• بازدید : 50 views
  • بدون نظر
این فایل در ۸۳صفخحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

هيچ مادرى در جهان هستى ، فرزند خود را گنهكار نزاييده ، و كودك رحم را عاصى و خطاكار به دنيا نياورده .
كودك در حالى قدم به عرصه گاه حيات مى گذارد كه از علم و دانش و تفكر و انديشه خالى است ، و از آنچه در اطرافش مى گذرد كاملا بى خبر است .
طفل وقتى وارد فضاى اين جهان مى شود ، جز گريه كردن و مكيدن شير چيزى نمى داند ، آن هم از گريه و مكيدن شير در لحظات اول در عين اينكه ناله مى زند و شير مى خورد غافل است . غرايز و احساسات و شهوات او به تدريج وارد ميدان فعاليت مى شود ، و آنچه را بايد براى برپا كردن خيمه ى حيات تعليم بگيرد ، از اطرافيان خود و فعل و انفعالات طبيعى ياد مى گيرد 
هم چنانكه بدن او در طول زندگى در معرض انواع بيماريها قرار مى گيرد ، فكر و روحش ، و نفس و قلبش نيز در معرض خطا و اشتباه مى رود و در عمل و اخلاق مبتلاى به گناه مى گردد ، بنابراين گناه همچون بيمارى بدن عارضى است نه ذاتى .
بيمارى بدن و جسم او با دارويى كه طبيب تجويز مى كند معالجه مى شود ، فكر و روح و نفس بيمارش نيز با اجراى دستورات حضرت حق درمان مى پذيرد .
گنهكار با عرفان به وضع خويش ، و معرفت به حلال و حرام خدا ، با رجوع به 
طبيب روحانى و دستور العمل گرفتن از او ، براى توبه از گناه آماده مى شود ، و با اميد و دلگرمى به رحمت حضرت حق از عرصه ى گناه بيرون مى آيد ، و همچون روزى كه از مادر متولد شده پاك مى گردد .
گنهكار نمى تواند ادعا كند نمى توانم توبه كنم ، زيرا كسى كه قدرت بر گناه دارد ، بدون شك قدرت بر توبه هم دارد .
آرى انسانى كه توانايى بر خوردن و آشاميدن ، رفتن و آمدن ، گفتن و شنيدن ، ازدواج و كسب و كار ، ورزش و رياضت ، مسافرت و معاشرت و زور آزمايى دارد ، و اگر طبيبى به خاطر بيمارى خاصش او را از بسيارى از غذاها و نوشيدنيها پرهيز دهد ، او از ترس ريشه دار شدن بيمارى با كمال قدرت از خوردن آن غذاها و نوشيدنيها خوددارى مى كند ، مى تواند از گناهانى كه به آن دچار است بپرهيزد ، و از معصيت هايى كه به آن گرفتار است خوددارى نمايد .
عذر هيچ گنهكارى در عدم قدرت بر توبه در پيشگاه حضرت حق قابل قبول نيست ، اگر قدرت بر توبه براى اهل گناه نبود ، از جانب خداوند دعوت به توبه و انابه نمى شدند .
گنهكار بايد اين حقيقت را باور كند كه در هر شرايطى ، و در هر موقعيتى قدرت بر ترك گناه را دارد ، و بر اساس آيات قرآن خداوند مهربان و توبه پذير ، توبه اش را قبول مى كند و گناهانش را گرچه به عدد ريگ بيابان باشد ، در معرض عفو و مغفرت و رحمت قرار مى دهد ، و پرونده ى سياهش را به سپيدى چشم پوشى از همه ى گناهانش آراسته مى كند .
گنهكار بايد اين معنا را آگاه باشد كه اگر به ترك گناه و شستشوى درون و برونش برنخيزد ، و عصيان و خلافش را ادامه بدهد خداوند او را به اشد عذاب دچار مى نمايد ، و جريمه و عقوبت سنگينى را بر او بار خواهد كرد .
خداى بزرگ در قرآن مجيد بدين گونه خود را معرفى مى كند : 
 غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ . . . (۱) . 
خداوند ، بخشنده ى گناه ، و پذيرنده ى توبه ى گنهكار ، و داراى عقابى شديد است .
امام معصوم در دعاى افتتاح بدين صورت خداوند را معرفى مى نمايد :
وَاَيْقَنْتُ اَنَّكَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ فِى مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ ، وَاَشَدُّ المُعَاقِبِينَ فِى مَوْضِعِ النَّكالِ وَالنَّقِمَةِ 
يقين و باور دارم كه تو مهربانترين مهربانانى در جاى عفو و رحمت ، و شديدترين عقاب كنندگانى در محل عقاب و انتقام .
خداوند مهربان در قرآن مجيد به گنهكاران اعلام نموده :
 قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۲) . 
به بندگانم ، آنان كه بر خود اسراف كردند بگو از رحمت خدا نااميد نباشيد ، خداوند تمام گناهان را مى آمرزد ، همانا او آمرزنده ى مهربان است .
بنابراين با توجه به توبه پذيرى حق و قدرتى كه گنهكار بر ترك گناه دارد ، و آياتى كه در قرآن به گنهكار ، مژده ى عفو و رحمت مى دهد ، براى اهل گناه در ترك گناه هيچ عذرى باقى نيست ، به همين خاطر بر گنهكار توبه از گناه واجب فورى و واجب اخلاقى و واجب عقلى است .
گنهكارى كه به توبه برنخيزد ، و به جبران گذشته اقدام ننمايد ، و درون و برون را از گناه پاك نكند ، چنانكه در دنيا در پيشگاه پاكان و عقل و وجدان و حكمت 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
و منطق محكوم است ، در آخرت در پيشگاه حضرت حق به طريق اولى محكوم است . چنين گنهكارى در قيامت با اندوه و حسرت ، و ندامت و پشيمانى فرياد مى زند :
 لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ المُـحْسِنِينَ (۱) . 
كاش براى من زمينه ى بازگشتى به دنيا بود تا از نيكوكاران مى شدم !
خداوند در جوابش مى گويد :
 بَلَى قَدْ جَاءَتْكَ آيَاتِي فَكَذَّبْتَ بِهَا وَاسْتَكْبَرْتَ وَكُنتَ مِنَ الْكَافِرِينَ (۲) . 
آرى ، محققاً آيات من براى دستگيرى و هدايتت به تو رسيد ، تو آنها را تكذيب نمودى و راه سركشى از دستورات من را پيش گرفتى ، و تو از ناسپاسان بودى .
در آن روز است كه براى نجات گنهكار ، عوضى به جاى دين و عمل از او قبول نمى كنند ، و بر پيشانى وجود او مهر محكوميت مى زنند .
 وَلَوْ أَنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مَا فِي الاَْرْضِ جَمِيعاً وَمِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِن سُوءِ الْعَذَابِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَبَدَا لَهُم مِنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (۳) . 
اگر اهل ستم تمام آنچه را در زمين است و همانند آن را در اختيار داشته باشند ، هر آينه همه را فدا كنند تا از عذاب سخت قيامت برهند ، ( ولى چنين چيزى نخواهد شد ) و از جانب حق براى آنان برنامه هايى آشكار گردد كه گمان نمى بردند .
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در دعاى كميل ، در اينكه در دنيا و آخرت گنهكار را در عدم 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
توبه هيچ عذرى در پيشگاه حق نيست ، و خدا را نسبت به گنهكار حجت كامل و تمام است مى گويد :
فَلَكَ الحُجَّةُ عَلَىَّ فِى جَمِيعِ ذَلِكَ وَلاَ حُجَّةَ لِى فِيمَا جَرى عَلَىَّ فِيهِ قَضَاءُكَ . . . 
