• بازدید : 43 views
  • بدون نظر
این فایل در قالب PDFتهیه شده وشامل موارد زیر است:

آن هنگام كه خالق هستى، از اراده خويش مبنى بر خلق جانشين، به فرشتگان گفت، آنان با شگفتى پرسيدند كه موجودى فسادگر و خون‏ريز مى‏آفرينى؟! خداوند پاسخ داد: آنچه من مى‏دانم، شما نمى‏دانيد. 
اين چنين، انسان به عرصه وجود وارد شد. موجودى كه پاى در فرش و سر به سوى عرش داشت. جسمى داشت كه او را به زمين مى‏كشيد و روحى كه به آسمانش مى‏خواند. اما خالقش تنهايش نگذارد و به سوى خويش فرا خواند و از انحرافش بر حذر داشت. ضمانت اجراى نيكى و بدى او را نيز، قيامت قرار داد تا كاشته‏هاى اين دنيا، در آن ديار برداشت شود. 
اين نوشتار، مجموعه اين فرآيند را تحليل مى‏كند و به بررسى هدف خلقت، لزوم وجود قيامت، رابطه عمل انسان با پاداش يا عذاب قيامت و نكاتى پيرامون روز پسين مى‏پردازد. 
انسان به عنوان اشرف مخلوقات خداوند، داراى دو بعد جسم و روح مى‏باشد؛ جسم انسان مربوط به عالم ماده و روح انسان مربوط به عالم بالا و الوهيت است. قرآن كريم، تركيب انسان را از روح و جسم تأييد مى‏كند و در مورد بدن تصريح مى‏كند كه انسان از خاك آفريده شده است(۲) و در مورد روح مى‏فرمايد: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»(۳) يعنى: از روح خويش در وى دميدم. هنگامى كه خاك و نفخه الهى با هم تركيب شدند موجودى متولد شد كه بخشى مربوط به عالم سفلى و پست و بخشى مربوط به عالم عليا بود و تركيب اين دو بخش از هستى، هنرى بود كه تنها از عهده بهترين خالق برمى‏آمد: «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»(۴) 
اين دو بعد داراى خواستها و اميال ويژه خود هستند؛ آن كه مربوط به عالم ماده و خاك است، ميل به فجور و پستى دارد و آن كه مربوط به عالم بالاست به سعادت و تقوى مايل است: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(۵) يعنى: سپس به او فجور و تقوى الهام نمود. 
نكته ديگر، اين كه قرآن كريم كه هدف از خلقت انسان را عبادت خداوند مى‏داند؛ «و ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِْنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»(۶) يعنى: جن و انس را خلق نكردم مگر براى عبادت. با توجه به اين كه موجوداتى بوده و هستند كه هميشه خداوند را عبادت مى‏كردند و هيچگاه از فرمان الهى تخلف و عصيان نكرده و نمى‏كنند،(۷) انسان، به اين دليل آفريده شد تا با اراده و اختيار خويش خداوند را عبادت نمايد؛ يعنى با آن كه قدرت بر انجام فجور و فحشا دارد، به سوى عبادت خداوند گام بر مى‏دارد و خود را با اراده و اختيار خويش، تحت فرمان الهى قرار داده و از او پيروى نمايد. 
از طرف ديگر، خداوند متعال براى آن كه انسان را به سوى خويش بخواند اقداماتى را صورت داده است تا راه رسيدن به خويش را هموار سازد كه به بخشى از آن اشاره مى‏كنيم. 
۱ـ انسان را به گونه‏اى آفريد كه طالب حق بوده و به سوى خداوند متعال حركت نمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ»(۸) يعنى: پس بدين حق روى آور و بر آن ثابت قدم باش؛ آن دينى كه خداوند سرشت مردم را بر آن آفريد و دگرگونى در آفرينش خداوند نيست. در حقيقت، فطرت انسان، خداجو خلق شده است؛ به گونه‏اى كه اگر فريفته خواستها و لذتها واقع نشود، به سوى خداوند گام برمى‏دارد. 
۲ـ ذات اقدس الهى، انسان را براى رسيدن به خود، مورد حمايت جدى قرار داده است؛ به گونه‏اى كه هر كس به سوى او حركت نمايد، خداوند راه‏هاى مختلف را به او نشان خواهد داد تا بتواند مسير درست را انتخاب نمايد: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»(۹) يعنى: هر كس در راه ما تلاش كند ما راه‏هاى خود را به او نشان خواهيم داد. در واقع، مهم آن است كه انسان به نداى درونى خويش پاسخ داده و به سوى الله طى طريق كند؛ در اين صورت افقهاى مختلف به سوى او گشوده مى‏شود تا بهتر و آسانتر اين مسير را بپيمايد. 
