• بازدید : 44 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۶صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

حادثه عاشورا مثل بسياري از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمي شوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعي هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخي را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ، ارزيابي كرد . 
بعد از آنكه زمان زيادي گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته مي شود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهاي بزرگ غالبا در زمان خودشان آن طور كه شايسته وجود آنهاست ، شناخته نمي شوند ، بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مي شود 
تحريف يعنى چه ؟ تحريف در زبان عربى از ماده حرف است , يعنى منحرف كردن چيزى از مسير و وضع اصلى خود كه داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعى تغيير و تبديل نيست  كه كلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر كارى كنيد كه جمله اى , نامه اى , شعر و عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند , نفهماند و مقصود ديگرى را بفهماند , مى گويند شما اين عبارت را تحريف كرده ايد. 
تحريف انواعى دارد كه مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظى و تحريف معنوى . تحريف لفظى اين است كه ظاهر مطلبى را عوض كنند , مثلا از يك گفتار عبارتى حذف شود يا به آن عبارتى اضافه شود, و يا جمله ها را چنان پس و پيش كنند كه معنى آن فرق كند, يعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند. تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمى كنيد , لفظ همان است كه بوده , ولى آن را طورى معنى مى كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است. آن را طورى معنى مى كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلى گوينده . 
قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهودى ها بكار برده و با ملاحظه تاريخ معلوم مى شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند. در يكى از آيات قرآن در سوره بقره مى فرمايد: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ( ۱ ) . 
در همين جا اين مطلب را بگويم كه تحريف از نظر موضوع نيز فرق مى كند . يك وقت است كه تحريف در يك سخن عادى است . مثل اينكه دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند . يك وقت هم هست كه تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعى است , مثل تحريف در شخصيت ها. شخصيت هايى هستند كه قول و عملشان براى مردم حجت است , خلقشان براى مردم نمونه است. مثلا كسى سخنى را به على عليه السلام نسبت مى دهد كه نگفته است , يا مقصودش چيزديگرى بوده , اين خيلى خطرناك است . خلق و خوئى را به پيغمبر , به امام نسبت مى دهد , در صورتى كه خلق او طور ديگرى بوده است . يا در يك حادثه بزرگ , در يك حادثه تاريخى كه از نظر اجتماع يك سند اجتماعى و يك پشتوانه اخلاقى و تربيتى است , تحريف بوجود آوردند .
حادثه كربلا براى ما مردم , خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است. اين قضيه بايد همان طورى كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين دخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد, حادثه را منحرف مى كند و بجاى اينكه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد.
حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا, ما هزاران تحريف وارد كرده ايم! هم تحريف هاى لفظى, يعنى شكلى و ظاهرى كه راجع به اصل قضايا, راجع به مقدمات قضايا, راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است, و هم تحريف در تفسير اين حادثه . گاهى از اوقات تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد, ولى گاهى وقت ها 
۱ – پس چون ( بني اسرائيل ) پيمان شكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم(كه موعظه در آنها اثر نكرد ) ، كلمات خدا را از جاي خود تغيير مي دادند و از بهره آن كلمات كه به آنها داده شد ( در تورات ) نصيب بزرگي را از دست دادند . سوره مائده ۱۳ .
تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحريف , كوچكترين هماهنگى كه ندارد هيچ , قضيه را به كلى واژگون مى كند. باز هم با كمال تاسف بايد بگويم تحريفهايى كه بدست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است , در جهت بى خاصيت و بى اثر كردن قضيه بوده است . و در اين قضيه , هم گويندگان و علماى امت. من فقط براى نمونه عرض مى كنم , مرحوم حاج ميرزا حسين نورى اعلى الله مقامه, استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث كه مرد بسيار فوق العاده اى بوده است. ایشان در موضوع منبرکتابی نوشته اند بنام[ ( لؤلؤ مرجان]. در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است . همه اين كتاب در دو فصل است , يك فصل آن درباره اخلاص, يعنى خلوص نيت است كه يكى از شرايط گوينده , خطيب , واعظ , روضه خوان اين است كه خلوص نيت داشته باشد. شرط دوم, صدق و راستى است. اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه هايى از دروغهايى را كه معمول است و به حادثه تاريخى كربلا نسبت مى دهند, ذكر مى كند: امروز بايد عزاى حسين را گرفت اما براى حسين در عصر ما يك عزاى جديدى است كه در گذشته نبوده است و آن اينهمه دروغ هائى است كه درباره حادثه كربلا گفته مى شود و هيچكس جلوى اين دروغها را نمى گيرد. براى مصيبت حسين بن على بايد گريست, ولى نه براى شمشيرها و نيزه هايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد , بلكه به خاطر دروغها. مردم دو مسئوليت بزرگ دارند, يكى اينكه نهى از منكر بر همه واجب است . وقتى مى فهمند و مى دانند كه اغلب هم مى دانند كه دروغ است , نبايد در آن مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند. و ديگر از بين بردن تمايلى است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد, بايد كربلا شود. روضه خوان بيچاره مى بيند كه اگر هر چه مى گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس نمى گيرد و همين مردم هم دعوتش نمى كنند , ناچار يك چيزى اضافه مى كند . مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را كه مى ميراند و مجلس را كربلا مى كند تشويق نكنند. مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان , سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد , يعنى با روح حسين بن على هماهنگ شد و در نتيجه اشكى ولو ذره اى , از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشكى كه از راه قصابى كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد. 
حاجی نورى در مقدمات قضايا نمونه ای را نقل كرده است: روزى اميرالمومنين على عليه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مى خواهم , حضرت فرمود كسى براى فرزندم آب بياورد, اول كسى كه از جا بلند شد, كودكى بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود, ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند وقتى كه وارد شدند در حالى وارد شدند كه آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ريخت كه با يك طول و فصيلى قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمومنين على عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جارى شد. به آقا عرض كردند چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود قضاياى اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهى مى شود. حاجى نورى در اين جا يك بحث عالى دارد, مى گويد شما كه مى گوئيد على در بالاى منبر خطبه مى خواند, بايد بدانيد كه على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند. پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردى بوده كه تقريبا سى و سه سال داشته است . بعد مى گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سى و سه ساله در حالى كه پدرش دارد مردم را موعظه مى كند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر يك آدم معمولى اين كار را بكند مى گويند چه آدم بى ادب و بى تربيتى است , و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده , يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است. مى بينيد كه چگونه قضيه اى را جعل كردند. آيا اين قضيه در شان امام حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش , اصلا چه ارزشى دارد ؟ آيا اين شان امام حسين را بالا مى برد يا پائين مى آورد ؟ مسلم است كه پايين مى آورد , چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروى امام را برده ايم, طورى حرف زده ايم كه امام را در سطح بى ادبترين افراد مردم پائين آورده ايم. نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكى از معروفترين قضايا شده است و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است. البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند , ولى حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است. اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و على اكبر داريم , روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر. حتى من در قم, در مجلسى كه به نام آيه الله بروجردى تشكيل شده بود كه البته خود ايشان در مجلس نبودند, همين روضه را شنيدم كه على اكبر به ميدان رفت, حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است, برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن, در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟! اولا ليلائى در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق , منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا, منطق جانبازى است. تمام مورخين نوشته اند كه هر كس اجازه مى خواست, حضرت به هر نحوى كه مى شد عذرى برايش ذكر كند, ذكر مى كرد, بجز براى على اكبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له. يعنى تا اجازه خواست, گفت برو. تصور كنيد اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود , آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد؟ آنها كه نمى فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است. اين حرفها يعنى چه ؟ ! از اين بالاتر , ( حاجى نورى ) مى گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه مى دانيد مجال نماز خواندن هم نبود , امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند , و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند, اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مى آمد از پا در آمدند. مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند , ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بيندازيد, من مى خواهم عروسى قاسم با يكى از دخترهايم را در اينجا, لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم, شما را بخدا ببينيد حرفهائى را كه گاهى وقتها از افراد در سطح خيلى پايين مى شنويم به فردى چون حسين بن على نسبت مى دهند , آن هم در گرما گرم زدو خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! يكى از چيزهايى كه از تعزيه خوانيهاى قديم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو كدخدا , يعنى نو داماد بود , در صورتى كه اين در هيچ كتابى از كتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گويد ملا حسين كاشفى اولين كسى است كه اين مطلب را در كتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است. آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مى آورد اينست كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى كمتر واقعه اى است كه از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد. لذا قضاياى كربلا, قضاياى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آميز است. تواريخ معتبر نقل كرده اند كه در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القا كرد. در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گويد شما آزاد هستيد . امام نمى خواسته كسى رو دربايستى داشته باشد و خودش را مجبور ببيند , حتى كسى خيال كند كه به حكم بيعت لازم است بماند. لذا مى گويد همه شما را آزاد كردم , همه يارانم , خاندانم , برادرانم , فرزندانم , برادرزاده هايم. اينها جز به شخص من به كس ديگرى كار ندارند, شب تاريك است و از اين تاريكى شب استفاده كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كارى ندارند. در اول هم از اينها تجليل مى كند و مى گويد منتهاى رضايت را از شما دارم, اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم, اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم. يكى مى گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسى بخواهد فداى شخصى مثل تو كند, اى كاش  هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى كردم. آن يكى مى گويد هزار بار, ديگرى مى گويد اى كاش امكان داشت جانم را فداى تو كنم , بعد بدنم را آتش بزنند, خاكسترش كنند, آنگاه خاكسترش را به باد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز.  اول كسى كه به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند , امام مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائى را گفت. به آنها خبر كشته شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقى كردند. قاسم،همين جوانى كه اين قدر به او ظلم مى كنيم و آرزوى او را دامادى مى دانيم , سوالى كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوى من چيست. وقتى كه جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى كنند , يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت نمى كند, پشت سر مردان مى نشيند. مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى كشيد كه ديگران چه مى گويند . وقتى كه امام فرمود همه شما كشته مى شويد , اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مى شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد: و انا فى من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك سوال مى كنم, جواب مرا بده, بعد من جواب تو را مى دهم. من اينطور فكر مى كنم كه آقا اين سوال را مخصوصا كرد, مى خواست اين سوال و جواب پيش بيايد تا مردم آينده فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد و ديگر برايش حجله درست نكنند,  جنايت نكنند. لذا آقا فرمود كه اول من سوال مى كنم : كيف الموت عندك پسركم, فرزند برادرم, اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل , از عسل شيرينتر است. منظره چقدر تكان دهنده است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخى كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . اينها جوهره انسانيت هستند , مصداق انى جاعل فى الارض خليفه هستند, اينها بالاتر از فرشته هستند. امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم كشته مى شوى, بعد ان تبلو ببلاء عظيم اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى كنى . لذا روز عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت, از آنجا كه بچه است, زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد, كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد, اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد, نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود كانه فلقه القمرهمين قدر نوشته اند بقدرى اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است. راوى گفت ديدم بند يكى از كفشهايش باز است و يادم نمى رود كه پاى چپش هم بود . از اينجا معلوم مى شود چكمه پايش نبوده است. نوشته اند كه امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود. معلوم بود منتظر است, كه يك مرتبه فريادى شنيد. نوشته اند امام به سرعت يك باز شكارى روى اسب پريد و حمله كرد. آن فرياد , فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود. آقا وقتى به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكى از دشمنان كه از اسب پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند , خودش در زير پاى اسب رفقاى خود پايمال شد. آن كسى را كه مى گويند در روز عاشورا در حالى كه زنده بود زير سم اسبها پايمال شد, يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم. بهر حال حضرت وقتى به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى فهميد قضيه از چه قرار است. وقتى كه اين گرد و غبارها نشست, يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود: يعز و الله على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك صوته  برادرزاده ! خيلى بر عموى تو سخت است كه تو او را بخوانى, نتواند تو را اجابت كند, يا اجابت بكند , اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد. در همين حال بود كه يك وقت فريادى از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد. خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما . ما را به حقايق اسلام آشنا كن 

عتیقه زیرخاکی گنج