طولانى‏تر از ديگرى قرار دادم كداميك از شما حاضر است كه زيادى عمر را بديگرى بخشد عرض كردند پروردگارا در اين امر مختاريم يا مجبور خداوند فرمود بلكه مختاريد هيچك از آندو حاضر نشد كه عمر زيادى را بديگرى بخشد،خداوند تعالى فرمود كه من ميان على ولى خود،و محمد پيغمبر اخوت و برادرى برقرار كردم و او در فراش پيغمبر خوابيده است (و بنگريد كه او چگونه) جان خود را فداى برادر كرده و زندگى ويرا بر حيات خويش ترجيح داده است بزمين نازل شويد و او را از شر دشمنانش محفوظ داريد. 
پس آندو فرشته نزد على عليه السلام آمدند و جبرئيل در بالاى سرش ايستاد و ميكائيل در پائين پاى او و جبرئيل ميگفت:بخ بخ يا ابن ابيطالب من مثلك و قد باهى الله بك الملائكة (به به اى پسر ابوطالب كيست مانند تو كه خداوند تعالى بوجود تو بفرشتگان مباهات مينمايد) (۳) بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند. 
در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟ 
على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد. 
يكى از مهاجمان گفت پشت و پناه محمد همين على است و خوبست على را بجاى او در خونش غوطه‏ور سازيم! 
  • بازدید : 70 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حضرت رسول صلی الله علیه و آله در سالی که معروف به عام الفیل است دیده به جهان گشود. پدرش عبدالله در بازگشت از شام در شهر یثرب (مدینه ) چشم از جهان فرو بست و به دیدار کودکش محمد نایل نشد. همسر عبدالله ، مادر «محمد» آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
بنابر رسم خانواده های بزرگ مکه «آمنه» پسر عزیزش ، محمد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد.
در سن ۱۲ سالگی بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتی به شام برد. در همین سفر در محلی به نام «بصری» که از نواحی شام، ابوطالب به «راهبی» مسیحی که نام وی «بحیرا» بود برخورد کرد.
حضرت محمد  (ص) در سن بیست و پنج سالگی با حضرت خدیجه که از زنان پاکدامن و محترم و بزرگوار بود ازدواج کرد . حضرت فاطمه (س) بانوی بزرگ اسلام و جهان، از ثمرات این ازدواج مبارک می باشند.
بعثت 
پیامبر  اسلام (ص) ، قبل از شب ۲۷ رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نیاز با 
آفریننده جهان می پرداخت و در آن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مامور شد آیاتی از قران را بر محمد (ص) بخواند و او را به مقام پیامبری مفتخر سازد. سن محمد (ص) در این هنگام چهل سال بود. 
پیامبر اسلام (ص) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد ابتدا همسرش خدیجه و پسر عمویش علی به او ایمان آوردند . سپس افراد دیگری نیز به دین اسلام گرویدند. دعوتهای نخست بسیار مخفیانه بود. پس از سه سال فرود آمد که : «آنچه را بدان ماموری آشکار کن و از  مشرکان روی بگردان.»
پیامبر اسلام (ص) پس از بیست و سه سال مبارزه و تبلیغ دین خدا (۱۳ سال در مکه و ۱۰ سال در مدینه) و برقرار کردن حکومت اسلامی و تعیین حضرت علی (ع) به عنوان وصی و جانشین پس از خود ، به ویژه در « حجه الوداع و در محل غدیر خم »   در ۲۸ صفر سال یازدهم هجری در سن ۶۳ سالگی رحلت نمود. مرقد مطهر رسول خدا (ص) در مدینه منوره قرار دارد.
حدیثی از پیامبر گرانقدر اسلام (ص) نقل شده است که: 
من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم ، تا از آن دو پیروی نمایید، هرگز گمراه نمی شوید. این دو چیز گرانبها عبارتند از : کتاب خدا(قرآن ) و عترتم (اهل بیت من).


حضرت علی (ع)
ولادت 
امام علی (ع) در سال سی هم عام الفیل ، (سالی که ابرهه به خانه خدا لشکر کشید) یعنی ده سال پیش از بعثت ، در سیزدهم  رجب، در درون کعبه خانه خدا به دنیا آمد . پدر گرامی اش ابوطالب عموی پیامبر (ص) و مادرش فاطمه بنت اسد بود. 
هنوز پنج سال از عمر او نگذشته بود که پیامبر( ص) او را به خانه برد و تربیت او را به عهده گرفت.
هشت ویژگی خاص 
روزی پیامبر(ص) به فاطمه(س) فرمود  : علی (ع) دارای هشت ویژگی است و هیچ کس از گذشتگان و آیندگان  دارای این مقام نیست . 
۱- او برادر من در دنیا و آخرت است و هیچ کس دارای این مقام نیست.
۲- تو ای فاطمه! سرور بانوان بهشت، همسر او هستی.
۳- و دو سبط رحمت، دو سبط من ، پسران او هستند.
۴- برادر علی (ع) (یعنی جعفر طیار) به دو بال آرایش شده و در بهشت همراه فرشتگان به پرواز درآید و هرجا که بخواهد پرواز کند.
۵-علم گذشتگان و آیندگان نزد اوست.
۶- او نخستین فردی است که به من ایمان آورد.
۷- او آخرین فردی است که با من هنگام مرگ دیدار نماید.
۸-او وصی من و وارث همه اوصیا است.
شهادت امام علی علیه السلام 
صبحگاه ۱۹ رمضان سال چهلم هجری، هنگامی که امام علی (ع) برای نماز صبح به مسجد آمده و در حال نماز بود توسط عبدالرحمن بن ملجم که یکی از خوارج بود با شمشیر زهر آلود ضربت خورد و دو روز بعد در شب ۲۱ رمضان، در سن ۶۳ سالگی به شهادت رسید. 
حضرت  علی (ع) پس از این ضربت بر روی فرق مبارکش فرمود: «فزت و رب الکعبه- به خدای کعبه که رستگار شدم » .
امام علی در روز ۲۱ ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری در حالی که عمر شریفش شصت و سه سال بود جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکر مطهر آن حضرت  را بنا به وصیت حضرت به نجف اشرف بردند و به خاک سپردند.
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
تولد حضرت زهرا (س) آنچنان پیامبر را خشنود ساخت که زبان به مدح و ثنای پروردگار گشود و زبان بدخواهان که او را «ابتر» (یعنی بریده نسل) می خواندند برای همیشه کوتاه گردید و خداوند مژده این تولد را در سوره کوثر به پیامبرش داد.
(ما کوثر را به تو عطا کردیم . پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن که بدخواه تو بریده نسل و ابتر است.)
فاطمه زهرا (س) درنزد رسول اکرم (ص) از ارج و مقام خاصی برخوردار بود و آن حضرت محبت و علاقه خاصی را نسبت به دختر خود ابراز می داشتند.
از امام محمد باقر (ع) پرسیدند : چرا فاطمه (س) به نام زهرا نامیده شد؟ 
فرمود:
«زیرا خداوند او را از نور عظمت خودش آفرید به واسطه آن حضرت آسمان و زمین روشن شد، به حدی که ملائکه تحت تأثیر آن نور قرار گرفتند و برای خدا به سجده افتادند.»
دانش فاطمه 
فاطمه (س) از همان آغاز، دانش را از سر چشمه وحی فرا گرفت. آنچه را از اسرار و دانشها پدر برای او باز میگفت، علی (ع) می نوشت و فاطمه آنها را گرد می آورد که کتابی به نام مصحف فاطمه شد. 
فاطمه زهرا (س) با بیان احکام و معارف اسلام، زنان  را به وظایفشان آشنا می ساخت . فضه خدمتگزار فاطمه (س) که از شاگردان و پرورش یافتگان مکتب اوست در مدت بیست سال جز با آیات قرآن سخنی نگفت و هرگاه قصد بیان مطلبی را داشت با آیه ای متناسب از قرآن ، منظور خویش را بیان میکرد. فاطمه (س) نه تنها از فراگرفتن دانش خسته نمی شد بلکه در یاد دادن مسائل دین به دیگران از حوصله و پشتکار فراوانی برخوردار بود.
حضرت فاطمه (س) پس از فوت  پدر گرامی خود رسول خدا (ص) کمتر از یک سال زندگی نمود. مدت حیات ایشان را پس از رسول خدا از چهل روز تا هشت ماه نوشته اند. 
حضرت فاطمه (س) در این دوران  کوتاه در راه دفاع از حریم ولایت و امامت و خلافت علی علیه السلام به شهادت رسید.
حضرت علی (ع) طبق وصیت ایشان، حضرت را شبانه و مخفیانه به  خاک سپرد
  • بازدید : 51 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

این فایل در بردارنده زندگی چهارده معصوم است که در توضیحات به توضیحاتی مختصری در باره یکی از این معصومان می پردازیم وبرای مطالعه کامل متن فایل را تهیه کرده ومطالعه کنید.
معصوم اول حضرت محمد(ص)

نام آن حضرت:احمد،محمّد

نام پدر:عبد الله
نام مادر:آمنه
شهرت:خاتم پیامبران،رسول خدا،امین
کُنیه:ابوالقاسم
محل تولد:مکه
زمان تولد:به قول مشهور ۱۷ ربیع الاول سال ۵۷۱ میلادی

روز مبعث:۲۷ رجب
مدت نبوت:بیست و سه سال
مدت عمر:شصت و سه سال
تاریخ فوت:۲۸ ماه صفر یازدهم هجری
محلفوت:مدینه منوره
حوادث عجيب هنگام تولد پيامبر اسلام

