• بازدید : 42 views
  • بدون نظر

این فایل در ۱۷صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

این پروژه با هدف شناخت دکراسیون داخلی به سبک چینی انجام گرفته است که در طی این پروژه با تاریخچه هنر چین و نمادها و فرهنگ چینیو شناخت عناصر دکوراسیون چینی که در اینجا ۱۷ عنصر مهم معرفی میشود میپردازیم و در انتها به خاطر نقش عمده  نقاشی و خطاطی چینی در عناصر مبلمان چینی به معرفی نقاشی و خط چینی می پردازیم 
همانطور که در تصاویر مشاهده می کنید پارچه های چینی پر نقش و نگار بوده و در کوسن ها گره هایی مانند آنچه در لباس های چینی دیده می شود به کار رفته است در زیر چند نمونه لباس چینی را مشاهده میکنید
 

خانه چینی :
در تصویر زیر نمایی از یک خانه چینی را مشاهده میکنید در بنا های چینی از رنک قرمز نیز اشتفاده شده و عمده متریال آن چوب بوده و عمدتا از درهای کشویی استفاده میشده است
خصوصیات نقاشی چینی:
هنر شرقی از هر جهت با هنر غربی متفاوت است و این آشکارترین علتی است که موجب شناختدیر‌هنگام هنر شرقی توسط غربی‌ها شده‌است. بر خلاف غربیها که بر روی بوم نقاشیمی‌کردند، چینی‌ها در دوره‌ی نفوذ آیین بودایی دیوارنگاری کرده و در برخی دوره‌هابر روی کاغذ نقاشی می‌کردند و به دلیل کم‌دوام بودن کاغذ، امروزه بسیاری از آثارکهن در دسترس ما نیست. همچنین بر خلاف غربی‌ها، از رنگهای روغنی استفاده نمی‌کردندو لطافت آبرنگ را در بیان حالات و روحیات خود مناسب یافتند.( دورانت،۸۱۳) نقاش چینیهرگز جهان را به صورت کامل نمایش نمی‌دهد، بنابراین نگاه او با نگاه سنت‌گرای غربیکه جهان را به شیوه‌ای “وابسته به معماری ” می‌بیند متفاوت است. (بورکهارت،۱۸۱(نقاشیهای چینی بر روی طومارهای ابریشمی کشیده می‌شد و در محفظه‌های گرانبها نگهداریمی‌شد و تنها در لحظات آرام گشوده می‌شد تا مومنان بر آنها نگاه کنند و تامل کنند. دیدن یک نقاشی مانند خواندن قطعه شعر زیبایی بود که با تامل صورت می‌گرفت. 
(گامبریج،۱۳۸) چینیان تنها تصاویر کوچک را بدون قاب به دیوار آویزان می‌کردند و گاهیک سلسله تصویر را روی تجیر می‌کشیدند. آنان هیچگاه تصاویر بزرگ را به دیوارنمی‌آویختند، بلکه آنها را لوله می‌کردند و به دقت در جایی نگه می‌داشتند. سپس گاه،برای تماشا آنها را می‌گشودند و در واقع به مطالعه‌ی آنها می‌پرداختند. این موضوع،باعث دورماندن شاهکار‌ها از چشم مسافران غربی و در نتیجه آشنایی دیرهنگام آنان باهنر شرقی شد. (دورانت،۱۸۴) از سرآغاز هنر چینی اطلاع زیادی در دست نیست، تنهامی‌دانیم که چینیان در هنر مفرغ‌ریزی در زمانهای بسیار دور به