• بازدید : 32 views
  • بدون نظر
این فایل قابل ویرایش می باشد وبه صورت زیر تهیه شده:

اين جهان خود به خود به وجود نيامده بلكه خالقي دانا و حكيم دارد كه آن را با علم، قدرت، اداره و از روي حكمت آفريده است و هيچ گاه كار لغو و عبث انجام نمي دهد. چنانكه خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
«وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَابَيْنَهُمَا لَعِبِينَ»
«و آسمان و زمين و آنچه بين زمين و آسمان است به بازيچه نيافريديم» 
آفرينش انسان و جهان نيز بيهوده و عبث نيست. انسان به اين جهان نيامده تا مدتي كوتاه زندگي كند، بخورد، بياشامد و شهوت راني كند آنگاه بميرد و نابود شود. بلكه خداوند حكيم در آفريدن انسان هدفي بس عالي داشته است. انسان آفريده شده است تا با ايمان، عمل صالح و اخلاق نيك، نفس خويش را پرورش دهد و براي زندگي زيبا و دائمي در جهان آخرت آماده گرداند. بنابراين انسان با مردن نابود نمي شود بلكه از اين جهان به سراي آخرت انتقال مي يابد. در آن جهان نتيجه كامل اعمال خود را خواهد ديد؛ انسان‌هاي خوب و نيكوكار، پاداش نيك خواهند داشت و با نفس كامل و نوراني در بهشت برين تا ابد زندگي مي‌كنند و از انواع نعمت هاي زيباي پروردگار مهربانشان برخوردار خواهند شد و انسان‌هاي ظالم و بدكردار نيز كيفر شده و به سزاي كامل اعمال بد خويش خواهند رسيد.
هدف از آفرينش و جهان و انسان
مقصود ما از علت آفرينش، هدف نهايي است که باعلت اوليه و آفريننده دستگاه مغاير است، بحث از علت اوليه بايد به نحو جداگانه‌اي در مباحث توحيد مطرح گردد که بحث از آن پس از اثبات آفريننده دستگاه عظيم خلقت بي فايده است و اتفاقي و تصادفي بودن آن محال مي باشد؛ هيچ گونه شک و ترديدي مجال خود نمايي ندارد که دستگاه آفرينش بدون هدف عاليه باشد و با فرض آفريننده دانا، توانا و حکيم مطلق دستگاه خلقت بي هدف بودن آن امکان ناپذير خواهد بود.
از نظر دين اسلام بلکه تمامي اديان حقه الهي، خداوند حکيم، عالم خلقت را جهت هدفي والا آفريده است و آيات قرآن کريم دراين باره کم نيستند. همان طور که خداوند در قرآن مي فرمايد:
« وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا لَعِبيِنَ.»
و آسمان و زمين و آنچه بين آسمان و زمين است به بازيچه نيافريده ايم  .
ودر جاي ديگر مي فرمايد: 
« إنَّ فِي خَلْقِ السَّمَوات ِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلفِ الَّيْلِ وَ النّهارِ لَأيتِ لَِّأُوْلِي الْألببِ الَّذينَ يَذْکُرُونَ اللهَ قِيَماً وَ قُعُوداً و عَلَي جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَکَّروُنَ فِي خَلْقِ السَّمَواتِ وَ الأرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.» 
محققاً در خلقت آسمان وزمين ورفت وآمد شب و روز دلائل روشني است براي خردمندان عالم .آنهاي که در حال، ايستاده ونشسته وخفتن، خدا را ياد کنند و دائم فکر در خلقت آسمان وزمين کرده، پروردگارا ! تو اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اي، پاک و منزهي ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگهدار.
 با عنايت به آيات شريفه فوق خداوند از آفرينش جهان وآنچه در آن نهاده، هدفي داشته و دارد و اين دستگاه عظيم را به عنوان آلتي در راستاي رسيدن به هدف خلقت انسان آفريده تا او با انديشيدن در ارتباط با آنچه که حولش مي گذرد وتغييراتي که با آمد و شد شب و روز در جهان طبيعت رخ مي دهد، بدون اينکه نظم و هماهنگي هستي را بر هم زند و با نظر به جهان اطراف خويش و موجودات ديگري که هر کدام به سوي تکاملي در حرکت مي باشند، انسان را به وجود آفريننده اي حکيم و توانا معترف نموده و او را به اين حقيقت مي رساند که خداوند از خلقت جهان هدفي داشته و دارد.
 همانگونه که خداونداز آفرينش جهان هدفي دارد براي خلقت انسان که اشرف مخلوقات است، هدفي در نظر گرفته است وضمن آيات وروايات اهداف خلقت بيان گرديده است.
نگاه قرآن وروايات به آفرينش انسان
الف – هدف خلقت در قرآن
 درباره هدف آفرينش در آيات قرآن تعابير گوناگوني ذکر گرديده است که در حقيقت هر کدام به يکي از ابعاد هدف آفرينش اشاره دارند از جمله آنها که يکي از مهمترين اهداف مي باشد. 
خداوند در قرآن اين چنين معرفي مي کند:
« وَ مَا خَلَقْتَ الجِنَّ وَ الإنْسَ إلْاَّ لِيَعْبُدُونِ »
جن وانس را جز براي پرستيدن وعبادتم نيافريدم. 
انسان در مکتب بندگي وعبادت «تکامل» مي يابد و به عاليترين مقام انسانيت در اين مکتب مي رسد وگرنه روشن است که ذات مقدس خدا کمترين نيازي به عبادت انسان ندارد.
به همين دليل خداوند در ابتداي آفرينش انسان، از او عهد وپيمان مي گيرد که در مسير عبادت اوکه «صراط المستقيم» است گام بردارد وجز اورا نپرستد که آن راه شيطان است، خداوند تعالي در قرآن مي فرمايد:
« ألَمْ أعْهَدْ إلَيْکُُمْ يبِنِي آدَمَ أنْ لّاتَعْبُدُوَا الْشَّيْطنَ إنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌ مُبِينٌ وَ أنِ اِعْبُدُونِي هَذا صِراطٌ الْمُسْتَقِيمٌ » 
اي آدم زادگان! آيا با شما عهد نبستم که شيطان را نپرستيد زيرا که او دشمن آشکار شماست و مرا پرستش کنيد که اين راه مستقيم است.
خداوند سبحان در اين آيه ضمن اين که انسان را از عبادت شيطان منع مي‌کند، هدف و غايت زيستن را عبادت واطاعت از خود مي داند واز انسان پيمان مي‌گيرد که جز او را پرستش نکنند، زيرا که جز اين راه، صراط مستقيمي وجود ندارد.
ودر جاي ديگري مي فرمايد : 
« ألَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياهَ لِيَبْلُوَکُمْ أيَکُمْ أحْسَنُ عََلاً. 
آن خداي که مرگ وزندگي را آفريد تا شما را بيازمايد تا کدامين بهتر عمل مي کنيد.
با عنايت در آيه فوق واضح مي گردد که همه اين آيات به هدفي منتهي مي‌شوند و آن پرورش و هدايت و تکامل انسان ها است که هدف نهايي آفرينش محسوب مي شود.
 هدفي که باز گشتن به خود انسان مي باشد نه خدا، زيرا وجودي است بي‌نهايت و بي‌نياز از تمام جهات، در چنين ذات و وجودي کمبود و محدوديتي راه ندارند تا اراده نمايد با آفرينش خلق کمبودش را برطرف کند.
 ب- هدف خلقت در روايات
 در احاديث معصومين(عليه السلام) نيز هدف از خلقت انسان عبوديت و بندگي وي نسبت به خداوند مقتدر بيان شده است. که به ذکر چند نمونه از روايات مي پردازيم.
حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) ضمن بيان مراتب توحيد مي فرمايد:
« ألَّذِي خَلَقَ لِعِبادَتِهِ وَ أقْدَرَهُمْ عَلَي طَاعَتِهِِ  »
خداوند مخلوقات را براي عبادتش آفريد وبر فرمانبرداري از خود توانا ساخت.
وامام صادق(عليه السلام) در جواب فردي که پرسيد: خداوند مردم رابراي چه آفريد؟ پاسخ داد :
« إنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالي لَمْ يَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثَاً وَ لَمْ يَتْرُکُهُمْ سُدَي بَلْ خَلْقَهُمْ لِإظْهارِ قُدْرَتِهِ وَ لَيُکَلِّفَهُمْ طَاعَتَهْ فَيَسْتَوْ جِبُوا بِذلِکَ رِضْوانَهُ وَ مَا خَلْقَهُمْ لِيَجْلِبُ مِنْهُمْ مَنْفَعَهً وَ لَالِيَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّهً بَلْ خَلَقَهُمْ لِيَنْفَعَهُمْ وَ يُوصِلَهُمْ إلََي نَعِيْمِ الأبَدِ .
خداوند مخلوقات را بيهوده وبي هدف نيافريده وآنان را به حال خود رها نکرد، بلکه آنان را آفريد تا قدرتش را آشکار کند وآنها را به اطاعت خويش مکلف سازد تا بدين وسيله، رضايت خدا را حاصل نمايد وآنها را خلق نکرد تا از آنان سود ببرد يا به وسيله آنها ضرري از خود دور کند، بلکه آنان را آفريد تا به آنها بهره داده به نعمت جاويدشان برساند.
با اندکي غور در آفرينش خود و جهان درمي يابيم که آفرينش ما به سبب لطف و بزرگواري خدا بوده، زيرا او منبع قدرت و خير مطلق است و ذات مقدس(الله) از هر گونه نيازي  پاک و مبّرا مي باشد و هستي هر موجودي، فيض و رحمتي است از جانب پروردگار عزوجل كه به انسان مي رسد.
و خداوند در حديث قدسي مي فرمايد:
« کُنْتَ کَنْزاً وَ مَخْفيه فأحْبَتُ أنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَي أعْرَفُ »
من گنجي پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، خلايق را آفريدم تا مرا بشناسند .
در اين حديث قدسي نيز هدف خلقت، معرفت به خداوند عنوان شده است؛ زيرا شناخت و معرفت حقيقي عبادت و بندگي خالص براي خداست.
با توجه به بررسي آيات و روايات معصومين(عليهم السلام) آشکار مي‌گردد که خداوند از آفرينش انسان وجهان هدفي داشته و مهمترين هدف خلقت انسان، عبوديت و بندگي خداوند متعال مي باشد، تا اينکه از طريق بندگي و اطاعت او به کمال نهايي که بالاترين، ناب ترين، گسترده ترين و پايدارترين لذت، که همان رسيدن به مقام قرب الهي است حاصل مي شود.
والاترين و کاملترين مرتبه قرب به الله، مقامي است که انسان به ذات اقدس الهي رهنمون شده و در جوار رحمت الهي مستقر مي گردد، چشم و زبان او خدايي شده و جز به اذن خداوند تعالي فعلي از او سر نمي زند .


