• بازدید : 42 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

در پي قتل عثمان و بلاتكليف ماندن مسأله زمامداري و خلافت، نخبگان و خواصّ، مركب از 
چهره هاي شاخص مهاجرين و انصار و ديگر افراد مؤثر در جامعه اسلامي آن برهه، به همراهي 
تعداد زيادي از مردم مدينة النبي(ص)، در مسجد رسول خدا براي چاره انديشي و شور و مشورت 
در اين مسأله مهم و حياتي گرد آمدند. مسجد مملو از جمعيت شد. انگشت اشاره و ارشاد برخي از 
خواصّ و سابقين در عرصه ايمان و جهاد، همچون: عمار ياسر، ابن تيهان، ابوايوب انصاري و 
سخنان روشن گرانه ايشان در فضل و سابقه و جهاد و قرابت اميرالمؤمنين(ع)، زمينه هاي پيش 
آمده در اثر حوادث بيست و پنج ساله گذشته را فعليت بخشيد و همگي بر علي(ع) اجماع و اتفاق 
كردند. سيل خروشان علاقه و احساسات خواصّ و عوام به سوي بيت امام(ع) به جريان افتاد. 
انبوه جمعيت در درب خانه مولا گرد آمدند و يكصدا آن امام همام را براي پذيرش حكومت و 
ولايت تحت فشار قرار دادند، حادثه اي كه در تاريخ خلافت، براي نخستين بار و آخرين مرتبه 
اتفاق مي افتاد [۱]. خود حضرت در وصف بيعت گويد
فان بيعتي لا تكون خفية و لا تكون الّا في المسجد؛ [۴] 
همانا بيعت من مخفيانه و در گوشي نخواهد بود و محل آن جايي جز مسجد رسول 
خدا(ص) نمي باشد.”> 
طبق نقل برخي مورخان، روز شنبه، نوزدهم ذيحجه از سال سي و پنج هجري، براي بيعت 
آشكار و علني با چهارمين خليفه بعد از رسول خدا(ص)، پير و جوان، زن و مرد، مهاجر و انصار، 
راهي مسجد شدند و با مشاركت سياسي بي نظير و بي سابقه و عشقي وصف ناپذير، در برابر 
ديدگان همه، كار بيعت به انجام رسيد و پايه هاي حكومت علوي با اين خاستگاه تاريخي، بر 
گزينش آزاد و اراده قلبي توده ها، استقرار يافت و به تلألؤ و پرتوافكني پرداخت. [۵] 
در گزارش مبدأ شروع و خاستگاه حكومت امام(ع) در بستر تاريخ، اختلافي ميان هفتاد و دو 
فرقه مسلمانان مشاهده نمي شود و تأييد همگاني پشتوانه آن است. 

۲ـ خاستگاه جامعه شناختي حكومت علوي

غرض از خاستگاه جامعه شناختي، همان مبدأ پذيرش و مقبوليت اقتدار سياسي و حاكميت، 
نزد اقشار مردم است. طبق انديشه ماكس وبر، جامعه شناخت بلندآوازه آلماني؛ حكومتهايي كه 
مي خواهند از سوي شهروندان اطاعت شوند، مي كوشند، قدرت خويش را توجيه و آن را مشروع 
قلمداد نمايند. در ديدگاه جامعه شناختي وبر، قدرت از سه طريق: سنتي، كاريزمايي و عقلاني ـ 
حقوقي، مشروعيت خويش را عينيت مي بخشد. نكته مهم در تحليل نقطه نظرات وبر آن است كه 
نگاه وبر به مسأله مشروعيت، نگاهي جامعه شناختي است. وي “مشروعيت” را چيزي مي داند كه 
با “مقبوليت” تفاوت چنداني ندارد. وي دنبال يافتن پاسخ اين پرسش است كه: سلطه هاي 
مختلف، از چه مسيري و با چه توجيهي، نزد مردم مقبوليت كسب مي كنند؟ وي راههاي سه گانه 
يادشده را پاسخ اين پرسش مي داند [۶]. 