مهارت رسیده ‌بودند ودر هزاره‌ی نخست قبل از میلاد این ظروف مفرغی در معابد باستانی استفاده می‌شد. درقرون بلاواسطه‌ی قبل و بعد از میلاد، چینیان مراسم تدفینی مشابه مراسم تدفین مصریانداشتند و در آرامگاههایشان آثاری از بازنماییهای بسیار زنده‌ای از زندگی و عاداتروزگارشان بر جای مانده است. در این بازنمایی‌ها بر خلاف خطوط صاف و مکسر مصریان،چینیان خطوط منحنی را به کار می‌بردند. (گامبریج،۱۳۵) نقاشی چینی حتی چند قرن قبلاز میلاد، یکی از هنرهای مهم به شمار می‌آمد. در آغاز دوره‌ی میلادی نقاشی چینی بهاوج خود رسید. در قرنهای سوم و چهارم میلادی، هنگامی که آیین عیسی فرهنگ و هنرکناره‌های مدیترانه را متاثر کرد، آیین بودا در هنر چین انقلابی پدید آورد، سپس باآیین دائو آمیخت و هنر چین را از هنر هندو متاثر گرداند. (دورانت،۸۱۴ و۸۱۵ ) تاثیرآیین بودا بر هنر چین تنها موجب شکل‌گیری آثار جدید برای هنرمندان نشد، بلکه موجبگردید که به تندیس‌ها و تصویر‌ها از نو نگریسته شود و دستاورد هنرمندان از احترامبیشتری برخوردار شود. چین نخستین سرزمینی بود که تصویرسازی را امری حقیر نمی‌پنداشتو نقاش از مقامی همانند یک شاعر برخوردار بود.(گامبریج،۱۳۸) نقاشی چینی از قیوددینی و نیز از محدودیتهای نظری آسیب دید. (دورانت،۸۲۱) هنر بودایی به بازنمایی بودامی‌پرداخت. از طرفی نقاشان چینی برای آموزش نقاشی تنها به تقلید از استادان قدیممی‌پرداختند و نمی‌توانستند به شیوه‌ای جز شیوه‌ی تقلید از اساتید بپردازند. برخیاز آموزگاران بزرگ چین هنر را وسیله‌ای می‌پنداشتند که می‌توانست نمونه‌های بزرگفضیلت و تقوا در دورانهای زرین گذشته را در خاطر مردم زنده کند. یکی از کتابهای کهنطوماری مصور چینی مجموعه‌ای از نمونه‌های زنان متقی است که مطابق با نگرش کنفوسیوسنوشته شده است. (گامبریج،۱۳۶(
در نظر چینیان انسان با طبیعت هماهنگ است و معنایشادمانه زیستن همگام بودن با طبیعت است . انسان هیچگاه بر طبیعت مسلط نیست، بلکهبخشی از آن است. (گاردنر،۷۰۴ ) هنرمندان چینی نقاشی “آب و کوه ” را نه برای آموزش ونه برای تزئینات آغاز کردند. هدف آنها فراهم آوردن موضوعی برای تفکر و تامل بود. (گامبریج،۱۳۸(
نقاشان چینی به فضای آزاد نمی‌رفتند تا در مقابل چشم‌انداز، طرحاولیه آن را تهیه کنند. شیوه‌ی آموزش آنان نیز همراه با شیوه‌ی عجیبی از مراقبه وتمرکز بود. آنان ابتدا در نقاشی کردن درختهای صنوبر، صخره‌ها و ابرها نه بامطالعه‌ی طبیعت بلکه با بررسی آثار استادان مشهور گذشته به مهارت می‌رسیدند. هنگامیکه این مهارتها را کامل فرامی‌‌گرفتند به سفر در طبیعت می‌پرداختند