فلسفه وجودي پيامبران 
خداوند انسان را عبث و بيهوده نيافريده بلکه از آفرينش، خلقت آن هدفي داشته است که رسيدن به کمال و قرب الهي است .
حال فلسفه وجودي پيامبران چيست؟ مگر انسان خود نمي تواند قدم در راه تکامل گذاشته و به هدف خلقت برسد در واقع چه نيازي به وجود پيامبران است؟
براي پاسخ ابتدا بايد ديد که پيام تکامل در موجودات چگونه است در يک تقسيم بندي کلي، پديده هاي جهان را مي توان به دو دسته تقسيم کرد:
۱- پديده هايي که پيامبر و پيام تکامل در نهاد آنها است و آن پديده ها تحت رهبري نيروي مرموز، کمال شايسته خود را مي يابند .
۲- پديده هايي که پيامبر و پيام تکامل در نهاد آنها نيست و تکامل اين موجودات نيازمند به پيامي خارج از وجود آنهاست.
موجودات فاقد اراده و انتخاب به طور عموم جزء دسته اولند و راهنما و پيام تکامل در نهاد آنها وجود دارد، به همين دليل براي دست يافتن به هدف آفرينش خويش، نياز به پيامبري خارج از ذات خويش ندارند.
قرآن کريم در رابطه با هدايت عامي که همه موجودات از آن برخور دارند، از زبان حضرت موسي (عليه السلام)  مي فرمايد:
رَبُّنَا الَّذِيِ أهْلَي کُلّ شَئ خَلْقَهُ ثُمَّ هَديَ .
خداوند کسي است که به هر چيزي آفرينش او را عنايت کرده، سپس وي را هدايت کرد.
تمام حيوانات از جنبنده هاي ذره بيني تا بزرگترين آنها به دقت مي دانند که بايد چگونه زندگي کنند. و در اين دانستن نياز به تعليم ندارند، يعني پيامبر و راهنماي آنها در نهادشان است. قرآن کريم اين حقيقت را در مورد زنبور عسل چنين بيان مي کند:
وَ أوْحَي رَبَّکَ إلَي الْنَّحْلِ أنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَاِل بُيُوتاً… 
و وحي کرد خداي تو به زنبور عسل که از کوه ها خانه بساز.
مقصود از «وحي» در اينجا آن نيست که خداوند پيامبري نزد زنبور عسل مي‌فرستد و کيفيت زندگي، خانه ساختن و عسل درست کردن را به او مي آموزد بلکه مقصود همان پيامي است که خداوند در وجود او سرشته و به طور جبري در مسير تکامل قرار داده است.
همچنين تمام گياهان و موجودات ديگر به جز انسان، با الهام از پيامبري که در وجود آنها است. مي دانند که چگونه تغذيه کنند و از چه مواد غذايي استفاده نمايند و چگونه لانه سازي کنند و… تا بتوانند به کمال شايسته خود برسند.
اما انسان در زمره پديده هاي قسم دوم است، که پيام تکامل در نهاد او نيست به همين دليل نمي توانند بدون راهنماي خارج از وجود خويش به تکامل برسند.
همان طور که در فصل آينده به طور مفصل اشاره خواهيم کرد، انسان نمي‌تواند با کمک گرفتن از عقل و دانش‌خويش براي نيازهاي مادي و معنوي خود برنامه و قانوني صحيح و كامل در راستاي رسيدن به تکامل برنامه ريزي کند. بلکه بايد سازنده حکيم که به تمام ريزه کاريهاي وجود انسان آگاهي دارد قانون گذاري نمايد. به همين علت خداوند براي رساندن پيام تکامل خويش، انسان هايي را که بهترين و برترين افراد از نظر وجودي و تقوي هستند، به عنوان پيامبر برگزيد. تا انسان را در رسيدن به تکامل که هدف خلقت است راهنمايي نمايند.
خلاصه آنکه فلسفه وجودي پيامبران، تکامل است و فلسفه وحي با فلسفه خلقت انسان يكي است،فلسفه آفرينش انسان تكامل، و فلسفه وحي (فلسفه وجودي پيامبران) برنامه تکامل مي باشد .
امام صادق (عليه السلام) مناظره‌اي با يکي از افراد مادي داشت، ايشان درباره فلسفه وحي مطلبي را گفتيم تأييد کرد هشام ابن حکم در اين زمينه مي گويد: يکي از پرسش‌هايي که مرد مادي از امام پرسيد، اين بود که به چه دليل مي گوييد خداوند بايد پيام آور داشته باشد؟
امام پاسخ داد: 
پس از اين که ثابت کرديم آفريدگار و سازنده اي داريم که برتر از ما و تمام آفريده هاست و با توجه به اينکه او حکيم است و کار بيهوده انجام نمي دهد و بدون شک، آفرينش هدفي دارد و با در نظر گرفتن اين واقعيت که امکان ندارد تمام مردم با او تماس بگيرند، به اين نتيجه مي رسيم که او در ميان آفريده هاي خود پيامبراني دارد که مردم را به مصالح و منافع و برنامه اي که پياده کردن آن موجب بقاي آنها و ترکش موجب نابودي آنهاست راهنمايي مي کند .
خصوصيات پيامبران 
انبياي الهي به طور عموم داراي خصوصياتي هستند که در زمينه شناخت شخصيت آنها سخت قابل تأمل است.
مجموع اين خصوصيات مي تواند بهترين سند صداقت و رسالت آسماني آنها باشد. در اين بخش به قسمتي از خصوصيات پيامبران به طور مختصر اشاره مي‌نماييم.
۱- اصالت خانوادگي
يکي از اموري که در تدوين شخصيت انسان، نقش مؤثري دارد صلاح  يا فساد نياکان اوست، اين امر هر چند تنها عامل تعيين کننده در سرنوشت انسان نيست، ولي در رابطه با زمينه سازي جهت فساد يا صلاح انسان، بي‌تأثير نمي باشد.
پيامبران خدا در خانواده هاي اصيل نجيب و پاک از هر گونه آلودگي و رذايل اخلاقي به دنيا آمده اند اين اصالت و پاکي در سلسله نيکان انبياء(عليهم السلام) تا حضرت آدم (عليه السلام) ادامه دارد: البته به اين امر مهم بايد توجه داشت که اصالت خانوادگي غير از اشراف زاده بودن است؛ انبياء با اينکه از توده هايي محروم برخاسته بودند، ليکن از اصالت خانوادگي و پاکي نياکان بر خوردار بودند. امام علي (عليه السلام) در اين زمينه مي فرمايند:
«فَأسْتَوْدَ عَهُمْ فِي أفْضَلِ مُسْتَوْدْعِ، وَ أقْرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ تَنَا سَخَتُهُمْ گرائمُ الأصْلبِ اِلَي مُطَهَّراتِ الْأرْحامِ.  »
نطفه پاک آنها را در بهترين جايگاه به وديعت نهاد و در بهترين مکان مستقر ساخت، از صلب پدران بزرگوار به رحم پاک مادران منتقل نمود.
 2- استضعاف
 از ديگر خصوصيات پيامبران (عليهم السلام) آن است که به طور عموم از متن توده هاي محروم و مستضعف برخاسته اند، تا درد محرومان را بهتر لمس کنند و بهتر بتوانند مستضعفان را عليه مستکبران بسيج کنند. امام علي(عليه السلام) درباره اين ويژگي پيامبران در نهج البلاغه چنين مي فرمايند:
«کَانُوا اَقُوْاماً مُسْتَضْعَفِينَ وَ قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللهُ بّالمَخْمَصَهِ وَ ابْتَلاهُمْ بِلْمَجْهَدَه، وَ اْمْتَحَنَهُمْ بِالمَخاوِفِ، وَ مَخضَهُمْ بِالمَکارِه … وَ لَو أرادَ اللهُ سُبْحَانَهُ لِأنْبِيائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أنْ يَفْتَحِ لَهُمْ کُنُوزَ الْذِّهْباِن وَ مَعَادِنَ الْعِقْيِانِ، وَ مَغَارسَ الْجِناِن وَ أنْ يَحْشُرَ مَعَهُمْ طُيُورَ السَّمَاء وَ وُحُوشَ الأرضين لَفَعَلَ…‌و‌َ لکِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رَسُوُلَهُ أوْلِي قُوَهٍ فِي عَزَائِمِهِمْ وَضْعَفَهً فِيْهَا تَرَي الأعْيُنُ‌مِنْ‌حَالاتِهِمْ‌مَعَ قَنَاعَهً‌تَمْلَأ الْقُلُوبَ‌وَ الْعُيُونَ غِنْيً وَ‌خَصَاصَهً تَمْلَأ الْأبْصارَ‌وَ الْأسْمَاعَ‌أذًي‌ »
(انبياء خدا) مردمي بودند مستضعف که خداوند آنها را با گرسنگي آزمود و به سختي مبتلايشان کرد و آنها را با درگيري هاي وحشت انگيز امتحان کرد و با زير و رو کردن آنها در سختي ها ايمانشان را پايدار ساخت اگر خداوند پاک مي خواست، مي توانست به هنگام بعثت گنج هاي زر و معادن طلا و انواع باغ ها را براي آنها بگشايد و پرندگان آسمان و حيوانات وحشي زمين را با آنها همراه سازد … ليکن خداوند پاک فرستادگان خود را صاحبان اراده هاي نيرومند قرار داد و در آنچه چشم ها از حالاتشان مي بيند ضعيف و ناتوان ساخت، همراه با قناعتي که دل ها و چشم ها را از بي نيازي‌آنها پر‌کند‌و تنگدستي‌شديدي که ديده‌ها و گوش‌ها را از رنج،‌لبريز‌نمايد.
سندي ديگري که ثابت مي کند انبياي خدا را از طبقات مستضعف ومحروم اجتماع بوده اند، کلام گوهري است كه از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است و فرمودند:
 خداوند هيچ پيامبري رامبعوث نکرد، مگر اينکه مدتي اورا به چوپاني گوسفندان وا داشت تا بدين وسيله کيفيت سرپرستي جامعه را به او تعليم دهد .