پيامبر اسلام (ص) در روز جمعه ۱۷ ربيع الاول، بعد از طلوع فجر، در عصر سلطنت انوشيروان، قبل از طلوع خورشيد، در مكه چشم به جهان گشود، در شب تولد و هنگام تولد ان حضرت، حوادث عجيبي در جهان رخ داد، كه در اين جا به ذكر چند حادثه اكتفا ميكنيم ۱- امام صادق (ع)فرمود: ابليس (پدر شيطان ها) در اسمان هاي هفتگانه، رفت و امد ميكرد، هنگامي كه عيسي( ع )متولد شد، از پرواز به سه اسمان ممنوع گرديد، ولي در چها اسمان، رفت و امد ميكرد، و هنگامي كه پيامبر اسلام (ص) متولد شد، از پرواز به سوي همه اسمان هاي هفتگانه ممنوع شد، و شيطانهايي كه به سوي اسمان مي رفتند با تيرهاي شهاب اسماني رانده مي شدند. هنگامي كه افراد قبيله قريش، اوضاع اسمان را پريشان و دگرگون ديدند، گمان كردند كه قيامت بر پا شده، به هم ديگر مي گفتند: «اين پديده ها نشانه بر پا شدن قيامت است كه يهوديان و مسيحيان از ان سخن ميگويند يكي از كاهنان زبر دست ان عصر به نام عمروبن امير گفت:«به ستارگان اسمان كه نشانه هاي مسير راه زمستان و تابستان ما بودند بنگريد، اگر انها از جاي خود پرتاب شوند، بدانيد كه نابودي همه ما و همه چيز فرا رسيده است، ولي اگر انها در جاي خود قرار دارند و ستارگان ديگري پرتاب ميگردند، اين نشانه بروز حادثه جديدي است كه من چگونگي ان را نمي دانم ۲- در همان بامداد تولد پيامبر اسلام ص همه بتها از جا كنده شده و سرنگون شدند 
۳-در ان هنگام ايوان عظيم كاخ مدائن (كاخ شاه ايران) به لرزه در امد و چهارده كنگره(دندانه سر ديوار) ان فرو ريخت. 
۴- اب درياچه ساوه در زمين فرو رفت و خشكيد 
۵- اب رود سماوه(در بين كوفه) زياد شد و به جريان افتاد. 
۶- اتشكده سرزمين فارس، پس از هزار سال روشنايي خاموش شد
سرپرستي عبدالمطلب از پيامبر (ص)
هنگامي كه عبدالله پدر بزرگوار پيامبر ص، قبل از ولادت پيامبر ص از دنيا رفت، عبدالمطلب با كمال اخلاص، سرپرستي امنه و سپس محمد ص را پس از ولادت به عهده گرفت. امنه، درباره پيامبر (ص) ميگويد: هنگامي كه محمد ص در رحم من بود، شنيدم منادي غيبي گفت: 
بگو پناه مي برم به خداي يكتا از گزند هركسي كه حسادت ميكند، سپس نام او را محمد (ص)بگذار. 
در اين هنگام امنه براي عبدالمطلب چنين پيام داد: براي تو پسري متولد شده است، بيا و او را ببين. 
عبدالمطلب امد و ان نور را ديد، و شادمان شد، و امنه انچه را كه هنگام حمل و وضع حمل، ديده بود، براي عبدالمطلب بازگو كرد. عبدالمطلب نوزاد را در اغوش گرفت و در داخل خانه كعبه شد و در انجا به دعا و نيايش پرداخت. وا ز درگاه خداوند به خاطر عطاي چنين فرزندي، شكر و سپاس بجا اورد، و مطابق بعضي از روايات اين اشعار را به عنوان اداي شكر الهي خواند: «حمد و سپاس خداوندي را كه اين پسر پاك و لطيف را به من عطا فرمود. 
پسري كه در گهواره نسبت به ساير نوزادان پسر، برتري و اقايي دارد، پناه مي دهم او را به اين خانه اي كه داراي چند ركن است. 

يك خاطره جالب از سه سالگي محمد(ص)

در تاريخ امده:پيامبر (ص) در ان هنگام كه سه ساله بود و در نزد مادر رضاعي خود حليمه سعديه به سر مي برد، روزي به حليمه گفت: « اي مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حليمه هستند) در روز نميبينم؟» 
حليمه گفت: انها روزها گوسفندان را به بيابان براي چراندن مي برند، اكنون در بيابان هستند. محمد (ص) گفت: چرا من همراه انها نروم؟ 
حليمه گفت: ايا دوست داري همرا انها به صحرا بروي؟ 
محمد (ص) گفت :اري 
صبح بعد، حليمه، روغن بر موي محمد (ص) زد و يك «مهره يماني» (براي حفاظت او) بر گردنش اويخت. 
محمد ص در همان دوران كودكي با خرافات و امور بيهوده مبارزه مي كرد، بي درنگ همان مهره را از گردن بيرون اورد و به دور انداخت سپس رو به حليمه كرد و فرمود:مادر جان! ارام بگير، اين چيست، من خدايي دارم كه مرا حفظ ميكند، نه مهره يماني.

ازدواج پيامبر با خديجه

خديجه دختر خويلد، از خاندان قريش، بانويي بسيار پاكدامن و ارجمند بود، او دو شوهر كرد، هر دو از دنيا رفتند، و اموال بسياري از انها از طريق ارث به او رسيد، ثروت او از حد و مرز گذشت، همواره كاروانهاي بازرگاني او در شام و يمن و وطائف، در حركت بودند. 
او توسط عموي خود به نام «ورقه بن نوفل» كه از دانشمندان و كشيشان مسيحي بود، به مقام پيامبر اگاه شده بود، به علاوه خود روش پاك و ارجمند محمد ص را ديده بود، و امانت داري و صداقت او را مشاهده كرده بود، از اين رو مجذوب و شيفته بي قرار پيامبر ص شد، و تصميم گرفت با پيامبر(ص) ازدواج كند، در اين وقت پيامبر (ص) ۲۵ سال داشت ولي از سن خديجه ۴۰ سال ميگذشت، و به نقل بعضي او در اين هنگام ۲۸ سال داشت پيامبر (ص) با وساطت عمويش ابوطالب ، وسائل ازدواج با خديجه را فراهم كرد ، و اين ازدواج مقدس انجام شد

پيامبر امين و راستگو

قبل از اينكه پيامبر ص در چهل سالگي به مقام پيامبري برسد، همه مردم او را به عنوان امين و راستگو مي شناختند، و هرگز در او گناه و انحرافي نديده بودند 
در ان هنگام كه پيامبر (ص) پيامبري خود را اشكارا نمود، مشركان قريش كه يكي از انها ابوسفيان با كاروان تجاري خود به شام رفت، در شام با هر قل امپراطور روم ملاقات كرد، هرقل از ابوسفيان در مورد پيامبر (ص) سوالاتي كرد و ابوسفيان پاسخ داد، يكي از سوالات او اين بود كه: ايا قبل از نبوت محمد (ص) هيچ گاه از او دروغي شنيده بوديد؟ 
ابوسفيان جواب داد؟ نه، او در ميان ما از هر جهت راستگو بود 
عبادت پيامبر در كوه حرا

كوه بلند «حرا» در شش كيلومتري شمال شرقي مكه، كنار راه مكه به عرفات واقع شده، كه شهر مكه در دامنه ان قرار دارد، اين كوه از كوههاي ديگر مكه جداست و بر تمام انها مسلط است، و در سينه قله اين كوه، غاري هست كه به ان «غار حرا» گويند، كه از تخته سنگ هاي بزرگي تشكيل شده، و دهانه ان به سمت كعبه است، ارتفاع ان به اندازه بلندي قامت يك انسان ميانه بوده، و عرض ان به قدري كوچك است كه يك نفر به زحمت ميتواند در ان بخوابد، وقتي انسان بر فراز كوه قرار ميگيرد، جلال و جبروت خدا، و عظمت افرينش و زيبايي هاي طبيعت را كه همه نشان خدا و بزرگي او است، مي نگرد. 
پيامبر قبل از پيامبري در هر ماه چندين بار در شب و روز و در هرسال، همه ماه رمضان را برفراز اين كوه عظيم ميرفت، اثار عظمت خدا را در انجا مشاهده ميكرد، و شب و روز به تفكر و تامل و عبادت خدا ميپرداخت

آغاز پيامبري

چهل سال از عمر پيامبر ص ميگذشت، روز ۲۷ رجب، فرا رسيد، ان حضرت بر فراز كوه «حرا» به مناجات و عبادت خدا مشغول بود كه پيك وحي، جبرييل امين، بر او نازل شد و مژده رسالت را به او داد، و اين ايات را از جانب خدا، براي او خواند: سوره قلم 
پيامبر (ص )با دريافت نخستين شعاع وحي، سخت خسته شده نزد خديجه امد و فرمود: 
مرا بپوشانيد و جامه اي بر من بيفكنيد تا استراحت كنم 
از طرفي بيان رسالت در بربر مشركان كار خطرناكي و دشواري بود، ان حضرت در برابر فشار معنوي (وحي) و ظاهري (مبارزه با مشركان)، در بستر ارميده بود كه ايات اغاز سوره مدثر توسط جبرييل بر ان حضرت، نازل گرديد: 
به اين ترتيب اغاز اسلام، از نام خدا، خواندن، قلم، قيام، هشدار، پاكي و اخلاص و بزرگداشت خدا شروع شد.