تو را بر من در تمام آنچه از خطا و معصيت و گناه و هوا و هوس و متابعت از شيطان گذشته حجت است ، و براى من در آنچه كه قضايت بر آن جارى شده هيچ گونه حجتى نيست .
روايتى عجيب در مسأله ى حجت حق بر بندگان 
عبد الاعلى مولى آل سام مى گويد از حضرت صادق (عليه السلام) شنيدم ، مى فرمودند :
در قيامت زنى زيبا چهره را كه به خاطر زيباييش در دنيا دچار فتنه شد به دادگاه الهى مى آورند ، مى گويد : پروردگارا ! مرا زيبا آفريدى تا جايى كه به خاطر زيباييم برخورد كردم به آنچه كه برخورد كردم ، در آن هنگام حضرت مريم (عليها السلام)را مى آورند و در جواب آن زن گفته مى شود : تو نيكوترى يا مريم ؟ ما مريم را نيكو آفريديم ولى خود را از فتنه حفظ كرد ! جوانى نيكو صورت را مى آورند كه در دنيا محض زيبايى چهره و اندامش دچار فتنه شد ، عرضه مى دارد : خداوندا ! به من چهره ى زيبا دادى تا جايى كه ديدم از زنان آنچه را ديدم . در آن وقت يوسف را مى آورند و در پاسخ آن جوان گفته مى شود : تو زيباترى يا يوسف ؟ ما يوسف را زيبا آفريديم ولى او به خاطر زيباييش دچار فتنه نشد . مبتلا به بلا را مى آورند كه به خاطر بلايش و صبر نكردنش گرفتار فتنه شد ، مى گويد : خداوندا ! بلا را بر من سخت گرفتى ، من هم تاب و طاقتم را از دست دادم و دچار فتنه شدم . ايوب (عليه السلام) را مى آورند و به شخص بلا كشيده مى گويند : بلاى تو شديدتر 
بود يا ايوب ؟ او به بلا دچار شد ، ولى گرفتار فتنه نشد(۱) !
توبه ميراث آدم و حوا 
آدم به عنوان خليفه ى خداوند و نايب حضرت رب العزه آفريده شد ، و پس از اعتدال و استواء بدن ، روح خدايى در او جلوه كرد(۲) ، و شايسته ى مقام علم الاسمايى گشت ، و فرشتگان به خاطر عظمت و كرامتش ، به امر حضرت حق در برابر او سجده كردند ، آنگاه به فرمان خداوند همراه با همسرش در بهشت ساكن شد(۳) . تمام نعمت هاى بهشت در اختيار او قرار گرفت و استفاده از آن مجموعه براى او و همسرش بلامانع اعلام شد ، جز اينكه از هر دو خواستند به درختى معين نزديك نشوند ، كه با نزديك شدن به آن درخت از ستمكاران خواهند شد(۴) . شيطان كه به خاطر سر تافتن از سجده بر آدم ، از حريم حق رانده شده بود و آثار لعنت حق او را زجر مى داد ، و تكبر و خودبينى اش نمى گذاشت به پيشگاه مقدس يار برگردد ، از باب كينه و دشمنى نسبت به آدم و همسرش ، در مقام وسوسه نمودن آنان بر آمد ، تا آنچه را از اندامشان پنهان بود آشكار سازد ، و با اطاعت نمودن از او ، مقام كرامت و عظمتشان را از دست بدهند ، و از بهشت عنبر سرشت اخراج شوند ، و روى رحمت و لطف حق از آنان برگردد .
او با اين جملات به وسوسه كردن آنان براى خوردن از ميوه ى آن درخت اقدام كرد :
اى آدم و حوا ! خداوند شما را از اين درخت نهى نكرد جز به اين علت كه اگر 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
از آن بخوريد فرشته مى شويد يا در اين باغ سرسبز و خرم ، تا ابد خواهيد ماند .
و براى اينكه پاى وسوسه ى خود را در قلب آن دو نفر محكم و ثابت نمايد ، براى آنان سوگند خورد كه من جز خير شما را نمى خواهم(۱) . وسوسه ى پرجاذبه و قسم شيطان ، حرص آن دو نفر را شعلهور ساخت . حرص ، بين آنان و نهى حق ، حجاب شد . به وسوسه ى او فريب خوردند و مغرور شدند ، و به عرصه ى تاريك نافرمانى از خداوند درافتادند ، و بر مخالفت با خواسته ى حق جرأت يافتند ، و باطل در نظرشان زيبا آمد !
از آن درخت خوردند ، اندامشان آشكار شد ، لباس وقار و هيبت و نور و كرامت را از دست دادند ، شروع كردند به قرار دادن برگهاى بهشتى بر يكديگر تا آنان را در پوشد ، پروردگارشان آنان را مورد خطاب قرار داد كه آيا شما را از نزديك شدن به آن درخت نهى نكردم ؟ و اعلام ننمودم كه شيطان براى شما دشمنى است آشكار(۲) ؟!
آدم و حوا از بهشت اخراج شدند ، مقام خلافت و علم و مسجود ملائكه بودن ، براى آنان كارى نكرد ، از آن مقامى كه به آنان داده شده بود هبوط كردند ، و براى ادامه ى حيات در زمين قرار گرفتند .
دورى از مقام قرب ، از دست دادن همنشينى با فرشتگان ، محروم شدن از بهشت ، بى توجهى به نهى حق و اطاعت از شيطان ، غمى سنگين و اندوهى سخت و حسرتى دردآور بر دوش جانشان گذاشت . از زندان مخوف و محدود خودپسندى ، و خود ديدن كه علت محروميت و ممنوعيت از رحمت و عنايت 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
محبوب ، و افتادن در دام ماسوى الله است درآمدند ، و به فضاى بيدارى و عشق و علاقه و ايمان به دوست وارد شدند ، فضايى كه منافع سرشارى در دنيا ، و سود بى نهايتى در آخرت نصيب انسان مى كند .
چون به اين صورت به خود آمدند ، فرياد برداشتند كه وقتى در زندان منيت و غفلت از يار افتاديم ، و در تاريكى خودخواهى و حرص و غرور قرار گرفتيم دچار ( ظَلَمْنا اَنْفُسَنا ) شديم .
اين توجه به وضع خويش ، مقدمه ى ورود به عرصه گاه حرّيّت و آزادى و عامل نجات از بند شيطان ، و روى آوردن به جانب حضرت محبوب ، و باعث تواضع و فروتنى در پيشگاه حضرت رب است ، كه اگر شيطان هم به همين صورت رفتار مى نمود رجم از حريم نمى شد و به لعنت ابدى گرفتار نمى گشت .
آدم و حوا در فضاى پرقيمت نور انديشه و تفكر ، و تعقل و توجه ، و بينايى و بيدارى ، كه همراه با ندامت و پشيمانى و اشك چشم بود ، آنچنان ادب و خاكسارى نشان دادند كه نگفتند : ( اغْفِر لَنا ) : ما را بيامرز ، بلكه عرضه داشتند : ( وَاِنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا ) : اگر ما را نبخشى و به عرصه گاه رحمت در نياورى ، ( لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ (۱) : از زيانكاران خواهيم شد .
به دنبال اين توجه و بيدارى ، و فروتنى و خاكسارى ، و ندامت و پشيمانى ، و گريه و انابه ، و درآمدن از خودى و خدايى شدن ، ابواب رحمت به روى آنان باز شد ، لطف دوست به دستگيرى از آنان شتافت ، عنايت محبوب به استقبال از آنان آمد :
 فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (۲) . 
آدم از پروردگارش دريافت كلمات نمود ، پس توبه اش پذيرفته شد ، همانا 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
خداوند توبه پذير و مهربان است .
  • بازدید : 51 views
  • بدون نظر
دانلود رایگان تقیق قرآن و حقوق انسان-خری ایترنتی تحقیق قرآن و حقوق انسان-دانلود ریگان مقاله قرآن و حقوق انسان-دنلود فایل تحیق قرآن و حقوق انسان-تحقیق قرآن و حقوق انسان-دانلود رایگان سمینار قرآن و حقوق انسان
این فایل د ر۴۱صفحه قابلویرایش تهیه شده وشامل مورد زیر است:

در آياتي نيز از پيامبر خواسته شده بر اساس آيات قرآن حكم كند و اختلافات مردم را بر طرف كند و از هوسهاي ديگران به هنگام بيان حكم بپرهيزد.

كلمه حق و مشتقات آن در قرآن كاربرد فراوان دارد (الحق) ۱۹۴ بار، (حق) ۳۳ مرتبه، (حقا) ۱۷ مرتبه و (حقه) سه بار در قرآن به كار رفته است.

اين واژه كه به صورت مصدر، اسم مصدر و صفت در آيات قرآن به كار رفته است، در معاني بسياري به كار رفته است كه برخي از آنها عبارتند از: قرآن (ز خرف/ ۲۹)، اسلام (اسرا /۸۱)، عدل (اعراف/۸۱)، توحيد (زخرف /۸۶)، صدق (يونس/۴)، قرض (بقره /۲۸۲)، دليل (حج/۴) و

برخي از مفاهيم حق در قرآن با اصطلاح بكار رفته از طرف حقوقدانان و فقيهان، هماهنگ و همخوان است، مانند آيات:

(و في اموالهم حق للسائل و المحروم)                                         ذاريات /۱۹

(و الذين في اموالهم حق معلوم. للسائل و المحروم)                          معارج /۲۵-۲۴

و آنها كه در اموالشان حق معلومي‌است براي تقاضا كننده و محروم.

(فان كان الذي عليه الحق سفيها او ضعيفا)                                    بقره /۲۸۲

و اگر كسي كه حق بر ذمه اوست سفيه يا ضعيف است

(فليملل الذي عليه الحق)                                                      بقره/ ۲۸۲

و آن كسي كه حق بر عهده اوست بايد املا كند.

(فات ذالقربي حقه و المسكين و ابن السبيل)                                روم /۳۸

پس حق نزديكان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن.

حق در اصطلاح فقيهان

اين واژه در كتابهاي فقيهي گاه مفهوم وسيعي دارد و تمام احكام وضعي و تكليفي و تاسيسي وامضايي را در بر مي‌گيرد و در مواردي نيز حق در برابر حكم قرار گرفته است. مرحوم نائيني مي‌نويسد:

(اگر مجعول شرعي به دنبال خود اضافه و سلطه نداشته باشد حكم است و نام گذاري آن به حق، به لحاظ معناي لغوي آن است.)۳

علامه بحر العلوم مي‌نويسد:

(حق، قدرتي است اعتباري و قراردادي كه به موجب آن يك انسان بر مالي يا شخصي يا هر دو مسلط مي‌گردد، مانند عين مستاجره، كه مستاجر نسبت به يكي از اموال مخصوص موجر سلطنت دارد.)۴

حق در اصطلاح حقوقدانان

براي (حق) در منابع حقوقي تعريفهاي گوناگوني آمده است. از آن جمله نويسنده كتاب (مقدمه علم حقوق) مي‌نويسد.

(حق، امتيازي است كه قواعد حقوقي براي تنظيم روابط اشخاص به سود پاره اي از آنان در برابر ديگران ايجاد مي‌كند.)۵

در مقدمه همين كتاب نيز مي‌خوانيم:

براي تنظيم روابط مردم و حفظ نظم و اجتماع، حقوق براي هر كس امتيازهايي در برابر ديگران مي‌شناسد و توان خاصي به او مي‌بخشد. اين امتياز و توانايي را حق مي‌نامند كه جمع آن حقوق است(حقوق فردي) نيز گفته مي‌شود. حق حيات، حق مالكيت، حق آزادي شغل و زوجيت به اعتبار همين معني است كه با عنوان حقوق بشر مورد حمايت قرار مي‌گيرد.۶

يكي ديگر از حقوقدانان مي‌نويسد.