و درباره‌یزیبایی طبیعت تامل می‌کردند. سپس وقتی به خانه باز می‌گشتند سعی می‌کردند با درکنار هم قرار دادن تصاویر ذهنی خود آن حالات را دوباره زنده کنند. لازم بود که آناندر استفاده از قلم و جوهر چنان ماهر باشند که بتوانند قبل از اینکه الهام آنهاتازگی خود را از دست بدهد، تصاویر ذهنی را روی کاغذ آورند. (گامبریج،۱۴۱) هنرمندپیش از شروع کار ابزار و وسایلش را آماده می‌کند، گویی مقدمات آیین یا مراسمی رابرگزار می‌کند. ” راهبان خاور دور معتقد بودند که هیچ‌چیز مهمتر از شیوه‌ی درستمراقبه نیست. مراقبه به معنای ساعتها تفکر و تعمق درباره‌ی حقیقت مقدس واحدی است کهپایانی ندارد. شخص اندیشه‌ای را در ذهن خود تثبیت می‌کند و از همه‌ی جهات به آنمی‌نگرد بی‌آنکه آن را رها سازد. …برخی راهبان بر سر کلماتی به مراقبهمی‌پرداختند و آنها را محور ذهن خود قرار می‌دادند، یعنی روزهای متمادی آراممی‌نشستند و به سکوتی گوش می‌دادند که قبل و بعد از آن هجای مقدس واقع می‌شد. برخیدیگر درباره‌ی چیزهای طبیعی، مثلا آب، مراقبه می‌کردند. …یا درباره‌ی کوهها. … شاید این‌گونه بود که هنر مذهبی در چین کمتر برای روایت افسانه‌های بودا و کمتربرای آموزش آیینی خاص- چنانکه در مورد هنر مسیحی در قرون وسطی اتفاق افتاد- و بیشترهمچون کمکی به مراقبه کردن به‌کار گرفته ‌شد.” (گامبریج،۱۳۸) “چینیان نقاشی راشاخه‌ای از خوشنویسی می‌دانستند و با همان قلم‌مویی که خط می‌نوشتند، صورتگری نیزمی‌کردند. بسیاری از شاهکارهای کهنسال آنها فقط با قلم‌مو و مرکب به‌وجود آمده‌است. چون خط چینی در آغاز نوعی رسم یا نقاشی بود، چینیان نقاشی را در شمار خط می‌آوردندو خوشنویسی را یکی از هنرهای اصلی می‌شمردند. در چین و ژاپن نوشته‌های زیبا را بردیوارهای خانه‌ها می‌آویزند و همچنانکه هنر‌دوستان اروپایی در پی ظرفها و تصویرهایهنری تلاش می‌کنند. آنان نیز در گردآوری شاهکارهای خط می‌کوشیدند.” (دورانت،۸۱۴) هنرمندان چینی، شعر را با خطی زیبا بر روی تصاویر می‌نوشتند، به‌طوری‌که سه هنرنقاشی، خوشنویسی و شعر را در یک اثر گردهم می‌آوردند.
حال به بررسی برخی ویژگیها می‌پردازیم که نقاشی چینی را از سایر نقاشی اقوامدیگر متمایز می‌کند:
• طبیعت‌دوستی : آیین دائو به چینیان آموخته بود که بهعواطف خود نسبت به طبیعت احترام بگذارند و آیین بودا به آنها گوشزد می‌کرد که انساناز طبیعت جدا نیست. شاعران، فیلسوفان و نقاشان هر‌یک به نوعی به طبیعت پناهمی‌بردند و آن‌ را مظهر آرامش در مقابل زندگی پر شور شهری می‌دانستند. چینیان باوجود سرما و سیل و قهر طبیعت همواره انسانهای طبیعت‌دوستی بودند و هزار سال پیش ازاروپاییان به طبیعت روی آوردند. (دورانت،۸۲۲)