سه سال دعوت مخفيانه

محيط مكه و اطراف، ان چنان در لجنزار بت پرستي و خرافات و فساد، غرق بود، كه دعوت علني، برخلاف ان وصع، ممكن نبود، بلكه نياز به هسته مركزي و دفاعي، و اجتماع ياران فداكار داشت، از اين رو پيامبر ص سه سال به طور محرمانه با افراد تماس مي گرفت و انها را به اسلام دعوت مي نمود، در اين سه سال به گفته بعضي چهل نفر به اسلام گرويدند. 
نخستين مردي كه مسلمان شد، حضرت علي ع بود، و نخستين زني كه به اسلام پيوست، حضرت خديجه همسر پيامبر ص بود، در اين سال انها در جاهاي مخفي مانند غارها و گوشه هاي پشت كوه ها، دور از ديد مردم، نماز جماعت مي خواندند.

ياسر و سميه، دو شهيد نخستين اسلام

ياسر، با اينكه در سن پيري (حدود هفتاد سال) بود، تحت سخت ترين شكنجه مشركان به مقاومت خود ادامه داد تا سرانجام زير ضربات و تازيانه هاي خورد كننده مشركان به شهادت رسيد. 
همسرش سميه كه او نيز در سنين پيري بود همچنان مقاومت كرد و حتي حاضر نشد يك لحظه، خواسته ابوجهل و شكنجه گران را به زبان اورد، او پس از شهادت همسرش با فريادهاي بي امان خود، رگبار سرزنش خود را بر سر ابوجهل فرو ريخت، ابوجهل كه همچون پلنگي خشمگين شده بود، دستور داد پاهاي سميه را به دو شتر بستند، شتران را از يكديگر جدا نمودند، سرانجام ابوجهل در حالي كه ان بانوي دلاور و پر صلابت را با الفاظ ركيك، فحش مي داد با خنجر (يا شمشير) بر شكم او زد و شكمش را دريد و به اين ترتيب او نيز به شهادت رسيد. و اين دو همسر قهرمان و شير دل، نخستين كساني هستند كه مدال شهادت را در تاريخ اسلام گرفتند.

هجرت پيامبر (ص) به مدينه

در زندگي درخشان پيامبر ص، يكي از رخدادهاي بسيار مهم، هجرت ان حضرت از مكه به مدينه بود، كه به خاطر اهميت ان در عصر خليفه دوم، بر اساس نظريه اميرمومنان علي ع اغاز هجرت، مبدأ تاريخ اسلام، انتخاب و پذيرفته شد. 
هجرت يعني انتقال از كساني به مكان ديگر، براي گسترش اسلام و جستجوي ازادي و عوامل بيشتر، براي بيان اسلام در سطح وسيعتر، در قران، سخن بسيار پيرامون هجرت امده است. 
هنگامي كه مسلمانان در مكه در فشار و ازار شديد مشركان قرار گرفتند، پيامبر ص مسلمانان را به هجرت به مدينه دستور داد. مشركان احساس خطر شديد كردند و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدينه موجب تشكل انها در مدينه شده، و اينده نزديك كار را بر ما سخت خواهد كرد، سران انها در «دارالندوه» مجلس شوراي خود اجتماع كرند، و هر كدام در مورد جلوگيري از اسلام و دعوت پيامبر ص، پيشنهادي نمودند، چنانكه در ايه ۳۰ سوره انفال به اين توطئه، اشاره شده است. 
وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ 
(به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكه) خارج سازند; آنها چاره مى‏انديشيدند (و نقشه مى‏كشيدند)، و خداوند هم تدبير مى‏كرد; و خدا بهترين چاره جويان و تدبيركنندگان است! 
سرانجام پيشنهاد ابوجهل تصويب شد، پيشنهاد او اين بود كه: «از هر قبيله اي، يك جوان شجاع به عنوان نماينده انتخاب شود، و همه ان نمايندگان در يك شب، خانه پيامبر ص را محاصره كنند، و به سوي او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند». 
ان شب فرا رسيد، جبرييل ماجراي توطئه كودتاچيان را به پيامبر ص خبر داد، پيامبر ص ماجرا را به علي ع خبر داد، و او فرمود:« امشب در رخت خواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رخت خواب خود خوابيده ام، به انتظار من در بیرون خانه بمانند و من در پنهانی از خانه خارج شوم» 
با اینکه خوابیدن در رختخواب پیامبر (ص) و افکندن روپوش سبز پیامبر بر روی خود، صد در صد خطرناک بود، 
حضرت علي(ع) با جان و دل، اين پيشنهاد را پذيرفت، و در رختخواب ان حضرت خوابيد، ان شب نمايندگان مشركان، با شمشيرهاي برهنه، خانه پيامبر (ص) را محاصره كردند، پيامبر(ص) شبانه، بي انكه مشركان متوجه شوند، در تاريكي شب از خانه بيرون امد و به سوي غار ثور كه در ۷ كيلومتري جنوب مكه قرار گرفته، رفت و در انجا مخفي شد، در اين هنگام ابوبكر نيز همراه پيامبر(ص) بود. سپس پيامبر(ص) از اغاز ثور به سوي مدينه هجرت نمود، ان حضرت در روز پنجشنبه اول ربيع الاول سال ۱۳ بعثت از مكه خارج شد و در روز ۱۲ همين ماه به مدينه وارد گرديد.
سال اول هجرت
در سال اول هجرت رويدادهاي مهمي رخ داد از جمله: 
۱ـ عبدالله سلام از علماي بزرگ يهود، پس از مناظره اي با پيامبر (ص) قانع شده و مسلمان شد. 
۲- پيامبر از طرف خدا، مامور بناي مسجد در مدينه گرديد، ان حضرت مسجدي كه ديوار ان هفت يا پنج ذراع(حدود سه مترو نيم يا دومترو نيم) بود ساخت، در همان زميني كه«اسعد بن زراه» با عده اي قبل از ورود پيامبر به مدينه، در ان اقامه نماز جماعت مي كردند.(همان مكاني كه هم اكنون به مسجد النبي در مدينه معروف است). اين مسجد در اغاز مربع بود، و طول و عرضش صد ذراع در صد ذراع بوده است. 
۳- دستور اذان واقامه در همين سال جزو وظايف استجابي عبادي گرديد. 
  • بازدید : 34 views
  • بدون نظر
این فایل در ۲۳صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