با لحاظ مقدمه بالا، آيا خاستگاه جامعه شناختي و مقبوليت حكومت علوي در ميان آحاد 
مسلمانان از چه مجرايي بوده و چگونه توجيه مي شود؟ پاسخ به اين پرسش، چندان دشوار نيست 
و مي توان مدعي شد از جهت جامعه شناختي هم، ديدگاهها نسبت به خاستگاه حكومت علوي 
يكسان و هم افق است. هر چند ويژگي هاي شخصيتي و خصوصيات فردي آن امام(ع) از حيث 
علم، شجاعت، تدبير، تقوا و سوابق او بويژه در دوران رسول خدا(ص) قبل از هجرت و پس از 
هجرت و درخشندگي او در نبردهاي بدر و احد و خيبر و فتح مكه، از يك سو، و قرابت و نزديكي 
به پيامبر(ص) و از قريش بودن، طبق روايتي كه اهل سنت نقل مي كنند “الائمة من قريش [۷]” از 
سويي ديگر، زمينه را براي مقبوليت سنتي و كاريزمايي وي فراهم مي نمود، ولي به هر حال آنچه 
محور خاستگاه اجتماعي حكومت او را تشكيل مي دهد؛ همان بيعت و پذيرش مردم، بويژه 
شوراي مهاجر و انصار است. از نگاه جامعه شناختي سياسي، آنچه در روز بيعت با او، در صحنه 
سياسي مدينه رخ نمود، در حدي از مقبوليت عقلاني ـ حقوقي بود كه براي تاريخ چند صد ساله 
خلافت، پيش از او و پس از او، استثنايي و منحصر به فرد است. چنان كه خود امام(ع) بر اين 
خاستگاه اجتماعي حكومت خويش بارها تكيه مي كند. و در برابر بيعت شكناني چون طلحه و 
زبير، با بانگ رسا اعلام مي كند: 
هر چند كتمان حقيقت مي كنيد، اما به خوبي واقفيد؛ مادامي كه مردم مرا نخواستند، من آنها را 
نخواستم و آنها را اراده ننمودم، و تا هنگامي كه آنان پيش قدم نشدند و بيعت ننمودند، دست خود 
را براي بيعت دراز نكردم. خود شما دو نفر، از كساني هستيد كه مرا برگزيديد و بيعت كرديد. 
مي دانيد؛ بيعت مردم با من، با توسل به قوه قهريه و زور، يا براي رسيدن آنان به متاعي اندك كه به 
آنها داده مي شود، نبود. [۸] 
در بيان بالا، حضرت، سلطه و اقتدار حكومت خويش را با بيعت مردم و پيشگام شدن ايشان 
در تحويل ولايت به او، توجيه مي كند و آن را به عنوان اينكه مقبوليتي عقلاني ـ حقوقي دارد، 
معرفي مي نمايد. گرچه با نخستين خطبه امام(ع) پس از بيعت، بادهاي مخالف وزيدن گرفت و 
كساني كه منافع نامشروع خود را در مخاطره مي ديدند، با شنيدن خطوط كلي زمامداري امام(ع) به 
فتنه گري مشغول شدند و براي مقبوليت آن بحران سازي نمودند. 
  • بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۶۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

قهر و مدارا چه جايگاهى در سلوك اجتماعى و سياسى اميرالمؤمنين(ع) داشته است؟ اين مقاله عهده دار پرداختن به وجهه اى از اقدامات آن حضرت(ع) مى باشد. چه پس از رحلت پيامبر(ص) در مقام احقاق حق خويش، و چه در دوران خلفا و چه در هنگامه پذيرش حكومت و روزگاران حاكميت خويش كه بخش اصلى بحث را شامل مى گردد.
اميرالمؤمنين(ع) در جايگاه احقاق حق خود
رسول خدا(ص) به عنوان پيامبر، پيشوا، رهبر و حاكم جامعه اسلامى، به طور طبيعى دغدغه حكومت نوپايى را داشت كه در مدينه تشكيل داده بود و در اواخر عمر ايشان دايره تسلط اين حكومت تقريباً همه شبه جزيره حجاز را در بر گرفته بود. با توجه به جهات مختلفى كه اين مقال را حوصله پرداختن به آنها نيست، لازم بود جانشين رسول خدا و حاكم جامعه اسلامى بعد از آن حضرت، از طرف خدا معين شود و واگذارى اين امر در آن مقطع به انتخاب عمومى كار صحيحى نبود؛
با وفات رسول خدا(ص) و قبل از اينكه بدن مباركشان غسل داده شود، كفن گردد و به خاك سپرده شود، در حالى كه امام على(ع) اهل بيت و اصحاب باوفاى رسول خدا در مصيبت فراق محبوب خويش سر در گريبان غم در صدد انجام مقدمات و مراسم تجهيز و تدفين بودند، گروهى اندك در اقدامى ناگهانى، عجولانه و كودتايى، دور هم جمع شدند و با ابوبكر به عنوان خليفه رسول خدا بيعت كردند و با سوء استفاده زيركانه از وضعيت غمبار حاكم بر جامعه و شعله ور كردن حِقدها و كينه هايى كه از امام على(ع) در بعضى دلها بود، ياورانى به دور خود جمع كردند و هنوز كار تدفين رسول خدا انجام نشده، براى بيعت گرفتن از اهل بيت و امام على(ع) متوسل به خشونت شدند. استدلالهاى امام و اطرافيان فايده بخش نبود و اصولاً طرف مقابل به دنبال شنيدن استدلال نبود و براى كار خودش هم استدلال نداشت و با علم به صلاحيت امام و عدم صلاحيت خودشان، به اين كار اقدام كرده بودند، پس طبيعى بود كه هيچ سخن حقى آنان را از ادامه راه باطلشان بازنمى داشت. در اينجا تنها دو راه وجود داشت: قيام و جنگ براى گرفتن حق غصب شده و يا تسليم شدن و چشم پوشى از حق خود و واگذاردن جامعه به با