•طرد بعد‌نمایی(پرسپکتیو):از آنجا که طبیعت با معیارهای زمان و مکان اندازه‌گیری نمی‌شود،نقاشی چینی هم آن را به قابهای پرسپکتیو با رنگهای سیر و روشن محدود نمی‌کند. اونمی‌کوشد تا با استفاده از یک چنین وسیله‌ای شکلهای طبیعی را تکثیر و تثبیت کند. (گاردنر،۷۰۴) در آثار نقاشی چینی بر خلاف نقاشی اروپایی پرسپکتیو یا علم مناظر ومرایا وجود ندارد. در واقع منطق این علم از نظر چینیان پذیرفته نشده است. چینیانمعتقدند که نشان دادن عمق در صفحه‌ی نقاشی که هیچگونه عمقی ندارد، کاری ساختگی استو واقعیت ندارد.” بر خلاف بسیاری از نقاشیهای غربی، هیچ نقطه‌ی تلاقی واحدی کلپرسپکتیو را سازمان نمی‌دهد، و نتیجتا چشم تماشاگر آزادانه به حرکت در می‌آید. ولیبرای درک کامل این نقاشیها باید توجه‌مان را بر جزئیات بسیار ریز و خصوصیت و نقش هرخط متمرکز سازیم. (گاردنر،۷۱۵) بنابر این بیننده به کمک “رویت تدریجی” به مشاهدهاثر می‌پردازد. (بورکهارت،۱۸۰) به این ترتیب که در نقاشیهای عمودی که در مقابلبیننده‌ی نشسته آویخته می‌شود، تصویر به تدریج با صعود از پایین به بالادیده‌می‌شود. در نقاشیهای افقی که به صورت طوماری کشیده می‌شوند، همگام با باز‌شدنطومار از سمت چپ و جمع شدن آن در سمت راست، نوعی همپوشانی موجب پیگیری نقوش و رویتتدریجی آن می‌شود.
•پرهیز از واقع‌گرایی:نقاشان چینی از واقع‌گرایی وتوصیف اشیا دور بودند. هدف آنها تنها ایجاد حالتی در تماشاگر بود. آنان تنها بهزیبایی می‌اندیشیدند و کشف حقیقت را به عالمان سپرده بودند. (دورانت،۸۲۱)
•رد سایه و روشن : از آنجایی که هدف نقاشان چینی واقع‌گرایی نبود ، از سایهو روشن نیز پرهیز می‌کردند. رعایت سایه و روشن کاری غریب بود زیرا نقاشی چینی تنهاوسیله‌ای بود تا آنان به بیان حالات و روحیات خود بپردازند.
• اهمیت خط:صورت یا شکل مهم‌ترین عنصر نقاشی چینی است و این صورت به کمک خط شکل می‌گرفت و نهبه کمک رنگ. (دورانت،۸۲۱) بزرگترین شاهکارهای چینیان با مرکب سیاه و بدون استفادهاز رنگهای گوناگون شکل گرفته‌اند. خط مهمترین عنصر نقاشی چینی بوده‌است و هنرمندانچینی با دقت و تمرکز فراوان و با حرکاتی سنجیده به رسم خطوط محکم و پایداری دستمی‌زنند که پس از کشیدن پاک نمی‌شود و احتیاج به قدرت ذهنی بالایی دارد. نقاشی باخطوط برای هنرمند چینی مانند رقصی بود که بر زمینه‌ی صفحه شکل می‌گرفت. به همیندلیل بود که خط‌نگاری در چین به اوج خود رسید. خوشنویس چینی بدون تکیه دادن دست،قلم را حرکت می‌دهد و این حرکت از شانه صورت می‌گیرد.