ـ عن ابن عباس قال: لقد كانت لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام ثمانية عشر منقبه لو لم يكن له إلاّ واحدة منهنّ لنجا بها. و قال جدّي ـ رحمه الله ـ لقد كان علىّ بن ابى طالب ثمانية عشر منقبة لو لم يكن إلاّ واحدة لنجا بها، ولقد كانت له ثلاثة عشر منقبة لم تكن لأحد من هذه الأمة.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى كرد. و جدّ من رحمه الله گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى كرد و براى او سيزده منقبت است كه هيچ يك از اين امت آنها را نداشت.
ـ عن مجاهد و عبدالله بن شدّاد قالا: ذكر علىّ عند ابن عباس فقال: لقد كانت لعلىّ ثمانية، عشر منقبة، و أنّ خمساً منها لو لم يكن له إِلاّ واحدة منها كان نجا بها، و إِنّ ثلاثة عشر منها ما كانت لأحد في هذه الأمّة. 
مجاهد و عبدالله بن شداد گفتند: نزد عبدالله بن عباس سخن از على به ميان آمد او گفت: علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت دارد كه پنج تا از آنها به گونه اى است كه اگر جز يكى از آنها نبود به وسيله آن نجات مى يافت و سيزده تاى آن در هيچ يك از اين امت وجود ندارد.
۳ ـ عن ابن عباس قال: لقد كان لعلىّ ثمانية عشرة منقبة لو كان واحدة منها لرجل من هذه الأمة لنجا بها، ولقد كانت له اثنا عشر منقبة ما كانت لأحد من هذه الأمّة.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت بود كه اگر يكى از آنها براى كسى از اين امت بود به وسيله آن نجات مى يافت و دوازده منقبت براى او بود كه هيچ يك از اين امت آن را نداشت.
سخن مجاهد بن جبر از بزرگان تابعين و مفسرين درباره او:
۴ ـ قال مجاهد: إِنّ لعلىّ عليه السلام سبعين منقبة ما كانت لأحد من أصحاب النبىّ صلى الله عليه وسلم مثلها و ما من شيء من مناقبهم إلاّ وقد شركهم فيها.
مجاهد گفت: براى على(ع) هفتاد منقبت بود كه هيچ يك از اصحاب پيامبر(ص) مانند آنها را نداشت و آنان هيچ منقبتى نداشتند مگر اينكه على با آنان شريك بود.
سخن سليمان بن طرخان تيمى عابد از زهاد تابعين درباره وى:
۵ ـ محمّد بن المعتمر، عن أبيه عن جدّه قال كان لعلىّ بن ابى طالب عشرون و مائة منقبة لم يشترك معه فيها أحد من أصحاب محمد صلى الله عليه و آله وسلم وقد اشترك في مناقب الناس. 
محمد بن معمتر از جدش نقل مى كند كه گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) يكصدوبيست منقبت بود كه كسى از اصحاب محمد(ص) با او در آنها شركت نداشت ولى او در مناقب مردم شركت داشت.
سخن بعضى از صحابه در تفضيل على(ع):
۶ ـ عن أبي الطفيل: عن بعض أصحاب النبي صلى الله عليه وآله وسلم قال لقد سبق لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام من المناقب ما لو أن واحدة منها قسمت بين الخلق وَسِعَتْهم خيراً.
ابوالطفيل از بعضى از اصحاب پيامبر نقل مى كند كه گفت:براى علىّ بن ابى طالب (ع) منقبت هايى فراهم شده كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم كنند، از لحاظ نيكى همه را در بر مى گيرد.
سخن احمد بن حنبل بغدادى پيشواى اهل حديث:
۷ ـ عن محمد بن منصور قال: سمعت أحمد بن حنبل يقول ما جاء لأحد من أصحاب رسول الله من الفضائل أكثر ممّا لعلىّ بن ابى طالب.
محمد بن منصور گفت از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا(ص) فضايلى بيشتر از آنچه براى علىّ بن ابى طالب آمده ، نقل نشده است.
۸ ـ همين مضمون با سند ديگرى هم نقل شده است.
۹ ـ حمدان الوراق يقول: سمعت أحمد بن حنبل يقول: ما روي لأحد من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم من الفضائل الصحاح ما روي لعلىّ بن ابى طالب.
حمدان وراق گفت: از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا(ص) از فضائل صحيح آنچه براى علىّ بن ابى طالب(ع) روايت شده، نقل نشده است.
اين روايت را يزيد بن هارون از فطر نيز نقل كرده است.
۱۰ ـ قال ابوالطفيل: كان بعض أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم يقول: لقد كان لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام من السوابق ما لو أن سابقة منها قسمت بين الخلائق لأوسعتهم خيراً.
ابوالطفيل گفت: بعضى از اصحاب پيامبر(ص) مى گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) سابقه هايى بود كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم مى كردند، از لحاظ خير همه آنها را فرا مى گرفت.
اين روايت را محمد بن عيسى نيز از فطر نقل كرده و نام آن صحابى را هم بيان كرده است:
۱۱ ـ عن ابن عباس قال: لقد سبقت لعلىّ من السوابق ما لو أنّ واحدةً منها قسمت بين جميع الخلائق لأوسعتهم خيراً.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب سابقه هايى بود كه اگر يكى از آنها ميان خلايق تقسيم مى شد همه آنها را خير فرامى گرفت.
سخن عبدالله بن عمر بن خطاب در تفضيل على(ع)
۱۲ ـ خلف بن خليفة قال: سمعت أبا هارون العبدى قال: كنت جالساً مع ابن عمر، إِذ جاء نافع بن الأزرق فقال: والله إِني لأبغض علياً. قال: أبغضك الله تبغض رجلاً سابقة من سوابقه خير من الدنيا و ما فيها. 
خلف بن خليفه گفت: از ابو هارون عبدى شنيدم گفت: با ابن عمر نشسته بودم كه نافع بن ازرق آمد و گفت: به خدا قسم كه على را دشمن مى دارم، او گفت: خدا تو را دشمن بدارد، كسى را دشمن مى دارى كه فضيلتى از فضايل او از دنيا و آنچه در آن است بهتر است.
سخن عكرمه غلام ابن عباس در تفضيل على(ع)
۱۳ ـ عن عكرمة عن ابن عباس قال: ما في القرآن آية: (الذين آمنوا و عملوا الصالحات) إلاّ و علي أميرها و شريفها، و ما من أصحاب محمّد رجل إلاّ وقد عاتبه الله و ما ذكر عليّاً إلاّ بخير.
ثم قال عكرمة: إني لأعلم أنّ لعلي منقبة لو حدّثت بها لنفذت أقطار السماوات و الأرض. أو قال: الأرض. 
عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: در قرآن آيه اى به اين تعبير «الذين آمنوا و عملوا الصالحات = كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند» وجود ندارد مگر اينكه على امير آن و شريف آن است و از اصحاب محمد(ص) كسى نيست مگر اينكه خداوند او را مورد عتاب قرار داده اما على را جز به نيكى ياد نكرده است.
آنگاه عكرمه مى گويد: همانا من مى دانم كه براى على منقبتى است كه اگر آن را حديث كنم از اطراف آسمانها و زمين نفوذ مى كند. يا گفت: زمين.
سخن غلام عايشه در تفضيل على(ع)
۱۴ ـ عبدالرحمان قاضي الري قال: قلت لأبي عبدالرحمان ـ مكاتب كان لعائشة ـ: حدّثنا بمناقب علي. قال: ما أحدّثك و هي أكثر من أن تحصى. 
عبدالله بن عبدالرحمان قاضى رى گفت: به ابو عبدالرحمان غلام عايشه گفتم: از مناقب على به من حديث كن، گفت: چه حديث كنم در حالى كه آن بيشتر از آن است كه شمارش شود.
حديث مزبور در مسند مالك بن حريرث از مسند كبير نيز نقل شده است.
  • بازدید : 56 views
  • بدون نظر
این فایل در ۷۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

علي ( ع ) به بازاربصره آمدومردم راديدآنچنان سرگرم خريدوفروش هستندكه گويي خودراازيادبرده وازهدف انساني به كلي غافل شده اند. بامشاهده اين منظره طوري متأ ثرگرديدكه بشدت گريست . سپس فرمود: اي بندگان دنياواي كارگذاران اهل دنيا، شماكه روزهاسرگرم معامله وسوگندخوردنيدوشبهابابيخبري دربسترخواب آرميده ايدوبين روزوشب ، ازآخرت وحساب وكتاب آن غافليدپس چه وقت خودرابراي سفري كه درپيش داريدمجهزمي كنيدوبراي آن توشه برمي داريدودرچه زماني به روزقيامت مي انديشيدوبه فكرمعادمي افتيد
امام خميني ( ره ) فرمودند:
نهضت براي اسلام نمي تواندمحصورباشددريك كشورنمي تواندمحصورباشددرحتي كشورهاي اسلامي . نهضت براي اسلام همان دنباله نهضت انبياست . نهضت انبياء براي يك محل نبوده است پيغمبراكرم اهل عربستان است لكن دعوتش مال عربستان نبوده محصورنبوده به عربستان دعوتش مال همه عالم است .

دچاريعني عاشق 
وفكركن كه چه تنهاست 
اگركه ماهي كوچك دچارآبي بي كران باشد
وعشق 
صداي فاصله هاست 
صداي فاصله هايي كه
 غرق ايمانم
سهراب سپهري 
اعمال انسان مانندكوهي است هنگامي كه دركوه فرياد مي كشيم صدابه طرفمان بازگشت داردواعمال انسان نيزهمين طوراست به اين معني كه هنگامي كه كاري خوب يابدانجام مي دهيم سزاي آن به طرفمان برمي گردد.
واقعيت آشكاراين است كه نوع تفكرما، برچگونگي برخوردمابازندگي تأثيرمي گذارد.
ازكتاب : زندگي كنيم يافقط زنده باشيم 
نويسنده : هايدن سارجنت 
مترجم : وحيدلفضلي راد
مي داني :
 بشربه جاي اينكه پول درآوردتازندگي كند، زندگي مي كندتاپول درآورد.
اي گرامي :
بدان كه زندگي آن گونه كه مي پنداري سهل وآسان نيست
 ومشكلات آن ، آن طوركه فكرمي كني پيچيده نيست .
منبع : دفترخاطرات 
فراموش نكنيم كه هيچ تغييري درمابي آنكه سخت بكوشيم ودستهايمان كثيف گرددحاصل نخواهدآمد. پس بگو:
من وجوددارم من هستم من اينجاهستم من درحال شدن هستم تنهامن هستم كه زندگيم رامي سازم تنهامن ونه هيچكس ديگرمن بايدباكمبودهاخطاهاوگناهان واشتباهات خودرودرروقرارگيرم . ازنبودن من هيچكس به قدرمن رنج نخواهدبردامافرداروزديگري است ومن بايدتصميم بگيرم كه رختخواب راترك كرده دوباره زندگي كنم وگرزندگي كنم واگرشكست بخورم نه توراسرزنش مي كنم نه زندگي راونه خدارا.
هيچ وقت ازخودنااميدنشويد .فقط مهم اينست كه شماانسان هستيد .وجسم بي جان نيستيد.
از: شارل بودار




دشمن 
جواني من آسمان پرابري بودكه تنهالحظه اي چندخورشيدفروزان درآن درخشيدباران رعدچنان درباغ هستي من يغماگري كردكه اكنون ديگرازميوه هاي گواراي اين باغ چيزي برجاي نمانده است حال خزان روح من فرارسيده بايدابزاركارفراهم آوردوزمين سيلاب زده اين باغ راكه درآن جابجاخزه هايي به تيرگي گورپديدآمده زيروروكرد.