(حق، اقتدار، سلطه و امتيازي است كه براي اشخاص يا شخص، اعتبار شده و ديگران مكلف به رعايت آن مي‌باشند: مانند: حق مالكيت، حق زوجيت، ابوت، اكتشافات و )۷

نويسنده كتاب (حقوق اساسي) به صورت تفصيلي و روشن تر حق را تعريف مي‌كند:

(افرادي كه در درون جامعه زندگي مي‌كنند براي تامين نيازمندي‌هاي خود حركت مي‌كنند و عمل مي‌نمايند، در نتيجه با يكديگر ارتباط برقرار مي‌نمايند، حركت و عمل و رابطه آنها نياز به مرزبندي و تحديد حدود دارد. نتيجه نبودن حد و مرز، تعدي و تجاوز افراد به جان و به دسترنج يكديگر است. جوامع بشري در طول هزاران سال به تجربه دريافته‌اند كه براي جلوگيري از هرج و مرج و تعدي براي حركت و عمل فرد در داخل جامعه، حدودي تعيين كنند كه در چهار چوب آن حدود، فرد فاعل مختار باشد و اگر از آن حدود تجاوز كرد قوه نماينده جامعه او را گوشمالي دهد. اين حدود همان است كه به آن حقوق مي‌گويند و مفرد آن (حق) است)۸

در كنار اين تعريفها و ساير بيانهايي كه حقوقدانان ارائه كرده‌اند بايد چند نكته را از نظر دور نداشت:

۱-                  ارائه تعريفي جامع و مانع براي حقوق با توجه به اختلاف نظامها و سيستمهاي حقوقي ميسر نيست، زيرا هر تعريفي كه محققان حقوق عرضه مي‌كنند تنها با نظام حقوقي مورد قبول آنان سازگار است و ممكن است با تعريفي كه ساير نظامهاي حقوقي براي حقوق مي‌آورند ناسازگار نمايد. بلي، اگر در تمام تمدنها و ملتها يك نظام حقوقي وجود داشت آن گاه ممكن بود تعريفي كه مورد قبول همگان باشد ارائه شود.

۲-                  حق از مفاهيم اعتباري است و داراي ماهيت نيست، بنابراين نمي‌توان مفهوم آن را به جنس و فصل تحليل كرد و به اصطلاح نمي‌توان تعريفي حقيقي براي حق جست و جو كرد، در نتيجه تمام تعريف‌هايي كه براي حق از سوي خقوقدانان بيان شده و  مي‌شوند، تعريف لفظي و غير حقيقي هستند تا آنجا كه برخي از فلاسفه، حق را غير قابل تعريف دانسته‌اند واظهار داشته‌اند:

(درباره معناي اصطلاحي حق كه در علم حقوق مطرح است بايد گفت كه تعريف اصطلاحي آن از حد گذاري و تحديد ماهوي ممكن نيست حق اصطلاحي از مفاهيم اعتباري است، اگر حق، داراي ماهيت بود و حد و رسم داشت قابل ترسيم و تحديد بود

  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده وشامل موارد زیر است:

امام علي درخصوص عدالت بياني دارد كه مي توان مفهوم كامل و تعريف جامع اين كلمه را از آن دريافت: 
وَ سُئل عليه السلام، أيما اَفضلُ: العدلُ او الجود؟ فقال(ع): العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها عن جهتها، و العدل سائس عام و الجود عارض خاص، فالعدل اشرفهما و افضلهما؛ از امام(ع) سؤال شد: از عدل و جوُد (بخشش) كدام يك برتر و ارزشمندترند؟ فرمود: عدل امور را به جاي خود مي نهد اما جود امور را از جهت اصلي خارج مي كند. عدل سياست گري فراگير همگان است و اداره كننده عموم است اما اثر جُود محدود، و عارضه ايي استثنايي است. بنابراين عدل شريف ترين و بافضيلت ترين آن دو است. اين تعريف همان تعريف معروف است كه از عدل شده است: وَضع كل شيء في ما وضع له ، كه معناي آن قرار دادن يا نهادن هر چيز در جاي مناسب آن است. در جامعه انساني افراد مختلف اند. صلاحيت ها، لياقت ها، استعدادها، ارزش ها و پايه هاي علم، فضيلت، ايمان، اخلاق و درايت ها متفاوت است. حقوق انسان ها در زمينه هاي مختلف برحسب اين موازين تعيين مي گردد
اگر اين ارزشيابي درست بود و طبق صلاحيت ها هر فردي از حقوق شايسته برخوردار گشت، عدالت اجتماعي تحقق يافته است. اما اگر پايه ها و مراتب اجتماعي را معيارهاي واقعي تعيين نكند، اين همان ظلم است كه نظام جامعه را از هم مي پاشد. امام(ع) در مقايسه عدل و جُود، عدل را ترجيح داده و استدلال نموده اند كه جود و بخشش گرچه خصلتي ممدوح و قابل ستايش است، ولي همه جا كارسازي ندارد و هميشه نمي توان از صفت بخشندگي ياري جست. اي بسا كه جود و بخشش، سبب برهم زدن نظام عدالت در اجتماع شود. در كنار جود، ممكن است حقي از افرادي ديگر تضييع گردد. اما در عدل چنين نيست. اگر حق واقعي هر انساني داده شود به احدي ظلم نشده و حقي از كسي ضايع نگشته است. لذا عدل در سياست، اجتماع، حكم و قضا و مسايل مالي حقوقي، كيفري و غيره، محوري است عام كه همگان در پرتو آن در امان بوده و از تضييع حقوق خويش، احساس وحشت و اضطراب نمي نمايند. همچنين در تبيين مفهوم عدل در تفسير آيه كريمه ان الله يامر بالعدل و الاحسان چنين مي فرمايد: العدلُ الانصاف و الاحسان التفضل؛ عدل انصاف دادن است، و احسان؛ كرم و بخشش نمودن . 
البته علماي اخلاق، جود را از عدل بالاتر دانسته اند و شايان توضيح است كه چرا علي(ع) عدل را افضل شمرده است؟ پاسخ به اين سؤال ويژگي ديگري از عدالت در منظر امام(ع) را هويدا خواهد ساخت. بايد گفت كه از نظر ملكات اخلاقي و صفات شخصي و فردي، همه متفقند كه جود از عدل بالاتر است. اما از نظر اجتماعي، يعني منظور علي(ع)، چنين نيست. ريشه اين ارزيابي، اهميت و اصالت اجتماع و تقدم اصول و مبادي اجتماعي بر اصول و مبادي اخلاق فردي است. عدل از نظر اجتماعي از جود بالاتر است، زيرا عدل در اجتماع به منزله پايه هاي ساختمان و جُود و احسان به منزله رنگ آميزي و نقاشي و زينت ساختمان است. افضليت عدل بر جود، به دليل اصالت و اهميت اجتماع است و اينكه بر اصول و مبادي اخلاقي مقدم است. به تعبيري؛ آن يكي اصل است و اين يكي فرع، آن يكي تنه است و اين يكي شاخه، آن يكي ركن است و اين يكي زينت و زيور. بديهي است اول بايد پايه درست باشد بعد نوبت تزيين آن. اگر خانه از پاي بست ويران است، ديگر چه فايده كه خواجه در بند نقش ايوان باشد؟ در حالي كه در خانه بي تزيين هم مي توان زيست و مأوا گرفت. از سوي ديگر جامعه را هرگز با جود و احسان نمي توان اداره كرد. عدالت پايه سازمان و اداره اجتماع است و چه بسا بخشش ها اگر فزوني گيرد، موازنه اجتماعي مُختل شود و صدقات و نذورات، بخشي از جامعه را تنبل و تن پرور بار خواهد آورد. استاد شهيد مطهري ضمن ذكر مطالب تفصيلي در باب مباحث پيش گفته، معتقد است كه ما تا كنون به عدل و جود از جنبه اخلاقي در فضايل شخصي و نفساني نگاه كرده ايم اما جنبه ديگر مهم، جنبه اجتماعي قضيه است و ما تا كنون كمتر از اين جنبه فكر مي كرده ايم. استاد معتقد است كه عدالتِ موجبِ شهادتِ امام(ع)، عدالت اجتماعي است. وي در باره عدالت مزبور مي نويسد: 
آيا يك عدالت صرفاً اخلاق بود، نظير آنچه مي گوييم امام جماعت يا قاضي يا شاهد طلاق يا بينه شرعي، بايد عادل باشد؟ اين جور عدالت ها كه باعث قتل كسي نمي شود، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام مي گردد. آن نوع عدالت مولي كه قاتلش شناخته شد، در حقيقت فلسفه اجتماعي او و نوع تفكر مخصوصي بود كه در عدالت اجتماعي اسلامي داشت … او تنها عادل نبود، عدالتخواه بود. فرق است بين عادل و عدالتخواه، همان طوري كه فرق است بين آزاد و آزاديخواه … باز مثل اينكه يكي صالح است و ديگري اصلاح طلب. در آيه كريمه قرآن [نساء، ۱۳۵] مي فرمايد: كونوا قوامين بالقسط قيام به قسط يعني اقامه و به پا داشتن عدل، و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصي است. . 