۳- موضع گري در برابر مترفين وابر قدرت ها
 سازش ناپذيري با قدرت هاي موجود و موضع گيري تند وخصمانه عليه مترفين وابر قدرتها از ديگر خصوصيات پيامبران الهي است.در قرآن کريم مخالفان نهضت انبيا(عليه السلام) به عنوان «مترف، ملا و جبار» مطرح شده اند.
فيروز آبادي در کتاب قاموس المحيط در باره معناي«مترف» مي نويسد: مترف به کسي مي گويند که رها شده تا هرچه مي خواهد بکند واز او جلوگيري نمي‌شود وکسي که متنعم است و از خوش گذراني او جلوگيري نمي شود به اجبار نيز مترف گفته مي شود .
 اکنون با توجه به معناي بالا، در آياتي که مخالفان نهضت انبيا(عليه السلام)را معرفي مي کند، دقت نماييد:
در مورد حضرت نوح(عليه السلام): اشراف حاکم، در پاسخ دعوت نوح، اورا تکذيب کردند وگمراهش خواندند  .
 در مورد حضرت هود (عليه السلام): اشراف حاکم معاصر هود که منکر رسالتش بودند او را به بي خردي ودروغ پردازي متهم کردند .
سرانجام، قرآن کريم در دو مورد بيان مي کند که طبقه «مترف» و رفاه زده در طول تاريخ در مقابل انبيا الهي ايستاده اند وتمام پيامبران خدا- بدون استثنا- با آنها در گير بوده اند:
« وَ مَا أرْسَلنَا فِي قَرْيَهٍ مِنْ نَذِيرِ إلّا قَالَ مَتْرَفُوها إنَّا بِهَا أرْسَلتُمْ بِهِ کَافِرُونَ. »
هيچ هشدار دهنده اي در ميان جامعه اي نفرستاديم، مگر اينکه مترفين آنها گفتند: ما منکر رسالت شماييم.
از آنچه که بيان شد روشن مي شود که پيامبران الهي(عليه السلام) در طول تاريخ با زورمندان خود سري که از هيچ ظلمي که فروگذار نبودند، افراد رفاه زده، خوشگذران و عياشي که هيچ چيز مانع از بزه کاري آنها نمي شد، و افراد لجوجي که حق را نشناختند و همچنين با مستکبران مخالفت کرده و مبارزه مي نمودند.
۴- شکست ناپذيري اراده 
 انبيا الهي به دليل اينکه مي خواستند با تمام کژي ها و انحرافات فردي واجتماعي بشر مبارزه کنند و از مستضعفين در برابر مستکبرين و مترفين، پشتيباني مي کردند. همچنين در ابتداي بعثت فاقد هرگونه قدرت اقتصادي، نظامي و سياسي بودند. در دوران رسالت خويش به ويژه در آغاز بعثت با انبوهي از سختي‌ها و مشکلات روبه رو شدند.از اين رو امام صادق (عليه السلام) فرمود:
أشَدُّ الْنَاسِ بَلَاء اَ ألْاَنْبِياء  .
مشکلات پيامبران از همه بيشتر است.
از خصوصيات بارز پيامبران آسماني اين بود که با اراده بسيار قوي و عزمي پولادين و شکست‌ناپذير در مقابل تمام مشکلات وسختي‌ها ايستادگي مي کردند، وهرگز سستي از خود نشان نمي دادند.
امتيازات لازم پيامبران
پيامبران آسماني که رهبران واقعي جامعه در کليه شئون زندگي مي باشند بايد از يک سلسله صفات عالي وبرجسته که جايگاه ومقام رهبري را تحکيم کند، برخوردار شوند ودر حقيقت براثر وجود اين امتيازات است که اين منصب خطير به آنها واگذار مي گردد.
امتيازات لازم پيامبران:
۱- مصونيت از گناه ونافرماني خدا.
۲- مصونيت‌ از خطا و اشتباه در فراگرفتن ‌احکام از جانب‌ خدا وتبليغ آنها به مردم.
۳- اطلاعات کافي ووسيع نسبت به مسائلي که تبليغ آنها را به عهده دارند.
۴- پيراستگي از رذايل اخلاقي وعيوب جسماني که موجب تنفر مردم وعقيم شدن اثر تبليغ آنان مي شود.
عصمت از گناه
عصمت صفت نفساني ونيروي دروني است که دارنده آن را از خيال وفکر انجام گناه باز مي دارد وبه عبارت ديگر خداترسي باطني است. که شخص را در مقابل گناه وحتي فکر وتصميم برانجام گناه مصون مي دارد.
سؤالي که دراين ارتباط در ذهن نقش مي بندد اين است که چگونه ممکن است شخصي نسبت به تمام گناهان مصونيت پيدا کند ونه تنها معصيتي از او سر نزند، بلکه حتي به فکر نافرماني وگناه نيز نباشد؟
همانا عصمت مصونيت در برابر گناه، از لوازم علم به مفاسد گناه است، البته نه به اين معنا است که هر نوع علم به لوازم گناه پديد آورنده مصونيت وعصمت از گناه است، بلکه بايد واقع نمايي علم به اندازه اي نيرومند باشد که لوازم و آثار گناه را آن چنان در نظر آدمي مجسم و روشن سازد که انسان لوازم کارهاي خود را با ديده دل، موجود و محقّق ببيند، در اين موقع صدور گناه از وي، به صورت يک «محال عادي» در مي آيد . 
براي تقريب به ذهن مثال ذيل رابيان مي نماييم: هريک از ما دربرابر يک سلسله اعمال خارجي که جان آدمي را تهديد مي‌نمايد نوعي عصمت و مصونيت داريم و اين نوع مصونيت زاييده علم ما به لوازم اين گونه اعمال است. همان طور که روشن و واضح است، فرد عاقل و خردمندي كه علاقمند به حيات و زندگي مي باشد، در برابر هر سَم کشنده اي که نوشيدن آن حياتش را تهديد مي نمايد، يا سيم لخت برقي که با تماس آن انسان از بين مي رود مصونيت وعصمت دارد. وصدور اين اعمال از انسان محال عادي است .علت اين مصونيت مجسم آثار حقيقي و مهلک اين اعمال مي باشد و اين آثار چنان در نظر وي تجسم و محقّق و از نظر عقل آن چنان مسلم مي باشد که در پرتو آن فکر انجام دادن چنين افعالي را در افکار خود نمي پروراند. 
عصمت در ارتباط افراد معصوم، اثر مستقيم ايمان شديد وعلم قاطع به کيفر اعمال مي باشد، و پيامبران براثر احاطه علمي به کيفر اعمال وآگاهي کامل از عظمت خداوند، در برابر تمام گناهان عصمت جامع وکامل داشته هيچ گاه حتي فكر گناه را نيز نمي کنند.
مصونيت از خطا و اشتباه
پيامبران(عليهم السلام) نه تنها در برابر گناه مصون مي باشند، بلکه در پرتو تأييدات خداوندي، از هر نوع خطا و اشتباه ديگر اعم از اشتباه در تبليغ، آيين خدا، بيان احکام الهي و خطا در انجام وظايف مذهبي اعم از فردي و اجتماعي و اشتباه در امور روزانه زندگي مصون هستند اصولاً اشتباه در موارد فوق از سوي پيامبران عدم اعتماد عمومي را نسبت به تعاليم آنها در پي خواهد داشت زيرا نخستين پايه تربيت اعتماد به گفته مربي است.
اطلاعات وسيع و علم و دانش سرشار 
يکي ديگر از امتيازات پيامبران (عليه السلام)، داشتن اطلاعات وسيع وگسترده نسبت به هدفي است که انگيزه برانگيخته شدن آنهاست از آن جهت كه هدف بعثت پيامبران، تعليم و تربيت انسان ها است. بنابراين هر علم دانشي که در مسير تحقق اين دو هدف قرار دارد  ضرورت آگاهي نسبت به آنها براي پيامبران اعظام به حکم عقل کاملاً درک مي گردد.
 پيراستگي از عيوب و نقائص 
يکي ديگر از امتيازات پيامبران كه در تأمين هدف بعثت مؤثر است، پيراستگي از يک سلسله عيوب جسمي و روحي مي باشد که موجب دوري وتنفر مردم از آنان مي گردد جهت تاميين هدف بعثت مي باشد عيوبي چون خشونت، تند خويي، پستي، امراض و بيماري هاي مسري، برص، پيسي و جزام که مايه تنفر مردم است و تحقق هدف بعثت را عقيم مي نمايد از اين جهت بايد تمام رهبران آسماني در همه ادوار زندگي از اين عيوب مادي و معنوي پاک و پيراسته باشند.
  • بازدید : 67 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