اولين كمونيست هاچه كساني بودند؟
درسال ۱۸۴۳ شخصي به نام كارل ماركس كه درآن تاريخ فقط ۲۴ سال داشت ، سردبيرروزنامه اي درشهركلن درپروس بود. ماركس كه طرفداردموكراسي بود، ضمنامقالاتي نيزدرباره سوساليسم مي نوشت . ولي طولي نكشيدكه پليس (( پروس )) جلوي كاراين روزنامه راگرفت . وماركس عازم پاريس گرديد. ولي درآنجاهم بخاطرنوشتن مقالاتي كه خوشاينددولت فرانسه نبود، پليس فرانسه بوي اخطاركردكه خاك فرانسه راترك كند.بالاخره ماركس درانگلستان اقامت گزيدودرآنجابودكه باشخص آلماني الاصل ديگري بنام (( فردريك انگلس )) آشناگرديد. انگلس مديريت كارخانه اي راكه متعلق به پدرش بود، بعهده داشت . اين دومردجوان ، پيروعقايدمشتركي كه داشتندباين نتيجه رسيدندكه سيستم سرمايه داري داراي معايبي است كه قابل اصلاح نيست .
بنابراين دنيااحتياج به سيستم جديدي داردواين سيستم راكمونيسم ناميدند. سپس درسال ۱۸۴۷ ماركس وانگلس ، پيرواني راازمليت هاي مختلف يعني آلمان ، فرانسه ، ايتاليا، روسيه وحتي سوئيس دورخودجمع كردندواتحاديه كمونيست رابوجودآوردندوبراي تفهيم مقاصداين اتحاديه ، كتاب معروف (( تئوري كمونيست )) رابه سال ۱۸۴۸ چاپ ومنتشركردند. وپس ازآن تاريخ بودكه كمونيسم صاحب نفوذوقدرت بسيارگرديدوشايدغيرازانجيل ، هيچ كتابي تابحال باين اندازه به زبانهاي مختلف دنياترجمه نشده باشد. درسال ۱۹۶۶ بيشترازيك جمعيت جهان زيرسلطه حكومت هايي بوده اندكه رهبرانشان عقيده به مراسم كمونيستي داشته اند. باوجوديكه عقايدكمونيسم بصورت امروزي اش ، دراواسط قرن نوزدهم پايه گذاري شده است پاره اي ازآنهااززمانهاي بسيارقديم نيزوجودداشته است .
بچه هامي پرسند  چگونه ، چرا ، كجا ( جلد۱ و ۲ ) 
ماري التينگ 
ترجمه شهيند خت رئيس زاده 


دختري مي شناسم بدني داردمايه ي غبطه ي همگان ، ذهني زيبا، خرمني ازموهاي عالي ، چشماني براق وهوشياراماكف پاي اوصاف است تنهاچيزي كه به هنگام قدم زدن درخيابان مي شنودصداي پاي ناقص خويش است وباوجودآنكه ديگرهيچكس اين صدارانمي شنودنگران است كه كسي يك بارببيندكه پاي اوصاف است اماانسان هميشه مي تواندرشدكندوتغييريابدواگربه اين مومن نباشي درسراشيب مرگ هستي هرروزبايددنياراباتازگي آن روزببيني درخت باغچه توهمان درخت ديروزنيست فرق كرده به آن نگاه كن اطرافيانت همه درحال تغييرندبه آنهانگاه كن همه چيزدرحال تغيبراست وازجمله تو. توهم ازاين قاعده مستثني نيستي پريروزبادوتن ازدانشجويانم درساحل راه مي رفتيم يكي ازآنهايك ستاره ماهي خشك شده راازروي ماسه هابرداشت وبادقت فراوان آنرادوباره درآب انداخت مي گفت : خشك شده امااگردوباره رطوبت رابگيردزنده مي شود. بعدروبه من كردوگفت :
مي دانيدشايداين همه فرآيندشدن باشدگاه به جايي مي رسيم كه مانيزمي خشكيم وتنهاچيزي كه احتياج داريم ذره اي رطوبت است تاجان تازه اي بگيريم . شايدموضوع همين باشدوبس.
(( لئوبوسكاليا))

اگرتنهاترين تنهاهاشوم بازخداهست اوجانشين  همه نداشتن هاست
 نفرين وآفرين هابي ثمراست 
اگرتمامي خلق گرگهاي هارشوندوازآسمان هول وكينه برسرم باردتومهربان جاودان آسيب ناپذيرمن هستي اي پناهگاه ابدي توميتواني جانشين همه بي پناهي هاشوي 
دكترعلي شريعتي ازكتاب بامخاطب هاي آشنا

انسان نهالي است كه درزيرنورايمان وهواي فرهنگ وبرروي خاك مليت خويش ميرويدوريشه درعمق تاريخ خويش ميدواندوازرخادو   تجربه ها: عاطفه هاارزشها، عشق هاوايمان هاشكست هاوپيروزيهاوخلاصه ساخته هاواندوخته هاي عقلي وعلمي واساسي وهنري وادبي وآرمان نسل هاوعصرهامستمري كه تاآن سوي تاريخ ميرودوبه خلقت نوعي خويش ميچيوندتغذيه ميكند.
دكترعلي شريعتي ازكتاب مخاطب هاي آشنا



به نام خدا
وقتي كارزياداست درزمان كم ، برنامه ريزي اهميت دوچندان مي يابد. ( قلم چي )
دوستاني انتخاب كنيدكه اهل زحمت وتلاش باشندوشمارابه درس خواندن وزحمت كشيدن تشويق كنند.
( قلم چي )
ازاوقات مرده براي مطالعه استفاده كنيدبه ويژه دروس حفظي رادراين زمانهامروركنيد. ( قلم چي )
منبع : ( كتاب برنامه ريزي به روش قلم چي )
 
منتظرشرايط خارق العاده نباشيدتااقدامات مفيدانجام دهيدسعي كنيدازموقعيتهاي معمول بهره بگيريد.
خوشبخت كسي است كه به يكي ازاين دوچيزدسترسي دلردياكتابهاي خوب ويادوستاني كه اهل كتاب باشند.
اگرمي خواهيدكوههاراجابجاكنيدبايداول يادبگيريدذرات راجابجاكنيد.
موفقيت هاي بزرگ تنهادرصورتي نصيب انسان مي شودكه ازشروع هاي كوچك راضي باشد.
موفقيت مانندسايه به دنبال پشتكاراست .
غرورونخوت شنهاي چسبنده درمسيرموفقيت هستند.
شمابراي ديگران درس نمي خوانيداگرواقعاازحاصل كارخودتان راضي هستيدكافي است .
يك تمبرپستي موفقيتش راتضمين مي كندچون اين توانايي راداردكه تارسيدن به هدف به چيزي بچسبد.
دردنيالذتي نيست كه بالذت مطالعه برابري كند.
به يادگيري ادامه دهيدازموفقيتهايتان يادبگيريد. بنابراين آنهاراتكراركنيدوازشكستهايتان نيزبياموزيد. بنابراين ، هرگزيك اشتباه رادوبارتكرارنمي كنيد.
اشتباه راتصحيح نكردن خوداشتباه ديگري است .
عادتهادرآغاز، همچون رشته اي نازك ونامرئي هستنداماهرباركه عملي راتكرارمي كنيم رشته اي بررشته ي قبلي تنيده مي شودتاسرانجام مانندطنابي ضخيم وچاره ناپذيربردست وپاي افكارواعمال مامي پيچد.
تجربه معلم سختگيري است اول امتحان مي كندوبعددرس مي دهد.
دشواريهابي دوامنداماسختكوشهادوام مي آورند.
حسادت هيچ چيزراازبين نمي بردمگرقلب فردرا.
اميددرزندگاني بشرآنقدراهميت داردكه ، بال براي پرندگان .
قدروقت ر ا  نشـــناسد، دل وكاري نكند                                 بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم 
( حافظ ) 
رهروآن نيست كه گرمي تندوگرمي خسته رود                          رهروآن است كه آهسته وپيوسته رود

خداوندابه من تواني عطافرماتاچيزهايي راكه نمي توانم تغييردهم بپذيرم
 شهامتي عطافرماتاچيزهايي راكه مي توانم تغييردهم 
وخردي كه تفاوت بين اين دورادرك نمايم 



انديشه هاي جسورانه شبيه به شطرنج بازاني هستندكه حمله مي كنند. احتمال شكست وجوددارد، امااين مي تواند آغازيك پيروزي هم باشد.
گوته 
ازكتاب : زندگي كنيم يافقط زنده باشيم 
نويسنده : هايدن سارجنت 
مترجم : وحيدلفضلي راد