۳ـ لطف ديگر بارى تعالى براى رساندن انسان به هدف خلقتش (عبادت خداوند) اين است كه انبيا را فرستاد تا انسانها را از ظلمت آباد ماده به نور الهى برسانند: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(۱۰) يعنى: كتابى (قرآن كريم) را بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكى، به نور درآورى. 
آرى! پيامبران، بويژه آخرينِ آنها در حالى كه چراغ هدايت در دست دارند از طرف خداوند بين مردم آمده‏اند تا زنجيرها را از پايشان بردارند: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَْغْلالَ التى كانت عليهم»(۱۱) يعنى: و از اينان بار گرانشان و غلها و بندهايى را كه بر ايشان بود از دوششان بر مى‏دارد. زيرا لازمه بردن آنها به حريم ملكوت، آن است كه غلها و زنجيرها بر پايشان نباشد: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ»(۱۲) يعنى: بگو: بياييد تا آنچه خدايتان حرام كرد را بر شما تلاوت كنم. 
استاد جوادى آملى ـ دام ظله ـ مى‏نويسد: 
«تعال غير از الىّ است. اگر دو نفر در يك سطح قرار گيرند يكى به ديگرى مى‏گويد: «الىّ»؛ پيش من بيا. اما اگر در دو طبقه باشند آن كه بالاتر است مى‏گويد: «تعال» يعنى: بيا بالا. حرف انبيا اين است كه بالا بياييد. اين لطيفه را در تفسير بيضاوى ملاحظه مى‏فرماييد كه آن اديب مى‏گويد: در باديه‏نشينان عرب رسم بود و هم اكنون هم هست كه در مناطق كوهستانى خانه‏ها را در سينه كوه مى‏سازند و دامنه كوه را كه هموار است براى كشت و زرع آماده مى‏كنند بچه‏ها در نقاط هموار به بازى مشغول مى‏شدند هنگام غروب پدر و مادر به لبه ايوان منزل مى‏آمدند و به بچه‏ها مى‏گفتند «تعالوا، تعالوا!» بياييد بالا، بياييد بالا!»(۱۳) 
نتيجه آن كه انسان براى رسيدن به جايگاه واقعى خويش، محتاج به راهنماست و خداوند متعال، اين لطف را از بنده‏اش دريغ نفرمود. 
۴ـ در مرحله بعد، خداوند به بندگان امر فرمود كه اگر گناه كرديد و اين گناه به خاطر غفلت و جهالت بود(۱۴) به سوى خدا بازگشته و توبه كنيد؛ خداوند متعال شما را مى‏پذيرد: «أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(۱۵) يعنى: كسى به جهالت عملى انجام داده و توبه كند و اصلاح نمايد، خداوند بخشنده و مهربان است. 
۵ـ در آخرين گام، براى آن كه جلوى گناهان را بگيرد ـ كه مهمترين راهزن است ـ تا انسان در مسيرى كه خداوند انتخاب نموده، به درستى قدم بردارد؛ فرمود كه انسانها را در قيامت در محضر خويش حاضر خواهد كرد و آنان كه خداوند را عبادت كردند، به ثواب و آنها كه عصيان كردند به كيفر خواهند رسيد و كوچكترين عملى، مورد غفلت واقع نمى‏شود: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(۱۶) يعنى: كسى كه ذره‏اى كار خير انجام دهد آن را خواهد ديد و آن كس كه ذره‏اى عمل بد نمايد آن را خواهد ديد. قيامت، پايانى بر علت خلقت انسان و روز نتيجه امتحان انسان است كه آيا در اين آزمون بزرگ سربلند بيرون آمد يا خير. 
اما انسانى كه غرق در امور مادى و ظلمانى دنيا شد، آن قدر از اصل خلقت خويش دور گشت كه حتى معاد را انكار نمود و اين كه انسان بى‏جانى كه خاك شده، دوباره جان بگيرد را امرى بعيد شمرد. مى‏توان گفت مهمترين علت انكار قيامت، استبعاد آن است: «فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْءٌ عَجِيبٌ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ»(۱۷) يعنى: كافران گفتند: اين چيز عجيبى است! آيا ما پس از آن كه خاك شديم دوباره زنده مى‏شويم؟! اين بازگشت بسيار بعيد است. خداوند، در رد اين پندار مى‏فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ»(۱۸) يعنى: و او كسى است كه خلايق را مى‏آفريند و سپس باز مى‏گرداند و برگردانيدن براى او آسانتر است. 