شهر قم در سال ۲۳ هـ .ق در آخرین سال زندگی عمر به دست مسلمانان فتح شد.[۱] و طبق نظر بعضی از نویسندگان، آغاز تشیع در میان مردم قم به تاریخ پس از ورود «اشعری‎ها» به قم (سال ۸۳ هـ .ق) برمی‎گردد.
یکی از فرزندان «مالک بن عامر اشعری» عبدالله نام داشت و عبدالله پسری به نام «سعد» داشت، سعد دارای دوازده پسر بود و آن‎ها از راویان امام جعفر صادق، امام ششم شیعیان در کوفه بودند و فرزندان و نوادگان آن‎ها بیش از صد نفر جزو راویان حدیث از امامان دیگر بودند که پنج نفر از پسران سعد در زمان حجاج هم‌زمان با شکست عبدالرحمان بن محمد بن اشعث، در برابر سپاه حجاج، وارد قم شدند و نقش به سزایی در گسترش تشیع در قم ایفا نمودند.[۲] شیخ محمد رازی می‎نویسد: «اغلب مورخین قم نوشته‎اند قم با ورود «اشعری‎ها» دگرگون شده و مرکز علماء و محدثان و راویان و فقها گردید…»در نیمه دوّم قرن اوّل زمینه برای پی‎ریزی حوزه علمیه در قم به وجود آمد و امامان اهل بیت شیعیان از چنین حوزه‎ای خبر می‎دادند، از امام صادق نقل شده‌است که«به زودی کوفه از مؤمنان خالی می‎گردد، و علم از آن همچون ماری که در لانه‎اش جمع می‎شود، جمع و برچیده می‎گردد و سپس در شهری که آن را «قم» می‎گویند آشکار می‎شود و آنجا مرکز علم و فضیلت خواهد شد
حوزه علمیه قم در سال‎های بعدی رو به تکامل گذاشت، عباس فیض می‎نویسد:
در زمان قیام ابومسلم خراسانی قم پایگاه شیعه امامیه شد… و برای نخستین بار مکتب امامیه، توسط اعراب اشعری در قم افتتاح گردید که فقه شیعه به طور رسمی در آن تدریس می‎شد. که از این مکتب اساتید بلند آوازه‎ای مثل «دیلمی» برخاستند که متوکل (دهمین خلیفه عباسی) او را معلم فرزندان خود نمود که در اثر تربیت شیعی یکی از فرزندانش و به خاطر جسارتی که به فاطمه زهرانموده بود او را کشت.[۵]
ورود امام رضا امام هشتم شیعیان در سال ۲۰۰ هجری به قم، و استقبال مردم از او بیانگر وجود زمینه‎های مناسب برای اشاعه فرهنگ تشیع و فقه آل محمد و به تبع آن پدیدار شدن حوزه علمیه شیعی و پررونق بوده‌است. سید ابن طاوس می‎نویسد: «خانه‎ای که رضا در آن جا میهمان شد در زمان حاضر (قرن هفتم) مدرسه‎ای است که محل بحث طلّاب می‎باشد.»[۶]در سال ۲۰۱ هـ .ق به دنبال ورود امام رضا به خراسان معصومه دختر امام موسی کاظم از مدینه به سوی خراسان حرکت کرد و در راه در اثر بیماری درگذشت و در شهر قم به خاک سپرده شد. ورود معصومه به قم، و مرقد او، و سپس ورود امامزادگان بسیار به قم، موجب تحولات تازه در گسترش تشیع گردید، و در کنار آن نقش به سزایی در تحکیم و گسترش حوزه علمیه و رفت و آمد و ارتباط علما و راویان و شاگردان برجسته صادق، کاظم و رضا داشت.در قرن‎های پنجم و ششم (در دوره سلجوقیان) قم، مرکزی بزرگ برای فقهای شیعه بوده و عدّه‎ای برای تحصیل به این شهر می‎آمدند و مدارس دایری داشت. شیخ عبدالجلیل رازی وضع علمی قم را در قرن ششم شرح داده و می‎گوید:
مدارس دینی قم، دارای وسایل کافی و علما و مدرسان و مفسران بزرگ می‎باشد و کتابخانه‎هایی پر از کتب فرقه‎های مختلف در آن وجود دارد. مدارسی مانند سعد صلت، اثیر الملک، زین الدین، ظهیرالدین و… پر رونق بودند.[۷][۸]حوزه علمیه قم در دوره صفویه مورد توجه همگان مخصوصاً دولتمداران شیعه مذهب آنزمان قرار گرفت و مدارس آباد گردید و مدارس دیگر از نو بنا گردید و علمای بزرگ شیعی چون ملا صدرا، ملا محسن فیض، علامه لاهیجی، شیخ بهائی در آن جا مشغول تحصیل و تدریس شدند.[۹] قم در آن عصر، دارای حوزه علمیّه فعال، مدارس و طلاب بسیار بوده، و علوم مختلف اسلامی تحصیل و تدریس می‎شد. مدرسه فیضیه یکی از آثار دوره صفویه می‎باشد.
در عصر قاجاریه هم علمای بزرگی در حوزه علمیه قم به تحصیل و تدریس اشتغال داشتند و در این سال‎ها حوزه علمیه وارد مرحله تازه‎ای از حیات خود شد.
حوزه علمیه همچنان در نوسانات مختلف ادامه حیات می‎داد ولی دارای تشکل و انسجامی نبود. با ورود آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری حوزه آن چنان تجدید حیات شد که او را «مؤسس حوزه علمیه قم» نامیدند.
بعد از مرگ آیت‌الله حائری، با ورود آیت‌الله بروجردی به قم و بر اثر توجهات ایشان رونق کامل یافت، و در اندک زمانی دارای تحولات عظیم گردید. مدارس، کتابخانه‎ها، درس و بحث‎ها، نشریات، و علوم مختلف اسلامی در سطح عمیق و گسترده‎ای فعال شد و در زمان تصدی ایشان عده علمای ساکن در قم بالغ بر شش هزار نفر شد.پس از پیروزی انقلاب، حوزه به مرحله‌ تازه‎ سیاسی، اقتصادی وارد شد و گسترش چشم‎گیری یافت. هم اکنون بالغ بر چهل هزار نفر از طلاب ایرانی و خارجی در آن به درس و بحث مشغول هستند و تشکیلات حوزه با مجهز بودن به فن آوری روز به روند تکاملی خود ادامه می‎دهد.
آيت‌الله محقق داماد در آستانه سالروز درگذشت موسس حوزه علميه قم به تشريح نحوه تشكيل حوزه علميه قم و تلاش‌هاي انجام شده در اين راه پرداخت و همچنين با توجه به گذشت يكسال از بيانات مقام معظم رهبري مبني بر لزوم اهتمام به كرسي‌هاي آزادانديشي و ضرورت تحول در حوزه‌هاي علميه، ديدگاه‌هاي خود را در اين زمينه مطرح كرد و گفت كه مقام معظم رهبري جاي نظريه‌پردازي را در حوزه‌هاي علميه خالي ديده بودند. 
اين استاد دانشگاه تاكيد كرد كه حوزه‌هاي علميه بايد پرورش‌دهنده فيلسوف، مجتهد، خطيب و نويسنده باشند.
وي همچنين با گراميداشت ياد آيت‌الله حائري يزدي و فضلاي حوزه تاكيد كرد كه مردمي‌بودن آيت‌الله حائري و نزديك شدن روحانيت و مردم باعث رشد و شكوفايي حوزه علميه قم شد. آيت‌الله دكتر سيدمصطفي محقق داماد در گفت‌وگو با خبرنگار تاريخ و انديشه ايسنا درباره آيت‌الله حائري يزدي موسس حوزه علميه قم اظهار كرد: مرحوم آيت‌الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي دو بار توسط علماي اراك براي اقامات در شهر اراك دعوت مي‌شوند. يك بار چند سالي مي‌مانند و بعد آنجا را ترك مي‌كنند، مجددا به عتبات عاليات برمي‌گردند و در كربلا مسكن مي‌گزينند. در آنجا در شان و مرتبه‌اي بودند كه مقلد پيدا كردند، مرجعيت ايشان با داشتن رساله‌اي شروع شده بود. بار دوم كه با فشار علماي اراك به اراك رفتند درسي را شروع كردند كه كتاب البيعي که توسط آيت‌الله العظمي محمدعلي اراكي تقرير شده از نظر تاريخي مربوط به دوره‌ي تدريس آن زمان است. 


اعدام شيخ فضل‌الله حالتي بسيار زشت و كريه در جامعه به وجود آورد 
رييس گروه مطالعات اسلامي فرهنگستان علوم ادامه داد: در مورد سفر دوم ايشان به اراك بايد به چند نكته تاريخي توجه كرد تا آن مقطع را شناخت. آن ايام چند سالي از اعدام مرحوم شيخ فضل‌الله نوري توسط طرفداران مشروطه نگذشته بود. شيخ فضل‌الله نوري يكي از فقهاي بسيار بزرگي بودند كه شاگرد مبرز ميزاي شيرازي بوده است و مرحوم آشيخ عبدالكريم حائري نيز مقداري نزد ايشان درس خوانده بودند و سابقه تحصيلي نزد ايشان داشته است. اعدام شيخ فضل‌الله حالتي بسيار زشت و كريه در جامعه به وجود آورد. طرفداران مشروطه از تندروي‌هايي كه كردند پشيمان بودند زيرا پيش‌بيني نمي‌كردند كار به آنجا برسد. وي ادامه داد: مرحوم شيخ فضل‌الله نوري درس مهم خود را نزد ميرزاي شيرازي خوانده بود، فقيه بسيار بزرگي بود كه در ايران زندگي مي‌كرد. شيخ فضل‌الله از اولين تئوريسين‌هاي مشروطه بود اما وقتي ديد مسير مشروطه تغيير كرد با مشروطه مخالفت كرد. موافقين و مخالفين مشروطه بسيار تندروي و همديگر را تكفير كرده بودند 
محقق داماد گفت: با اعدام شيخ فضل‌الله حالت ناراحتي و اندوه در سراسر كشور به خصوص جامعه ديني ايجاد شده بود و به طور كلي احساسي عليه روحانيت شكل گرفته بود. به‌دليل اينكه موافقين و مخالفين مشروطه بسيار تندروي كرده و همديگر را تكفير كرده بودند و در اين ميان مرجع تقليد بزرگي به دار كشيده شد و انفعال عجيبي در ميان مردم ايجاد شد. از طرفي حركت دين‌زدايي در منطقه از سوي موج فرهنگ غربي و دين‌زدايي توسط قدرت‌ها و دولت‌هاي منطقه آغاز شده بود. اين مدرس حوزه و دانشگاه خاطر نشان كرد: در تركيه در آن مقطع آتاتورك موفق شده بود حركت ضد دين انجام دهد. در ايران هم جريان به اين سو مي‌رفت. حكومت مشروطه تشكيل شده بود اما درست است كه دولت قاجار در مقابل مشروطيت تسليم شده بود و فرمان مشروطه را مظفرالدين شاه صادر كرده بود اما در عين حال حكومت قاجار آخرين ايام خود را سپري مي‌كرد. دولت و حكومت بسيار ضعيف و ناتوان بود و پيش‌بيني مي‌شد كه در اين ميان، ديكتاتوري ظهور كند كه از يك طرف با استفاده از مشروطيت، دين‌زدايي را در سايه ديكتاتوري پياده كند و در عين حال در صورت ظاهر شعار مشروطيت بدهد در حالي كه هيچ‌گاه روح مشروطه اوليه وجود نداشته باشد و در اين ميان آنچه قرباني مي‌شد، دين بود. 

محقق داماد افزود: براي اين جريان چاره‌اي نبود جز اينكه حوزه علميه‌اي تشكيل شود كه مركز تربيتي و علمي و اخلاقي باشد. از نظر علمي پنجه قوي براي معرفي دين با پشتوانه علمي و پژوهشي قوي داشته باشد و از طرفي هم افرادي در آن تربيت شوند كه نمونه اخلاق و تزكيه نفس و با خلوص و صفا باشند كه جاذبه مردمي داشته باشند. قبل ازتشكيل حوزه علميه قم اين‌گونه جا افتاده‌ بود كه روحانيت آمادگي پذيرش تحول ندارد 
وي گفت: روحانيت در آن ايام به خصوص از ناحيه طرفداران مشروطه اين طور تبليغ شده بود كه كساني هستند كه با مشروطه مخالفت مي‌كنند و ضد مدرنيته هستند. اصولا در جامعه اين‌گونه جا افتاده‌ بود كه روحانيت مقاومت كرده است تا جايي كه شخصي مثل شيخ فضل الله نوري اعدام شده است و آمادگي پذيرش تحول ندارد و هرگونه تحول به سوي مدرنيته را نمي‌پسندد و مخالفت مي‌كند. مردم به پشت و پناهي نياز داشتند كه هم علم و اخلاق داشته باشد و هم با زندگي دنياي آنها كنار بيايد. حوزه علميه قم بر محورهاي علم و پژوهش، تربيت اخلاق و مردمي‌بودن ايجاد شد وي اضافه كرد: حوزه‌ي علميه قم بر سه محور علم و پژوهش و تحقيق از يكسو، تربيت اخلاق از سوي ديگر و مردمي بودن و با مردم جوشيدن ايجاد محقق داماد گفت: در حوزه‌هاي علميه تا آن زمان مثل حوزه علميه نجف، علماي بسيار بزرگ و محققان عالي مقام تربيت مي‌شدند اما در عين حال با مردم نجف هيچ ارتباطي نداشتند و خدمات مردمي نداشتند. حوزه فاصله عميق با مردم شهر داشت اما بناي كار در حوزه‌ي علميه قم اين‌گونه نبود زيرا موسس آن هر سه اين عناصر را در خود داشت و مرد فقيه بسيار بزرگي بود. استادان بسيار زبده‌اي داشت و از سوي ديگر جنبه تربيتي و اخلاقي‌اش نزد مرشدين اخلاقي كاملي تكميل شده بود چون مربي اخلاقي ايشان شخصيتي به نام فاضل اردكاني بود كه در كربلا شيخ عبدالكريم را مورد تربيت روحي قرار داد. يت‌الله حائري يزدي با مردم منطقه مي‌جوشيد و به درد آنها مي‌رسيد رييس گروه مطالعات اسلامي فرهنگستان علوم افزود: از نظر دنيا گريزي و زهد تقريبا تحت تاثير فاضل اردكاني بود كه اصلا علاقه به دنيا نداشت و در خود همتي تزريق كرده بود كه به قول كليم كاشاني “طبعي به هم رسان كه بسازي به عالمي/ يا همتي كه از سر عالم توان گذشت”؛ اين همت را در خود تقويت كرده بود كه بتواند از سر رياست، شهرت و دنيا بگذرد اما درعين حال عالم، بزرگوار و ‌داراي پژوهش‌هاي عميق و تاليفات بسيار راقي بود. از همه بالاتر با مردم منطقه از جمله شهر قم و شهرستان‌هاي ديگر مي‌جوشيد و به درد آنها مي‌رسيد براي آن‌ها بيمارستان و دارالايتام و سد رودخانه مي‌ساخت و به مشكلات زندگي مردم توجه مي‌كرد و كارهايي كه خدمات شهري است را پيگيري مي‌كرد. 
وي خاطر نشان كرد: اولين بيمارستاني كه در قم تاسيس شده و شايد در سراسر كشور از بيمارستان‌هاي اوليه ايران بوده است، بيمارستاني بود كه شيخ به سليقه خود تاسيس كرده بود و اين نشان مي‌دهد ايشان معتقد بود كه نبايد روحاني به حكم اينكه موجودي جدا بافته است از مردم جدا باشد. بايد با درد دل مردم آشنا باشد. در ۱۳۱۳، سيلي در قم آمد كه من از مادرم شنيده بودم كه سيلي خطرناك بوده است و زندگي مردم قم را فلج كرده بود. رودخانه قم سد نداشت همان رودخانه‌اي كه امروز پاركينگ شده است ديواره سدي نداشت و در شهر مي‌ريخت و زندگي مردم را از بين مي‌برد. ايشان تصميم گرفت براي اين رودخانه ديواره‌ي محكمي بسازد كه به آن سد رودخانه مي‌گفتند. عكسي از ايشان به يادگار مانده است كه در حال كمك كردن به كارگران است. سنگ و گچ مي‌آورد و كارگري مي‌كرده تا اين سد ساخته شود. اين كارها ايشان را بسيار در دل مردم جا داده بود. مردم انتظار داشتند كه اين روحاني با آنها فاصله‌اي نداشته باشد. محقق داماد ادامه داد: علاقه طلاب به ايشان بسيار زياد بود حتي افرادي كه ما از نزديك با آنها برخورد كرده بودند، مي‌گفتند علاقه‌اي كه ما به ايشان داشتيم به مراتب بيشتر از علاقه‌اي بود كه به پدرمان داشتيم و احساس مي‌كرديم كه ايشان براي ما پدرتر است مانند طلبه‌ها زندگي مي‌كرد و براي بچه‌هاي خود در مدرسه عمومي فيضيه حجره گرفته بود كه بعدها مرحوم حاج شيخ مرتضي -فرزند ايشان- استاد ما شد و از عالمان برجسته مزكي و منقي بود كه من، ايشان را زيارت كردم و سال‌ها در خدمت ايشان تلمذ كردم. ايشان در كنار طلاب زندگي مي‌كرد و زندگي او با آنها تفاوتي نداشت. حالت همانندي با طلاب، موجب گرايش قلبي طلاب به آيت‌الله حائري شده بود اين استاد حوزه و دانشگاه گفت:‌ از آيت‌الله واعظ‌ زاده كه در مشهد هستند، شنيده بودم نقل مي‌کردند از قول پدرشان كه علاقه همه به شيخ اين بود كه ايشان وقتي به مدرسه فيضيه مي‌آمدند وقتي سرشان را مي‌خواستند اصلاح كنند در كنار طلبه‌هاي ديگر در صف مي‌نشستند كه مانند آنها در صف باشد؛ حالت همانندي با طلاب موجب گرايش قلبي و علاقه‌مندي شديد طلاب به ايشان شده بود.