بنابراين علي(ع) بيش از آنكه به عدل از ديده فردي و شخصي نگاه كند، جنبه اجتماعي آن را لحاظ مي نمود. عدالت به صورت يك فلسفه اجتماعي اسلامي مورد توجه مولاي متقيان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامي تلقي مي كرده و از هر چيزي بالاتر مي دانسته است و سياستش بر مبناي اين اصل تأسيس شده بود. ممكن نبود به خاطر هيچ منظوري و هدفي كوچك ترين انحراف و انعطافي از آن پيدا كند. و همين امر يگانه چيزي بود كه مشكلاتي زياد برايش ايجاد كرد، و ضمناً همين مطلب كليدي است براي يك نفر مورخ و محقق كه بخواهد حوادث خلافت علي را تحليل كند. علي(ع) فوق العاده در اين امر تصلب و تعصب و انعطاف ناپذيري به خرج مي داد. موضوع مهم ديگر در باب مفهوم عدالت و جايگاه آن، نقشي است كه عدالت از ديد علي(ع) در حفظ تعادل اجتماعي دارد. به تعبير استاد شهيد مطهري از نظر علي(ع) آن اصلي كه مي تواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضي نگه دارد، به پيكر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است، ظلم و جور و تبعيض قادر نيست، حتي روح خود ستمگر و روح آن كسي كه به نفع او ستمگري مي شود راضي و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان. عدالت بزرگراهي است عمومي كه همه را مي تواند در خود بگنجاند و بدون مشكلي عبور دهد، اما ظلم و جور كوره راهي است كه حتي فرد ستمگر را به مقصد نمي رساند. . 
پس عدالت از ديد علي(ع) در مفهوم وضع الشي في موضعه باعث تعادل اجتماعي در بين جامعه و صنوف آن مي گردد؛ زيرا عدالت بنا به كتاب خدا و سنت نبوي، هر قشر و صنفي را در جايگاه ويژه و بايسته شان مي نشاند. ذكر بياني از امام(ع) به ايضاح اين مطلب بيشتر كمك مي كند ايشان مي فرمايند: بدان كه ملت آميزه اي است از قشرهاي گوناگون، كه هر جزء آن در پيوند با جزء ديگر سامان مي يابد و بخشي بي نياز از بخش ديگر نيست: بخشي لشگريان خدايند و گروهي دبيران عامه مردم و دبيران ديوانيند، و جمعي كارگزاران انصاف و ارفاق؛ بعضي اهل ذمه اند و جزيه پرداز و برخي ديگر پيشه وران و صنعتگران و سرانجام، گروهي از قشرهاي پايين جامعه اند، نيازمند و زمين گير، و خداوند سهم خاص هر كدام را در كتاب خود و سنت پيامبرش ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ رقم زده و در جايگاه بايسته شان نشانده است كه به عنوان پيماني از او در نزد ما محفوظ است. 
  • بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۱صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حق، عبارت‌ از سلطه‌ و اختياري‌ است‌ كه‌ فرد در برابر ديگر يا اشيا دارد. به‌ بيان‌ ديگر، حق، امري‌ اعتباري‌ است‌ كه‌ به‌ سبب‌ آن، فرد شايستگي‌ بهره‌برداري‌ از چيزي‌ را مي‌يابد و ديگران‌ به‌ رعايت‌ آن‌ موظف‌ هستند؛ مثل‌ حق‌ پدر و مادر در برابر فرزندان‌ يا حق‌ زوجين‌ در برابر يك‌ديگر. 
استاد مطهري‌ حق‌ را سزاواري‌ فرد به‌ يك‌ شيء مي‌داند و آن‌ را نيز بر دو نوع‌ تكويني‌ و تشريعي‌ تقسيم‌ مي‌كند: 
حق‌ يعني‌ ثابت‌ و سزاوار، و ما دو نوع‌ ثبوت‌ و سزاواري‌ داريم: يك‌ ثبوت‌ و سزاواري‌ تكويني‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از رابطه‌اي‌ واقعي‌ بين‌ شخص‌ و شيء، و عقل‌ آن‌ را در مي‌يابد، و يك‌ ثبوت‌ و سزاواري‌ تشريعي‌ كه‌ بر وقق‌ آن‌ وضع‌ و جعل‌ مي‌شود
در واقع‌ مقصود از حق، امتياز بالقوه‌اي‌ است‌ كه‌ براي‌ فرد در نظر گرفته‌ مي‌شود و وي‌ كه‌ بر اساس‌ آن، صلاحيت‌ استفاده‌ از امور خاصي‌ را مي‌يابد. به‌ بيان‌ ديگر، حق‌ نشان‌دهندة‌ اولويتي‌ است‌ كه‌ فرد بر ديگران‌ دارد. با اين‌ بيان، حق‌ نوعي‌ نصيب‌ و امتياز براي‌ صاحب‌ حق‌ است‌ كه‌ به‌ سبب‌ آن، يك‌ سلسله‌ بهره‌مندي‌ها را مي‌يابد يا برخي‌ ممنوعيت‌ها از او برداشته‌ مي‌شود. 
در بحث‌ از مسألة‌ حق، استاد مطهري‌ اين‌ پرسش‌ را مطرح‌ مي‌كند كه‌ «آيا حق‌ و مالكيت‌ از عوارض‌ انسان‌ به‌ ماهو انسان‌ است‌ يا از عوارض‌ انسان‌ به‌ ماهو مدني». 
به‌ بيان‌ ديگر، آيا اين‌ مفاهيم‌ از اعتباريات‌ بعد از اجتماع‌ است‌ يا قبل‌ از اجتماع؛ يعني‌ حق‌ پس‌ از تشكيل‌ جامعه‌ و برقراري‌ روابط‌ اجتماعي‌ تحقق‌ يابد يا قبل‌ از آن. استاد معتقد است‌ كه‌ حق‌ در مرتبة‌ پيش‌ از اجتماع‌ است؛ از همين‌ جا است‌ كه‌ او گاه‌ آزادي‌ را حق‌ نمي‌داند؛ چرا كه‌ آزادي‌ در مرتبة‌ پيش‌ از اجتماع‌ تحقق‌ مي‌يابد. وي‌ آزادي‌ را فوق‌ حق‌ مي‌داند و اگر هم‌ گاه‌ از حق‌ آزادي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آيد، مقصود آن‌ است‌ كه‌ ديگران‌ نبايد آزادي‌ فرد را سلب‌ كنند. به‌ گمان‌ استاد، اين‌ كه‌ در فقه‌ اسلامي‌ به‌ حق‌ آزادي‌ اشاره‌ نشده، به‌ اين‌ جهت‌ بوده‌ كه‌ فوق‌ حق‌ دانسته‌ شده‌ است. 