طل. عقل و شرع راه اول را يقين مى كرد البته با شرايطى كه از جمله مهمترين آنان وجود ياور بود. در ابتداى كار، اقدام كنندگان جمع محدودى بودند و اگر امام تعدادى ياور جدى و فداكار مى يافت، مى توانست آنان را سركوب كند و عموم جامعه نيز خواهان حكومت امام بودند و امام مى توانست حكومت حقه خويش را اقامه كند. از اين رو ايشان بعد از تجهيز رسول خدا، به يارى خواهى از مهاجر و انصار اقدام كرد ولى متأسفانه آنان به دلايل مختلف از جانبازى در راه امام دريغ ورزيدند، عافيت طلبيدند و سكوت و تسليم اختيار كردند. امام بارها و بارها اين مطلب را بازگو كرد تا آيندگان عذر وى را بدانند. بعد از بازگشت از جنگ نهروان از ايشان پرسيدند:
چرا با ابوبكر و عمر نجنگيدى آن چنان كه با طلحه، زبير و معاويه جنگيدى؟
امام فرمود:
رسول خدا(ص) با من عهد كرد: اگر ياور يافتى به سوى آنان بشتاب و با آنان بجنگ ولى اگر ياور نيافتى، دست بكش و خون خود را حفظ كن تا مظلومانه به من ملحق شوى.
در عمل به عهد رسول خدا بعد از وفات ايشان و فراغت از تجهيزشان و جمع آورى قرآن، دست فاطمه و حسن و حسين را گرفتم و به در خانه اهل بَدْر و سابقان در دين رفتم و آنان را به حقم قسم دادم و به ياريم خواندم ولى جز چهار نفر: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر، كسى مرا اجابت نكرد و (از اهل بيتم نيز) آنان كه ياورم در دين بودند: جعفر و حمزه، از بين رفته بودند و مانده بودم بين دو آزاد شده اى كه تازه مسلمان بودند: عباس و عقيل.
قسم به آن كه محمد را بحق مبعوث كرد اگر آن روز كه با خويشاوندان تَيْم (ابوبكر كه از قبيله تيم بود) بيعت شد، چهل نفر ياور داشتم، در راه خدا با آنان مى جنگيدم.[۲]
در خطبه شقشقيه نيز مى فرمايد:
«در اين انديشه بودم كه با دست تنها به پا خيزم يا در محيط خفقان ظلمانى صبر كنم … پس بردبارى را عاقلانه تر يافتم و صبر كردم.»[۳]
در خطبه ديگرى مى فرمايد:
«وقتى خوب نگاه كردم ديدم ياورى جز اهل بيتم ندارم پس بر آنان از مرگ بخل ورزيدم و … .»[۴]
بنابراين اگر امام ياورانى مى يافت هم قيام وظيفه او بود و هم در آن اوايل احتمال موفقيت فراوان بود ولى متأسفانه امام ياورانى نيافت و نتوانست اقدامى كند و كودتا استقرار يافت.
دوران استقرار خلفا
با گذر زمان، خليفه اول توانست با روشهاى مختلف حكومتش را مستقر كند و بالاخره عموم جامعه با يأس از تحول، در مقابل شرايط پيش آمده تسليم شد. امام على(ع) نيز وقتى پذيرش جامعه را ديد، براى حفظ كيان اسلام و وحدت امت اسلامى، مصلحت و وظيفه را در همراهى با عموم جامعه ديد و علاوه بر بيعت، در مواقع لازم نيز به يارى حكومت، همت گماشت و با امر به معروف، نهى از منكر، نصيحت، خيرخواهى و ارشاد به تصحيح روش حكومت پرداخت. از آن به بعد نيز گرچه بارها صلاحيت و شايستگى منحصر به فرد خود را براى پذيرش حكومت و عدم صلاحيت حاكمان را براى تصدى آن مسؤوليت اعلام كرد، ولى به رضايت و انتخاب عموم و اكثر جامعه احترام گذاشت و اعلام كرد نسبت به حكومت تا زمانى كه جور و ستم را پيشه نكند، همراه خواهد بود. هنگام بيعت با عثمان فرمود:
«خوب مى دانيد كه من از هر كس به خلافت شايسته ترم و به خدا سوگند تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو به راه باشد و در هم نريزد و به غير از من به ديگرى ستم نشود، همچنان خاموش و تسليم خواهم بود به اميد اجر و پاداش و از جهت زهد ورزيدن در زر و زيورى كه شما براى رسيدن به آن مسابقه مى دهيد.»[۵]
در دوران خلافت ابوبكر و عمر، امام صادقانه و از سر دلسوزى براى امت اسلام و انجام وظيفه، از يارى حكومت در امور حق و دادن مشورتهاى كليدى در مواقع مهم اجتناب نورزيد. در اين مدت گرچه بدعتهايى آشكار شد و اقداماتى ناصواب شكل گرفت ولى تلاش مى شد روند كلى امور موافق خواست توده مردم و در جهت پيشرفت و اصلاح امور باشد. با تصدى حكومت از طرف خليفه سوم، همان ظاهر روش حكومتى خليفه اول و دوم رها شد، بنى اميه بر گردن مردم سوار شدند و بيت المال ملك خصوصى خليفه فرض شد و مورد حيف و ميل بى حساب قرار گرفت. با ظاهر شدن فساد در اركان حكومت، اعتراض عمومى از گوشه و كنار شروع شد. در اين زمان امام(ع) گرچه در زمره معترضين بوده ولى سعى داشت خليفه را از ادامه روش ناصواب خود باز داشته و به جلب رضايت عامه وا دارد ولى كوششهاى بسيار امام(ع) نتيجه نداد و بالاخره شورش عمومى از كنترل خارج شد و به كشته شدن خليفه انجاميد.