محقق داماد تاكيد كرد: اين جريان موجب شد كه قدرت حوزه علميه بالا گرفت لذا از زمان تشكيل حوزه علميه قم تا زمان فوت ايشان كه يك زمان ۱۵ ساله بود بيش از ۴۰۰ طلبه فاضل و برجسته در قم درس آموختند و نام ايشان در كتب تذكره نويسان حوزه وجود دارد؛ چندين مجتهد به‌نام از درون اين حوزه بيرون آمد كه به نسبت خود با اينكه حوزه جوان بود، موفق شد عده زيادي افراد برجسته و فارغ التحصيل كارآمد را تحويل تاريخ دهد.وي افزود: آغاز كار حوزه ۱۳۰۰ بود و ۱۳۱۵ موسس آن درگذشت، در زمان فوت او افرادي بودند كه از دوران جواني آمده بودند و در زمان فوت شيخ، مجتهدي به‌نام بودند و در درجات علمي تحصيلي و علمي قرار داشتند؛ اين جريان موفق شد مانع حركت شديد دين‌زدايي شود اما نقشي كه ايشان داشتند در مقابلش رضاخان پهلوي بود كه سعي داشت اين حوزه هرگونه كه هست از بين برود و دنبال بهانه مي‌گشت كه به يك بهانه‌اي ولو با مشت آهنين اين حوزه را سركوب كند اما شيخ با سياست و نقشي كه داشت سعي مي‌كرد، بهانه‌اي به دست او ندهد كه به استناد آن بهانه حوزه را از بين ببرد. محقق داماد ادامه داد: در جريان مرحوم شيخ محمدتقي بافقي كه از علماي ساكن قم قبل از آمدن شيخ عبدالكريم حائري به قم بود و نسبت به مباحث ديني بسيار غيور بود و با همسرشاه درگير شد، شيخ عبدالكريم با سياستي كه داشت قضيه را به گونه‌اي پايان داد كه موجب اضمحلال و ريشه كن شدن حوزه قم نشود زيرا به هر حال سياست آن روز اين بود كه حوزه‌ها از بين برود كه ايشان اين تجربه را قبلا داشتندرييس گروه مطالعات اسلامي فرهنگستان علوم افزود: شيخ عبدالكريم حائري طلبه سامرا بود و به خاطر داشت كه در سامرا حوزه‌اي كه ميرزاي شيرازي تاسيس كرده بود با مرگ ايشان از بين رفت. طلاب متفرق شدند و شيخ عبدالكريم از سامرا به نجف و بعد به كربلا آمده بود و در مدرسه اصلا بسته شده بود و هيچ كس در آن باقي نمانده بود. اين سياستي بود كه بعضي از دول استكباري انجام داده بودند و مي‌خواستند اين حوزه از بين برود.


نهال حوزه علميه به‌گونه‌اي تعميق شده بود كه پس از فوت موسس آن، مضمحل نشد 
محقق داماد ادامه داد: حوزه سامرا ديگر جان نگرفت و هنوز هم جان نگرفته است؛ ايشان نگران بودند كه براي حوزه قم چنين سرنوشتي پيش بيايد و با مرگ ايشان مضمحل شود اما خوشبختانه به گونه‌اي اين نهال را تعميق كرده بودند كه اين اتفاق نيفتاد و امروز ۶۰هزار طلبه در قم درس مي‌خوانند. اميدواريم در ميان آنها شخصيت‌هاي بزرگ و فضلايي داراي عمق علمي و تربيت بالاي اخلاقي رشد كنند.

اين استاد حوزه و دانشگاه درباره تفاوت حوزه علميه قم با حوزه‌هاي ديگر گفت: سخن مرحوم حائري يزدي اين بود كه رسالت ما اين است كه فقيه‌ تربيت كنيم اما به هيچ وجه مخالف تدريس علوم عقلي نبود. در زمان خود ايشان فيلسوفي به نام شيخ علي اكبر حكمي يزدي اردكاني از قبل در قم ساكن بود و با آمدن شيخ و گرم شدن حوزه درس ايشان رواج پيدا كرد و از مدرسان بسيار معتبر علوم معقول در ايران شد. سندي هم‌ا‌كنون نزد من است كه دست خط عالمي است از دهي در اطراف اردكان به نام محمود آباد اين نامه به امضاي كسي است كه او را دقيق نمي‌شناسم اما ظاهرا فاضلي در علوم عقلي بوده است. نامه‌اي به شيخ علي اكبر نوشته است كه «خبر خوش به من داده‌اند؛ شنيده‌ام شيخ عبدالكريم حائري آمده در قم و تاسيس حوزه كرده است، او دشمن معقول نيست علاقه‌مند به اين است كه هر كسي اين مسايل را بخواند، با او مخالف نيست و لذا تو در آينده موقعيت موفقي پيدا خواهي كرد و افرادي نزد تو خواهند آمد.» اين نامه، نامه بسيار خوبي است و نشانگر اين است كه ايشان مخالف با تحصيل و تعليم معقول نبوده است؛ از آن شاهد بالاتر مرحوم آقاي شاه‌آبادي است
  • بازدید : 34 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

از آنجا که در شرايط سخت دوره غيبت امام (ع) تشخيص وظايف و تکاليف ديني بر افراد به راحتي امکان پذير نيست ، مسئوليت تبيين احکام ديني و هدايت مردم و حفظ ارزشهاي اسلامي و دفاع از مکتب برعهده عالمان متعهد و با تقوا گذاشته شده است. اين مرزبانان واقعي مکتب به عنوان نايبان امام (ع) با به کار بستن توانمنديهاي لازم عملي که در بخشهاي مختلف علوم اسلامي به دست آورده اند از منابع اصلي دين يعني قرآن و سنت به نيازهاي ديني مردم پاسخ مي گويند و در راستاي حاکميت پيدا کردن تمام احکام و ارزشهاي الهي تلاش مي نمايند. اگر اين عالمان مسئوليت شناس، دلسوز نباشند توده هاي مردم به راحتي از مسير صحيح اسلامي منحرف شده و دچار انحطاط فکري و اعتقادي مي شوند.
امام هادي (ع) در روايتي نقش مهم عالمان آگاه و فقهاي مسئوليت شناس و با تقوا را اين گونه توصيف مي کنند: 
اگر بعد از غيبت قائم آل محمد (ص) نبودند عالماني که مردم را به سوي او فرا مي خوانند و به سوي او راهنمايي مي کنند و با برهانهاي استوار از دين پاسداري مي کنند و بندگان بيچاره و ناآگاه را از دامهاي ابليس و پيروان او و همچنين از دامهاي دشمنان اهل بيت رهايي مي بخشند، هيچ کس بر دين خدا باقي نمي ماند. اما علماي دين دلهاي متزلزل شيعيان ناتوان را حفظ مي کنند، همچنان که کشتيبان سکان کشتي را . 