علت‌ اين‌كه‌ در فقه‌ اسلام‌ در ميان‌ حقوق، نامي‌ از حق‌ آزادي‌ نيست، اين‌ نيست‌ كه‌ در اسلام‌ به‌ حق‌ آزادي‌ معتقد نيستند؛ بلكه‌ آزادي‌ را فوق‌ حق‌ مي‌دانند؛ پس‌ اعتراض‌ نشود كه‌ چرا آزادي‌ جزء حقوق‌ اولية‌ طبيعي‌ در اسلام‌ نام‌ برده‌ نشد. 
حق، هم‌ به‌ اموري‌ كه‌ خارج‌ از وجود انسان‌ است‌ تعلق‌ مي‌گيرد، و هم‌ هر چيزي‌ كه‌ براي‌ امر ديگري‌ پديد آمده، منشأ حق‌ است؛ براي‌ مثال‌ موجودات‌ طبيعي‌ كه‌ براي‌ انسان‌ آفريده‌ شده‌اند يا مغز كه‌ براي‌ فكر كردن‌ يا زبان‌ كه‌ براي‌ بيان‌ آفريده‌ شده‌اند، همه‌ منشأ حق‌ هستند. 
هم‌ حق‌ و هم‌ مالكيت‌ از اموري‌ است‌ كه‌ به‌ اشيأ خارج‌ از وجود انسان‌ تعلق‌ مي‌گيرد. همان‌طور كه‌ نمي‌شود انسان‌ مالك‌ نفس‌ خود باشد نمي‌تواند بر نفس‌ خود حق‌ باشد؛ بنابراين‌ انواع‌ آزادي‌ها هيچ‌ كدام‌ حقي‌ و بهره‌اي‌ نيست‌ كه‌ آدمي‌ بخواهد از چيزي‌ بردارد؛ بلكه‌ بهره‌اي‌ است‌ كه‌ از خودش‌ مي‌برد. معناي‌ حق‌ آزادي‌ يعني‌ كسي‌ حق‌ ندارد كه‌ آزادي‌ مرا از من‌ سلب‌ كند …؛ ولي‌ در مورد حق‌ مي‌توان‌ گفت: لزومي‌ ندارد كه‌ بر چيزي‌ يا بر كسي‌ باشد. هر چيزي‌ كه‌ براي‌ چيزي‌ به‌ وجود آمده‌ باشد منشأ حق‌ است‌ …؛ پس‌ در مورد حق، شرط‌ نيست‌ كه‌ به‌ خارج‌ از وجود انسان‌ تعلق‌ داشته‌ باشد. بلي، همان‌طوري‌ كه‌ در متن‌ آمده، حق‌ بر نفس‌ معنا ندارد؛ ولي‌ حق‌ بر انجام‌ يك‌ عمل‌ خاص‌ مي‌تواند باشد. 
رابطة‌ حق‌ و تكليف‌ 
در مقابل‌ حق، تكليف‌ قرار دارد كه‌ آن‌ نيز مانند حق، مبناي‌ خارجي‌ و واقعي‌ دارد و اين‌ مبنا را مصلحت‌ مي‌نامند. 
تكليف‌ از لحاظ‌ ماهيت‌ مغاير است‌ با مصلحت‌ واقعي؛ ولي‌ حق‌ مجعول‌ از لحاظ‌ ماهيت، متحد است‌ با مصلحت‌ واقعي؛ يعني‌ چون‌ در طبيعت‌ اين، حق‌ موجود است، در تشريع‌ نيز موجود است.۵ 
حق‌ و تكليف‌ ملازم‌ يك‌ديگرند. هر جا حقي‌ باشد، تكليفي‌ همراه‌ آن‌ است؛ براي‌ مثال، اگر زن‌ حقي‌ بر گردن‌ شوهر خود دارد، شوهر نيز مكلف‌ است‌ تا آن‌ حق‌ را ادا كند. يا اگر شخص‌ «الف» از شخص‌ «ب» مقداري‌ پول‌ طلب‌ دارد يعني‌ شخص‌ «الف» محق‌ است، شخص‌ «ب» به‌ پرداخت‌ بدهي‌ خود تكليف‌ دارد. استاد مطهري‌ هم‌ با توجه‌ به‌ سخنان‌ امام‌ علي۷ حق‌ و تكليف‌ را دو روي‌ يك‌ سكه‌ مي‌داند: 
فَالحَقُّ‌ أَوسَعُ‌ الأَشيَأِ‌ فِي‌التَّوَ‌اصُفِ‌ وَ‌ أَضيَقُهَا فِي‌ التَّنَاصُفِ‌ لاَ‌ يَجرِ‌ي‌ لِأَحَدٍ‌ اًِ‌لاَّ‌ جَرَ‌ي‌ عَلَيهِ‌ وَ‌ لاَ‌ يَجرِ‌ي‌ عَلَيهِ‌ اًِ‌لاَّ‌ جَرَ‌ي‌ لَهُ.۶ 
از نظر استاد، حق، محدود است. اين‌كه‌ انسان‌ داراي‌ حقوق‌ است، به‌ معناي‌ نامحدود بودن‌ آن‌ نيست: 
در حقيقت‌ بايد گفت‌ انسان‌ حقي‌ دارد و حق‌ حد‌ي‌ دارد. 
اين‌كه‌ انسان، حق‌ سخن‌ گفتن‌ دارد، بدين‌ معنا نيست‌ كه‌ به‌ديگران‌ دشنام‌ دهد يا غيبت‌ كند يا تهمت‌ بزند يا سخن‌ لغو بگويد. انسان‌ حق‌ فكر كردن‌ دارد؛ اما اين‌ حق‌ محدود است؛ يعني‌ نبايد در انديشة‌ نابودي‌ ديگران‌ باشد. 
استاد مطهري‌ حق‌ را بر سه‌ قسم‌ مي‌داند: 
۱٫ حقوق‌ انسان‌ بر طبيعت‌ و ثروت‌هاي‌ آن‌ (حقوق‌ اقتصادي)؛ 
۲٫ حقوقي‌ كه‌ در مورد اختلافات‌ وحي‌ محكمات‌ دارد. (حقوق‌ قضايي)؛ 
۳٫ حقوقي‌ كه‌ از نظر حكومت‌ و سياست‌ دارد (حقوق‌ سياسي). 
طبق‌ اين‌ بيان، حق، طرفيني‌ است. هيچ‌ كس‌ بر ديگري‌ حق‌ ندارد، مگر آن‌كه‌ ديگري‌ هم‌ بر او حقي‌ دارد. ذي‌ حق‌ بودن، دو طرفي‌ است. همان‌ گونه‌ كه‌ پدر و مادر بر فرزند حق‌ دارند، فرزند هم‌ بر پدر و مادر حق‌ دارد. در واقع‌ حق‌ و تكليف‌ دو روي‌ يك‌ سكه‌اند. هيچ‌گاه‌ نمي‌شود فردي‌ بر ديگري‌ حقي‌ داشته‌ باشد؛ اما آن‌ ديگري‌ بر او حقي‌ نداشته‌ باشد. هر يك‌ از آن‌ها، هم‌ حق‌ دارند و هم‌ تكليف: 
وَ‌ لَو‌ كَانَ‌ لِأَحَدٍ‌ أَن‌ يَجرِ‌يَ‌ لَهُ‌ وَ‌ لاَ‌ يَجرِ‌يَ‌ عَلَيهِ‌ لَكَانَ‌ ذَلِكَ‌ خَالِصاً‌ لِلَّهِ‌ سُبحَانَهُ. 
اگر در عالم‌ هستي‌ كسي‌ پيدا شود كه‌ بر ديگري‌ حق‌ داشته، اما ديگري‌ بر او حقي‌ نداشته‌ باشد، آن‌ موجود فقط‌ خداوند است. جهت‌ اين‌ امر هم‌ آن‌ است‌ كه‌ مبناي‌ حق‌ دربارة‌ خداوند با ديگران‌ فرق‌ دارد. حق‌ افراد به‌ معناي‌ انتفاع‌ بردن‌ است؛ اما حق‌ خداوند معنايش‌ اين‌ است‌ كه‌ ديگران‌ در مقابل‌ خداوند تكليف‌ دارند. هيچ‌كس‌ در جهان‌ از خداوندطلبي‌ ندارد كه‌ خداوند موظف‌ بر اداي‌ آن‌ باشد؛ ولي‌ افراد مي‌توانند از يك‌ديگر طلبكار باشند.۹ 