ازنامه هاي آن حضرت عليه السلام است بسران لشگرهايش ( كه درآن حق آنان رابرخودوحق خويش رابرآنهابيان وايشانرابدادگري وپيروي امرفرموده است ):
اين نامه ازبنده خداعلي ابن ابيطالب سرداروكارفرماي مومنان است بمرزبانانش : پس ازستايش خداودرودبرپيغمبراكرم، سزاواراست كارفرماراكه فزوني يافته ونعمتي كه به آن رسيده سبب تغييرحال اوبررعيت نشوند(مقام ومنزلت اورابازارزيردستان واندارد) ونعمتهاي كه خدابهره اوگردانيده اورابسيارآشنايي بابندگان خداومهربان بربرادرانش وادارد( كه هركه چنين نكندشكرنعمتهاي پروردگارش رابجانياورده است ).
آگاه باشيدحق شمابرمن آنست كه رازي راازشماپوشيده ندارم مگردرجنگ ( كه فاش شدن اسرارجنگ دشمن رابرآن آگاه ميسازد) وكاري رابدون شورباشماانجام ندهم مگردرحكم شرعي ( كه مشورت لازم نيست زيراهمه احكام رابايدازمن بياموزيد) ودررساندن حقي راكه بجااست براي شماكوتاهي نكنم .
وازآن بي استوارنمودن وتمام كردنش دست برندارم ، واينكه شمادرحق نزدمن برابرباشيد( يكي رابرديگري برتري ندهم ) پس هرگاه رفتارمن باشماچنين شدبرخدااست كه نعمت رابرشماتمام كندوحق من برشماپيروي وفرمانبرداري است ، واينكه ازفرمان من روبرنگردانيد ، ودركاريكه صلاح بدانم كوتاهي ننمائيدودرسختيهاي راه حق فرورويد( متحمل رنجهاگرديدتاحق رابيابيد) پس اگرشمااينهارادرباره من بجانياوريدكسي ازبحر(شمانزدمن خوارترنيست ، پس اورابكيفربزرگ ميرسانم ونزدمن رخصت ورهايي براي اونميباشد، شما(نيز)اين پيمان راازسران، زبردست ) خودبگيريد، وازخودبه ايشان ببخشيدچيزي راكه خدابآن كارشمارااصلاح ميفرمايد( آنهاراخوارننمايندتابكمك آنان به دشمن پيروزي يابيد)ودرودبرآنكه شايسته است .
  • بازدید : 39 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند بحضرتش وحى شده بود كه بايستى بعموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. (۱) 
اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت بتو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند. 
مگر چه خبر است؟ 
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود: 
ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟قالوا بلى،قال:من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله. (۲) 
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار. 
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آنحضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و باو تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة. 
به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى شدى. (۳) و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين بغائبين برسانند. 
حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت: 
يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا 
و قال فمن موليكم و وليكم؟ 
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 
الهك مولانا و انت ولينا 
و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا 
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ 
فكونوا له انصار صدق مواليا 
هناك دعا اللهم و ال وليه‏ 
و كن للذى عادى عليا معاديا (۴) 
روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه: 
خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس بعلى فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم. 
(آنگاه بمسلمين) فرمود هر كس را كه من باو مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد. 
و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش. 
رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را بزبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد بروح القدس باشى. 
ثبوت و تواتر اين خبر بحدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه (۵) ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آنحضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد: 
فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك. (۶) 
پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است! 
در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. 
كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده،آزاد شده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و همقسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است: 
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده. 
و ان الكافرين لا مولى لهم.و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد: 
و لكل جعلنا موالى.و در سوره احزاب بمعنى آزاد كرده آمده است: 
فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم (عتقائكم) (۷) 
از طرفى بعضى از اين معانى درباره پيغمبر اكرم صدق نميكند زيرا آنحضرت بنده و آزاد كرده و نعمت پرورده كسى نبود و با كسى نيز همقسم نشده بود برخى از آنكلمات هم احتياج بتوصيه و سفارش نداشت بلكه گفتن آنها نوعى سخريه بشمار ميرفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شدت گرما وسط بيابان مردم را جمع كند و بگويد من پسر عموى هر كس هستم على هم پسر عموى اوست،يا من همسايه هر كه هستم على هم همسايه اوست و هكذا…همچنين قرائن حال و مقام نيز بكار بردن كلمه مولى را بمعنى دوست و ناصر كه دستاويز اكثر رجال اهل سنت است اقتضاء نميكند زيرا مدلول و مفاد آيه تبليغ با آن شدت و تهديد كه ميفرمايد اگر اين كار را بجا نياورى مثل اينكه وظائف رسالت را انجام نداده‏اى ميرساند كه‏مطلب خيلى مهمتر و بالاتر از اين حرفها است كه پيغمبر در آن بيابان گرم و سوزان توقف نموده و مردم را از پس و پيش جمع كند و بگويد من دوست و ناصر هر كه هستم على هم دوست و ناصر اوست،تازه اگر مقصودش اين بود در اينصورت بعوض مردم بايد بعلى ميگفت كه من محب و ناصر هر كه هستم تو هم محب و ناصر او باش نه مردم،و اگر منظور جلب دوستى مردم بسوى على بود در اينصورت هم بايد ميگفت هر كه مرا دوست دارد على را هم دوست داشته باشد ولى اين سخنان از مضمون جمله:من كنت مولاه فهذا على مولاه بدست نميآيد گذشته از اينها گفتن اين مطلب ترس و وحشتى نداشت تا خداوند اضافه كند كه من ترا از شر مردم (منافق) نگهميدارم. 
از طرفى تخصيص بلا مخصص كلمه مولى از ميان تمام معانى آن بمعنى محب و ناصر بدون وجود قرينه باطل و بر خلاف علم اصول است در نتيجه از تمام معانى مولى فقط (اولى بتصرف و صاحب اختيار) باقى ميماند و اين تخصيص عليرغم عقيده اهل سنت بلا مخصص نيست بلكه در اينمورد قرائن آشكارى وجود دارد كه ذيلا بدانها اشاره ميگردد. 
اولا عظمت و اهميت مطلب دليل اين ادعا است كه خداوند تعالى با تأكيد و تهديد ميفرمايد اگر اين امر را بمردم ابلاغ نكنى در واقع هيچگونه تبليغى از نظر رسالت نكرده‏اى و اين خطاب مؤكد ميرساند كه مضمون آيه درباره جعل حكمى از احكام شرعيه نبوده بلكه امرى است كه تالى تلو مقام رسالت است،در اينصورت بايد مولى بمعنى ولايت و صاحب اختيار باشد تا همه مسلمين از آن آگاه گردند و بدانند كه چه كسى پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله مسند او را اشغال خواهد كرد مخصوصا كه اين آيه در غدير خم نزديكى جحفه نازل شده است تا پيغمبر پيش از اينكه حجاج متفرق شوند آنرا بهمه آنان ابلاغ كند زيرا پس از رسيدن بجحفه مسلمين از راههاى مختلف بوطن خود رهسپار ميشدند و ديگر اجتماع همه آنان در يك محل امكان پذير نميشد و البته اين فرمان از چند روز پيش به پيغمبر صلى الله عليه و آله وحى شده بود ولى زمان دقيق ابلاغ آن تعيين نگرديده بود و چون آنحضرت مخالفت گروهى از مسلمين را با على عليه السلام بعلت كشته شدن اقوام‏آنها در جنگها بدست وى ميدانست لذا از ابلاغ جانشينى او بيم داشت كه مردم زير بار چنين فرمانى نروند بدينجهت خداوند تعالى او را در غدير خم مأمور بتوقف و ابلاغ جانشينى على عليه السلام نمود و براى اطمينان خاطر مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله اضافه فرمود كه مترس خدا ترا از شر مردم نگهميدارد. 
ثانيا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از اينكه بگويد: 
من كنت مولاه فرمود:ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟يا ألست اولى بكم من انفسكم؟ 
آيا من بشما از خود شما اولى بتصرف نيستم؟همه گفتند بلى آنگاه فرمود:من كنت مولاه فهذا على مولاه قرينه‏اى كه بكلمه مولى معنى اولى بتصرف و صاحب اختيار ميدهد از جمله اول كاملا روشن است و سياق كلام ميرساند كه مقصود از مولى همان اولويت است كه پيغمبر نسبت بمسلمين داشته و چنين اولويتى را بعدا على عليه السلام خواهد داشت
  • بازدید : 46 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

اين وصيت گرچه خطاب به حسنين- عليهما السلام-است ولي در حقيقت براي تمام بشر تا پايان عالم است.اين وصيت را عده اي از محدثان ومورخاني ك قبل از مرحوم سيد رضي و بعد از او مي زيسته اند با ذكر سند نقل كرده اند. البته اصل وصيت بيشتر از آن است كه مرحوم سيد رضي در نهج البلاغه آورده است.
اينك قسمتي از آن را مي آوريم:
اوصيكما بتقوي الله وان لاتبغيا الدنيا و ان بغتكما و لاتاسفا علي شي منها زوي عنكما وقولا بالحق و اعملا للاجر وكونا للظالم خصما وللمظلوم عونا.
شما را به تقوي و ترس از خدا سفارش مي كنم وانيكه در پي دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد و بر آنچه از دنيا از دست مي دهيد تاسف نخوريد سخن حق را بگوييد وبراي اجر وپاداش (الهي) كاركنيد ودشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.
اوصيكما و جميع ولدي واهلي و من بلغه كتابي تقوي الله ونظم امركم و صلاح ذات بينكم، فاني سمعت جدكم صلي الله عليه وآله وسلم يقول:« صلاح ذات البين افضل من عامه الصلاه والصيام».
من شما وتمام فرزندان وخاندانم وكساني را كه اين وصيتنامه ام به آنان مي رسد به تقوي وترس از خداوند ونظم امور خود واصلاح ذات البين سفارش مي كنم زيرا كه من از جد شما صلي الله عليه وآله و سلم شنيدم كه مي فرمود: اصلاح ميان مردم از يك سال نماز و روزه برتر است.
الله الله في الايتام فلا تغبوا افواههم ولايضيعوا بحضرتكم. والله الله في جيرانكم فانهم وصيه نبيكم مازال يوصي بهم حتي ظننا انه سيورثهم.
خدا را خدا را در مورد يتيمان نكند كه گاهي سير وگاهي گرسنه بمانند نكند كه در حضور شما دراثر عدم رسيدگي از بين بروند.
خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتاري كنيد، چرا كه آنان مورد توصيه وسفارش پيامبر شما هستند. وي همواره نسبت به همسايگان سفارش مي فرمود تا آنجا كه ما گمان برديم به زودي سهميه اي از ارث برايشان قرار خواهد داد.
والله الله في القرآن لايسبقكم بالعمل به غيركم والله الله في الصلاه فانها عمود دينكم والله الله في بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا.
خدا را خدا در توجه به قرآن نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشي گيرند خدا را خدا در مورد نماز كه ستون دين شماست. خدا راخدا در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خالي نگذاريد كه اگر خالي گذارده شود مهلت داده نمي شويد وبلاي الهي شما را فرا مي گيرد.
والله الله في الجهاد باموالكم و انفسكم والسنتكم في سبيل الله و عليكم بالتواصل والتباذل واياكم والتدابر و التقاطع. لاتتراكوا الامر بالمعروف والنهي عن المنكر فيولي عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم.
خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها و زبانهاي خويش در راه خدا. و بر شما لازم است كه پيوندهاي دوستي ومحبت را محكم كنيد و بذل و بخشش را فراموش نكنيد و ازپشت كردن به هم و قطع رابطه بر حذر باشيد امر به معروف ونهي از منكررا ترك مكنيد كه اشرار بر شما مسلط مي شوند وسپس هر چه دعا كنيد مستجاب نمي گردد.
سپس فرمود:
اي نوادگان عبدالمطلب نكند كه شما بعد از شهادت من دست خودرا از آستين بيرون آوريد و در خون مسلمانان فرو بريد و بگوييد اميرمومنان كشته شد و اين بهانه اي براي خونريزي شود.
… الا لا تقتلن بي الاقاتلي انظروا اذا نا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربه بضربه ولاتمثلوا بالرجل فاني سمعت رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم يقول :« اياكم و المثله و لو بالكلب العقور»
آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد بكشيد بنگريد كه هر گاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت بزنيد تا ضربتي در برابر ضربتي باشد وزنهار كه او رامثله نكنيد( گوش و بيني واعضاي او را نبريد) كه من از رسول خدا شنديم كه مي فرمود:« از مثله كردن بپرهيزيد گرچه نسبت به سگ گزنده باشد».