استاد جوادى آملى ـ دام ظله ـ مى‏نويسد: 
«عامل [انكار] ملحدان، شبهه علمى نيست بلكه انگيزه انكار، شهوت عملى و بى‏بند و بارى است كه مانع پذيرش معاد مى‏شود… اگر درباره ادله ضرورت معاد، درست دقت شود نه تنها وجود قيامت را به خوبى اثبات مى‏كند بلكه هر گونه شبهه انتقادى را نيز حل خواهد كرد.»(۱۹) 
گرچه استبعاد كافران بى‏دليل است اما وجود قيامت كاملاً مستدل و قابل اثبات است. از اين رو، لازم است ادله اثبات قيامت مورد بررسى قرار گيرد تا صحت اين مسأله به خوبى روشن شود. در نگاه قرآن كريم، مردن به معناى فنا و معدوم شدن نيست، انسان با مردن از بين نمى‏رود بلكه بعد از عالم قبر انسان وارد عالم برزخ شده و سپس وارد محشر مى‏شود تا به حساب وى رسيدگى شود و سفر انسان از تكوين تا قيامت به پايان برسد. پس بايد ثابت كنيم كه انسان با مردن معدوم نمى‏شود و همچنين وجود برزخ و علت وجود قيامت و كيفيت حساب را مورد بررسى قرار دهيم.
۱ـ ابقاى انسان
بدن، از بدو تولد تا مرگ داراى حالتهاى گوناگونى است (كودكى، نوجوانى، جوانى و كهولت). اين تغيير تدريجى بدن، امرى محسوس است، علاوه بر آن كه در فلسفه به اثبات رسيده كه تغيير و تحول از لوازم ماده است اما در انسان علاوه بر اين تغيير و تحول بدنى چيز ديگرى وجود دارد كه ثابت بوده و تغيير پيدا نمى‏كند و انسان، به همان امر ثابت شناخته مى‏شود. مسماى اسم هر انسانى در حقيقت، همان بُعد ثابت انسان است كه ويژگيهاى او را در بر دارد. آن جنبه، روح انسان مى‏باشد كه هويت او را تشكيل مى‏دهد و انسانيت انسان، وابسته به آن است. انسان در خودش، وجود امر ثابت (روح) و امر متغير (بدن) را مى‏يابد. علاوه بر آن كه در افراد ديگر نيز آن را مشاهده مى‏كند. از آنجا كه روح ثابت بوده و تغيير، از لوازم ماده است به خوبى روشن مى‏شود كه روح امرى مجرد است؛ در نتيجه، زوال و انكار در آن، راه ندارد. 
قرآن كريم نيز به وجود روح و تجرد آن و اين كه هنگام مرگ، روح به طور كامل، اخذ مى‏شود اشاره دارد: «اللّهُ يَتَوَفَّى الأَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُْخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لآَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(۲۰) يعنى: خداست كه وقت مرگ، ارواح خلق را مى‏گيرد و آن را كه هنوز مرگش فرا نرسيده نيز در حال خواب روحش را قبض مى‏كند. سپس آن را كه حكم به مرگش كرده، جانش را نگاه مى‏دارد و روح آن را كه محكوم به مرگ نكرده به بدنش مى‏فرستد تا وقت معين مرگ؛ در اين كار، ادله قدرت الهى براى متفكران، پديدار است. 
مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله مى‏نويسد: 
«در مجمع آمده است قبض شى اخذ به تمام و كمال است و وقتى گفته مى‏شود: «توفيت حقى» يعنى: تمام حقم را گرفتم… مراد از انفس، ارواح متعلق به بدن است نه مجموع روح و بدن؛ چون مجموع روح و بدن قبض نمى‏شود بلكه روح قبض مى‏شود؛ يعنى تعلقش به بدن قطع مى‏شود… از اين آيه استفاده مى‏شود كه نفس، موجود است و مغاير با بدن است؛ به گونه‏اى كه از بدن جدا شده و مستقل شده و به حيات خويش ادامه مى‏دهد.»(۲۱) 
ارزش اثبات وجود روح در انسان، در اين است كه انسان با مردن، نابود نمى‏شود. متلاشى شدن و از بين رفتن، از ويژگيهاى بدن مادى است اما روح ثابت بوده و بعد از مرگ نزد خداوند محفوظ است: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ»(۲۲) يعنى: به آنها بگو: فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست، جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خداى خود باز مى‏گرديد. اما اين بازگشت، يك بازگشت صرف نيست بلكه براى آن است كه انسان مورد محاسبه قرار گيرد و هر كس نتيجه اعمال دنيايى خود را بيابد. از اين رو بايد اثبات نمود كه قيامتى هست كه در آنجا انسان مورد پرسش واقع شده و نتيجه اعمالش به وى داده خواهد شد.

عتیقه زیرخاکی گنج