برخي‌ از فيلسوفان‌ حقوق‌ معتقدند كه‌ همواره‌ ميان‌ حق‌ و تكليف‌ ملازمه‌ نيست؛ يعني‌ اين‌گونه‌ نيست‌ كه‌ در همة‌ موارد كه‌ حقي‌ هست، تكليفي‌ هم‌ باشد. آستين‌(Austin) از تكاليفي‌ نام‌ مي‌برد كه‌ حقي‌ در برابر آن‌ها وجود ندارد و آن‌ها را تكليف‌ مطلق‌ مي‌نامد. مانند تكليف‌ انسان‌ در برابر خدا، تكليف‌ به‌ پرهيز از خودكشي‌ و آزار حيوانات. نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ حيوان‌ حق‌ دارد مورد آزار قرار نگيرد.۱۰ 
كُلن‌ هم‌ به‌ تكاليفي‌ اشاره‌ دارد كه‌ در برابر آن‌ها يا حقي‌ نيست‌ يا صاحبان‌ حق‌ او مشخص‌ نيستند؛ براي‌ مثال، صاحبان‌ مطبوعات‌ و ناشران‌ به‌ رعايت‌ عفت‌ قلم‌ و خودداري‌ از انتشار آثار مستهحين‌ مكلف‌ هستند. در اين‌جا اين‌ تكليف، حقي‌ را براي‌ شخص‌ ديگر ايجاد نمي‌كند. برخي‌ گفته‌اند كه‌ صاحب‌ حق‌ در اين‌جا دولت‌ است؛ يعني‌ دولت‌ در نتيجه‌ عمل‌ كسي‌ كه‌ نشر خلاف‌ عفت‌ مي‌پردازد حقي‌ مي‌يابد. كُلن‌ اين‌ ايراد را نپذيرفته‌ و گفته‌ كه‌ فقط‌ دولت‌ در اين‌جا مكلف‌ است‌ كه‌ با قانون‌ جلو اين‌ كارها را بگيرد. در اين‌جا مي‌توان‌ بر مبناي‌ حق‌ اجتماع، پاسخ‌ كُلن‌ را داد. 
برخي‌ از محققان‌ فلسفة‌ حقوق۱۱ براي‌ اين‌كه‌ حق‌هايي‌ را نشان‌ مي‌دهند كه‌ تكليفي‌ در مقابل‌ آن‌ها نيست، آزادي‌ بيان‌ را مثال‌ زده‌اند به‌ اين‌ معنا كه‌ «الف» مي‌تواند يا محق‌ است‌ كه‌ محتواي‌ ذهن‌ خود را آشكار سازد؛ اما در اين‌جا شخص‌ «ب» مكلف‌ نيست‌ همان‌ چيز را براي‌ «الف» فراهم‌ كند. همان‌گونه‌ كه‌ اگر «الف» محق‌ است‌ تا طلب‌ خود از «ب» بخواهد، در مقابل‌ «ب» مكلف‌ است‌ تا طلب‌ الف‌ را بپردازد؛ البته‌ در اين‌جا مي‌توان‌ گفت: شخص‌ «ب» مكلف‌ است‌ كه‌ سد راه‌ آزادي‌ بيان‌ «الف» نشود. فرق‌ دو مثال‌ پيشين‌ در اين‌ است‌ كه‌ در مثال‌ اول‌ اد‌عا همان‌ طلب‌ است‌ كه‌ مربوط‌ به‌ دو طرف‌ و مشترك‌ ميان‌ آن‌هاست؛ اما در اين‌جا آزادي‌ بيان‌ مربوط‌ به‌ يك‌ طرف‌ است‌ در عين‌ حال‌ عدم‌ ايجاد مانع‌ براي‌ طرف‌ مقابل‌ است. در واقع‌ اين‌كه‌ اد‌عا در اين‌جا مشترك‌ نيست، برخي‌ از فيلسوفان‌ حقوق‌ را با مشكل‌ پيشين‌ مواجه‌ ساخته‌ است. 
حقوق‌ طبيعي‌ 
حقوق‌ طبيعي‌ از حقوق‌ تكويني‌ انسان‌ است‌ كه‌ امري‌ ثابت‌ و دايم‌ به‌شمار مي‌رود. اين‌ حقوق، لازمة‌ طبيعت‌ انسان‌ است. به‌ بيان‌ ديگر، امتيازاتي‌ كه‌ برخاسته‌ از فطرت‌ آدمي‌ و همزاد با سرشت‌ او است. برخي‌ گفته‌اند: در ايجاد اين‌ حقوق، كسي‌ دخالت‌ نداشته‌ و هيچ‌كس‌ هم‌ نمي‌تواند آن‌ را از انسان‌ سلب‌ كند. برخي‌ از محققان‌ گفته‌اند كه‌ اين‌ حقوق‌ در همة‌ زمان‌ها و مكان‌ها يكسان‌ و مراعات‌ آن‌ مقتضاي‌ طبيعت‌ عقلاني‌ انسان‌ است. اين‌ حقوق‌ به‌ هيچ‌ مرجع‌ بشري‌ وابسته‌ نيست. به‌ بيان‌ ديگر، اين‌ حقوق‌ داراي‌ ويژگي‌هاي‌ ذيل‌ است: 
۱٫ جهاني‌ بودن‌ يا كليت؛ 
۲٫ ضرورت؛ 
۳٫ ثبات.۱۲ 
برخي‌ نيز گفته‌اند: حقوق‌ طبيعي، اصول‌ و قواعد ثابتي‌ است‌ كه‌ از ارادة‌ حكومت‌ها و غايت‌ مطلوب‌ انسان‌ برتر است‌ و قانونگذار بايد آن‌ها را سرمشق‌ خود قرار دهد.۱۳ 
محققان‌ فلسفة‌ حقوق‌ معاني‌ سه‌گانة‌ ذيل‌ را براي‌ حقوق‌ طبيعي‌ ذكر كرده‌اند: 
– قانون‌ طبيعت‌ و نظم‌ طبيعي‌ و اشيا؛ 
– قانون‌ عقل‌ و نظم‌ عقلايي‌ در سلوك‌ انسان‌ها؛ 
– ارزش‌ها و آزادي‌هايي‌ كه‌ ملازم‌ طبيعت‌ انسان‌ است.۱۴ 
ضرورت‌ حقوق‌ طبيعي‌ از اين‌جا ناشي‌ مي‌شود كه‌ پشتوانة‌ حقوق‌ موضوعي‌ است. حقوق‌ طبيعي‌ بهترين‌ ملاك‌ براي‌ ارزيابي‌ حقوق‌ موضوعه‌ است. جهت‌ ارزيابي‌ و اصلاح‌ حقوق‌ موضوعه، چاره‌اي‌ جز پذيرفتن‌ حقوق‌ طبيعي‌ نيست. اگر حقوق‌ طبيعي‌ را نپذيريم‌ نمي‌توانيم‌ برخي‌ از رفتارهاي‌ بشري‌ مانند بردگي‌ را تقبيح‌ كنيم. استاد مطهري‌ حقوق‌ فطري‌ را يك‌ نظرية‌ عقلي‌ مي‌داند و در باب‌ اهميت‌ آن‌ چنين‌ مي‌گويد: 
در حقيقت‌ نظرية‌ حقوق‌ فطري‌ را بايد نظرية‌ حقوق‌ عقلي‌ نام‌ نهاده؛ زيرا فقط‌ مطابق‌ اين‌ نظريه‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ قضاياي‌ بديهي‌ عقلي‌ و اصول‌ متعارفه‌ در باب‌ حق‌ قايل‌ شد و در نتيجه‌ مي‌توان‌ علم‌ حقوق‌ را يك‌ علم‌ عقلي‌ و فلسفه‌ – ولو فلسفه‌ عملي‌ نظير اخلاق‌ – دانست؛ اما با انكار حقوق‌ فطري، علم‌ حقوق‌ يك‌ علم‌ وضعي‌ است‌ نظير علم‌ فقه.۱۵ 
رواقيون‌ از نخستين‌ طرفداران‌ حقوق‌ طبيعي‌ بودند. آن‌ها به‌ دنبال‌ قانوني‌ بودند كه‌ در همه‌ جا و براي‌ هميشه‌ جاري‌ باشد. توماس‌ آكوييني‌ هم‌ از طرفداران‌ قانون‌ الاهي‌ بود و آن‌ را برترين‌ قوانين‌ مي‌دانست. از نظر وي، اين‌ قوانين‌ بايد بر قوانين‌ بشري‌ حاكم‌ باشند و عقل‌ بشر نيز فقط‌ برخي‌ از آن‌ها را درك‌ مي‌كند و براي‌ دسترس‌ به‌ آن‌ها بايد از وحي‌ مدد گرفت. 

عتیقه زیرخاکی گنج