آخرين وصاياي امام علي(عليه السلام)
قاضي محمد بن سلامه معروف به قضاعي متوفاي ۴۰۵ هجري در مجموعه اي از سخنان علي كه آن را دستور معالم الحكم ناميده اين وصيت را از امام آورده است. چون پسرملجم او را ضربت زد امام حسن گريان بر او درآمد پرسيد:
«پسرم چرا گريه ميكني؟»
«چرا نگريم كه تو در نخستين روز آن جهان وآخرين روز اين جهاني.»
«پسرم !چهار چيز را كه به تو مي گويم به خاطر بسپار و به كار دار وچهارچيز را كه اگر بدان كار نكني اندك زياني به تونميرساند»
«پدر آن چهار چيزكه بايد به كار دارم چيست؟»
«خرد برترين توانگري است و بدترين تهيدستي ناداني است و خودبيني وحشتناك ترين وحشت وخوشخويي گرامي ترين حسب.»
«اين چهار خصلت آن چهار ديگر را هم بگو» از دوستي احمق بپرهيز كه اوخواهد تورا سود رساند ليكن به زيانت كشاند از دوستي با دروغگو كه دور را به تو نزديك ونزديك را به تو دور نمايد و از دوستي بخيل كه چيزي را كه بدان سخت نيازمندي از تو دريغ ميدارد. و دوستي تبهكار كه تو را به هنگام سود خود مي فروشد »
و هم اين وصعيت را در مجموعه خود آورده است:
چون امير مومنان ضربت خودر كسان او وگروهي از ياران خاص او گرد وي فراهم آمدند امام فرمود:
«سپاس خداي را كه اجل ها را مدت نهاده است و روزي بندگان را مقدر داشته وبراي هر چيز حدي گذارده و در كتاب خود از چيزي كوتاهي نفرموده كه گويد:
هر جا باشيد مرگ شما را در مي يابد هر چند در برجهاي استوار برافراشته باشيد.
وخداي عزوجل گفت:
اگر در خانه هاي خود مانيد آنان كه سرنوشتشان كشته شدن است به كشتنگاه خود مي روند.
و پيمبر خود را گفت:
به معروف امر كن واز منكر بازدار و بدانچه به تو ميرسد شكيبا باش كه اين از كارهاست كه در آن عزم راسخ بايسته است.
حبيب خدا و بهترين آفريده او كه راستگو است و راستگويي اوگواهي شده است مرا از اين روز خبر داد سفارش كرد وگفت علي چگونه اي اگر ميان مردمي بماني كه درآنان خير نيست .مي خواني و پاسخت نمي دهند اندرز مي دهي ياريت نمي كنند. يارانت از تو به يكسو مي شوند و خيرخواهانت خود را ناشناس مي نمايانند و آن كه با تو مي ماند از دشمنت بر تو سخت تر است. چون از آنان خواهي (به ياريت) برخيزند روي بر ميگردانند و اگر پاي بفشاري گريزان پشت مي كنند چون تو را ببينند كه فرمان خدا را بر پا ميداري وآنانرا از دنيا باز مي گرداني آرزوي مردنت را مي كنند. از آنان كسي است كه آنچه را در آن طمع بسته بود از او بريده اي و او خشم خود را مي خورد وكسي كه خويشان او را كشتهاي و اوكينه خواه تو است ومرگ تو را انتظار مي برد وبلاها كه روزگار بر سرت آورد. سينه همه شان پركينه است وآتش خشمشان افروخته وپيوسته ميان آنان چنين ب سرخواهي برد تا تو را بكشند يا گزندي به تو رسانند و بدان نام ها كه مرا ناميدند بنامند و گويند كاهن است وگويند جادوگر است و گويند دروغگو است و دروغ بندنده افترازننده پس شكيبا باش كه تو بايد به من اقتدا كني وخدا چنين فرموده است كه گويد:
همانا رسول خدا براي شما سرمشق خوبي است.
علي! خداي عزوجل مرا فرموده است تو را نزديك خويش آرم و دور نگردانم. تو را بياموزم و وانگذارم و با تو بپيوندم و بر تو ستم نرانم.
اين وصيت رسول خداست وعهد اوست با من پس من اي گروهي كه به فرمان خدا برپائيد ودين او را پاسداري مي نمائيد ودر گرفتن حق يتيمان ودرويشان پابرجاييد شما را پس از خود به تقوي وصيت ميكنم و از فريفته شدن به زر و زيور‌ان مي پرهيزانم كه دنيا كالاي فريب است.
از راه دل بستگان به دنيا به يكسو شويد آنان كه غفلت بر دلهايشان پرده افكنده است تا آنكه آنرا كه گمان نمي بردند (عذاب الهي) به سويشان آمد حالي كه آگاه نبودند گرفتار شدند.
  • بازدید : 36 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۸صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

 مالك فرزند «حارث بن عبد يغوث نخعى» معروف به «مالك اشتر»(۱)، كنيه اش ابو ابراهيم است وى از اهالى يمن بود كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به شرف اسلام نايل آمد و چون به ديدار پيامبر (صلى الله عليه وآله)توفيق نيافت لذا او را جزو تابعين به شمار آورده اند.(۲)مالك از يمن به كوفه آمد و در همان جا ساكن گرديد و چون مردى شجاع و دلاورى با تقوا بود در جنگ ها و فتوحات اسلامى از جمله در جنگ تبوك در سال ۱۳ هجرى در عصر خلافت ابوبكر به مصاف روميان رفت(۳) و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبيده جراح شركت داشت(۴).او در عين دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعيفان و درماندگان دلى رحيم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به كارگزار ناصالح كوفه به شام تبعيد شد و از آن جا به كوفه بازگردانده و سپس به «حمص» تبعيد گرديد و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به يارى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله)شتافت.
مالك پس از كشته شدن عثمان، در خلافت امير مؤمنان (عليه السلام) بسيار تلاش كرد و با حضرت بيعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گرديد. وى از شيعيان بسيار پاى بند و يارى دهندگان به اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود، به طورى كه رابطه دوستى او با مولاىمتقيان آن قدر زياد بود كه امام على (عليه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالكاً، فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله عليه وآله); خداوند مالك را رحمت كند، او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)بودم.»
از آن جا كه معاويه از اين رابطه معنوى بين امام (عليه السلام) و مالك آگاهى داشت دستور داده بود كه در خطبه ها علاوه بر لعن اميرالمؤمنين (عليه السلام)، امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام)، نيز به مالك اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم كنند.(۵)
در شجاعت و دلاورى اين مرد الهى همين بس كه ابن ابى الحديد درباره اش مى گويد: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال ميان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (عليه السلام) نيافريده است، من بر او بيم گناه ندارم، و چه نيكو گفته است آن كسى كه وقتى درباره مالك اشتر از او پرسيدند، گفت: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را شكست داد و مرگش مردم عراق را شكست داد، چه بگويم؟(۶)