پذيرش خلافت به هنگام مشاهده اقبال عمومى و اتمام حجت
همچنان كه متذكر شديم، امام(ع) بعد از وفات رسول خدا براى به دست آوردن خلافت غصب شده خويش اقدام كرد و از مهاجر و انصار يارى طلبيد و اگر ياورانى مى يافت در قبال حركت سقيفه اقدام مى كرد و آنان را سركوب مى نمود و حكومت الهى خود را كه مقبول عموم بود و بيعت آنان را به همراه داشت، اقامه مى كرد ولى متأسفانه جامعه اسلامى بويژه خواص آن روز با وجود علاقه به امام(ع) و اعتراف به حقانيت او، حاضر به اقدام و فداكارى نشده و كم كم عملاً به حكومت خلفا رضايت دادند. وقتى امام(ع) رضايت عمومى را نسبت به حكومت مشاهده كرد و براى اقامه حق خود ياورى نيافت، براى حفظ مصلحت امت اسلامى، با خليفه بيعت كرد و از آن زمان به بعد هيچ گاه در صدد تصرف خلافت با استفاده از قواى قهريه بر نيامد و فقط به تبليغ و معرفى خود به عنوان تنها فرد شايسته پذيرش منصب خلافت، بسنده كرد. وقتى نيز بعد از كشته شدن خليفه سوم، مردم به سراغ او آمدند، در ابتدا از پذيرش حكومت سر باز زد و با معرفى روش حكومتى خود به آنان اعلام كرد كه تحمل حكومت عادلانه وى را نخواهند داشت، پس به سراغ ديگرى بروند اما با اين وجود مردم اصرار كردند و حجت بر امام تمام شد. لذا حكومت را پذيرفت و بعد از آن نيز در مقابل همه مخالفان به اين اقبال عمومى و انتخاب آگاهانه و مختارانه مردم استناد كرد و سرپيچى از اين حكومت منتخب را براى هيچ كس جايز نشمرد. اقبال عمومى و هجوم مردم براى بيعت با امام(ع) بى نظير بود. بعضى بيانات امام در اين زمينه به شرح زير است:
«[هنگام بيعت با من] مردم همانند شتران تشنه كامى كه به آب برسند و ساربان، رهاشان ساخته و عقال از آنها بر گرفته باشد، بر من هجوم آوردند. به هم پهلو مى زدند و فشار مى آوردند آن چنان كه گمان كردم مرا خواهند كشت يا بعضى به وسيله بعضى ديگر از ميان خواهند رفت.»[۶]
«همچون شتران و گوسفندان كه به فرزندان خود رو مى آورند به سوى من روى آورديد، مى گفتيد: بيعت! بيعت! من دستم را مى بستم و شما آن را مى گشوديد، من آن را از شما بر مى گرفتم و شما به سوى خود مى كشيديد. شما براى بيعت دستم را گشوديد و من بستم، شما آن را به سوى خود كشيديد و من آن را برگرفتم، پس از آن همچون شتران تشنه كه روز وعده آب به آبخورگاه حمله كنند و به يكديگر پهلو زنند گرد هم ريختند. آن چنان كه بند كفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد و ضعيفان پايمال گرديدند. سرور و خوشحالى مردم از بيعت با من چنان عمومى و فراگير بود كه حتى كودكان به وجد آمده و پيران خانه نشين با پاى لرزان خود براى ديدار منظره بيعت به راه افتاده بودند. بيماران براى مشاهده و شركت بر دوش افراد سوار شده و دوشيزگان نو رسيده در آن مجمع حاضر بودند.»[۷]
«ازدحام فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود، مرا به قبول خلافت وا داشت. آنان از هر طرف مرا احاطه كردند، چيزى نمانده بود كه (در اثر فشار زياد جمعيت و هجوم آنان به سوى من) حسن و حسين زير پا له شوند و آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه مرا به رنج انداخت و ردايم از دو جانب پاره شد. مردم همانند گوسفندانى (گرگ زده كه دور چوپان جمع شوند) مرا در ميان گرفته بودند.»[۸]
اين وضعيت هجوم و اقبال بى نظير عمومى بود. از طرف ديگر بيعت با امام از روى بصيرت و مشورت و انتخاب آگاهانه بود نه يك امر تحميلى و دفعى. امام در اشاره به تعبير خليفه دوم در باره به قدرت رسيدن خليفه اول كه آن را «فلته» شمرده بود بر اين مطلب تأكيد ويژه داشت كه بيعت با وى چنين نبوده است:
«لَمْ تَكُنْ بَيْعَتُكُمْ اِىّاىَ فَلْتَةً؛[۹]
بيعت شما با من بى مطالعه و ناگهانى نبود.»