منبع نور: درنقاشی چینی منبع تور مشخص نیست، گویی تصویر در اقیانوسی از نور قرار دارد و اینروشنایی، به دلیل فقدان تاریکی است. (بورکهارت،۱۸۱(
• موضوع: نقاشان چینی درانتخاب موضوع محدودیتی نداشتند، زیرا تنها هدفشان ایجاد شکلی با معنی بود. انسان،کمتر موضوع نقاشی قرار می‌گرفت و آدمهایی که در تصاویر چینی دیده‌می‌شدند همهسالخورده و شبیه یکدیگر بودند. صورتهایشان از یکدیگر مشخص نمی‌شدند و ویژگی‌هایفردی اهمیتی نداشتند. گلها و جانوران بیشتر از انسان مورد توجه بودند. گاه گل یاجانور نماد یک مفهوم بود. بسیاری از هنرمندان تمام طول زندگی خود را به کشیدن یکحیوان می‌پرداختند. (دورانت،۸۲۱) شاید بتوان مهترین آثار نقاشی چینی را در دودسته‌ی عمده قرار داد . این دو گروه متاثر از دو گرایش عمده‌ی فکری هستند. گرایشنخست بر پایه‌ی تعالیم کنفوسیوس است که طبایع خودسر را تابع قراردادهای خود می‌کندو دیگری بر پایه‌ی تعالیم لائوتزه است که بر تمرکز و مراقبه تاکید دارد. کنفوسیوس ولائوتزه، هر دو در قرن ششم پیش از میلاد مسیح می‌زیسته‌اند.(حسینی، ۲۶) ” کنفوسیوسوابسته به مناسبات اجتماعی و موثر افتادن در شهریاری روشن است و آموزه‌اش در سه هدفبزرگ خدمت به حکومت، آموزش جوانان و گزارش فرهنگ چین به آیندگان خلاصه می‌شود.” (حسینی،۱۳) ” او معتقد بود که چون خورشید، ماه و ستارگان طبق قانون در آسمانها حرکتمی‌کنند، انسان نیز لازم است روی زمین مطابق قانون عمل نماید.”( حسینی،۱۳(
دائو فارغ از دلمشغولی‌های دنیوی است. “مفهوم دائو در سه اصل خلاصه می‌شود : انسانبا زمین هماهنگ است.
زمین با آسمان هماهنگ است.
آسمان با دائو هماهنگاست.دائو با راه طبیعت هماهنگ است.” (حسینی،۱۳)
” واژه‌ی دائو به معنای “راه” یا “طریقت” است.”(حسینی،۱۳ ) “فضیلت دائویی بر خلاف حکمت کنفوسیوس، نه یک روشاستدلالی و منطقی، بلکه بر یک وجهه شهودی بنیان نهاده شده‌است. …در حقیقت دائو رانمی‌توان به صراحت تعریف کرد بلکه می‌توان گفت که دائو منشا نظمی میان انسان وطبیعت است که در نهایت تلاش دارد تا حقیقت را متجلی سازد.” (حسینی،۱۳) جهان‌بینیکنفوسیوس و لائوتزه را شاید بتوان به ترتیب زیر خلاصه کرد:
“کنفوسیوس: استدلالی،عمل‌گرا، واقع‌پندار، انسان‌گرا، وابسته به مناسبات اجتماعی، موثر افتادن درشهریاری روشن.لائوتزه : شهودی، کنش بی کنش (بی عملی)، خیال پردازانه،آرمان‌گرا، فارغ از دلمشغولی‌های دنیوی، روگردان از هر گونه اندیشه به حکومت. (“حسینی،۱۳) همزمان با رواج دو جریان دینی یعنی آیین کنفوسیوس و آیین دائو دو مکتبفکری مشابه فلسفه‌ی کلاسیک و فلسفه‌ی رومانتیک شکل گرفتند. در نقاشی نیز دو شیوه‌یمخالف یکی در شمال و دیگری در جنوب شکل گرفتند. مکتب شمالی شامل سنتها و قواعددشوار کلاسیک بود که بازنمایی عینی، اصول این روش بود و خطوط آن کاملا مشخص بود. برعکس، مکتب جنوبی به مخالفت با مکتب شمالی پرداخت و هدف آن بیان حالات درونی وعواطف به دور از