اين دسته از علما در نزد خداوند داراي فضيلت و مقام بسيار والايي هستند. [۱] 
و عمده راه حفظ سلامت فکري و عقيدتي مردم در دوره غيبت، تبعيت از همين قشر از علماي متعهد است و به اين امر در بسياري از روايات اهل بيت (ع) نيز تاکيد شده است از جمله امام صادق (ع) فرموده اند:
از فقهاي جامع الشرايط تبيعيت کنيد من آنان را براي شما حاکم قرارداده ام و آنها منصوب ما هستند ( به راهنمايي و ارشاد مردم) شما موظفيد در شرايطي که به ما دسترسي نداريد به آنان رجوع کنيد و به گفته هاي آنها عمل نماييد و حق رد قول آنها را نداريد چرا که رد آنها رد ماست و در ما رد خداست . [۲] 
در اين باره وقتي از امام عصر (ع) سوال شد که در زمان غيبت شما به چه کساني مراجعه کنيم و در حوادثي که پيش مي آيد از چه کساني کسب تکليف کنيم و رهنمودهاي چه قشري را وسيله هدايت خود قراردهيم آن حضرت فرمودند:
در حوادثي که براي شما رخ مي دهد به راويان احاديث ما ( فقهاي جامع الشرايط) مراجعه کنيد چرا که آنها حجت ما بر شمايند و من حجت خدايم … [۳] 
به اين ترتيب جهت درامان ماندن عقايد و ايمان مردم تک تک آنان موظف شدند که در دوره غيبت به عالمان با تقوا و فقيهان واجد شرايط استنباط احکام الهي از منابع اصلي دين مراجعه کنند و معالم دين خود را از آنان بياموزند و تمام رويدادهاي زندگي خويش را هماهنگ با دستورالعملهايي که از متن تعاليم ديني به دست آمده است هماهنگ سازند. 
راز نهان زيستي امام مهدي (ع)
موضوع نهان زيستي از جمله مسائلي است که در زندگي بسياري از پيامبران و اولياي الهي به چشم مي خورد. برطبق شواهد تاريخي حضرت الياس (ع) ۷ سال و حضرت موسي (ع) ۲۸ سال و حضرت دانيال حدود ۹۰ سال .. در پس پرده غيبت به سربردند ؛حتي به اعتقاد صاحب نظران آشنا به سيره و تاريخ اديان آسماني، موضوع نهان زيستي يکي از سنتهاي الهي است که در زندگي اغلب رهبران الهي به چشم مي خورد و از جمله شباهتهاي امام مهدي (ع) با پيامبران موضوع نهان زيستي يکي از سنتهاي الهي است که در زندگي اغلب رهبران الهي به چشم مي خورد و از جمله شباهتهاي امام مهدي (ع) با پيامبران موضوع نهان زيستي او در دوره اي از زندگيشان است. 
از امام سجاد (ع) روايت شده است: 
در قائم ما چند سنت از سنن پيغمبران است … اما سنتي که از حضرت ابراهيم خليل(ع) دارد موضوع پنهان بودن ولادت و دوري گزيدن وي از مردم است و سنتي که از حضرت موسي (ع) دارد مسئله ترس از جان و غيبت از مردم است . امام باقر (ع) هم در توصيف شباهتهاي امام مهدي (ع) به برخي از انبياء مي فرمايند: 
شباهتي که او به حضرت يونس دارد غيبت اوست که بعد از پيري به صورت جواني به سوي قوم خود بازگشت.
شباهت او به يوسف (ع) غيبت او از خواص خود و عموم مردم و برادرانش است… شباهتي که به موسي (ع) دارد ترس و خوف ممتد او از مردم و غيبت طولاني و مخفي بودن ماجراي ولادتش و پنهان گشتن از پيروان اش است. 
پرسشي که پس از اين مقدمه مطرح مي شود اين است که با توجه به جايگاه امامت و مسئوليت امام در جهان بيني اسلامي راز زندگاني نهاني امام مهدي (ع) چيست؟ حقيقت اين است که به اين موضوع در مجموعه رهنمودهاي پيامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار(ع) به شيوه هاي مختلفي جواب داده شده است که به ذکر چند مورد از آنها اکتفا مي شود: 
 
۱– غيبت راز مکتوم الهي
در بعضي از روايات از غيبت به عنوان يکي از اسرار الهي ياد شده است که کسي جز خاندان وحي از حقيقت آن آگاه نيست؛ در اين باره عبدالله بن فضل هاشمي مي گويد: 

از امام صادق (ع) شنيدم که آن حضرت مي فرمود: 
قائم ما از غيبتي خواهد بود که در آن دوره افرادي که از ايمان قوي برخوردار نباشند به حيرت و شک و ترديد دچار خواهند شد. 
عرض کردم : 
غيبت قائم (ع) از چه روي واقع خواهد شد؟ امام صادق (ع) فرمود:اجازه نداريم علت آن را بيان کنيم. راوي در ادامه مي پرسد: اگر علت واقعي اين امر را نمي گوييد حداقل حکمت اين غيبت را براي ما بيان کنيد. 
امام (ع) مي فرمايند: 
حکمت غيبت قائم (ع) همان است که در غيبت حجت هاي الهي گذشته وجود داشت اما علت واقعي اين غيبت هرگز قبل از ظهور آن حضرت معلوم نخواهد شد همان گونه که حضرت خضر (ع) علت سوراخ کردن کشتي و کشتن جوان و اصلاح ديوار خراب شده را جز موقعي که مي خواستند از هم جدا شوند بيان نکردند. 
سپس امام صادق (ع) افزودند: 
اي پسر فضل ! انتخاب زندگي نهايي يک امر الهي و سري از اسرار پنهان خداوند محسوب مي شود که مصلحت ايجاب کرده است تا حقيقت آن جز به هنگام ظهور بر مردم بيان نشود. در هر حال وقتي خداوند متعال را حکيم دانستيم بالطبع مي پذيريم که کارهاي حکمي خالي از حکمت و مصلحت نيست.
براين اساس موضوع غيبت حضرت مهدي (ع) داراي مصلحت و علتي است گر چه حقيقت آن به صورت تفصيلي براي ما مجهول باشد؛ حال يا اطلاع بر علت حقيقي آن در شرايط کنوني به صلاح مردم نيست يا اين که به جهت محدوديت علم و دانش بشر اسرار هستي از استعداد فهم فلسفه واقعي غيبت برخوردار نيست.
اما علي رغم وجود اين قبيل روايات که معصومين (ع) تصريح کرده اند که مجاز به بيان علت اصلي غيبت نيستند در پاره اي از روايات به برخي از حکمتهاي غيبت اشاره شده است. 
۲– آزمايش مردم
از آنجا که يکي از اهداف آفرينش انسان، آزمايش اوست تا نيکوکاران از بدکاران تميز داده شوند. بدون ترديد يکي از صحنه هاي مهم امتحان ، واقع شدن انسان در دوران غيبت حجت الهي است ؛ چون در شرايطي که دسترسي به امام معصوم (ع) ميسر نيست بشر با انواع گرفتاريهاي اعتقادي و فکري رو به رو مي شود که کوچکترين غفلت ممکن است او را به ورطه هلاکت و گمراهي هميشگي سوق دهد البته بايد توجه داشت که آزمايشهاي الهي به خاطر آگاه شدن از وضعيت افراد نيست چون خداوند عالم بر همه اسرار نهان عالم است «يعلم خائنه الاعين و ما تخفي الصدور …» بلکه هدف از امتحان الهي تربيت انسانها و به فعل و کمال رساندن استعدادهاي نهفته آنهاست.
 
زندگينامه ي نائب امام عصر ارواحنا فداه سيد علي خامنه اي دامت برك
اني سلم لمن سالمكم وحرب لمن حاربكم
هبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه‌اى، در روز ۲۴ تيرماه ۱۳۱۸ برابر با ۲۸ صفر ۱۳۵۸ قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.  
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:  
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير… زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.»  
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:  
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه ۶۰ ـ ۷۰ مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم.»  
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.  
  در حوزه علميه  
ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند.  
درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند:  «عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».  
ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را بطور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساند. پدرش مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشت. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.  
  • بازدید : 40 views
  • بدون نظر
این فایل در ۱۴۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

مسموع‌ شد كه‌ شبي‌ بحرالعلوم‌ گفت‌: مرا اشتهاي‌ شام‌ خوردن‌ نيست‌. پس‌ از آن‌فرمود كه‌ غذاي‌ بسيار در ظرفي‌ ريختند و آن‌ را برداشت‌ و در كوچه‌هاي‌ نجف‌ گرديد. پس‌به‌ در خانه‌اي‌ رسيد كه‌ صاحب‌ خانه‌ تازه‌ عروسي‌ كرده‌ بود و آن‌ او با عروس‌ گرسنه‌بودند و چيزي‌ نداشتند. پس‌ بحرالعلوم‌، دق  الباب‌ نمود، داماد بيرون‌ آمد . سيد فرمود: الآن‌هم‌ مرا زياد گرسنه‌ شد. پس‌ آن‌ غذا را سه‌ قسمت‌ نمود: يك‌ قسمت‌ را براي‌ عروس‌ داد و دوقسمت‌ را سيد با داماد صرف‌ نمودند.
اگر بنده‌اي‌ به‌ اندازه‌ي‌ عمر حضرت‌ نوح‌ (ع‌) عبادت‌ خدا را بنمايد و به‌ مقدار كوه‌ احدطلا در راه‌ خدا انفاق  كند و آنقدر عمرش‌ طولاني‌ شود كه‌ هزار بار پياده‌ به‌ حج‌ رود وبالاخره‌ بين‌ صفا و مروه‌ مظلومانه‌ كشته‌ شود ولي‌ تو را اي‌ علي‌ دوست‌ نداشته‌ باشد حتي‌بوي‌ بهشت‌ را هم‌ استشمام‌ نخواهد كرد.
تكيه‌ به‌ جاي‌ بزرگان‌ نتوان‌ زد به‌ گزاف‌
مگر اسباب‌ بزرگي‌ همه‌ آماده‌ كني‌
يكي‌ از شبها مقداري‌ پول‌ براي‌ حضرت‌ آوردند، فرمود: هم‌ اكنون‌ آن‌ را تقسيم‌ كنيد.عرض‌ كردند، الآن‌ شب‌ است‌ صبر كنيد تا فردا تقسيم‌ كنيم‌، فرمود: «تقلّبون‌ أن‌ أعيش‌ الي‌غد» آيا شما يقين‌ داريد كه‌ من‌ فردا زنده‌ هستم‌؟ گفتند ما هم‌ براي‌ خود چنين‌ باوري‌ رانداريم‌. فرمود: پس‌ تأخير نيندازيد. شمعي‌ آوردند و زير نور شمع‌ اموال‌ را تقسيم‌ كردند.
در آن‌ زمان‌ كه‌ مردم‌ به‌ سفره‌ چرب‌ و درهم‌ و دينار معاويه‌ هجوم‌ مي‌بردند، عده‌اي‌از راه‌ خيرخواهي‌ مي‌گفتند يا اميرالمؤمنين‌ از اموال‌ بيت‌المال‌ به‌ اشراف‌ عرب‌ و قريش‌ بده‌كه‌ اينقدر از كنار تو پراكنده‌ نشوند.
مي‌فرمود: آيا از من‌ مي‌خواهيد كه‌ پيروزي‌ را از طريق‌ ظلم‌ به‌ دست‌ آورم‌؟ نه‌ به‌ خداسوگند چنين‌ كاري‌ را نخواهم‌ كرد.
مقداري‌ عسل‌ و انجير از همدان‌ و حلوّان‌ براي‌ حضرت‌ آوردند و حضرت‌ امر فرمودبين‌ يتيمان‌ تقسيم‌ كنند و خود حضرت‌ شخصاً بچه‌هاي‌ يتيم‌ را نوازش‌ مي‌كرد. و از عسل‌و انجير به‌ دهانشان‌ مي‌گذاشت‌ عرض‌ مي‌كردند چرا شما اين‌ كار را مي‌كنيد؟ مي‌فرمود:امام‌ پدر يتيمان‌ است‌، اين‌ عمل‌ را انجام‌ مي‌دهم‌ تا احساس‌ بي‌پدري‌ نكنند.
امام‌ علي‌ (ع‌) در نامه‌ معروف‌ خود به‌ عثمان‌ بن‌ حنيف‌ فرماندار بصره‌ نوشت‌:
بدان‌ كه‌ پيشواي‌ شما از دنيا به‌ دو كهنه‌ لباس‌ و دو عدد نان‌ اكتفا كرده‌ و شما به‌چنين‌ كاري‌ توانا نيستيد، ولي‌ مرا با تقوي‌ و كوشش‌ و پاكدامني‌ و درستكاري‌ ياري‌ كنيد…به‌ خدا سوگند از دنياي‌ شما طلا نيندوخته‌ و از غنيمتهاي‌ آن‌ مال‌ فراواني‌ ذخيره‌ نكرده‌ و باكهنه‌ جامعه‌اي‌ كه‌ در يد دارم‌ جامعه‌ي‌ ديگري‌ آماده‌ نكرده‌ام‌.
در مواقعي‌ كه‌ به‌ فقرا و مستمندان‌ اطعام‌ مي‌داد از بهترين‌ نان‌ها و گوشت‌ها سفره‌را رنگين‌ مي‌كرد ولي‌ خود از نان‌ جوين‌ خشك‌ استفاده‌ مي‌نمود.
يك‌ روز براي‌ حضرت‌ معجوني‌ از آب‌ و عسل‌ هديه‌ آوردند. با انگشت‌ آن‌ را مخلوط‌كرده‌ و فرمود طيّب‌ و پاكيزه‌ است‌ و حرام‌ نيست‌ ولكن‌ من‌ كراهت‌ دارم‌ به‌ نفس‌ خويش‌چيزي‌ را عادت‌ بدهم‌ كه‌ نبايد به‌ آن‌ عادت‌ كند.
امام‌ علي‌ (ع‌) يك‌ شب‌ مشغول‌ رسيدگي‌ و حسابرسي‌ بيت‌المال‌ بود كه‌ طلحه‌ و زبيربه‌ حضرت‌ وارد شدند، اميرمؤمنان‌ (ع‌) چراغي‌ را كه‌ در مقابلش‌ بود خاموش‌ كرد و چراغ‌ديگري‌ را روشن‌ نمود! آن‌ دو در نهايت‌ شگفتي‌ و تعجب‌ پرسيدند چرا چنين‌ كردي‌؟فرمودند: براي‌ آنكه‌ روغن‌ آن‌ از بيت‌المال‌ بود و من‌ سزاوار نديدم‌ كه‌ در مصاحبت‌خصوصي‌ با شما از آن‌ استفاده‌ كنم‌.