در بيان ديگرى فرمود:
«مردم بعد از قتل عثمان با من بيعت كردند. همان مهاجر و انصارى كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كرده بودند و امامت آنان را منعقد ساخته بودند، بعد از سه روز مشورت، با من هم بيعت كردند و اهل بدر (كه از جايگاه اجتماعى ويژه برخوردار بودند) و مهاجران و انصار باسابقه در آن زمره بودند. با اين تفاوت كه بيعتهاى قبلى از روى مشورت عمومى نبود. (بيعت ابوبكر كه كودتاگونه و ناگهانى [فَلْتَةً] بود، بيعت با عمر هم با توجه به وصيت و انتصاب ابوبكر بود نه انتخاب بعد از مشورت؛ بيعت با عثمان هم بعد از انتخاب او توسط شوراى شش نفره بود، آن هم نه انتخابى با اتفاق آراء بلكه با توجه به رأى اكثريتى كه طرفدار او بودند و با نقشه زيركانه اى انتخاب شده بودند.) ولى بيعت با من بعد از مشورت عمومى بود.
  • بازدید : 54 views
  • بدون نظر
این فایل در ۴۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

جايگاه و اهميت مديريت و ضرورت بررسى ملاك و معيار گزينش مديران، بر كسى پوشيده نيست. اين مقوله، در دنياى صنعتى، از تاريخ درازى برخوردار نيست، اما مديريت و رهبرى در اسلام، افزون بر تاريخ طولانى، با آنچه در غرب مطرح است، تفاوتهاى زيادى دارد.
محور اصلى رهبرى و مديريت در اسلام، انسان ـ به عنوان موجودى خليفة الله و ابدى ـ است و هدف اساسى، رشد و تعالى ارزش هاى معنوى اوست. اين اختلاف، سبب شده تا ملاك و ارزشهاى گزينش مديران در اسلام و غرب در بسيارى موارد فرق كند
پيش از آغاز بحث، يادآورى نكاتى سودمند خواهد بود:
۱ـ در منابع اسلامى در باره ارزشها و ملاك هاى گزينش مديران و زمامداران، مطالب زيادى وجود دارد، ولى در اين نوشته، محور بحث، سخنان حضرت على(ع) است، هرچند گاهى از قرآن و روايات ديگر نيز سود جسته است.
۲ـ از آنجا كه مطالب حضرت؛ در اين موضوع، فراوان است، لذا آنچه آمده، گزينشى از سخنان آن حضرت است.
۳ـ ممكن است برخى از عناوين، از جهتى تداخل داشته باشد، ولى از جهات ديگرى مختلفند.
۴ـ در پايان نوشته به فهرست بعضى از ملاك هاى گزينش كه در عهدنامه آمده اشاره اجمالى مى شود.
۵ـ مطالب اين نوشته، از جهات معيارهاى شايستگى، اخلاق مديريت، ويژگيهاى مدير، عوامل موفقيت، شؤون مديريت، آفات آن، قابل بحث است، ولى براى دورى از طولانى شدن بحث، تنها برخى از معيارهاى گزينش، به طور مختصر بحث مى شود.
آگاهى
امام على(ع) در موارد فراوانى، دانش و آگاهى از ارزشهاى دينى و آموزه هاى الهى را از جمله شرايط لازم براى يك مدير دانسته است. آن حضرت، در مقام تبيين ويژگيهاى رهبران دينى مى فرمايد:
«أيّها الناس! إنَّ أحق الناس بهذاالأمر … و أعلمهم بأمر الله فيه؛[۱]
اى مردم! سزاوارترين اشخاص بر خلافت، … و كسى است كه داناتر از ديگران به دين خدا باشد.»
