• بازدید : 37 views
  • بدون نظر
این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز ۱۷ ربيع الاول ( برابر ۲۵آوريل ۵۷۰
ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. 
پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان 
فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر ” محمد ” 
آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های  بزرگ مکه ” آمنه ” پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای  به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد . ” حليمه ” زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی  شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا 
پايان روزگار با عظمت و بزرگی  بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها 
با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . 
” حليمه ” بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی  
رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که ” آمنه ” برای ديدار پدر و مادر و 
آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس 
از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام 
” ابواء ” جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر 
هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد . 
سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را 
همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و 
مادر جدا شود ، تا رنجهای  تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در 
بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و 
حال محرومان را نيک دريابد . 
از آن زمان در دامان پدر بزرگش ” عبد المطلب ” پرورش يافت . ” عبد المطلب ” نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی  تابناکش ظاهر بود ، مهربانی  عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، ” محمد ” از سرپرستی  پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی ” عبد المطلب ” 
در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار ” محمد ” در سن 
هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار 
گرفت . ” ابوطالب ” پدر ” علی ” بود . 
ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف 
و مهربانی  ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين 
و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی  
” محمد ” دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر 
زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت . 
نوجوانی و جواني 
آرامش و وقار و سيمای متفکر ” محمد ” از زمان نوجوانی در بين همسن و 
سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه 
مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی  
او را آزار دهد . 
در سن ۱۲سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی – که 
آن زمان در حجاز معمول بود – به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام ” بصری ” 
که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به ” راهبی ” مسيحی که نام وی  
” بحيرا ” بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد – کودک ده يا دوازده 
ساله – از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت 
که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . 
باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی – که نام دو بت از بتهای  
اهل مکه بود – سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش 
نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن 
دارم . مرا به خدا سوگند بده ! 
بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  
و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان 
بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد 
گرفت . 
محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ، 
سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی  
بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی  
و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله 
در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ، 
دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده 
بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به ” محمد امين ” مشهور گرديد . ” امين ” 
يعنی درست کار و امانتدار . 
در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و 
نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه 
” هوازن ” شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان 
به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . 
اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، 
چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : 
” هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و 
کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود ” با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و 
کودکانه پرهيز مي کرد . 
عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از 
چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و 
کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، 
محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان 
پاک ماند . 
روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : 
” هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها 
در کوچه بازی کند ” . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر 
بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست 
که هيچکس – حتی دشمنان – نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که 
سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر 
عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !
يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول  (
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام ” حلف الفضول ” بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان ” فضل ” يا از ريشه ” فضل ” بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت 
 يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان 
خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد 
و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  
اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد 
ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به 
دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و 
اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  
از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع 
شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود 
پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به 
او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از 
جمله فرمود : ” در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم – پس از 
بعثت به پيامبری – مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به 
عهد و پيمان خود وفادارم ” . 
محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن – 
همچنان که بعد از آن نيز – به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  
که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه 
مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين 
پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .
ازدواج محمد ( ص (
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم 
مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد 
و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام 
بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين 
پيشنهاد را پذيرفت . خديجه ” ميسره ” غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . 
وقتی ” ميسره ” و ” محمد ” از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر 
را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از 
جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به ” بصری ” رسيديم ، امين برای استراحت زير 
سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به ” امين ” 
افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : ” اين مرد که 
زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او 
مژده داده اند و من آنها را خوانده ام ” . 
خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با 
محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل 
ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . 
خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو 
بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در 
مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و 
دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد . 
خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع 
ازدواج هم کوچکترين تغييری  – از اين لحاظ – در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان 
به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . 
حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند 
رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و 
به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود 
کمک مي کرد . 
محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  
زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر 
اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست 
و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به 
راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش 
نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در ” غار حرا ” بسر 
مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان 
بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و 
بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است 
بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته 
سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول ” وحی ” و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک 
” عزيز قريش ” بوده است . اين همان کوه ” جبل النور ” است که هنوز هم نور 
افشانی مي کند . 
آغاز بعثت 
محمد امين ( ص ) قبل از شب ۲۷ رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و
نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر 
با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی – کم کم – آماده مي شد . درآن شب 
بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او 
را به مقام پيامبری مفتخر سازد . 
سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص 
به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : 
” اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  
علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم ” . 
يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته 
آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن 
با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . 
محمد ( ص ) – از آنجا که امی و درس ناخوانده بود – گفت : من توانايی  
خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که ” لوح ” را بخواند . 
اما همان جواب را شنيد – در دفعه سوم – محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند 
” لوحی ” را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار 
توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز 
از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر 
مهربانش باز گفت . 
خديجه دانست که مأموريت بزرگ ” محمد ” آغاز شده است . او را دلداری و 
دلگرمی داد و گفت : ” بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت 
به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را 
ياری مي نمايی ” . 
سپس محمد ( ص ) گفت : ” مرابپوشان ” خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) 
اندکی به خواب رفت . 
خديجه نزد ” ورقة بن نوفل ” عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و 
سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : 
آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و ” ناموس بزرگ ” 
رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت . 
نخستين مسلمانان 
پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسر
عمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام 
گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران 
خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص 
با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان 
آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و 
قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند . 
دعوت از خويشان و نزديکان 
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت 
مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : 
” فاصدع بما تؤمر… آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ” . 
بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  
اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  
بود : ” وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده ” . وقتی اين دستور آمد ، 
پيامبر ( ص ) به علی که سنش از ۱۵سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم 
کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به 
آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک 
يا کمی بيشتر از ۴۰نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود 
با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد 
که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم 
( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز 
کرد: 
” … براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که 
جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان 
من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت 
زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت 
ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من 
برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما 
آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما 
پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود ” . 
وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . 
همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود 
برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص ) 
دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  
بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت :اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد . 
وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) 
مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو 
قرار داد ! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب 
الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که 
قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است 
که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را – با 
همه مشکلات – از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

عتیقه زیرخاکی گنج