سيره‌ عملي‌ امام‌
كنار سفره‌ غذا مانند بندگان‌ مي‌نشست‌، اگه‌ دو لباس‌ مرغوب‌ و غيرمرغوب‌ تهيه‌مي‌كرد مرغوبش‌ را به‌ غلام‌ خويش‌ مي‌داد، با دست‌ خويش‌ هزار برده‌ را تربيت‌ كرد و درراه‌ خدا آزاد نمود. هر وقت‌ ثروتي‌ به‌ دست‌ حضرت‌ مي‌رسيد فقرا و مستضعفين‌ را جمع‌مي‌كرد و پول‌ها را از دست‌ راست‌ به‌ دست‌ چپ‌ مي‌ريخت‌ و مي‌فرمود اي‌ پولهاي‌ زرد وسفيد مرا گول‌ نزنيد و برويد و خير مرا گول‌ بزنيد و در همان‌ مجلس‌ همه‌ را به‌ هر صاحب‌حقي‌ عطا مي‌فرمود و سپس‌ دو ركعت‌ نماز شكر بجا مي‌آورد.
توحيد
توحيد و عشق‌ به‌ خدا
تحسين‌ به‌ موقع‌ يكي‌ از بهترين‌ وسايل‌ مسرور كردن‌ كودك‌ است‌. اين‌ امر در نظراسلام‌ معرف‌ نظر از فوايد تربيتي‌، باعث‌ نيل‌ به‌ اجر اخروي‌ و پاداش‌ الهي‌ است‌. اولياعات‌گواهي‌ اسلام‌ عملاً به‌ اين‌ اصل‌ بزرگ‌ تربيتي‌، توجه‌ كامل‌ داشتند و اطفال‌ خود را در مقابل‌كارهاي‌ پسنديده‌ و سخنان‌ خوب‌، مورد تحسين‌ و محبت‌هاي‌ مخصوص‌ خود قرارمي‌دادند. روزي‌ علي‌ (ع‌) در منزل‌ نشسته‌ و دو طفل‌ خردسال‌ ان‌ حضرت‌ «عباس‌ بن‌ علي‌ وزينب‌ (س‌)» در طرف‌ راست‌ و چپ‌ آن‌ حضرت‌ نشسته‌ بودند. علي‌ (ع‌) به‌ عباس‌ فرمود: بگويك‌! گفت‌: يك‌! فرمود: بگو دو! عرض‌ كرد: حيا مي‌كنم‌ با زباني‌ كه‌ يك‌ گفته‌ام‌، دو بگويم‌.علي‌ (ع‌) به‌ منظور تشويق‌ و تحسين‌ كودك‌، چشم‌هاي‌ فرزند خود را بوسيد. و اين‌ خوداشاره‌ به‌ يك‌ لطيفه‌ توحيدي‌ است‌. يعني‌ موحّدين‌ و يكتاپرستان‌ هرگز به‌ شرك‌ و دوپرستي‌نمي‌گرايند. سپس‌ علي‌ (ع‌) به‌ حضرت‌ زينب‌ (س‌) كه‌ در طرف‌ چپ‌ نشسته‌ بود، توجه‌ فرموددر اين‌ موقع‌ حضرت‌ زينب‌ (س‌) عرض‌ كرد: «پدرجان‌ آيا ما را دوست‌ داري‌؟» حضرت‌فرمود: بله‌ فرزندان‌ ما پاره‌هاي‌ جگر ما هستنند» عرض‌ كردند: «و محبت‌ در دل‌ مردان‌ باايمان‌ نمي‌گنجد؛ حب‌ّ خدا و حب‌ّ اولاد. ناچار بايد گفت‌ نسبت‌ به‌ ما شفقت‌ و مهرباني‌ است‌ ومحبت‌ خالص‌، مخصوص‌ ذات‌ لايزال‌ الهي‌ است‌» اين‌ جمله‌ توحيدي‌ از زبان‌ حضرت‌زينب‌(س‌) دختر خردسال‌ آن‌ حضرت‌ نيز شايان‌ تحسين‌ و تمجيد بود. در آن‌ موقع‌ علي‌ (ع‌)نسبت‌ به‌ اين‌ دو كودك‌ ابراز مهر و محبت‌ بيشتري‌ فرمود و در واقع‌ تشديد محبت‌ وعطوفت‌ خود را پاداش‌ آن‌ دو طفل‌ قرار داد و بدين‌ وسيله‌ آنان‌ را تحسين‌ و تمجيد فرمود.محيط‌ خانه‌ علي‌ (ع‌) مالامال‌ از توحيد و يكتاپرستي‌ است‌. مملو از مهر خداوند و عشق‌ الهي‌است‌. اطفال‌ آن‌ خانواده‌ نيز به‌ همان‌ روش‌ تربيت‌ شده‌اند و كودكانه‌ آنها مانند پدربزرگوار خود لبريز از عشق‌ به‌ خداي‌ يگانه‌ و حب‌ّ حضرت‌ احديّت‌ است‌.
حاج‌ مرادخان‌ ارسنجاني‌ نقل‌ كرده‌ است‌: درسالي‌ كه‌ بيشتر نواحي‌ فارس‌ به‌ آفت‌مسلح‌ مبتلا شده‌ بود، به‌ قوام‌ الملك‌ خبر دادند كه‌ مزارع‌ شما در نواحي‌ فسا به‌ علت‌ هجوم‌ملخ‌ از بين‌ رفته‌ است‌. قوام‌ گفت‌: بايد خود ببنيم‌. پس‌ به‌ اتفاق  او و چند نفر ديگر از شيراز به‌سوي‌ فسا حركت‌ كرديم‌. چون‌ به‌ مزارع‌ قوام‌ رسيديم‌، تمام‌ آنرا از بين‌ رفته‌ ديديم‌ همه‌خوشه‌هاي‌ گندم‌ خوراك‌ ملخ‌ها شده‌ بودند؛ حتي‌ يك‌ خوشه‌ سالم‌ هم‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد.در آن‌ حال‌ كه‌ از نقاط‌ مختلف‌ مزرعه‌ بازديد مي‌كرديم‌، به‌ قطعه‌ زميني‌ رسيديم‌ كه‌ وسط‌مزرعه‌ قرار داشت‌ و تمام‌ محصول‌ آن‌ قسمت‌، سالم‌ و دست‌ نخورده‌ بود. حتي‌ يك‌ خوشه‌هم‌ خراب‌ نشده‌ بود. عجيب‌تر آنكه‌ محصولات‌ اطراف‌ اين‌ قطعه‌ زمين‌، بكلي‌ از بين‌ رفته‌بود. قوام‌ پرسيد: اين‌ زمين‌ متعلق‌ به‌ كيست‌ و چه‌ كسي‌ بذر آن‌ را پاشيده‌ است‌؟ گفتند:متعلق‌ به‌ فلان‌ شخص‌ است‌ كه‌ در بازار فسا، پاره‌ دوزي‌ مي‌كند. قوام‌ گفت‌: مي‌خواهم‌ او راببينم‌. چون‌ به‌ دنبال‌ او رفتند و موضوع‌ را با وي‌ در ميان‌ نهادند گفت‌: من‌ با قوام‌ كاري‌ندارم‌ اگر او با من‌ كاري‌ دارد به‌ اينجا بيايد. اما هر طور بود با خواهش‌ و التماس‌  او را نزدقوام‌ بردند. قوام‌ پرسيد: آيا مي‌داني‌ چرا ملخ‌ها به‌ همه‌ مزارع‌ – جز مزرعه‌ تو – حمله‌كرده‌اند؟ گفت‌: بله‌، چون‌ من‌ مال‌ كسي‌ را نخورده‌ام‌ تا ملخ‌ها مال‌ مرا بخورند؟ ديگر آنكه‌من‌ هميشه‌ زكات‌ گندم‌ خود را پرداخت‌ مي‌كنم‌ و به‌ مستحقانش‌ مي‌رسانم‌. قوام‌ از حال‌ اوسخت‌ شگفت‌ زده‌ شده‌ و به‌ وي‌ آفرين‌ گفت‌؟ رسول‌ خدا فرمود «اذا منعت‌ الزّكاه‌ منعت‌الارض‌ بحركاتها» (اصول‌ كافي‌ جلد ۳) «هرگاه‌ زكات‌ داده‌ نشود، زمين‌ بركات‌ خود را بازخواهد داشت‌.
علامه‌ طباطبائي‌ (ره‌) از مرحوم‌ آقاي‌ حاج‌ ميرزا علي‌ آقا قاضي‌ (رضي‌ اللّه‌ عنه‌) نقل‌كردند كه‌ فرمودند: در نجف‌ اشرف‌ در نزديكي‌ منزل‌ ما، مادر يكي‌ از دخترهاي‌ افندي‌ فوت‌كرد. اين‌ دختر در مرگ‌ مادر بسيار ضجّه‌ و گريه‌ مي‌كرد و با تشييع‌ كنندگان‌ تا قبر مادرآمد . آنقدر ناله‌ زد كه‌ تمام‌ جمعيت‌ شيعيّن‌ را منقلب‌ كرد. قبر كه‌ آماده‌ شد و خواستند مادررا در قبر بگذارند، دختر فرياد زد كه‌ من‌ از مادرم‌ جدا نمي‌شوم‌، هرچه‌ خواستند او را آرام‌كنند مفيد واقع‌ نشد. «صاحبان‌ عزا» ديدند اگر بخواهند به‌ اجبار دختر را جدا كنند بدون‌شك‌ جان‌ خواهد سپرد بالاخره‌ بنا شد مادر را در قبر بخوابانند دختر هم‌ پهلوي‌ بدن‌ مادر،درون‌ قبر بماند؛ ولي‌ روي‌ قبر را از خاك‌ انباشته‌ نكنند. و فقط‌ روي‌ آنرا از تخته‌اي‌بپوشانند و سوراخي‌ هم‌ بگذارند تا دختر نميرد و هر وقت‌ خواست‌ از آن‌ دريچه‌ بيرون‌بيايد. دختر در شب‌ اول‌ قبر، پهلوي‌ مادر خوابيد فردا آمد ند و سرپوش‌ را برداشتند كه‌ببينند بر سر دختر چه‌ آمد ه‌ است‌. ديدند تمام‌ موهاي‌ سرش‌ سفيد شده‌ است‌! گفتند چرا اين‌طور شده‌ است‌؟ گفت‌: شب‌ هنگام‌ كه‌ پهلوي‌ مادرم‌ خوابيدم‌، ديدم‌ دو نفر از ملائكه‌ آمد ند ودو طرف‌ او ايستادند و شخص‌ محترمي‌ هم‌ آمد  و در وسط‌ ايستاد. دو فرشته‌ مشغول‌سؤال‌ از عقايد او شدند و او جواب‌ مي‌داد. از توحيد سؤال‌ كردند، جواب‌ داد: خداي‌ من‌واحد است‌. سؤال‌ از نبوت‌ كردند جواب‌ داد: پيامبر من‌ محمدبن‌ عبداللّه‌ (ص‌) است‌. سؤال‌كردند امامت‌ كيست‌: آن‌ مرد محترم‌ كه‌ در وسط‌ ايستاده‌ بود گفت‌: «ليث‌ لها به‌ امام‌» من‌امام‌ او نيستم‌. در اين‌ حال‌ آن‌ دو فرشته‌ چنان‌ گرز بر سر مادرم‌ زدند كه‌ آتش‌ به‌ آسمان‌زبانه‌ مي‌كشيد. من‌ از وحشت‌ اين‌ واقعه‌، به‌ اين‌ حال‌ كه‌ مي‌بينيد درآمد ه‌ام‌. مرحوم‌ قاضي‌فرمودند: چون‌ طايفه‌ اين‌ دختر سني‌ مذهب‌ بودند و اين‌ واقعه‌ مطابق‌ عقايد شيعه‌ واقع‌ شد،آن‌ دختر شيعه‌ شد و تمام‌ طائفه‌ او كه‌ از افندي‌ها بودند نيز به‌ بركت‌ اين‌ دختر شيعه‌ شدند.رسول‌ مكرم‌ اسلام‌ (ص‌) فرمودند.: «ان‌ّ القبر اوّل‌ منازل‌ الاخره‌ فان‌ نجامنه‌ فما بعده‌ أسر»قبر نخستين‌ خانه‌ آخرت‌ است‌. اگر آدمي‌ از آن‌ رهايي‌ يافت‌ خانه‌هاي‌ بعدي‌ براي‌ او آسانتراست‌.
شيعيان‌ نيشابور جمع‌ شدند و از بين‌ همه‌ محمدبن‌ علي‌ نيشابوري‌ را انتخاب‌ كردندو مقدار سي‌ هزار دينار و پنجاه‌ هزار درهم‌ و دوازده‌ هزار پارچه‌ به‌ او دادند كه‌ از بابت‌خمس‌ براي‌ امام‌ موسي‌ ابن‌ جعفر (ع‌) ببرد «شطيطه‌» كه‌ زن‌ مؤمنه‌اي‌ بود يك‌ درهم‌ وتكه‌اي‌ از پارچه‌ را كه‌ به‌ دست‌ خود آن‌ را رشته‌ بود و چهار درهم‌ ارزش‌ داشت‌ آورد وگفت‌: ان‌ّ اللّه‌ يستحيي‌ من‌ الحق‌ اينكه‌ من‌ مي‌فرستم‌ اگرچه‌ كم‌ باشد ولي‌ از فرستادن‌ حق‌امام‌ نبايد حيا كرد. «محمدبن‌ علي‌ نيشابوري‌» مي‌گويد: پس‌ درهمش‌ را گرفتم‌ آنگاه‌سؤالات‌ كتبي‌ را از مردم‌ جمع‌آوري‌ نموده‌ راهي‌ سفر شده‌ و به‌ مدينه‌ مشرف‌ شدم‌ و به‌نزد «عبداللّه‌ افطح‌» رفته‌ و او را امتحان‌ كردم‌ ديدم‌ كه‌ او امام‌ نيست‌.
«محمدبن‌ علي‌ نيشابوري‌» از نزد عبداللّه‌ بن‌ افطح‌ خارج‌ شد و با خود مي‌گفت‌: رب‌ّاهدني‌ سواء الصّراط‌ پروردگارا مرا به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ فرما و مرا به‌ امام‌ معصوم‌ وبرحق‌ برسان‌! گفت‌: در اين‌ حال‌ ايستاده‌ بودم‌ ناگاه‌ پسري‌ را ديدم‌ كه‌ مي‌گويد: آن‌ كسي‌ راكه‌ مي‌خواهي‌ دنبال‌ من‌ بيا. پس‌ مرا به‌ خانه‌ موسي‌ بن‌ جعفر وقتي‌ آن‌ حضرت‌ مرا ديدفرمود: براي‌ چه‌ نااميد مي‌شود اي‌ ابوجعفر؟ براي‌ چه‌ به‌ سمت‌ يهود و نصاري‌ نمي‌روي‌ به‌سوي‌ من‌ بيا منم‌ حجه‌ اللّه‌ و ولي‌ خدا. آنگاه‌ فرمود: من‌ از مسائلي‌ كه‌ در جزوه‌ است‌ ديروزپاسخ‌ دادم‌. پس‌ تمام‌ اموال‌ را كه‌ پيش‌ من‌ بود با ذكر اوصاف‌ و مقدارش‌ از من‌ خواست‌.محمدبن‌ علي‌ نيشابوري‌ مي‌گويد: از فرمايش‌ آن‌ حضرت‌ عقلم‌ پريد و آنچه‌ را كه‌ امرفرموده‌ بود پيش‌ گذاشته‌، درهم‌ شطيطه‌ را با پارچه‌اش‌ برداشت‌ و رو به‌ من‌ نمود و فرمود«ان‌ّ اللّه‌ لايستحيي‌ من‌ الحق‌» اي‌ ابوجعفر! سلام‌ مرا به‌ شطيطه‌ برسان‌ و اين‌ كيسه‌ پول‌ راكه‌ در آن‌ ۴۰ درهم‌ است‌ به‌ او بده‌، و بگو براي‌ تو نصفي‌ از كفن‌هاي‌ خودم‌ را كه‌ پنبه‌اي‌ ازقريه‌ خودمان‌ است‌ (قريه‌ صيدا) هديه‌ فرستادم‌ و خواهرم‌ مليحه‌ آن‌ را رشته‌ و بافته‌ است‌.به‌ شطيطه‌ بگو: تو از روز رسيدن‌ ابوجعفر و وصول‌ كفن‌ و درهم‌ نوزده‌ روز زنده‌مي‌باشي‌، پس‌ شانزده‌ درهم‌ از ان‌ كيسه‌ پول‌ را خرج‌ خودت‌ مي‌كني‌ و بيست‌ و چهار درهم‌انرا براي‌ خودت‌ صدقه‌ قرار مي‌دهي‌ و آنچه‌ لازم‌ مي‌شود از جانب‌ تو و من‌ بر جنازه‌ تونماز خواهم‌ خواند در آخر فرمود: اي‌ ابوجعفر! هرگاه‌ مرا ديدي‌ پنهان‌ كن‌ عبداللّه‌ بن‌ علي‌نيشابوري‌ به‌ نيشابور برمي‌گردد. سلام‌ حضرت‌ را به‌ او رساندم‌ و كيسه‌ پول‌ و كفني‌ راكه‌ حضرت‌ براي‌ او فرستاده‌ بودم‌ را نيز به‌ او دادم‌. نوزده‌ روز بعد شطيطه‌ از دنيا مي‌رودو عبداللّه‌ بن‌ علي‌ نيشابوري‌ امام‌ را درحالي‌ كه‌ سوار بر شتر بود مشاهده‌ مي‌كند و امام‌ درتشييع‌ جنازه‌ و تدفين‌ شطيطه‌ شركت‌ مي‌كند.
تا آخر هيچ‌ يك‌ از شاگردان‌ نتوانست‌ به‌ سؤالي‌ كه‌ معلم‌ عاليقدر طرح‌ كرده‌ بودجواب‌ درستي‌ بدهد. هركس‌ جوابي‌ داد و هيچكدام‌ مورد پسند واقع‌ نشد. سؤالي‌ كه‌ رسول‌اكرم‌ در ميان‌ اصحاب‌ خود طرح‌ كرد اين‌ بود. «در ميان‌ دستگيره‌هاي‌ ايمان‌ كداميك‌ از همه‌محكمتر است‌. يكي‌ از اصحاب‌: «نماز» رسول‌ اكرم‌: «نه‌» ديگري‌: «زكات‌» رسول‌ اكرم‌: «نه‌»سومي‌: «روزه‌» رسول‌ اكرم‌: «نه‌» چهارمي‌: «حج‌ و عمره‌» رسول‌ اكرم‌: «نه‌» پنجمي‌:«جهاد» رسول‌ اكرم‌: «نه‌»
عاقبت‌ جوابي‌ كه‌ مورد قبول‌ واقع‌ شود از ميان‌ جمع‌ حاضر داده‌ نشده‌، خودحضرت‌ فرمود، «تمام‌ اينهايي‌ كه‌ نام‌ برديد كارهاي‌ بزرگ‌ و بافضيلتي‌ است‌ ولي‌ هيچ‌ كدام‌از اينها آنكه‌ من‌ پرسيدم‌ نيست‌. محكمترين‌ دستگيره‌هاي‌ ايمان‌ دوست‌ داشتن‌ به‌ خاطرخدا و دشمن‌ داشتن‌ به‌ خاطر خداست‌.

عتیقه زیرخاکی گنج