محقق خويى در مقام توضيح اين فراز، آياتى را به عنوان شاهد آورده است. او، گفته است، اين واقعيت، در آياتى مورد اشاره واقع شده؛ در داستان انتخاب طالوت از سوى اشموئيل پيامبر به عنوان مدير و فرماندهِ مبارزه با جالوت، پس از اعتراض مردم بر عدم شايستگى او ـ چون مال و ثروت ندارد ـ اشموئيل، او را به ويژگى علم و آگاهى توصيف مى كند:
«قال لهم نبيّهم إنَّ الله قد بعث لكم طالوت مَلِكاً قالوا أنّى يكون له الملك علينا و نحن أحقّ بالملك منه و لم يُؤتَ سعةً من المال قال إنَّ الله اصطفاه عليكم و زاده بسطةً فى العلم …؛[۲][۳]
پيامبرشان به آنان گفت: «خداوند، طالوت، را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.». گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند با اينكه ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد؟». گفت: «خدا، او را بر شما برگزيده و او را در علم، وسعت بخشيده است.».»
اهميت و جايگاه آگاهى و دانش نسبت به حوزه كارى، در گزينش مديران و مسؤولان تا آنجاست كه ناديده انگاشتن آن، خيانت به خدا و رسول او و تمامى مسلمانان به شمار آمده است. رسول خدا(ص) در اين باره مى فرمايد:
«مَن اِسْتُعْمِلَ عاملاً عن المسلمين و هو يعلم أنَّ فيهم مَنْ هو أوْلى بذلك منه و أعلم بكتاب الله و سنَّةِ نبيّه، فقد خان الله و رسوله و جميع المسلمين؛[۴]
هر كس، از ميان مسلمانان، كارگزار (مدير) گردد، در حالى كه مى داند ديگرى نسبت به او در اين كار، اولى و آگاه تر به كتاب خدا و سنت رسول اوست، به خدا و پيامبر و تمامى مسلمانان خيانت كرده است.»
اين حقيقت، به بيانات و عبارات گوناگونى در جوامع روايى شيعه و سنّى گزارش شده است:
«قال رسول الله(ص): «مَنْ تَقَدّمَ على المسلمين و هو يرى أنَّ فيهم مَنْ هو أفضل منه، فقد خان الله و رسوله و المسلمين؛[۵]
كسى كه بر مسلمانان كارگزار گردد، در حالى كه مى بيند در ميان آنان كسى شايسته تر از او وجود دارد، به خدا و پيامبر و مسلمانان خيانت كرده است.»
لازم به يادآورى است كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد، سزاوارتر بودن خلافت براى شخص آگاه تر، با مبناى مكتب معتزلى، يعنى تقديم مفضول بر فاضل و صحّت خلافت خلفاى پيشين،[۶] منافات ندارد.
محقق خويى، در پاسخ، مطالب فراوانى دارد. از جمله مى گويد، جمله «أحقّ» در اينجا، به معناى افعل التفضيل نيست، بلكه به معناى حقانيّت است. بنابراين، معناى عبارت اين است كه مفضول، در برابر فاضل، حق حكومت كردن و رهبر شدن را ندارد.
او، آن گاه آيه «أُولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض» را شاهد مى آورد و مى گويد، واژه «أوْلى» در اينجا، معناى افعل تفضيل را ندارد.[۷]
در جاى ديگر، امير بيان(ع) در باره اهميت علم و آگاهىِ زمامدار و مدير جامعه اسلامى مى فرمايد:
«لا يحمل هذا العَلَم إلّا أهل البصر و الصبر و العلم بمواضعِ الحق، فامضوا لما تُؤمرون به وقفوا عند ما تنهون عنه؛[۸]
اين پرچم (زمامدارى و مديريت جامعه) را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جايگاه حق، به دوش نمى كشند. [وقتى چنين كسى، مديريت را به دست گرفت]، بايد كه آنچه فرمان داده مى شويد را انجام دهيد و آنچه را نهى مى شويد، ترك كنيد.»
آن حضرت، در حديثى، از جمله اوصاف و شرايط مسؤولان و كارگزاران امور مسلمانان را آگاهى بيشتر از احكام و معارف اسلامى دانسته است:
«… و أنْ يكونَ أعلم الناس بحلال الله و حرامه و ضروب أحكامه و أمره و نهيه و جميع ما يحتاج إليه الناس؛[۹]
كارگزار (جامعه اسلامى) بايد داناترين مردم به حلال و حرام خدا و احكام گوناگون و امر و نهى الهى و هر آنچه را كه مردم بدان نيازمندند، باشد.»
از مجموع آنچه گفته شد، استفاده مى شود كه از جمله ويژگيها و شرايط گزينش مديران و مسؤولان در جوامع اسلامى از نگاه امام على و ديگر ائمه عليهم السلام آگاهى است، حال، اين مدير، مدير ارشد نظام اسلامى باشد و يا مديران بدنه نظام اسلامى.