ايستادگى مالك و عزل امير كوفه
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد به مرور زمان، بسيارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، كه اكثراً مورد رضايت مردم بودند، از كار بر كنار كرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى اميه را كه نوعاً عيّاش و منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئيس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «وليد بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خيانت هاى زيادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهايت از حكومت كوفه عزل شد.(۹)
برخورد مالك با حاكم دوم كوفه
عثمان، پس از عزل وليد، «سعيد بن عاص» را به جاى او گماشت. سعيد در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بين مذاكرات گفت: باغ هاى كوفه و اراضى آن خاص قريش و بنى اميه است.مالك اشتر كه با حكم خدا كاملاً آشنايى داشت در پاسخ او گفت: آيا تو چنين مى پندارى كه ناحيه عراق كه خداوند آن را با شمشيرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر كه چنين قصد كنددماغش را به خاك مى ماليم!عبدالرحمن اسدى رئيس گارد سعيد براى جلب رضايت سعيد گفت: اى مالك، تو سخن امير را رد مى كنى و او را اهانت مى نمايى، بعد نسبت به مالك درشتى كرد. به دستور مالك قبيله نخع برخاسته و رئيس گارد را از مجلس بيرون انداختند. اين كار بر سعيد گران آمد، لذا رابطه خود را با مالك اشتر و ديگر سران كوفه قطع كرد. اما اين عمل هيچ اثرى نداشت و مالك از اعتراض به كارهاى خلاف سعيد و عثمان دست برنداشت.سعيدبن عاص چون برخورد مالك و همراهان او را مشاهده كرد و ديد در آينده از اعتراض بيشتر سران كوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خليفه نوشت و از عثمان خواست كه يا مالك و همدستانش را از كوفه ببرد و يا وى را از امارت كوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امير كوفه نوشت، مالك اشتر با تنى چند از يارانش را به شام تبعيد كند!(۱۰) تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند و براى معاويه حاكم شام هم نامه اى نوشت كه تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه گرى دارند، پيش تو تبعيد كردم، آنان را از اين كار نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نيكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاويه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند.
مالك و همراهان چون به كوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گويى بر نداشتند و مجدداً سعيدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن وليد» حاكم عثمان در حمص تبعيد كرد و در راستاى تبعيدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعيد مى كنم، به محض اين كه نامه ام به شما رسيد، به سوى حمص حركت كنيد; زيرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصيتى نداريد!»
وقتى نامه عثمان به مالك اشتر رسيد دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هريك از ما يا عثمان را كه براى مردم زيان كاريم و در ميان مسلمانان مرتكب گناه مى شويم هرچه زودتر به مكافات كردارش برسان.»(۱۱)
و بدين ترتيب گروه معترض به رفتار حاكمان مستبد و ستم كار به حمص تبعيد شدند، البته آنان در حمص بسيار تحت فشار و اهانت حاكم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شديد، مجدداً به كوفه بازگردانده شدند(۱۲). اين حوادث در سال ۳۲ هجرى به وقوع پيوسته است.(۱۳)
مالك اشتر و سقوط خلافت عثمان
پس از آن كه تعديات و انحرافات كارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ويژه نخبگان براى اصلاح يا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذير نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوريدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى كه براى هدايت عثمان و دست كشيدن او از كارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتيجه نرسيد، مالك اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران بركنارى يا قتل عثمان پيوست.(۱۴) 
پيش گامىِ مالك در بيعت با على (عليه السلام) 
مردم مدينه پس از كشته شدن عثمان، يك صدا با اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيعت كردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند.(۵ ۱) حتى سران ناكثين يعنى طلحه و زبير با اختيار كامل با آن حضرت دست بيعت دادند. مالك اشتر از جمله كسانى بود كه در اين راه پيش گام شد و جزو نخستين كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بيعت با آن حضرت تشويق نمود.
ابن ابى الحديد مى نويسد: چون عثمان كشته شد، مالك اشتر خدمت حضرت (عليه السلام)آمد و گفت: يا على، مردم براى بيعت با شما جمع شده اند و به حكومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى كنى، چشمت براى بار چهارم بر آن اشك خواهد ريخت. اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيرون آمدند و در محلى نشستند.(۱۶) و مردم همه اجتماع كردند كه بيعت كنند، در همين حال طلحه و زبير آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعيين شود. اما مالك اشتر گفت: آيا مگر منتظر 
كسى هستيد؟ اى طلحه برخيز و بيعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بيعت كرد، كسى در ميان جمع و موقع بيعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستين كسى كه با على (عليه السلام) بيعت كرد، شل بود، اين كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!(۱۷) سپس اشتر به زبير گفت: پسر صفيه برخيز، او هم برخاست و بيعت كرد و سپس مردم بر على (عليه السلام)هجوم آوردند و بيعت كردند.در نقلى ديگر آمده است: نخستين كسى كه با على (عليه السلام) بيعت كرد، مالك اشتر بود. او گليم سياهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشيرش را بيرون كشيد، آن گاه دست على (عليه السلام)را گرفت و بيعت كرد و به زبير و طلحه گفت: برخيزيد و بيعت كنيد و پس از بيعت اين دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدينه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بيعت كردند و اول كسى كه از بصريون با حضرت بيعت كرد، عبدالرحمان بن عريس بود، و سپس ساير مردم بيعت كردند(۱۸).
آغاز غائله جمل و نقش مالك اشتر
چند ماه پس از حكومت رسمى امير مؤمنان (عليه السلام) طلحه و زبير ـ سران ناكثين ـ كه چشم طمع به بيت المال دوخته بودند، درصدد شورش عليه امام (عليه السلام) برومدند، اما براى تحقق اين نيّت شوم هيچ بهانه اى نداشتند; زيرا حكومت امام (عليه السلام) از جهت شرعى و معيارهاى قانونى نقصى نداشت، آنان ابتدا به سراغ عايشه ـ كه ساكن مكه شده بود ـ رفتند و او را كه از امير مؤمنان چندان دل خوشى نداشت با خود هم عقيده ساختند و اين نخستين قدم مؤثر بود; زيرا به دنبال آن عده زيادى نيز با آن ها هم رأى شدند. از آن جا كه ابو موسى والى كوفه هم جنگ عليه عايشه را حرام دانست و مانع يارى امام (عليه السلام)در برابر ناكثين شد.در چنين شرايطى مالك اشتر، عمار، صعصعه و امثال آنان بودند كه نقش مؤثرى در خنثى كردن توطئه امثال ابو موسى داشتند، مالك اشتر در اين باره گفته است: سعادتمند كسى است كه از اين صراط مستقيم عدول نكند و به اين ريسمان محكم خدا اعتصام نمايد، و نگون بخت كسى است كه نافرمانى امام كند كه او در هاويه دوزخ منزل گزيند.(۲۶)
امّا اقدام مهم تر مالك اين بود، كه نامه اى تاريخى و پيامى به ياد ماندنى براى عايشه ارسال نمود و كمتر كسى را ياراى آن بود كه به چنين كار خطيرى اقدام نمايد. او در نامه چنين نوشت:«امّا بعد، همانا اى عايشه تو همسر رسول خدايى، آن حضرت (صلى الله عليه وآله) تو را فرمان داده است كه در خانه خود آرام و قرار بگيرى، اگر چنان كنى براى تو بهتر است امّا اگر فرمان پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) را نقض كنى و بخواهى چوب دستى خود را به دست گرفته و روپوش از چهره فرو افكنى و براى مردم خود را آشكار سازى، من با تو جنگ خواهم كرد تا تو را به خانه ات و جايگاهى كه خداوند برايت پسنديده است، برگردانم .»اين نامه مالك كه همراه با اعلان جنگ با عايشه بود، براى عايشه بسيار سخت و گران آمد و در پاسخ چنين نوشت:«امّا بعد، تو نخستين عربى هستى كه آتش فتنه را برافروختى و جماعت را به تفرقه فرا خواندى، و با پيشوايان مخالفت كردى و براى كشتن خليفه سوم كوشش نمودى. اى مالك، تو خوب مى دانى كه خداوند عاجز نيست و از تو انتقام خون خليفه مظلوم را خواهد گرفت! نامه تو به 
من رسيد، آن چه را در آن بود فهميدم و به زودى خداوند، شر تو و شر كسانى را كه در گمراهى و بدبختى به تو تمايل دارند، از من كفايت خواهد فرمود، ان شاء الله.»(۲۷
  • بازدید : 51 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (۲) 
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد. 
شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (۳) 
نقش على عليه السلام در هجرت 
يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود ، در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند. 
پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست. 
سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت. 
اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (۱) 
اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد. 
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم. 
هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم. 
پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى! 
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (۲) 
على عليه السلام هم كه جوان ۲۳ ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد. 
بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند. 
در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟ 
على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد. 
قريش كه از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاهى يافتند به تعقيب او پرداخته و تا لب غار ثور كه رسول اكرم با ابوبكر داخل آن بودند پيش رفتند ولى خداوند آنحضرت را در پناه خود حفظ كرده و قريش را از دست يافتن باو محروم گردانيد. 
چند روز پس از ورود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمدينه (بنا بنقل بعضى آنحضرت در قبا توقف فرمود كه پس از رسيدن على عليه السلام با هم وارد مدينه شوند) على عليه السلام نيز مادر خود و دختر پيغمبر و دو زن ديگر و ضعفاى مسلمين را برداشته و راه مدينه را در پيش گرفت و پس از ورود بمدينه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را كه در اثر راه پيمائى پايش مجروح شده بود در آغوش كشيده و از شوق ديدارش گريست. 
در مدينه نيز على عليه السلام همواره ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله‏بود و در سال يكم هجرى كه ميان صحابه و مهاجرين و انصار پيمان اخوت بسته شد آنحضرت على را نيز برادر خود خواند. (۷) 
در سال دوم هجرى نيز يگانه دختر خود فاطمه عليها السلام را بوى تزويج كرد و فرمود: 
يا على ان الله تبارك و تعالى امرنى ان ازوجك فاطمة و انى قد زوجتكها على اربعمائة مثقال فضة،فقال على قد رضيتها يا رسول الله و رضيت بذلك عن الله العظيم و رسوله الكريم ثم ان عليا خر ساجدا لله شكرا. (۸) 

نص بر امامت آنحضرت 
در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند بحضرتش وحى شده بود كه بايستى بعموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود: 
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. (۱) 
مگر چه خبر است؟ 
هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود: 
آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار. 
و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آنحضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و باو تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة. 
به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى شدى. (۳) و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين بغائبين برسانند. 
ثبوت و تواتر اين خبر بحدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه (۵) ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آنحضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد: 
فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك. (۶) 
پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است! 
در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است. 
كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده،آزاد شده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و همقسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است: 
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده. 
و ان الكافرين لا مولى لهم.و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد: 

عتیقه زیرخاکی گنج