چارچوب‌های محدودیت‌آور کلاسیک بود. مکتب شمال خطهای کناره‌سازدقیق و ظریف و رنگهای زنده و مات و طلا به کار می‌برد و این‌چنین به مینیاتور هندی- ایرانی، شبیه بود. (بورکهارت،۱۷۹) صرفه‌جویی دلپذیر در استفاده از وسایل، شیوه‌یاجرا و پرداخت و نیز کاربرد مرکب و فن آبرنگ رقیق از ویژگیهای مکتب جنوب است. نقاشیهای مکتب جنوب نمایانگر نقاشیهای دائوئیستی است که در چارچوب بودیسم دیانایچینی و ژاپنی برقرار مانده‌است. (بورکهارت،۱۷۹) تفکر قانونمند کنفوسیوسی بازتاب خاصخود را در نقاشی دارد. تمامی اشیا توسط خط دورگیری می‌شوند و عوامل هندسی و عقلایینقش مهمی دارند. این نوع نقاشی ایستاست و فضا را پر و بسته می‌کند. چشم نمی‌توانددر سطح اثر حرکت کند و دچار سکون می‌شود. تزئینی است و اندیشه‌ی استدلالی کنفوسیوسیبر آن حکمفرماست. عملکردبینش دائوئیستی در آثار نقاشی انسان را به سکوت و تعمقوا‌می‌دارد و انسان به دنیایی نزدیک می‌شود که هنوز به مشاهده نیامده محو می‌شود. این نوع نقاشی دارای حرکت است و بر‌خلاف نقاشی کنفوسیوسی ایستا نیست و چشم درنقطه‌ی معینی ثابت نمی‌ماند. در این نوع نقاشی، منظره به عنوان یک موضوع مطرح نیست، بلکه وسیله‌ای است برای هماهنگی انسان با طبیعت. این نوع نقاشی، بیننده را بهمکاشفه در جهان سوق می‌دهد. هنرمند چینی هنگام مشاهده‌ی طبیعت به مشاهده‌ی باطنی آنمی‌پردازد و کمتر به موضوعی که باید به نمایش در‌آید توجه می‌کند. (حسینی،۱۵۷و۱۵۸) نقاشیهای متاثر از تفکر دائوئیستی را می‌توان به کمک مشاهده‌ی تدریجی دنبال نمود. این دسته از آثار دارای فضاهای خالی و باز هستند و از نوعی شهود بهره می‌برند. درچین باستان، هنر دائوئیستی به شکل قرصی سوراخ‌دار در مرکز نشان داده می‌شود. اینقرص نمودار آسمان است و فضای خالی مرکزش، نمودار ذات یگانه و متعال می‌باشد. به اینترتیب در نقاشیهای دائوئیستی همه‌ی عناصر از جمله کوهها، درختان و ابرها برای مشخصساختن فضای خالی، به کمک تضاد نقش گرفته‌اند و گویی همه‌ی آن اجزا در همان زمان ازفضای خالی بیرون آمده‌اند.
زبان و خط چینی 
به طور کلی برای خوندن و نوشتن روزانه در چین به ۲۰۰۰ کانجی احتياج هست. که از اين ۲۰۰۰ تا حدود ۱۰۰۰ تا رو در دوران دبستان و ۱۰۰۰ تا هم در دوران راهنمايی و دبيرستان تدريس می کنند. بعد در صورت ادامه تحصيل و رفتن به دانشگاه، بر اساس رشته انتخابی هر فرد حدود ۲۰۰۰ تا کانجی مربوط به رشته اش رو هم ياد می گيره!  به نظر من يه چيزی شبيه خط هيروگليف در مصر باستان هستند که اشکال معنای خاصی رو دارند. معمولا اسم، صفت، قيد و فعل به کانجی نوشته می شه. هر کانجی تلفظ های متعددی داره و همين باعث مشکل شدن يادگيری اون می شه. هر کانجی به تنهايي حداقل ۲ تلفظ داره ولی وقتی به کانجی های ديگه متصل می شه معنی و تلفظهای جديدی پيدا می کنه. 
ايمی شه سه تا از آسون ترين و ابتدايی ترين کانجی ها رو ياد گرفت: کوه، رودخونه، درخت

عتیقه زیرخاکی گنج