البته، قدر متيقِّن از اين ويژگى، علم و دانش در حوزه كارى است كه در اصطلاح امروز، از آن با عنوان، «تخصص» ياد مى شود. افزون بر اين، آگاهى از مكتب و آموزه هاى دينى نيز در برخى ديگر از كلمات آمده كه مى توان آن را از شرايط كمال به شمار آورد.
  • بازدید : 62 views
  • بدون نظر
این فایل در ۵۲صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

… حكومت چند ساله امام على(ع) پس از حكومت نبوى(ص) بهترين نمونه از يك حكومت اسلامى است. درسهايى كه مى توان از روند تشكيل، تداوم و زوال اين حكومت آموخت نه تنها براى پيروان آن حضرت به عنوان بهترين تربيت يافته مكتب اسلام (در حد اولين امام معصوم(ع)) بلكه براى هر ناظر و تحليل گر تاريخى هم فراوان است. وقتى گفتارهاى نغز و پربار امام(ع) را هم، در كنار واقعيتها و رخدادهاى مقطع تاريخى اين حكومت بيفزاييم آنگاه جريان هدايت بخشى و درس آموزى آن عميق تر و وسيع تر مى شود. بررسى همه جانبه مقطع تاريخى حكومت علوى(ع) موضوع تحقيق بلكه تحقيقهاى مفصلى مى تواند قرار گيرد. آنچه در يك مقاله مى توان انتظار داشت كاوش در برخى از جنبه هاى اين موضوع است.
يكى از جنبه هاى قابل بحث و بررسى در حكومت علوى(ع) «عوامل ناپايدارى» اين حكومت است. بررسى عوامل ناپايدارى مترتب بر اين است كه اصل ناپايدارى را بپذيريم. يعنى اول بايد اثبات كنيم كه حكومتى ناپايدار است سپس به علل و عوامل آن بپردازيم. البته در يك بررسى صرفاً علمى و ذهنى بدون توجه به واقعيتهاى خارجى هم ممكن است به طور كلى «عوامل ناپايدارى» را بررسى كنيم، چه بر اين باور باشيم كه از نظر تاريخى و واقعيت خارجى هم چنين ناپايدارى وجود داشته يا نه. اما موضوع سخن در اينجا واقعيت خارجى حكومت علوى(ع) است. 
۱ـ مفهوم ناپايدارى حكومت
اگر پايدارى يك حكومت را به معناى دوام و هميشگى آن با ساز و كارها و ساختارهاى يكسان بپنداريم هيچ حكومتى به اين معنا پايدار نيست. به قول ابن خلدون دولتها مانند اشخاص عمرهاى طبيعى دارند كه با طى كردن آن از بين مى روند.[۱] اما پايدارى مى تواند به اين معنا باشد كه حكومت با عمر طبيعى خود باثبات و استوار باشد به گونه اى كه بتواند در مقابل حوادث گوناگون مانند جنگهاى متعادل، شورشها، نارضايتى هاى مقطعى و … خود را حفظ كند و در راستاى اهداف تعريف شده خود گام بردارد. در چنين حكومتى اگر دولت مردان آن و بلكه رييس حكومت هم طى حوادث غير منتظره اى از صحنه خارج گردند تزلزل عمده اى حاصل نمى شود. مفهوم ناپايدارى حكومت مقابل اين معنا است. حكومتى ناپايدار است كه با حوادثى از اين قبيل متزلزل يا نابود گردد.
۲ـ ناپايدارى حكومت علوى(ع)
قبلاً لازم است توجه شود كه اگر از ناپايدارى حكومت علوى(ع) سخن مى گوييم به معناى غفلت از حقانيت خود اين حكومت چه در معناى فقهى سنّى آن و چه در معناى كلامى و فقهى شيعى آن نيست. پايدارى و ناپايدارى حكومتها امرى است واقعى و خارجى كه تابع علل و عوامل مختلفى است و هم مى تواند در باره حكومتهاى حق و هم در باره حكومتهاى ناحق بررسى شود.
واقعيت اين است كه هر ناظر آگاهى به تاريخ اسلام حكومت چندساله اميرالمؤمنين امام على بن ابى طالب(ع) را حكومتى ناپايدار مى بيند، حكومتى كه از ابتدا تا انتهاى خود درگير جنگهاى داخلى بزرگ و ريشه دارى در جامعه اسلامى است نمى تواند حكومت پايدارى باشد. شاهد ديگر، تاب نياوردن اين حكومت است پس از شهادت امام على(ع) با وجود شايستگى هاى غير قابل ترديد و احترام عمومى كه براى جانشين آن حضرت، امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط پيامبر اكرم(ص) سراغ داريم، حكومت اسلامى تحت هدايت ايشان بيش از چند ماه دوام نيافت. سرزنشها و شكايتهاى فراوانى كه امام على(ع) در باره مردمان كوفه در آن زمان دارد نشانه روشن ديگرى است از ناپايدارى اين حكومت.[۲] اين در حالى است كه كوفه نسبت به ساير بلاد اسلامى اقبال بيشترى به اين حكومت داشته است و در واقع كوفه بازوى حكومت علوى(ع) است. اساساً استقرار حضرت در كوفه كه پس از سركوب فتنه گران جنگ جمل صورت گرفت بر پايه اين بينش بود كه براى تثبيت حكومت، مركز قرار دادن كوفه بهترين انتخاب است. وقتى حضرت در ربذه براى تجهيز و آماده كردن نيرو در برابر برافروزندگان جنگ جمل هست، طبق نقل طبرى به كوفيان چنين مى نويسد:
«… من شما را بر ساير بلاد برگزيدم و از شما براى مقابله با آنچه رخ داده كمك مى طلبم. پس دين خدا را ياريگر و ياور باشيد …».[۳]
در نقل ديگرى از همين نامه يا نامه ديگرى كه در همين جريان به اهل كوفه نوشته شده آمده است:
«… من شما و اقامت در ميان شما را از آن رو برگزيدم كه دوستى و همبستگى شما را با خدا و رسول(ص) مى دانم …».[۴]
بنابراين وقتى كوفه با اين امتياز در بين ساير سرزمينهاى اسلامى چنين است كه حضرت به ويژه پس از نبرد صفين و نهروان شكايتهاى بسيار از آن دارند، حساب بقيه قلمرو اسلامى مانند مدينه، مكه، بصره و مصر روشن است. شام هم كه در مقابل حكومت علوى(ع) صف آرايى داشته است.
۳ـ عوامل ناپايدارى
موضوع اصلى سخن در اين مقاله عوامل گوناگون ناپايدارى حكومت علوى(ع) است. بررسى اين عوامل هم براى مردمان مؤمنى كه در جامعه اسلامى زندگى مى كنند و انتظار دارند در مسير تكاملى خود شايستگى شهروندى حكومتى با الگوى حكومت علوى(ع) را داشته باشند و هم براى حكومت گرانى كه داعيه و انگيزه تشكيل چنين حكومتى را دارند بسيار درس آموز است. نكته مهم در اينجا قبل از بررسى عوامل ناپايدارى اين است كه گرچه به حقانيت حكومت علوى(ع) اعتراف و باور داشته باشيم و در نتيجه خواهان تشكيل و پايدارى چنين حكومتى باشيم، اما در بررسى عوامل ناپايدارى خواهيم ديد كه اين عوامل الزاماً امور منفى و منكرى كه بايد از آنها احتراز كرد نيستند. برعكس بعضى از عوامل به دليل شدت اهميت و مطلوبيتى كه داشته اند، در عمل و در شرايط خاصى، منجر به ناپايدارى حكومت شده اند. در ادامه و پس از بررسى عوامل اين مطلب پى گيرى خواهد شد.
عوامل ناپايدارى حكومت علوى(ع) را ممكن است به چند دسته تقسيم كنيم. دسته اى «عوامل داخلى» هستند. منظور از عوامل داخلى وضعيتى است كه در بين كسانى كه طرفداران، كارگزاران و شهروندان يا تبعه حكومت علوى(ع) محسوب مى شدند وجود داشته است. دسته دوم «عوامل خارجى» است. منظور از اين عوامل كسانى هستند كه از ابتدا يا در ادامه حكومت علوى عملاً در مقابل اين حكومت دست به اقدام زدند. بنابراين منظور از خارجى در اينجا غير مسلمانان يا ساكنان خارج از قلمرو اسلامى نيستند. دسته سوم عوامل ارزشى است كه مربوط به شخص حضرت مى شود. از اين دسته با عنوان چند نكته «محافظت از ارزشها و اصول» ياد مى كنيم.
  • بازدید : 77 views
  • بدون نظر

قیمت : ۳۰۰۰۰ ريال    تعداد صفحات : ۱۴    کد محصول : ۱۸۳۶۰    حجم فایل : ۳۶ کیلوبایت   

عنوان مقاله: مروری بر عدالت اجتماعی در حکومت علوی

فهرست مطالب این مقاله که در قالب فایل word تقدیم حضورتان می گردد به شرح زیر است:
● مقدمه
● مفهوم عدل
● ضرورت عدالت
● اقامه عدل، فریضه ای الهی
● رابطه عدالت و تقوی
● عدالت اجتماعی، ایده و آرزوی حاکم عادل
● خویشاوندان علی(ع) در زیر چتر عدالت
● حاکمیت عدالت، محکوم بودن جور و ستم

امیدوارم این مقاله برای شما سودمند باشد و بهره کافی را از مطالب آن ببرید.


عتیقه زیرخاکی گنج